جستجوی عبارت بنده به کشتن ده و مفروش مرا



̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ز̹̹ا̹̹ح̹̹م̹̹ت̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ل̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹ی̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹غ̹̹ض̹̹ش̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ت̹̹ر̹̹ک̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹آ̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ا̹̹غ̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ع̹̹ج̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹غ̹̹ر̹̹ی̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹چ̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ب̹̹ن̹̹د̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹گ̹̹و̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹:̹̹ ̹̹«̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ه̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹د̹̹ع̹̹ا̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹س̹̹ت̹̹ج̹̹ا̹̹ب̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹»̹̹

ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ل̹̹ج̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ر̹̹ا̹̹ی̹̹ت̹̹ ̹̹ل̹̹و̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ک̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ش̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹ق̹̹ض̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ و̹̹ ̹̹ک̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ن̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ب̹̹ع̹̹ض̹̹ی̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ ̹̹پ̹̹ش̹̹ت̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹د̹̹م̹̹ ̹̹ح̹̹ر̹̹ف̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ ̹̹ج̹̹ن̹̹س̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹گ̹̹ا̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ح̹̹ا̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹آ̹̹م̹̹د̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹س̹̹ت̹̹م̹̹ ̹̹؟̹̹

ا̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹و̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ه̹̹ ̹̹آ̹̹د̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ب̹̹ت̹̹و̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ی̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ت̹̹ش̹̹خ̹̹ی̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹ل̹̹ب̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹ی̹̹ ̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ج̹̹ا̹̹ ̹̹ز̹̹ن̹̹د̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ر̹̹و̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹ت̹̹ک̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ م̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ل̹̹ب̹̹ا̹̹س̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹ر̹̹ ̹̹ک̹̹د̹̹ا̹̹م̹̹ش̹̹ا̹̹ن̹̹ ̹̹چ̹̹ه̹̹ ̹̹ر̹̹ن̹̹گ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹؛̹̹

ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹.̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹و̹̹غ̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹چ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ا̹̹ی̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹خ̹̹ی̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ .̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ی̹̹ا̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹و̹̹ق̹̹ت̹̹ی̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹چ̹̹ن̹̹د̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ ̹̹ت̹̹ص̹̹م̹̹ی̹̹م̹̹ ̹̹ج̹̹د̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹گ̹̹ر̹̹ف̹̹ت̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ع̹̹و̹̹ص̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ز̹̹ر̹̹گ̹̹ ̹̹ب̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹؛د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ت̹̹ر̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ش̹̹م̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ع̹̹ا̹̹ل̹̹م̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹؛̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹ک̹̹س̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹ش̹̹ ̹̹ر̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ل̹̹د̹̹ ̹̹ن̹̹ی̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹و̹̹س̹̹ت̹̹ د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ح̹̹و̹̹ا̹̹ب̹̹م̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹

ن̹̹م̹̹ی̹̹ ̹̹د̹̹ا̹̹ن̹̹م̹̹ ̹̹ش̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹ا̹̹ص̹̹ل̹̹ا̹̹ ̹̹ه̹̹ی̹̹چ̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ی̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹م̹̹ ̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹خ̹̹و̹̹ا̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹م̹̹ن̹̹ ̹̹س̹̹و̹̹ا̹̹ل̹̹ ̹̹ه̹̹ا̹̹ی̹̹ ̹̹ت̹̹ا̹̹ز̹̹ه̹̹ ̹̹ی̹̹ا̹̹د̹̹ ̹̹ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ی̹̹د̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ب̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹̹!̹̹ ̹̹ق̹̹و̹̹ل̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹د̹̹ه̹̹ی̹̹ ̹̹؟̹̹!̹̹؟̹̹

ا̹̹ز̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹ا̹̹ی̹̹ی̹̹ ̹̹ش̹̹ر̹̹و̹̹ع̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ج̹̹و̹̹ر̹̹ی̹̹ ̹̹س̹̹ر̹̹ ̹̹ص̹̹ح̹̹ب̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹و̹̹ا̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹ی̹̹ک̹̹ ̹̹ک̹̹م̹̹ ̹̹ا̹̹ز̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ب̹̹گ̹̹و̹̹ ̹̹.̹̹ ̹̹د̹̹ر̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ا̹̹س̹̹ت̹̹ ̹̹ک̹̹ه̹̹ خ̹̹د̹̹ا̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹ب̹̹ ̹̹ت̹̹و̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹م̹̹ی̹̹ش̹̹ن̹̹ا̹̹س̹̹د̹̹ ̹̹،̹̹ ̹̹ا̹̹م̹̹ا̹̹ ̹̹ع̹̹ی̹̹ب̹̹ی̹̹ ̹̹ه̹̹م̹̹ ̹̹ن̹̹د̹̹ا̹̹ر̹̹د̹̹ ̹̹خ̹̹و̹̹د̹̹ت̹̹ ̹̹ر̹̹ا̹̹ ̹̹ب̹̹ه̹̹ ̹̹ا̹̹و̹̹ ̹̹م̹̹ع̹̹ر̹̹ف̹̹ی̹̹ ̹̹ک̹̹ن̹̹ی̹̹ ̹!

کـــپــــی ====» آزاد


[ad_1]

چکیده

از دیدگاه قرآن کریم، هیچ مسلمانی حق ندارد برادر مسلمان خود را به کفر و شرک متهم سازد و به این بهانه متعرض جان و مال او شود؛ بلکه اگر ی اظهار کرد، بر مسلمانان واجب است که با آغوش باز سخنش را بپذیریند و او را مسلمان بدانند. از آیات قرآن کریم استفاده می شود که گفتار و حال ظاهری افراد، معتبر است. و اگر ی کوچک ترین نشانه ای از خود مبنی بر مسلمان بودن؛ مثل سلام ، نشان داد باید حکم مسلمان بر او جاری شود و خون و محترم است.
قرآن کریم صراحتاً به مسلمانان دستور داده است که از به کار بردن کلمه ی «یا کافر» برای برادر مسلمان خود، خودداری نمایند.
طبق روایات صحیحی که در کتاب های اهل سنت وجود دارد، هر برادر خود را کافر خطاب کند، انگار که او را کشته است، در خون او شریک است و این کفر، به خود او بر می گردد، اما وه ها بدون هیچ دلیل و مدرکی تمام مسلمانان را تنها به بهانه ی توسل و استغاثه، کافر، مشرک و محدور الدم می دانند. طبق مدارکی که در کتاب های وه ت وجود دارد، محمد بن عبدالوهاب دو خصلت مهم داشته است:
1. تکفیر تمام اهل زمین.
2. جرئت زیاد در ریختن خون افراد بی گناه.
آن ها حتی مدعی شده اند که اگر ی، از خاندان محمد بن عبدالوهاب اطاعت نکند، راهی دوزخ خواهد شد. و این تفکر با آیات و روایات معتبر السند در تضاد است.

بیان مسئله و قلمرو تحقیق

سال هاست که آشوب و ناامنی، بسیاری از کشورهای ی را فراگرفته است. گروهی با تکفیر دیگر مذاهب ی، خون آنان را مباح دانسته و به بهانه ی وجود شرک و بدعت در دیگر مذاهب، اسلحه به دست گرفته و مسلمانان را قتل عام می کنند و جالب این است که آن ها خود را تنها فرقه ی بر حق و دیگر مذاهب را باطل پنداشته و کشتار پیروان آنان را واجب می دانند و قربة الی الله آنان را به قتل می رسانند.
در این تحقیق به دنبال اثبات این مسئله هستیم که از نظر قرآن و روایاتی که خود تکفیری قبول دارند «تکفیر و کشتن هیچ مسلمانی جایز نیست و خون، مال و هر ی که شهادتین را بر زبان جاری کند، محترم است.»
سپس در ادامه از کتاب هایی که مورد تأیید محمد بن عبدالوهاب و علمای سرشناس وه می باشند، ثابت خواهیم کرد که آن ها مردمی را که از مذهب وه ت پیروی نمی کنند کافر و محدور الدم می دانند و این دیدگاه آن ها در تقابل مستقیم با قرآن و سنت اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد.

اهمیت تحقیق

آرامش و امنیت در هر کشوری سنگ بنای هر نوع پیشرفت دنیوی و ا وی است. دین برای آرامش و امنیت، اهمیت زیادی قائل شده و برهم زننده ی آن را محارب و مفسد فی الأرض خوانده است. از طرف دیگر بسیاری از تکفیری ها، آگاهی کامل از باورهای اصیل ی ندارند و بر این باورند که شه ی تف ، باوری است ی و قرآنی.
از این رو بر ماست که با استدلال به آیات قرآن و روایات مورد قبول خود آنان، این باور را تصحیح و به آرامش و امنیت جامعه ی ی کمک نماییم.
پیش از ورود به اصل بحث، برای تبیین مسئله، توضیح برخی واژه های کلیدی این مقاله ضروری است.

و مسلمان:

« » در لغت به معنای تسلیم شدن و صلح است و «مسلمان» ی است که دین مبین را پذیرفته باشد و خود را تسلیم فرمان های خدا و ش بداند، (2) اما از نگاه شرع و اصطلاحی که اهل سنت و وه ت قبول دارند؛ «مسلمان ی است که با زبان به وحدانیت خداوند و نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شهادت دهد، را اقامه کرده، زکات واجب خود را پرداخت نماید، در ماه رمضان روزه بگیرد و در صورت قدرت به زیارت خانه ی خدا برود.» (3)
طبق روایاتی که در معتبرترین کتاب های اهل سنت پس از قرآن وارد شده است، هر با زبان به وحدانیت خداوند و نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اعتراف کند و عملاً بخواند و زکات پرداخت کند، مسلمان است و جان و محترم و محفوظ است.» (4) و در روایت دیگری نقل شده است: «هر بگوید «لا اله الا الله» و تنها با زبان بر وحدانیت خداوند شهادت دهد، برای اثبات مسلمان بودن و حفظ جان و کفایت می کند.» (5)

وه ت:

وه ت، فرقه ای است نو ظهور که در تابستان سال (1157 ق) در منطقه درعیه (سیزده کیلومتری شمال غربی شهر ریاض) با بیعت محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود تشکیل شد.
شیخ محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود، پیمان بستند که براساس آن، حکومت و قدرت ، نسل اندر نسل در اختیار آل سعود (خاندان محمد بن سعود) و ی مذهبی و دینی در اختیار آل الشیخ (خاندان محمد بن عبدالوهاب) باشد و هر دو طایفه، همواره از همدیگر پشتیبانی کنند. (6)
وه ت سه دوره در شبه جزیره ی عربستان حکومت کرده است که حکومت اول آن ها در سال (1233 ق) با دستگیری عبدالله بن سعود به دست ابراهیم پاشا پسر محمدعلی پاشا - حاکم عثمانی مصر و گردن زدن او در میدان بایزید استانبول، در عهد سلطان محمود خان عثمانی پایان یافت.
دوره دوم این حکومت در سال (1236 ق) با تصرف منطقه ی درعیه توسط ترکی بن عبدالله تشکیل و با کشته شدن او در سال (1249 ق) به دست پسر عمویش - مشاری بن عبدالله - جنگ قدرت میان خاندان آل سعود بالا گرفت تا این که در سال (1263 ق) طومار دومین حکومت وه ت به دست آل رشید پیچیده شد.
حکومت سوم وه ت با تصرف شهر ریاض در سال (1319 ق) توسط عبدالعزیز بن عبدالرحمن مشهور به «ابن سعود» و ملقب به «شاهین صحرا» آغاز و تا امروز در خاندان او دست به دست می شود.
وه ها اعتقادهای ویژه ای دارند که آنان را از سایر مسلمانان متمایز می کند، از جمله این که تمام مسلمانانِ غیر از خود را کافر می دانند، هرگونه استغاثه، توسل و تبرک به قبور انبیاء و صالحین را شرک می پندارند، از سفر برای زیارت انبیاء و صالحین، ساختن گنبد و بارگاه، گذاشتن شمع بر روی مقابر، جشن گرفتن برای تولد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و... جلوگیری می کنند و انجام دهنده آن را کافر و محدور الدم می دانند. اما مهمترین تفاوتی که آنان با سایر مسلمانان دارند، فهم آنان از توحید است. آنان معتقد هستند که فهمشان از توحید سبب نجات آنان از آتش جهنم می شود، در حالی که توحید دیگر مذاهب چنین خاصیتی ندارد.
محمد ناصرالدین البانی در این باره گفته است:
من اقرار می کنم که وه هستم، جماعت نجدی از این که وه گفته شوند نگران نیستند؛ در حالی که با مسلمانان در اصول مذهب تفاوتی ندارند. غالب مسلمانان امروز یا حنفی هستند، یا شافعی، یا مالکی و یا حنبلی. و نجدی ها خود را از حنابله می دانند و در پیروی از مذهب همانند سایر مسلمانان هستند، اما وه ها با سایر مسلمانان در یک ناحیه ی بسیار مهم اختلاف دارند و آن، فهم آنان از توحید است که فهم صحیحی است. فهم وه ت از کلمه ی توحید و «لا اله الا الله»، فهمی است که آنان را از خلود در آتش جهنم در روز قیامت نجات می دهد. (7)
بر همین مبنا، آنان، مسلمانان غیر از خود را کافر و مخلد در آتش جهنم می دانند و بر این باورند که کشتن آنان حلال و تصرف در اموالشان جایز است.

مقدمه

تکفیر و ارهاب، یکی از شوم ترین پدیده هایی است که در قرون اخیر و بیش از گذشته، امنیت جانی، مالی و آرامش خاطر جامعه ی ی را به یغما برده است.
تکفیری ها با تحریک صهیونیسم و صد البته سرمایه نفتی کشورهای حاشیه ی خلیج فارس، هر روز امنیت و آرامش گوشه ای از سرزمین های ی را با ارهاب، انفجار و قتل و غارت برهم می زنند و حتی به زن ها، ک ن و پیرمردها نیز رحم نمی کنند. و تأسف بارتر این که در هنگام انفجار، ب سر مسلمانان و کشتارهای دسته جمعی، شعار مقدس «الله اکبر» را نیز سر می دهند. این جریان باعث شده است که این شعار مبارک و دلنشین، به منفورترین شعار نزد سایر ادیان و مذاهب غیر ی تبدیل شود.
اصلاح و تغییر این باور غلط و بسیار م ب که عاقبت بسیار خطرناکی دارد، وظیفه ی تمام علمای مسلمان است و بر همین اساس بزرگان شیعه و سنی در برابر این تفکر ایستاده و آن را تقبیح و محکوم کرده اند.
در پیامی که حضرت آیت الله العظمی به مناسبت برگزاری کنگره ی عظیم حج صادر د، آمده است:
عناصر تکفیری که امروز بازیچه ی سیاست صهیونیست های غدّار و حامیان غربی آنان شده و دست به جنایت های سهمگین می زنند و خون مسلمانان و بی گناهان را می ریزند، انی از مدعیان دینداری و ملبّسین به لباس ت که در آتش اختلاف های شیعه و سنّی و امثال آن می دمند، بدانند که نفس مراسم حج، باطل کننده ی مدعای آنان است. شگفتا! انی که مراسم برائت از مشرکان را که ریشه در عمل اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد، جدال ممنوع قلمداد می کنند، خود از مؤثرترین دست اندرکاران ایجاد منازعه های خونین میان مسلمانانند. این جانب هم چون بسیاری از علمای و دلسوزان امت ی بار دیگر اعلام می کنم که هر گفته و عملی که موجب برافروختن آتش اختلاف میان مسلمانان شود و نیز اهانت به مقدّسات هر یک از گروه های مسلمان یا تکفیر یکی از مذاهب ی باشد، خدمت به اردوگاه کفر و شرک و خیانت به و حرام شرعی است. (8)
ابوحامد غزالی، دانشمند پر آوازه ی اهل سنت درباره ی خطر تکفیر مسلمان توسط مسلمان می گوید:
آن چه شایسته است که یک محصل انجام دهد، دوری از تکفیر است، زیرا حلال خون و مال انی که به سوی قبله می خوانند و به صراحت شهادتین را می خوانند، خطا است. خطا در ترک کشتن هزار کافر، راحت تر است از ریختن خون یک مسلمان. به درستی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: که من به شما دستور می دهم که با مردم بجنگید تا زمانی که شهادتین را نگفته اند، زمانی که آن را بر زبان جاری د، خون و اموال آنان محفوظ است مگر این که حق باشد. (9)
ابن ناصرالدین دمشقی، شاگرد ابن تیمیه در کت که در دفاع از تکفیر ابن تیمیه توسط علمای اهل سنت نوشته است، درباره ی عواقب تکفیر یک مسلمان می نویسد:
پس لعن مسلمان معین حرام است و بدتر از آن نسبت دادن یک مسلمان به کفر و وج او از است، زیرا این کار عواقب بدی دارد که یکی از آن ها شاد دشمنان این ملت پاک سرشت است و این که آن ها می توانند به خاطر لعن و تکفیر بر مسلمانان اشکال بگیرند و شرایع این دین را ضعیف جلوه دهند. (10)
و ای کاش وه ها حداقل به نصیحت بزرگان خود گوش می دادند و لااقل به خاطر شاد نشدن دشمنان ، از تکفیر و کشتار مسلمانان بی گناه دست می کشیدند.
محمد بن علی شوکانی که وه ها برای سخنان او ارزش ویژه ای قائلند، درباره ی حرمت تکفیر می گوید:
بدان که حکم به وج یک مسلمان از و او در کفر، برای مسلمانی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، شایسته نیست؛ مگر این که برای آن دلیلی روشن تر از روشنایی خورشید در وسط روز، داشته باشد، زیرا در روایات صحیح، که از طریق گروهی از صحابه نقل شده است، اگر ی به برادرش کافر بگوید، یکی از آن ها گرفتارش خواهد شد. این روایت در صحیح بخاری آمده است. (11)
دیگر بزرگان اهل سنت نیز در این باره مطالب زیبا و جالبی دارند که به جهت اختصار به همین اندازه بسنده می کنیم.
البته دوران تکفیر و ارهاب به سر آمده است، زیرا نابودی و اضمحلال، سرنوشت تمام پدیده های غیرعقلانی، تندرو و بی ترمز بوده و هست. امروزه تکفیری ها به جایی رسیده اند که فقط دیگران را نمی کشند، تنها غیر خودی ها را ذبح نمی کنند و سر نمی برند؛ بلکه در بسیاری از کشورها به جان هم افتاده اند و در یک کلام خوی درندگی و دد ، آنان را به خودکشی و رفیق کشی کشانده است. و این نشانه ی خوبی است برای اضمحلال و نابودی کامل این پدیده ی شوم و نامبارک.
این تحقیق شامل دو بخش می شود که در قالب دو گفتار طرح شده است. در گفتار اول، حرمت تکفیر مسلمان و اهل قبله را از دیدگاه آیات قرآن کریم و روایات صحیح السندی که وه ها آن را قبول دارند، بررسی و تحلیل کرده ایم.
و در گفتار دوم: مدارکی به صورت مستند از کتاب های خود وه ها آورده ایم که ثابت می کند آن ها تمام مسلمانان و بلکه تمام اهل زمین را کافر و مشرک می دانند؛ غیر از انی که از وه ت پیروی کنند.

گفتار اول: دیدگاه قرآن و روایات درباره ی تکفیر اهل قبله

در بخش اول برای اثبات حرمت تکفیر اهل قبله، به سراغ آیات قرآن کریم خواهیم رفت که صراحتاً کافر خواندن دیگران را غیر مشروع اعلام کرده اند و در بخش دوم به روایاتی استناد می کنیم که در صحیح ترین کتاب های اهل سنت وجود دارد و وه ها نیز این روایات را برای خود حجت می دانند.

