مونولوگ

خواب دیدم به خونه مون حمله شده. بمب و انفجار و اینا. بعد دیدم صدای تیر هم میاد. گفتم تیر دیگه واسه چی؟ مگه خونه رو با تیر میزنن؟ چه احمق هایی! تیر رو دیوار که اثری نداره. ولی هر چی تو خواب اراده می که این اشتباه احمقانه رو تصحیح کنم و تیر رو تبدیل به نارنجک و بمب کنم نمیشد که نمیشد، دشمن همچنان مصرانه با تیر میزد تو دیوار ما :))) بعد از مدتی یه کم هوشیار شدم، یه ح ی بین خواب و بیدار، دیدم صدای تیر همچنان هست! خوب دقت فهمیدم صدای تخت بی بیه که پیچ هاش شل شده و بی بی که از بی قراری تو تخت وول می خوره تق تق صدا میده! غژغژ نمیکنه ها، تق تق صدا میده! نصف شبی طنز خوبی ب ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سالاد اولویه
  • کلمات کلیدی خواب ,صدای ,واسه ,گفتن ,هدهد ,خونه ,حافظ قرآنه ,دیدم صدای
خواب دیدم به خونه مون حمله شده. بمب و انفجار و اینا. بعد دیدم صدای تیر هم میاد. گفتم تیر دیگه واسه چی؟ مگه خونه رو با تیر میزنن؟ چه احمق هایی! تیر رو دیوار که اثری نداره. ولی هر چی تو خواب اراده می که این اشتباه احمقانه رو تصحیح کنم و تیر رو تبدیل به نارنجک و بمب کنم نمیشد که نمیشد، دشمن همچنان مصرانه با تیر میزد تو دیوار ما :))) بعد از مدتی یه کم هوشیار شدم، یه ح ی بین خواب و بیدار، دیدم صدای تیر همچنان هست! خوب دقت فهمیدم صدای تخت بی بیه که پیچ هاش شل شده و بی بی که از بی قراری تو تخت وول می خوره تق تق صدا میده! غژغژ نمیکنه ها، تق تق صدا میده! نصف شبی طنز خوبی ب ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه مختلفات
  • کلمات کلیدی خواب ,صدای ,واسه ,گفتن ,هدهد ,خونه ,حافظ قرآنه ,دیدم صدای
از آ ین باری که جوجه ی قمری گرفتم تو دستم و ناز و حتی بهش پرواز یاد دادم!! دیرزمانی گذشته. دیدن یه مامان/بابا قمری که در کمال خنگی یه جای ناامن خونه ساخته و الان هم با سماجت روی جوجه ی کُپُلش نشسته و نمیذاره ازش ع بگیرم منو به کودکی هام برمی گردونه :) + بلند شو بابا، خفه کردی بدبختو! تخم که نیست، واسه خودش جوجه ای شده :) و بالا ه وقتی هوا گرم تر می شود، ننه قمری رضایت می دهد جوجو بیرون بیاید :)

اطلاعات

از آ ین باری که جوجه ی قمری گرفتم تو دستم و ناز و حتی بهش پرواز یاد دادم!! دیرزمانی گذشته. دیدن یه مامان/بابا قمری که در کمال خنگی یه جای ناامن خونه ساخته و الان هم با سماجت روی جوجه ی کُپُلش نشسته و نمیذاره ازش ع بگیرم منو به کودکی هام برمی گردونه :) + بلند شو بابا، خفه کردی بدبختو! تخم که نیست، واسه خودش جوجه ای شده :)

اطلاعات

از برنامه ای می گفت که مهمان برنامه همزمان که با مجری صحبت می کرده، عملیات ریاضی مثل جذر رو هم انجام می داده. و بعد در مذمت ما انسان های معمولی می گفت "ما حتی رو یه کارش هم خوب نمی تونیم تمرکز کنیم. اینا همه ش با تمرین به دست میاد، باید تمرین کرد و پشتکار داشت." اول یاد پیش ی افتادم که سر کلاس ریاضی بود یا فیزیک، از معلم سوال پرسیدم و داشت بهم جواب میداد، تو صورت معلم نگاه می و همزمان حل تمرین پای تخته رو توی دفترم می نوشتم. در واقع یه کار ناخودآگاه بود و خودم وقتی فهمیدم که هم کلاسی هام همونجا اظهار تعجب ! اون موقع که متوجه این قضیه شدم، یه حس خوب در من به ? ...

اطلاعات

یه قنادی هست یه کم دورتر از خونه مون. کارش خوبه و ما اگه گذرمون بیفته ازش شیرینی می یم. امروز به سفارش ، کیکِ بانانا (موز و گردو) پخته بودم. تا حالا درست نکرده بودم. خوردیم و همه به به و چه چه . شب که شد مهمون اومده بود برامون و از کیک واسش برده بودن. گفته بود اینو از فلان جا گرفتین؟ فلان جا یعنی همون جایی که ما قبولش داریم و کاراش تمیز و با کیفیته! کیکی که به نظر خودم ایده آل نبود و ازش ناراضی بودم واقعا، به کیک های اونجا تشبیه شده بود! اون همه به به و چه چه عصر که تمام مدت فکر می تعارف خانواده است، در مقابل این جمله هییییچ بود برام :))) + پایه ی خیلی خوبی هم ? ...

