جستجوی عبارت خاطره ای جالب درباره ی شهید ابراهیم هادی



بهار خاطره، باران خاطره، درخت خاطره، گل خاطره، پارک خاطره، خیابان خاطره، سرد خاطره، گرم خاطره، شب خاطره، روز خاطره، گریه خاطره، خنده خاطره.... لعنت به خاطره که باید کور و کر زندگی کنی تا مبادا چیزی تو را پرت کند به گذشته! باید در خودت فرو بروی که خیابان، که عطر، که پارک، که موسیقی، که رنگ، که مکان، که هر چه هست هوش از سر نبرد میان خاطره....


دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام با حضور در برنامه دست خط شبکه پنجم سیما خاطره ای جالب از زمانی کودکی خود تعریف کرد.

اول : من سال چهارم دبیرستان بودم و کنکوری ،،،
تو درسم موفق بودم ، خانواده خوب و مذهبی داشتم چادری بودم و ... ولی یه چیزی تو زندگیم کم بود.
یه روز حس هیچ کاری برای خدا انجام نمیدم ، هیچ کاری یا برای نفس خودمه یا خوش آمد دیگران،،، حس کار های خوب ام هم بی هدفه ،،،
  دوم: با این که ظاهر مذهبی داشتم و چند تا کتاب از خونده بودم، ربطه ی خاصی با نداشتم. یه دوستی داشتم که اصلا مذهبی نبود ولی سال اول دبیرستان خیییلی متحول شده بود ، خیلی به شهید همت ارادت داشت. گو رابطه اش با خیلی خاص بود،،، گ ار میرفت، کتاب هاشون رو میخوند ، راهیان نور میرفت . ولی انگار من راز رابطه اش با رو نمیفهمیدم ،،،منم دلم میخواست یه دوست شهید داشته باشم و با باشم ولی بعدا فهمیدم این چیز ها دعوتی است ، نه خواستنی
  سوم: سال چهارم دبیرستان دوستم یه جلسه سخنرانی بهم معرفی کرد که گوش کنم.- بحث نیت و اخلاص بود- سخنران معجزه ی اذان شهید هادی رو تعریف کرد ولی فقط گفت «ابراهیم» . خیلی معجزه اذان شهید هادی برام خاص بود. واقعا ت خوردم... انگار یه رازی رو کشف کرده بودم. روز بعد از دوستم پرسیدم :
- واااای فلانی چقد اون خاطره هه خوب بود ، این ابراهیم که گفت شهید همت بود دیگه؟
- نه  شهید ابراهیم هادی بود!
  آ -شروع قصه- یه دفعه روی میز یه کتاب دیدم،،، سلام بر ابراهیم یه نگاه به ع روی جلد،، و لبخندش و رد شدم،
برگشتم،،،
کدوم ابراهیم هادی
کتاب رو برداشتم با- این که سال کنکور بود - شروع به خوندن مقدمه...  و اشک هام از همون جا شروع شد،،،دلم نمیومد کتاب رو تموم کنم،،،روزی یه خاطره میخوندم که تموم نشه..
ظاهر زندگیم عوض نشد ولی زندگیم رنگ گرفت معنی دار شد ،،،
هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چرا شهید هادی


مشکل بزرگ زندگی من نیت بود، واسه رضای خدا کار بود ،،،
همین باعث شد انگیزه بگیرم ، بیشتر درس بخونم ، برای خدا درس بخونم، تو سختی ها کم نیارم و سال کنکور رو با خوبی پشت سر بذارم ،،،
رتبه من شد 153 کشور ... من این رو مدیون ی گمنام ام.




یکی از دوستان شهید محسن حججی خاطره ای جالب از این شهید م ع حرم تعریف کرد.

 حمید خلیلی دوست شهید م ع حرم محسن حججی در برنامه تا ثریا اظهار داشت: یکی از همخدمتی های اهل سنت دوران سربازی شهید حججی با من تماس گرفت و گفت کمد لباس محسن کتابخانه پادگان ما بود. به قدری به سربازان کتاب می داد که پادگان به او اعتراض کرد. 