بخش اول: حرمت تف از دیدگاه قرآن

قرآن کریم، در آیات متعدد در برابر پدیده ی تکفیر، قتل، فساد و غارت موضع گیری و آن را محکوم کرده است تا جایی که کشتن بی دلیل یک انسان را برابر با کشتن تمام بشریت دانسته است:
(مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعا)؛ (12)
هر ی انسانی را جز برای انتقام، قتل یا فساد در روی زمین بکشد، مانند آن است که همه مردم را کشته باشد، و هر که شخصی را از مرگ نجات دهد گویی همه ی مردم را زنده کرده است.
(وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِیماً)؛ (13)
و هر ، فرد با ایمانی را از روی عمد بکشد، مجازاتِ او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن می ماند و خداوند بر او غضب می کند و او را از رحمتش دور می سازد و عذاب عظیمی برای او آماده ساخته است.
این منطق قرآن است که به صراحت، کشتن انسان ها را جنایت بزرگ و گناه آن را به اندازه ی نسل کشی تمام بشریت تلقی کرده است، اما تکفیر باوران، بدون هیچ دلیل و حجتی کشتن هر ی را جایز می دانند، مسلمان باشد، غیر مسلمان، زن باشد یا کودک، جوان باشد یا مسن، برای آن ها تفاوتی نمی کند، مهم این است که بتوانند خوی درندگی خود را تشفّی دهند.

1. هر بر شما سلام کرد، نباید او را کافر بخوانید:

تردیدی نیست که پدیده ی ارهاب و کشتار مسلمین، نتیجه ی مستقیم تفکر تکفیر است و اگر این باور، علاج و از جامعه ی ریشه کن نشود، جامعه ی ی هیچ گاه روی آرامش را نخواهد دید.
قرآن کریم راجع به حرمت تکفیر اهل قبله می فرماید:
(یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُوا وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الْدُّنْیَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِنْ قَبلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیکُم فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً)؛ (14)
ای انی که ایمان آورده اید! هنگامی که در راه خدا گام بر می دارید پس خوب وارسی کنید و ی را که به شما اظهار می کند نگویید تو مؤمن نیستی، که بهره ی ناپایدار زندگی دنیا را بجویید، چرا که غنیمت های فراوان نزد خداست. پیش تر خودتان نیز همین گونه بود.
این آیه به روشنی به تمام مسلمانانی که برای جهاد خارج می شوند، دستور می دهد که اگر ی نزد شما اظهار کرد، با آغوش باز سخنش را بپذیرید و حق ندارید که به او بدگمان بوده و بدون دلیل، او را رد کنید. و سپس در ادامه می افزاید که مبادا برای به دست آورد غنیمت و اموال بی ارزش دنیا دیگران را متهم به کفر نموده و آن ها را به قتل رسانید. و نیز صراحتاً دستور می دهد که اگر یقین ندارید که شخصی مؤمن هست یا کافر، وظیفه دارید که تحقیق و وارسی کنید و تا زمانی که کفر آن شخص برای شما روشن نشده است، حق ندارید تنها با شبهه ی کفر و شرک، با او بجنگید و او را بکشید.
هم چنین از این آیه استفاده می شود که از دیدگاه ، گفتار و حال ظاهری افراد معتبر است، اگر ی گفت: من موحد هستم، مسلمانان حق ندارند از باطن او تفتیش و به بهانه ی این که او در باطن مسلمان نیست خونش را بریزند، زیرا این تنها خداوند است که از دل ها و باطن افراد خبر دارد.
درباره شأن نزول این آیه نیز روایات مختلفی نقل شده است. در تعدادی از کتاب های اهل سنت آمده که این آیه درباره ی اسامه ی بن زید که تعدادی از یهودی ها را بعد از گفتن شهادتین کشته بود، نازل شده است. (15)
در کتاب های روائی و تفاسیر اهل سنت افراد دیگری نیز نام برده شده است و البته در بیشتر آن ها بدون ذکر نام و به عنوان یکی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده شده است.
قرطبی در این باره می نویسد:
درباره ی قاتل و مقتول در این قصه اختلاف شده است، دیدگاه اکثر علما که در سیره ی ابن اسحاق، مصنف أبی داود و استعیاب ابن عبدالبر آمده، این است که قاتل محلم بن جثامه و مقتول بن الأضبط بوده است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) محلم را نفرین کرد و او تنها هفت روز بعد از آن زنده ماند، هنگامی که می خواستند دفن کنند، زمین بدن او را قبول نمی کرد، بار سوم وقتی دیدند که زمین بدنش را قبول نمی کند، او را در بیابانی رها د و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: زمین شرورتر از او را نیز قبول می کند. (16)
در صحیح بخاری و صحیح مسلم که معتبرترین کتاب های اهل سنت بعد از قرآن به شمار می روند، آمده است:
ابن عباس گفت: مردی چند داشت و با تعدادی از مسلمانان برخورد کرد و گفت: السلام علیکم، اما مسلمانان او را کشتند و انش را گرفتند؛ پس خداوند این آیه را نازل کرد... (17)
و مسلم نیشابوری در صحیح خود می نویسد:
از أسامة بن زید نقل شده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به همراه لشکری فرستاد، هنگام صبح در منطقه ی جهینه، مردی را دستگیر کردیم، او «لا اله الا الله» گفت، اما من با نیزه او را کشتم. در دل ناراحت شدم، جریان را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان گذاشتم، آن حضرت سؤال کرد: آیا او «لا اله الا الله» گفت و او را کشتی؟ گفتم: ای خدا او از ترس اسلحه ی من این جمله را گفت. فرمود: آیا قلب او را شکافتی تا متوجه شوی که قلب او نیز این سخن را گفته یا نه؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این قدر این جمله را تکرار کرد که آرزو ای کاش امروز آورده بودم. (18)
ف الدین رازی در شأن نزول این آیه می نویسد:
تمام مفسران اجماع دارند که این آیات درباره ی گروهی از مسلمانان نازل شده است که تعدادی از کافران را ملاقات د و آن ها آوردند، اما توسط مسلمانان - به این خیال که آن ها از ترس مسلمان شده اند - کشته شدند. براساس این فرضیه، این آیه درباره ی نهی مؤمنان از کشتن انی که اظهار ایمان می کنند، نازل شده است. (19)
جالب این است که ابن عبدالبر قرطبی شخصی را که توسط صحابه در این قضیه کشته شده، جزء اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده است. وی در کتاب الإستیعاب می نویسد:
این آیه درباره ی «مرداس بن نهیک فزاری» نازل شده است که چوپانی تعدادی از ان به عهده داشت. او با لشکری از مسلمانان که در آن لشکر اسامه بن زید حضور داشت و فرمانده آن سلمه بن الأکوع بوده، ملاقات کرد. وقتی با اسامه رودررو شد، به او سلام کرد و گفت: که من مؤمن هستم، اما اسامه خیال کرد که او ترس کشته شدن، سلام کرده و او را کشت. پس خداوند این آیه را نازل کرد... (20)
و جالب تر این که شوکانی گفته:
به این آیه استدلال شده بر این که اگر ی کافری را بعد از این که «لا اله الا الله» گفت، بکشد، کشته می شود، زیرا خون، مال و خانواده ی کافر با گفتن این کلمه مصون می شود. (21)
و حتی ابن تیمیه حرانی که تئوریسین اصلی تفکر تکفیری به شمار می رود، درباره ی شأن نزول این آیه می گوید:
این آیه درباره ی انی نازل شده است که مرد چوپانی را یافتند که او گفت من مسلمان هستم، ولی سخن او را تصدیق ن د و انش را گرفتند، پس خداوند به آن ها دستور داد که تحقیق و وارسی کنند و از تکذیب ی که ادعای کرده، به علت طمع در اموال او، نهی کرده است. (22)
و در کتاب دیگر خود می نویسد:
بین مسلمانان اختلافی وجود ندارد که اگر دشمن حربی با دیدن شمشیر بیاورد، چه اسیر باشد و چه آزاد، ش صحیح است و توبه اش از کفر پذیرفته می شود، اگر این وضعیت او اقتضا می کند که باطنش برخلاف ظاهر او است.
و نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از منافقین اعمال ظاهری آنان را می پذیرفت و باطن آن ها را به خداوند واگذار کرده بود با این که خداوند خبر داده است که آن ها «سوگند خود را سپر خود قرار داده اند» و خداوند فرموده است: «به خدا سوگند می خورند که (در غیاب ، سخنان نادرست) نگفته اند در حالی که قطعاً سخنان کفرآمیز گفته اند و پس از آوردنشان، کافر شده اند و تصمیم (به کار خطرناکی) گرفتند، که به آن نرسیدند». با این توضیح دانسته می شود که اگر ی اظهار کرد و از کفر توبه نمود، از او پذیرفته می شود. (23)
در کتاب الجواب الصحیح در تفسیر همین آیه آمده است:
خداوند به مسلمانان دستور داده است در هنگام جهاد، تحقیق و وارسی کنند و به ی که وضعیت او مشخص نیست، برای به دست آوردن مال دنیا، نگویند که مؤمن نیست. اگر چنین کنند، خبر دادن آن ها از این که مؤمن نبوده، خبری است بدون دلیل و بلکه از روی هوای نفس و این که اموال او را به دست بیاورند. حتی اگر این قضیه در دارالحرب اتفاق بیفتد و سلام دهد. (24)
کاش وه ها سخن ابن تیمیه را که از سخن خداوند نیز ارزشمندتر می دانند، می پذیرفتند و شه ی تکفیر و ارهاب و قتل را از مخیله خود بیرون می د، اما انگار توصیه، روایت و آیه، تأثیری بر آن ها ندارد و آن ها را از خواب غفلت بیدار نخواهد کرد.
و باز هم ف الدین رازی در ذیل آیه می گوید:
من می گویم: این آیه اشاره دارد به این که آن چه در قلب می گذرد، غیر معلوم و اجتناب از ظن واجب است. پس حکم به ظاهر می شود و به ی که عملی را انجام می دهد حق نداریم بگوییم ظاهرسازی می کند و هم چنین نمی توانیم به ی که آورده منافق بگوییم، اما خداوند از دل ها باخبر است و زمانی که به ی بگوید مؤمن نیست، یقین حاصل می شود. (25)
قرطبی، مفسر نامدار مالکی مذهب در این باره می گوید: «این آیه، باب بزرگی را در فقه باز می کند و آن این که احکام بر معیار ظاهر و گمان اجرا می شود، نه با معیار یقین و اطلاع از اسرار درونی». (26)
و در نهایت از آیه استفاده می شود که اگر ی کوچک ترین نشانه ای از خود مبنی بر مسلمان بودن را نشان داد، باید حکم مسلمان بر او جاری شود و خون و محفوظ است، زیرا در بین مسلمانان مرسوم و متعارف این است که وقتی به همدیگر رسیدند، سلام می کنند و سلام یکی از نشانه های مسلمان بودن است؛ یعنی برای این که حکم به ی ، تنها یک نشانه ظاهری کافی است.
علاءالدین خازن در تفسیر خود در این باره می نویسد:
مقصود از این آیه همان سلام است. یعنی اگر ی بر شما سلام کرد، نگویید که او به خاطر ترس از کشته شدن سلام کرده است و سپس با شمشیر به او حمله کنید تا اموالش را بگیرید؛ بلکه باید از کشتن او دست بکشید و آن چه را که برای شما اظهار کرده، از او بپذیرید. (27)
بغوی، مفسر پرآوازه ی اهل سنت در ذیل این آیه می گوید:
من می گویم: اگر جنگ آوران مسلمان وارد شهر یا دهستانی شدند و شعار را دیدند، نباید با آنان بجنگند، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی با قومی قصد جنگ داشت و صدای اذان را می شنوید، از جنگ دست می کشید.
از ابن عصام از پدرش نقل شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی لشکری را می فرستاد به آن ها می فرمود: «اگر مسجدی را دیدید و یا صدای اذان شنیدید، هیچ را نکشید.» (28)
اما تکفیری ها انی را می کشند که هر روز و هر لحظه شعارشان «لااله الاالله و محمد رسول الله» است، پنج نوبت می خوانند، روزه می گیرند، زکات می دهند و...

2. اطلاق کلمه ی «یا کافر» بر مسلمان جایز نیست

علاوه بر آنچه گذشت، در ة آیات دیگری نیز وجود دارد که اطلاق کلمه ی «کافر» را بر مسلمانان حرام اعلام کرده است.
خداوند متعال در می فرماید:
(وَلاَ تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الْاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیَمانِ)؛ (29)
و عیب یکدیگر را به رخ نکشید و همدیگر را به لقب های زشت مخوانید که بدنامی است، نام کفر و فسوق پس از ایمان.
ابن عبدالبر قرطبی در تفسیر این آیه می نویسد:
جماعتی از اهل علم درباره ی آیت (وَلاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ...) گفته اند که مقصود از آن این است که شخصی به برادرش بگوید که ای کافر و ای فاسق. این تفسیر موافق حدیث است؛ پس قرآن و سنت از فاسق خواندن مسلمان و تکفیر او نهی کرده است، آن هم به بیانی که هیچ اشکالی در آن نیست. (30)
و در کتاب الإستذکار پس از نقل روایتی در حرمت تکفیر می نویسد:
جماعتی از مفسران درباره ی این آیه گفته اند: که مقصود از آن این است که مردی به برادرش بگوید که ای کافر و ای فاسق. عکرمه، حسن بصری و قتاده همین نظر را داشته اند. نتیجه ی سخن مجاهد نیز همین می شود، زیرا او نیز گفته که مقصود این است که ی را کافر بخوانی در حالی که مسلمان است. (31)
طبری در تفسیر خود، بیهقی در شعب الإیمان و تعداد دیگری از علمای اهل سنت، روایاتی را نقل از عکرمه نقل کرده اند که مقصود از این آیه تکفیر مسلمانان است. (32)

3. اگر شهادتین را بخواند، بخواند و زکات بدهد، کشتن او جایز نیست

خداوند کریم در آیه 5 سوره توبه، ابتدا به مسلمانان دستور می دهد که پس از تمام ماه های حرام، مشرکان را هر کجا که یافتید بکشید و همه جا به کمینشان بنشینید، اما در ادامه می فرماید:
(فَإِن تَابُوا وَأَقَامُوا الْصَّلاَةَ وَآتَوُا ا َّکَاةَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ)؛ (33)
اگر توبه د و ب ا داشتند و زکات دادند، راهشان را باز کنید که خداوند بخشنده ی مهربان است.
(فَإِن تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا ا َّکَاةَ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَنُفَصِّلُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ)؛ (34)
پس اگر توبه د و به پا داشتند و زکات دادند، برادران دینی شما هستند، و ما آیات [خود] را برای قومی که می فهمند توضیح می دهیم.
محمد بن اسماعیل بخاری از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند که آن حضرت فرمود:
از جانب خدا به من امر شده است تا زمانی که مردم به یگانگی الله و به حقانیت رس محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شهادت ندهند، را اقامه نکنند و زکات نپردازند، با آنان جهاد کنم، اما هنگامی که این کارها را انجام دادند، مال و جان شان در برابر هرگونه تعرضی محفوظ خواهد ماند مگر در حقی که تعیین کرده است و سرانجام کار آنان (در جهان آ ت) با خداست. (35)
ابن جریر طبری، مفسر نامدار اهل سنت در ذیل این آیه می نویسد:
خداوند فرموده است: اگر این مشرکانی که دستور دادم آن ها را بکشید، از کفر و شرک دست کشیدند و به خدا و ش ایمان آوردند، های واجب را خواندند، زکات واجب را ادا د، آن ها برادر دینی شما هستند. بلی آن ها برادران شما در دینی هستند که خداوند به پیروی از آن دستور داده و او همان است. همین مطالبی را که من گفتم، مفسران نیز گفته اند. از قتاده نقل شده است که اگر آن ها توبه د، خواندند و زکات دادند، پس برادران دینی شما هستند. ابن عباس گفته است که طبق این آیه، خون اهل قبله، محترم است. (36)
قرطبی دیگر مفسر پرآوازه اهل سنت، تصریح می کند که اگر مشرک توبه کرد، خون و مال او محترم است؛ حتی اگر هنوز نخوانده باشد و هنوز زکات پرداخت نکرده باشد:
با توجه به این آیه روشن می شود که خداوند کشتن را بر شرک معلق کرده است و سپس توبه را آورده است. اصل این است که کشتن تا زمانی است که شخص مشرک باشد و با زایل شدن شرک، کشتن نیز زایل می شود و این بدان معنا است که زوال کشتن به مجرد توبه است و خواندن و پرداخت زکات شرط نیست. بنابراین کشتن به مجرد توبه ساقط می شود؛ قبل از این که زمان و زمان دادن زکات فرا برسد و این مطلب روشن است. نظیر این آیه، این سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: «از جانب خدا به من امر شده است تا زمانی که مردم به یگانگی الله و به حقانیت رس محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شهادت ندهند و را اقامه نکنند و زکات ندهند، با آنان جهاد کنم، اما هنگامی که این کارها را انجام دادند، مال و جانشان در برابر هرگونه تعرضی محفوظ خواهد ماند مگر در حقی که تعیین کرده است و سرانجام کار آنان (در جهان آ ت) با خداست. (37)
ابن قیم جوزیه، شاگرد ابن تیمیه می گوید: «مسلمانان اجماع دارند که اگر کافری «لااله الاالله و محمد رسول الله» بگوید: وارد شده است.» (38)
تذکر این نکته نیز ضروری به نظر می رسد که ایمان آوردن و توبه از شرک، یک امر قلبی و درونی است و ی غیر از خداوند از آن آگاه نیست؛ بنابراین طبق این دو آیه، هر ی ظاهراً از شرک توبه کند و در ظاهر بخواند، زکات پرداخت کند، حکم مسلمان بر او جاری شده و از اهل قبله به حساب می آید.
و طبق نص صریح قرآن کریم، چنین ی برادر دینی همه ی مسلمانان به شمار می رود و خون و مال او محترم است.
جمال الدین غزنوی حنفی در این باره می گوید:
اعتقاد ما این است که ایمان در حقیقت همان تصدیق قلبی است و او همان ایمانی است که بر بندگان واجب است آن را بر زبان جاری کنند تا بر مردم نیت های قلبی او روشن شود و اگر چنین کرد، احکام بر او جاری می شود. پس اگر ی قلباً ایمان آورد مؤمن است بین خود او و خداوند و اگر ی ایمان آورد و بر زبان نیز جاری کرد، از دیدگاه خداوند و از دیدگاه مردم مؤمن است. (39)
حتی اگر ی یقین داشته باشد که این شخصی که ادعای ایمان می کند، منافق است و ایمان واقعاً در قلب او رسوخ نکرده است، وظیفه دارد که حکم را بر او جاری کند؛ همان طوری که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همین حکم را بر مشرکانی که در فتح مکه تسلیم شده بودند و واقعاً نیاورده بودند، اجرا کرد:
ابن تیمیه حرانی در این باره می نویسد:
بر منافقین احکام ظاهری جاری می شود. از هیچ یک از طلقا (آزاد شدگان در فتح مکه) بعد از فتح دشمنی با خدا و رسول او دیده نشده است؛ بلکه از همدیگر ارث می بردند و بر آن ها خوانده می شدند، در قبرستان های مسلمانان دفن شدند و احکام بر آن ها جاری شد، همان طوری که بر دیگر مسلمانان جاری می شد. (40)
ابن کثیر دمشقی سلفی که شاگرد ابن تیمیه به شمار می رود، نیز در این باره گفته است:
شافعی گفته: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از کشتن منافقان جلوگیری می کرد تا زمانی که اظهار می د، با این که می دانست آن ها منافق هستند، زیرا آن چیزی که آن ها اظهار می د، اثر کفر آن ها را از بین می برد».
مؤید سخن شافعی، این حدیث صحیح است که همگان بر صحت آن اجماع دارند و در صحیحین نیز وارد شده که آن حضرت فرمود:
به من دستور داده شده است که با مردم بجنگم تا این که کلمه ی توحید را بر زبان جاری کنند. هر وقت چنین د، خون و مال آن ها محفوظ است مگر به حقی که داده است و حساب قیامت آن ها با خداوند است». معنای روایت است که هر شهادت به وحدانیت خداوند داد، احکام در ظاهر بر او جاری می شود و اگر واقعاً به توحید اعتقاد داشت، ثواب آن را در آ ت خواهد چشید و اگر اعتقاد نداشت، جریان حکم بر او در دنیا و همراهی آن ها با اهل ایمان، فایده ای برای او در آ ت نخواهد داشت. (41)
حال از وه ها می پرسیم: اگر ی مسلمان زاده باشد و یک عمر خوانده باشد و زکات پرداخت کرده باشد و با صدای رسا فریاد بزند که من مسلمانم، می توان او را تکفیر و خونش را مباح اعلام کرد؟
این چند نمونه از آیات قرآن کریم بود که بر طبق آن، هیچ مسلمانی حق ندارد برادر مسلمان خود را تکفیر نماید.

