جستجوی عبارت گاهی خیلی چیزا کوچیک میشن اگه


آدم های صبور خیلی دوست داشتنی اند،گاهی وقتی پای حرفاشون میشینی و به حرفاشون گوش میدی از خودت می پرسی این همه صبر و حوصله رو از کجا آورده اند که آنقدر حرف زدن باهاشون بهت حس آرامش میده...اصلا " انگار یه چیزی تو دلشون و توی چشماشونه که صلابت داره...متأسفانه توی نسل ما جووون تر ها خیلی دیده نمیشه این چیزا اکثرا " این جور آدم ها پا به سن گذاشته هستند مثل مادر بزرگ ها یا پدر بزرگ ها : )


دلم تنگه، دلم خیلی تنگه.

دلم واسه خیلی چیزا، خیلی ادما، خیلی جاها و خیلی دور همی ا تنگ شده.

نمیشه همشو تک تک بگم. انقدر زیاده که جا نمیشه اینجا. تازه اگرم جا بشه، اگه شروع کنم به نوشتن بیشتر یادم میاد و بیشتر دلم تنگ میشه.

یه آه ه ه خیلی غلیظ


تو پارک قدم میزدم یه خونواده ای نشسته بودن وداشتن هندونه می خوردن

یهو یکی شون که مسن بود وموهای سفیدی داشت گفت :

خدا مونده کی رو راضی نگه داره

خندم گرفت ، راست می گفت

مثل ما که خیلی چیزا رو داریم

ولی انگار هیچی نداریم

فقط دلخوشی میخوام همین نه این چیزا رو

اما هنوز سردرگمم ، خدایا تو یه راهی پیش روم بذار

میخوام ایوب بودن رو تجربه کنم

چون همه فقط به فکر خودشونن و

منم تو دنیام تنهام ........خیلی تنها


این شعر قیصر امین پور خیلی زیباست گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

این شعر قیصر امین پور خیلی زیباست گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

گاهی گمان نمی کنی و می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گ و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

سلام بیاین امروز این شعر شریعتی رو ادامه بدیم ......

گاهی .....


من به ی ربط ندارم ینی کلا در من و احساسات و زندگی من چیزی وجود نداره که به ی ربط داشته باشه چیز خاص منظورمه

هرچیزی هم که ربط دار باشه در حد چیزای معمولیه ولی ادما خیلی به من ربط دارن اونم آدمایی که خیلی خیلی ک....ی تشریف دارن و ابدا خودشون فکرش روهم نمیکنن که ک....ی هستن و این آدما به من زبط دار میشن و من واردی یه سری بازیهایی میشم که قراره آ ش اوسکل بشم و مغزم طی یه سری مرحله گیم اور بشه و ب..ا بره

خیلی زیادن مقوله ها و مساله هایی که توشون افتادم و هی تهش میگم خب به من چه ارتباطی داره؟؟؟؟؟و واقعا جو پیدا نمیکنم چون ربط خودمو با این مقوله ها نمیفهمم ولی ادما هی به من ربط دار میشن هی به من میچسبن هی توی من وول میخورن و من بیزارم از آدما و من فراری ام از آدما


گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

♥قیصر امین پور♥


دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی یه پسر بی محلشون کنه

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی خیلی چاق باشن

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی سنشون میره بالا

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی که خیلی لاغر باشن

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی آرایشگاهشون بسته باشه

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی نتونن کاری انجام بدن

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی پارک دوبل بلد نباشن

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی با کفش جدیدشون نتونن راه برن

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی لوازم آرایش گرون بشه

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی باباشون دیر بیاد خونه

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی بشنون زود آماده شو

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی خواستگار نداشته باشن

دخترا کی ناراحت میشن؟

وقتی قدشون کوتاه تر بقییه است

دخترا کی ناراحت میشن؟

این مطلب اختصاصی « 98 پست » است و کپی از آن مجاز نیست ( لطفا کپی نکنید )


فوتبال نتیجه ی خوبی گرفت.بازی آ بخاطر گل زنی قوچان نژاد خیلی خوشحالم.حقش بود.کاش دژآگه هم گل میزد.واقعا فورواردهای داخلی ما با قوچان نژاد خیلی خیلی اختلاف داشتن. از کروش هم ممنونم. خیلی از دانش آموزان گل من امروز و فردا کنکور دارن.مطمئنم رشته های خوبی قبول میشن.خدا پشت و پناهشون.

