پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

بعد از جلسه ی مدرسه ی پسرک ، از پله برقی پل هوایی پایین می آمدم . روی نوار نقاله دوتا خانم به فاصله ی کم پشت سرم بودند.یکی شان به دیگری گفت:-وای ... چه بوی چیپسِ...کر شدم که بقیه ی حرفش را نشنوم. ترسیدم بگوید بوی چیپس سرکه نمکی می آید.ای توی روحت کراتینه ی گیاهی با پایه ی سرکه ی سیب!سه روز است طبق دستور موهایم را نشسته ام که مواد مغذی جذب موها بشود و گیسو کمند نازنینی بشوم برای خودم. بوی سرکه کشت مرا !

اطلاعات

این کتاب سفرنامه ی حج نویسنده است که در فضایی نه وآمیخته به طنز انتقادی، نوشته شده. عزیزجان پیرزنی ست که در ابتدای سفر او را به زنی جوان تر می سپارند مبادا که عاجز وتنها بماند در سفر. عزیزجان به فراخور سن و سالش از گفتن هر درست و نادرستی با صدای بلند ابا ندارد و بی ترس از داوری و قضاوت مردم، رفتار می کند. پیرزن دیگری که در این داستان با او آشنا می شویم، خانم مدبری ست که حرفها و رفتار خودخواهانه و غیرمنصفانه اش، ی قشر غالب جامعه است. او به جز به راحتی و آسایش خودش به چیزی فکر نمی کند و به مردم به چشم زیردست و خدمتگزار نگاه می کند. در عین غلط بودن رف? ...

اطلاعات

یک وقتهای از در و دیوار می بارد. از آسمان و زمین می بارد. از غریبه و آشنا می بارد.از همه جا...از همه .نمی دانی چکار کنی. نمی دانی با چه ی حرف بزنی. نمی دانی با چه ی حرف نزنی. نمی دانی چکار کنی.آنقدر زیربار تحمل ش کم می آوری که تا خفگی، تا ب ، تا له شدن، تا د شدن فاصله ای نداری.آغوش و بوسه درمانت نمی کند، حرف و نصیحت کاربردی ندارد، قدم زدن افاقه ندارد، خواب هم چاره نیست، کابوس می بینی.شاید اگر بلد باشی نفرین کنی، بدهی، داد و فریاد کنی و ... نه این روش ها زیادی احمقانه اند.می رسی به اینجا ( من چنان گریه می کنم که خدا مگر بغل کند مرا)از شعر و ترانه هم که کاری بر نمی آید.? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خدا مگر بغل کند مرا
  • کلمات کلیدی سیاه ,دانی ,سیاه، ,گرچه ,بارد ,دادت ,سیاه سیاه ,دادت برسد، ,دانی چکار
آ ین شاهان ایرانی پیش از حمله ی اعراب به ایران،شاهان سلسله ی ساسانی بودند. اردشیربابکان با ش ت دادن اردوان چهارم، آ ین پادشاه اشکانی،سلسه ی ساسانی را بنا کرد. شاپور یکی از پسران اردشیر، قهرمان این داستان است. شاپور به آناهید ،دختر یکی از دشمنان پدرش، دل باخته و علیرغم مخالفت اردشیر صاحب فرزند نیز شده اند. کلیت داستان به کشورگشایی ها و فتوحات شاپور و دل نگرانی های آناهید برای مردم و کشور و شاپور، می گذرد. نویسنده به اسامی غذاها، پوشش و آرایش، مراسم آیینی و مذهبی زرتشتیان، ابزارآلات جنگی و طبقات اجتماعی اشاره کرده و با شرح برخی تاکتیک های جن? ...

اطلاعات

یکی از نوجوان های کارگاه داستان نویسی همیشه پر از سوال است و تشنه ی بیشتر فهمیدن و دانستن.بعد از خوانش داستان یکی از هنرجوها و اما و اگری که بعضی توصیف ها داشت، پرسید:-من یک مشکلی دارم. اینه که تا چه حد می تونم نزدیک بنویسم؟-نزدیک؟-مثلا من می خوام...نمی توانست راحت حرف بزند. مِن مِن می کرد.-مثلا می خوام زن و شوهر کنار هم...سکوت محض حکمفرما بود. همه گوش شده بودند برای شنیدن. چشم شده بودند برای دیدن شرم و خج پسر. بالا ه تمام کرد جمله را:-کنار هم خواب باشند.باز هم سکوت و وقفه ای چند ثانیه ای. ثانیه هایی به شدت کشدار و محسوس.ادامه داد:-آخه زنه باید با چاقو بزنه توی ? ...

اطلاعات

ما بلدیم ابتدا به ن حرف بزنیم. این موضوع جزو استعداد های نهانی مان نیست. گویش مان این گونه است . از کودکی یادش گرفته ایم.امروز با چند کلمه ی ابتدا با ن( کلمه ای که حرف اولش ن است . فتحه و ره و ضمه ندارد، س دارد) ، لبخند و حیرت و تعجب دیدم.همه چیز از آنجا شروع شد که قرار شد خوی را تلفظ کنیم. با س (خ) ، فتح (و) و س (ی) .خوی در فارسی دری، یعنی عرق .( آب بدن که در اثر گرما یا هیجان از پوست خارج شود)و سلسله جنبان این مبحث این بیت شا ار بود:" زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست " 1-البت ... خوی در این بیت، به ضرورت وزن ، خَی خوانده می شود.2-دوست دارم (البته) را (البت) بنویسم!3-? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بی حرکت
  • کلمات کلیدی البت ,س , ن
کلی حرف زدم و تایپ .اما در نهایت دیدم شبیه نصیحت شده. همه رو دلیت .آرزو می کنم حال دلت زود زود خوب بشه.دوست نداشتم از سختی های راه و موانع و ابکاری ها و تلخی هاش بگم که هم حال خودم با یادآوریش بد بشه ، هم تو رو ناامید کنم.برای ید کتاب باید برنامه ریزی کرد. مثلا پس انداز چندماهه و سالیانه.به کتابخونه عمومی پیشنهاد بدین کتاب جدید بیارن. من دارم عینا می بینم که بچه های اینجا چطور با درخواست کتابهای مورد نظرشون ، بهش می رسن.انجمن و کلاس و کارگاه رفتن، خوبه، اما حیاتی و ضروری نیست. خوندن مکرر و نوشتن مکرر بهتر از هر کارگاه و انجمنی آدم رو می سازه.دیگران نویسنده ا ...