بخش دوم: حرمت تکفیر از دیدگاه روایات اهل سنت

علاوه بر روایاتی که در تفسیر آیات گذشته، از کتاب های اهل سنت بیان شد، روایات فراوان دیگری نیز در صحیح ترین کتاب های اهل سنت یافت می شود که براساس آن ها، هیچ مسلمانی حق ندارد برادر مسلمان خود را تکفیر کند.

1. هر مسلمانی را تکفیر کند، انگار که او را کشته است

بخاری در صحیح خود آورده است: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:... لعن مؤمن همانند کشتن اوست و هر به مؤمنی نسبت کفر دهد، همانند این است که او را کشته باشد.» (42)
طبق این روایت، گناه تکفیر یک مؤمن به اندازه ی گناه کشتن اوست و همان طور که گذشت، جزای ی که یک مؤمن را بکشد، طبق نص صریح قرآن کریم، خلود در جهنم، خشم و لعنت خداوند و عذاب عظیم خواهد بود. (43)

2. هر مسلمانی را تکفیر کند، خودش گرفتار کفر می شود

بخاری، در همین باب روایات دیگری را نیز نقل کرده است:
از ابوهریره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که فرمود: زمانی که مردی به برادر خود می گوید: «ای کافر»، به راستی که یکی از آن ها گرفتار کفر می شود.
همین روایت از عبدالله بن عمر نیز نقل شده است. (44)
این روایت بدین معنا است که اگر ی به برادر خودش کافر بگوید، اگر واقعاً آن شخص کافر است، گناهی نکرده و اگر کافر نباشد، خود شخص گوینده در قیامت کافر محشور خواهد شد، چنانچه در روایت دیگری در بخاری آمده است:
ابوذر از (صلی الله علیه و آله و سلم) شنید که می فرمود: هیچ شخصی، دیگری را به فسق و کفر متهم نمی کند؛ مگر این که به خودش بر می گردد، اگر آن شخص این چنین نباشد. (45)
مسلم نیشابوری نیز در صحیح خود روایت دیگری را از جناب ابوذر (رحمه الله) این چنین نقل کرده است: «هر ی شخصی را کافر بخواند و یا بگوید که ای دشمن خدا و آن شخص این چنین نباشد، به خود گوینده بر می گردد.» (46)
ابن دقیق العید، از علمای نامدار اهل سنت در شرح این روایت می گوید:
این جمله، هشدار بزرگی است به انی که یکی از مسلمین را تکفیر می کنند؛ در حالی که کافر نیست. این منجلاب بزرگی است که افراد زیادی از متکلمین و از انی که به اهل سنت و اهل حدیث منسوب هستند، در آن گرفتار شده اند. در آن هنگام که در عقیده ای با هم اختلاف کرده اند، پس بر مخالفین خود خشمگین شده و حکم به کفر او کرده اند. حجاب این گناه را گروهی از حشویه کرده اند. این هشدار بزرگ به آن ها نیز داده شده است، زمانی که دشمنان آن ها این چنین نیستند. (47)
ابن عبدالبر در کتاب همید خود در شرح این جمله می گوید:
معنای این جمله که فرمود: «فقد باء بها أحدهما» این است که اگر ی که به او گفته شد، ای کافر، واقعاً هم کافر باشد، گناه کفر بر گردن خود اوست و گوینده گناهی نکرده است، چون راست گفته است، اما اگر چنین نباشد، گوینده گرفتار گناه بزرگی شده است که با گفتن این جمله به پای او نوشته می شود. این نهایت ممانعت و نهی از به کار بردن جمله «ای کافر» برای یکی از اهل قبله است. (48)
ابن حجر عسقلانی درباره ی این روایات می نویسد:
نظر حق این است که این روایت درباره ی ممانعت مسلمان از به کار بردن کلمه «یا کافر» برای برادر مسلمانش هست... و معنای حدیث این است که تکفیر به خود گوینده برمی گردد. آن چه بر می گردد تکفیر است نه خود کفر؛ مثل این که آن شخص خودش را تکفیر کرده باشد، زیرا او ی را تکفیر کرده که مثل خود است. و طوری او را تکفیر کرده که جز ی که اعتقاد به بطلان دین داشته باشد، تکفیر نمی شود. (49)

3. هر اهل توحید را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیک تر است

طبرانی در معجم الکبیر به نقل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می نویسد که اگر ی اهل توحید را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیک تر است:
عبدالله بن عمر نقل می کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از اهل «لا اله الا الله» دست بردارید و آن ها را به علت گناه تکفیر نکنید، زیرا اگر ی اهل «لا اله الا الله» را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیک تر است. (50)
طبق این روایت، هیچ ی حق ندارد، مسلمانی را که کلمه توحید را بر زبان جاری می کند، تکفیر کند و اگر چنین کند، خود او کافر است، اما متأسفانه وه ها به بهانه های واهی؛ مثل سفر برای زیارت، توسل به انبیاء و... مسلمانان را تکفیر و حکم به کشتن آنان می دهند. و این برخلاف سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.

4. صحابه، هیچ مسلمانی را تکفیر ن د:

از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز نقل شده است که آن ها به هیچ یک از اهل قبله، کلمه «یا کافر» و «یا مشرک» را به کار نمی برده اند.
طبرانی در معجم اوسط خود می نویسد:
ابوسفیان می گوید به جابر گفتم: آیا شما به یکی از اهل قبله، کافر خطاب می کنید؟ گفت: خیر. گفتم: آیا شما به یکی از اهل قبله، مشرک می گویید؟ گفت: پناه بر خدا (از چنین کاری). (51)
حتی طبق گفته ی اهل سنت، مؤمنان (علیه السلام) انی که با و جنگیده اند را نیز تکفیر نکرده است. ابن أبی شیبه در کتاب المصنف و بیهقی در سن کبری خود می نویسند:
از ابوالبختری نقل شده است که از مؤمنان (علیه السلام) درباره ی اهل جمل سؤال شد که آیا آن ها مشرک هستند؟ فرمود: از شرک دور شدند. سؤال د: آیا آن ها منافق هستند؟ فرمود: منافقین خداوند را جز اندکی یاد نمی کنند. گفته شد که پس آن ها چی هستند؟ فرمود: آن ها برادران ما هستند که بر ما سرکشی کرده اند. (52)
وقتی مؤمنان (علیه السلام) که از دیدگاه وه ت یکی از خلفای راشدین به حساب می آید، دشمنان و محاربین خود را تکفیر نکرده است، چرا وه ها که خود را مسلمان و پیرو و خلفای اربعه می دانند، مسلمین را بدون هیچ گناهی تکفیر می کنند، می کشند و آرامش و امنیت جامعه ی ی را به ویرانی، ت یب و فساد تبدیل می کنند؟!

5. امت ، هیچ گاه دچار کفر نخواهند شد

بخاری در صحیح خود می نویسد:
معاویه بن أبی سفیان خطبه می خواند و می گفت: «هر که خداوند در حق او اراده ی خیر نماید، به وی فهم دین نصیب خواهد کرد. من - رسول الله - تقسیم کننده ی علوم و معارف شریعت هستم، اما عطا کننده ی اصلی، خداوند است. و این امت همچنان بر دین خدا استوار خواهد ماند و مخالفت مخالفان به آن ها ضرری نخواهد رساند تا این که قیامت فرا رسد. (53)
سلیمان بن عبدالوهاب، برادر محمد بن عبدالوهاب در وجه دل این آیه بر حرمت تکفیر اهل قبله می نویسد:
وجه دل روایت این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر داده است که این امت تا قیامت همواره بر صراط مستقیم خواهند بود. روشن است که این اموری که شما وه ها، مسلمانان را برای آن تکفیر می کنید، از گذشته و به صورت آشکارا در تمام ا انجام می شده است. اگر این کارها، همان بت های بزرگ و انجام دهنده ی آن بت پرست بودند، طبیعی است که امر امت مستقیم نبود؛ بلکه برع بود و ای آن ها بلاد کفر بود و بت به صورت واضح پرستش و احکام بر بت پرستان اجرا می شده است. (54)
طبق این روایت، مسلمانان همواره در صراط مستقیم هستند، یعنی آن ها هرگز کافر و مشرک نمی شوند. لااقل همه ی مسلمانان هیچ گاه به صورت دسته جمعی مشرک و کافر نمی شوند، اما در گفتار دوم ثابت خواهیم کرد که وه ها مدعی هستند که تمام مسلمانان در عصر محمد بن عبدالوهاب کافر بوده اند، حتی خود محمد بن عبدالوهاب پیش از تحقیق و تعلیم کافر و مشرک بوده است.
سلیمان بن عبدالوهاب در ادامه می نویسد:
این برخلاف مذهب شماست، زیرا از دیدگاه شما تمام امت بت پرس هستند و ای مسلمانان مملو از بت است. از دیدگاه شما تمام ای مسلمانان از چیزهایی پر شده است که شما آن را بت می پندارید. و شما گفته اید که اگر ی انجام دهنده ی این کارها را تکفیر نکند، خود او کافر است. (55)
بنابراین، دیدگاه وه ت، در تضاد کامل با این روایت است.
روایات درباره ی حرمت تکفیر بیش از آن است که در این مقاله گنجانده شود و از آن جایی که این روایات را از معتبرترین کتاب های اهل سنت نقل کردیم، برای رسیدن به مقصودمان کافی است. از این رو از اطاله ی کلام خودداری می شود.
از آن چه گذشت، این مطلب ثابت شد که تکفیر مسلمان، از دیدگاه صحیح ترین روایات اهل سنت، حرام و گناه بسیار بزرگی است که طبق برخی از روایات معادل کشتن است و تکفیر به خود تکفیر کننده برمی گردد.

گفتار دوم: وه ها تمام مسلمانان را کافر می دانند

در گفتار پیشین ثابت شد که از دیدگاه آیات و روایات صحیح السند، کافر خواندن مسلمانان حرام است. در گفتار دوم به دنبال این هستیم که ثابت کنیم وه ها تمام مسلمانان را کافر و مشرک می دانند و برای اثبات این مطلب به مدارکی از کتاب های خود وه ها استناد خواهیم کرد.
در تاریخ ، گروه ها و مذاهب مختلفی بوده اند که دیگران را کافر و محدور الدم و تنها خود را مسلمان واقعی می دانسته اند که یکی از این گروه ها در صدر به نام خوارج، ظهور و در مدت کوتاه جنایت های فراوانی علیه مسلمین انجام داده و حتی به زن باردار نیز رحم نکرده و جنینش را از شکم او درآوردند و کشتند.
وه ت، دین نو ظهوری که در سال (1157 ق) با بیعت محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود از سرزمین نجد سر درآورد، همانند خوارج، دیگر مسلمانان را تکفیر و خون، مال و شان را برای خود حلال می دانند.
براساس همین تفکر، آن ها در هر سه دوره ی حکومت خود، به ای مسلمان نشین که اکثراً از پیروان مذاهب اربعه ی اهل سنت نیز بوده اند، هجوم آورده و آنان را کشتند، اموالشان را به غارت برده و ن را نیز اسیر خود د.
هر چند که برای اثبات این فرضیه ضرورتی به استدلال و استناد به کتاب های خود وه ها احساس نمی شود و مردم با چشم خود روزانه شاهد جنایت های وه ها در سرزمین های مختلف ی هستند، اما در عین حال ما در گفتار دوم مدارکی را از کتاب های خود وه ها ارائه می کنیم تا جای هیچ گونه انکاری باقی نماند. و البته به علت محدودیت در حجم مقاله، ناچار هستیم که به دوازده مورد از این مستندات بسنده نماییم.

1. محمد بن عبدالوهاب: من و اساتیدم تا امروز معنای توحید را نمی دانستیم

محمد بن عبدالوهاب در نامه ای که به مردم ریاض نوشته، تصریح می کند که من و تمام اساتیدم و تمام مسلمانان و اساتیدشان تا امروز معنای توحید را نمی دانستیم و آن چه که بدان عمل می کردیم، دین نبوده است:
من از وضعیت خودم به شما خبر می دهم. قسم به خ که غیر از او خ نیست، من قبل از این که دنبال علم بروم و تحقیق کنم اصلاً معنای «لا اله الا الله» را نمی دانستم. انی که مرا می شناسند نیز اعتقاد دارند که من معنای «لا اله الا الله» را قبل از این که خداوند، خیری بر من منت نهد نمی دانستم و را نمی شناختم. ان من نیز هیچ کدام معنای «لا اله الا الله» را نمی دانستند و هیچ کدام از آن ها دین را نمی شناختند. هر خیال کند که معنای «لا اله الا الله» و یا معنای را قبل از این می دانست یا ادعا کند های او تا پیش از این، معنا

عبارات مرتبط با این موضوع

افراط و جریانی بنام ها تصاویر س س خوردر همین حال در مدخل شهر کربلا پشت صحن حضرت ابوالفضل و درب صحن حضرت سیدال ع چندین مدیریت حوزه علمیه استان قم اخبار موضوعاتی را که …با توجه به اینکه تاکنون بیش از موضوع اخذ شده در اداره مدارک علمی حوزه علمیه استان افراط و جریانی بنام ها تصاویر س س خور در همین حال در مدخل شهر کربلا پشت صحن حضرت ابوالفضل و درب صحن حضرت سیدال ع چندین رأس مدیریت حوزه علمیه استان قم اخبار موضوعاتی را که شما نمی با توجه به اینکه تاکنون بیش از موضوع اخذ شده در اداره مدارک علمی حوزه علمیه استان قم به




[ادامه مطلب را در این

̚͡س̚̚͡͡ل̚̚͡͡ا̚̚͡͡م̚̚͡͡ ̚̚͡͡
̚̚͡͡پ̚̚͡͡ی̚̚͡͡ش̚̚͡͡ا̚̚͡͡پ̚̚͡͡ی̚̚͡͡ش̚̚͡͡ ̚̚͡͡ع̚̚͡͡ی̚̚͡͡د̚̚͡͡ ̚̚͡͡س̚̚͡͡ع̚̚͡͡ی̚̚͡͡د̚̚͡͡ف̚̚͡͡ط̚̚͡͡ر̚̚͡͡،̚̚͡͡ا̚̚͡͡ی̚̚͡͡ن̚̚͡͡ ̚̚͡͡ع̚̚͡͡ی̚̚͡͡دِ̚̚̚̚͡͡͡͡ ̚̚͡͡ف̚̚͡͡ر̚̚͡͡خ̚̚͡͡ن̚̚͡͡د̚̚͡͡ه̚̚͡͡ ̚̚͡͡ر̚̚͡͡ا̚̚͡͡ ̚̚͡͡ب̚̚͡͡ه̚̚͡͡ ̚̚͡͡ه̚̚͡͡م̚̚͡͡گ̚̚͡͡ی̚̚͡͡ ̚̚͡͡ش̚̚͡͡م̚̚͡͡ا̚̚͡͡ ̚̚͡͡ع̚̚͡͡ا̚̚͡͡ش̚̚͡͡ق̚̚͡͡ا̚̚͡͡ن̚̚͡͡ ̚̚͡͡و̚̚͡͡ ̚̚͡͡د̚̚͡͡ل̚̚͡͡د̚̚͡͡ا̚̚͡͡د̚̚͡͡گ̚̚͡͡ا̚̚͡͡ن̚̚͡͡ ̚̚͡͡ص̚̚͡͡ی̚̚͡͡ا̚̚͡͡م̚̚͡͡
̚̚͡͡ت̚̚͡͡ب̚̚͡͡ر̚̚͡͡ی̚̚͡͡ک̚̚͡͡ ̚̚͡͡و̚̚͡͡ ̚̚͡͡ت̚̚͡͡ه̚̚͡͡ن̚̚͡͡ی̚̚͡͡ت̚̚͡͡ ̚̚͡͡ع̚̚͡͡ر̚̚͡͡ض̚̚͡͡ ̚̚͡͡م̚̚͡͡ی̚̚͡͡ ̚̚͡͡ن̚̚͡͡م̚̚͡͡ا̚̚͡͡ی̚̚͡͡م̚̚͡͡
̚̚͡͡آ̚̚͡͡ی̚̚͡͡ا̚̚͡͡ ̚̚͡͡ا̚̚͡͡ش̚̚͡͡ا̚̚͡͡ر̚̚͡͡ه̚̚͡͡ ̚̚͡͡ا̚̚͡͡ی̚̚͡͡ ̚̚͡͡ا̚̚͡͡ز̚̚͡͡ ̚̚͡͡ظ̚̚͡͡ه̚̚͡͡و̚̚͡͡ر̚̚͡͡ ̚̚͡͡د̚̚͡͡ا̚̚͡͡ع̚̚͡͡ش̚̚͡͡ ̚̚͡͡د̚̚͡͡ر̚̚͡͡ ̚̚͡͡ر̚̚͡͡و̚̚͡͡ا̚̚͡͡ی̚̚͡͡ا̚̚͡͡ت̚̚͡͡ ̚̚͡͡م̚̚͡͡ع̚̚͡͡ص̚̚͡͡و̚̚͡͡م̚̚͡͡ی̚̚͡͡ن̚̚͡͡ ̚̚͡͡و̚̚͡͡ج̚̚͡͡و̚̚͡͡د̚̚͡͡د̚̚͡͡ا̚̚͡͡ر̚̚͡͡د̚̚͡͡؟̚̚̚̚͡͡͡͡پُ̚̚̚̚͡͡͡͡س̚̚͡͡ت̚̚͡͡ ̚̚͡͡و̚̚͡͡ی̚̚͡͡ژ̚̚͡͡ه̚̚͡͡(̚̚͡͡ ̚̚͡͡پ̚̚͡͡ی̚̚͡͡ش̚̚͡͡گ̚̚͡͡و̚̚͡͡ی̚̚͡͡ی̚̚͡͡ ̚̚͡͡ا̚̚͡͡م̚̚͡͡ی̚̚͡͡ر̚̚͡͡ا̚̚͡͡ل̚̚͡͡م̚̚͡͡و̚̚͡͡م̚̚͡͡ن̚̚͡͡ی̚̚͡͡ن̚̚͡͡ ̚̚͡͡(̚̚͡͡ع̚̚͡͡)̚̚͡͡ ̚̚͡͡ر̚̚͡͡ا̚̚͡͡ج̚̚͡͡ع̚̚͡͡ ̚̚͡͡ب̚̚͡͡ه̚̚͡͡ ̚̚͡͡د̚̚͡͡ا̚̚͡͡ع̚̚͡͡ش̚̚͡͡)̚͡

حضرت المومنین علی علیه السلام 1400 سال پیش فرمودند: "إذا رأیتم الرایات السود فا موا الأرض ولا تحرکوا أیدیکم ولا أرجلکم ثم یظهر قوم ضعفاء لا یُوبه لهم قلوبهم کزُبَر الحدید هم أصحاب ال ة لا یفون بعهد ولا میثاق یدعون إلى الحق ولیسوا من أهله "أسماؤهم الکنى ونسبتهم القرى” حتى یختلفوا فیما بینهم ثم یؤتی الله الحق من یشاء..." (1)

ترجمه:زمانی که پرچم های سیاه را دیدید از جای خود حرکت نکنید - به این معنا که دعوت آنان باطل است و نباید به کمک آنان بشت د - سپس قومی ضعیف ظاهر می شوند که قلب هایشان مانند براده های آهن سخت است، آنها وفادار به هیچ عهدی نیستند، به حق فرا می خوانند در حالیکه از آن نیستند، اسامی شان، کنیه و نسبت هایشان از نام ا گرفته شده؛ تا اینکه در بین خود اختلاف نظر پیدا می کنند و خداوند خداوند اهل حق – هر ی که بخواهد- را ظاهر می سازد
گفته می شود این سخن که مفهوم آن تماما با تروریست های " " منطبق است انی که پرچم های سیاه دارند، اسامی شان، کنیه است مانند "ابو مصعب، ابوالبراء و..." و نسبت هایشان به ا می رسد مانند "البغدادی، الحرانی و..." .

