جامیزی

مرد شماره را گرفت. ص بم و مطمئن داشت. گفت که مقاله­ای برای ویرایش دارد. زن گوشی را برداشت. فکر کرد چه ص ! از آن صداهای نادری است که از پشت تلفن هم جذابند. زن گفت فایل را به آدرس ایمیل بفرستید. فقط قیمتهای سال جدید اضافه شده و ....مرد حرفش را قطع کرد: قیمتش مهم نیست. فقط کیفیتش خیلی خوب باشه. همین الان دارم مقاله را می­فرستم.زن فکر کرد عجله دارد. داستان تکراری ایرانی. حتما دقیقه آ مهلت برای ارسال به کنفرانس یا ژورنالی است.مرد پنج دقیقه بعد تماس گرفت. آیا خانم ایمیلش را گرفته­اند؟ زن لبخند زد: خانم! کاش می­توانست قیافه­اش را ببیند. سعی کرد صدایش را از ته گلو بیرون بدهد و گفت که ایمیل را گرفته­ است. الان وقت ویراستارها پر است. اما اگر پرداخت را تا پس فردا انجام داده باشد تا آ این هفته انجام می­شود. زن سعی کرد به صدایش لحن شیطنت­آمیزی بدهد: البته احتمالا برای شما دیر است. صدای مرد جدی بود. همین الان پول را واریز می­کرد. شماره حساب را برایش ایمیل کنند لطفا. گفت که عجله­ای ندارد. گفت خوب است. آ همین هفته خوب است.زن نمی­دانست چرا کنجکاو شده است. به خاطر صدای بم مرد بود یا هول و اضطر که می­گفت ندارد و در صدایش پنهان بود یا جمله­بندی­هایی که با طنین بم صدایش خاص و غیرمعمولی به نظر می­رسید.ایمیل را به دقت وارسی کرد. آدرس ایمیل مرد این بود: ابراهیمی ۱۳۶۲ ات یاهو دات کام. جوان بود. دانشجوی ی شاید. ی مقاله را برایش فوروارد کرده بود. سنت فرام: سمانه جلیلیان ات جی­میل دات کام. زن دیگر با لحن رسمی نوشته بود:سلام متن فارسی و انگلیسی مقاله پیوست این نامه است. با تشکر. جلیلیان.زن فکر کرد رابطه­شان رسمی است. شا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه کوتاه
  • کلمات کلیدی ایمیل ,مقاله ,صدایش ,سمانه ,تلفن ,انجام ,مقاله سمانه ,شماره حساب ,همین الان ,آدرس ایمیل
زیر سایبان بزرگ و دلباز حیاط خانه قدیمی من و ده دوازده مادر دیگر نشسته­ایم تا بچه­ها از کلاس برگردند. من کتاب می­خوانم و همه صحبت می­کنند. حیاط پر از سرو صدای ماست. هر از گاهی با شنیدن جمله­ای نامعمول سر بلند می­کنم تا صدا و تصویر را با هم مطابقت بدهم. مادرها در دو گروه نشسته­اند: گروهی با روسری­های ساتن کیپ رنگی و مانتو مشکی یا چادر و گروهی دیگر با روسری­های رهاتر و لباس­های رنگارنگ­تر. یک نفر از گروه دوم می­گوید که نیکان (پسرش) بعد از اینکه ب نحسی کرده و برنامه زرزر شبانه را اجرا کرده باز هم چسبیده به او که دندانش درد می­کرده. بچه را زده کنار و به که هی دومی دومی می­کند گفته که بچه را بگیرد. زن را نگاه می­کنم که واقعا زیباست و چشمهای عسلی و مژه­های برگشته قهوه­ای رنگی دارد. جمله­ها به چهره­اش نمی­آیند: گفتم ببند اون حلق رو. دوستش می­گوید مثلا او که دو تا دارد چه گلی به سرش زده است. دیروز دوقلوها به نوبت بالا می­آورده­اند و او دستمال و سطل به دست دور خانه می­چرخیده است.در حیاط باز می­شود و مادر درشت و نسبتا چاقی با سرعت وارد حیاط می­شود. به دنبالش دخترکی سه چهار ساله گریه کنان در حال دویدن است. دختر هر از گاهی از مادر جلو می­زند و پاهایش را بغل می­کند تا جلوی رفتنش را بگیرد. مادر بچه را کنار می­زند و به راهش ادامه می­دهد. دختربچه و مادرش خیلی زیبا هستند. پوست روشن و ابروهای باریک دارند. هردو بلند قدند و لباس­های خوش­دوختی به تن دارند. در موقعیتی دیگر اگر آرام و با لبخند کنار هم نشسته بودند تابلوی بی­نقصی از عشق و معصومیت می­شدند. الان اما ابروهای مادر به بالا جهیده و نگاهش چیزی ب ...

اطلاعات

آخرین جستجو ها