گاهی وقتا فقط لازمه...یک جمله بفهمیم... ... .

شاید خیلی از خودمون دم بزنیم ولی واقعا بعضی وقتا کافیه شما یک جمله رو بفهمید تا یه تغییر خیلی بزرگ تو زندگی تون رّخ ولی خیلی از ما آدما به جای فهمیدن حتی یک جمله؛کلمات رو به بازی میگیریم و همدیگه رو فریب میدیم.

??? ??? ? what is your idea


گاهی وقتا فقط لازمه...یک جمله بفهمیم... ... .

شاید خیلی از خودمون دم بزنیم ولی واقعا بعضی وقتا کافیه شما یک جمله رو بفهمید تا یه تغییر خیلی بزرگ تو زندگی تون رّخ بده ولی خیلی از ما آدما به جای فهمیدن حتی یک جمله؛کلمات رو به بازی میگیریم و همدیگه رو فریب میدیم.

??? ??? ? what is your idea



دلخورم. از خیلی چیزا و خیلی آدما... شاید نشه توضیح داد چرا. اصلا شاید هم خیلی حرفم بی منطق باشه شاید توقعم از اطرافیانم زیاده، نمی دونم...
یه مدته یه چیزی رو دارم به زور با خودم می کشونم اینور و اونور... خیلی دارم اذیت میشم... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم؟ نمی دونم چرا همیشه جواب من سکوت و ابهامه...
یه کوچولو خسته شدم... من از زندگیم راضیم. حتی با همین شرایط. یعنی شرایط بدی هم ندارم راستش. خداروشکر زندگیم رو به راهه، به خیلی از چیزایی که خواستم رسیدم و یا در شرف رسیدن بهش هستم. خیلی چیزا رو تو زندگیم پذیرفتم و باهاش کنار اومدم. خیلی چیزا که دیگرونو واقعا اذیت می کنه رو من اثری نداره. نه اینکه نداشته باشه، بیشتر منظورم اینه که تجربه هایی که داشتم باعث شده باهاشون راحتتر بتونم کنار بیام. مسائل کاری که مدتها عذابم می داد و اعصابمو به هم می ریخت علی رغم حل نشدنش دیگه خیلی اذیتم نمی کنه. فهمیدم من نمی تونم یه تنه برم به جنگ همه ی آدما. اصلا شاید طرز فکر من اشتباهه و بقیه دارن درست حرکت می کنن. چه اینطور باشه و چه نباشه من نمی تونم بقیه رو عوض کنم و دیگه هم نمی ذارم بقیه منو تحت فشار قرار بدن.
یه کم پررو شدم. یه وقتایی سعی می کنم کارای دیگرانو خیلی سریع تلافی کنم. البته منظورم همه نیست. انی رو می گم که تا الان الکی و بی خود تحملشون رو می گم.
اما یه چیزی که آزارم میده مشکلی هست که همیشه تو حلش مشکل داشتم. جواب همه هم سکوته. نمی دونم چرا همیشه همینجوره. داداش امید یکی از اون آدماییه که واقعا قابل اعتماده و در جریان خیلی از مسائل هست اما اونم هیچ کمکی نمی تونه بهم ه. جواب اونم سکوته...
در ظاهر آرومم. خیلی هم آرومم. روزا که سرکارم، عصرا هم از بعد از امتحان که مثلا! آرامش بهم برگشته متمرکز شدم رو دست خودم و می خوام قبل از هر اقدامی برای تدریس اول مشکل خودمو به طور کامل حل کنم(الانم تا حد زیادی حل شده). اما یه جریان ممتد و بی وقفه تو مغزم در حرکته. که تا می خوام جلوشو بگیرم و بنشونمش سرجاش یه اتفاق که خارج از اراده و اختیار منه میفته و یه موج جدید به این جریان میده.
در مقابل همینم صبور شدم. یعنی ع العملهای مامانم شدید تر از منه. من سکوت می کنم و چیزی نمی گم. خیلی وقتا هم با شدت خیلی خیلی زیادی! دیر متوجه میشم و دیر می فهمم! انگار پیامهای عصبیم تو راه رسیدن به مقصد گم میشن و چند روزی طول میکشه تا راهشونو پیدا کنن.
هععععیییی...
اینا فقط یه کم از جریانات مغزی این روزهامه...


