زَرمان

این پرنده های سفالی تپلی جوری طراحی شده اند که بهترین ح.شان نوک به نوک است وگرنه من کاره ای نبوده ام. البته اگر از اساس هم باید مشرق و مغرب گذاشته می شدند باز بنده به هم ربطشان می دادم و صدر اتاق قرارشان می دادم تا بال درآورند، تا جان بگیرند.

اطلاعات

به چمن و زمین و آسمان و آسف. نگاه می کنی و تا می توانی و تا می شود مهمل می بافی به جای اینکه مشخصاً به چشم هایی نگاه کنی و چیزی بگویی یا اصلاً اگر دیدی نیازی نیست چیزی هم نگویی.

اطلاعات

امروز برای اوّلین بار بعد از سه سال، غذایم سوخت. شعله را زیاد کرده بودم و یادم رفته بود کمش کنم و رفته بودم سراغ کارم. برای چای رفتم سر گاز وگرنه بو هم خبرم نکرد.

اطلاعات

  • مطالب مشابه ح و ا س
  • کلمات کلیدی
می دانم بازنگشتن به گذشته، حتّی به اندازهٔ ثانیه ای، درست ترین کار دنیاست. خوش گذشته؟ تمام شده و رفته ست؛ همراه لذّت احتمالی یادش حسرت هست. بد گذشته؟ تمام شده ولی نرفته ست؛ مرورش رنج می دهد. یادآوری حماقت نیست که هست، انسان احمق نیست که هست الحمدللّه!

اطلاعات

  • مطالب مشابه زرمان
  • کلمات کلیدی گذشته؟ تمام
می خواستم بپرسم آقا، این روسری های ترکمن چند؟ بعد دیدم آدم یا باید بخواهد یا نخواهد؛ شال زپرتی دستفروش مترو که نیست، قیمت کنی، ته کیفت را نگاه کنی و مفتِ گران ب.ی برای دوروز سر.. یعنی آن روسری را باید بخواهی و قدرش را بدانی و از قیمتش نپرسی و روی چشم بگذاری و روی سر بگذاری، که جایش همانجاست، حتی اگر نتوانی سرت کنی و صاحبش باشی.

اطلاعات

  • مطالب مشابه سرخ
  • کلمات کلیدی
باد بین برگ درخت ها می پیچد، احساس دلتنگی می کنم. آسمان می گیرد، باز می شود، احساس دلتنگی می کنم. گرم می شود، احساس دلتنگی می کنم، کولر را روشن می کنم، احساس دلتنگی می کنم، سرد می شود، احساس دلتنگی می کنم. غباری به هوا بلند می شود، احساس دلتنگی می کنم. غباری می نشیند، احساس دلتنگی می کنم. چشم می بندم، دلتنگ می شوم. چشم باز می کنم، دلتنگم.

اطلاعات

  • مطالب مشابه یک جور گل نارنجی قشنگ
  • کلمات کلیدی دلتنگی ,می‌کنم ,می‌کنم، ,می‌شود، ,احساس دلتنگی ,دلتنگی می‌کنم ,می‌شود، احساس ,می‌کنم غباری ,دلتنگی می‌کنم، ,احساس دلتنگی می‌کنم ,می‌شود،
من دلم می خواست آنجا، روی چمنها بخوابم و خو.دم. دلم می خواست همانجا یا بمیرم، که نمردم و یا نوری، آرامشی، اطمینانی به قلبم بتابد که نت.د. خسته رفتم، خسته خو.دم، خسته بلند شدم، خسته و شرمنده برگشتم. *فریدون مشیری

اطلاعات

پل بر بزرگراهی است که از شمال تا جنوب کشیده شده. به بالای پل می رسم، زیر پایم پر ماشین است. از کنار بیلبوردی رد می شوم که بر پل نصب شده تا نکته ای اخلاقی را به سواره ها گوشزد کند و جلوی دید عابران این بالا را گرفته. تابلو تمام می شود. چشمم به پیاده روی سمت جنوب اتوبان است؛ همانجا که نمی شود دونفری رد شد و باید به صف گذشت ولی اگر یکی یک پا روی ج. و یک پا توی باغچه راه برود آن وقت می شود دونفر کنار هم بمانند. یک نفر را می بینم که از همانجا می آید و دیگر هیچ چیز و هیچ. را نمی بینم. یاس های حاشیهٔ همان پیاده رو هم هست که البته دیدن نمی خواهد با...

