سیاهچال

جلد اول سازمان طرّاحی که تموم شد، داده بودم به یکی از بچه ها بخونه و تهش، برگشت گفت اینو نگه دار و یه روزی تبدیل به انیمه ش کن. سر کوآرتت نهایی هم یکی بهم گفت چقدر فضای انیمه ها رو توی ذهن آدم میاره. خیلی قدیم ترا، توی تیکتر که بودیم، اسنایپرم درباره م گفته بود آرمینا انگار توی یه دنیای کارتونی-انیمه ای زندگی می کنه و هرجا که می ره، اون فضا رو با خودش می بره. وقتی با انیمه ها آشنا شدم، متوجه شدم از دنیای اونا خیلی بیشتر از دنیای سریالا لذّت می برم و چند وقت پیش، شاید به نظرتون خنده دار بیاد، ولی وقتی داشتم ظرف می شستم فهمیدم چرا.اسکاچ رو که توی دستم مچاله ، ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بازیگرِ خودش ـش!
  • کلمات کلیدی جزئیات ,چطوری ,خودش ,شاید ,لحظه ای ,تماشای ,برای همینه
پیش نوشت:پیشاپیش بابت نبودن نیم فاصله ها عذرخواهی می کنم. حوصله ندارم با کی برد لپ تاپ برای تعیین نیم فاصله سر و کله بزنم و فعلاً فقط تو وُرد نیم فاصله دارم. حوصله هم ندارم توی وُرد بنویسم و اینجا کپی کنم. فقط دلم می خواد بنویسم. توی جایی که هنوز مال منه.***راستش این پست قرار نبود در مورد چیزی باشه که می خوام بنویسم. احتمالاً می خواستم در مورد کانادا بنویسم. چیزایی که توش ناراحتم می کنن و چیزایی که دوسشون دارم. شایدم می خواستم در مورد infinity war بنویسم. این که چرا دیدنش ناراحتم کرد. که اگه چطوری بود، با همین نتایج، ناراحت نمی شدم. حرف زیاد داشتم که بزنم. ولی نیو? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بازیگر گمشده ـش
  • کلمات کلیدی ویولت ,بودلر ,بنویسم ,منتظر ,اونم ,شناسه ,ویولت بودلر ,بودن هنوز ,بودلر نیست ,اونم اونجا ,هنوز بعضیا ,کنار ویولت بودلر
عزیزان. پیروی پست قبل.ذکر که دنبال دلداری نیستم. اگر دلم بخواد احساساتم یا تفکراتم داخل جادوگران بازتاب پیدا کنه، نه اونقدر با استعداد ولی اونقدر باتجربه هستم که بتونم با دنیای جادویی معادل سازیش کنم و خودم بنویسمش. اگر به ی واکنش نشون نمی دم و به ی واکنش نشون می دم، پیام واضحی داره. اگر می خواستم همه ی جادوگران آن چه فقط و فقط در این وبلاگ نوشته شده رو بدونن، آدرس وبلاگم رو توی پروفایلم می ذاشتم. لطفاً این دو محیط رو با هم قاطی نکنید. از بچه بازیای رمز گذاشتن رو وبلاگ خسته شده م و همیشه توی این جریان خشک و تر با هم می سوزن. بنابراین، از لطفتون ممنون و بی ...

اطلاعات

i’ve done so many things to so many people that i’m not proud of.

اطلاعات

پیش نویس طوری*من خیلی از آن تیپ های را ار بنویس و خلاصه ی وضعیت بده نیستم. اساساً هم نمی دانم این نوشته ممکن است به درد چه انی بخورد و قرن ها از آ ین دوران برو بیا داشتن این وبلاگ می گذرد و گمانم حتی رفقای قدیمی هم تک و توک سری به اینجا بزنند، فلذا خیلی از فرنگ و مصائب آن حرف نمی زنم. با در نظر گرفتن این نکات، بدانید و آگاه باشید که این پست قرار نیست چندان مالی هم باشد.**باب اول: انعطاف پذیر باش تا کامروا باشیاول و آ ش همینه. یعنی به نظرم تو کل زندگی قضیه همینه. این که یه لحظه توی موقعیتی که ایستادی مکث کنی، فکر کنی و از خودت بپرسی: می تونم عوضش کنم؟ می تونم جور ...