بنام خدا

سلام به نی نی و مامانش
من باباییم
فرشته کوچولوی من خیلی خوشحالم که با اومدنت به زندگیمون رنگ و بوی تازه بخشیدی. درست همون چیزی هستی که همیشه آرزوش روداشتم فقط کمی بهت حسادت می کنم چون تو خیلی خوبی من هیچوقت نمیتونم مثل تو باشم.
مامانی خیلی دوستت داره و شب و روز باهات حرف می زنه گاهی شیطنت می کنی اما اون عاشق این بازی هاته . منم خلیی دوستت دارم گاهی با خودم تو رویاهام باهات حرف می زنم میریم پارک بازی می کنیم گاهی هم خودمو پیر می بینم که با تو و همسرت و مامانی توی پارک قدم می زنیم.
خلاصه کل زندیگمون پر شده از تو.
من خیلی مشتاقم زودتر ببینمت برای خوشبختیت هر کاری می کنم. فقط باید راه درست رو بری و عاشق همه باشی.
نذار مامانی اذیت بشه.
گاهی وقتایی که می بینم مامانی نصف شب نشسته و نمیتونه بخوابه دلم بحالش می سوزه یادت نره که حتما بزرگ شدی خیلی واسش احترام قائل بشی و دوستش داشته باشی. من فقط در این صورت ازت راضی میشم. دوستتون دارم.
در پناه حق


میخواستم این وبلاگ دفترچه ی خاطرات مجازیم باشه … چیزایی که می بینم … میشنوم یا بهشون فکر میکنم…اما نمیدونم چرا نشد…! میخواستم آدم دقیقی باشم… به هر نکته … به هر شخص… به هر مکان… هر چیزی تو این دنیا توجه کنم و بیشتر به چیزای کوچیک…! نمیدونم چقدر تو این راه موفق بودم…! بعضی وقتا اشخاصی بهم میگن که تو به خیلی چیزای خاص توجه داری و یا به خیلی چیزای مهم توجه نداری…! خلاصه دوست داشتم بیام اینجا بگم امروز پسر کوچولویی رو دیدم که نتونست کفشای کوچیکشو از پاش در بیاره و مامانشو صدا زد و بی مقدمه به مادرش گفت :" مامان دوستت دارم…!" خواستم بگم امروز چقدر حرفای اطرافیانم برام مهم شده بود…! خواستم بگم منی که تو ابراز احساساتم به هر ی واقعا خسیسم(چه واژه ی ملموسی!) چطور بی هوا امروز بعد از ٨ روز دوری به مادر و پدرم گفتم دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود…! خواستم بگم بازی ایران و آرژانتین رو با لذت نگاه و از بروز هیجانات بچه ها به وجد اومدم…! خواستم بگم تمام شب سرم تو کتاب بود بلکه بتونم جزومو واسه امتحان صبح تموم کنم اما دلم تو خیابون بود جایی که مردم سرخوشانه تا دیروقت با ماشیناشون ویراژ دادن و بوق زدن به بهانه باخت غرورآفرین تیممون…!(شوخی بازی فوق العاده قشنگی بود من که آ ش با گل مسی احساساتی شدم کم مونده بود اشکم دربیاد حیف اشکهای بچه هامون تو برزیل…!!!) خلاصه خواستم ادای آدمای حساس و نکته سنج رو در بیارم خواستم بگم با یه صحنه رمانتیک یا سرفراز کننده کوچولو یا یه اتفاق به ظاهر بی اهمییت و روتین و یا حتی یه پیشامد کوچیک که غیرتم رو بیدار میکنه و گاهی بچه مسلمون بودنم رو بهم یادآوری میکنه چقدر شاد یا ناراحت میشم…! خواستم همه اینارو بگم اما پشیمون شدم … با خودم گفتم هیس…جاش اینجا نیس…!!!!!