اطلاعات

یکی از نوجوان های کارگاه داستان نویسی همیشه پر از سوال است و تشنه ی بیشتر فهمیدن و دانستن.بعد از خوانش داستان یکی از هنرجوها و اما و اگری که بعضی توصیف ها داشت، پرسید:-من یک مشکلی دارم. اینه که تا چه حد می تونم نزدیک بنویسم؟-نزدیک؟-مثلا من می خوام...نمی توانست راحت حرف بزند. مِن مِن می کرد.-مثلا می خوام زن و شوهر کنار هم...سکوت محض حکمفرما بود. همه گوش شده بودند برای شنیدن. چشم شده بودند برای دیدن شرم و خج پسر. بالاخه تمام کرد جمله را:-کنار هم خواب باشند.باز هم سکوت و وقفه ای چند ثانیه ای. ثانیه هایی به شدت کشدار و محسوس.ادامه داد:-آخه زنه باید با چاقو بزنه توی ...

اطلاعات

بعد از صبحانه، در حال پوشیدن لباس فرم مدرسه، به عادت همیشگی آنقدر توی هال و اتاق و آشپزخانه راه می رود تا لباس پوشیدنش کامل شود.نزدیکم می ایستد.-عینک شنام هنوز توی سطل ه!-توی سطل چیکار می کنه؟-نیما انداخته ش. ب دعوام کرد. گفت وسایلتو جمع کن. بعد از توی ورزشی درآورد، انداختش توی سطل .-خب چرا برش نداشتی؟-چون اون انداختش. من که ننداختم!-به همین راحتی؟ مگه عینک تو نیست؟ مگه تو نباید مراقب وسایلت باشی؟-من همون ب هم بهت گفتم . اما تو خودتو زدی به نشنیدن. من هم بر نداشتمش!و ...ادامه ی ماجرا را مادر_پسری حدس بزنید.و این چنین روزمان از اول صبح ساخته شد! بسی نیکو و دلرب? ...

اطلاعات

داستان ترکیبی از واقعیت و افسانه است.انبانی ست از اطلاعات تاریخی و اسامی و اشخاص حقیقی از دوره ی ناصری تا سلطنت احمدشاه قاجار و اوا مشروطیت و سلطنت رضاشاه، که در قالب داستانی خواندنی و جذاب بیان شده. نویسنده با نثری فا و پاکیزه ، متناسب با محتوای تاریخی کتاب، داستان کاکو افراسیاب را آمیخته به روایات و افسانه های محلی، مقابل چشم خواننده می گذارد. افراسیاب راهزن بی رحمی ست که با دیدن نقش زنی در یک قالیچه و شنیدن صدای لالایی زن، از خود بیخود شده و سرنوشت دیگری برای خود رقم می زند. اشاره به حرفه ها و مشاغل سنتی قدیم ایران مثل کاشی سازی و نقاشی ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه شب و قلندر
  • کلمات کلیدی داستان ,افسانه
بعد از صبحانه، در حال پوشیدن لباس فرم مدرسه، به عادت همیشگی آنقدر توی هال و اتاق و آشپزخانه راه می رود تا لباس پوشیدنش کامل شود.نزدیکم می ایستد.-عینک شنام هنوز توی سطل ه!-توی سطل چیکار می کنه؟-نیما انداخته ش. ب دعوام کرد. گفت وسایلتو جمع کن. بعد از توی ورزشی درآورد، انداختش توی سطل .-خب چرا برش نداشتی؟-چون اون انداختش. من که ننداختم!-به همین راحتی؟ مگه عینک تو نیست؟ مگه تو نباید مراقب وسایلت باشی؟-من همون ب هم بهت گفتم . اما تو خودتو زدی به نشنیدن. من هم بر نداشتمش!و ...ادامه ی ماجرا را مادر_پسری حدس بزنید.و این چنین روزمان از اول صبح ساخته شد! بسی نیکو و دلبر? ...

اطلاعات

در حاضر جو ش که شکی نیست. جواب میده اندازه ی آن دیو سپید پای دربند! عصبانی بشی...بده! نشی، نمیشه خب! این چندروزه که داریم با هم امتحان میدیم، بجای تواضع و کرنش و سراندر جیب مراقبه فروبردن، بازهم حاضرجو می کنه. هر برنامه ریزی فرهنگی و فا ی رو پس می زنه و همون سرگرمی ها و شیطنت های روتین خودش رو داره.هرکاری می کنم از پای تلویزیون کنده بشه، انگار آب در هاون می کوبم( این ضرب المثل مورد علاقه ی این روزهاشه! ب هاون کوچک زعفران کوب رو برداشت و گفت میشه آب در این هاون بریزم و بکوبم تا معنی ضرب المثل رو بفهمم؟؟!! ). ب مشغول مطبخ و کتلت سیر دار و بلال آب پز و .. برای شام بو? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه روش تربیتی
  • کلمات کلیدی تلویزیون ,علاقه ,شناس ,روان ,کوچک ,هاون ,روان شناس ,تلویزیون علاقه
دیروز دنبال الیاف ویسکوز دانه دار بودم تا برای لم دادن های شاه و شاهزاده های لوس و پرتوقعی که خودم پرورده ام، تشکی کوچک و نرم درست کنم. قبل تر یکی درست کرده بودم و مورد اقبال عمومی قرار گرفت. این دومین تجربه ام بود. ( دیر نیست که دوچرخه ای بردارم، کمانی پشتی وصل کنم و در کوچه های شهر جار بزنم: لااااف دوزم! لاااااف می دوزم! .. لاف همان لحاف است البت! گرچه این تشک است اما قرابت معنایی و کاربردی خاصی با لحاف دارد. ندارد؟ )ویسکوز را یدیم و خیابان های آرام را رد کردیم و رد ک تا خیابانی پر از محافظ و نگهبان مسلح و ماشین های امنیتی . صدای فریاد های ( مرگ بر...مرگ بر...م? ...