شایان ذکر است، حدیث فوق در کتاب "احقاق الحق و ازهاق الباطل" ذکر شده است
برگرفته از وبلاگ مهدویــّت http://emamzaman-313. /

چرا (̲̅د̲̅)(̲̅ر̲̅)(̲̅و̲̅)(̲̅غ̲̅)...


همیشه :̤̈ا̤̤̈̈ع̤̤̈̈ت̤̤̈̈ر̤̤̈̈ا̤̤̈̈ف̤̈: میکنم...



دะوะسะتะتะ دะاะرะمะ


همه میگن [̲̲̅̅ق̲̲̅̅ی̲̲̅̅د̲̲̅̅ت̲̲̅̅و̲̲̅̅] بزنم


اما نمیزنم...


اره شاید هیچ وقت مال من نشی،


اما میخوام که (̲̅د̲̅)(̲̅و̲̅)(̲̅س̲̅)(̲̅ت̲̅) (̲̅د̲̅)(̲̅ا̲̅)(̲̅ش̲̅)(̲̅ت̲̅)(̲̅ه̲̅) (̲̅ب̲̅)(̲̅ا̲̅)(̲̅ش̲̅)(̲̅م̲̅)...


همه میگن ̑ف̑̑ر̑̑ا̑̑م̑̑و̑̑ش̑̑ش̑̑ ̑̑ک̑̑ن̑،منم میگم نمیتونم...


▂▃▄▅▆▇█▓▒░اما دروغ میگم!░▒▓█▇▆▅▄▃▂


میتونم اما نمیخوام،


نمیخوام [̲̲̅̅ف̲̲̅̅ر̲̲̅̅ا̲̲̅̅م̲̲̅̅و̲̲̅̅ش̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅]کنم...


اشکال نداره،


زجر میکشم اما تو دلم نگه میدارمت...


این همه مدت با نداشتنت عاشقت موندم...


شماهایی که میگید لیاقتت بیشتر از اینه


من حرف از لیاقت نمیزنم،


حرفه من عشقه،عشق...


چیزی که همتون فکر میکنید تجربه اش کردید


اما فقط فکر میکنید! ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ he╤───


︻╦̵̵͇̿̿̿̿ عشقم╤───...


حرف آ ...


از همه چیزم [̲̲̅̅ب̲̲̅̅خ̲̲̅̅ا̲̲̅̅ط̲̲̅̅ر̲̲̅̅ت̲̲̅̅] گذشتم...


غرورم


̅̅ش̅̅خ̅̅ص̅̅ی̅̅ت̅̅م̅̅


الانم فقط ┣▇ زندگیم ▇▇═─ مونده


از اونم میگذرم بخاطرت


هیچ کدومو نفهمیدی


اما ̮م̮̮ه̮̮م̮ ̮ن̮̮ی̮̮س̮̮ت̮ ̮ف̮̮د̮̮ا̮̮ت̮ ̮ش̮̮م̮...


من از اینا نگذشتم که بیای سمتم،


گذشتم چون وظیفه ̛̭̰̃ع̛̛̰̭̭̰̃̃ا̛̛̰̭̭̰̃̃ش̛̛̰̭̭̰̃̃ق̛̛̰̭̭̰̃̃ه̛̰̭̃

که بخاطره:̤̈ ̤̤̈̈ع̤̤̈̈ش̤̤̈̈ق̤̤̈̈ش̤̈: از همه چیز بگذره...


شاید خیلی زود ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ عاشقت شدم╤───،

[̲̲̅̅ا̲̲̅̅م̲̲̅̅ا̲̲̅̅ ̲̲̅̅ع̲̲̅̅ش̲̲̅̅ق̲̲̅̅م̲̲̅̅ ̲̲̅̅ب̲̲̅̅چ̲̲̅̅گ̲̲̅̅ا̲̲̅̅ن̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ن̲̲̅̅ب̲̲̅̅و̲̲̅̅د̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ ̲̲̅̅ن̲̲̅̅ی̲̲̅̅س̲̲̅̅ت̲̲̅̅]

•••همیـــــــــــن •••

ی را دارم ..

که انقدر برایم ی هست که

نگاهم دنبال ی نیست

این را هزاران بار فریاد زده ام و میزنم که دیگر

ی به چشمانم نمی آید " هرگز "


کلیه مطالبی که در پایین صفحه از مناظره الهیاری با بهرامی آوردم ،

از سایت- تی وی شیعه - و-نکته نیوز - و - 14- جمع آوری و کپی

 بهرامی : آقای الله یاری ادعا می کند این مطلب ( ) کفر است این یک نکته. نکته دیگر بنده از طرف هیچ جریان مناظره نمیکنم بنده از طرف خودم مناظره مکینم یک طلبه ای که اعتقاد به این مطلب دارم آمده ام با شما مناظره کنم بنده از دفاع نمیکنم بنده از خودم دفاع می کنم چون من به این مطلب اعتقاد دارم ،

این را مورد نظر داشته باشید. الله یاری : حالا ما این نکته را امشب روشن کنیم بهتر است که منظور از آن چیزی که ما آن را انکار می کنیم واژه نیست به معنای مشهور یعنی این که فقیه اختیار دارد و حق ریاست دارد در امور حسبیه ، این مورد انکار ما نیست لذا شما باید این را اینجا بگویید که شما از چه می خواهید دفاع ید ? از ولایت مطلقه می خواهید دفاع ید یا از یک معنای دیگر که در فکر خود شما هست یا فقط از این که فقیه حق حکم فرمایی و فرمان روایی بر جامعه دارد منظور شما این است منظور شما از چیست ؟ آن را تعریف کنید تا این محدوده نزاع روشن بشود .

بهرامی : اون اعتقادی که ما در رابطه با جریان غیبت کبرای آقا زمان (عج) داریم این هست که مطمئناً یک فردی از بین شیعیان برای س رستی جامعه شیعه از طرف اهل بیت عصمت و طهارت نصب شده است این به این معنی نیست که : ولی فقیه معصوم است، نه؛ این به این معنا نیست که ولی فقیه ولایت مطلقه دارد و می تواند در تکوین عالم تصرف کند این هم مورد نظر ما نیست این به این معنا نیست که ولی فقیه می تواند خلاف شرع مطلبی را بگوید این مورد نظر ما نیست

چه چیزی مورد نظر ما است : اون ولایت دارد برای نظم و اداره جامعه هر آن چیزی را که از کلام اهل بیت عصمت و طهارت یافته ابلاغ و اجرایی کند و این مطلب برای ما معذوریت می آورد یعنی ما دیگر عذر داریم یعنی عند الله در واقع شاید آن چیزی که در این جا اگر گفته بشود اشتباه هم باشد ما دیگر راهی نداشتیم برای مسأله و برای اداره.

پس مورد نزاع ما حق عصمت نیست ولایت تکوینی اهل بیت عصمت و طهارت نیست هم ردیف عصمت و طهارت بودن نیست او بر اینکه خلاف شرع حکم بدهند نیست برای اجتماع برای این که امور اجتماعی انسان ها را نظم بدهند یک نفر تعیین شده است و اون ولی فقیه است حکم او برای ما معذوریت دارد یعنی در قیامت اگر بگویند چرا این کار را کردی ما دلیل داریم خدایا از طرف اهل بیت این مطلب به ما رسیدو به آن عمل نمودیم .

الله یاری: قبل از این که این سوال شما را جواب بدهم این فرمایش شما که شما هر چیزی را که بخواهید مطرح کنید بینندگان محترم همان طوری که من در ایمیل به شما گفتم و شما خودتان باید ملتزم باشید به این که شما فقط حجت اون چیزی که ما معترف به حجیت آن هستیم او را باید مطرح کنید اون چیزی که نزد فرقه شیعه حجت نیست و نزد جمهور علمای شیعه حجت نیست شما حق ندارید او را مطرح کنید لذا برادر بزرگوار من در مقام استدلال شما باید اون چیزی که در نزد ما نزد این حقیر به عنوان طرف مناظره حجت است و من معترف به آن هستم او را مطرح کنید والا اون چیزهایی که حجیتی ندارد مطرح اون ها برای شما هیچ نقشی ندارد شما مطرح هم ید در وقت خودتان من مانع شما نمی شوم اما این را بدانید شما مطرح می کنید حجت نباشد ولو به فکر شما ربط دارد حجت نباشد او کانه شما اصلا استدلالی دلیل نیاورده اید و مدعای شما را اصلا ثابت نمیکند. این نکته واضح و روشن است؟

بهرامی حاج آقا ما داریم با هم مناظره می کنیم شما اگر بنده دلیلی آوردم که دلیل نبود شما در وقت مناظره خودت این را برای بینندگان معلوم کن این که واضح است لازم نیست شما بگیوید بی دلیل است؛ اگر من دلیلی آوردم پ کلاغ دلیل می شود بر فلان مطلب شما بیا برای بینندگان معلوم کن که این دلیل نمی شود این بیانش در اون زمانی که شما می خواهید مناظره کنید ، این مطلب را اصلا نباید بیان کنید ، شما بیایید بگویید ثابت کنید : یک من خارج موضوع حرف زدم : دو دلیل نیاوردم هر کاری شما بیایید بگو؛ پس این معلوم هست اما شما داور مناظره نیستید که بخواهید برای ما داوری کنید.

 الله یاری: من داور نیستم اما من خودم به عنوان یک طرف مناظره ملتزم هستم که چیزی که شما قائل به حجیت آن نباشید و شیعه قائل به حجیت آن نباشد آن را به عنوان دلیل مطرح نکنم و همچنین شما جماعت کتاب های شما جماعت پر است جماعت طرفدار پر است از اشیائی که از آن حجیتی ندارد به عنوان دلیل آورده اید برای .

 بهرامی : شما فردا برای بینندگانت معلوم کن که این جماعت از بی دلیل دلیل آورده اند الله یاری: الان فقط ما می خواهیم به عنوان شریط مناظره به عنوان قاعد ه مناظره بین ما و شما این هر طرف ملتزم است الان حالا عملا چه ی زام دارد یا ندارد روشن می شود به عنوان قاعده مناظره و شرط مناظره که هر دو طرف قبول د که فقط به آن چیزی که حجیت آن مسلم هست آن را مطرح ند حجیت آن چیزی که قابل قبول است بهرامی: شما چه چیز را حجت می دانید دلایل حجیت در نزد شما چند تا است

الله یاری: آن چیزی که نزد فرقه حقه حجت هست کلام خدا و حدیث اهل بیت (ع) و دلیل عقلی که واضح است و دل داشته باشد که حکم شرعی را ثابت د آن حجت است این سه چیز است و عمده اش حدیث و قرآن است اجماع هم که حجیتش به حدیث برمی گردد این حجت است چیز دیگر حجت نیست.

بهرامی : عقل کتاب و سنت این سه دلیل در نزد من حجت است

الله یاری: این به عنوان شرط مناظره حالا قضیه واضح و روشن باشد نزد شما فقط به این که شما اقرار ید و زام دو طرف این جا ضبط بشود و مسجل بشود والا خوب شما خبر دارید اون درست است اما به عنوان این که مسأله مطرح باشد تا فردا دو طرف به آن اذعان داشته باشند.

بهرامی : این دلیل به نظر من روشن بود نیاز به مطرح شدن نداشت الله یاری: خیلی هم مطرح دارد کتاب های شما پر است بهرامی : حالا شما نمی دانید من از چه چیزی می خواهم دلیل بیاورم فردا معلوم می شود الله یاری: من نمی دانم اما خوب کتاب های شما جماعت پر است از این که می گویید دلیل پ کلاغ است بهرامی مگر کتاب های شما جماعت پر نیست کتاب های ما همین اصول کافی است که دست شماست همین قرآنی که دست شما هست همین عقلی که همه دارند غیر از این من دلیلی ندارم

الله یاری: کتاب های شما پر است از حرف هایی که اصلا حجیتی ندارد دلیل چیست شیخ مفید گفته علماء باید احکام را جاری کنند یا مثلا علامه حلی چنین گفته اند بله لذا این حرف گفتنش لازم و ضروری است چون شما در مقام استدلال برای عوام الناس الی ما شاء الله ادله که مانند همان مثال خود شما که پ زاغ مانند اون زیاد دارید از آن ادله ها در کتاب هایتان.

بهرامی : شما این را فردا برای ما روشن کن، چون شما دائماً مدعی را بیان می کنید دلیل را بیان نمی کنید و این اشتباه برای مردم پیش می آید

الله یاری: حالا ادله را ما این جا مطرح کردیم یا نکردیم تک تک احادیث را که علمای شما گفتند او واضح و روشن است دوستان به یاد دارند که من فقط مدعی را مطرح یا دلیل را مطرح یا بحث ادله انقلاب شما را مطرح یا ن اون را دوستان می دانند یا حرف های عمری ها را من همیشه دلیل اون ها را مطرح می کنم دوستان خبر دارند اما این سوال شما که کدام اول صحبت کند اول شما مهمان هستید اول شما صحبت کنید مانعی نیست.

بهرامی : پس اول بنده صحبت می کنم، ساعت چند؟ الله یاری: همین برنامه ما که شروع شد شما زنگ بزنید حالا شاید شما صدای من را از تلویزیون می شنوید همان طور که قبلا روشن بود و گوش می دادید. ببین برادر بزرگوار من این که شما می فرمایید ما ولی فقیه را معصوم نمی دانیم یا ولی فقیه را در ردیف معصوم نمی دانیم این چیزی را از مورد نزاع خارج نمی کند این مسائل اصلا نزاعی نیستند ولی فقیه ولایت تکوینی ندارد این واضح و روشن است این ها نزاعی نیست شما ومی ندارد بگویید که این ها مورد نزاع نیستند اون چیزی که شما باید روشن کنید که می گویید که اگر ی طرف ائمه (ع) به عنوان س رست تعیین می شدند منظور شما از این حیطه س رستی چیست همه چیز هست همه چیز؟ س رستی ائمه (ع) مطلق بود ولایت مطلقه که نه اطلاق که نه قید زمانی دارد نه قید مکانی دارد نه قید جغرافیایی دارد و نه قید موضوعی دارد و نه قید در احکام شریعت قیدی دارد در تمام این امور ولایت دارد س رستی دارد و اختیاردار است منظورتان این است یا یک معنای دیگری در ذهن دارید ، درست است ولایت تکوینی نیست این که واضح است گفتن ندارد عصمت نیست که این که گفتن ندارد شما وقتی که مورد نزاع را روشن ید مورد نزاع را روشن ید این منظورتان از حیطه ولایت چیست.

بهرامی : مسأله دیگر من از همه بینندگانی که دارند این برنامه را نگاه می کنند یک درخواستی دارم و این حق برای من هست که این درخواست را داشته باشم بینندگان عزیر ببینید شما الان شاید بعضی از شما سال ها بعضی از شما شاید ماه ها پای صحبت های آقای الله یاری نشسته اید و چه بسا با این صحبت ها عجین و تربیت شده باشد ذهن شما؛ من درخواست دارم حالا خود آقای الله یاری فردا دنبال حق و باطل است یا دنبال غلبه بنده هست یا یک بحث دیگر اما از بینندگان درخواست دارم پیش ذهن نداشته باشند که چه ی راست می گوید حتی بنده حتی آقای الله یاری. الله یاری: قرار شد که ما و شما بر موضوع مناظره داشته باشیم و ده دقیقه شما و ده دقیقه من صحبت کنم حالا شاید بینندگان عزیز توقع دارند که حضرتعالی خودتان را معرفی ید و قبل از این که شما معرفی کنید من از شما خیلی تشکر می کنم که شما حاضر شدید با ما مناظره ید و این ان شاء الله فرصتی خواهد بود که تمام دوستان در بین قضیه را ادله اش را بررسی ند و خودشان داوری ند و بسیار تشکر می کنم که شما به ما این فرصت را دادید که با شما صحبت . حالا شما اول در معرفی خودتان صحبت ید بعدش هم ان شاء الله اگر فرمایشی قبل از مقدماتی داشته باشید صحبت کنید و بعد برنامه را شروع می کنیم. بفرمایید. بهرامی : یک طلبه ای هستم که وظیفه خودم دیدم که بحثی با حضرتعالی داشته باشیم.

الله یاری: بله ایشان از طلاب حوزه علمیه قم هستند از علماء و ون معمم هستند در حوزه علمیه قم و گفتند که قبلا گفتید که بیست سال مشغول تحصیل هستید درست است.

بهرامی : ببینید بنده از علماء نیستم طلاب ساده هستم بیست سال هم هست که مشغول درس هستم تا پایان کفایه هم خوانده ام. الله یاری: خوب شما بیست سال که آدم درس خوانده باید در هر ی شما ده سال درس بخوانید بگویید آن جا پروفسور می شوید بیست سال که خوانده اید ما شاء الله خوب زیاد است بیست سال. بهرامی : استعداد بنده کم بوده معمولا طلاب با استعداد ده سال را در شش سال می خوانند من ده سال را در بیست سال خوانده ام.

الله یاری: نه شما ما شا الله استعداد شما خیلی قوی است حالا خودتان را تواضع نکنید. خوب برادر بزرگوار من الان برنامه من و شما شد موضوع ؛ موضوعاتی که ربط به مسأله ندارد مگر این که خود شما مناسب ببینید که دلیلتان اقتضاء د دیگر ما مطرح نمی کنیم شما هم مطرح نمی کنید و ده دقیقه شما صحبت می کنید ده دقیقه من؛ و همان طوری که دیروز خود شما هم گفتید که منظور شما از ولایت مطلقه فقیه یعنی این که اختیارات فقیه هیچ گونه حد و مرزی ندارد و به هر امری که اداره مسلمین تعلق بگیرد در حیطه اختیارات فقیه و تحت ولایت او هست. حالا اگر شما اگر می خواهید شروع کنید الان شروع کنید والا من حاضر هستم خلاصه.

بهرامی : ببینید گفتم حد و مرز ندارد منظور شما این است که انسان همه انسان ها را شامل می شود همه زمان ها را شامل می شود تا وقت حضور آقا زمان (عج) . البته این که گفتم محدودیت ندارد محدودیتش به فقه اهل بیت برمی گردد فقیه چیزی نمی گوید مگر این که از فقه اهل بیت است . آن چه می گوید بر خودش هم ولایت دارد یعنی فقه بر خودش هم ولایت دارد این طوری نیست که آن چیزی که می گوید از جانب خودش باشد و بر خودش حجیت نداشته باشد آن چیزی که می گوید از فقه است منتهی ممکن است عوام مسأله را درک نکنند یعنی اون مسائل پیچیده ای که در مسائل نظام و جامعه پیش می آید درک نکند که بالا ه این از کجای فقه است ولی فرض ما این است که فقیه آن چیزی که می گوید از فقه است و اگر یک کلام بگوید که منسوب به فقه نباشد اون جا عد را از دست می دهد دیگر ولایت ندارد . فقیه لحظه ای که گناه کند اگر گناه د دیگر ولایت ندارد ولایتش لحظه ای است ولایتش فقط برای س رستی هست.

الله یاری: یعنی منظور من از این که حد و مرز ندارد یعنی تمام شئون تمام مسلمین دنیا را؟ بهرامی : شما می خواهید جهاد ابت را مطرح کنید دیگر درست است؟ الله یاری: اطلاق را می خواهم که شما اقرار ید که منظورتان ولایت مطلقه هست و ولایت مطلقه را هم تعریف ید منظور من این است.

بهرامی : بنده گفتم آن چیزی که برای نظام جامعه صلاح است اه جامعه شیعی را تأمین می کند برای فقیه جامع الشرایط که مجمع علیه هستش ثابت می شود.

 الله یاری: اگر آماده هستید شما شروع کنید ده دقیقه اول خودتان را.