اطلاعات

ولی اگر همه چی تا آ این قصه ی هجرت ما به خوبی و خوشی یا به عبارت دقیق تر، همین فرمون بره جلو، میام بهتون می گم مهاجرت و تغییر خیلی بزرگ این چنینی تو زندگی، واسه آدم هرچی نداشته باشه، اعتماد به نفس رو خواهد داشت. یعنی آدم بعدها برمی گرده به این روزاش نگاه می کنه، به روزایی که چش تو چش بزرگترین ترس های زندگیش شد، روزایی که تنها بود، روزایی که هم زبون نداشت، روزایی که از این سر دنیا با "او"ی اون سر دنیاش دعواش شد و گریه کرد و سخت بود، روزایی که صفحه پشت صفحه باید پروژه و گزارش و مقاله به انگلیسی می نوشت، روزایی که کتابِ فارسی نداشت و فقط انگلیسی می خوند، ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه you're stronger than you know. :)
  • کلمات کلیدی روزایی ,بود، ,کنسرو کوفتی ,نداشت، روزایی ,بود، روزایی
در ستایش و تحسین آدم هایی که به ما حق بدهند و نازمان را بکشند و دوستمان داشته باشند و درکمان کنند و طرفمان بایستند و غیره و غیره، مثنوی های هفتاد من به رشته ی تحریر در آمده و قلم فرسایی ها شده و شعرها و داستان ها و. جری ها هم لازمند. داشتم از برمی گشتم. تا ساعت هشت و نیم مانده بودم کتابخانه تا گزارش پروژه ام را بنویسم و تمام شده بود و فکر می خب حالا باید بروم سر وقت آن یکی پروژه که هیچ جلو نرفته است و یک جایی وسط غرغرهای ذهنی ام در مورد پانزده واحد در کارشناسی ارشد انگار یک جری ظاهر شد: «لوس بازی در نیار.» جری معمولاً اینطور است، می دانید؟ اگر به او ...

اطلاعات

دیگه نوبتی هم باشه، نوبتِ آپ وبلاگه. اوضاع چطوره..؟ هممم.. مرددانه. نگرانانه. مثل نود و نه درصد مردم دنیا، وقتی فکرم مشغوله اخم می کنم و انقدر نگرانانه م که به زودی زود پیشونیم چین میفته. :)) راستش، چیزای عجیب و جدیدی رو تجربه می کنم، شاید دوست داشته باشید بشنوید و شایدم نه، ولی خب مشخصاً من قصد دارم بگم. :دی اولین اتفاق عجیب رو دو سه روز پیش متوجهش شدم. کانادا اولین کشور خارجی ای نیست که دیدمش. می خوام بگم، به سیستم بدون روسری و فلان آشنام، بار اولم نیست. از طرفی خب، اونایی که منو می شناسن می دونن همچین حجابم وا ا نیستم. :)) یعنی تو ایرانم هر دو ? ...

اطلاعات

ولی، دقت کردین؟از قرون پیش تا کنون جدا از قالب وبلاگ حالا که اکثراً اونقدرا حال عوض شو ندارن، آهنگ وبلاگمم حتی عوض نکرده م یا برنداشته م، هشتگ مقاوم در برابر هرگونه تغییر. :)) می تونم حتی بهتون اطمینان بدم منو رها کنید و برید ده سالِ بعد برگردید هنوز وبلاگم همینه و هنوز همین یم که هستم، متٱسفانه.پلاس:یادش بخیر یه زمانی باکم نبود دو دیقه یه بار، یه خط یه خط آپ کنم. الان دیه از اولی به دومی شرمم میاد. :))۲×پلاس:هم اینک در پلاسِ بالا، به اطمینانی که در خطوط بالاتر بهتون داده بودم، شیشکی عظیمی بستم. ای بابا. چیه این آدمیزاد. تکلیفش با خودش معلوم نیس. :))

اطلاعات

جلد اول سازمان طرّاحی که تموم شد، داده بودم به یکی از بچه ها بخونه و تهش، برگشت گفت اینو نگه دار و یه روزی تبدیل به انیمه ش کن. سر کوآرتت نهایی هم یکی بهم گفت چقدر فضای انیمه ها رو توی ذهن آدم میاره. خیلی قدیم ترا، توی تیکتر که بودیم، اسنایپرم درباره م گفته بود آرمینا انگار توی یه دنیای کارتونی-انیمه ای زندگی می کنه و هرجا که می ره، اون فضا رو با خودش می بره. وقتی با انیمه ها آشنا شدم، متوجه شدم از دنیای اونا خیلی بیشتر از دنیای سریالا لذّت می برم و چند وقت پیش، شاید به نظرتون خنده دار بیاد، ولی وقتی داشتم ظرف می شستم فهمیدم چرا.اسکاچ رو که توی دستم مچاله ، ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بازیگرِ خودش!
  • کلمات کلیدی جزئیات ,چطوری ,خودش ,شاید ,لحظه ای ,تماشای ,برای همینه
احتمالاً می خواستی آلمان باشم. منطقی. قوی. یک دست. اونی که همه مطمئنن قهرمانه. اونی که همه چیش همیشه کامله. تو از چیزای کامل خوشت میاد. از چیزایی که مو لا درزشون نمی ره. چیزایی که منطقی ن.ولی به خواستن تو نیست. واسه همینه که من ایتالیام. یه سال قهرمانم. یه سال نیستم. با ی نه نفره یک یک می شم، ولی یه کلّه بقیه رو می کوبم و تا فینال می رم. من همینقدر متضادم. همینقدر عجیبم. همینقدر بی حساب کتابم. ولی هنوزم ایتالیام. هنوزم اگه بخوای، هنوزم اگه مال من باشی، با همه ی مس ه بازیام، بازم زورم به همه ی تیمای دیگه می رسه. حتی اگه آلمانِ همه چی تموم عزیزت باشن!***به دعوت دور? ...

