عاشقانه های حلق آویز

باز هوایی شده ام، رو به هوایم بتاب ماه قشنگم! هوس ات از دل من برده تاب باز هوایی شده ام، نم نم باران گرفت خاطره آن شب ابری به فضا جان گرفت از پس هر پنجره باران به تماشا نشست ع. رُخت در نظرم خنده کنان نقش بست وسوسه بوسه داغت به دلم چنگ زد رنگ لبت بر لب خا.تریم رنگ زد باز شد اندازه تو حلقه دستان من سست شد از لمس تنت پایه ایمان من خواب جوابم ندهد، چون که خی. نرفت از دل من ثانیه ای شوق وص. نرفت پلک که بر هم بزنم، پلک گشایی به ناز چشم که بر هم بنهم، رخ بنمایی تو باز عطر تو پیچید، دلم ریخت، کجایی؟ کجا؟ یا که نشانی بده یا زود به سویم بیا (یحیی .ی)

اطلاعات

گفت: منتظر بمان، خواهم آمد. منتظر نماندم. او هم نیامد. چیزی شبیه مرگ، اما .ی نمرد. (آتیلا ایلهان)

اطلاعات

انسانهایی بودیم که به پاک . عادت داشتیم. ابتدا اشکهای مان را پاک کردیم، سپس یکدیگر را. (ایلهان برک)

اطلاعات

  • مطالب مشابه پاک
  • کلمات کلیدی
وقتی نمی خواهی مرا ببینی، هیچ کاری از دستم برنمی آید. درست مثل روزی که می خواستی هر روز مرا ببینی و باز هم ماجرا آنطور که تو می خواستی، پیش می رفت و در تمام این رابطه من تنها زورم به احساسی می رسید که در من نفس می کشید و این یعنی مادرت به خاطر اینکه از دست پدرت عصبانی ست، دست روی تو بلند کند؛ همینقدر عذاب آور و اینهمه ناتوانی ما زنها فقط به خاطر عشق است وگرنه هیچ . ای از . شدن توپ فوتبال یا گم شدن ماشین مسابقه ای اش بغض نمی کند. (ساینا سلمانی)

اطلاعات

هرچند پیش روی تو غرق خج.ند چشمان این غریبه فقط با تو راحتند بانو! به بیقراری شاعر ببخش، اگر این شعرها به حضرت چشمت جسارتند آغوشت آشیانه گرم کبوتران لبخندهات حس نجیب زیارتند دور از نگاه سرد جهان دستهای من با بافه های موی تو سرگرم خلوتند دنیا سکوتهای مرا ساده فکر کرد از حرف دل پُرند، اگر بی شکایتند بی خواب کوچه گردی و بدخو. ام نباش دلشوره های هر شبم از روی عادتند هی کوچه، کوچه، کوچه، به پایان نمی رسم شبهای سرد و ابری من بی نهایتند (اصغر معاذی)

اطلاعات

  • مطالب مشابه جسارت
  • کلمات کلیدی کوچه، ,کوچه، کوچه،
عاشق که باشی، شعر شور دیگری دارد لیلی و مجنون قصه شیرین تری دارد دیوان حافظ را شبی 100 دفعه می بوسی هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد حتی سؤالات کتاب تست کنکورت عاشق که باشی، بیتهای م.ی دارد با خواندن بعضی غزلها تازه می فهمی هر شاعری در . اش پیغمبری دارد حرف دلت را با غزل حالی کنی، سخت است شاعر که باشی، عشق زجر دیگری دارد (بهمن صباغ زاده)

اطلاعات

  • مطالب مشابه شاعر
  • کلمات کلیدی باشی، ,دیگری دارد
چو گل هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن تنت را دید گل، گویی که در باغ چو مستان جامه را بدرید بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچ . با دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده دلت در . چون در سیم آهن ببار ای شمع! اشک از چشم خونین که شد سوز دلت بر خلق روشن مکن، کز . ام آه جگرسوز برآید همچو دود از راه روزن دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن چو دل در زلف تو بسته ست، حافظ بدین سان کار او در پا میفکن ( حافظ)

اطلاعات

  • مطالب مشابه دلبر
  • کلمات کلیدی جامه
دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست . بردار ز رخساره که جان بر لب ماست بت روی تو پرستیم و ملامت شنویم بت پرستی اگر این ست که این مذهب ماست گر چه در مکتب عشقیم همه ابجدخوان شیخ را پیر .د طفل ره مکتب ماست شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال بیخبر زاهد ازین ذوق که در مشرب ماست نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی در همه سال و مه این قصه روز و شب ماست در تو یک یارب ما را اثری نیست، ولی قدسیان را به فلک غلغله از یارب ماست چرخ عشقیم و تو ما را چو مهی زیب کنار خون دل چون شفق و اشک روان کوکب ماست اینکه نامش به فلک مهر جهان افروزست روشن است اینکه یکی ذره ز تاب و تب ماست ?...