اطلاعات

امسال زهر بود. زهر. نه درخت دیدم نه گل و گیاه. نه دریا دیدم نه کوه و جاده. امسال سفر نرفتم. حتی یک روز. حتی دو روز.یکی گفت: چرا سفر رفتی که! دوبار گنبد رفتی!آره رفتم. خیلی هم نزدیک به هم رفتم. یکبار برای دیدن بابا که گفتند زود بیا . دیگه نمی تونه از جاش ت بخوره. دیگه نمی تونه غذا بخوره. بیا. فقط بیا.و بعد دوساعت مانده تا برسیم ، هی زنگ زدند و هی پیام دادند و دوباره و دوباره هی زنگ زدند که ( جایی نایستید. فقط بیایین). سه ساعت ، سه ساعت، فقط سه ساعت کنار بسترمحتضرش نشستم و ...بار دوم هم رفتم. فورا رفتم. برای چهلم بابا. و زود برگشتم.سفر رفته ام. به فاصله ی نزدیک .پایم پیش ن ...

اطلاعات

نه که غرغرو نباشم. نه! هستم. متاسفانه هستم. بیشتر از اینکه بلد باشم راه حل پیدا کنم، گریه می کنم و غصه می خورم و می آیم اینجا غرش را می زنم. چه کنم. یک چیزهایی هست که با هیچ ی نمی توانی در موردش حرف بزنی. با هیچ ی. حتی همسرت. حتی دوستت. حتی خانواده ات. با هیچ .یک چیزهایی مال درونِ درون خودت است، گرچه مساله ای عمومی باشد.گرچه خیلی ها از آن باخبر باشند.گرچه فکر کنند می شود باهاش کنار آمد و برایش راه حل پیدا کرد. من بلد نیستم قوی باشم. بی خیال باشم. ببینم و بگذرم. عین خیالم نباشد. تلافی کنم. پدرصاحاب طرف یا طرفها را دربیاورم.چشمش را کور کنم. زبانش را بند بیاورم. خیلی ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه هی غر بزن
  • کلمات کلیدی گرچه ,چیزهایی ,پیدا ,پیدا کنم،
دیروز دنبال الیاف ویسکوز دانه دار بودم تا برای لم دادن های شاه و شاهزاده های لوس و پرتوقعی که خودم پرورده ام، تشکی کوچک و نرم درست کنم. قبل تر یکی درست کرده بودم و مورد اقبال عمومی قرار گرفت. این دومین تجربه ام بود. ( دیر نیست که دوچرخه ای بردارم، کمانی پشتی وصل کنم و در کوچه های شهر جار بزنم: لااااف دوزم! لاااااف می دوزم! .. لاف همان لحاف است البت! گرچه این تشک است اما قرابت معنایی و کاربردی خاصی با لحاف دارد. ندارد؟ )ویسکوز را یدیدم و خیابان های آرام را رد کردیم و رد ک تا خیابانی پر از محافظ و نگهبان مسلح و ماشین های امنیتی . صدای فریاد های ( مرگ بر...مرگ بر...? ...

اطلاعات

بعضی ها صبرشون کمتره. بعضی ها شعورشون کمتره. بعضی ها درصد وجدان شون کمتره. بعضی ها مهر و مهربونی شون کمتره. بعضی ها اندازه ی مغزشون کمتره. بعضی ها کنترل احساسات شون کمتره. بعضی ها کنترل زبون شون کمتره. بعضی ها شرافت شون کمتره. بعضی ها ادب و حفظ حرمت شون کمتره. بعضی ها عفت شون کمتره.خب قربون سرت برم من...جهد کردی که همه رو با هم نشونم بدی؟

اطلاعات

  • مطالب مشابه کم
  • کلمات کلیدی کمتره ,بعضی ,کمتره بعضی
چنین به نظر می رسد که ارواح پیرسالی دورهم جمع شده اند و حکایت کودکی تا لب گورشان را برای هم بازگو می کنند. گاهی این حکایات فصل مشترکی بین این ارواح دارد و گاهی هر روحی راوی قصه ی خویش است. اینها ارواح مردمان سالخورده ای هستند که طی دو نسل، با مرارت و مشقت، به سالخوردگی ِ جسمانی رسیده یا نرسیده، به مرگ مبتلا شده اند. مرگ یکی از مسایل مهم و اصلی این آدمهاست. مرگ هرکدام شان به تفصیل و با شرح جزییات ، بیان می شود و همذات پنداری قوی و عمیقی در خواننده بر می انگیزد. برخی از فرط گرسنگی و بی آب و نانی مرده اند، برخی، در اثر کهولت، برخی به درد سرطان خون و تصا? ...

اطلاعات

کتابه چه بوی بدی میده!از این عطرایی که فروشنده ها می ایستن جلوی در مغازه یا دکه ی عطرفروشی و نوارهای کاغذی رو به زور می ذارن توی دستت تا مدهوش بوی عطره بشی.با عرض معذرت هیچ وقت بوی این عطرها رو نتونستم تحمل کنم. نمی دونم چی داره توش. بینی م کیپ میشه و نفسم سنگین میشه. خدا نکنه ی لباسش با این عطرها بو گرفته باشه. حتما باید ازش فاصله بگیرم.مورد داشتیم، یکی بدون اطلاعم لباس منو پرو کرده بود و رفته بود. از بوی عطری که به جون لباس رفته بود، متوجه شدم و کلا بی خیال اون لباس شدم.گرفتار شدیم ها. دستم بو گرفته حس . حالا چطوری کتابه رو بخونم؟ بینی م کیپ شد. ای بابا!