اطلاعات

عزیزانم.بیاید حالا که ساعت سه ی بعد از نیمه شبه و من هم بی خو زده به سرم و هرکار می کنم مغزم پردازش اطلاعات وارده در طول روز رو رها نمی کنه که کپه ی مرگمونو بذاریم، گوشه ای از د اجدادی خودمو (:صدی شیشکی حضار) باهاتون در میون بذارم. (ایضاً، ژانر اینایی که میان حقایق بدیهی و مسلم عالم هستی رو با یه لحن فیلسوفانه و اینترهای فراوان و سه نقطه ها و تعلیق های -زررررعشک- ادبی توییت می کنن و حس می کنن مرزهای ادبیات فا رو در ری از ثانیه هم اندازه با حکیم ابوالقاسم فردوسی جابه جا کرده ن.)همونطور که متوجه شدید، در مورد قسمت د اجدادی چرت گفتم. البته در مورد سایر قسمتا هم ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سکانس نمایشگاه کتاب ش
  • کلمات کلیدی مدیر ,غرفه ,غرفه ی ,چقدر ,مورد ,انتشارات ,جاهایی وجود ,وجود دارن ,مدیر غرفه ,مدیر انتشارات ,اسمشو می ذاریم
به آقای انتشاراتی گفتم مشکلی ندارم برای بستن قرارداد. و امیدوارم ته این ماراتن یازده روزه ی نفس گیر کار م تو نمایشگاه به جای قشنگی برسه...پلاس:آره، دارم سعی می کنم عادت به دو نخطه رو با سه نخطه جایگزین کنم، ویراستارهای عالم شاد شن. :))

اطلاعات

*خطر اسپویل the greatest showman*یه جایی توی the greatest showman، صاحب سیرک یه لحظه قبل از این که بزنه به دل آتیش تا یکی از اعضای سیرک رو نجات بده، وحشت زده و مردد برمی گرده و به زن و بچه هاش نگاه می کنه. چیز عجیبیه تو اون نگاه، چون انگار مرور می کنه چه چیزای عزیزی تو زندگیش داره و چقدر مستأصله و یه رفیق داره توی آتیش می سوزه و ی نیست که نجاتش بده. یه لحظه ی کوتاه خیره می شه به اونا و آدم فکر می کنه وقتی آدمایی که عاشقشونه رو می بینه، باید منصرف شه.ولی می دوئه می ره تو آتیش تا پسره رو بیرون بیاره.من مطمئن نیستم این چیزی که من فکر می کنم، همون چیزیه که قرار بود تو ذهن صاحب سیرک ب? ...

اطلاعات

به واقع اضطراب ندارم. یعنی، بخوایم صادق باشیم، وقت این که اضطراب داشته باشم رو ندارم. سازمان طرّاحی باید ویرایش شه، طرح کتاب جدیدو ریخته م و فصل اولش رو کلید زده م، پایتون و آردوینو باید تموم شه، کارای مقاله باید انجام شه، یه لیست از ها وجود دارن که باید قبل از رفتنم برم و انبوهی کار دیگه، که راستشو بخواید، همه شون خــــ. ـیـــــــــ. ـلــــــــــ. ــــــی کند (دقیقاً به کندی تایپ اون خیلی با کی برد گوشی) پیش می رن. در نتیجه، همونطور که مشاهده می کنید، وقت ندارم مضطرب باشم. یعنی وقت ندارم به چیزی فکر کنم که بخوام بابتش مضطرب شم.نتیجتاً، هیِربای، بنده از ...

اطلاعات

آنچه گذشت..همیشه برام خلاصه سال کار سختی بوده، حتی با این که لیست دارم و انتهای سال مشخصه چی خونده م چی دیده م و چیکارا کرده م. بهترین و مرتب ترین وضعیت رو لیست کتاب هام داره که شاید باورتون نشه، ولی حتی درصد هم گرفته م که چه درصدی رو خوندم، چه درصدی رو منتقل و چه درصدی رو حذف تا ببینم چقدر خوب عمل توی چیزی که بهش علاقه دارم. لیست کارام همیشه خیلی شلم شورباست، چون حداقل امسال که خیلی وضعیت عجیبی داشتم. امید دارم در سال آتی وضعیت مرتب تری داشته باشم و برنامه هام بیشتر روی روال باشن. امسال نوشابه رو از زندگیم حذف و برنامه دارم سال آینده، روزی یه لیوان شیر و م ...