اطلاعات

  • مطالب مشابه مطلب ما
  • کلمات کلیدی ماست
ای دوست! قبولم کن و جانم بستان مستم کن و وز هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو! تو هستی من شدی، از آنی همه من من نیست شدم در تو، از آنم همه تو خود ممکن آن نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم، بهر چه می دارم دل؟ در عشق تو هر حیله که .، هیچ است هر خون جگر که بی تو خوردم، هیچ است از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچ است؟ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود، از وی همه ناز شب رف...

اطلاعات

  • مطالب مشابه قبولم کن
  • کلمات کلیدی دیده ,بادا ,ندهم ,سود؟ ,ریزد ,سوخت
خواستنت مثل تصور یک زن . است در خواب یک سرباز که نمی داند آن صدای مهیبی که شنید، گلوله ای است مشتاق در راه رسیدن به شقیقه اش. بیا تمام حجم بی قاعده مرا به هندسه آغوشت تسلیم کن. نترس. اتفاق عجیبی نیفتاده است. فقط من مانده ام این بار که برگشتی، چه حرفی برای گفتن با هم داریم، جز موسیقی بوسه های بی کلام. اصلاً بیا چشمانم را از من بگیر. نمی خواهم شاهد غرق شدن دریا باشم در نیاز به رود. لبهای من بیقرار فصلهایی ست که تو بهانه شادی هایش هستی. نمی خواهم به .ی توضیحی بدهم. فقط می خواهم که تمام پاییز امسال را در آغوش تو باشم. بعضی چیزها را نمی شود به مردم فهماند. (س...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خواستنت
  • کلمات کلیدی خواهم
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها، اگر بهار تویی؟ دلم ز هرچه به غیر از تو بود، خالی ماند در این سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی! شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی دلم صراحی لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی (.)

اطلاعات

  • مطالب مشابه امیدم
  • کلمات کلیدی تویی ,هزار ,هزار تویی ,هزار امید
ای دل! گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی، زود پشیمان به درآیی هشدار که گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل .م و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو .امان به درآیی حافظ مکن .شه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی (حافظ)

اطلاعات

  • مطالب مشابه شب هجر
  • کلمات کلیدی درآیی ,درآیی حافظ
تو را من ساختم، تو را و خاطراتت را و غمی که لحظه لحظه آبم می کند. یک غروب . ناگهان پی بردم اگر این درد در . ام نباشد، دیوانه ای می شوم غریب که فکر می کند خداست و عشق را و معشوقش را با دستهای خودش آفرید. (نیکى فیروزکوهی)

اطلاعات

با من دیوانه غمها هم غریبی می کنند سایه ها هم در نبودت خودفریبی می کنند در فراق دستهای مهربانت، نازنین! شمعدانی های گلدان ناشکیبی می کنند این غزل را شکل تو ترسیم .، ماه من! سارها هم در هوایت عندلیبی می کنند خاطراتت هیزمان آتش دلتنگی اند با من شوریده امشب نانجیبی می کنند (مرتضی شاکری)

اطلاعات

ای دل! گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی، زود پشیمان به درآیی هشدار که گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل .م و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو .امان به درآیی (حافظ)

اطلاعات

  • مطالب مشابه شب هجر
  • کلمات کلیدی درآیی
خودخواهی بزرگی ست تو را خواستن، تو را داشتن. تو را باید قاب کرد میان چشمهای پنجره، باید نفس کشید تک تک بوسه هایت را. تو همان گرمای ها.ی بین دستهای سرمازده خورشید در یک زمستان بی طلوع، تو انتظار یک رسیدنی در انتهای یک سکوت. تو سپیدی یک شعری در بی واژگی خیال. تو همانی که می شود به خاطر سپرد، بی آنکه خیس شد زیر باران خاطراتت. چه خوب است که تو هر آنچه هستی، همانی. (علیرضا اسفندیاری)

