inside

فکر می کنم همه ما از همون بدو تولد یه چیزایی رو بی نهایت دوست داریم و ازش تغذیه روحی میشیم. بزرگتر میشیم و چیزها و ان جدید اضافه میشن. علایقی که یا نمی رسیم بهشون یا صلاح نیست برسیم. بعضی علایق یهویی نابود میشن. بعضی ها کم کم. بعضی ها رو خودمون نابود میکنیم و بعضی ها فراموش میشن و بعضی ها جایگزین بهتری پیدا میکنن و بعضی ها هرگز چیزی جاشون رو نمی گیره و میشن یه حسرت... اما این وسط پارامتری که عوض نمیشه، عطش علاقه داشتن و عشق ورزیدنه. باعث میشه با تموم وجودمون تلاش کنیم برای تغذیه شدن ازش یا رسیدن. ممکنه بخاطرش فداکاری کنیم یا حتی دیوونه بازی یا حتی مثلا قت? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خدا میاد...
  • کلمات کلیدی علاقه ,بعضی ,علایق ,میکنه ,میشن ,روحی ,امید رسیدن
نمی دونم چرا همه ذهنم درگیر بودیکا شده. بعد گشتم و گشتم یه پیدا که مربوط به سال۲۰۰۳بود. بعد یاد گیم آو ترونز افتادم که سمیرا عاشقش بود و با هیجان سیزن سیزن دنبالش می کرد. و منم هر ازگاهی کنارش نگاش می ولی خب همیشه توی رویاهام خودمو تصور که کنار متیو، قسمت به قسمت دنبالش میکنم. و وقتی متیویی در کار نیست. گیم آو ترونز هم نیست. و اصلا شاید متیو خوشش نیاد ازش! هر چند منم اولش خوشم نمیومد. و حالا اما بی نهایت عاشق بودیکا شدم. یه جنگجوی واقعی.

اطلاعات

  • مطالب مشابه boudica
  • کلمات کلیدی
از بچگی آرزو داشتم معلم بشوم.اما چرا نشدم؟ امشب یاد آقا معلم ریاضی پیش ی ام افتادم.و تا حدودی یادم آمد چرا؟ با ما همراه باشید.آقا معلم جوان بود و رشید.با صدای کلفت و کمی خج ی. اولین خاطره کلاسمان اینجوری شروع شد که آقای خج ی مثل همیشه به موقع حاضر شد و سر جایش نشست. در حالیکه چند تا از بچه ها به هنگام ورود به کلاس، پشت درب اب گیر کرده بودند و تلاش سایرین برای باز در بی نتیجه می نمود. تا اینکه از دهانم پرید:«فقط یه مرد می تونه اینو باز کنه!» همین شد که آقا معلم جوان غیرتی شد. برخاست. با طمأنینه آمد دم در. گلویش را صاف کرد و گفت:« خانوما از در فاصله بگیرین» ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه مطلوب است مُغدارa.
  • کلمات کلیدی معلم ,همانا ,خنده ,مطلوب ,مُغدارa ,کلاس ,دانش آموز ,مطلوب است، ,است، مطلوب ,رفتم بیرون ,جلوی دهانم
باد شدیدی می وزد. انگار می خواهد نورگیر سقفی را د و با خودش ببرد. آنطرف تر یک عالمه خ ر رنگی روی فرش ریخته و هدفونم این طرف تر. باهاش یک کتاب صوتی گوش دادم. اعترافات یک از وودی آلنِ عزیز. ی که مادرزاد بوده و نسل اندر نسل. و علی رغم احترامی که به دوران اوج یک می گذارد؛ معتقد است یک حرفه ای باید بداند که سن ۶۵ سالگی موقع بازنشستگی در این رشته است و باید خیلی آبرومندانه دوران سالمندی اش را توی زندان بگذراند. نه اینکه همچنان ادامه بدهد تا نهایتا با یک گلوله از طرف پلیس پایش بِشَلد و بیفتد گوشه ی خانه سالمندان! فکرش را ید حتی برای راحتی آ عمرش هم برنامه ریزی کرد? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه ماست مالی
  • کلمات کلیدی خانه , اب ,گرسنه ,کرده ,مالی ,ماست ,ماست مالی
پنج شنبه خود منه. گاهی داره ختم و چهلم و سالگرد می گیره و گاهی توی شبش جشن عروسی ب است. پنج شنبه خود منه. دختری که روی قله سر می خوره سمت دره و دوباره به سختی از قله بالا میره! پنج شنبه خود منه. شوق فردا داره. شوق اومدن . شوق ی سفید و خالی که میشه هر نقشی توش کشید.هر رنگی بهش زد. حتی میشه غروبش رو نارنجی کشید. اصلا خود تویی. خود تو که هنوز هیچ رنگی نداری. هیچ طرحی. خود تویی... تعطیل تر از همیشه!