اطلاعات

  • مطالب مشابه معطر
  • کلمات کلیدی لباس
خودت هم می دانی یازدهم هرماه چقدر سنگین است؟می دانی چه دردی دارد؟می دانی چه سوزی دارد چشم های دخترت وقتی یادش می افتد که شده پنج ماه؟

اطلاعات

این سیستم توصیفی دبستان از اون پدیده هاییه که بهتره هرچه زودتر بره و تموم بشه که جز ت یب زیرساخت آموزشی هیچ هنری نداره. قبل از اینکه متن طنازانه ام آلوده به انتقاد و اعتراض بشه، برم سر اصل مطلب.پسرک ریاضی ماهانه ی مهر ماه رو (خوب ) گرفت. ماهانه ی آبانش هم (خوب) شد. و این برای حضرتش که کلی ادعا و مفا ه داره، دلچسب نبود. ایشون فقط (خیلی خوب) می پسنده. معلم شون کنار این رتبه بندی های مرسوم؛ نمره ی عددی هم بهشون داده بود. به من گفت مهرماه 16 شدم. آبان ماه هم 15. و این برای مامانی که فکر می کنه بچه ش خوب درس می خونه و مسئولیت پذیره یعنی فاجعه. و فاجعه ی اصلی روزی اتفاق ...

اطلاعات

به تاثیر یک معلم روی زندگی بچه ها ایمان دارم . حالا از وجه ادبیاتی بودنم مایه می گذارم و معلم های ادبیات را خاص الخاص در نظر می گیرم و ادعا می کنم که معلم ادبیات تاثیر شگرف و بی نظیری روی سرنوشت یک آدم می تواند داشته باشد. ادبیات جهان م ی ست برای آدمهایی ک درکش می کنند. می توانی معلم ریاضی باشی اما اهل ادبیات . از هر نوعش، کلاسیک، معاصر، پست مدرن یا هرچی. مهم این است که بلد باشی این دریچه ی زیبا را به دیگران هم نشان بدهی و بگذاری هر ی تصاویر آن سوی دریچه را به میل و سلیقه و با نگاه منحصر به فرد خودش ببیند.سرنوشت امسال پسرک با معلمی گره خورده که ادبیات را م? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سیاهپوست عزیز من
  • کلمات کلیدی پسرک ,معلم ,دوست ,ادبیات ,آینده ,زمان ,دوست دارم ,رسید آخه؟ ,داشته باشد
این ماشین باباست. هرسال سیزده به در او جلوتر می رفت و ما پشت سرش. با هزار هزار گفتن پسرک که( بابا تندتر برو ...از بابابزرگ جلو بزن)، ی گوش به حرفش نمی داد و بابا تا رسیدن به جایی که بند و بساط مان را پهن می کردیم، جلوتر می راند.هرسال بابا...هرسال...کجایی تو؟چه شد که رفتی؟چطوری به نبودنت فکر کنم؟

اطلاعات

این سیستم توصیفی دبستان از اون پدیده هاییه که بهتره هرچه زودتر بره و تموم بشه که جز ت یب زیرساخت آموزشی هیچ هنری نداره. قبل از اینکه متن طنازانه ام آلوده به انتقاد و اعتراض بشه، برم سر اصل مطلب.پسرک ریاضی ماهانه ی مهر ماه رو (خوب ) گرفت. ماهانه ی آبانش هم (خوب) شد. و این برای حضرتش که کلی ادعا و مفا ه داره، دلچسب نبود. ایشون فقط (خیلی خوب) می پسنده. معلم شون کنار این رتبه بندی های مرسوم؛ نمره ی عددی هم بهشون داده بود. به من گفت مهرماه 16 شدم. آبان ماه هم 15. و این برای مامانی که فکر می کنه بچه ش خوب درس می خونه و مسئولیت پذیره یعنی فاجعه. و فاجعه ی اصلی روزی اتفاق ...

اطلاعات

آنچه بر سر مردمان پریباد می آید، تکرار تاریخ این سرزمین است. خوانین آتشخوار دختران زیبا و را می ربایند و تصاحب می کنند، گلوی پیر ن را می درند تا سوز و گذاز آنها برای کشتار جوانان ستبر و رشیدشان، دیگران را نشوراند. گرچه که جوان بلند بالای این سرزمین از میان کتف هایش بال دربیاورد و از جایی بالاتر از دیدگاه آدمیان، مصیبت ها را ببیند و تحلیل کند، اما در نهایت گرفتار تیر غیب ظلم و ستمگری می شود و خونخواهانش یا دیوانه می شوند یا ناچارند در گورستان بیتوته کنند. اسطوره و افسانه بر سرنوشت مردم سایه می اندازد بلکه بوی تعفن چاه های مستراح پریباد را هموار ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه پریباد
  • کلمات کلیدی پریباد ,اسطوره ,کند، ,سرزمین ,تاریخ
دنیا، دنیای خوبی است. خیلی خوب.سرجایت بنشین و خوب به این خوبی ِ دنیا نگاه کن.آدمها را نگاه کن.ببین چطور دشنام و توهین و تحقیر و تمس ، رنگ عوض می کند و می شود کرنش و احترام و تا کمر خم شدن.دنیا، دنیای خوبی است.آینه ای قدی ست برای تکرار و تکرار و تکرار !و آنچه البته پایانی ندارد، یت و حماقت و بلاهت است.وقاحت را یادم رفت. وقاحت را نیز پایانی نباشد!