بهرامی : فقط من تایم را چه طور متوجه بشوم. من اگر حرفی زدم الان مناظره هست در غیر مناظره حالا ما با همه رفیق هستیم با همه هم .. ولی در مناظره وقتی که پیش می آید من چیزی که لازم بدانم می گویم توهین نشود من برای حرفی که می زنم یک استدلالی برای خودم دارم هر چه بگویم استدلال دارم.

الله یاری: روی چشمان ما شما در آن وقت خودتان بله تمام مطالب را که در نظرتان می آید صحبت کنید ما هم مداخله نمی کنیم و قطع هم نمی کنیم شما حرفتان را بزنید و بینندگان عزیز هم این جا گوش می کنند هر وقت شما آماده بودید تایم این جا یکی از همکاران می گیرند.

 بهرامی : منظورم این است که شما مسأله ای را حمل بر بی ادبی نکنید. الله یاری: نه دیگر شما اگر خیلی بی ادبی بود اون بی ادبی است بی ادبی نکنید دیگر شما؛ اما اگر کلام صریح چیزی مطلبی دارید من خادم شما هستم اشکالی ندارد. بهرامی : شما با استدلال مسائل مختلف را به علماء و بزرگان نسبت دادید ، شما استدلال داشتید من هم استدلال دارم برای کار خودم.

 الله یاری: شما هر دلیلی را ببین برادر عزیز از خارج نشویم با هر طریقی که می خواهی ثابت ی با استخاره با رمل و اسطرلاب هر طریقی که دارید خلاصه ده دقیقه برای شماست شما ثابت کنید را.

بهرامی : قانون ما در این جا یک قانون است این است که فقط در وقت خودتان حرف بزنید الله یاری: من گفتم قبول دارم چشم. درست است؟ خلاصه یکی از رفقا وقت را می گیرد معصوم نیست حالا اگر چند ثانیه اشتباه شد عمدی نیست. بفرمایید شروع کنید.

چرا الله یاری شلوار خود را در ماه محرم درآورد ؟

بسم الله القاصم الجبارین چرااللهیاری شلوارخودرادرماه محرم درآورد؟چرااللهیاری شلوارخودرادرماه محرم درآورد؟ چرا الله یاری شلوار خود را در ماه محرم درآورد ؟ خوب این کار خیلی زشت و زننده است و هر بدی این کار را میفهمد ؟ مگر اینکه امر مهم تری باشد که شخص مجبور شده باشد جلوی چشم همه این کار را انجام داده باشد ولی آن امر مهم چه بوده که حضرت آیه الله این کار را انجام داده است ؟ در تاریخ آمده است که وقتی در جنگ صفین المومنین علی علیه السلام با عمرو عاص ل روبرو شد عمرو عاص که سخت ترسیده بود برای اینکه از شمشیر حیدری آقا فرار کند شلوار خود را در آورد درست است از مرگ نجات پیدا کرد ولی عیب خود را به همگان نشان داد . یکی از ادله ما در بحث اصل ظلم ستیزی و زیر سلطه ظالم نرفتن بود ، لذا الله یاری که در مناظره که اصلا این مطلب را نفهمیده بود بعد از مناظره ظاهرا کمی به هوش آمده لذا به فکر چاره افتاد تا از این فضاحت نجات پیدا کند لذا برای نجات خود تنها راهی که یافته است این بود که حسین علیه السلام را ذلیل معرفی کند ( نعوذ بالله ) رعیت یزید بخواند و ادعا کند که حسین علیه السلام اصلا نمیخواست بجنگد و حتی در عاشورا بارها از دشمن درخواست کرد که جنگ را تمام کند

ولی دشمن قبول ننمود یعنی الله یاری برای نجات خود در بحث زشتی خود را نشان داد همانند عمرو عاص که شلوار خود را در آورد در حالی الشیاطین نفهمید که هم زشتی خود را نشان داد و نجات هم پیدا نکرد بند شلوار به پایش گیر کرد و در همان میدان جنگ زمین خورد

بدانید گناه الله یاری از یزیدیان بیشتر است چرا که آنان جسم حسین را را لگد کوب نمودند و لسانجلس نشین هدف و حقیقت عاشورا را نشان گرفته است لذا جرم او از شمر و یزید بدتر است لذا دوستان منتظر این باشند که باز هم الله یاری از این بی تربیتی ها د و جلوی چشم همه آن هم در محرم ابا عبد الله شلوار …. دوستان هر که مبارزه با حسین علیه السلام را شروع نمود منتظر نابود شدن او باشید . آیا حسین علیه السلام نعوذ بالله به این آیات ایمان ندارد ؟

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یَرْ‌تَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّـهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِ‌ینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّـهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَهَ لَائِمٍ ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّـهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿المائده: ۵۴﴾ فَلَا تُطِعِ الْکَافِرِ‌ینَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادًا کَبِیرً‌ا ﴿الفرقان: ۵٢﴾ یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ‌ وَالْمُنَافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ‌ ﴿ حریم: ٩﴾

اما معرفی حسین علیه السلام در تاریخ و روایات و علت قیام حسینی : زیارت اربعین حضرت حسین(ع) منقول از صادق(ع) آمده است: «وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله، و حیره الضلاله» او جان خود را در راه تو داد تا بندگانت را از جه و سرگردانی در گمراهی برهاند. فریاد می‌زند که:

 قال الحسین علیه السّلام: فی مسیره إلى کربلا: إن هذه الدنیا قد تغیرت و تنکرت، و أدبر معروفها، فلم یبق منها إلا صبابه کصابه الإناء، و خسیس عیش کالمرعى الوبیل، ألا ترون أن الحق لا یعمل به، و أن الباطل لا ینتهى عنه، لیرغب المؤمن فی لقاء اللّه محقا، فإنی لا أرى الموت إلّا الحیاه، و لا الحیاه مع الظالمین إلا برما. إن الناس عبید الدنیا و الدین لعق على ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الدیّانون.

حسین علیه السّلام به موقع رفتن به کربلا فرمود: این دنیا دگر گونه و زشت شده است، خوبى آن پشت کرده، و از آن باقى نمانده مگر مانند چراگاه بد، آیا توجه ندارید که به حق عمل نمى‏شود؟ و از باطل خوددارى نمى‏گردد؟ باید مؤمن براى احقاق حق، به لقاى خداى تعالى راغب شود به درستى که من مرگ را جز زندگى نمى‏بینم و زندگى با ستمگران را غیر از دلتنگى نمى‏دانم، مردم بنده دنیا هستند، و دین فقط بر زبان آنان است، تا زندگى ایشان پر از ناز و نعمت است آن را حفظ مى‏کنند، و وقتى با گرفتارى [توأم شود و بدین وسیله‏] آزموده شوند دینداران اندک خواهند شد.

درر الأخبار با ترجمه، متن‏عربى، ص: ۵۴۴ و در نامه‌ای که برای شیعیان خود در بصره می‌نویسد، قیام خود را قیام حق محورانه و حق‌طلبانه اعلام می‌نماید. و در آغاز نامه چنین می‌فرماید: و فی‏ الأخبار الطِوال‏: قد کان الحسین بن علیّ رضى الله عنه کتب کتاباً إلى شیعته من أهل البصره مع مولى له یسمّى سَلْمان نسخته:

«بسم اللَّه الرَّحمن الرَّحیم، مِنَ‏ الحُسینِ بنِ علیٍّ إلى مالِک بنِ مِسْمَعِ والأحْنَفِ بنِ قَیْسٍ، والمُنْذِربنِ الجارود ومسعودبن عَمْرو وقَیْس بن الهَیْثم، سلامٌ علیکُم، أمّا بَعدُ، فإنّی‏ أدعوکُم‏ إلى‏ إحیاءِ مَعالِمِ الحَقِّ وإماتَهِ البِدَعِ، فإن تُجیبوا تَهتَدُوا سُبُلَ الرَّشادِ، والسَّلام». همانا من شما را به زنده‌ آثار و نشانه‌های حق و نابود بدعتها فرا می‌خوانم. مکاتیب الأئمه علیهم السلام، ج‏۱، ص: ۳۹۶ – تحف العقول، النص، ص: ۲۴۶

چنانکه خود فرمود: خطب الحسین [علیه السّلام‏] أصحابه و أصحاب الحر: فحمد اللّه و أثنی علیه، ثم قال: أیها الناس؛ إنّ رسول اللّه صلّى اللّه علیه [و آله‏] و سلّم قال: «من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرم اللّه؛ ناکثا لعهد اللّه؛ مخالفا لسنّه رسول اللّه؛ یعمل فی عباد اللّه بالإثم و العدوان فلم یغیّر علیه بفعل و لا قول، کان حقّا على اللّه أن یدخله مدخله» ألا و إنّ هؤلاء قد موا طاعه ال ، و ترکوا طاعه الرحمن، و اظهروا الفساد، و عطّلوا الحدود، و استأثروا بالفی‏ء، و أحلّوا حرام اللّه، و حرّموا حلال اللّه، و أنا أحقّ من غیّر. قد أتتنی کتبکم و قدمت علیّ رسلکم ببیعتکم أنکم لا تسلمونی و لا تخذلونی، فان تممتم على بیعتکم تصیبوا رشدکم، فأنا الحسین بن علیّ، و ابن فاطمه بنت رسول اللّه صلّى اللّه علیه [و آله‏] و سلّم، نفسی مع أنفسکم، و أهلی مع أهلیکم، فلکم فیّ اسوه، و إن لم تفعلوا و نقضتم عهدکم، و خلعتم بیعتی من أعناقکم فلعمری ما هی لکم بنکر، لقد فعلتموها بأبی و أخی و ابن عمّی مسلم! و المغرور من اغترّ بکم؛ فحظّکم أخطأتم، و نصیبکم ضیّعتم «و من نکث فانّما ینکث على نفسه»و سیغنی اللّه عنکم، و السلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته وقعه الطف، ص: ۱۷۲

مردم! آگاه باشید که اینان ] امویان[ پیروی از را بر خود واجب نموده و اطاعت خدا را ترک کرده‌اند و فساد را ترویج نموده و حدود الهی را تعطیل کرده‌اند، و اموال عمومی را به خود اختصاص داده‌اند و حرام خدا را حلال نموده و حلال را حرام ساخته‌اند، و من شایسته‌ترین ی هستم که این وضع را تغییر دهم.

 «الا و انّ الدّعى بن الدّعى قد رکزنى بین اثنتین بین السّله و الذّله هیهات‏ من‏ الذّله‏ یأبى اللَّه ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمیّه و نفوس ّه من ان نؤثر طاعه اللّئام على مصارع الکرام …» هان اى روزگاران! اى ترقى‏خواهان عصرها و نسل‏ها! بدانید که این فرومایه و فرزند فرومایه، اینک مرا میان دو راه و دو انتخاب قرار داده است: بر سر دو راهى ذلّت پذیرى و تسلیم خفّت‏بار در برابر فرومایگان و بیدادگران حاکم، و مرگ پرافتخار و با عزّت و سرفرازى. و چقدر دور است از ما که ذلّت و خوارى را برگزینیم. در سوگ آزادى ( ترجمه مثیر الأحزان )، ص: ۴۳

ای کاش به اندازه گ که یک هندو ( پرست علی قول مشهور )بود حسین را میشناخت ای کاش به اندازه یک ی و یا کافر و یا ….. مهاتما گ : من زندگی حسین آن شهید بزرگ را به دقت خوانده ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده ام. بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از سرمشق حسین پیروی کند. محمدعلی جناح (قائد اعظم پا تان): هیچ نمونه ای از شجاعت، بهتر از آنکه حسین از لحاظ فداکاری و تهوّر نشان داد در عالَم پیدا نمیشود.

به عقیده ی من تمام مسلمین باید از سرمشق این شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربانی کرد، پیروی نمایند. چار دیکنز (نویسنده معروف انگلیسی): اگر منظور حسین جنگ در راه خواسته های دنیایی بود، من نمیفهمم چرا خواهران و ن و اطفالش به همراه او بودند؟! پس عقل چنین حکم می نماید که او فقط به خاطر ، فداکاری خویش را انجام داد. توماس کارلایل (فیلسوف و مورخ انگلیسی): بهترین درسی که از تراژدی کربلا میگیریم، این است که حسین و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود روشن د که برتریِ عددی در جایی که حق با باطل روبرو میشود اهمیت ندارد و پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت، باعث شگفتی من است!

لیاقت علیخان (نخستین نخست پا تان): این روز محرم، برای مسلمانان سراسر جهان، معنایی بزرگ دارد. در این روز، یکی از حزن آورترین و تراژدیکترین وقایع اتفاق افتاد. شهادت حسین در عین حزن، نشانه ی فتح نهایی روح واقعی ی بود، زیرا تسلیم کامل به اراده ی الهی به شمار میرفت. این درس به ما میآموزد که مشکلات و خطرها هر چه باشد نباید از راه حقیقت و عد منحرف شویم.

ادوارد براون (مستشرق معروف انگلیسی): آیا قلبی پیدا میشود که وقتی درباره ی کربلا سخن میشنود، آغشته با حزن و درد نگردد؟! حتی غیر مسلمانان نیز نمیتوانند پاکی روحی را که این جنگ ی در تحت لوای آن انجام گرفت، انکار کنند. واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور یى): برای حسین ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن اراده ی یزید نجات بخشد، لیکن مسئولیّت پیشوا و نهضت بخش اجازه نمیداد که او یزید را به عنوان خلافت بشناسد. او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن از چنگال بنی امیه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان، روح حسین فناناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه ی شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین! موریس دوکبری: در مجالس عزاداری حسین گفته میشود، که حسین برای حفظ شرف و مردم و بزرگی مقام و مرتبه ی ، از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه ی او را سرمشق قرار داده، از زیردستی استعمارگران خلاصی ی م و مرگ با عزّت را بر زندگی با ذلّت ترجیح دهیم.

جرج جرداق (دانشمند و ادیب ی): وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل حسین و مأمور به خونریزی میکرد، آنها میگفتند: «چه مبلغی میدهی؟» اما یاران حسین به او گفتند: «ما با تو هستیم؛ اگر هفتاد بار کشته شویم، باز میخواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم.» عباس محمود عقاد (نویسنده و ادیب مصری): حسین یکی از بی نظیرترین های تاریخی است که تاکنون در زمینه ی دعوتهای دینی یا نهضتهای پدیدار گشته است…

  ت اموی پس از این ، به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نکرد و از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و سال نگذشت. علامه طنطاوی (دانشمند و فیلسوف مصری: (داستان حسینی) عشق آزادگان را به فداکاری در راه خدا بر میانگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمار میآورد، چندان که برای شتاب به قربانگاه، بر یکدیگر پیشی جویند. ماربین آلمانی (خاورشناس): حسین با قربانی عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خود، به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام و یان را در تاریخ ثبت و در عالَم بلند آوازه ساخت.

این سرباز رشید عالَم ، به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هر چند ظاهرا عظیم و استوار باشد، در برابر حق و حقیقت چون پر کاهی بر باد خواهد رفت. نامه اول بعد از مناظره اول فارسی آقای االله یاری سلام علیکم. با تشکر از شما بزرگوار که در مناظره شرکت کردید آقای الله یاری بنده به عقیده خودم هیچ توهینی به ی ن ولی اگر شما تصوری دارید بنده پوزش میطلبم البته از هیچ کلام شما این مطلب را برداشت نکرده ام فقط گفتم شاید در تصور شما این باشد همانگونه که میدانید بحث به سادگی نه قابل اثبات است و نه قابل رد لذا : من قبلا باید این مطلب را مطرح می ولی در ذهن بنده نبود. آقای الله یاری به عقیده بنده، بنده در مناظره آنچه وظیفه داشتم بیان نمودم اما سوال بنده این است

که آیا مناظره را ادامه میدهید یا نه ؟ اگر موافق هستید بنده به برنامه زنگ بزنم . ممنون از شما یا علی جواب نامه : سلام علیکم و رحمة الله، مناظره تمام شد و نتیجه هم اش واضح است. ادامه امری که تمام شده و بنتیجه رسیده معنا ندارد.

نامه دوم بعد از مناظره اول فارسی این نامه دوبار ارسال شد

 سلام برادر خسته نباشید : آیا صادق علیه با این العوجاء یکبار مناظره کرد ؟ آیا صادق علیه السلام با ابو حنیفه یکبار مناظره کرد ؟ بنده ابن العوجاء و ابوحنیفه ... انصاف چه اتقضا میکند ؟ یا علی مدد ماس دعا جواب نامه داده نشد در خواست مناظره در شبکه الله یاری و جواب حضرت علامه نامه اول بعد از درخواست مناظره در شبکه عربی حضرت آیه الله العظمی علامه الله یاری سلام علیکم بنده کما کان منتظر جواب شما هستم در صورتی که مشغولیت های خطیر به شما اجازه داد جواب این حقیر را مرقوم بفرمایید ، حضرت بنده منتظر جواب شما در مناظره ای دوباره هستم تا خداوند متعال من از را از کفر و نفاق و ضل نجات داده و از صفوف مشرکین و منافقین و کفار به دامن باز گرداند ،

اگر کفر و ضل من بر شما روشن است بنده هنوز در ظلمات تاریک کفر و ضلال و نفاق به دام افتاه ام ، امید است شما که ادامه دهنده سیره ائمه ع برحق که رحمت خداوند بر آنان باد هستید به ما دور افتادگان از حقیقت و معارف اهل بیت را که ادامه دهند راه ابن العوجاها و ابوحنیفه ها هستیم نظر مرحمت بیشتری بفرمایید ،

 اگر شما بنده را هدایت نفرمایید چه عذری در روز قیامت در پیشگاه ارباب و مولای خود دارید ، و البته بنده در آن زمان عذر دارم و عرضه میدارم مولای ما علامه زمان حجت یگانه ادوار شیعه حضرت آیه الله العظمی علامه الله یاری این مومن خلص و یگانه به ما دست رد زده و ما را هدایت نفرمود والسلام علی من حقه السلام السمتور فی ظلمات الکفر البین بهرامی جواب حضرت آیه الله الله یاری یا الله سلام علیکم بابا خیلی متواضع شدید شما! برنامه زنده تماس بگیرید تماس تلفنی قرار داده میشود جواب به نامه حضرت آیه الله العظمی علامه الله یاری سلام علیکم حضرت آیه الله العظمی علامه الله یاری وفقکم الله تعالی فی دارین ممنون از اینکه جواب ایمیل بنده را دادید و برای هدایت تلاش میکنید

 بنده منتظر قرار مناظره هستم ساعت و تاریخ را مشخص بفرمایید ولی از نظر اینکه همراه خود بیاورم اولا : اینکه بنده ی ندارم و خود را یگانه دوران میدانم ثانیا : در فرض داشتن اگر بیاید در محضر تکلم نمودن عین حماقت است که بیاید و بنده حرف بزنم ثالثا: اینکه یکبار مناظره کافی است سیره انبیاء و اهل بیت عصمت و طهارت صلوات الله و سلامه علیهم این نبوده که با یکبار مناظره همه چیز پایان بیابد آیا در ماجرای مباهله یکبار مناظره شد و در ماجرای ابوحنیفه و ابن العوجا و مناظرات رضا علیه السلام و در سیره علماء ما هم این نبوده است رابعا : اینکه تمام بینندگان حقانیت شما را فهمیده اند و بطلان بنده را فهمیده اند ،

 آیا تمامی بینندگان با شما تماس گرفتند و نظر خودشان را بیان داشتند شاید هنوز تمامی بینندگان هدایت به طریق شما نشده اند . ماس دعا یا علی بسم الله القاصم الجبارین بَرَ‌اءَةٌ مِّنَ اللَّـهِ وَرَ‌سُولِهِ إِلَى الَّذِینَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِ‌کِینَ چرا الله یاری از مناظره مانند بز کوهی فرار میکند ؟ چرا بر مناظره دوباره اصرار داریم ؟ آیا در مناظره ش ت خورده ایم ؟ آیا مطلب اثبات نشده است ؟ طبق عقیده بنده در مناظره اول نه تنها به اثبات رسیده است بلکه مباحث بسیار دیگری مطرح شده است که دارای اهمیت بسیار بالا میباشد از جمله :

 ۱٫ بی سوادی الله یاری بر همگان اثبات شد . ۲٫ بی اطلاعی او از عقاید شیعه . ۳٫ جریان الله یاری چیست و به کجا می انجامد و چه میکند ؟ ۴٫ دستهای الله یاری چه انی هستند ؟ ۵٫ توطئه های خطرناکی که برای شیعه کشیده اند . ۶٫ گفتمان جدید که لازمه ظهور است . ۷٫ اینکه رسانه الله یاری مسجد ضراری است که هر چه میگوید باطل است و یا اراده باطل دارد حتی اگر اثبات حقانیت اهل بیت علیهم السلام نماید مگر ائمه… گانه در اثبات نبوت حضرت ختمی مرتبت تلاش نمینمایند . ۸٫ معلوم شدن خطر الله یاری برای تمامی علما چه نجف و قم و اصفهان و مشهد و حوزه های علمیه ایدهم الله تعالی . لذا ما در مناظره اول خود پیام خود را به دنیا رس م و بجای صد در صد هزار درصد موفقیت ب نمودیم از نمره بیست صد گرفتیم .