اطلاعات

هدفون جدید. گوشی جدید. کیبورد جدید. نوچ. هیچکدام نتوانست طلسم را بشکند. مادمازل فراموشی اش را توی گوش هایم می خواند . حتی کتاب جدید هم نتوانسته طلسم نخواندن را بشکند. همانجا توی اسیدآمینه ها گیر کرده ام. روی تریپتوفان. فرم l. و اینکه چقدر راحت تبدیل می شود به سروتونین. بعد آدم را خوش حال می کند. خوش خواب می کند. خوش خوراک می کند. اصلا اسم بچه آدم باید تریپتوفان باشد. دفتر رنگ آمیزی بزرگسالان هدیه گرفته ام و یک جعبه مدادرنگی. شنیده ام برای اعصاب خوب است. با دقت رنگشان می زنم. هر چه ظریف تر بهتر. هر چه تو در تو تر جالب تر. انگار که بروی توی مغز آدم. توی تک تک نورو? ...

اطلاعات

۵درصد چشمام بازه و بقیه ش از خستگی بسته. موزیک مورد علاقمو از sound cloud پخش بلکه حال قهوه ایم به سبزی بگراید. شنیدم . الان یازدهمین موزیکیه که بعدش داره پخش میشه. چیزایی که اولین باره میشنوم.دستم نمیره روی پاز... توهم اینو زدم که از توی ک نت های آشپزخونه د صدا یه یارو رو میشنوم که می خونه. امروز غرق شدم توی آمینواسیدها. بعد یه ماه، یه اپسیلون درس خوندم. مدل درس خوندنم جوریه که یا نمی خونم یا یهو مغزم کلید میکنه روش و نمی تونم بیام بیرون. بعدش تمام اطلاعات توی سرم هستن با جزییات و لینک میشن با قبلیها و من به ح loading... دراز میکشم. به شدت رم ذهنم میشه و قصد نداره ی ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه palm to palm
  • کلمات کلیدی
همیشه بابا یه چیزی داره که گم کنه. یه چیز مهم مثل قولنامه. مثل دفترچه حساب. مثل کارت بانکی. مثل... و مامان بعد گذشت اینهمه سال هنوزم اونقدر ش ه هست که اگه همه چیز رو منظم کنی و جای مخصوصی براشون در نظر بگیری؛ بازم یه دقیقه ای فاتحه همشو بخونه و مثلا کارت بانکی رو بذاره توی ک نت آشپزخونه کنار چاقوها یا استکانها و... حالا اینها به کنار. پدر و کلا هیچ کدوم از موجودات مذکرِ خونه و فک و فامیل ما، وظیفه خودشون نمی دونن که مواظب مدارک خودشون باشن. این موجودات فقط مصرف کننده هستن. فقط امر و نهی میکنن. بله . بنده می تونم در ری از ثانیه همه چیز رو مرتب کنم. اما ترس دارم از ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه عصبی
  • کلمات کلیدی مرتب ,کارت بانکی
عذرخواهی فقط این نیست که بگید « ببخشید ». گفتن این جمله نه تنها ممکنه مشکلی رو حل نکنه؛ چه بسا معنی برو گمشو خسته شدم انقد ناراحتی . خفه شو و دهنتو ببند و... بده. یک « ببخشید» واقعی یعنی ابراز پشیمانی واقعی و نه عذر بدتر از گناه. یعنی وقت بذاری. بهش بگی درک میکنم چقدر رنج و عذاب بهت وارد . می دونم وقتی فلان رفتار رو تو فلان حس بد رو تجربه کردی. می دونم همچین انتظاری داشتی اما من همچین رفتاری . خودتون رو کامل بذارین جای طرف و ذکر کنین تک تک زخم های عمیقی رو که بهش وارد کردین. و بعد بگید « ببخشید» «ببخشید» به تنهایی یعنی خفه شو.یعنی نمی دونم چرا ناراحتی اما ب? ...

اطلاعات

شش صبح. بعد از شنیدن آلارم و ریختن قطره اول توی چشم بابا، می خونم. بعد این آهنگ رو گوش میدم. حرف میزنه باهام. ده دقیقه بعد قطره دوم. تا همین العان. و بعد «این» موزیک... نفر بعدی که اینو خونده و ضبط کرده منم. با صدای سرما خورده. برای متیو... شاید توی بهشت این آهنگو می خونن دسته جمعی. ی چه میدونه؟... my heads under water and i'm breathing fineyour crazy and i out of my mind.give your all to me... i give my all to youlove your carves and all your edges...all your perfect imperfection

اطلاعات

  • مطالب مشابه all your perfect imperfection
  • کلمات کلیدی your ,perfect imperfection ,your perfect ,your perfect imperfection
وقتی مامان یا بابا متوجه چیزی از حرفام نمیشن؛ یا موضوع رو برع میفهمن؛ وقتی ازم توضیح می خوان راجب چیزی که بدیهی و شفافه؛ باید درک کنم که سنی ازشون گذشته و درک خیلی چیزها براشون سخت تر شده. بعد با صبر و حوصله و مهربونی توضیح بدم. باید یاد بگیرم حق ندارم با بی حوصلگی و صدای بلندتر از حد معمول جوابشونو بدم یا حتی با صدای خالی از محبت. باید! باید! باید شمرده، با حوصله و لبخند، توضیح بدم. حتی اگه افسرده ترین و ل ترین و خسته ترین و عصبی ترین موجود روی زمین باشم. باید! باید!!!بغضم می گیره از تصور اینکه منم یه روز سنم بالا میره و همه چیز رو دیرتر متوجه میشم و بعد ...