اطلاعات

با کدامین شانه بهتر می کنی دیوانه ام؟ موی تو شانه کنم یا سر نهی بر شانه ام؟ گرمی این بازدمهایت به روی شانه ام مثل شمعی می زند آتش مرا، پروانه ام! (صمد محمدی)

اطلاعات

  • مطالب مشابه شانه
  • کلمات کلیدی شانه
به سویم با لب خشک آمدی، با چشم تر رفتی حلالم کن که از سرچشمه من تشنه تر رفتی میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود چه ها دیدی که با دل آمدی، اما به سر رفتی! مگر با کوه خویشاوندی دیرینه ای داری؟ که هرچه بیشتر سویت دویدم، پیشتر رفتی تو را همشیره مهتاب می دانم که ماه آسا به بالینم سر شب آمدی، وقت سحر رفتی تو با باد شمالی نسبتی داری که همچون او رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی؟ اسیرت کرده بودم، فکر می . که عشق است این قفس را باز . دانه بگذارم که در رفتی تو مرغ نوپری، زود ست جلد بام من باشی خدا پشت و پناهت باد، اگر بی من سفر رفتی (علیرضا بدیع)

اطلاعات

  • مطالب مشابه سفر بی من
  • کلمات کلیدی رفتی ,آمدی،
رفتی و تهران پس از تو ناگهان بی تاب شد هر جوان سر به زیری یک شبه ناباب شد خنده هایت شاه بیت بهترین اشعار بود اخم کردی، شاه بیت از آن زمان نایاب شد گفته بودی سادگی را دوست داری، ناگهان بعد از آن شب نهضت ساده نویسی باب شد در نبودت شهر یک دیوانه بدخواب بود کشف تو درمان خواب و مشکل اعصاب شد در خبرها گفته شد با ماه نسبت داشتی بعد از آن صدها سفینه به فضا پرتاب شد شاهدی می گفت پنهانی به کارون رفته ای شایعه پیچید، کارون باز هم پرآب شد من که عمری چار. می سرودم، مانده ام تو چه کردی که برای من غزل جذاب شد؟ (رویا ابراهیمى)

اطلاعات

  • مطالب مشابه سادگی
  • کلمات کلیدی
از اولش هم گفته بودم که سری از من دیدی که من حق داشتم؟ عاشق تری از من دلبسته ات بودم من و دلبسته ام بودی اما رهایت کرد عشق دیگری از من آتش شدی، رفتی و گفتی: «عشق سوزان است باقی نماند کاش جز خا.تری از من» رفتی و جا مانده فقط مشت پری از تو رفتی و باقیمانده چشمان تری از من "فالله خیر حافظا" خواندم که برگردی برگشته ای با حال و روز بهتری از من من عاشق لبخندهایت بودم و حالا با خنده های زخمی ات دل می بری از من (سیده تکتم حسینی)

اطلاعات

  • مطالب مشابه خا.تر من
  • کلمات کلیدی رفتی
عشق آمد، چند روزی نیز دست و پا زدم پیش بینی ها تحقق یافت، آ. جا زدم پیش بینی ها تحقق یافت، روحم بغض کرد گریه ها را پهن .، خنده ها را تا زدم فکر می . که پایان زمستان بشکفم چند روزی مانده فروردین شود، سرما زدم گوشه ای افتاده بودم، عشق دستم را گرفت دست بر زانو نهادم، آستین بالا زدم گاه با سعدی به افسون غزل عاشق شدم گاه حرف از عشق با افسانه نیما زدم گفته بودند از مسیر بیستون رد می شوی عشق کاری کرد خود را کو.ن هم جا زدم مثل قیس عامری مجنون نبودم هیچ وقت گل .یدم، بعد زنگ خانه لیلا زدم سهمم اوج آ. اسطوره آرش نبود دل به موج سهمگین قصه سارا زدم جای خوشحالی ا

اطلاعات

  • مطالب مشابه جا زدم
  • کلمات کلیدی تحقق یافت،
هوا دلتنگ و بارانی، صدای گریه می آید شده دریا چه توفانی، صدای گریه می آید دل هر خانه ای آوار موجا، موج طغیانگر .اب از هرچه ویرانی، صدای گریه می آید پریشان مو پری های جزیره "شروه" می خوانند در انبوه پریشانی صدای گریه می آید ش.ته مثل قایقها دل جاشوی سرگردان به لنگرگاه توفانی صدای گریه می آید چه باید کرد با این درد، با این هق هق "برگرد"؟ کمی آن سوی حیرانی صدای گریه می آید بهاری نیست، یاری نیست، شوق سبزه زاری نیست در اندوهی زمستانی صدای گریه می آید "شب تاریک و بیم موج و گرد. چنین هایل" 2 خط "حافظ" که می خوانی صدای گریه می آید سرودم گریه و گریه نیامد بن...