اطلاعات

خب من می تونم فقط نفس عمیق بکشم و به این فکر کنم که مقداری پول سیو ، مثلا در حد یه کتاب!!! اما در حقیقت دارم حرص می خورم. حالا می فهمم علت اینکه روانشناس حدود چهار سال اونجا دووم آورده چیه. تا الان فکر می دلیلش اینه که کاری به کار خانم ص نداره و رو نظریاتش پافشاری نمی کنه. اما انگار بیش از چیزی که تصور می فرمانبردار ایشونه. دیروز روز پزشک بود. من به نیابت از همکاران به خانم ص زنگ زدم و گفتم که یه کیک از قنادی خاصشون که نزدیک خونه شون هم هست برای بگیرن، چون ایشون کیک و شیرینی هرجایی رو نمی خورن! خانم ص هم گفت باشه، می گیرم. اما عصر که رفتم کلینیک و پرسیدم ازشون ...

اطلاعات

امشب تو نونوایی سنگک به چنان کشفی نائل اومدم که عمرا ارشمیدس نائل اومده باشه! برحسب اجبار رفته بودم نونوایی و پس از مقداری گیج بازی در پیدا صف کم ها و زیادها و سوال و جواب از داشتن و نداشتن کارت خوان، بر صندلی جلوس و منتظر شدم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت... بر من گذشت. البته حتما واقف هستید که زمان یه کمیت نسبیه! خلاصه تمام مدت همینطور دست زیر چانه و آرنج بر صفحه ی مشبک زده بودم و به حرکات شاطر نگاه می . یادمه وقتی بچه بودم و نونوایی لواش می رفتم می دیدم یک نفر خمیر رو زواله می کنه، بعدی پهن می کنه و می زنه تو تنور و سومی درمیاره و چهارمی جمع می کنه ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سنگک باعث سنگدلی می شود!
  • کلمات کلیدی خمیر ,سنگک ,صفحه ی ,مستطیل ,شبیه ,نسبتا ,نسبتا مستطیل ,صفحه ی نسبتا ,صفحه ی نسبتا مستطیل
ظاهرا سوال پیش اومده که من چرا به وبلاگ نویسی به سبک سابق بازگشتم و هیچ توضیحی در مورد عوض شدن یا نشدن نظرم ندادم. گفتم بگم شاید برای شما هم سوال بوده باشه. من پیش خودم اینطور استدلال که اگه عمر وبلاگ نویسی سر اومده، پس سراومده دیگه. اولا من تو دوران اوجش، وبلاگ نویس نبودم که هجویات من باعث افولش شده باشه و رفتن من و حتی تمام وبلاگ نویس های مثل من هم باعث برگشت اون دوران نمیشه. پس منطقی نیست که از این فضا که می دونم یه سری فوایدی داره خودمو محروم کنم.ثانیا چطور ما به تغییر نسل معتقدیم و روش های تربیتی والدینمون رو برای بچه هامون متناسب نمی دونیم، ولی تو? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه وبلاگ
  • کلمات کلیدی وبلاگ نویسی ,مردم ,نوشتن، ,اینکه ,یعنی ,شاید
پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟ آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند شادم تصور می کنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برع می گردم طواف خانه ات را دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن پروانه های مرده با هم فرق دارند

اطلاعات

اینا رو خواهرم تعریف کرد: وروجک مریض شده و واسش آمپول تجویز کرده. خواهرم با بره ی ناقلا و وروجک وارد اتاق شدن. بره ی ناقلا بعد از ورود رفته درست مقابل دست هاشو تا آرنج گذاشته روی میزش و تا موقع وج بهش خیره شده. گویی ندیده تا به حال! بعد که رسیدن خونه، برای خودش میزی شبیه میز چیده. تو دفترچه های قدیمی نسخه می نوشته و با شیشه ی شربت هم نسخه هاشو مهر می کرده. هرکیو ویزیت می کرده یه بیوگرافی کامل هم ازش می گرفته. از باباش پرسیده اسمت چیه؟ اسم مامانت؟ اسم بابات؟ اسم زنت؟ :)))) وروجک رو هم که ویزیت کرده، یه نسخه نوشته و داده به مامانش و گفته مامان داروهای قبلیشو که ...

اطلاعات

فقط می تونم نفس عمیق بکشم و امیدوار باشم زودتر بخوابن. متاسفم که نمی تونم مکنونات قلبیم رو پنهان کنم. نمی تونم جلوی بی اعتناییم رو بگیرم. حرفاش با خلوص بالای نود درصد شامل جملات "اییییی خدا! عجب عقلی دارین شما!" "کی بشه که شما به من برسین!" "به خدا، هیچی نمی فهمین! به اندازه ی سر سوزن عقل ندارین!" میشه. اینا حرفای معمولیش هستن و در حالی زده میشن که با ی بحث جدی نداره. گرچه لحنش گاهی به شوخی میزنه، اما کاملا مشخصه شوخی نمیکنه و این اعتقاد واقعیشه که تنها ی که همه چیز رو می فهمه خودشه! این عصبیم میکنه. بقیه، من جمله مامان و هدهد و طاهر سعی با انواع استدلال ه? ...