اطلاعات

توی مقاله نوشته بود که افسردگی باعث آسیب های مغزی می شود. نگارنده از این بابت نگران است. و احساس می کند دیگر مثل سالها قبل یک عدد باهوشِ گشاد نیست. نگارنده به سگ سیاه افسردگی چخه می گوید. هی زندگی را بغل می گیرد؛ اما فیدبک هپی گونه دریافت نمی کند. نگارنده توی پتو خودش را می پیچد و بارش باران را می نگرد. با خودش فکر می کند اگر ده سال زندگی اش به عقب برمیگشت چه می کرد؟ ینی سال۸۷. خب خیلی راه ها را نمی رفت. کمی در انتخاب هم اتاقیهای ترم های ابت ش دقت می کرد. کمی بیشتر خودش را دوست داشت و کمتر خالی میبست و ماتحتش را قیف می کرد. دکمه احساسش را خاموش می کرد و متلا? ...

اطلاعات

تفریح امروزم جلوی آینه: ضبط پاد تی که جز خودم ی نخواهد شنید. به همراه این موزیک.... اهم اهم... خانم ها آقایان... اینجا رادیو...، شما شنونده پاد ت شماره یک هستید با طعم ما دو. اینجا استودیو شماره صد و شصت و هشت. منزل پدری علاهه. لابلای آجرهای یک خانه کلنگی.... «زمان نمی ایستد. با جانهای عاشقی که پاسش نمی دارند شکیبا نیست. آی عشق! ما شب را باختیم و روز را... حتی عشق هم بدون تو عشق نیست.بدون تو...بدون پیکرت... بدون خواستنت...و بدون نور جاودانه نگاهت....دیگر مگذار زمان بگذرد...شاید هرگز نتوانم داد بوسه ای را که از تو دریغ ...دریاب دم را تا نثارت کنم آنچه را در جانم احساس می ک? ...

اطلاعات

خوشحال و خندان بیدار شوی. موهایت را شانه بزنی و وقتی اندازه توپ پینگ پنگ مو از دست دادی غصه بخوری. بعد برای خوشحال خودت بروی توی شعب طالب زندگیت، توی حیاط، یک آفتاب لذت بخش پاییزی پیدا کنی. روی زیر انداز حصیری بنشینی و به درخت های سربلند بیرون از خانه خیره شوی. از مدرسه پسرانه ای که سیصد قدم بیشتر تا خانه ما فاصله ندارد صدای سوت بیاید. و ناظم که توی بلندگو میگوید:« کره شلوغ نکن!» هنوز هم نمی دانم هنرستان است یا دبیرستان یا... هوس کنی از روی پله ها بروی بالای دیوار.آن هم همان دیواری که وقتی پنج ساله بودم از رویش افتام و دستم ش ت. سعی کنی بروی بالا و کله ا? ...

اطلاعات

جان تنها دو سال ازم بزرگتر است و هر وقت مادرم میفرستادش دبیرستان تا مرا ببرد خانه ی مادربزرگم؛بساطی داشتم. درست صبح روزبعد توی دبیرستان، سامی مانتویش را می زد بالا و در حالیکه گنده اش را روی صندلی جا می داد ،میگفت:« تو هم آرررره؟؟» و حالا بیا بهشان ثابت کن که مادربزرگت چطور همزمان با دخترش حامله شده! و این پسرک موسیخ سیخی، بنده است. بعد سامی هار هار می زد زیر خنده و در حالیکه تمام چربی های بدنش ویبره میرفتند؛ میگفت:« راستش منم یه داداشی دارم. نه نه دوتا. البته از مادر یکی نیستیم. راستش از پدر هم یکی نیستیم ،ممکنه بچه م شم» و باز هار هار می خندید. و ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه کوچولو
  • کلمات کلیدی ,حالا ,خانه
صدای من را از زیر پتوی گلبافت می شنوید. درست مثل یک اسکیمو یخ زده ام . بعد این ایگلو را با خم زانو و کشیدن پتو روی کله ام ساخته ام. و نشسته ام با دندانهای مسواک زده ای که تا ساعتی پیش مالامال بودند از گردوی جویده شده. و البته عطر یک عدد نارنگی ترش که قرار بود همه محتویات را بشورد و ببرد! کور خوانده اید! نارنگی های ما به این زودی ها تمام نمی شود. آدمی که زیاد حرف می زند نادان است. اما آدمی که زیاد می نویسد چه؟! بخصوص وقتی مثل امشب و العان تصمیم بگیرد هر چه به ذهنش رسید را پشت سر هم و بدون ویرایش بنویسد.حتی اگر خاک بر سری بود. گفتم خاک بر سری و یادم به خمیردندان ا? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه از بلغورهایم..
  • کلمات کلیدی حالم ,مثلا ,اینکه ,حریمم ,میشد مثلا ,کند؛ حالم
مامان دارد با تلفن حرف می زند. آن طرف خط دارد باهاش درددل می کند. و من دارم حسودی می کنم. می دانم که خیلی بد است آدم حسود باشد و توی یک صبح دل انگیز پاییزی آنقدر از چیزی لجش بگیرد که حالش بد بشود. تلفن تمام نمی شود و من به همه خانم هایی که مردی با تمام وجود و دیوانه وار دوستشان دارد حسودی ام می شود. آنقدر حسودی ام می شود که نمی توانم دیگر چیزی بنویسم. از قالب این وبلاگ هم متنفرم. از بلاگ اسکایِ مس ه. از اینکه یک کیبورد درست و حس ندارم. از اینکه برای هیچ توی دنیا مهم نیستم. اصلا دلم می خواهد از همه دنیا متنفر باشم و بروم آنقدر گریه کنم تا زیر پاهایم دریاچه درست ? ...

