زندگی مشترک الهه و علیرضا

سلام به همه دوستای گلم. راستش دیروز عصر میخواستم بیام پست بذارم ولی قسمت نشد. خوب میخوام از پنجشنبه شروع کنم. پنجشنبه صبح بود که مادر شوهرم و پدر شوهر و افسانه راهی زنجان شدن که کارتای فامیلاشون رو بدن و از اونجاییکه ما ماشینمون رو فروخته بودیم، هرجا میخواستیم بریم ماشین پدر شوهرمو میگرفتیم. وقتی که فهمیدم اونا با ماشین رفتن انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم. خیلی ناراحت شدم . آخه کلی کار داشتیم و نمیشد بدون ماشین انجام بدیم. خلاصه ساعت 12:30 بود که از شرکت در اومدم و داشتم میرفتم سمت ایستگاه اتوبوس که برم خونه، یهو دیدم یه ماشین پیچید جلوم. دیدم علیرضاست. ماشین پدر بزرگش رو گرفته بود. خلاصه خوشحال و خندان سوار شدم . رفتیم که بقیه کارتای عروسی رو بدیم. کارتا تموم شد و رفتیم خونه خواهرم. هرچی از ج ه ام مونده بود رو بار ماشین کردیم و رفتیم خونه مامان من و از اونجا هم ی ری وسایل برداشتم. بعد رفتیم خونه خودمون. وسایلارو که بردیم تو واحد، به علیرضا گفتم حالا که لباس تنمون هست بریم وسایلای تو رو هم از خونتون بیاریم. خلاصه رفتیم خونه مادر شوهرم تا اتاق علیرضا رو خالی کنیم و وسایلاشو ببریم خونه خودمون. خیلی زیاد بود ولی تا جایی که تونستیم بردیم. وسایلارو ریختیم وسط پذیرایی و علیرضا رفت که با یه ملافه پنجره ها رو بپوشونه. منم شروع به باز ج ه ام. تقریبا همه آشپزخونم رو چیدم و اینم بگم که علیرضا خیلی بهم کمک کرد. تا افطار مشغول جمع وسایلا بودیم و بعدش هم رفتیم خونه مامان جون واسه افطار (مادر بزرگ علیرضا) افطار رو خوردیم و من از اونجاییکه خیلی خسته بودم رفتم تو اتاق خو دم و علیرضا تو پذیرایی داشت ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یه پست طولانی... دو روز شلوغ
  • کلمات کلیدی علیرضا ,خونه ,خیلی ,رفتیم ,ماشین ,خلاصه ,رفتیم خونه ,تصمیم گرفتیم ,رسیدیم خونه ,امین حضور ,دیدم علیرضا

آخرین جستجو ها