اطلاعات

از فرط گرسنگی شکمم داره به هم می پیچه. از وسوسه ی امروز رد شدم و از خونه زدم بیرون. این یعنی روزه مو نگه میدارم، چون خیلی کم پیش میاد بیرون چیزی بخورم. ولی فردا، شنبه، یکشنبه، دوشنبه و رو فک نکنم بتونم بگیرم. چون غذا کم می خورم و سحر هم بلند نمیشم، بنابراین وسوسه ی ش تن تقویت میشه. اگه ی هفته ی بعد مشهد بودم روزهای قبلش رو نمی گرفتم. یه کم پیچیده س، ولی فقط یه کم؛ بنابراین میگم تا یاد بگیرین. تو ماه رمضون چهار روز سفر رفته بودم و یک روز آ هم آقای سیستانی رمضان اعلام و ما رفتیم حد ترخص رو گذروندیم و برگشتیم. میشه؟ پنج روز قضا. ی هفته ی بعد هم، کما های دیگه، مشه ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه روزه
  • کلمات کلیدی روزه ,بیرون ,بگیرم ,هفته ی ,بنابراین , , ی هفته ی ,روزه بگیرم ,فردا، شنبه،
از فرط گرسنگی شکمم داره به هم می پیچه. از وسوسه ی امروز رد شدم و از خونه زدم بیرون. این یعنی روزه مو نگه میدارم، چون خیلی کم پیش میاد بیرون چیزی بخورم. ولی فردا، شنبه، یکشنبه، دوشنبه و رو فک نکنم بتونم بگیرم. چون غذا کم می خورم و سحر هم بلند نمیشم، بنابراین وسوسه ی ش تن تقویت میشه. اگه ی هفته ی بعد مشهد بودم روزهای قبلش رو نمی گرفتم. یه کم پیچیده س، ولی فقط یه کم؛ بنابراین میگم تا یاد بگیرین. تو ماه رمضون چهار روز سفر رفته بودم و یک روز آ هم آقای سیستانی رمضان اعلام و ما رفتیم حد ترخص رو گذروندیم و برگشتیم. میشه؟ پنج روز قضا. ی هفته ی بعد هم، کما های دیگه، مشه ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه روزه
  • کلمات کلیدی روزه ,بگیرم ,هفته ی , ی ,بنابراین , , ی هفته ی ,روزه بگیرم ,فردا، شنبه،
امروز یکی از مریض ها گفت "کاش همه ی پرسنل مثل شما لباس می پوشیدن، آدم خج میکشه بهشون نگاه کنه!" متوجه شدم که من اصلا لباس هیچ کدوم از همکارام رو ندیدم! واقعا ندیدم. متوجه شدم توجهم کاملا به خودم معطوفه و هیچ اعتنایی به جامعه و اطرافم ندارم. من بی اعتنا شدم!! چه زنگ خطری!

اطلاعات

از نقشه های خیلی روشن و از دست های روشده ی ، یکی این است که زودتر از موعد، ش ت جبهه ی الهی و رحمانی را اعلام د.

اطلاعات

  • مطالب مشابه امید
  • کلمات کلیدی
امشب اول ذی الحجه است :) متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">

اطلاعات

گرچه اتفاقی به غایت بد برام افتاده امروز و هرچی کامنت و جواب کامنت تا یک ساعت پیش دادم، خودم نبودم و همه هذیانات ذهن آشفته م بوده و شماها باید به بزرگواری خودتون ببخشین، ولی از صبح که این پست رو خوندم، انگار بدترین خبر دنیا رو بهم دادن. ناراحت کننده تریییییین حرف هایی که تا حالا شنیدم. مسئله اینه که درد و ناراحتی آدم از انتقاد، وقتی خیلی زیاد میشه که علاوه بر تند و بی پروا بودن، درست و منطقی هم باشه. هر وقت وبلاگ می نوشتم یه "واسه چی" تو پستوی ذهنم وول می خورد، این واسه چی الان به صریح ترین شکل ممکن خورده تو صورتم.

اطلاعات

روزهامون خیلی خوب و شاد می گذره، الحمدلله. خاطراتی تعریف می کنن که غش غش می خندیم. شاید بعضی هاشو اینجام تعریف کنم. وروجک به خداحافظی میگه دست! چون همیشه موقع خداحافظی دستشو ت میده. داداشش هم اوایل به خداحافظی می گفت دست دست! هر کدوم جداجدا و شخصا به این نامگذاری رسیدن. ولی به نظرم دست دستِ بره ی ناقلا قشنگ تره :) اصلا هم ربطی به این نداره که بره ی ناقلا رو بیشتر دوست دارم :))) اخمای بره ی ناقلا تو هم بود، چون موبایلشو برداشته بودم. موبایلش یعنی یه تیکه چوب! می خواست ازم بگیره که گفتم "عه زنگ میزنه. کی پشت خطه؟ کشوره؟" نگاه کرد، "آقای شهرداره؟"، "نع"، "رئ? ...