اطلاعات

«شهر پر شد که فلانِ بن فلان می برودشهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم؟منم و این صنم و عاشقی و باقی عمرمن از او گر بُکشی جای دگر می نروم....تو جگرگوشه ی مایی، برو اللهُ معکمن چو دل یافته ام سوی جگر می نروم...»روی صندلی داشتم این شعر های مولانا رو برای خودم مرورمی ، به حافظیه و آرامشش فکر می که صبح دیروز توش قدم زده بودم. به انارهای شهر چنارها و انارِ توی قلبش و هوای ابری امروزش فکر می ... و سعی می توی این سفرِ یک ساعت و بیست دقیقه ای خوابم ببره. اما دختربغل دستیم مگه می ذاشت برم توی افکار و خلسه ی خودم؟! کنار پنجره نشسته بود. هی مهماندار رو احضار می کرد و بهش میگ ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه منم و ...
  • کلمات کلیدی
از مرد نویسنده ای که عاشقم بود قصه های زیادی گفتم. ازینکه دلم می خواد بره. از خطاهاش... دوستان همیشه در صحنه برام پیغام ها گذاشتند و تاسف ها خوردند... نمی دونم داستانهای عاشقی تا چه حد شنیدین. اما باید اعتراف کنم که من مجنون و دیوانه ام و اینو تازه متوجه شدم. اومدم کلی نوشتم از رذایل اخلاقیش و سرانجام خودم کاری که بره. میدونستم میره و من تظر بهونه س. اما بعد ماسش که نره! ته دلم امید داشتم که بگه یک یک مساوی یا یه چیزی شبیهش و بعد دیوانه تر بشه! اما نشد... منطقی شد. قبلا هم گفته بودم بنظر من منطق یه احساس زخمیه...امروز حس که یک جایی توی قلبم سوراخ شده و درد میکنه.ا? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سقوط یک فرشته
  • کلمات کلیدی حالا ,دونم ,صدای ,دوست ,فرشته ,قضاوت ,حالا دارم
یه پلنگ زیبا رو دوست داشتم. خال های سیاهش... روی اوپن آشپزخونه مینشست. شاید حیوون خونگیمون بود. اما ناگهان پرید رو من و دهنشو باز کرد و غرش کرد. تمام صورتم توی دهنش جا میشد. درست لحظه ای که خودمو آماده مرگ کرده بودم... بعد زیر بارون توی آسمون پرواز می . بالای یه چیزی نشسته بودم که شبیه یه هواپیمای خیلی کوچیک بود. هم قد خودم بود.شاید یه تابوت...وحشت همه وجودمو گرفته بود که نکنه توی این تاریکی و سردی بارون بیفتم پایین.. نور زرد چراغ های خیابون رومی دیدم که کمتر میشدن. از ارتفاع می ترسم. رفتم بالا و بالا توی تاریکی توی ابرهای سیاهِ شب.به خودم گفتم یعنی خدا اون با? ...

اطلاعات

انقدر خواب های وحشتناکی میبینم که همان بهترکه هر چه راجبشان اینجا نوشتم را بی رحمانه دیلیت فور اور بنمایم. باید فراموش شود. باید. این یک دستور است ! امروز را دوست نداشتم. تا جاییکه یادم است عید قربان را دوست نداشته ام. بوی گوشت خام، تهوع آورترین رایحه ی زندگی ام بوده. داداشم و کورش و زنداداشم اینجا بودند. در دورهمی امروز ما که شروعش با شرحه شرحه شدن بخت برگشته ای بود که رنگش چونان بختش سیاه بود. هر چند می گویند بزرگترین سعادت یک در این است که قربانی بشود. با اینکه صحنه را ندیدم و بااینکه بیست و پنج سال و یازده ماه و چندین روز از عمرم می گذرد و با اینکه ب? ...