اطلاعات

حالا من یک روز رفتم کلاس پارسا، قدر یک ماه خاطره دارم ازش. خاطره هم نداشته باشم، برام خاطره سازی می کنن.وسط هیاهوی بزن ب های پرانرژی ، نشستم روی نیمکت. بعد از حرف زدن با فرانچی، ازش برگه ای گرفتم تا چیزهایی یادداشت کنم.حالا اینکه چی... مهم نیست. اصلا هرچی! این رو به شما نمی گم. خطاب به پسرک هاست. چون ثانیه ای یکبار یکی شون می اومد سرک می کشید که: خانوم چی می نویسین؟ الهی بگردم... یکی از پسرها اومد گفت:-خانوم منو توی بدها ننویس. بخدا من ن یدم. ببین فلانی و فلانی دارن می ن همشیکی اومد گفت:-خانوم..خوب ها رو می نویسین؟ منم بنویسین!( این دیگه مرزهای خودباوری رو یک تن? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه جون مادرت ب
  • کلمات کلیدی یادداشت ,برگه ,خانوم ,پسرک ,ب ,خاطره ,مادرت ب
پسرهای کلاس پنجمی با هر آهنگی که از اسپیکر پخش می شد ، دم می گرفتند و تا ته ترانه را می خواندند. ناگهان دم گرفتند ( شماره تو بده زنگ بزنم!!!!) . پسرک پای تخته هوشمند مشغول تایپ و ورفتن با کیبورد بود.فارغ از دنیای پسرهای آواز خوان.فکر دنیای او و آن بچه ها چقدر متفاوت است. هیچکدام از آن آهنگهای شاد و پرانرژی را بلد نبود. وقتی پسرها با ( ووله ووله وولک آه...) بالا می پ د، پسرک همچنان پدر صاحاب کیبورد را در می آورد و هر چیر با معنی و بی معنی ای را روی تخته می نوشت!از طرفی دوست داشتم شادباشد، ب د، بالا پایین بپرد. از طرفی خوشحال بودم که هیچکدام از آن مفا ترانه های ملی ? ...

اطلاعات

وقتهایی خودم را که ناغافل توی آینه می بینم ، سوتی کشدار و نامریی برای خودم می کشم و یه خودم یواشکی می گویم:-به به...زیبا جان! خوشگل کی بودی تو؟ چه چشمایی... چه ابرویی... چه صورت ماهی اصلا!وقت هایی هم در طول یک روز بیشتر از صد دفعه، ع م توی آینه ها گیر می کند. چشم می درانم به خودم که:-چشم نخوری خوشگل جان! لااقل موهاتو شونه کن! رنگ و رخ بی آب و رنگت که پیشکش! لباساشو! مورد اول را معمولا آ شبها که می خواهم بروم آرایش صورتم را بشویم و مسواک کنم ، می بینم. زودگذر است و خلاص!مورد دوم را از کله ی صبح تا شب که می خواهم بخوابم، هی توی آینه قدی می بینم! هی توی آینه ی قدی می ب ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خوشگل خانم
  • کلمات کلیدی آینه ,بینم ,خوشگل
دعوا می کنند. دعوا می کنند. دعوا می کنند.به هم چرت و چلا می گویند. مسابقه می دهند انگار برای حرفهای بدشان . می گویند، می گویند، می گویند.معمولا تذکر می دهم، تندی می کنم، دعوا می کنم، جیغ و داد می کنم.گاهی وا می دهم. سکوت محض می کنم تا بوی بد رفتارشان بالا ه از فضای خانه بیرون برود.اما بس نمی کنند.سکوت می کنم و عمدا سرم به کاری که مشغولش هستم، گرم است. بی واکنش یا حتی نگاهی سمت شان .این جور وقتها یکی شان می گوید:-نمی خوای به ما چیزی بگی؟ نمی خوای دعوامون کنی. نمی خوای نصیحت مون کنی؟ یه دادی...فریادی... چیزی... یعنی نمی خوای هیچی بگی؟و بعد از دقایقی هرکدام می روند پی ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بازی
  • کلمات کلیدی خوای ,دعوا ,کنند دعوا
هم اینک (شب) ِ (آرمان گرشاسبی) را گوش می کم که ووله ووله را بشورد ببرد پایین شده پنج بارتو نشسته ای کجای ماجرا؟هان؟

اطلاعات

  • مطالب مشابه شستشو
  • کلمات کلیدی
یادم رفت!تمام شد!یادم رفت!خلاص!اخم هام باز شد!دلم سرجاش آمد!معجزه ی موسیقی...

اطلاعات

  • مطالب مشابه ریل
  • کلمات کلیدی
ماهیت غم طوری ست که وقتی به تو وارد می شود، فکر می کنی بدتر و سنگین تر و فجیع تر از چیزی که تو تجربه می کنی، امکان وجود ندارد. تنهایی از پا در می آوردت، غصه پشتت را به خاک می رساند، بی تر و بی چاره تر از خودت، ی را در تمام هستی نمی شناسی.و ماهیت شادی طوری ست که هرچه بیشتر باشد، بیشترش می خواهی. زیادش هم کم است. هیچ وقت حس نمی کنی به کفایت رسیده.و عجیب که غم ماندگار و شادی گذراست.

اطلاعات

و از دلخوشی هام که اصلا هم لاکچری و مفا ه آمیز نیست ( اصولا هیچکدام ار دلخوشی هام از این دست نیستند) ، غش و ضعف رفتن برای بوی اسفند پشت چراغ قرمز است.گمانم این عشق ، پا به پای شی برای نرگس های پشت چراغ قرمز پیش می رود. مورد داشتیم وقتی عمو و اسفندی ها از کنار ماشین رد می شوند و شیشه ی ماشین بالاست، با تمام وجودم هوا را بو می کشم تا بالا ه ، سلول ها بوی اسفند را به قدر چند قدم آنور تر، گیر بیندازم و بفرستم ته ریه هام.پاشم اسفند بریزم سی خودم.اسفند دونه دونه..اسفند سی و سه دونه...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بوی اسفند
  • کلمات کلیدی اسفند ,دونه ,چراغ قرمز
اینو فرستاده توی گروه:دعایی زیبا از بابا طاهر :ابرها به اسمان تکیه میکنند، درختان به زمین و انسانها به مهربانی یکدیگر.........گاهی دلگرمی یک دوست چنان معجزه میکند که انگار خدا در زمین کنار توست.جاودان باد سایه دوستانیکه شادی را علتند نه شریک،و غم را شریکند نه دلیل...بعد میگه:-پری نویسنده! کجایی؟ بیا جواب بده. این مال باباطاهره؟وجاهت و ادب و متانت وقار و عفت کلام را یله طرفی و نوشتم:_خ باباطاهر خودش اینو ببینه اپیلاسیون میشه.