اطلاعات

آب جوش را توی لیوان کاغذی از دکّه می گیری، دنبال نیمکتی می گردی که توی سایه باشد در این روز تابستانی بهار، دستت پر است و حواست هست که آب جوش نریزد و حاضر هم نیستی سر لیوان را کمی خالی کنی که لب پر نزند، نیمکت را پیدا می کنی، کیسهٔ چای را توی لیوان می اندازی و منتظر می مانی... نه زیادی کمرنگ و نه زیادی پررنگ؛ این از رنگ که دست خودت است. طعمش هم بستگی دارد کنار که ای و می نوشی.

اطلاعات

  • مطالب مشابه دبش
  • کلمات کلیدی لیوان
خوبی طوفان جاری این است که رعد کلام مهمان پرحرفمان را می بلعد و ناگهان موضوع حرفش را از ج.هٔ چشمگیر دخترش به اوضاع جوّی تغییر می دهد.

اطلاعات

اشک دم دستی ترین واکنش ها به غم است، نه عمیق ترین و شاید نه طبیعی ترین. *سهراب سپهری

اطلاعات

دوست دارم دست دردستت، شهر را کوچه به کوچه بگردم. سر هرکوچه بوسه ای و هربوسه، بوسه ای دیگر. این شهر تمام نمی شود.

اطلاعات

حالا مورچه ها به یکی از گلدان ها زده اند. دیگر کلاهمان توی هم می رود.

اطلاعات

حالا مورچه ها به یکی از گلدان ها زده اند. کم کم کلاهمان توی هم می رود.

اطلاعات

بارانی است. پرنده پر نمی زند. گربه ها گم شده اند. مردم گم شده اند. خیابان خلوت ترسناکی شده ولی نمی ترسم. برگشتنی اعلان در .مارکت را دیدم که نوشته ". فلان، با مدیریت جدید افتتاح گردید." مدیر جدید صدای رادیو را برده بالا و آدم تشویق می شود برود یک سلام و صبح بخیر خدمتش عرض کند. عینک باران خورده را با پر روسری ام پاک می کنم و در خانه را باز می کنم و همه خوابند هنوز. خنک و بارانی است.

اطلاعات

  • مطالب مشابه آ آ
  • کلمات کلیدی
آسمان کیپ تاکیپ ابر و ابرها باران زا و باران بساط ما را به هم زده است. تشک ها همه پهن و همه زیر پتوها و خواب در ساعت نه صبحی که انگار پیش از سحر زمستان است و آفتاب نزده؛ خواب بهاری دیگران بساط ما را به هم زده است. حقیقتش، تعطیلات لایتناهی عید بساط ما را به هم زده است نه خواب بهاری بدبخت و باران بهاری بینوا.

اطلاعات

  • مطالب مشابه آ آ آ
  • کلمات کلیدی بهاری ,خواب ,به‌هم ,بساط ,خواب بهاری
موهایم را سریع و نصفه نیمه خشک کرده بودم و دویده بودم تا ببینمش. حالش چنان بد بود که منطقاً باید طی الارض می . تا کالیفرنیا ولی از آنجا که هیچ کار دنیا منطقی نیست باید غیرمنطقی سوار مترو می شدم و مسیرهای پیاده را هم می دویدم و چون سرد و بارانی بود، موهایم را هم خشک می .. تا چای برسد روی میز، دو-سه باری طولانی و با لبخند نگاهم کرده بود شاید برای اینکه خیال نکنم بی خاصیت بوده ام. نان و پورهٔ سیب زمینی ای که بعدش زیر باران خوردیم، اولین ناهارم با او بود و جوری در خاطرم نشست که در مرور آن روز، دویست سال بعد هم طعمش زیر زبانم خواهد آمد.

اطلاعات

بارانی است. پرنده پر نمی زند. گربه ها گم شده اند. مردم گم شده اند. خیابان خلوت ترسناکی شده ولی نمی ترسم. برگشتنی اعلان در .مارکت را دیدم که نوشته ". فلان، با مدیریت جدید افتتاح گردید." مدیریت جدید صدای رادیو را برده بالا و آدم تشویق می شود برود یک سلام و صبح بخیر خدمتش عرض کند. عینک باران خورده را با پر روسری ام پاک می کنم و در خانه را باز می کنم و همه خوابند هنوز. خنک و بارانی است.