اطلاعات

یه جمله ی قصاری بود از یه حکیمی، که فحوای کلامش این بود: «قبل از این که نسبت به خودت احساس مز فی پیدا کنی، اطمینان حاصل کن با یک مشت احاطه نشدی.»ورژن دیگه ای از این سخن قصار هست که مهمه هر از چندگاهی صحت و سقمش رو توی زندگی خودمون بررسی کنیم. به این شکل که: «قبل از این که حس کنی آدم مز ف/خنگ/جامعه گریز/زشت/تنبلی هستی، اطمینان پیدا کن بر حسب تصادف با یک مشت هیومن/استیفن هاوکینگ*/مارتا استوارت/امبر هرد/ هیرو احاطه نشدی.»می خوام بگم، گاهی مشکل از شما نیست. صرفاً ی که همیشه کنارش قرار می گیرید خیلی بهتر از شما و احتمالاً هفتاد درصد یک جامعه ی آماری معقوله.*برای ش ...

اطلاعات

کاش برم با دوتا از این دختر صورتیا که به هر حال چارتا ماسک بیشتر از ما (؟) کرده ن دوست شم، در موقعیت مناسب ازشون بپرسم اون ها هم وقتی ماسک ماست و جوانه ی گندم می ذارن احساس می کنن غذای مرغ شده ن، یا این حس شگرف مختص سمندون هاست؟پلاس:همونطور که متوجه شدین، هم زمان با عادت م به آپ با گوشی، کیفیت نوشته هام در حد نشریات زرد تنزل پیدا کرده.پلاسِ نویسنده ی سرخورده:حداقل اونا چاپ می شن.

اطلاعات

در بیست و پنج سالگی هنوز دخترکی بودم بی استعداد امّا عاشق و موسیقی و پایکوبی. در بیست و پنج سالگی هنوز هم مُردن گیاهی اشک به چشمانم می آورد و هنوز هم برای هر غم و اندوهی هر اندازه کوچک در هر گوشه ای از دنیا، در خودم مچاله می شدم و می گریستم. در بیست و پنج سالگی م هنوز به پری ها باور داشتم و می دانستم آ هر قصه ای خوب است. در بیست و پنج سالگی م، هنوز به قصه ها ایمان داشتم. در بیست و پنج سالگی م، جهان هنوز انفجاری از خنده و رنگ و زیبایی بود و اگر زخمی بود، آنقدر قوی بودم تا بر آن مرهم بگذارم. در بیست و پنج سالگی م می نوشتم. قاصدک ها بودند و من، پادشاه قاصدک ها.فکر م? ...

اطلاعات

واقعیت این بود که یه وار کار داشتم. مقاله هایی که باید می خوندم، ویدیوهایی که باید می دیدم، متن هایی که باید می خوندم، داستانی که باید می نوشتم، برنامه هایی که باید بهشون می رسیدم و با وجود تمامشون، ژاکت پشمی م رو پیچیدم دورم، توی خودم مچاله شدم و گولّه شدم زیر پتو. چایی؟ چرا، چایی هم داشتیم. کتاب؟ تا دلتون بخواد. دو تا ستونش فقط کنار اتاقم بود، کتابای هیجان انگیز. ؟ آره. اونم. حمل بر خودستایی نباشه، دو تا دبّه ترشی، براونی شکلاتی خونگی، خیارشور، ماست، حتی یه ک نت داشتیم پر از شکلات. می خوام بگم موقعیت برای جمله ی معروفم که: «چی بخوریم خوشحال شیم؟» کاملا? ...

اطلاعات

سرفه های استرسی م دوباره شروع شده اند.اول البته نفهمیدم. نشسته بودم روی صندلی میزتحریر، یک زانویم را بغل کرده بودم و پای دیگرم را داشتم تاب می دادم و منتظر اپلیکیشن فلیپ روی گوشی م بودم که فهمیدم مضطربم. عمیقاً و تا انتهای دلم مضطربم. بابت هزینه های زندگی م مضطربم و فلیپ می کنم. از این که نمی دانم ممان اینرسی به انگلیسی چه می شود و شعاع ژیراسیون اصلاً چه بود، مضطربم. از این که نمی فهمم در ها چه می گویند و بلد نیستم به همان مهارتی که به فارسی، به انگلیسی بنویسم، مضطربم. هر شبی که بی خواب یا وحشت زده از خواب می پرم و بر حسب عادتی قدیمی به "او" زنگ می زنم تا خوا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه تمام خوش بین های ناباورِ دنیا..
  • کلمات کلیدی مضطربم ,باور ,ندارم ,هیچ ,این قدر ,اُمید ,اعتماد ندارم ,باور کنیم ,داشته باشیم ,نشانمان بدهد ,باور نداریم
موجی از چیزهای عجیب این روزها توی دنیا راه افتاده که من درکشون نمی کنم. یعنی نمی دونم چرا باید چیزهایی تبدیل به ارزش شن که قرار نیست اهمیت داشته باشن. یه بار یه نفر به من گفت تا وقتی زن ها براشون مهم باشه ی که رئیس جمهور شده زنه یا مرد، هیچوقت با مردا برابر نمی شن. من یه جورایی باهاش توی همه زمینه ها موافقم. دیوید سداریس یه جایی توی "بالا ه یه روزی قشنگ حرف می زنم" می گه اگه یه سیاه پوست از روبه رو بیاد و من بهش لبخند بزنم چون نمی خوام نژادپرست باشم، این خودش نژاد پرستی نیست؟ چون من دقت که اون سیاه پوسته و رفتارم رو متناسب با نژادش تغییر داده م. در مورد حقوق ز ...