میخواستم این وبلاگ دفترچه ی خاطرات مجازیم باشه … چیزایی که می بینم … میشنوم یا بهشون فکر میکنم…اما نمیدونم چرا نشد…! میخواستم آدم دقیقی باشم… به هر نکته … به هر شخص… به هر مکان… هر چیزی تو این دنیا توجه کنم و بیشتر به چیزای کوچیک…! نمیدونم چقدر تو این راه موفق بودم…! بعضی وقتا اشخاصی بهم میگن که تو به خیلی چیزای خاص توجه داری و یا به خیلی چیزای مهم توجه نداری…! خلاصه دوست داشتم بیام اینجا بگم امروز پسر کوچولویی رو دیدم که نتونست کفشای کوچیکشو از پاش در بیاره و مامانشو صدا زد و بی مقدمه به مادرش گفت :" مامان دوستت دارم…!" خواستم بگم امروز چقدر حرفای اطرافیانم برام مهم شده بود…! خواستم بگم منی که تو ابراز احساساتم به هر ی واقعا خسیسم(چه واژه ی ملموسی!) چطور بی هوا امروز بعد از ٨ روز دوری به مادر و پدرم گفتم دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود…! خواستم بگم بازی ایران و آرژانتین رو با لذت نگاه و از بروز هیجانات بچه ها به وجد اومدم…! خواستم بگم تمام شب سرم تو کتاب بود بلکه بتونم جزومو واسه امتحان صبح تموم کنم اما دلم تو خیابون بود جایی که مردم سرخوشانه تا دیروقت با ماشیناشون ویراژ دادن و بوق زدن به بهانه باخت غرورآفرین تیممون…!(شوخی بازی فوق العاده قشنگی بود من که آ ش با گل مسی احساساتی شدم کم مونده بود اشکم دربیاد حیف اشکهای بچه هامون تو برزیل…!!!) خلاصه خواستم ادای آدمای حساس و نکته سنج رو در بیارم خواستم بگم با یه صحنه رمانتیک یا سرفراز کننده کوچولو یا یه اتفاق به ظاهر بی اهمییت و روتین و یا حتی یه پیشامد کوچیک که غیرتم رو بیدار میکنه و گاهی بچه مسلمون بودنم رو بهم یادآوری میکنه چقدر شاد یا ناراحت میشم…! خواستم همه اینارو بگم اما پشیمون شدم … با خودم گفتم هیس…جاش اینجا نیس…!!!!!


یه چن وقتیه که مورچه خیلی میاد تو آشپزخونه و گاهی روشویی ( بیرون دستشویی)..

من میدونم که نباید باشن و اصولا باید کشته بشن. هر وقت که مهدی میره روشویی آب میگیره و مورچه ها کشته میشن ولی من گاهی موقعها دلم نمیاد . تو آشپزخونه هم همینطور.

یه مدتیه دارم رفتار مورچه ها رو می بینم که تا صدای آب میاد سریعا" فرار میکنن و سرعت حرکتشون تند میشه.