اگر چه فهم این مطلب محتاج زمان است ،اما باید بدانیم کشتن ابا عبد الله الحسین علیه السلام حماقت بود و گرداندن سر مقدس او حماقت بیشتر ، و دشمن احمق ابا عبد الله علیه السلام این را در نهایت فهمید ، مناظره با بنده برای الله یاری حماقت بود و پخش مجدد آن حماقت بیشتر و پخش گسترده آن در فضاهای مختلف حماقت دو چندان اما چه باید کرد خداوند قادر دین خود را دائما با افراد فاسق یاری مینمایند بنده ی را نداشتم که به این قدرت و زیبایی سخن حق را نشر نماید لذا مثل او و تیم او مثل فتوحات … بود من حتی به اندازه اینکه پول تلفن قطع شده خود را بدهم تا تلفن وصل شود هزینه نداشتم هیچ رفیقی با من نبود تا مرا یاری کند چه در حین و بعد از مناظره اما او جلوه کرد یا رفیق من لا رفیق له البته ادامه مناظره حماقت بیشتری بود که ظاهرا فهمیده اند که جریان چه بوده و یکباره همانند یزید قرآن خوان شده اند

 من در تعجبم چگونه میتوانند اسم سقای تشنه لب را بیاورد در حالی که آن بی مثل و مانند را ظالم نامیدند . ( اعوذ بالله من الجهل و الظلمات ) اما باید بدانیم که اگر چه ما با او مناظره نمودیم و مطلب را هم اثبات نمودیم ولی در اصل مناظره نبود محاکمه بود ، برداشتن برای آشکار شدن نفاق و ضل او بود و اگر در مناظره بعد شرکت نماید دیگر مراعات حال او را نمینماییم چرا که او سد راه مسیر حق قرار گرفته و محکم به زمین چسبیده است .

او انسانی است که خود را به خواب زده و ما خواستم با لگدی او را بیدار کنیم اما او مقاومت نمود لذا قوت بیشتری لازم است . بنده به صراحت اعلام مینمایم در مناظره آینده اگر او حاضر به مناظره گردد او را مفتضح خاص و عام مینمایم که هم اکنون مفتضح خاص گردیده است به لطف خدا ان شاء الله ، مدارک بسیاری برای رسوایی او داریم که تنها در جایی مطرح مینماییم که او در مقابل ما قرار گیرد و فرصت صحبت داشته باشیم از کمترین مطالب این است که او از رده های بالای هم جنس باز اطلاعات امنیت بزرگ بوده و…. بماند بقیه اش . خداوند متعال چشم دشمنان حق و حقیقت را کور نموده و آنان را از حمقاء ( احمق ها ) قرار داده است .

 از حماقت او همینمقدار بس که نامه بنده را که او را آیه الله العظمی که بر طریق ائمه ع بر حق که رحمت خدا در قیامت بر آنان باد را در برنامه زنده قرائت نمود و در جواب نوشت بابا خیلی متواضع شدی در برنامه زنده تماس بگیر ، بینندگان منظور بنده را فهمیدند و لکن خود او پی نبرد عجب دورانی که فهم مستمعین از گوینده بیشتر باشد : نفهمید منظور بنده از: ۱٫ آیه الله العظمی ( آیه الله العظمی در کفر و ضل و نفاق بودبزرگترین نشانه و مخلوق خدا در گمراهی و تاریکی ) ۲٫ ائمه ع بر حق که رحمت خدا در قیامت بر آنان باد ( ائمه منظور همان روساء بزرگ که نوکری آنان را میکند ، ع به معنای برگشت از حق ، بر حق یعنی بر علیه حق دشمن حق و حقیقت ، رحمت خدا در قیامت بر آنان باد یعنی رسول خدا که رحمت حق است در قیامت بر علیه آنان است و دشمن اوست ) لذا ما هم اکنون مشغول تبیین مناظره خود هستیم و به مرور زمان امر روشن میگردد تا صبح قریب تحقق یابد ا لیس الصبح بقریب . اما چرا ایشان مناظره نمینماید :

۱ فرار به مانند بز کوهی ، مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم میترسد البته اگر در عمر خود یک کار عقلائی انجام داده باشد همین کار است فرار از مناظره چرا که در این مرتبه مفتضح عالم میگردد به نحوی که داستان او او را بچه ها نقل کنند و به او بخندند . ۲ میگوید یکبار مناظره کافی است : جواب سیره انبیاء و ائمه علیهم السلام و علماء هم یکبار مناظره نبوده است آیا صادق با ابن العوجاء یکبار مناظره کرد انصاف چیست ؟ ۳ میگوید امر بر تمامی بینندگان روشن گشته است : دروغی بیش نیست در بین بینندگان بودند انی که موافق بنده باشند و صدای آنان قطع گردید .

۴ میگوید کلام شما همه را به خنده در آورد : در حالیکه آن مناظره طرفداران او را به گریه در آورد که در همین نوشته می آید اما خدمت آن بیننده که با گریه گفت تو از ما چه میخواهی دست بردار از ما و شبکه و … باید عرض نمایم عزیز دل ما : ما هنوز مادران چشم انتظاری داریم که منتظر آمدن فرزند و یا جسد فرزندشان هستند ما هنوز عزیزانی داریم که بیست بلکه سی سال است بر روی ویلچر زندگی میکنند ما هنوز دخترانی داریم که بعد از گذشت ۳۰ سال منتظر آمدن پدرشان هستند ما هنوزعزیزانی داریم که هر روز بر اثر جراحات شیمیایی خون بالا میاورند با هر نفس میمیرند و زنده میشوند ما هنوز نمیدانیم متوسلیان زنده است یا شهید شده است ما علمایی مانند مفتح و دستغیب و ..

 دادیم ما خون دادیم جان دادیم ، قطعه قطعه شدیم ، با گوشت روبروی تانک چهل تنی ایستادیم . ما هنوز عزیزانی داریم که آهن ربا به بدن آنان میچسبد و به علت اینکه ترکشها در جاهای حساس بدن آنها است هیچ نوع عمل جراحی را نمیتوان انجام داد چرا دفاع نکنم از قومی که صفات یاران حسین علیه السلام را به ارث برده اند ؟ چرا دفاع نکنم از غواصان شهیدی که با خود قرار گذاشتند اگر در آب تیر خوردند آب نخورند تا تشنه شهید شوند مانند سقای بی دست که مشک بر دندان گرفت اما جرعه ای آب نخورد و لب او تر نگردید چرا دفاع نکنم از ی سیزده ساله ای که اقتدا به قاسم ابن الحسن نمودند …

آیا مثل الله یاری زیر حمایت برای حسین گریه کنم یا زیر بیرق نوکر زمان به جنگ دشمن حسین علیه السلام قیام نمایم و در صف مقدم حمایت از اهل بیت بایستم . راستی اگر شیعه بودن این است به تمام شیعیان بشارت برای شما بهترین حسینیه ها را میسازد و به شما میدهد و حتی قیمه روز عاشورای شما را میپزد و برای شما همانند آیه الله العظمی الله یاری محافظ هم قرار میدهد . آیا پستی و رذ و حماقت تا این حد که : حاکمیت مثل بوش و شارون و ملک عبد الله و را بر حکومت فقیه عادل جامع شرایط نوکر زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ترجیه داده اید . با ت چه ی به اینجا رسیده اید ؟ با ت حسینی که تکه تکه شد و فرمود هیهات من الذله یا با ت شریح قاضی ؟

آیا جمع نمودن قوا برای یاری زمان عین کفر و در جبهه بزرگ قرار گرفتن عین ایمان است ؟ چرا نفهمیدید بنده که اصرار داشتم او به من زنگ بزند تا همین اندازه راضی نبودم به اقتصاد کمک شود که کمک به اقتصاد شریک بودن در جنایاتی است که در عالم به وقوع میپیوندد همانند حمله به عراق و پا تان و و … مدارک بسیاری وجود دارد که الله یاری با منابع کلان رسانه ی خود را اداره میکند اما فرض محال کنیم که مستقل است آیا او به مالیات میدهد یا خیر ؟ اگر مالیات میدهد مالیات او در چرخه اقتصاد قرار میگیرد و او شریک است در تولید های و که جوانان ما را به فساد میکشد ، او شریک است در کشتن مردم بی دفاع غزه و کرانه باختری ، او شریک است در حمله نظامیان به عراق و افغانستان ، او شریک است در دست درازی سربازان کثیف به شیعه در عراق ، او شریک است در کمک به رسانه های فساد و اء و او شریک است در هر جرم و جنایتی .

آیا نمیفهمید که اگر حاکم ایران سقوط کند با شما آن کاری را میکند که هم اکنون با مردم عراق و میکند ؟ ( که البته ان شاء الله ما امید داریم امر را به برسانیم ) نظام سلطه از ما زخم خورده و تا همه ما را در چرخ گوشت د نکند راضی نمیگردد ما ابهت پوشالی را به س یه گرفته ایم ، آیا نمیفهمید که رسانه الله یاری رسانه ای در جهت اه برای تسلط یا یا وه ت بر تمامی اراضی مسلمانان است ؟ آیا راضی هستید حرم رضا علیه السلام مانند قبور مطهر ائمه بقیع شود ؟ آیا میخواهید مزدوری مانند رضا شاه همان هتک حرمت کشف حجاب را در ایران تکرار کند ؟ آیا دلتان برای شهر نو تنگ شده است ؟ اگر فقیه عادل در راس نباشد که باشد ؟

 امثال الله یاری که دو دستی جامعه شیعه را تقدیم ارباب خود مینماید : کدام دایه دلسوز تر از مادر را پیدا نموده اید ؟ کدام شخص را دلسوز تر برای شیعه از فقیه عادل جامع شرایط پیدا نموده اید ؟ آیا میل پیدا کرده اید مساجد تبدیل به کلسیا شود ؟ آیا میخواهید همانند کشور آذربایجان در هر کوچه خانه باشد ؟ آیا میخواهید کشور مانند عربستان شود و علماء شما را مانند شیخ نمر به زندان بیندازند و به قتل برسانند ؟ آیا میخواهید مانند افغانستان باشیم و نیروهای یی با دختران شما آن کنند که میکنند ؟ آیا میخواهید ای شما مانند و عراق شود و مانند کوبانی و آمرلی آنگونه عزادار شوید ؟ آیا میخواهید نتان بتوانند در کنار دریاها مانند جزایر آزاد فرانسه ظاهر شوند ؟ آیا نمیخواهید در برابر ی که به شما تعرض کرده از خود دفاع کنید ؟ و یا اینکه شما هم میخواهید قانون جنگل حکمفرما شود تا آنچه که زیر شکم شما دستور میدهد انجام دهید ؟ آیا از این حداقلی خسته شده اید ؟ آیا میخواهید حاکم ی با قانون ی حکمرانی کند ؟ آیا میخواهید یک وه با قانون وه ت حکمرانی کند ؟

آیا میخواهید ها و بازها با قانون فساد و اء بر شما حکمران شوند ؟ و البته چرا نخواهید چون خود شما میل به اء و فساد دارید . ی که زندگی در جامعه ای که مهد فساد و اء و قانونهای ی را ترجیه داده است آیا یار زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است . آقای الله یاری شما که میگویید ما در عصر غیبت حق اجرای احکام را نداریم اگر دو نفر به خانه شما هجوم بیاورند و با شما و شما آن ند که خود بهتر میدانید ، شما چه میکنید ؟ به دادگاههای رجوع میکنید که در حد شرک بالله است . خود شما حکم میکنید خوب بعد چه : شما که میگویید در عصر غیبت حق اجرای حدود نمیباشد ، آیا تفکر شما نمیخواهد تمامی شیعیان را نماید چرا شما همین را میخواهید میخواهید ن شیعه و مسلمانان را دشمنان به بازار برده فروشها ببرند در اصل فتوای جهاد نکاح و به بردگی رفتن شیعه با فتوای شما تقویت شده است شما هم فردای قیامت در فتوای جهاد نکاح و جهاد لواط شریک خواهید بود . اگر شما که در خیابانهای راه میروید چند تن از اراذل و اوباش بیایند و تمامی لباسهای شما و خانواده شما را از تن در آورند و مادر زاد شما را در خیابان رها کنند چه میکنید ؟

 آیا به دادگاه طاغوت مراجعه میکنید ؟ که حرام است . آیا در به فقیه عادل مراجعه میکنید خوب حکم او معلوم بعد چه میکنید آیا اجرای حدود میکنید ؟ شما که میگویید اجرای حدود در دوران غیبت حرام است و جزو مناصب خاص است چه انجام میدهید اصلا اگر حکومت نداشته باشید چه میکنید برای احقاق حق خود به کجا مراجعه مکنید و تنها باید صبر نموده و هر روز همانگونه که کفار میخواهند ظاهر شوید . اگر ی ی یکی از نزدیکان شما را کشت چه میکنید ؟ قصاص میکنید ، قصاص که از مناصب خاص است و شما اجازه اجرای حدود را ندارید به کجا رجوع میکنید چه میکنید ؟ شما راضی نیستید برای شیعیان مگر به آنچه ی به نام عرعور برای شیعه راضی بود . اگر پسر ی ی همسایه شما با دختر یا مادر یا همسر شما آن د که در شام عراق اتفاق میفتد و دختر شما به شما شکایت کند چه میکنید ؟ حتما جواب میدهید دخترم در این مصیبت صبر کن و هر روز صبر کن تا آقا بیاید و آنگاه انتقام ما را بگیرد .

اگر داماد شما در کشور ی شود چه میکنید ؟ در سریعا باید دختر از داماد جدا شود ، حال اگر داماد شما گردن کلفت باشد و اجازه جدا شدن ندهد چه میکنید ؟ چرا در برابر خانه ها و مشروب فروشی ها و خانه ها و فساد هالیوود و سیاستهای جنگ طلبانه و قانون وتو و قانون هم جنس گرایی ، قرآن سوزی تونی جونز و حمایت از سلمان رشدی و دخ در امور افغانستان و دخ آل سعود در امور یمن و کشتار مردم مظلوم بحرین



امروز از ساعت پنج صبح که برخاستم تا این لحظه، منتظر بودم که از ستاد با من تماس بگیرند که بجای جنتی اقامه خطبه کنم و به صورت ددمنشانه بگویم که اینترنت است اما متاسفانه به دلیل مشکلات فنی، برادران نتوانستند با بنده تماس بگیرند و خلاصه من ضرر زیرا روزهای ریشم را می تراشم و امروز به دلیل آنکه قرار بود جماعت شوم، با خودم گفتم که خوبیت ندارد با ریش شیش تیغه بروم آنجا چون سپس ابوبکر بغدادی برایم دست می گیرد و دیگه هیچی، فردا تصاویر 3d بنده در حالی که سر بریده ام را در دستان مبارکم گرفته ام در یوتیوب منتشر می شود و خلاصه اینجوری شد که کلاه سرم رفت و الان ته ریش دارم و اگر همین الان "مشتی عباد" یا همون علی ربیعی کار، مرا ببیند پیش خودش تصور می کند که من یکی از ان باسابقه و کارکشته اطلاعات هستم و یحتمل با توجه به مو و ریش سپیدم، حتی به من سلام هم می دهد و تقبل الله می گوید و الی آ !
خلاصه از صبح که ریشم را نزدم، نشستم پای کامپیوتر و هویجوری توی اینترنت ازین سایت به آن سایت رفتم و یک کشکول برگ سبز درویشی از همه چیز پیدا و خواندم و خواندم و خواندم تا الان که رفتم ایمیل و پیامهای خوانندگان وبلاگ د یتی ام را نگاه و دیدم ای بابااااااااا چقدر امروز چیزهای خوب خوب اتفاق افتاده و چه پیامها و ایمیلهای جالب انگی کی برایم ارسال شده و به همین دلیل گفتم بیایم درباره این پیامها و ایمیلها بنویسم
یکی از خوانندگان گرامی وبلاگ دو پیام برایم نوشته که بدین شرح می باشند:
28 شهریور1393 ساعت: 15:11
توسط: ذهن خونسرد
لینکو درست ببین...اون سیزدهمه فوریه است
ایشان این پیام را ذیل مطلب دیروزم با عنوان ◄سایت چس بیس؟ خیلی ریز می بینم شما و ایشان را مرقوم فرمودند و بنده نیز چنین پاسخ دادم:
پاسخ: با سلام و آرزوی سلامتی برای شما
عرض می شود که امروز صبح سایت چیس بیس تاریخ را درست کرد و به سیزدم فوریه تبدیل نمود و لطفا به تاریخ درج مطلب بنده توجه بفرمایید زیرا آن را دیروز و هنگامی که سایت چیس بیس آن را در بدو امر منتشر نمود، نوشتم
بنده یک کپی از آنچه سایت چیس بیس نوشته بود را در وبلاگم نشان دادم و نمی دانم آن را ملاحظه فرمودید یا خیر؟
ببخشید یعنی چه؟
موفق و شاد باشید
می توانید پیام ایشان و پاسخ بنده را در ◄اینجا ملاحظه بفرمایید
پیام دوم ایشان نیز بدین شرح است:
28 شهریور1393 ساعت: 15:24
توسط: همون قبلی
و تو که یه دستم شطرنج بازی نکری..چیه هی میکنی؟ افکارت مالیخولیاییه
ایشان این پیام را ذیل مطلب ◄آناند و آناند و آناند، و وای از دست آرونیان که نهایتا مجبور به قتلش می شوم مرقوم فرمودند و بنده نیز چنین پاسخ دادم:
پاسخ: با سلام و آروزی سلامتی مجدد برای وجود شریف شما
والله تا آنجا که از سن چهار پنج سالگی به یاد دارم، شطرنج بازی و بنابراین می توانم در این دنیا و آن دنیا، به شرافتم و م قسم بخورم که یک دست شطرنج بازی کرده ام
شاید اگر می فرمودی که یک میلیون دست شطرنج بازی نکرده ام آنگاه با شما همعقیده می گشتم
در مورد باد معده نیز بنا به همه شواهد علمی که در تمامی کتب پزشکی درج گشته و بویژه بنده از کودکی در کتب پزشکی مرجع که عموهایم مطالعه می نمودند و بنده نیز آنها را می خواندم (مثلا ت ت هریسون که کتاب مرجع پزشکی است) نوشته شده که دستگاه گوارشی همه انسانها هنگام هضم غذا و در پی یک سلسله واکنشهای پیچیده شیمیایی به ناچار مقادیر زیادی مولکولهای مختلف به صورت گاز تولید می کند که این گازها نیز به دو طریق از بدن همه انسانها دفع می شود: یکی از راه دهان و دیگری از طریق مجرای انتهایی روده بزرگ
بنابراین شما و همه دوستان مطمئن باشید که همه انسانها از خود گاز دفع می کنند و به همین دلیل آن عنوانی که شما برای بنده فرمودید کاملا علمی و صحیح می باشد و نشاندهنده هوش و دقت علمی بارز شما است
اما معمولا بنا به رسم ادب، و عرف اجتماعی، این عمل گوارشی را در جایی بازگو نمی کنند و بازگویی آن را عملی زشت و ناهنجار می دانند زیرا در آن صورت همه هشت میلیارد انسان روی زمین می توانند به یکدیگر با عنوانی که شما برای بنده نوشتید، خطاب نمایند
در مورد افکار مالیخولیایی نیز با توجه به کثرت تعاریفی که از واژه "مالیخولیایی" در علم پزشکی و نیز در زبان فارسی وجود دارد، لطفا به صورت مشخص توضیح فرمایید تا بنده قادر به پاسخگویی یا اصلاح خویش باشم
متاسفانه شما این واژه را به صورت کلی بیان فرمودید و بنده قادر به درک جزییات آن نیستم و تصور می کنم شما که انسانی هوشمند می باشید با بنده موافق باشید که برای حل یک مشکل باید به جزییات توجه نمود و کلی گویی راه به جایی نمی برد و ابهام باقی می ماند
موفق و شاد باشید انشالله
می توانید پیام ایشان و پاسخ بنده را در ◄اینجا ملاحظه بفرمایید
یادم رفت برای "ذهن خونسرد" بنویسم که گرچه سایت چیس بیس امروز به تصحیح تاریخ مراسم گشایش مسابقه خ دست زد اما یک چیز را یادشان رفت که تصحیح کنند و آن درجه الو بازیکنان بود و همانگونه که دیروز توضیح دادم آنها اشتباه د که درجه شناور بازیکنان را برای ج خویش درج نمودند و مثلا آنها برای کاروآنا درجه شناور دیروزش را درنظر گرفتند که ۲۸۳۶ بود ولی با برد ب کاروآنا امروز صبح درجه او به ۲۸۴۲ ارتقا یافت و یا مثلا دیروز به اتکا ارقام فهرست شناور نوشتند که آرونیان نفر سوم جهان است با درجه ۲۷۹۳ که امروز آرونیان در رتبه ششم نشسته با درجه ۲۷۹۴ و نوشته بودند که آناند نفر ششم جهان است با درجه ۲۷۸۵ که اکنون آناند مقام سوم جهان و رتبه ۲۷۹۷ را دارا می باشد و این امر درمورد همه بازیکنان صدق می کند بجز کرامنیک که این روزها در جایی بازی نمی کند و درجه شناورش همچنان روی ۲۷۶۰ ثابت مانده است