اطلاعات

داشتم به دستبندام نگاه می و فکر می که همه چیم مثل دستبندامن. همه چیزایی که دوسشون دارم. همه ی برنامه هام. همه ی زندگی م. همه ی خواسته هام.***می دونین پنج تا دستبند دستم بود. یکی شون رو دوری برام بافته بود، با یه مدل نخ خیلی نرم. کلفت و آبی-نقره ای با دنباله های دراز. به یکی از دنباله هاش انگشتر پادشاه ای دریایی ریحانه رو وصل تا وقتی می ندازمش تو شست دست راستم، با توجه به گشادی ش در نیاد و گم و گور شه. این دستبند تنهایی تو دستم شبیه دستبند کولیاس. دستبند آدمای عجیب غریب. کی دنباله ی یه دستبندو گره می زنه به یه انگشتر پادشاهی با نگین های قرمز و انگشتره رو می ندازه ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سکانس خود در گیری ش.
  • کلمات کلیدی دستبند ,دستم ,رنگی ,پلاستیکی ,خیلی ,نمیان ,مجبور نیستم ,دستبند پلاستیکی ,دستبندهای پلاستیکی , ای دریایی ,پادشاه ای ,پادشاه ای دریایی ,انگشتر پاد
ترجمه هایی که فیلیپ فرستاده بودن تموم شد. این سری.. معرکه بود. راف ترین ترجمه ها بودن، ولی معرکه بود.. داستانایی بود که بچه های کمپ نوشته بودن و از من می خواستن به انگلیسی برشون گردونم. قاطی شون، یکی بود که دلم می خواد واستون تعریفش کنم.. و حس تهشو. می دونین این داستانا نهایت یه صفحه بودن. یکی شون بود که وقتی شروع صاف خورد به قلبم. با زبون ساده و کلمات بچگونه و جمله بندی های درهم و برهم، با یه ماژیک روی یه صفحه از یه دفترچه، دختره داستان یه دختری رو نوشته بود که پدر و مادرش رو کشته بودن و پولاشون رو گرفته بودن و به قول نویسنده ی کوچیک کم سن و سالمون، دختره یاد ...

اطلاعات

قبلاً در موردش حرف زده بودم، نه؟ که کانال مثل ساندویچ کالباس می مونه و وبلاگ مثل قرمه سبزی؟ شاید برای همین انقدر وبلاگ رو دوست دارم. این که کاملاً وابسته به زمانیه که براش می ذاری. به هیچ فاکتور دیگه ای بستگی نداره ریشه دار شدنش. مهم نیست چقدر باهوش باشی، چقدر با پشتکار باشی، چقدر خوشگل یا مهربون یا محافظ باشی. چقدر خوش برخورد باشی یا چه نویسنده ی معرکه ای باشی. ریشه ی وبلاگ، درست مثل یه گیاه، این بغل آرشیو شده و اص ت رو نشون می ده. مثل پرورش یه گیاهه. نه حتی مثل روابط اجتماعی. توی روابط اجتماعی ت تو می تونی به جای برای چندین سال چل سی سی چل سی سی آب ریختن پ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه loyal like cats.
  • کلمات کلیدی باشی ,چقدر ,وبلاگ ,زمان ,چیزایی ,می کنم ,هیچ دیگه ,اینو بنویسم ,می شه، اونو ,اونو بنویسم ,انتخاب
می دونین، همه‎جا بحث تعادله. ی که راه می ره و ی که میفته، مهم نیست کجا. روی زمین صاف یا توی یه مسیر سنگلاخ یا بندبازی که توی ارتفاع داره روی یه سیم باریک راه می ره. هر مسیری ویژگی های منحصر به فرد خودش رو داره که باید توی حفظ تعادل لحاظ شه، ولی در نهایت، همیشه بحث تعادله. برای اکثر ما، برای آدما به طور کلّی، این که نمی تونیم روی یه سیم باریک در ارتفاع سی متری قدم برداریم به معنی عدم توانایی مون در راه رفتن نیست. شاید اون ی که استعداد آکروبات بازی ش زیر خط فقره، کوه نورد شگفت انگیزی باشه و اون ی که توی زمین سنگلاخ مث بز کوهی می ره بالا، روی زمین صاف دست و پاش ? ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه اونقدر دوستت دارم که جلوت وایمیسم.
  • کلمات کلیدی دوستت ,اونقدر ,می کنم ,قراره ,تعادل ,انقدر ,دوستت دارم ,اونقدر دوستت ,انقدر دوستت ,رابطه ی موفق ,آروم همه شو ,می دونم اونقدر دوستم
من فکر می کنم جری زیادی شبیه این کاراکترای کولِ توی انیمه هاست.***داشتم یه مانگا می خوندم، یارو به دلیلی رفته بود بهداری مدرسه شون. سر کلاس نرسید بره و مدرسه تعطیل شد و اینا. وقتی از بهداری اومد بیرون، کیفش پرت شد سمتش. سرشو چرخوند و یه هم کلاسی کم حرف و نه چندان خوش اخلاقشو دید که داره از پله ها می ره پایین و مشخصاً کیفشو براش جمع کرده بود و آورده بود. هم کلاسیه نپرسید چت بود. چرا نیومدی کلاس. منتظر تو بودم. لازم داری باهات تا خونه بیام؟ ح بهتره؟ یا هرچیزی که تو این موارد آدما برای "نشون دادن" توجهشون می گن. فقط همین، کیف پسره رو جمع کرده بود، براش آورده بود ? ...