این رو هم دیدم که به سمت جاهایی که آب جمع میشه نمیان. این رو هم دیدم که یه بار مورچه ای که مرده بود یه مورچه دیگه هی میومد دور اون و هی بی قرار و بی تاب اینور و اونور میرفت....یعنی حس میکنم که خیلی خیلی رفتارشون شبیه رفتار آدهاست. یعنی مثل ما استنتاج میکنن و احتمالا نسل بعد رو از خطرات بر حذر میکنن و برای مرده هاشون گری میکنن و ...ولی من گاهی که اینها رو نمیکشم و میزارم زندگیشونو ن حس میکنم که با خودشون میگن یه معجزه ای شده. یعنی صدای آب که میاد و با سرعت زیاد و بی پناه این ور اونور میرن و بعد میبینن که هیچ بلایی نیومد و نجات پیدا ، همچین با خودشون فک میکنن.اونوقت حس میکنم که نعوذ باووو خدای مورچه ها هستم. گاهی اون مورچه ای که به دل خطر زده و توی وسط آبه نجات پیدا میکنه و گاهی یه مورچه ای که نوک کله اش رو از داخل لونش بیرون آورده با آب میره. ( البته این بماند که هیچ قدرتی پیش قدرت خدا ارزشی نداره)

گاهی با خودم میگم که خدا هم با ما همچین میکنه.

خدای خوب من از تو یگانه و یکتا میخام که بلا و قضا رو از سر من و خانواده من دور کنی و نعمتها رو به من ببارونی.

آمین.

من تو بچگی خیلی زیاد مورچه کشتم و لونه شون رو پیدا کرده بودم و میدونستم دو تا خونه نزدیک به هم توی کوچمون داشتن.اون موقع اصلا مورچه ها رو به حساب موجود زنده نمیذاشتم.

یه چیزیم هست که گاهی من خودم خواستم جون یه مورچه رو نجات بدم که مورچه هه له شده و مرده و اونوقت بوده که دیدم قدرت خدا توی کوچکترین ذرات هم خودش همه چیو تعیین میکنه.حتی مرگ یه مورچه و یا افتادن برگی از درخت. گاهی هم شک میکنم که اگه دقت بیشتری می و مورچه له نمیشد و زنده میموند میشد آی باز هم اراده خدا بود؟ جواب بله هست اما با یه پارادو تو این مغزم.

حالا میدونم که این حرفایی که بالا نوشتم از نظر خیلی ها توهم و یا هذیان محسوب مبشه ولی این جوری فک میکنم.


امشب دوست داشتم بنویسم

از خیلی چیزا

خیلی افراد و خیلی اتفاقا

ولی اونقدر تو دنیای کوچیک خودم موندم که حتی جرئت اینکه از لاک تنهاییم در بیام رو ندارم

اونقدر دلم درگیره که حد نداره

نمی دونم چرا

کاش یکی پیدا بشه و دلیلش رو بهم بگه


اخیش تموم شد ،،،،،درسته اوجور که میخاستم نشد ولی خو دیگه

بسیار باتجربه شدم و خیلی چیزا و خیلی ادما رو شناختم،،،

دیگه نمیخام راجبه غمام بنویسم یا کنکور

میخام سعی کنم شاد باشم

زندگی زیباست،زیباش میکنیم

باتوکل به خدای عزیزم که بیشتر از هرچی دوسش دارم


گاهی وقتا مثل بقیه نبودن باعث میشه جدا از بقیه باشی و گاهی وقتا جدا از بقیه بودن باعث میشه خیلی چیزا را از دست بدی.خیلی از چیزهایی که زمانی بهترین بودند برای تو و جزو دنیای تو.یا شاید هم جزو روزمرگی هات.

گاهی وقتا جدا شدن از روزمرگی ها جدا شدن از یه سری خوبی های دیگه را هم به همراه دارد. که تا وقتی از بیرون نگاهش نکنی نمی بینی.

گاهی وقت ها نمیشه گذشته را تو گذشته رها کرد.گاهی وقت ها نمیشه خاطرات و آدم ها را گذاشت و به آدم های جدید دل بست.

کاش آدم ها می فهمیدند که گاهی وقت ها می تونند مثل قبل دور هم با هم باشند.کاش همان آدم ها هر چند هم که تغییر د یا از هم دور شدند در یه مکان پر خاطره برای ساعتی مثل قبل با هم باشند تا یادمان نرود که کی بودیم و کی می خواستیم باشیم.

گاهی وقت ها برای انجام یک سری کارها دیر است.گاهی وقت ها فقط باید تو سایه تماشا کرد.

