ما تا آ ین نفس ایستاده ایم

یک اتفاق ساده مرا بیقرار کردباید نشست و یک غزل تازه کار کرد.در کوچه می گذشتم و پایم به سنگ خوردسنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد.از ذهن من گذشت که با سنگ می شودآیا چه کارها که در این روزگار کرد.با سنگ می شود جلوی سیل را گرفتطغیان رودهای روان را مهار کرد.یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساختبی س ناه ها همه را خانه دار کرد.یا می شود که نام ی را بر آن نوشتبا ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد.یا مثل ک ن شد و از روی شیطنتزد شیشه ای ش ت و دوید و فرار کرد.با سنگ مفت می شود اصلا به لطف بختگنجشک های مفت زیادی شکار کرد.یا می شود که سنگ ی را به زدجانب از او گرفت و بدان افتخار کرد.یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را در چشم نا و شرمسار کرد.ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگاینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد:.تنها به یک جوان فلسطینی ام بدهبا من ببین که می شود آنگه چه کار کرد!...شعری از علی فردوسی در ضیافت افطار انقلاب

اطلاعات

آخرین جستجو ها