اطلاعات

معرفی #خواب_عمیق_گلستانبراانه چاپ اولرادیو فرهن نجــــــــــــــا کلیک کنید.

اطلاعات

از اولین روزهای سال تحصیلی گله و شکایت آقای معلم و بچه ها از پسرک مو ی که اندکی بور و بسیار زیباست، شروع شد. آقای معلم از بی نظمی و بی توجهی و شلوغی و تنبلی در درس شاکی بود، بچه ها از رفتار و حرفها و ... . آنقدر این گله و شکایت ها تکرار شده که آوردن اسمش معادل است با هرج و مرج و بی انضباطی.پسرک موبور را از زمان طرح سنجش پیش از دبستان می شناختم. مامانش توی حیاط دردندشت مدرسه ی دخترانه ای که برای سنجش سلامتی پسرهای کلاس اولی انتخاب شده بود، با من حرف می زد و پسرک با پسرک من توی حیاط می دویدند ، تا زمانی که پسرکم زمین خورد و زانوهاش به شکل دل اشی خونین و مالین شد. ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه فرانچی
  • کلمات کلیدی فرانچی ,پسرک ,کلاس ,آقای ,مورد ,نوشتم ,آقای معلم ,پسرک موبور ,مورد دایناسورها ,داستان نوشتم ,پسرهای کلاس
پسرک در درس اجتماعی، در مود وزارتخانه ها، مجلس خبرگان، انتخاب ی و ... خوانده.هرروز می آید و می پرسد:-مامان...می دونستی میشه (...) رو عوض کرد؟-مامان می دونستی اگه مردم از (...) ناراضی باشن می تونن عوضش کنن؟-مامان می دونستی مجلس خبرگان وقتی ببینه مردم (...) رو نمی خوان، باید عوضش کنن؟-مامان می دونستی شرایط (...) شدن چیه؟ و اگه ی همه ی شرایط رو نداشته باشه، باید عوضش کرد؟خلاصه که با رسیدن به این کشف و شهود، تا (...) را عوض نکند، دست بردار نیست.

اطلاعات

  • مطالب مشابه عوضش کن
  • کلمات کلیدی مامان ,عوضش ,دونستی ,باید عوضش ,کنن؟ مامان ,عوضش کنن؟
چهار پنج سال قبل یا بیشتر که تازه تازه کمپین های ( نه به فضای مجازی) و تشویق و ترغیب به خاموش گوشی ها در مناسبتی باب شده بود ، تا خانواده و دوستان از دورهم بودن بیشتر مستفیض باشند، یک شب یل ، بابا و مامان خانه ی خواهرک بودند. خواهرک ع فرستاد از بابا که پشت کامپیوتر نشسته بود و چک می کرد.( هنوز تلگرام خلق نشده بود). پشت کرده بود به همه و فارغ از دنیا سرش توی مانیتور بود.خواهرک ع داد و نوشت:( یکی بیاد بابای ما رو از فضای مجازی دور کنه! همه میگن به مامان باباهاتون سربزنین که از تنهایی دربیان، ما باید به بابا بگیم از ت دست بکش بیا با ما باش)چقدر خندیدیم با ع بابا ...

اطلاعات

میگم...اون پ وی بی صَحِب رو یکبار بشور لااقل. خفه شدم از بوی عرق!جان تو نه، جان خودم... نفرت انگیزی بوی عرقِ مونده رو هیچ عطر و ادوکلنی کمرنگ نمی کنه. از قضا ترکیب این دوتا در حد سلاح کشتارجمعی عمل می کنه.خانم هم اینقدر تنبل؟خب لامصب! آدم بی خبر، از روی مهر بغلت می کنه اما اون بوی زننده، پسش می زنه که!ایشششششششش

اطلاعات

آقای پدر از مهر امسال برای خودش سنتی برقرار کرده، بی بدیل و لایتغیر. با همکارجانش است می رود. یکشنبه ها من کلاس حافظ و شاهنامه دارم. پسرک هم زبان می رود. ما در یک ساعت با هم از خانه می رویم. کلاس پسرک زودتر از من تمام می شود و آقای پدر است است. پسربزرگه می رود دنبال برادرش . می بردش خانه.این دوسه جلسه ای که پسرجان هوس کرده سرکلاس های من حاضر شود، سرساعتی بیرون می رود، برادرکوچکترش را از زبان بر می دارد و می آورد کتابخانه. تا دوجلسه قبل پسرک خج می کشید وارد کلاس شود. بیرون، در فضای داخلی کتابخانه سرگرم انتخاب کتاب می شد. اولین جلسه ای که وارد کلاس شد، با حجب ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بالا ... پایین
  • کلمات کلیدی پسرک ,کلاس ,صندلی ,کوتاه ,اهرم ,حافظ ,وارد کلاس
پارسال همین وقتها ، آقای علیخانی، مدیر آموت ، تماس گرفتند و گفتند نهاد کتابخانه های کشور، چاپ چهارم پرتقال خونی را یکجا یده و به زودی چاپ پنجمش بیرون می آید . هنوز این خبر را مزمزه نکرده بودم که گفتند یک خبر خوب دیگر هم برای پرتقال خونی دارند. گفتند یک موسسه ی ترجمه پرتقال خونی را برای ترجمه انتخاب کرده اند. ترجمه به عربی برای کشور مصر.خوب معلوم است که دلم حس قیلی ویلی رفت و حس کیفور شدم و حس ذوق . اما بنا شد تا وقتی کار به سرانجام نرسد و کامل نشود در موردش حرفی نزنیم. هنوز در حد پیشنهاد بود.سال نو شد و تابستان شد و مصیبت سرم بارید و من غرق شدم در دنیای فر? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه اجر صبری ست که ...
  • کلمات کلیدی پرتقال ,خونی ,ترجمه ,آموت ,شاید ,بودند ,پرتقال خونی ,مدیر آموت ,برای بیان ,برای پرتقال ,تماس گرفتند
چهل و دو ساله ام. حالا... چهل و یک ساله ای که وارد چهل و دوی عمرش شده. مهم این دهه ی چهارم است که بالا ه واردش شده ام.داشتم می گفتم، چهل و دوساله ام ، اما هنوز موقع رد شدن از خیابان می گویی:-از این سمت من بیا.( از همان سمتی که ماشین نمی آید.)و -بیا این سمت خیابونو-از اینجا رد شوو-الان رد نشوو-الان رد شوو-مواظب ماشین ها باشو-...*خلاصه طوری که انگار دست یک دخترک شش ساله را گرفته ای و مراقبی که گرگه او را نخورد، هی موقع رد شدن از خیابان، امر و نهی می کنی. مثل تمام این سال هاو مثل تمام این سال ها!هی ...هی ... هی ...پیر شدیم. اما درست نشدیم!