گاهی وقت ها...

احساس تنهایی عجیبی دارم گر چه دور و برم پر از آدم هایی است که دوستم دارند و به من محبت می کنند.آدم های جدید دوست داشتنی که امروز هستند و فردا کلیومتر ها از من دور هستند.و یا من کیلومتر ها از آن ها دور هستم.

گاهی وقت ها غرور و تعصبات و توهمات الکی کار دستت میده،تو را از خیلی چیزا محروم میکند...

پس تو را جون هر کی دوست داری دست از غرور بر دار،ما همه عین همیم...


گاهی، آدمیزاد است خب. گاهی، فقط گاهی. گاهی از بود و نبود آدم های اطرافش خسته می شود.

گاهی بی دلیل بغض می کند.

گاهی بی هوا خاطراتش را می کاود به دنبال رد و نشانی از یک پشت گرمی، یک کوه، یک تکیه گاه.

گاهی دلش یک جفت گوش می خواهد که فقط بشنود ... یک جفت چشم که فقط ببیند ...

یک نگاه ساده به گفتن یکی کنار تو هست، یکی تو را می فهمد، یکی هوایت را دارد.

گاهی دلش یک راه دور می خواهد در یک جای دور. دور از تمام گذشته و حال و آینده. دور از خودش.

گاهی دلش یک پلک زدن می خواهد به بیداری از یک خواب بد، به معجزه ی باران شدن یک ابر سیاه، به آرامش داشتن یک او.

گاهی چیزهایی که از اختیار آدمی خارج است بی اختیار سرش هوار می شود و کلافه اش می کند.

گاهی گم می شود در نداشته ها و نبودن ها و نتوانستن ها.

جا می ماند روی نیمکت های خالی، صندلی های غبار گرفته پشت میزهای دونفره، زیر درخت های شمال، پای یک رودخانه.

گاهی همه چیز را سیاه و سفید می بیند. بیشتر سیاه.

و این گاهی ها که گذشت، باز می خندد، حرف می زند، فراموش می کند، سرش را به کار گرم می کند که مثلاً زندگی می کند.

گاهی، فقط گاهی. آدمیزاد است ...


گاهی وقتا تو زندگیت برای ادمایی که همراهیت میکنن، تلاش هرچه بیشترت اینه که اونا رو راضی نگه داری

و یه لبخند رو لباشون ببینی...

حالا هرکاری که از دستت بربیاد، کوچیک و بزرگیش مهم نیست!

سر یه موضوعی دلخور شدم از دو تا از دوستام!

باخودم که فکر میکنم میبینم من همیشه هرکاری که از دستم براومده ولو خیلی کم براشون اما اونا...!

گاهی بعضیا فکر میکنن خوب بودن وظیفته!

واین یعنی نهایت درد!

گاهی باید بد بود تا بعضیا بفهمن که این خوب بودن تو از سرِ لطفته و نه هیچ چیز دیگه ای...!

البته که بخوامم نمیتونم بد باشم اما لااقل مثل قبل هم نیستم:)

این دوستایی که میگم از دوران دبستان برام موندن ولی خب آدما چه بخوان و نه عوض میشن:/

عوض میشن و تصویری که تو از قبل تو ذهنت از اونا ساختی رو عوض میکنن...!

بهرحال...

زندگی جریان داره شاید با همراهی قدیمیا و شاید با حضور افراد جدید!

:)

لپ کلام:

این روزا کلی صفا میکنم با آهن "سیامک عباسی" :)))


بعضی اوقات با خودم فکر میکنم حکایت نگه داشتن بعضی چیزا چیه؟

مث مامان که لباسای بچگیمو داره

مث مجید که اسناد 10-20 سال پیششم داره

یا مثل علی که هنوزم مثل 7-8 سالگیش تا اسم دور انداختن میاد یاد یادگاری های بچگیش میوفته ....