اطلاعات

واقعیت اینه که عصبی یا کلافه نیستم. نه به اندازه ی وقتی که منتظر پذیرشم بودم یا نمی دونستم اصن پذیرش می گیرم یا نه. بلاتکلیف هستم، ولی نه به اندازه ی اون موقع. این بلاتکلیفی فردا عصر تموم می شه و حداقلش اینه که تا فردا عصر ویزام نیاد، رفتنم به صورت قطعی و صد در صد میفته برای سال دیگه. بابت موقعیتایی که از دست می ره و عمری که تلف می شه دلم می سوزه، ولی می تونم قاطعانه برنامه ریزی کنم براشون. می تونم با قطعیت مشخص کنم توی این یه سال چیکار باید کرد، کجام، کجا خواهم بود، چی احتیاج دارم و وقتم رو چطور می تونم مدیریت کنم. شباهتی به سال قبل نداره، چون یه انتهای قطع ...

اطلاعات

دوری عزیز، مچکرم که به خانه مان آمدی و سعی کردی فوبیای عنکبوتی من را درمان کنی. در این مسیر فداکاری های بسیار کردی - بابت گوشی ت متأسفم. - صحنه های محیرالعقول دیدی - سعی کن هرگز در زندگی ت به آن لحظات برنگردی و اگر برای رفاقتمان ارزش قائلی، مرورشان نکنی. - و در مضیقه قرار گرفتی. لازم است بدانی که با تمام این اوصاف پاستیل ها بسیار خوشمزه بودند - اگرچه آن عنکبوتی هایشان را که پرت . زیر میز احتمالاً هنوز پیدا نکرده ام. - و شوخ طبعی تو و به خصوص عوض شدن رنگ آن دُکمه های کذایی در محاصره ی عنکبوت رژه رونده روحیه ی من را بسیار تقویت کرد. اگر من ریحانه بود...

اطلاعات

مشکلی که پیش میاد، وقتی اتفاق ناخوشایندی میُفته.. که می تونه ترسناک یا غم انگیز یا هرچیزی شبیه این باشه، کنترل ذهنمو اون آرمینایی که از بیرون شبیه کوه یخه، دست می گیره. بهم می گن صرف بودنم کنارشون باعث می شه آروم شن. من اینو نمی دونم. ولی می دونم وقتی شروع می کنم حرف زدن، خیلی آزاردهنده م. ذهنم کاملاً سوییچ می کنه روی یه موجود عمل گرای بسته در برابر احساسات و سؤال واقعاً دیوونه کننده ای رو از هر.ی که توی شرایط نامطلوبه، می پرسم: «من چیکار می تونم .م؟»اون نمی دونه من چیکار می تونم .م. اون نمی دونه باید چیکار کرد. حتی وقتایی که می پرسم خب ?...

اطلاعات

من فکر می کنم مشکل از جایی شروع شد که من به خودم حق دادم. تو دنیایی که هنوز توت فرنگی داشت و سیب زمینی سرخ کرده و می شد شبا با یه لیوان چایی، کره ی بادوم زمینی و نوتلا خورد، من به خودم حق دادم. تو دنیایی که هایکیو داشت و free و می شد با دوستات بری مسافرت، شبا انیمه ببینین و میوه های عجیب بخورید، تو دنیایی که خواهر الیاس میوه ی خشک درست می کرد با چیزای ترش شگفت انگیز دیگه ای که دل آدمو به ضعف می نداخت، من به خودم حق دادم. تو دنیای کتابای معرکه ای مثل بنگاه آدم کُشی و عقاید یک دلقک و پل های مدیسون کانتی، تو دنیایی که رنگ بود هنوز، داستان بود هنو...