اطلاعات

مجموعه ای از نه داستان از هفت نویسنده ی معاصر روس که پیش تر به شکل بخشی از کتاب یا داستانی مستقل در جراید روسیه منتشر شده اند. وجه مشترک داستان های کتاب، پرداختن به موضوع مرگ است. گرچه در بعضی داستانها (پ و سیاه) و (وان گوگ)، فضا به سمت سورئال متمایل گشته، اما در نهایت به زبانی مشترک ، صریح و بی ، مرگ و نحوه ی اتفاق افتادن آن را روایت می کند. مرگ می تواند با پاشیده شدن اسید به صورت ، اقدام به خودکشی، تمایل بیمارگونه به آدمکشی،تصادف، بیماری های مشکوک و ... کلاف زندگی آدمها را در هم بپیچد. در داستان های این کتاب به پدیده مرگ و حتی آدمکشی، به مثابه ی گنا ...

اطلاعات

یکی از خواهرها با تماس تصویری واتساپ، مامان را نشان من داد و مرا نشان مامان. دراز کشیده بودم ، بلند شدم نشستم. ته چشمم هی آب جمع می شد در اثر این تکانه ی بلند شدن. بینی ام هم که از قبل کیپ بود. آب چشم را با انگشت و بینی را با دستمال پاک می . مامان هی می گفت:-گریه نکن. چرا گریه می کنیگفتم گریه نیست بابا!پسرهای آدم فروش داد زدند:-مامان، الکی میگه. داره گریه می کنه. و کرکر خندیدند.مامان گفت:-چرا نمی آیین؟ دلم تنگ شده.پاشین بیایین. زودتر.پسرهای آدم فروش داد زدند:-مامان... ما رو نمیاره پیش تو. ما رو گروگان گرفته. ما رو به اسیری گرفته. نمیاره ما رو پیش تو!و کرکر خندیدند!

اطلاعات

مامان از پشت تصویر گوشی برایم چیزی تعریف کرد. از مامان ملی گفت.دو سه سال تمام ، تقریبا هرروز من و ملی و یک دوست دیگر، سه تایی با هم از مدرسه بر می گشتیم. موقع رفتن من و آن دوست دیگر با هم بودیم و برگشتنی ملی هم همراهمان بود. از قدیم می شناختمش. از وقتی دبستانی بودم. مامان و بابا و خواهر و اش را هم می شناختم. مامان ملی خیلی زیبابود. ملی نیز. اش نیز.انگار زیبایی ِ اساطیری تقسیم شده بود بین این سه زن. من هم که شیفته و بیچاره ی زن های زیبا!مامان بارها و بارها مامان ملی را می بیند. هم محلی هستند خب. فوقش چند کوچه و خیابان با هم فاصله دارند. چند روز قبل مامان ، ملی ماما ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه مامان ملی، عاشقتم
  • کلمات کلیدی مامان ,خیلی ,کتابش ,کتابش خیلی ,کتاب نوشته ,چهارتا کتاب
ب ناگهان حرکت پیشانی اش زیر دستم را به یاد آوردم. به یاد آوردن نبود. زنده بود. کاملا لمسش . این نوع یادآوری ها چقدر دردناک و کشنده اند. قلبم تیر کشید و چشم هایم سوخت.گریه و خو دم.پای تختش مچاله بودم. سرش را از روی پارچه توی بغلم داشتم. حرف می زدم. دوست داشتم فکر کنم که می شنود. حرف می زدم. حرف می زدم. کاش از بین آن ضجه ها و ناله ها، حرفهایم را شنیده باشد. حتما می شنید که پیشانی اش تکان خورد. حس که تکان خورد. لمس که تکان خورد.چندماه باید می گذشت تا بتوانم در موردش حرف بزنم؟ ب تکان خوردن پیشانی اش را زیر دستم عینا دیدم. لمس .تحمل ندارم. تحمل ندارم. تحمل ندارم. دلم برا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه رستن از یادت نتوانم
  • کلمات کلیدی تکان ,ندارم ,تحمل ,خورد ,پیشانی ,تکان خورد ,تحمل ندارم ,ندارم تحمل
تلفنم زنگ می خورد. بعد از سلام :-خانوم پری خانوم؟-بله.بفرمایید.-خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟این سبک احوالپرسیِ پشت سرهم و سریع خاص اقوام پدری است. صدا را نمی شناسم اما. اصلا آشنا نیست. بگو یک درصد!کلی احوالپرسی می کند و پشت سرهم حال همه را می پرسد.-مثل اینکه منو نشناختی.-نه متاسفانه-واقعا؟ یعنی منو نمی شناسی؟ پس کی می خوای منو بشناسی ؟ یعنی واقعا نمی شناسی؟-نه متاسفانه.-چرا منو نمی شناسی؟ آخه چرا نمی شناسی؟دوست دارم گوشی را بکوبم...نه... شاید آدم رودربایستی دار باشد! -من زهرام.شناختی؟-نه عزیزم. کدوم زهرا؟-زهرا هم گفتم نشناختی؟ آخه چرا منو نشناختی؟لااقل ده تا زهرا دا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خانوم پری خانوم
  • کلمات کلیدی زهرا ,واقعا ,وظیفه ,شناسی؟ ,خانوم ,انجام وظیفه ,مراسم نبوده
عزیز رفته ی منکاش می شد از دل این ع های یادگاری بیرون کشیدت، بغلت کرد، بوسیدت و بی آنکه به تو بگویم رفته ای و رفتنت چه به روزگارم آورده، هی لبخند توی ع ت را برای لحظه های کشنده ی دلتنگی ذخیره کرد.چطور ندیدنت را تاب می آوردم ، اگر این ع ها نبود، اگر این ع ها نبود.گرچه که با دیدن اولی بزنم زیر گریه و آ ی را از ی تار و خیس اشک، اصلا نبینم.