اطلاعات

  • مطالب مشابه آ آ
  • کلمات کلیدی مدیریت جدید
اعمال شب چهاردهم جمادی الثانی را به جا آوردیم که شامل دیدن دایرهٔ درخشان ماه در آسمان بی لک لاجوردی و هوای بهارآلود امشب بود، مستحب که نه؛ واجب، واجب عینی.

اطلاعات

دو بشقاب سبزه انداخته ام. از همان دست کارهایی که مامان با شوروشوق می کرد و دستش می انداختم. دو بشقاب سبزه؛ یکی برای خانه و یکی برای مزار مامانم.

اطلاعات

درست است که با "زمستان" با م.امید آشنا شدم ولی با "لحظهٔ دیدار" شناختمش. قبلاً هم گفته ام که تخلص ایشان را بیشتر از اسمشان می پسندم. به عشق و امید اصرار دارم، اعتقاد هم دارم.

اطلاعات

بیدار شده ام یا از خواب پریده ام؛ نمی دانم. جسمم از این پهلو به آن پهلو و ذهنم از جابلقا به جابلسا. به خواب نرفتم باز، چون شاید .ب زود خو.ده ام. بلند شوم شعلهٔ گاز کتری را قدری بگذارم که تا دوش می گیرم، جوش آمده باشد. امیدوارم تو همچنان خواب باشی و همچنین امیدوارم در خواب من را ببینی که در شرق تهران، طلوع را تماشا کرده ام، پرنده خوانده و می روم سمت آشپزخانه با موی آشفته و روی گشاده از اینکه در خو. و خوابم را می بینی. صبحت بخیر!

اطلاعات

  • مطالب مشابه ساقیا!
  • کلمات کلیدی خواب
«ماهی دریای وهمیم آه از تدبیر پوچمغز آماج خدنگ و پوست جوشن می کشد» :: بیدل

اطلاعات

یک خیابانکی هم هست در خیابان ونک به نام لیلی. ندیده ای؟ شما باید مجنون باشی تا بعضی چیزها را ببینی، چیزهایی را بهتر ببینی، بعضی چیزها را هم اصلاً نبینی. *حافظ

اطلاعات

.ب از کنار آن کوچهٔ خلوت ظلمات که دلی بر دیوارش دارد، رد می شدم؛ طبیعتاً تنها. دو دلداده، دوروبر را نگاهی انداختند و از کشفشان شاد، پیچیدند توی کوچه. چنان قندی همراهشان توی دلم آب شد که می خواستم بگویم من نگهبان می شوم سر کوچه و سوت زدن هم که بلدم و شلوغش کنم که اصلاً قرق.

اطلاعات

چه خیری در قربان صدقه رفتن های دروغی هست؟ چه شرّی، چه خصومتی در دل عزیزم جانم های توخالی چپانده می شود و به خورد آدم داده می شود؟ واللّه عشق و نفرت و اصلاً هر نیّتی از نگاه خوانده می شود، و حتی مثل بوی سیر و شنبلیله از پوست هم برمی خیزد بدون باز. دهان؛ حالا ها کن، بگو نعنا خوردم.

اطلاعات

خانه ریخت وپاش است؛ روی یک سفره چندتا گلدان و کیسه های خاک است که اینها را بالا.ه بکاریم. بادکنک های تولّد . افتاده روی مبل ها. پنکه از تعمیرگاه برگشته و جایی است که انگار تابستان است و مشغول. جاروبرقی هنوز از تعمیرگاه برنگشته و دلیل موجّهی برای کثیف بودن گوشه وکنار است. آفتاب این وقت روز و نسیم این وقت سال جوری در کار کاج کهنسال روبروست که نمی شود ازش چشم برداشت و رفت پی جمع وجور و کاروبار و چای علیه السّلام. اگر من سر آن بلندترین شاخه بودم، چشم اندازم آن درّهٔ خداحافظی بود که یکی لب درّه و یکی ته درّه، برای هم غلیظ ترین بوسه ها را می فر...

اطلاعات

آخرین جستجو ها