اطلاعات

  • مطالب مشابه صدای گریه
  • کلمات کلیدی صدای ,صدای گریه
همه رفتند، فقط من عقب قافله ام بی حواسم، .لم، .ت و بی حوصله ام حاصل عمر مرا در چمدانت بستی آه، بدجور زمین خورده این فاصله ام هیچ . بعد تو دنیای مرا درک نکرد سالها رفته، ولی حل نشده مسئله ام عشق تصمیم گرفته ست که ویران بشوم چند سالی ست که روی گسل ز.له ام چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوز لنگ لنگان وسط دامنه هایت یله ام قاصدکها خبر جشن تو را آوردند کاش می شد که به گوش ت برسد هلهله ام! تو پس از من همه جا قافله سالار شدی من ولی بی تو همیشه عقب قافله ام (حسنا محمد زاده)

اطلاعات

شعله شومینه را پایین بکش دست بر گلبرگهای نرگس و نسرین بکش باد سردی می وزد، در را ببند زیر شعرت بوسه ای بگذار و دفتر را ببند جرعه ای از چشمه سار ماه نقره نوش کن آن چراغ خسته را خاموش کن بالشت پرهای قو، بسترت ابریشم گلدوخته با رواندازی به رنگ قهوه ای سوخته گرم شو از آرمیدن تا سحرگاه امید تا حریر بامداد روسپید نازخاتون لوند! عمر مژگانت بلند ای فدای نت نت هر تارشان روی هم بگذارشان ای بنفش سبز و آبی! ای بلور خوش تراش مو.ی! راحت و آرام و آسوده بخو. شب بخیر (شهراد میدری)

اطلاعات

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم، نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه. نمک را بگذار برای من. می خواهم این زخم تا همیشه تازه بماند. (شمس لنگرودی)

اطلاعات

من با زمستان شرط بسته ام در دل بهمن برفها آب می شود، درخت سیب گل می دهد، شقایق می خندد، اگر تو عاشق شوی. (بهمن زارع)

اطلاعات

  • مطالب مشابه عاشق
  • کلمات کلیدی
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی آزاد بنده ای که بود در رکاب تو .م ولایتی که تو آنجا سفر کنی دیگر نبات را ن.د مشتری به هیچ یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی ای آفتاب روشن و ای سایه همای! ما را نگاهی از تو تمام ست، اگر کنی من با تو دوستی و وفا کم نمی کنم چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی مقدور من سری ست که در پایت افکنم گر زان که .فات بدین مختصر کنی عمری ست تا به یاد تو شب روز می کنم تو .ه ای که گوش به آه سحر کنی دانی که رویم از همه عالم به روی توست زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی! گفتی که دیر و زود به ح. نظر کنم آری، کُنی، چو بر سر خ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه روز عشق
  • کلمات کلیدی
باران نبود؛ آب شدن آسمان بود، وقتی تو کنارم ایستاده بودی. (علیرضا اسفندیاری)

اطلاعات

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید و گر 100 نامه بنویسم، حکایت بیش از آن آید مرا تو جان شیرینی، به تلخی رفته از اعضا الا ای جان! به تن بازآ و گر نه تن به جان آید ملامتها که بر من رفت و سختی ها که پیش آمد گر از هر نوبتی فصلی بگویم، داستان آید چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را؟ حدیث آنگه کند بلبل که گل با بوستان آید چه سود آب فرات آنگه که جان تشنه بیرون شد؟ چو مجنون بر کنار افتاد، لیلی با میان آید من ای گل! دوست می دارم تو را کز بوی مشکینت چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید نسیم صبح را گفتم: تو با او جانبی داری کز آن جانب که او باشد، صبا عنبرفشان آید ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه جور
  • کلمات کلیدی

آخرین جستجو ها