اطلاعات

با این بچه ای که پشت کنکورمانده و دیگر درس نمی خواند و ها به کلاس من می آید و به هنرجوهای حرفه ای کاربلد دندان نشان می دهد و نیمه شب ها داستان فلسفی می نویسد و با اشتیاق برایم می خواند و من محلش نمی دهم مبادا که راهش متمایل شود به سمت نوشتن، چه کنم؟چه کنم؟چه کنم؟

اطلاعات

از ظهر که پسرک از مدرسه می رسد تا وقتی می رود بخوابد، مدام با هم کلنجار می رویم. حاضرجواب و زبان دراز است. و بازیگوش. از بچگی هایش کیف می کنم و از بلبل زبانی ها و حوف گوش ندادن هایش کف!نشستم پای چرخ خیاطی تا چیزکی بدوزم. آنقدر وز وز ( صدای زنبور) و قدقد( صدای مرغ) در آورد که خودش خسته شد. سرم پر بود از صداهای مختلف.مدتی است بلد شده با کلمات بازی کند و پدر اعصاب همه را دربیاورد.-پارسا صدا در نیار از خودت...-درمیارم!-پارسا چرا این برگه ها رو کردی؟-واقعا چرا این برگه ها رو ؟-پارسا چرا مشقاتو نمی نویسی؟-واقعا چرا مشقامو نمی نویسم؟-پارسا چرا اینقدر حرف می زنی؟-واقعا چ ...

اطلاعات

در تعریف حکومت های توتالیتر به تمامیت خواهی ، استبداد، خ مگی و انحصار طلبی بیمارگونه ، تجسس در کلیه ی احوالات و رفتارهای خصوصی شهروندان،پلیس مخفی گسترده و استفاده ی انحصاری از سلاح و رسانه و تک حزبی بودن حکومت ، اشاره می شود. اتحادجماهیر شوروی در دوره ی استالین، نمونه ی منقرض شده ی تمام و کمال این نوع حکومت است. در این روش حکومت داری، ترس چنان در دل مردم زنده نگه داشته می شود که همگان حتی به سایه ی خود شک دارند.برای زنده ماندن ناچارند, همکار، همسایه، همسر ، پدر و مادر و فرزند خود را به حکومت بفروشند تا در ازای آن چندصباحی بیشتر زنده بمانند. این ز ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه کودک44
  • کلمات کلیدی حکومت ,اتهام ,زنده ,مورد ,گیرد ,استالین ,زنده ماندن ,حتما حتما ,بیشتر زنده ,تنزل رتبه
ساعت هشت و ربع صبح ، مثل مرگ خوابم گرفته بود. موبایل را تنظیم برای نیمساعت قبل از برنامه که هم خواب از سرم پریده باشد هم صدایم خواب آلود نباشد.قبل از نه و نیم بیدار شدم. گفتم یک لیوان آب می گذارم روی میز، کنار دستم که اگر لازم شد بخورم. گفتم با صدای بلند از روی مطلبی بخوانم که صدایم باز شود. گفتم...در حال گفتم گفتم با خودم بودم که تلفنم زنگ خورد. آقایی که دیروز برای هماهنگ تماس گرفته بود پشت خط بود. سوال ها را ده دقیقه ای پرسیدند و تمام!آقا.... من لیوان آب...؟آقا... من گرم صدا...؟آقا...؟هیچی دیگر. قرار است صدای گرم نشده و آب نخورده سر صبحی مرا در مورد خواب عمیق گلس? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه رادیو فرهنگ
  • کلمات کلیدی گفتم ,خواب ,رادیو فرهنگ
پسرک همان مدرسه ای می رود که پسرجان هم می رفت. ساعت ورزش آنها را می برند سالن ورزشی. گاهی سالنی که مدرسه با آن قرارداد می بندد، همین سالن روبروی خانه است . امسال از اتفاق، یکی دوبار سرساعت ده، پنجره ی آشپزخانه را باز کرده ام و ناگهان فریاد های "نیما...." ( اسم و فامیلی پسرجان) را از توی خیابان شنیده ام.و پشت بندش اسم و فامیلی پسرک را که گروهی توی خیابان فریادش می زنند. همکلاسی های پسرک با دیدن پنجره ی باز، فکر می کنند نیما پنجره را باز کرده و اسمش را بلند صدا می زدند.این ماجرا برایمان اسباب خنده بود. *دیروز از طرف کتابخانه ی عمومی برای ارائه ی طرح نشست کتابخ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه همکلاسی هایش
  • کلمات کلیدی پسرک ,پارسا ,خیابان ,سالن ,مامانِ ,پروانه ,سالن ورزشی ,مامانِ پارسا ,سراوانی پروانه ,پروانه سراوانی ,فامیلی پسرک ,پروانه سراوانی پروانه
یک پسرک کلاس نهمی در کارگاه داستان دارم که م می نویسد. مومن است به معلم ادبیات کلاس ششم اش که نوشتن و استفاده از جملات ادبی را یادش داده. همیشه با قدردانی و احترام از معلم اش یاد می کند. الحق که خوب به جانش نشسته هرچه یاد گرفته.معمولا نیم ساعت مانده به اتمام کلاس، می رود که به کلاس زبانش برسد. دم رفت گفت:-خانوم... مشق هفته ی آینده مون چیه؟*-بعد از تدریس هر مبحث از عناصر داستان ، تکلیفی برای تفهیم مبحث و دست و پنجه نرم با آن برای هنرجوها در نظر می گیرم.

اطلاعات

  • مطالب مشابه مشق شب
  • کلمات کلیدی کلاس

آخرین جستجو ها