اطلاعات

داشت با آقای میرفت سرکار. رو به گفت نمیشه آدم تو خواب کار کنه؟ گفت ها والا، کاش بود همچین کاری. گفتم هست . گفت کاری که بخو ، روزی صد هزار دلار هم بهت بدن؟ گفتم روزی صد هزار دلار که نه، ولی پول میدن بهتون. گفت چقد میدن؟ گفتم اون دیگه بستگی به کَرَم مردم داره. گفت خوووو! گفتم البته برای این کار باید یه کم کوچولوووتر باشین :) گفت آهااااا، فهمیدم کدوم کارو میگی! فهمیدم

اطلاعات

فرموده بودند فرزی. امروز فِرزانگی را خودم هم دیدم :)

اطلاعات

  • مطالب مشابه فرز
  • کلمات کلیدی
حرکت آقای و وقتی ثانیه میرن تو خیلی جالب و دیدنیه :)) کولر رو با تمام قدرت روشن می کنن و سی ثانیه حالشو می برن =)) #در_گرمای_چهل_پنجاه_درجه ی_شصت_هفتاد_گراد_خواهیم_مرد #ایتالیا_هم_دردیم #جمهوری_بی بی_مختار #جرأت_داری_روشن_کن #استقامت_استقامت_تا_آ _مهر #نحن_الصامدون #خداحافظ_کولر_تا_سال_نود_و_هشت #خدایا_تابستان_نود_و_هشت_را_از_فرط_گرما_منفجر_کن #نات_ _بات_بی بی_سی

اطلاعات

این همکار شخصی که تعریف می کنه خیلی برام آشناس! یعنی کجا دیدمش؟ شخصی تعریف می کرد: یه همکار داشتم سر برج که حقوق می گرفت تا 15 روز ماه سیگار برگ می کشید و بهترین غذای بیرون رو می خورد و نیمه ی بعدی ماه رو غذای ساده از خونه می آورد. موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟ با تعجب گفت کدوم وضع؟ گفتم زندگی نیمی اشرافی نیمی گ ...!! به چشمام خیره شد و گفت: تا حالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم نه! تا حالا تا ی دربست گرفتی؟ گفتم نه! تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟ گفتم نه! تا حالا غذای فرانسوی خورده ای؟ گفتم نه! تا حالا تمام پولت ...

اطلاعات

من خود به چشم خویشتن دیدم که چه جوری یه آدمی که در ح معمولی بعضی قسمت های نون رو نمی خوره، در روزی که قراره هفت صبح بره بیرون و معلوم نیست بتونه تا نه شب برگرده خونه یا نه، همون قسمت ها رو برای ته بندی غنیمت می دونه، گرچه به اندازه ی سه تا لقمه ی مناسب کودک پنج ساله باشه! هعی دنیا :( خداوندا، با توجه به نوسانات هفته ی اخیر بازار ارز و مسکوکات، ی ما را به خیییییر بگذران! آممممین :)

اطلاعات

وقتی آقای تهدید می کنن و تو موظف میشی به پس انداز: کتاب می ی با پشیمانی شلوار می ی با ن یتی شیرینی می ی با عذاب وجدان برای اولین باره دارم از یدن کتاب پشیمون میشم، دلیلش هم دقیقا همینه که اگه این کتاب متوسط رو به پایین رو نمی یدم می تونستم آ ماه به آقای بگم اینقدر بیشتر پس انداز ! وگرنه اگه این محدودیت نبود، حتی ید کتاب ضعیف تر از این با دو برابر قیمت این هم به اندازه ی افتادن یک تار مو برام اهمیت نداشت :) شلوار رو به اسم نخی یدم، ولی وقتی با پارچه ی نخی که بی بی آوردن مقایسه می کنم، انگار این پارچه اش شوخی ای بیش نیست :) مشکل اینجاست که من موقع ید اصلا جن ...

اطلاعات

هدهد داشت دنبال کنترل تلویزیون می گشت، پیدا نکرد. می گفت شبکه ی یک یا دو یا سه یه ی داره. پرسیدیم چه ی، گفت پدر. گفت کجاییه؟ گفت ایرانی. گفت اَیییی! گفتم سینماییه یا سریالی؟ گفت سریاله، یه پسر مذهبی، عاشق یه دختر (لغتش یادم رفته، معادل قرتی مثلا!) شده. گفتم آآآآآ، فک کنم ازش شنیدم، اسم پسره حامد نیست؟ گفت چرا. گفت امیدوارم پیدا نشه. گفتم منم همینطور. بلافاصله کنترل پیدا شد، هدهد گفت کاش زودتر امیدوار می شدین =))

اطلاعات

  • مطالب مشابه سریال
  • کلمات کلیدی گفتم ,پیدا
احتمالا برای نوادگانم تعریف می کنم که مادربزرگتون یه روز اونقدر جوون و سرحوصله بود که از خواب نازش زد و بیدار نشست تا اوج طولانی ترین خسوف قرن بیست و یکم رو ببینه! یعنی اون زمان حوصله ی خاطره تعریف رو دارم؟ نوه هام چی؟ حوصله دارن گوش بدن به خاطرات یه پیرزن ناتوان که همه جای صورتش چروک افتاده و دستش می لرزه و چون دندون شو درآورده کلمات رو خوب تلفظ نمی کنه و نمیشه حتی تصور کرد که اونم یه زمانی خوشگل بوده و واسه خودش ی بوده و مغرور بوده و فلان بوده و بهمان بوده؟ و آیا نوه خواهم داشت؟ بامداد شنبه، ششم مرداد یک هزار و سیصد و نود و هفت هجری خورشیدی، چهار? ...