دوست شهید حججی درباره علاقه این شهید به کتاب بیان داشت: محسن در نمایشگاه کتاب دفاع مقدس با همسرش آشنا شد و اولین هدیه ای که به او داد کتاب "طوفان دیگری در راه است" بود و همسر محسن هم کتاب "سرباز سال های ابری" را به او هدیه داد.

 


م ع با اخلاق پرسپولیس در صفحه اینستاگرامش خاطره ای از یک شهید را منتشر کرد.

خاطره نویسی! و ما ادراک ما خاطره نویسی! حدود 20 روز پیش تو یه ایمیل ازتون خواسته بودم با یه خاطره شروع کنید. اولین خاطره ی رسیده مربوط به سفر نوروزی خانم داستانی به همراه خانواده به تهرانه. این خاطره ی تقریبا 3000 کلمه ای الآن توی ادامه مطلب گذاشته شده. برای اکثر نویسنده ها، نظر مخاطب درباره ی نوشته مهمه. نظرهاتون رو در قسمت نظرات بنویسید. از محتوا سؤال کنید؛ جایی رو که متوجه نشدید بپرسید؛ از لحن انتقاد کنید؛ و خلاصه فقط به «خوب بود»، «جالب بود» و... اکتفا نکنید. اگه از تشبیهی خوشتون اومد یا از توصیفی لذت بردید، سعی کنید با ذکر دقیق مورد، بنویسید. این مسئله هم برای خانم داستانی و هم برای خودتون خوبه.


خواهر شهید هادی در سالگرد تولد شهید ابراهیم هادی ماجرای آ ین خواسته شهید «ابراهیم هادی» از خانواده اش را بیان کرد.

های دل:

✅خواهر شهید ابراهیم هادی می گفت :


یک روز موتور شوهرخواهرم را از جلوی منزل مان یدند،

عده ای دنبال دویدند و موتور را زدند زمین.

ابراهیم رسید و زخمی شده را بلند کرد،


نگاهی به چهره وحشت زده اش انداخت و به بقیه گفت: اشتباه شده! بروید.

ابراهیم را برد درمانگاه و خودش پیگیر درمان زخمش شد.

آن بنده خدا از رفتار ابراهیم خج زده شد.


❓ابراهیم از زندگی اش سوال کرد، کمکش کرد و برایش کار درست کرد.


❤️طرف خوان شد، به جبهه رفت و بعد از ابراهیم در جبهه شهید شد...


‼️ اگر مثل ابراهیم هادی هنر جذب نداریم، دیگران را هم نکنیم.


# _های_دل ❤️❤️

با همراه شویم

@parehayedel_ir


مریضی علارغم همه دردسراش 

گاهی بهت مجال میده بشینی و کمی 

با خودت خلوت کنی ...

تو این خلوت ای این چند روزه

یاد یه خاطره ی جالب افتادم...

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اول : من سال چهارم دبیرستان بودم و کنکوری ،،،
تو درسم موفق بودم ، خانواده خوب و مذهبی داشتم چادری بودم و ... ولی یه چیزی تو زندگیم کم بود.
یه روز حس هیچ کاری برای خدا انجام نمیدم ، هیچ کاری یا برای نفس خودمه یا خوش آمد دیگران،،، حس کار های خوب ام هم بی هدفه ،،،
  دوم: با این که ظاهر مذهبی داشتم و چند تا کتاب از خونده بودم، ربطه ی خاصی با نداشتم. یه دوستی داشتم که اصلا مذهبی نبود ولی سال اول دبیرستان خیییلی متحول شده بود ، خیلی به شهید همت ارادت داشت. گو رابطه اش با خیلی خاص بود،،، گ ار میرفت، کتاب هاشون رو میخوند ، راهیان نور میرفت . ولی انگار من راز رابطه اش با رو نمیفهمیدم ،،،منم دلم میخواست یه دوست شهید داشته باشم و با باشم ولی بعدا فهمیدم این چیز ها دعوتی است ، نه خواستنی