اطلاعات

یک روز صبح بیدار شوی و مجبور باشی یکی یکی آرزوهایت را بغل کنی؛ ببوسیشان و بعد باهاشان وداع کنی. اصلا بیایید تصور کنیم تمام دنیایم را آبِ بدبختی ببرد. فرقی نمی کند. من هنوز زنده ام. چون هنوز هم با شعفی وصف نشدنی چشم هایم را می دوزم به کتاب و یادم می رود اطرافم چه خبر است. یادم می رود از آ ین ش تی که متحمل شده ام چند روزی بیشتر نمی گذرد. اصلا بیا فرض کنیم حتی تمام کتابهای دنیا هم از دسترسم خارج باشند. البته نه همه ی کتاب ها چون نه هر کت خوب است. و نه عمرمان کفاف می دهد به خواندنشان. در ثانی همه ی قصه ها شبیه هم هستند. همه ی عاشق شدنها. تنها چیزی که قضیه را جادویی ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه أخفن البی سروتهیّات
  • کلمات کلیدی تمام ,اصلا ,واژه ,کتاب ,شوند ,کنیم ,تمام شوند ,دنیا تمام ,گیرم اصلا
روانشناسم خانم الف، همیشه میگفت تو قاضی خوبی نیستی. فکر میکنی هر چقدر هم موفقیت داشته باشی کمه. اگه دیگران سه تا جمله بلد باشن تو پنجاه تا بلدی. ولی این پنجاه تا رو مقایسه می کنی با هزاران جمله ای که بلد نیستی! و بعد میگی وای که چقدر آدم بدرد نخور و ناتواتی هستم نسبت به بقیه... بهم میگفت تو ذهن باهوش و خیال پردازی داری اما این حجم از خیال پردازی پرنده ی ذهنت توی کلی چهارچوب اسیر شده... ذهنت دوست داره بپره اما میخوره به در و دیوار و این آزارش میده... میخوره به بایدها و نبایدها... بچه آ هم هستی و این اوضاع رو تشدید کرده...و من دارم به حرفاش فکر میکنم. احساس میکنم ی? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه همچنان...
  • کلمات کلیدی چقدر ,خانم ,دنیا رفته ,خیال پردازی
از موجودات معتاد به جستجوی اطلاعات توی اینترنتم. وسط همین سرچ ها یهو یه موزیکی بود ته یه سایتی که دستم خورد و شد.«پرنده» ی سیاوش قمیشی. خب من دهه شصتی نیستم که با این اهنگ ها خاطره داشته باشم. اما به جرأت می تونم بگم که تموم آهنگ های حبیب و داریوش و و رضاصادقی رو حفظم! این چارتا فیورت یه داداشم بودن و سیاوش قمیشی موردعلاقه داداش دیگم. حالا تصور کنین یه دختربچه شش هفت ساله توی خونه ای با داداش های جوونی که هر روز صبح تا شب پای ضبط صوت و نوارهایی هستن که با خ ر بیک، ت و ت چرخیده میشن و قاطی میکنن و یه عالمه باند با ع و داریوش .... روزهایی که هم سن هام توی مهدکو ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه ماه قرمزی
  • کلمات کلیدی عروس ,هستن ,خونه ,داشته ,لباس عروس
درخشش ابدی یک ذهن پاک رو دیده بودم. این در حالی بود که یه کیلو بستنی زعفرونی-وانیلی کنارم بود و با شنیدن موزیکِ انتهای -که عنوان همین مطلبه- فهمیدم بستنی ها داره تموم میشه و دهنم فریز شد.آدمِ خاطره بازی هستم. اینکه دنبال رد پای ی باشی اما از مواجه شدن با خودش بترسی یه مرض لاعلاجه ... حالا فوبیای خاطره بازی دارم .باید ممنون باشم از آدمهایی که من رو بخاطر لاغر شدنم، وچشمهای غمگین شده ی خسته سرزنش نمی کنن... دلم می خواد چمدونم رو ببندم و از خودم فرار کنم... از این خودِ بی خودی که رفتم زیر پوستش و ابدا این قرتی بازیها بهش نمیاد. پوووووف... کاش میشد همه ی اون هسته ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه change your heart
  • کلمات کلیدی خاطره بازی
خسته ی خسته ی خسته ام. شاید باید دوهزار بار دیگر این کلمه را تکرار کنم تا عمق خستگی ام هویدا شود. به شدت از همه جا و همه چیز زده شده ام. فکرش را ید آدم هیچ هوای رفتن نداشته باشد. بعد یک نفر بیاید برایش بگوید که هی ببین آنجا بیرون میله های اطرافمان یک بهشت هست و هی بهت یاداوری کند که قفس تنگی اطرافت کشیده شده؛ آنقدر که هر لحظه بدتر از لحظه ی قبل نفس هایت را به شماره می اندازد. بعد تو هی قانعش کنی که نه جانم قفس هم خوب است به خدا! ببین! مثلا دانه ی مان آماده است. می توانیم برویم آن گوشه ی قفس و منظره بیرون را تماشا کنیم. اصلا اگر از قفس بیرون بروی و آزاد باشی توی ? ...