اطلاعات

ساعت دوی بامداد است، هدهد را بیاورده ایم اورژانس. مشکوک است به آپ سیت. البته نسخه ی معدوی برایش نوشته بود، گفتم "آقای ، آپ سیت نمی تواند باشد؟" پوزخند زده گفت "آپ س در این مکان مستقر است! (اشاره به مکان استقرار آپ س) مگر در این مکان درد داری خانوم؟" خانوم جواب داد "بله، آنجا و همه جا!" از قضا آپ سیت با درد مبهم در شکم آغاز می شود و نه با درد rlq (محل استقرار آپ س). بی اشتها هم که بود و شام نخورده بود، تهوع هم بگویی نگویی! داشت، البته پسواس و اوبتوراتورش منفی بود در خانه، ریباند تندرنس را هم نتوانسته بودم معاینه کنم، چون شکمش را سفت می کرد. خلاصه به هر حیله ای ب ...

اطلاعات

خانم ص یه کتابچه ی ج داره به نام کتیبه. تازه دیدمش و با دیدنش به یاد یه کتیبه ی دیگه افتادم. یاد یه خانواده ای که همسایه مون بودن و آقا که از خونه می رفت بیرون، در رو قفل می کرد تا وقتی برگرده!! خانمش یه اسم عجیب و جالبی داشت که نوک زبونمه ولی یادم نمیاد. موهای جلوش چتری کوتاه بود که تا روی ابروش میومد. روسریشو که گره میزد شاخ هاش (پرهاش) همون طور در طرفین باقی می موندن و نمی آوردشون تو خط وسط صافشون کنه. از شوهرش زیاد کتک می خورد. یکی یا دو تا بچه هم داشتن. هیچ کدوم هیچی سواد نداشتن. بعد از اینکه رفتن از تو خونه شون یه کتابچه ی ج پیدا ، گمونم کتیبه بود. با ت و پ? ...

اطلاعات

بی بی بستری شدن. مامان و یک گروهان آدم دیگه الان اونجان. هدهد زنگ زد مامان برنداشتن. من زنگ زدم، بعد از چند تا بوق، زد و بعد هم پیام اومد "سرکلاس هستم"!!!! + همون که های دیگه گفته بودن، پنج تا مهره ی مشکل دار و اگه جراحی نکنن خدای نکرده فلج میشن. + رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر...

اطلاعات

  • مطالب مشابه فقیر
  • کلمات کلیدی
خواهرم یه سیم کارت اضافه داشت که مدتی داده بود دست من. الان که م اومده و قراری چند وقت اینجا باشه من دادمش به . مامانم می خواستن بدونن که اون شماره تو گوشیشون چی سیو شده، من شماره رو خوندم و مامان با گوشیشون بهش زنگ زدن. به نظرتون چه اسمی بر صفحه ی گوشی ظاهر شد؟؟؟ عسل دستِ یاس!!! این چه مدل نامگذاریه؟ :)))) الان باید بنویسن "عسل دست یاس، بعد دست !" از اسم یاس خوشم نمیاد چندان، ولی این اسامی مستعار رو آقای انتخاب برای نوشتن در تلفن! علتش هم اینه که دوست ندارن اسم دختراشون رو بنویسن!!!! منم بعدا رفتم اسممو تو گوشیشون تغییر دادم و اسم واقعی خودمو گذاشتم آقای ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یاس
  • کلمات کلیدی آقای ,یاس، ,مامان ,گوشیشون
پایین پنجره ی اتاقم تو کلینیک، خیلی شلوغه. بلندگو داره می خونه: دل که مبتلا میشه جنسش از طلا میشه حتما درست نخواستم دیگه، حتما نمی خوام دیگه، وگرنه تا حالا گرفته بودم! + عیدتون پر برکت ان شاءالله

اطلاعات

مادربزرگ عزیزم از پا تان اومدن برای درمان دیسک کمر. امشب رفتن پیش یکی از متخصصین به نام شهر. با توهین از مطب بیرونشون کرده. چون گفته چیزیش نیست و مادربزرگم گفتن "چطور چیزی نیست؟ من از درد نمی تونم راه برم و ها بهم گفتن پنج تا مهره ت مشکل داره و یک بار هم قبلا عمل ." به قول خودش عراقی ها رو هم اگه پرحرفی کنن ویزیت نمیکنه! (یعنی دلداری داده که زیاد غصه نخورین، تو داستان توهین شنیدن تنها نیستین، عراقی ها هم هستن؟؟!!!) تو قسم پزشکی نخوردی؟ قسم هیچی، تو وجدان نداری؟ تو کی هستی که فکر کردی مردم عراق یا پا تان پست تر از تو هستن؟ این طرز صحبت با یه پیرزنه که از در ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه ریسیست/موقت
  • کلمات کلیدی گفتن ,هدایتش ,توهین
این هم نتیجه ی اولین تمپرینگ نیمه موفق :) + عنوان: نوشتم که یه وقت تو دلتون نگین "پوووف! تمپرینگ مگه چه کاری داره که خوشحال شده؟" قلق هر چیزی باید بیاد دست آدم و تا نیومده حتی نیمرو هم نمی تونه بپزه!