  سوم: سال چهارم دبیرستان دوستم یه جلسه سخنرانی بهم معرفی کرد که گوش کنم.- بحث نیت و اخلاص بود- سخنران معجزه ی اذان شهید هادی رو تعریف کرد ولی فقط گفت «ابراهیم» . خیلی معجزه اذان شهید هادی برام خاص بود. واقعا ت خوردم... انگار یه رازی رو کشف کرده بودم. روز بعد از دوستم پرسیدم :
- واااای فلانی چقد اون خاطره هه خوب بود ، این ابراهیم که گفت شهید همت بود دیگه؟
- نه شهید_ابراهیم_هادی بود!

  آ -شروع قصه- یه دفعه روی میز یه کتاب دیدم،،، سلام_بر_ابراهیم یه نگاه به ع روی جلد،، و لبخندش و رد شدم،
برگشتم،،،
کدوم ابراهیم هادی

کتاب رو برداشتم با- این که سال کنکور بود - شروع به خوندن مقدمه...  و اشک هام از همون جا شروع شد،،،دلم نمیومد کتاب رو تموم کنم،،، روزی یه خاطره میخوندم که تموم نشه..
ظاهر زندگیم عوض نشد ولی زندگیم رنگ گرفت معنی دار شد ،،،


هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چرا شهید هادی
مشکل بزرگ زندگی من نیت بود، واسه رضای_خدا کار بود ،،،
همین باعث شد انگیزه بگیرم ، بیشتر درس بخونم ، برای خدا درس بخونم، تو سختی ها کم نیارم و سال کنکور رو با خوبی پشت سر بذارم ،،،
رتبه من شد 153 کشور ... من این رو مدیون ی گمنام ام.




محسن رضایی در صفحه اینستاگرام خود خاطره ای جالب را منتشر کرد.

یه نفر اومده بود مسجد و از دوستان سراغ شهید ابراهیم هادی رو می گرفت .

بهش گفتم : " کار شما چیه ؟ بگین شاید بتونم کمکتون کنم "

گفت : " هیچی ! می خواهم بدونم این شهید ابراهیم هادی کی بوده ؟

قبرش کجاست ؟ "

مونده بودم چی بهش بگم ..

بعداز چند لحظه سکوت گفتم :

" شهید ابراهیم هادی مفقودالاثره ، قبر نداره .. چرا سراغشو می گیری ؟

با یه حزن خاص قضیه رو برام تعریف کرد :

کنار خونه ی ما تصویر یه شهید نصب د که مال شهید ابراهیم هادی هستش . من دختر کوچیکی دارم که هر روز صبح از جلوی این تصویر رد میشه و میره مدرسه . یه روز بهم گفت :

" بابا این آقا کیه؟ "

گفتم : " اینا رفتند با دشمنا جنگیدن و نذاشتن دشمن به ما حمله کنه و شهید شدند . "

از زمانی که این مطلب رو به دخترم گفتم ، هر وقت از جلوی ع رد میشه بهش سلام می کنه .

چند شب پیش این شهید اومده به خواب دخترم بهش گفته من ابراهیم هادی ام ، صاحب همون ع که بهش سلام می کنی ؛

بهش گفته :

" دختر خانوم ! تو هر وقت به من سلام می کنی من جوابت رو میدم ؛

چون با این سن کم ، اینقدر خوب حجابت رو رعایت می کنی دعات هم می کنم "

بعد از اون خواب دخترم مدام می پرسه : " این شهید ابراهیم هادی کیه ؟ قبرش کجاست ؟ "

بغض گلوم رو گرفته بود .. حرفی برا گفتن نداشتم ؛

فقط گفتم : " به دخترت بگو اگه می خواهی شهید هادی همیشه هوات رو داشته باشه مواظب و حجابت باش .. "


آخرین مطالب

آخرین جستجو ها