اطلاعات

دارم یقین میکنم که قانون دنیا اینه که به آرزوهات میرسی اما درست وقتی ازش متنفری یا بدردت نمیخوره! واسه منکه تا حالا اینجوری بوده... عصر مامان منو برد خونه پیرمرد همسایه که خانومش زنگ زده بود که سردرد داره. که فشارخونش رو بگیرم ... رفتیم به خونه بزرگی که توش یه پیرمرد و پیرزن بودن که پرستارشون نبود..پیرمرد به مادرم میگفت کل جوونیم رو با بدبختی گذروندم که به جایی برسم. وقتی که جوون و قوی بودم نه پول داشتم نه خونه و همش صرفه جویی می و نمیخوردم و صبر که خونه ب م. فلان کنم و...بعد امسال به خودم اومدم دیدم حالا که همشو دارم خونه، باغ، چندتا آپارتمان، اما پای رف? ...

اطلاعات

دارم یقین میکنم که قانون دنیا اینه که به آرزوهات میرسی اما درست وقتی ازش متنفری یا بدردت نمیخوره! واسه منکه تا حالا اینجوری بوده... عصر مامان منو برد خونه پیرمرد همسایه که خانومش زنگ زده بود که سردرد داره. که فشارخونش رو بگیرم ... رفتیم به خونه بزرگی که توش یه پیرمرد و پیرزن بودن که پرستارشون نبود..پیرمرد به مادرم میگفت کل جوونیم رو با بدبختی گذروندم که به جایی برسم. وقتی که جوون و قوی بودم نه پول داشتم نه خونه و همش صرفه جویی می و نمیخوردم و صبر که خونه ب م. فلان کنم و...بعد امسال به خودم اومدم دیدم حالا که همشو دارم خونه، باغ، چندتا آپارتمان، اما پای رف? ...

اطلاعات

گستردگی و فراخی رو باید کنار بذارم. اما خب مگه میشه؟ میگن آدم هر عادتی رو دو هفته تکرار کنه میره تو کل وجودش، حالا ما میایم در شروع هر سال دو هفته گشادی و بخور بخواب تجربه میکنیم! بعد تا میایم درستش کنیم سال بعدی اومده! آخه دو روز سه روز، نه اینکه دوهفته! تازه فامیل جان های جان جانانمون هم که بماند یه هفته قبل عید تعطیل و چند روز هم بعد سیزده خود تعطیلی دارن! این وسط ی جز منِ تنبل که منتظرم اوضاع اطراف بر وفق مراد بشه تا اندکی بجنبم، ضربه نمی بینه! احساساتمم که فوووول، یک عدد به تمام معنا در زمینه زندگی احساسی! و منفی گرایی و عدم اعتمادبنفس! خب دیگه برخیزم ...

اطلاعات

در ستایش هفت همین بس که عدد مقدسی است برای من. همه اتفاقات خوشحال کننده زندگی ام ربطی به هفت داشته اند.(و یا خودش ربط داده است!). دبستان که میرفتم نفر هفتم دفتر نمره بودم. بعد از آوازه و ابراهیمی و ... . به من میرسید. که رفتم توی لیست پایینتر آمدم. درست بعد از همان پسرکی که فامیلش اشتباهی توی ذهنم، «بادبزن» سیو شده بود! همان همکار آزمایشگاهم که حالم از ژل موهای چربش بهم میخورد و حس می کثیف است اما در عین حال از دماغ تیز و دارکوب شکلش خوشم می آمد. همانکه روزی فامیلی اش را باز هم سهوا بادبزن نوشتم. آن هم با خط خوش، و بعد در حالیکه بی صبرانه با بقیه دانشجوی ...

اطلاعات

ب خواب دیدم مامان رفته درخواست طلاق داده و با مشاور هم صحبت کرده و حالا وقت دادگاهشونه...خواب دیدم دیگه نمیاد خونه. بعد ع هم داشت دلداریم میداد که مامان من روزی صدبار به بابام میگه طلاق می خوام! ولی نمی دونست قضیه جدیه! پووووف... همش خواب بود و در واقعیت بحث دارن با هم و نگران همن! هر چی بزرگتر میشم تعلق کمتری به خونوادم حس میکنم. البته جز مادر و پدرم که برام مهم هستن؛ دیگه هیچ برام اهمیتی نداره...باید یکم خودخواه و گند بودن رو یاد بگیرم و خودمو ٱماده کنم واسه هر اتفاقی...علاوه بر اینا گاهی هم خواب و میبینم و خوابگاه گند و کثیفمون رو که طبق معمول من دارم میش ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه از خواب هام
  • کلمات کلیدی مامان ,خواب ,واسه ,البته ,خیلی ,میداد ,خواب دیدم
کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب یه داستانی داشت که مربوط میشد به سحرخیز بودن و کامروا بودن. و من اونجاشو دوست داشتم که پادشاه تنبل و خوش خواب از سحر خیز بودن ش و اینکه دائم میگفت سحرخیز باش تا کامروا باشی؛ حرصش گرفته بود و دستور داده بود چند نفر پشت در خونه اون کشیک بدن تا هر وقت بیدار شد که بیاد به قصر لباساشو ب ن تا دیر کنه! قصه ی ما با لباسهای داغون دیر میرسه به قصر و در جواب پادشاه که زودتر بیدار شده بود و بهش تیکه مینداخت که مثلا سحرخیزی و کامروایی شد زررررررشک و این صحبتا! در جوابش میگه : هر که سحرخیزتر، کامرواتر! ها سحرخیزتر بودن و کامرواتر شدن!حا? ...