اطلاعات

دوستانی که وبلاگ دلژین رو دنبال می کردین، ایشون وبلاگشون رو حذف . بعد از ایشون بنده ای از بندگان خدا، با همون آدرس، وبلاگ رو برای خودشون ثبت . دلژین خواسته که بدونین که صاحب این وبلاگ دیگه ایشون نیستن. یه وقت ایمیلی، شماره ای چیزی نذارین با تچکر :)

اطلاعات

ما هر دو یک دلیم، ولی این وفاق نیست * از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست * ما خسته ایم و تشنه، ولی دست و پا زدن راه نجات یافتن از باتلاق نیست آیینه ایم و غیر حقیقت نگفته ایم در ما به قدر یک سر سوزن نفاق نیست هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن جایی که عشق نیست؛ ج ، فراق نیست هر روز بیشتر به تو دلبسته می شویم عشق از شناخت می گذرد اتفاق نیست * دنیا هزار پنجره بر ما گشود و بست * اما دریغ، آینه ای در اتاق نیست * فاضل جان نظری یک بیت از این غزل رو گذاشته تو صفحه اش، قشنگ نیست؟ :)

اطلاعات

جوجه رو پشره نیش زده! من و جوجه در این مورد شباهت داریم به هم، هردومون رو زیاد نیش میزنن. می گفت چون تو گروه خونیت o هست که دهنده ی عمومیه. نمی دونم چقدر علمیه ولی نظریه ی جالبی بود. منم همینو به داداش و زن داداشم گفتم که احتمالا جوجه هم o باشه. و بحث رفت سمت اینکه گروه خونی هر ی چیه. زن داداشم گفت b، هدهد a، عسل b، مامان o، من هم o!!! دقت نمودین؟ یکی از خواهرام a، یکی دیگه از خواهرام b، و من o و مادرم هم o!!! چنین چیزی نمی تونه امکان داشته باشه. چون اگه مامان o باشن و دو تا فرزند a و b داشته باشن، آقای ل باید ab باشن و اگه آقای ab باشن امکان نداره فرزندشون o باشه! وسط این بح? ...

اطلاعات

سلام :) بنام بر بیشتر از یه هفته بود، حتی تا چهل روز. ولی دیدم دلیلی ندارم :) می خواستم خودمو با یه وابستگی خیلی خیلی ساده محک بزنم و زدم. تصورشم نمی ، بیش از حد ساده بود برام. و متعجب شدم، چون من واقعا معتاد وبلاگ بودم =))) می خواستم اون فعل از "هستم" به "بودم" تبدیل بشه که باید ببینم شده یا نه. اینکه چند تا پست در روز می نویسی ارتباط مستقیمی با درجه ی اعتیاد نداره! + ... + این سکوت بالایی که کلی فکر و نتونستم بگم، محصول این یک هفته است

اطلاعات

سلام من با این پست خیلی موافقم.

اطلاعات

داشتیم می رفتیم مثلا چالیدره که تله ک ن و قایق موتوری سوار شیم! تو ترافیک یه خانم با پژوی سبز افتاده بود جلومون. راه که باز شد این خانم به جای جلو، هی اومد عقب، هی اومد عقب، هی اومد عقب، هی خاموش کرد، روشن کرد، آقای هم دو سه بار بوووق زدن و بعد که دیدن مشکل از ماشینه دیگه بوق نزدن. ما لاین رو عوض کردیم و رفتیم کنارش، و دیدیم که ماشین جلوتر از اون پژو هم یه پژوی دیگه است که ترمزش تقریبا بریده و به جلو و عقب می خوره! و ماشین عقب تر هم یه پیکانه که وسط ترافیک پیاده شده، کاپوت رو زده بالا!!! و ما خندیدیم و گفتیم "اون لاین، لاین ماشین ابه هاست! قاه قاه قاه!" حالا خد ...

اطلاعات

مدتی پیش یه پستی خوندم که توش از لغت "خانواده ی اصیل" استفاده شده بود. منظور شما از خانواده ی اصیل یا اص خانوادگی چیه؟ مخالف اصیل چی میشه؟

اطلاعات

  • مطالب مشابه مَسْأَلَةٌ
  • کلمات کلیدی اصیل ,خانواده ی اصیل
امروز چهاردهمه و هنوز از حقوق خبری نیست! از آقای پنجاه تومن گرفتم که بیام دو تا از اون بیست و پنج تا آزمایش رو تکرار کنم، این دو تا شد چهل و هشت و پونصد. با این حساب اگه کل چکاپ رو می خواستم اینجا بدم لابد حدود ششصد میشد! بیسکوییت و چایی گذاشتن اونور، ولی بیسکوییت دلم نمیخواد، گفتم لااقل از اینترنتش استفاده کنم پونصد تومنش بهم برگرده شوخی ، اگه اینترنت خودم تموم نشده بود به فکرمم خطور نمیکرد که چک کنم ببینم وای فای داره یا نه. خلاصه که خطور کرد و من الان به جای نگاه به در و دیوار دارم چرت و پرت مرقوم می کنم اینجا :) تا حقوق ندن، از اینترنت هم خبری نیست! هم ...