اطلاعات

  • مطالب مشابه بازیگر مغرورش!
  • کلمات کلیدی دادم ,چیزی ,گوشه ,بخوره ,آدمی ,خسته ,خودم اجازه ,باور داشت ,مغزم داره ,دوباره باهاش
من از رژ جدیدِ مادر می ترسم، مامان. بویِ تو رو می ده. نه چون هردفعه بو می کنمش قلبم از جاش کنده می شه یا چون یخ می کنم یا چون انقدر دَمِ بدونِ بازدم دارم که نفس کشیدنم مختل می شه یا چون.. می میرم. چون باعث می شه یادم بیاد وقتی بغلم می کردی، همه ی دنیا چقدر قشنگ تر بود.چون باعث می شه یادم بیاد وقتیو که بغلم می کردی.چون تو رو یادم میاد.و همین برای ترسناک بودن هر بویی کافیه.راستی.. تولدت مبارک.

اطلاعات

تو دنیا دو مدل بغض وجود داره: اونایی که می تونی با یه تویی. یا اسنیکرز قورتشون بدی و اونایی که نمی تونی. ولی می دونی، مهم ترین قسمت قضیه اینه که بتونی تشخیص بدی بغضی که داری، از کدوم مدله. اونی که می تونی با یه تویی. قورتش بدی یا نه. چون اگه از اون مدلی نباشه که بشه با تویی. قورتش بدی و بعد ندونی و تویی. بخوری، وقتی بغضتو قورت ندی، گلوت خیلی بیشتر درد می گیره. این دفعه هم داری غصه ی بغضت رو می خوری، هم غصه ی قورت داده نشدنش رو، هم غصه ی تویی.ی که حیف شده.صبح که داشتم کتاب معرکه ی "مادربزرگ سلام می رساند و می گوید متأسف است" از فردریک بکمن رو می خون...

اطلاعات

  • مطالب مشابه "او"ها شاید تویی. نباشن، ولی..
  • کلمات کلیدی ماگِ ,خیلی ,تویی. ,می‌کنم ,چایی ,می‌خوام ,استفاده می‌کنم ,تویی. قورت ,ماگِ آقای ,تویی. قورتش
از این بیسکویت های فالی .یده ام. از همان ها که بینشان خیلی شکلات دارد و خوشمزه اند و آدم حالش یک جور خوبی می شود موقع گاز زدنشان. همان هایی که روی هرکدام یک نقاشی کشیده اند احتمالاً با شکلاتی چیزی، و هرکدام از نقاشی ها یک معنی دارد. بعد باید تُرکی بدانی تا روی قوطی لیوانی-پلاستیکی شان را بخوانی و بفهمی فال و حالِ آن روزت چطور است. از اینجور دلخوشی های کوچک احمقانه. می دانید دیگر، مثل آن وقت هایی که آدم می نشیند در خانه، موهایش را دو وری می بافد و لباس قشنگ می پوشد و آرایش هم می کند که حال دلش خوب باشد. یا مثلاً از آن وقت هایی که شمشیر چوبی...

اطلاعات

طول می کشد که کتری جوش بیاید. اول با یک کتاب زیر بغل می روم سمت آشپزخانه و بعد یخ می زنم و برمی گردم به اتاقم که بالاپوش خا.تری را بپیچم دور خودم. آدم ها فکر می کنند افسرده م و "او" هم از رنگ های تیره خوشش نمی آید، ولی من عاشق خا.تری و ترکیبِ سیاه و سفید در لباس های رسمی و ترکیب سیاه و قرمزم. یک جور ح. محتاطانه ی پنهانی در خودش دارد خا.تری انگار. یک رگه هایی از شوخ طبعی و شیطنت را پشت رسمی بودن سیاه و سفید پنهان می کنی انگار. و من عاشق تمام چیزهای پنهانی و متضاد دنیایم.نشسته ام به جوش آمدن کتری پشت اُپن آشپزخانه و در یک دستم کتاب، در آن یکی دستم ظ?...