پیام دیگری از آقای پیرداد لاهی بندری دریافت داشتم که سراسر محبت بود، به شرح زیر:
28 شهریور1393 ساعت: 9:46
توسط: پیرداد لاهی بندری
من از این وبلاگ خیلی خوشم میاد، چون تنها وبلاگیست که از تملق جویی به دور است و بدون تعارف و رودربایستی با ی، حرف حقیقت را میزند
دم گرداننده اش گرم
هزار لایک
بنده از آقای پیرداد لاهی بندری بسیار سپاسگزارم و عرض می کنم که شما بهتر از بنده می دانید که تملق و دروغگویی به عوامل مختلف مربوط است، هم تربیت خانوادگی و شخصیت مادر و پدر و سایر بستگان به شکل گیری شخصیت افراد می انجامد و نیز (با قید احتیاط علمی عرض می کنم) شاید به ژنتیک هر شخص مربوط باشد و شاید چیزهای دیگر که بنده در آن امور تخصص ندارم و شاید هنوز دانشمندان بزرگ زیست شناسی نیز نتوانسته باشند همه عوامل مربوط به شکل گیری شخصیت را بدانند و مثلا بنده اطلاع دارم که با پیشرفت ابزارهای الکترونیکی، اکنون به دستگاه mri بسیار پیشرفته می توانند بخشهای مختلف مغز را بررسی کنند و گویا مثلا فهمیده اند که اگر بتوان فلان بخش مغز را با فلان ماده شیمیایی تحت تاثیر قرار داد آنگاه خاطرات ناخوشایند و عقده ها و کینه جویی ها از وجود آن شخص رخت برمی بندد ولی دانشمندان می گویند این امور هنوز در دست بررسی آزمایشگاهی ست؛ گرچه من با سابقه ای که ازین دانشمندان در طول تاریخ در حافظه ام دارم و بویژه در مورد تحقیقات مربوط به مغز و سیستم عصبی، تقریبا مطمئنم که چند سالی ست که دانشمندان برروی افراد بی گناه و بی پناه؛ بخصوص زندانیان به آزمایش واقعی می پردازند و مثلا شما تصور کن اگر الان در زندان یی و مخوف گوانتانامو، دانشمندان به تزریق مواد شیمیایی به اعضای القاعده بپردازند و تاثیر آن را روی زندانیانی که بدل به موش آزمایشگاهی گشته اند، مورد بررسی قرار دهند آنگاه چه ی باخبر می شود؟
و نکته ای که مایلم حتما به آن اشاره کنم، این است که تحقیقا بنده تنها وبلاگ نویسی نیستم که چاپلوسی و دروغگویی نمی کنم و بی گمان بسیاری از انسانهای شریف و نجیب و حلال زاده در کشور ایران هستند که به مراتب ارزش اخلاقی بیشتری نسبت به بنده دارند و اگر چنین نبود که سنگ روی سنگ بند نمی شد
بار دیگر از محبت شما سپاسگزارم و برای شما و خانواده گرامی شما، بهترینها را در همه امور آروزمندم

پیام دیگری آمده که به دلایل خاص آن را درج می کنم و بدان پاسخی که شاید چندان مربوط به این پیام خاص نباشد می دهم:
پنجشنبه 27 شهریور1393 ساعت: 23:16
توسط: بابک
سلام. شب بخیر
یک سر به بازی کاروآنا و ممدیاروف بزنید بازی بسیار جالبی بود
بنده از این بازی اطلاع داشتم و اتفاقا می خواستم امروز به آن بپردازم ولی به دلیل آنکه از شما که بابک هستید خوشم نمی آید، بنابراین به عمد آن را نقد ن و دیگر هم برای من پیام ننویس زیرا دیدن اسمت باعث نارحتی ذهنی ام می شود
می دانم که حداقل تا لحظه خواندن این مطلب مرا بسیار دوست داری و به قول خودت، حتی به خانواده ات نیز گفته ای که فلانی "نابغه" است اما اگر باز هم مرا دوست داشتی و خواستی برایم پیام بگذاری با یک اسم دیگر بنویس که من دچار آزردگی ذهنی نشوم زیرا انسانی بسیار بسیار حساس هستم و فکر می کنم اگر بابک و سایر خوانندگان وبلاگ د یتی ام، قدری به مطالعه در امور پزشکی پرداخته باشند آنگاه می دانند که افرادی با هوش و حافظه اندکی بالاتر از دیگران و نیز بویژه انی که هنرمند هستند و موسیقی اجرا می کنند و شعر و نامه و داستان می نویسند، بسیار بیشتر از دیگران حساس هستند و کاملا زودرنج می باشند و دوست دارند همه چیز، منجمله انسانهای دوروبرشان را کاملا شفاف و منطقی و عاری از پلیدی ببینند و وقتی چنین نشود آنگاه خیلی زود و عمیقا می رنجند
تصور می کنم اغلب خوانندگان وبلاگ شطرنجی ام، با این ات سهراب سپهری، بهتر از بنده آشنا باشند:
به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
سهراب این ات را برا جانش نسرود بلکه سرود تا قدری سطح فرهنگ و بینش مردم این سرزمین را بالا ببرد و امثال بابک بتوانند شخصیت و میزان حساسیت هنرمند جماعت را درک کنند
شاید بسیاری از خوانندگان وبلاگ شطرنجی ام تعجب کنند که چرا به بابک چنین می گویم ولی من مانند همیشه با صداقت، آنچه روی داده و منتج به نفرت من از بابک شده را شرح می دهم و پیشاپیش بگویم که توضیح دادن بابک یا دیگران در تصمیم گیری من هیچ تاثیری ندارد و بهتر است هیچ در این باره برایم ننویسد و راهنمایی و میانجیگری نکند
این بابک همان ی ست که چند روز قبل ازو با نام مستعار "آقای ب" اسم بردم و اکنون لازم می بینم به شرح آنچه بین ما گشت بپردازم
این دو پیام از بابک را ملاحظه فرمایید و به تاریخ ارسال آنها نیز دقت نمایید و توجه داشته باشید که بابک این پیامها را به صورت قابل نشر ارسال نموده و بنابراین ی نمی تواند به من ده بگیرد که چرا آنها را منتشر می سازم زیرا اگر او مایل به انتشار آنها نبود می توانست به صورت خصوصی بفرستد:
یکشنبه 23 شهریور1393 ساعت: 11:4
توسط: بابک
با سلام خدا اون روزی رو نیاره که بنده بخواهم ی رو مس ه کنم
بنده بابک خاقانی هستم ریتینگ 2320 دارم
فرمایشات شما رو کاملا میخونم و بسیاری از اونها رو قبول دارم. تفسیرهایی شما رو بسیار دقیق میخونم از اینکه تفسیرها از خودتون هست و این شهامت رو که خیلی از شطرنجبازان ما ندارند دارید لذت میبرم
شما آدم آزاد شی هستید و در این زمانه این ارزشه
فقط خواهشی داشتم چون آقای قائم مقامی به منزل ما رفت و آمد دارند و از نزدیک میشناسمشون با ایشان خیلی نامهربان هستید، البته خیلی از گفته های شما واقعیت دارد ولی ایشان بسیار پسر مودبی هستند و من میدانم ماهی 3 میلیون تومان کمک به ایتام دارند، البته این پیش خودمان بمونه
در آ با سپاس فراوان، من اولین روزی که مطالب شما رو خوندم به اهل خانه عرض شما نابغه هستید
اگر اصرار بازیهای شما رو ببینم به خاطر این بود که مطمئن بودم خلاقیت شما در بازیتون نمود داره و البته که شما قلم توانایی دارید
به هر حال من شما رو دوست دارم و همیشه منتظر خواندن مطالب شما هستم
این پیامی که بود که آن روز بابک فرستاد و من به صورت سربسته در مطلبی با عنوان ◄ باور کنید فقط درباره شطرنج نوشتم، باور هم نکردید مهم نیست، بعدا یک خاکی به سرم می ریزم جوابش را دادم
سپس بابک پیام دیگری فرستاد به شرح زیر:
یکشنبه 23 شهریور1393 ساعت: 22:53
توسط: بابک
با سلام خدمت ایرج خان عزیز
بنده نظر شخصی خود را گفتم و ایشان (منظور بابک از ایشان، احسان قائم مقامی است) اصلا در جریان نیستند
به هر حال با توجه به هزینه های زندگی و عشق بیحد ایشان به شطرنج اینکه ما بخواهیم ایشان شطرنج حرفه ای را کنار گذاشته تا راه برای جوانترها باز شود به خود ایشان بستگی دارد و فکر می کنم که ایشان نمیتواند سد راه ی برای پیشرفتش شود
بنده به گروه خاصی تعلق ندارم و برآیم فرقی ندارد که خصوصی صحبت کنیم یا عمومی
سالی یکبار هم از در فدراسیون رد نمیشوم
در ضمن نتیجه بازی بنده با احسان اشتباه ثبت شده و ایشان برده اند
به هر حال نباید فراموش کنیم که قبل از احسان سطح شطرنج ایران در حد 2400 بود و الان در حد 2600
در جمع های بازیکنان ایرانی خیلی راجع به حمایت فدراسیون از احسان صحبت میشه ولی واقعیتی وجود دارد هیچ کدام از بازیکنان ایرانی عشق احسان به شطرنج و پشتکار ایشان را ندارند
با تشکر
این دو پیام بابک خیلی برایم عجیب است و این را درنظر داشته باشید که بابک یک پسربچه یا نوجوان و جوان نیست بلکه ۳۸ ساله هست و گرچه چیزی درباره سطح نحصیلات خود ننوشته ولی تصور می کنم دارای درجه ی باشد و بنابراین می داند که چکار می کند و چه می نویسد و معنی واژگان فارسی را نیز به خوبی از بر هست
تناقضات پیامهای ایشان به قدری زیاد است که من واقعا نمی دانم از کجا شروع کنم زیرا می دانم بسیاری از خوانندگان، حوصله خواندن این همه سطرهای مختلف را ندارند
مثلا وقتی بابک اینقدر از هوش من تعریف می کند سپس آیا با خود نمی شد که بالا ه این روزدار اگر باهوش است پس باید نوشته هایش نیز نشانه ای از هوش را در خود داشته باشند و نوشته هوشمندانه نیز صحت دارد و دیگر نمی شود که بابک هرجا دلش خواست مرا هوشمند و نابغه بداند و هرجا میل مبارکش کشید مرا نادان فرض کند و بیهوده طرف احسان را بگیرد
و یا بی منطقی و تناقض بابک آنجاست که نمی فهمد بنده تاکنون و هرگز نسبت به زندگی خصوصی احسان هیچ چیزی نگفته ام و نمی گویم زیرا اصولا احسان را ندیده ام و فقط او را از طریق مصاحبه هایی که کرده و چیزهایی که دیگران درباره اش نوشته اند می شناسم و حتی اگر من از روز تولد احسان با او بودم نیز، هرگز هیچ چیزی درباره زندگی خصوصی او نمی نوشتم و فقط به زندگی تخصصی او و آنچه به شطرنج ایران مربوط می شود، می پرداختم و انتقاد می
مثلا اگر بنده یک کلمه نوشته بودم که احسان پسر بداخلاقی است، این ورود به حریم خصوصی احسان بود و بابک حق داشت بگوید که نه احسان خیلی خوش اخلاق است
اگر بنده گفته بودم که احسان انسانی عیاش است و فقط به فکر خودش می باشد (که نگفته ام)، آنگاه بابک حق داشت بگوید که خیر زیرا احسان به ایتام کمک می کند× البته در مورد کمک به ایتام نیز همه می دانیم که حتی بابک زنجانی نیز بسیار کمک به ایتام در پرونده اش دارد و این را جدی می گویم و تصور نکنید که نیش و کنایه می زنم
یادم هست وقتی شهرام جزایری را به جرم ی میلیاردی گرفتند، آنگاه خودش و دوستانش بارها نوشتند که او به فقرا و ایتام کمک نموده و حتی گفتند که چندین مسجد در ای مختلف بنا نموده است و غیره و غیره که می توانید با جستجو در گوگل به شرح ماوقع برسید
یک نکته را برایتان بگویم که از نظر علم پزشکی اثبات شده است و آن اینکه بسیاری از افرادی که به ایتام و فقرا کمک می کنند و یا در مراسم مذهبی شرکت می نمایند و خیلی اشک می ریزند و به سرو خود می زنند، اتفاقا به دلیل آگاهی از پلیدیهای درون خود و عذاب وجدان این کارها را می کنند و نه به صورت عادی و به عنوان انسانی فرشته خوی؛ بنابراین بهتر است بابک و دیگران، ازین پس با دقت بیشتری به افرادی که خیلی به دیگران کمک مادی می کنند و مذهبی هستند، بنگرند و تا زمانی که کاملا مطمئن نشده اند که آن شخص پاک است، نه به تایید و نه تکذیبش نپردازند
مثلا برای من جای تعجب دارد که بابک در پیام نخست به یتیم نوازی احسان با ذکر رقم ماهی سه میلیون تومان اشاره می کند و سپس در پیام دوم بلافاصله همان آهنگ همیشگی را در توجیه رفتار احسان می نوازد: " به هر حال با توجه به هزینه های زندگی". کدام هزینه زندگی؟ مگر بقیه مردم بدون نگرانی از "هزینه زندگی" در همسایگی احسان هستند؟ آیا بنده را یک شاهزاده میلیاردر در جزایر هاوایی تصور کردید که فقط مشغول موج سواری و دیسکو و خوش گذرانی هستم و قصد داشتید با گفتن "هزینه زندگی" به یاد من آورید که مسکن و خوراک و لباس و غیره و غیره نیز وجود دارند؟
بیایید از همین فردا زندگی و موجودی بانکی بنده و احسان را به صورت کاملا دقیق و به صورت گروهی بررسی نمایید تا ببینیم چه ی باید به آن دیگری هشدار دهد که چیزی به نام "هزینه زندگی" وجود دارد
بابک گرچه قصد دفاع از احسان داشته و دارد اما حواسش نیست که اتفاقا این "هزینه زندگی" اشاره به حرص و ولع به مادیات و عشق به تجملات دارد و اتفاقا همین چیزهاست که باعث نکبت و سقوط انسانها می شود و آنها را به شنیدن شعار "حیا کن، رها کن" سوق می دهد
سخن بابک برای اینکه می گوید احسان درجه الو ایران را از ۲۴۰۰ به ۲۶۰۰ رساند مایه خنده است و من نمی دانم اصولا بابک متوجه هست که چه می نویسد؟
بابک به این ترتیب اگر احسان ۲۰۰ درجه به سطح شطرنج ایران افزوده آنگاه باید تو و احسان بگردید و دستبوس انی باشید که درجه شطرنج ایران را از صفر به ۲۴۰۰ رساندند
ایزاک نیوتن را که همه می شناسید، ایشان بسیار انسان تندخو و خودستایی بود و به معنی دقیق کلمه نه اعصاب داشت و نه ادب و ی را نیز داخل آدم حساب نمی کرد حتی لایب نیتس کبیر را، که می توانید با مراجعه به اینترنت درباره رفتارهای خاص نیوتن بیشتر بخوانید، اما همین نیوتون با همه ف فروشی هایش یک جمله درخشان و دقیق و متواضعانه در تاریخ بجا گذارد، آنجا که گفت: اگر من کوتوله افق های دوردست تری را می بینم به دلیل آن است که روی دوش غول گذشته ایستاده ام!
از سخن نیوتن بهتر و دقیق تر می توانید چیزی تصور کنید؟
بابک و احسان اول بروند انی که شطرنج ایران را از صفر به ۲۴۰۰ رساندند پیدا کنند و دستتشان را ببوسند و اگر درگذشته اند، ذکر خیرشان را بگویند و سپس بیایند از ۲۰۰ درجه خودشان حرف بزنند
اما مهمتر از همه این است که اصولا چیزی به نام نقش احسان در افزودن ۲۰۰ درجه به شطرنج ایران صحت ندارد و این مانند آن است که مثلا ی بگوید اگر علی نبود آنگاه فوتبال ایران هم نبود! خدا را شکر که زمان شاه و با مربی ایرانی به نام حشمت مهاجرانی به جام جهانی رفتیم وگرنه علی و دوستانش (نظیر بابک) این زاده دروغین را درست می د که علی فوتبال ایران را به جام جهانی برد و جهانی کرد!
بگذارید فرق انسانها را بهتر بشناسیم؛ اکنون دگیر ی نیست که نام شازده خانمی به نام مریم میرزاخانی را نداند و به بزرگی کاری که در سطح جهان انجام داد پی نبرده باشد: نخستین بانوی ریاضی دان که توانست دنیای کاملا مردانه ریاضی را کنار زند و تصور می کنم احسان و بابک هرچه بخواهند خودشان را باد بزنند، دیگر در اینجا کوتاه می آیند و می پذیرند که شازده مریم بانو کهشکشان است و احسان یک دانه شن و اما نتیجه آنکه بنده سالها قبل مصاحبه ای از این شازده خانم خواندم که فکر کنم مربوط به ۲۰۰۶ بود و در و به زبان انگلیسی با ایشان شده بود. مریم بانو در همان سطر اول به وضوح به آن مصاحبه گر یی گفته بود که اگر چند سال زودتر به دنیا آمده بود هیچ حتی اسمش را نیز نمی دانست و نمی توانست چیزی از ریاضی بفهمد و به خارج بیاید که منظورش همان نسل سوخته اوایل انقلاب بود ( انی نظیر من که بین ۵۰ تا ۶۰ سال دارند؛ حدودا عرض ) و بینید مریم بانو چقدر باوقار و باشخصیت است که نخستین جملات مصاحبه را نه با خودستایی بلکه با ذکر خیر از نسل سوخته ای که به دلیل انقلاب و گروگانگیری سفارت و سپس داستان انقلاب فرهنگی و بستن ها و به سلامتی با جنگ هشت ساله، پ ر شدند و اصلا هیچ نپرسید که اصلا شما انسان هستید یا یک مشت روح؟
بنده مثال خودم را زدم که در سن ۱۱ سالگی یک حکم سلطنتی از سوی شاه و به امضای هویدا (نخست ) و خانم فرخ روپارسا ( آموزش پرورش) دریافت نمودم که به دلیل برتری جستن به تمامی دانش آموزان ایران، دو امیتاز از سوی شاه به من داده شد: اول آنکه حق دارم بدون کنکور وارد هر رشته و هر شوم و دوم اینکه ت ایران هزینه تحصیلات مرا در داخل و خارج ایران تا زمانی که بخواهم، متقبل می شود و شما درنظر بگیرید که بازی روزگار با من چنان کرد که تقریبا چهار پنج سال بعد، بنده جنگ زده و بی خانمان بودم و پدرم روی تخت بیمارستان بود و پزشکان مجبور شدند یک چشمش را بیرون آورند و بنده که ن تی برترین دانش آموز ایران بودم، کنار خیابان و روی چند تکه مقوا ایستاده بودم و جوراب و دستکش و شال گردن می فروختم تا چند ریال جی به دست آورم. شطرنج که حرام و تعطیل بود، موسیقی که حرام و تعطیل بود، حتی اغلب رشته های ورزشی نیز به دلیل آنکه در انگلیس و بوجود آمده بودند (مانند فوتبال) نیز حرام و تعطیل بودند و اینجاست که اهمیت سخن دقیق مریم بانو و شخصیت فروافتاده و متین و نجیب ایشان معلوم می گردد که می گوید اگر چند سال زودتر دنیا آمده بودم، هیچ نمی شدم و نه ریاضی می دانستم و نه ی مرا می شناخت
آیا احسان و بابک نیز متانت مریم بانو را دارند و اصولا چیزی از زندگی می فهمند یا غرق در خودستایی و حرص و طمع گشته اند وسپس منت می گذارند که بله ماهی سه میلیون به ایتام کمک می کنیم، به قول قدما این کمک بخورد توی کمرتان!
من به صراحت پرسیدم که یعنی برای همین جام اکو که همه می دانند یکی از مفتضح ترین مسابقات شطرنج بود، چرا احسان شرکت داده شد؟ آدم قحطی بود؟ یعنی احسان یک پسر ۱۰ ساله بود که برای ب تجربه برود با یک بازیکن بدون درجه افغان بازی کند؟ مثلا چیزی می شد اگر امثال مطهره در جام اکو بازی می د؟
آیا فکر می کنید که بقیه مردم عقب مانده هستند و نشانه های تبعیض آشکار را نمی بینند و درک نمی کنند؟ آیا تصور می کنید مردم مفهوم "رانت حکومتی" را نمی فهمند؟
بابک به اتفاق احسان و همه دوستان و آشنایان خود بروید و تحقیق کنید و ببینید که مقام ایران در المپیاد شطرنج قبلا چگونه بود و از وقتی "رانت حکومتی" احسان را روی میز شماره یک نشاند به چه رتبه ای رسیده است؟ چرا اینها را نمی بینی؟
و از همه اینها گذشته آنجا مشت بابک در دروغگویی باز می شود که به من می تازد که چرا باید احسان کنار برود و چرا بقیه شطرنجبازان احسان را ش ت نمی دهند؟ اگر همه مسایل مربوط به ناداوریها و رشوه و بده بستانها و تبانی هایی که خود رییس فدراسیون ایران به زبان آورد را کنار بگذاریم، آنگاه من حق دارم از بابک بپرسم که چگونه ادعا می کنی که خواننده مطالب من هستی و مرا نابغه می دانی و غیره و غیره اما اصلا نمی دانی من چه نوشته ام؟
بنده بسیار قبل از آنکه پیام بابک را ببینم، به صراحت نوشتم که هیچ نمی تواند احسان را از حضور در مسابقات منع کند و نوشتم اگر خسرو هرندی هم امروز مایل به شرکت در مسابقات باشد نیز هیچ نمی تواند مخالفت کند و فقط وقتی که یک مرجع صاحب صلاحیت، یک نفر را از شرکت در مسابقات رسمی منع نموده باشد می توان از حضور آن شخص ممانعت نمود و عجیب است که بابک این نوشته مرا ندیده و نخوانده و اینک دیدگاه قبلا نوشته شده خودم را برایم بازنویسی می کند!
و نیز من به جوانان و نوجوانان ایرانی به صراحت نوشتم که از ایشان گلایه دارم که چرا نمی توانند افسانه پردازیها و هاله نوری که احسان دور خودش ایجاد کرده را فراموش کنند و قرص و محکم جلوی احسان بازی کنند؟
اما در این میان به چیز دیگری نیز اشاره که آن چیز را شما میتوانید در کناره گیری کاپیتان تیم فوتبال آلمان در روز بازگشت پرافتخارش و هنگامی که جام جهانی را در دست داشت به وضوح اعلام کرد و نیز کناره گیری بازیکنان افسانه ای فوتبال جهان مانند جرالد و لمپارد انگلیسی و غیره و غیره
بابک و احسان اگر به سن بلوغ رسیده اند باید به این چیزها نیز توجه کنند و بدانند که دنیا فقط در "رانت حکومتی" و چاپلوسی و منم زدن در تلویزیون پاسدار ضرغامی خلاصه نشده و درضمن مردم ایران با دقت و هوشیاری کامل هر حرکت افراد "رانت خور حکومتی" را در حافظه تاریخی خود ظبط می کنند و وقتی روز داوری فرا رسید بجای این چیزهایی که من می نویسم با سلاخی به افراد خائن و رانت خور، جواب می دهند؛ من شاهد حوادث سال ۱۳۵۶ و ۵۷ و ۵۸ و ۵۹ و ۶۰ و ۶۱ و غیره و غیره و غیره بوده ام و دقیقا می دانم که چه می گویم و چه می نویسم و بابک و احسان نیز بد نیست برای یادگیری این مسایل، از گلخانه کامبوزیا و کامبوزه نگاهی به بیرون بیندازند و حوادث عراق و افغانستان و مصر و و تونس و لیبی را بنگرند تا قدری به سن بلوغ نزدیک شوند
باز هم حرف دارم که بنویسم اما می دانم مثنوی می شود و امثال بابک و احسان همیشه در جه خویش باقی می مانند و عاقل نمی شوند مگر روزی که خود را در گور بیابند
بابک و احسان حواسشان نیست که وقتی خودشان می دانند " در جمع های بازیکنان ایرانی خیلی راجع به حمایت فدراسیون از احسان صحبت میشه" یعنی چه؟ و برایم خیلی عجیب است که بابک و احسان اینقدر نادان و بسته هستند که حتی به سایت فیده و گزارش بدون خدشه فیده از میزان رشد درجه بازیکنان ایران نیز رجوع نمی کنند و مثلا نمی دانند که وقتی میزان رشد درجه سارا خادم یا پویا آیدنی در یک بازه زمانی و ثابت، بسیار بیشتر از احسان باشد به معنی آن است که علاقه و جدیت سارا و پویا از احسان بیشتر است؛ شاید یک روز که خسته نیستم و حوصله داشتم با ارجاع دادن به لینکهای سایت فیده و به کمک علم ریاضی ثابت کنم که احسان عاشق پول و خودستایی و رانت حکومتی ست و نه شطرنج