اطلاعات

دو هفته مقاومت در برابر ویروسی که یکی از علائمش ضعف عمومی و بی اشتهائیه و نفر یکی مونده به آ خانواده ام که مبتلا میشم! فک می کنم هر لحظه است که وسط کلینیک غش کنم. باحال میشه نه؟ :) هیچ وقت بابت چیزی که تقصیر من نیست عذرخواهی نمی کنم. دیگه شورش رو درآورده، هر روز یه بساطی داریم اینجا. هی نازش رو کشیدن واسه هر چیزی، هی تقصیر همه چیز رو انداخته گردن یکی دیگه، الان شده این، که خودش رو همه کاره می بینه. ورودی سرویس بهداشتی کلینیک دمپایی گذاشته و میگه باید کفشاتون رو دربیارین و دمپایی بپوشین برین داخل!!! حتی برای شستن دست، حتی برای نگاه تو آینه! یعنی چی واقعا؟ ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه اعصاب فولادین
  • کلمات کلیدی دمپایی ,یعنی ,کلینیک ,برای شستن
امروز آ آ وقت رسید. تو سونوگرافی، اِی اِف ایند ش 52 میل بود، گفت اگه به زیر 50 برسه باید بچه رو برداریم و چون سی و شش هفته ای میره nicu. شرشر اشک می ریخت! فک می کنم یکی از چیزایی که تو این دوره زمونه جای نگرانی نداره این باشه که بچه سی و شش هفته دنیا بیاد! سی و هفت بچه کامله. بعدا باخودم گفتم وقتی واسه این گریه می کنه، اگه حرفی که به من زد رو به اون میزد پس چیکار می کرد؟ من که هرهر خندیدم! شوکه، هیجان زده، متعجب، غافلگیر یا هر چیز دیگه ای نشدم. انگار بهم گفتن هفته ی بعد تعطیلات رو هم باید بری سرکار. نه، این نه، یعنی حتی همینقدر هم ناراحت نشدم. ولی خب این باعث نمیشه ...

اطلاعات

در مزایا و معایب زود و دیر فرستادن بچه به مدرسه صحبت می کنن. دیر فرستادن؟ اولین باره می شنوم! دور و بر ما هرچی که هست، اصرار برای زود فرستادنه. بره ی ناقلا به صورت کاملا طبیعی، دقایق آ سی و یک شهریور دنیا اومده!! چقد ما خوشحال و راضی بودیم :) و خواهرش وروجک مهر دنیا اومده و ما چه حسرتی خوردیم! الان می بینم انگار بیشتریا می خوان دیرتر بفرستن تا زودتر :| قبلا هم گفتم، من خودم چون نیمه دومی ام، سه ماه زودتر رفتم مدرسه و بعد مجبور شدم پایه ی چهارم رو دوبار بخونم. دوباره اول راهنمایی رو جهشی تابستون خوندم، دوم راهنمایی رو مجبور شدم دوبار بخونم :|| و چه گریه ها که ...

اطلاعات

قطع صد (100, مئة، hundred) در صد (100, مئة، hundred)ی امید از دیگران، شاید بتونه امید رو بهم برگردونه. + بعضی وقت ها بدجور میزنه تو ذوقت، توسط بنده هاش که بهشون امیدوار بودی!

اطلاعات

پس از سیزده ساعت ناشتایی، بستنی رو به بستنی متصل ! البته این وصال در معده؟ و شاید روده؟ی اینجانب به وقوع پیوست، با این فرض که بستنی می تواند سیزده ساعت در بدن تسنیم دوام داشته باشد :) نمونه گیر من یه ماما بود :) منتظر طرح. خیلی خوب نمونه گرفت، اصلا درد نداشت. آزمایشاتتم 114 تومن شد. بعد از آزمایشگاه رفتم حرم. چند روزه که از یه موضوعی خیلی ناراحتم، نمی دونم باید چیکار کنم و وظیفه م چیه. شاید می دونم ولی توانش رو ندارم، یعنی در اصل این توانایی رو در خودم ایجاد ن . شاید حتی حتی حتی توانش رو هم داشته باشم، ولی چون برام سخته دارم از زیرش درمیرم. از رضا کمک خواس? ...