اطلاعات

من فکر می کنم می شه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال. شایدم چون اخیراً هایکیو می بینم این به ذهنم رسیده، ولی همین الان که تیمشون یه امتیاز گروهی گرفت و من ذوق .، متوجه شدم اون چیزی که تو ذهنمه رو می شه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال.داشتم فکر می . هر آدمی توی خودش چند تا آدم/شخصیت/وجه یا هرچی داره. inside out رو دیدین؟ یه چیزی تو این مایه ها. ولی منظورم احساسات نیست دقیقاً. یه بچه ی کوچولو که آسون گیره و سریع ذوق می کنه و از دلش در میاد و گاهی الکی نق می زنه و پاشو می کوبه زمین. یه هیولای وحشی که توی هر.، به شکلی، وقتی طغیان می کنه آسیب می زنه. اون شخصیتی که آد...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سکانس برگشتن به بازی ش
  • کلمات کلیدی الان ,می‌کنه ,خیلی ,می‌کنم ,غمگین ,همه‌چی ,زیاد استفاده ,غمگین بودم ,همه‌چی آروم ,متوجه نشدم ,محافظت کنه، ,می‌شه اسمشو گذاشت
از همون لحظه ی اولی که جبر و احتمال رو دیدم عاشقش شدم. احتمالاً تنها دلیلی که از بین تمام رشته های تجربی، تا این حد شیفته ی ژنتیک بودم هم همین بود. جایی که بچه ها گیر می . چرا و چطور و از کجا می فهمی، من جوابا رو جلو چشمم می دیدم. وقتی باید تمرین ها رو تحویل می دادیم و مشخصاً باید راه حل می نوشتیم، همیشه عزا می گرفتم. چون هیچوقت لازم نداشتم برای جبر و احتمال چیزی بنویسم یا حتی نقاشی بکشم. به قول چهرازی، به زبونِ حال با آدم صحبت می کرد.به رغم این عشق آتشین، همیشه چیزی بود که برای من تو جایگاه والاتری نسبت به تمام درس ها، تمام دانش های عالم هستی

اطلاعات

  • مطالب مشابه there's no other god..!
  • کلمات کلیدی چیزی ,تمام ,یادم افتاد
یه دیالوگ تو این مایه ها بود مال . پارانویا، که برای این که یادت بمونه کی هستی، باید یادت باشه که قهرمانت کیه.یه وقتایی که خیلی اعصابم خورده، یا پریشونم، یا آماده ی داد زدن و گریه . و ش.تن وسایلم، یه نفر با یه صدای سرد و آشنا توی ذهنم می گه: «sentement is irrelevant.» مطمئن نیستم مال کدوم یکی از هزاران کاراکتر مغز متفکر و خونسرد و عموماً . ایه که بین انبوه انیمه ها و سریالا و .ا بهش جذب شدم، ولی مطمئنم یه جا شنیدمش. sentiment is irrelevant.به نظرم لازمه. یه وقتایی باس فقط سوییچ رو آف کنی و به خودت بگی: «اوکی اون تخصص من نیست. این تخصص منه. و من کاریو میکنم که ازم برمیاد.» و توی ...

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد . رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

ولی بدترین قسمت ماجرا، وقتیه که احساس افسردگی و نا اُمیدی و غمگین بودگی می کنی، ولی حقشو نداری. منظورم اینه که آدما میان ازت می پرسن چرا، می خوان باهاشون حرف بزنی و می خوان کمکت کنن، ولی تو جو. نداری براشون. تو صرفاً آدم غمگین و نا اُمیدی هستی که می خوای برای ماه های طولانی یه گوشه زانوهاتو بغل کنی و با دل راحت احساس کنی خیلی بدبختی و بقیه نیان بهت بگن چیکار کنی واسه این که دیگه احساس بدبختی نکنی. یا آدمایی نباشن که حالشون از تو بدتر باشه، از تو غمگین تر، نگران تر، پریشون تر باشن که تو لازم باشه خودتو جمع و جور کنی در برابرشون. جری معتقده وقتی

اطلاعات

این مدت داشتم فکر می . که اگه آدما رو به دو دسته ی سگ سانان و گربه سانان بخوایم تقسیم بندی کنیم - مشخصاً انسان ها خیلی گوناگون تر و متفاوت تر از اینن که بخوان به دو دسته تقسیم بندی شن، صرفاً داشتم فک می . - من تو دسته ی گربه سانان جا می گیرم. شاید هم چون دو سالی می شه که هم اتاقی م یه گربه ی بداخلاق و بی اعصابه، به این نتیجه رسیدم، ولی واقعیت اینه که هرچی بیشتر در مورد گربه ها می فهمم، بیشتر فکر می کنم که شبیه گربه هام.قبلاً گفته بودم که من اینِرسی بالایی دارم. در مورد درس خوندنم هم مثال زده بودم که برام خیلی سخته و زمان می بره که بشینم س...

اطلاعات

  • مطالب مشابه گربه بودگی های درون
  • کلمات کلیدی گربه‌ها ,خیلی ,می‌کنه ,مورد ,گربه ,بیرون ,معنی نیست ,مورد گربه‌ها ,دقیقاً وقتی ,هر.ی دم‌خور ,پشتشو می‌کنه

آخرین جستجو ها