چرا ؟ چرا یادگاری نگه میداریم ؟

امروز اومدم خیلی چیزا رو پاک کنم ولی ی لحظه فک چرا بودن . چرا یادگارین ؟

این دست نوشته ها .... اون کاغذا ....اون دفترچه های رنگ وارنگ توی کشو اون لباسای بچگی همشون یه حرف دارن

من عوض شدم ...

پ.ن : گفتم فقط به خاطر اینکه میدونستم جوابتون چیه ...


من با حافظه بالایی که از دنیای کودکی با خودم یدک کشیدم خیلی هارو از قبل به یاد دارم نامشونو ،فامیلیشونو از محله قدیم دوران کودکیم گرفته تا محله های جدید از دبستان گرفته تا ...

البته خیلی ها هم اگر چه دیرتر,ولی بالا ه دوریالیشون می افته که البته گناه از من نیست یه خورده هوش و ذکاوت من با بقیه فرق می کرد؟!اگه گفتم فرق میکرد اشتباه ن حالا با گذشته خیلی فرق البته تازه شدم مثل بقیه کمی مکث بعد بیرون کشیدن از آرشیو قیافه ها باز مکث باز...البته ماشاا...ماشاا... از خیلی از هم سن وسالهام بهترم.

حالاهم میشه تو کوچه وخیابون من خیلی هارو بشناسم و اونها با دیده تعجب نگام کنن چون قدیمی هاشو با شجره نامه شون به یاد می آرم جوری که حتی مادر وخواهرای بزرگم تعجب کنن.البته این خصوصیت من بعضی مکافات رو هم با خودش به همراه داره وقتی بعضی خاطره ها رو برا اونها بازگو می کنم ناگهان ذهن آی کی یوی اونها هم به طرز معجزه آسایی به کار می افته وبعضی از شیرین کارها و یا احیانا گند کاری ها وضایع کاری های منو باهم به یاد می آریم. گاهی می خندیم و گاهی خج می کشیم چون من هم در عوض خیط شدن هام فوری عوض در می آرم و گند کاری اونهارو البته این بار نکته به نکته باریزو درشت هاش از توی خاطرات فراموش شده بیرون می کشم ویاد آوری می کنم گاهی میشه که احساس می کنم بعضی ها آرزو می که ای کاش هرگز با من روبه رو نمی شدن(شوخی)

اما بی شوخی گذشته با تمام خاطراتش چه تلخ وچه شیرین برا من مفهوم معنوی خاصی داره همه وهمه برا من مهم هستن.دنیای کودکی یه چیز دیگه است . خیلی ها که با من مواجه میشن و منو با الانم میسنجن البته(اون بزرگترا ) غافلن از اینکه من اگه گفتم همه چیزا رو به یاد دارم یعنی عزیز دلم من همه چیزا رو به یاد دارم حتی چیزهایی که شما فکر میکردید که من ریزه میزه (که البته قبلا خیلی ریز تر از حالاش بودم)امکان نداره هنوز تو حافظه ام باشه چنان حکشون که نگو نیشگون های پنهونی که از من می گرفتین چشم غره هایی که بهم می رفتین .یا گفتن بچه فضولی موقوف هاتون . یا عشق های دوران جووونیتون که خیال می کنین من چون بچه بودم متوجه نشدنم خیر همه وهمه رو رو به یاد د ارم و تازه خوبش هم به یاد دارم و حالا که شما رو کنار شوهرا یازن وفرزندانتون می بینم شیطنت کودکی گاهی بهم می گه بیا و عوضشو در بیار .اون ها چو غولی تورو پیش مادر وپدرت می که کتکت بزنن. اونها تورو آدم حساب نمی و ...(شوخی ) اینها رو محض مزاح و خندیدن میگم ولی خوب بد نیست گوشی دستتون باشه .واین از بد شانسی وبد بیاری شماها بوده که همسایه یا دوست فضول ولی با هوشی چون من داشتید.حساب می کردین که طرف نا بالغه و هیچ چی حالیش نیست غافل از اینکه من از نسل پیشرفته ای بودم.شما هم هر ...که دلتون می خواسته کردید. وای بر ذهن برکامپیوتری من!تو مدرسه من ریزه میزه رو مبصر و یا می چون خوب بلد بودم لفظ قلم صحبت کنم و کجا چی بگم گاهی که منو برا کنفرانس به بعضی سالن ها می بردن من از پشت تریبون و بلندگو دیده نمی شدم و بعدا که منو می دیدن می خندیدن وبا تعجب می گفتن این بود صحبت میکرد این بود کنفرانس می داد قیافه سنجاب مانند با چشمانی درشت و سرو وضع نامرتب و یونیفورم نامرتب چرا که یه ساعت قبل سخنرانی داشتم از نرده های پلکان سر می رفتم و یا وروجک بازی می .ولی همه وهمه اذعان داشتن ((به قیافه اش نمیخوره همون دختر سخنران باشه))مقنعه کج و کوله شده کفش کتونی های بند وا شده ولی دروغ چرا به بهترین وجه برنامه خودمو اجرا می خدا ی همین همسایه قدیم هامون اذعان خواهند داشت که من باهوش ترین بچه محل بودم( اگه می گن نه بهم برسونین که ...من هم برسونم) . ساعاتی بعدباز من ولی این بار با چرخ وفلک و ژیمناستیک و ...تو حیاط مدرسهو سر به سر گذاشتن با این اون.

