شعر نو ، اشعار عاشقانه ، غزل ، پروژه

فرصتی بده تا من با تو هم قدم باشم درنگاه آدم ها، ننگ ومتهم باشم دختری که میگوید شعرهای بی پروا آبروی ات وحرمت قلم باشم یک فرشته ی عاشق دربهشت آغوشت هستی پراز بودن دردل عدم باشم ازجداشدن بگذر درعبوربی فرجام تادلیل شادی ها برعلیه غم باشم باتمام احساست دعوتم تا من صادقانه مهمان عشق تازه دم باشم فرصتی بده دریا درتهاجم طوفان یک شناگر قابل ناجی دلم باشم پائیز92

اطلاعات

یک شعر بی منطق ودل درآب ، یعنی تو... چشمان دائم منتظر بی خواب ، یعنی تو... خیره به خود در آینه همراز دلتنگی درجوششی آشفته وبی تاب ، یعنی تو... با پنجره هم درد بودن درشبان تار درآسمان روشنترازمهتاب یعنی تو من رود خشک بی نشان درحسرت دریا هم دست باران بودن وسیلاب یعنی تو... ماندن میان یاس در قلب سیاهی ها نیلوفری در بستر مرداب یعنی تو

اطلاعات

من به چشمان پراز سحرتو ایمان دارم خسته از فاصله ها میل به کنعان دارم خشک سالی شد ودریای وجودم قهراست بی سبب نیست که دائم تب باران دارم مرده ای چشم براهم که حتی دل گور به امیدتو نفس می کشم وجان دارم ازعدم آمده ام باتو به هستی برسم درکنارتو فقط هستم وامکان دارم مدتی هست که زندانی افکار خودم هرشب از بختک خودخواب پریشان دارم خواستم سرزده برقلب تو وارد بشوم سردوبی عاطفه گفتی که مهمان دارم

اطلاعات

آخرین جستجو ها