اطلاعات

بعد از مدتها این اتاقک وحشیِ کهنه را از تنهایی درمی آورم. حالم خوب است چون اینجا به اندازه ی کافی به هم ریخته است! مثل ذهن من. وقتی مسئله ای برایم هضم نمیشود سرم میخارد. اوه راستی شما وقتی ح ان خوب نیست چه غلطی میکنید؟! سیگار میکشید؟! من موزیک میکشم. تزریق میکنم.البته که این عمل آداب خاص خودش را دارد! تنهایی و ارتفاع یا کنج عزلت یا ...یک بار...دوبار....ده بار....صدبار...اعتیاد به موزیک مثل همه ی اعتیادهای دنیا خوب است! اعتیاد حال آدم را خوب میکند. اعتیاد به آغوش های بغلی مثلا...اعتیاد به حرف زدن با خدای بی نظیر آفریننده ی گوش هایی که مینوشند موسیقی را و میرود توی س ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه آه...
  • کلمات کلیدی اعتیاد ,صدایش ,صدایش صدایش
ماه را تماشا کردیم از پشت دوربین، صورتش کک و مک داشت. توی تاریکی و خنکی ،دور اتش، زیر پتو نشستیم. بلال ها و کباب و سیب زمینی های زیر آتش و آرامش و من و پوریا که زیر پتو، چفت هم، همه روزنه ها را میبستیم که مبادا سردمان شود.فردا قرار است برود به شهر دودها و مرا تنها بگذارد. حتی مجبورم کرد مثل شش سالگی اش چشم بند بزنم و پیدایش کنم، به تیز بودن گوشهایم که نفس هایش را میشنیدم غبطه خورد . نوبت او که شد چه زیبا ناگهان ایستاد و کلافه دست گذاشت روی چشم بند و گفت:« توی اتاق گم شدم! نمیدونم کجام! نمیتونم تجسم کنم» و من فهمیدم آدمهایی که ذهنشان نمیبیند و فکرشان نمیبی? ...

اطلاعات

برادرم به خانه آمده بود. هیچ جز من او را نمی دید.باهاش حرف میزدم. از همه جا از همه چیز. نمی دانستم سالهاست برای همیشه رفته. پرسیدم چرا دیر به دیر به خانه می آیی؟ گفت:« تو یه سلام کنی میام !» رفت روی بام خانه ای که روبرویش انبوه درختان سپیدار بود. جایی روشن اما بدون خورشید. گفت:« باید برم». ی کنارش بود و انگار باید باهاش می رفت. بهش گفتم: «میشه منم بیام؟» چیزی نگفت... من هم کنارش ایستادم. وسط نسیمی که شبیه جارو برقی مکش داشت رو به آسمانِ پر از مه. رویم را که برگرداندم رفته بود. و من هم پشت سرش بالا کشیده شدم! باد خنک به زور توی شش هایم میرفت و قلبم داشت از جا کند ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه پرواز
  • کلمات کلیدی خانه ,درختان سپیدار ,انبوه درختان ,انبوه درختان سپیدار
مس ه است نه؟ که مثلا دختر باشید و از بودن لاک روی ناخن هایتان، احساس خفگی کنید. نیست؟ یا مثلا پاستیل که برایتان ب ند،ح ان به هم بخورد و فقط محض دلخوشی هی شیرینی شیمیایی مز فش را روی زبانتان حس کنید. نیست؟ یا دختر باشید و دلتان بخواهد روزی بدون داماد عروس شوید و کفش های کتانی گل دار بپوشید و موهایتان کوتاهِ کوتاه باشد. حتی از موهای هاسکی هم کوتاه تر باشد.نیست؟ یا دختر باشید و فوق العاده ظریف و از لباس دکلته ح ان به هم بخورد و عاشق لباسهای مردانه و کت و شلوار و کراوات پوشیدن باشید؛ البته در این مورد با موهای بلند! راستی شهریور شما را یاد چه چیزهایی می اندا? ...

اطلاعات

هیچوقت دوست ندارم به گذشته برگردم. دوست دارم رو به جلو برم و روزها بگذره.گذشته هام اصلا قشنگ نیست. نمیدونم چرا آدمهای همسن من و بالاتر دوست دارن برگردن به بچگی و با آه و حسرت یادش میفتن...من اصلا دوست ندارم.شاید چون هنوز اونقدری بزرگ نشدم که دلم تنگ بشه واسه قبل...شایدم اونایی که دلشون تنگ میشه انقدر حافظه ی ضعیفی دارن که خاطرات بد یادشون نیست و یا انقدر ذهن مثبت نگری دارن که همه چیزای خوب رو یادشه و شایدم جزو خوشبخت ترین ها هستن! به هر حال ذهن من مدتهاست که به قسمت مثبت نگری روحم انگشت وسطشو نشون میده و میگه بتمرگ سر جات زندگی خیلی لعنتی تر ازین حرفاست بچ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه همچنان...
  • کلمات کلیدی دوست ,دارن ,مثبت نگری ,دوست ندارم
۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹درصد اتم فضای خالیه! یعنی تقریبا همه چی با اینکه وجود داره خالیه..همیشه میشه این خلاء رو حس کرد.... دیدی آدم همش توی دلش حفره حس میکنه؟؟...حتی دردها انگار حفره هستن.... که گاهی از چیزی پر میشن...حفره های وجودم لبریز شدن...اما صبر میکنم تا آ. دنیا