بقول شهریار شیرین سخن (کاش قایدیپ بیرده اوشاق اولیدیم )


وقتی شخصی حتی به چیزای الکی زیاد میخنده ،مطمئن باشید که عمیقا غمگینه وقتی ی زیاد میخوابه ، مطمئن باشید که تنهاست وقتی شخصی کم حرف میزنه و اگر هم حرف بزنه حرفشو سریع میگه ، مطمئن باشید که رازی رو حفظ میکنه وقتی ی نمیتونه گریه کنه نشون دهنده شکنندگی و ضعف اونه وقتی ی غیر عادی غذا میخوره بدونید که اضطراب داره وقتی ی واسه چیزای کوچیک گریه میکنه ، یعنی دل بی گناه و نرمی داره اگه ی به خاطر چیزای احمقانه و کوچیک از دستت عصبانی شد ، یعنی که خیلی دوستت داره انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند .حتی زمانی که اشک در چشمانشان حلقه می زند همچنان با لبخندی روی لب می گویند حال من خوب هست!


آرام ای دل بی قراردلم گرفته است… دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوش بو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد… دل نوشت1: آدما وقتی سرگرم یه موضوعی میشن از خیلی چیزا غافل میشن. سرگرمم و غافل. غافل تر از هر ی! دل نوشت2: این من نامتوازن تنوع طلب همیشه یک من نامتوازن لذت بخش نیست. این من نامتوازن تنوع طلب اکثر اوقات یک من نامتوازن تنوع طلب آزار دهنده است. دل نوشت3: دنیا یه ماز پیچ در پیچه. نابغه هم که باشی گاهی راهو اشتباه میری. دل نوشت4: خدایا بیشتر از اونی که فکرشا میکنم ازت دورم. پیدام کن تو این ماز پیچ در پیچ دل نوشت5: و به راستی چیست این انسان!

آرام ای دل بی قراردلم گرفته است… دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوش بو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد… دل نوشت1: آدما وقتی سرگرم یه موضوعی میشن از خیلی چیزا غافل میشن. سرگرمم و غافل. غافل تر از هر ی! دل نوشت2: این من نامتوازن تنوع طلب همیشه یک من نامتوازن لذت بخش نیست. این من نامتوازن تنوع طلب اکثر اوقات یک من نامتوازن تنوع طلب آزار دهنده است. دل نوشت3: دنیا یه ماز پیچ در پیچه. نابغه هم که باشی گاهی راهو اشتباه میری. دل نوشت4: خدایا بیشتر از اونی که فکرشا میکنم ازت دورم. پیدام کن تو این ماز پیچ در پیچ دل نوشت5: و به راستی چیست این انسان!

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خ رش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول ید یک خ ر را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت


آخرین مطالب

آخرین جستجو ها