دختری که بی خیال بود..

دیروز اولین حقوقمو گرفتم.. حس فوق العاده ای داشت.. احساس میکنم بزرگ شدم ...!! از مدتی پیش نیت کرده بودم با حقوق اولم برم زیارت رضا.. یکی از همکارای اهل دلم با خودم همراه .. انشالله که آقا بطلبه چون خیلی هواشو .. خانواده یه کم سختگیری میکنن و هنوز باورشون نشده من بزرگ شدم و از پس خودم برمیام، منم دارم سخت روشون کار میکنم تا اجازه ی رفتنمو بگیرم.. بیچاره آسیه ( همکارم) مدام ازم میپرسه ک خانواده راضی شدن یا نه، بیچاره رو حس هوایی حالا خودم گرفتار شدم.. پ.ن: دچار اختلال لهجه شدم، لهجه ی اصلیم و شهر محل تحصیلم و شهر محل کارم و لهجه ی دوست صمیمیم ک خیلی روم تاثیر گذاشته بود همه با هم قاطی شدن!!

اطلاعات

مهمونی "ش" به مناسبت ریاستش برگذار شد.. ما هم که نی نی هاش بودیم دعوت بودیم.. بقیه هم متخصصین گرانقدر .. اونجا دیگه نمیشد جنگولک بازی درآورد.. آخ از غذا خوردنمون.. معصومه درگوشم گفت از بس سعی شیک غذا بخورم سرم گیج رفت... رسما داشتیم خصیت کوفت میکردیم.. غذا که نمیخوردیم.. یه دو سه نفرم اونجا بودن کلا یتشون این بود که تو دهن ما رو نگاه کنن.. مبادا یه دونه برنج از دهن یکیمون بریزه... خلاصه با وجود اینکه یه کم معذب شدیم بد نگذشت.. زیرزیرکی کلی با بچه ها خندیدیم، و البته یه خودی هم نشون دادیم خخخخ خلاصه که گذشت و فردای اون شب به ولایتمان بازگشتیم، اما نیامده عازم رفتنیم... اینه زندگیه من.. همیشه مسافرم.. پ.ن: یه عالمه پارچه ی نمدی گرفتم که کلی عروسک و کیف درست کنم.. انقد ذوقشونو دارم که نگوووو پ.ن: جواز مسافرتو از والدین گرامی گرفتم، البته با کلی مشقت.. احتمالا یه سر اصفهان، یه مدت بعدشم جنوب.. ببینیم خدا چی میخواد دیگه..
مثل برق و باد میگذره.. همین قشنگ ترین روزهای جوانی.. یه زمانی از بیست و یک ساله شدنم ناراحت بودم، حالا اما بیست و یک سالگی هم گذشت، بیست و دو سالگی هم و بیست و سه سالگی آرام آرام از جلوی چشمهام عبور میکنه و من نمیفهمم چطور میگذره... هر روز دعا میکنم که زودتر بگذره غافل از این که عمرمه که میگذره، جوونیمه.. چیزی که دیگه تکرار نمیشه.. پس چرا آرزوی گذشتن این روزها رو دارم.. شاید قراره با گذشت زمان همه چی خوب بشه، خوبه خوووب که این قدر منتظر سپری شدن این روزهام.. داشتم به بیست و چهار سالگی فکر می ، تمام وجودم پر از یه حس مبهم شد که دوستش نداشتم.. بعد خودمو دلداری دادم که هنوز مونده تا بیست و چهار ساله بشم، هنوز 7 ماه دیگه مونده.. ولی آ ش که چی 24 سالگی هم میگذره، 25 سالگی هم همینطور و من هی پیرتر میشم، میر تر میشم.. شاد و طراوتمو از دست میدم و میشم شبیه اون پیرزنی که به سختی راه میرفت، یا اون پیرزنی که راه خونشو گم کرده بود یا ...... تا به حال اینقدر به گذر عمر دقت نکرده بودم.. مدام دعا میکنم این روزها بگذرن، به خیالم قراره همیشه جوون بمونم.. انگار نه انگار که مادر بزرگ پیرم یه روز بدون عصا راه میرفته انگار نه انگار که اونم این روزهای منو گذرونده...

اطلاعات

  • مطالب مشابه گذر زمان
  • کلمات کلیدی بیست ,سالگی ,انگار

آخرین جستجو ها