اطلاعات

ظهر تابستان خسته ای که زن دیوانه ی چارتار گوش کنم با شعر م. و زیبایش و موزیکش که لیاقت اینهمه زیبایی شعرش را ندارد!«آن زن دیوانه که رفت...آن مردک دیوانه چه شد؟... از مرد شب آواره بگو....بگو خورشید شبش کجاست...»آه خواب آلودگی بی تو در چشم عاشق نیاید! پیدا شو شعله کن جان پروانه رااااااااا......

اطلاعات

ظهرهای تابستان خسته ترین و بی حال ترین و .ت ترین ظهر ها هستند. همه ی موجودات بی حال و مشغول استراحت...کلاغها گرمشان است و همدیگر را بغل نمی کنند...به گمانم تمام ظهر ها ی تابستان خواستگاهشان شهر چنارها باشد! آ. یکی از دوستان شهر چنارهایم می گوید به محض وارد شدن به آنجا اتمسفر و آب و هوایش روی بدنت اثر میگذارد و ناخوداگاه سست و بی حال میشوی! و فقط دلت حلیم بادمجان میخواهد و بابا بستنی و کباب های زری جان،جانِ جانان! و هی دلت قار و غور میکند...

اطلاعات

بهش میگفتم ۲۰واحد تخصصی سخت دارم این ترم.با چشمهای گرد میگفت: مگه تو از پسش برمیای! کمش کن! میگفتم نه راحتم فقط میترسم نتونم واسه ارشد بخونم. میگفت: مگه تو ارشد هم میخوای بری با این وضعیت؟!!! و من چون به مشاورها اعتماد دارم باور . که نمی توانم....ولی توانستم!مشاور دیگرم ته ته مکاشفاتش توی چشمهایم زل میزد و می گفت: چرا نمیخوای معمولی باشی؟ میگفتم« من معمولی ام!!! خیلی معمولی!!! چرا اینجوری فکر میکنین!! می گفت: تو کمال گرایی!کمال گرایم و مثل بقیه معمولی نیستم ؟! لابد چون همیشه دلم میخواسته خودم،خودم را خوشبخت کنم و منتطر نمانم تا یکی با اسب سفیدش بیاید و در ازا...

اطلاعات

همه ی کرگدنها گردن کلفت ندارند... حتی همه ی آنها پوستشان پر از چاله چوله و چرکی و قطور نیست...کرگدن هایی داریم که بسیار ظریف هستند،با پوستی حساس به آفتاب و با انگشتانی دراز و موهای مشکی بلند با چند تار سفیدو طلایی...من امشب یکیشان را توی آینه دیدم که داشت مسواک میزد و بهم لبخند زد! او توی آینه بهم گفت هر شب دلش میخواهد دماغش را بگیرد تا نفس نکشد و بمیرد اما مقاومت می کند چون میترسد آبروی کرگدن ها را ببرد!

اطلاعات

همچنان که توی خیابون خوشحال و شادان راه میرفتم چشمم خورد به یه مانتوی بلند و خوشکل ...رفتم نزدیک تر و جلو مانکن وایستادم و گفتم به به چه بلند!!!! دقیقا همونی که میخواستم! اما اما و اما...از بد روزگار چند ماه پیش رفته بودم اونجا و توی دنیای کاپشن هاش خودمو غرق . و همه رو پوشیدم،فروشنده هم مثه جوجه اردک زشت هی برام کاپشن میاورد بنده خدا...و میگفت اینم خوبه!این یکی دیگه خیلی خوبه! تهش گفتم نه! نمیخوام! من کاپشن بلند میخوام! اینا واسم مثه بلوزه! فروشنده عصبانی و شد و من توی رودربایستی یه دونه رو .یدم و برگشتم و ازون جایی که به شدددت سخت انتخاب میکنم روز بعد رفتم پ...

اطلاعات

هیچ چیز سر جایش نیست. کمتر .ی را پیدا میکنم که بتوانم به صداقتش اعتماد کنم، بشود دوستم...و بعد برایش بگویم مثلا که از خفگی این اتاق و ادمهایش خسته شده ام.از این کتابهای خشک و مز.ف خسته شده ام،ازین دیدن اخبار .ل کننده درباره ک.شورم خسته شده ام.از پیامهای مس.ه خسته شده ام.از سروکله زدن با نسترن دروغگو خسته شده ام....از مهناز پرحرف،این دانشجوی مثلا ممتاز که مغزش خالی از هر حس روشنفکریست و تویش پر از چارچوبهای وطنیست خسته شده ام....از این ترم اولی های اتاقم که دوران بلوغشان را میگذرانند و انسانها را به دو دسته جنس مخالف و موافق تقسیم کرده اند و فقط روی قسمت جنس

اطلاعات

آخرین جستجو ها