اطلاعات

شما هم اگه از ی عصبانی شدین، دو کیلو شلیل ب ین ببرین خونه. میگن شلیل بر هر درد بی درمان دواست :)

اطلاعات

دو تا دختر خوشگل که کنار یه حاج خانوم نشسته بودن ازم قلم کاغذ خواستن. گشتم و فقط یه خودنویس و یه خ ر پیدا . تا دو سه روز قبل، استیک نوت همراهم بود، دیدم الکی و بلااستفاده است و همیشه فقط تو گوشی یادداشت می کنم، گذاشتم خونه :| نمی دونم پس چرا خ ر رو نذاشتم؟؟؟ به جاش یه دستمال کاغذی دادم که روش شماره بنویسن و بدن به حاج خانوم :) فک می بانی خیر شدم! :))) ولی موقع خداحافظی شنیدم یه چیزایی در مورد خدا و ان شاءالله و شفا می گفتن =)))

اطلاعات

رسیدم خونه و اومدم تو و سریع کیف و کفش و چادر رو کندم و انداختم دور! (گذاشتم تو جاکفشی و رو جالباسی) بعد همون طور فرفره طور بدون توقف و لحظه ای نشستن رفتم سراغ لباس عوض و دست شستن و نهار و فلان، چون باید دوباره خیلی زود می اومدم بیرون. در طی مسیر چشمم به یه تراول صدی خورد، همچنان که داشتم بدوبدو به کارام می رسیدم گفتم "ماآآن این تراول مال کیه رو میز؟" مادر فیسانه! پرسیدن "چطور؟" گفتم "من می خوامش!" و مادر که جمله ی "پول لازم دارم" خیلی براش آشناست، فک کنم تو دلش می خواست بگه "خدایا اینو شفا بده". نمی دونم واقعا چه سریه، همیشه دقیقا سه چهار روز و مورد بوده ی ...

اطلاعات

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم در من صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم در قه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم چون می رود این کشتی سرگشته که آ جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم المنة لله که چو ما بی دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم حافظ

اطلاعات

دیروز بردیم، از ایران! جام جهانی نبود، فوتسال بود. اصلا نمی دونم مسابقات در چه سطحی بود، فقط می دونم صد و بیست تومن جایزه ی سه تا تیم اوله. مهاجرین افغان رفتن فینال، میگه به احتمال نود درصد میبرن! ب که مراکش گل خورد، حقیقتش نفهمیدم کی به کی گل زد! ولی فقط من تو خانواده داد زدم گگگگللللل! فهمیدم خیلی جوگیرم که با اولین تماشای فوتبال و اولین تماشای گل، اونم همچین گلی، هیجانم زده بالا!!! فوتبال تو خونه ی ما تقریبا تحریمه، داداش هام خاطراتی از جام های جهانی پیش تعریف می کنن که چطور به سختی موفق به دیدن بازی ها میشدن که دل آدم براشون کباب میشه!! واسه همین ی ? ...

اطلاعات

زدم تو کار شیرینی. ب است رو زدم، با شیرینی آلمانی/مشهدی/مربایی. عارضم به خدمتتون که پنج دقیقه بعد اذان رسیدم خونه و جنگی افطار و خوندم و پ تو آشپزخونه. تا ساعت دوازده مشغول بودم (که البته شامل زمان استراحت خمیر هم میشه) و آ ش یه تعداد بیسکوییت قهوه ای به دست آوردم که کل آشپزخونه رو منفجر کرده و خودشون قراره برن تو کیسه ی نون خشکه :) من قدم به قدم طبق دستوری رفتم که بقیه اونقد به به و چه چه کرده بودن، اما شیرینی ها بیسکوییتی شدن. می دونین اگه دست من بود یه روز از صبح تا شب (شاید هم شب تا صبح) اونقدر یه رسپی رو بالا و پایین می و اونقدر می پختم و دور می ریختم تا ? ...

اطلاعات

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش... همینطور داره تعداد پست های نوشته نشده بالا میره. جای تأسفه که پست هایی که نوشته نمیشن ارزش بیشتری برای انتشار دارن، یا شاید بشه گفت ارزش انتشار رو دارن. + اگه ی رو دارین که باهاش حرف بزنین و باهاتون حرف بزنه خیلی شکر کنین. + هیچ اتفاق خاصی که ازش به پتک تعبیر کنم نیفتاده. ولی گیجم، انگار یه پتک خورده به سرم.

اطلاعات

برای رفتن به سفر، قبل از اینکه بگردین و یه مناسبت متناسب، یه تعطیلات خوب، یه هتل خوب و حتی یه مقصد خوب پیدا کنین، بگردییییین و یه هم سفر متناسب پیدا کنین. هم سفر متناسب سفر به بدترین نقطه ی دنیا، در بدترین زمان ممکن رو اگه براتون شیرین نکنه، تلخ تر نمی کنه. هم سفری که با شما متناسب نباشه بهترین برنامه ریزی، بهترین مکان و بهترین اقامت رو براتون سخت می کنه. سخت که میگم شاید بدونین چی میگم، اگه نمی دونین باید بگم منظورم سخخخخخته! + عنوان: سفر برو، با هر ی نرو. یعنی از هول حلیم (ترس از دست دادن موقعیت سفر) خودتو تو دیگ ننداز!

اطلاعات

  • مطالب مشابه سفر نرو!
  • کلمات کلیدی متناسب ,هم سفر متناسب

آخرین جستجو ها