درباره ایمیل حاج سعید و کاری که انجام داده در یک روز دیگر می نویسم زیرا الان بسیار خسته هستم اما همینجا به حاج سعید می گویم که نه تنها پول را قبول ندارم و برای ایشان مسترد می دارم بلکه ایشان هیچ حقی ندارد که به من بگوید در وبلاگم چه بنویسم و یا ننویسم و ایشان بهتر است سرش به کار وبلاگ خودش باشد و حدو مرز خودش را بشناسد و اگر لینک دادن به وبلاگ د یتی مرا حذف کند بسیار خوشحال می شوم زیرا دوست ندارم منت هیچ بر سرم باشد؛ نمی دانم چرا مردم فکر می کنند با پرداخت دیرهنگام چند ریال بدهی خود حق امر و نهی دارند؟ اگر شماره کارت بدهی فردا پولت را پس می فرستم و در غیر این صورت آن را به کمیته امداد خواهم داد اما هرگز پول ی را که نمی شناسم و ازو خوشم نمی آید در زندگی خودم وارد نمی کنم؛ شما هنوز "بچه سوسول" هستید و نمی دانید زندگی چیست



امروز از ساعت پنج صبح که برخاستم تا این لحظه، منتظر بودم که از ستاد با من تماس بگیرند که بجای جنتی اقامه خطبه کنم و به صورت ددمنشانه بگویم که اینترنت است اما متاسفانه به دلیل مشکلات فنی، برادران نتوانستند با بنده تماس بگیرند و خلاصه من ضرر زیرا روزهای ریشم را می تراشم و امروز به دلیل آنکه قرار بود جماعت شوم، با خودم گفتم که خوبیت ندارد با ریش شیش تیغه بروم آنجا چون سپس ابوبکر بغدادی برایم دست می گیرد و دیگه هیچی، فردا تصاویر 3d بنده در حالی که سر بریده ام را در دستان مبارکم گرفته ام در یوتیوب منتشر می شود و خلاصه اینجوری شد که کلاه سرم رفت و الان ته ریش دارم و اگر همین الان "مشتی عباد" یا همون علی ربیعی کار، مرا ببیند پیش خودش تصور می کند که من یکی از ان باسابقه و کارکشته اطلاعات هستم و یحتمل با توجه به مو و ریش سپیدم، حتی به من سلام هم می دهد و تقبل الله می گوید و الی آ !
خلاصه از صبح که ریشم را نزدم، نشستم پای کامپیوتر و هویجوری توی اینترنت ازین سایت به آن سایت رفتم و یک کشکول برگ سبز درویشی از همه چیز پیدا و خواندم و خواندم و خواندم تا الان که رفتم ایمیل و پیامهای خوانندگان وبلاگ د یتی ام را نگاه و دیدم ای بابااااااااا چقدر امروز چیزهای خوب خوب اتفاق افتاده و چه پیامها و ایمیلهای جالب انگی کی برایم ارسال شده و به همین دلیل گفتم بیایم درباره این پیامها و ایمیلها بنویسم
یکی از خوانندگان گرامی وبلاگ دو پیام برایم نوشته که بدین شرح می باشند:
28 شهریور1393 ساعت: 15:11
توسط: ذهن خونسرد
لینکو درست ببین...اون سیزدهمه فوریه است
ایشان این پیام را ذیل مطلب دیروزم با عنوان ◄سایت چس بیس؟ خیلی ریز می بینم شما و ایشان را مرقوم فرمودند و بنده نیز چنین پاسخ دادم:
پاسخ: با سلام و آرزوی سلامتی برای شما
عرض می شود که امروز صبح سایت چیس بیس تاریخ را درست کرد و به سیزدم فوریه تبدیل نمود و لطفا به تاریخ درج مطلب بنده توجه بفرمایید زیرا آن را دیروز و هنگامی که سایت چیس بیس آن را در بدو امر منتشر نمود، نوشتم
بنده یک کپی از آنچه سایت چیس بیس نوشته بود را در وبلاگم نشان دادم و نمی دانم آن را ملاحظه فرمودید یا خیر؟
ببخشید یعنی چه؟
موفق و شاد باشید
می توانید پیام ایشان و پاسخ بنده را در ◄اینجا ملاحظه بفرمایید
پیام دوم ایشان نیز بدین شرح است:
28 شهریور1393 ساعت: 15:24
توسط: همون قبلی
و تو که یه دستم شطرنج بازی نکری..چیه هی میکنی؟ افکارت مالیخولیاییه
ایشان این پیام را ذیل مطلب ◄آناند و آناند و آناند، و وای از دست آرونیان که نهایتا مجبور به قتلش می شوم مرقوم فرمودند و بنده نیز چنین پاسخ دادم:
پاسخ: با سلام و آروزی سلامتی مجدد برای وجود شریف شما
والله تا آنجا که از سن چهار پنج سالگی به یاد دارم، شطرنج بازی و بنابراین می توانم در این دنیا و آن دنیا، به شرافتم و م قسم بخورم که یک دست شطرنج بازی کرده ام
شاید اگر می فرمودی که یک میلیون دست شطرنج بازی نکرده ام آنگاه با شما همعقیده می گشتم
در مورد باد معده نیز بنا به همه شواهد علمی که در تمامی کتب پزشکی درج گشته و بویژه بنده از کودکی در کتب پزشکی مرجع که عموهایم مطالعه می نمودند و بنده نیز آنها را می خواندم (مثلا ت ت هریسون که کتاب مرجع پزشکی است) نوشته شده که دستگاه گوارشی همه انسانها هنگام هضم غذا و در پی یک سلسله واکنشهای پیچیده شیمیایی به ناچار مقادیر زیادی مولکولهای مختلف به صورت گاز تولید می کند که این گازها نیز به دو طریق از بدن همه انسانها دفع می شود: یکی از راه دهان و دیگری از طریق مجرای انتهایی روده بزرگ
بنابراین شما و همه دوستان مطمئن باشید که همه انسانها از خود گاز دفع می کنند و به همین دلیل آن عنوانی که شما برای بنده فرمودید کاملا علمی و صحیح می باشد و نشاندهنده هوش و دقت علمی بارز شما است
اما معمولا بنا به رسم ادب، و عرف اجتماعی، این عمل گوارشی را در جایی بازگو نمی کنند و بازگویی آن را عملی زشت و ناهنجار می دانند زیرا در آن صورت همه هشت میلیارد انسان روی زمین می توانند به یکدیگر با عنوانی که شما برای بنده نوشتید، خطاب نمایند
در مورد افکار مالیخولیایی نیز با توجه به کثرت تعاریفی که از واژه "مالیخولیایی" در علم پزشکی و نیز در زبان فارسی وجود دارد، لطفا به صورت مشخص توضیح فرمایید تا بنده قادر به پاسخگویی یا اصلاح خویش باشم
متاسفانه شما این واژه را به صورت کلی بیان فرمودید و بنده قادر به درک جزییات آن نیستم و تصور می کنم شما که انسانی هوشمند می باشید با بنده موافق باشید که برای حل یک مشکل باید به جزییات توجه نمود و کلی گویی راه به جایی نمی برد و ابهام باقی می ماند
موفق و شاد باشید انشالله
می توانید پیام ایشان و پاسخ بنده را در ◄اینجا ملاحظه بفرمایید
یادم رفت برای "ذهن خونسرد" بنویسم که گرچه سایت چیس بیس امروز به تصحیح تاریخ مراسم گشایش مسابقه خ دست زد اما یک چیز را یادشان رفت که تصحیح کنند و آن درجه الو بازیکنان بود و همانگونه که دیروز توضیح دادم آنها اشتباه د که درجه شناور بازیکنان را برای ج خویش درج نمودند و مثلا آنها برای کاروآنا درجه شناور دیروزش را درنظر گرفتند که ۲۸۳۶ بود ولی با برد ب کاروآنا امروز صبح درجه او به ۲۸۴۲ ارتقا یافت و یا مثلا دیروز به اتکا ارقام فهرست شناور نوشتند که آرونیان نفر سوم جهان است با درجه ۲۷۹۳ که امروز آرونیان در رتبه ششم نشسته با درجه ۲۷۹۴ و نوشته بودند که آناند نفر ششم جهان است با درجه ۲۷۸۵ که اکنون آناند مقام سوم جهان و رتبه ۲۷۹۷ را دارا می باشد و این امر درمورد همه بازیکنان صدق می کند بجز کرامنیک که این روزها در جایی بازی نمی کند و درجه شناورش همچنان روی ۲۷۶۰ ثابت مانده است

پیام دیگری از آقای پیرداد لاهی بندری دریافت داشتم که سراسر محبت بود، به شرح زیر:
28 شهریور1393 ساعت: 9:46
توسط: پیرداد لاهی بندری
من از این وبلاگ خیلی خوشم میاد، چون تنها وبلاگیست که از تملق جویی به دور است و بدون تعارف و رودربایستی با ی، حرف حقیقت را میزند
دم گرداننده اش گرم
هزار لایک
بنده از آقای پیرداد لاهی بندری بسیار سپاسگزارم و عرض می کنم که شما بهتر از بنده می دانید که تملق و دروغگویی به عوامل مختلف مربوط است، هم تربیت خانوادگی و شخصیت مادر و پدر و سایر بستگان به شکل گیری شخصیت افراد می انجامد و نیز (با قید احتیاط علمی عرض می کنم) شاید به ژنتیک هر شخص مربوط باشد و شاید چیزهای دیگر که بنده در آن امور تخصص ندارم و شاید هنوز دانشمندان بزرگ زیست شناسی نیز نتوانسته باشند همه عوامل مربوط به شکل گیری شخصیت را بدانند و مثلا بنده اطلاع دارم که با پیشرفت ابزارهای الکترونیکی، اکنون به دستگاه mri بسیار پیشرفته می توانند بخشهای مختلف مغز را بررسی کنند و گویا مثلا فهمیده اند که اگر بتوان فلان بخش مغز را با فلان ماده شیمیایی تحت تاثیر قرار داد آنگاه خاطرات ناخوشایند و عقده ها و کینه جویی ها از وجود آن شخص رخت برمی بندد ولی دانشمندان می گویند این امور هنوز در دست بررسی آزمایشگاهی ست؛ گرچه من با سابقه ای که ازین دانشمندان در طول تاریخ در حافظه ام دارم و بویژه در مورد تحقیقات مربوط به مغز و سیستم عصبی، تقریبا مطمئنم که چند سالی ست که دانشمندان برروی افراد بی گناه و بی پناه؛ بخصوص زندانیان به آزمایش واقعی می پردازند و مثلا شما تصور کن اگر الان در زندان یی و مخوف گوانتانامو، دانشمندان به تزریق مواد شیمیایی به اعضای القاعده بپردازند و تاثیر آن را روی زندانیانی که بدل به موش آزمایشگاهی گشته اند، مورد بررسی قرار دهند آنگاه چه ی باخبر می شود؟
و نکته ای که مایلم حتما به آن اشاره کنم، این است که تحقیقا بنده تنها وبلاگ نویسی نیستم که چاپلوسی و دروغگویی نمی کنم و بی گمان بسیاری از انسانهای شریف و نجیب و حلال زاده در کشور ایران هستند که به مراتب ارزش اخلاقی بیشتری نسبت به بنده دارند و اگر چنین نبود که سنگ روی سنگ بند نمی شد
بار دیگر از محبت شما سپاسگزارم و برای شما و خانواده گرامی شما، بهترینها را در همه امور آروزمندم

پیام دیگری آمده که به دلایل خاص آن را درج می کنم و بدان پاسخی که شاید چندان مربوط به این پیام خاص نباشد می دهم:
پنجشنبه 27 شهریور1393 ساعت: 23:16
توسط: بابک
سلام. شب بخیر
یک سر به بازی کاروآنا و ممدیاروف بزنید بازی بسیار جالبی بود
بنده از این بازی اطلاع داشتم و اتفاقا می خواستم امروز به آن بپردازم ولی به دلیل آنکه از شما که بابک هستید خوشم نمی آید، بنابراین به عمد آن را نقد ن و دیگر هم برای من پیام ننویس زیرا دیدن اسمت باعث نارحتی ذهنی ام می شود
می دانم که حداقل تا لحظه خواندن این مطلب مرا بسیار دوست داری و به قول خودت، حتی به خانواده ات نیز گفته ای که فلانی "نابغه" است اما اگر باز هم مرا دوست داشتی و خواستی برایم پیام بگذاری با یک اسم دیگر بنویس که من دچار آزردگی ذهنی نشوم زیرا انسانی بسیار بسیار حساس هستم و فکر می کنم اگر بابک و سایر خوانندگان وبلاگ د یتی ام، قدری به مطالعه در امور پزشکی پرداخته باشند آنگاه می دانند که افرادی با هوش و حافظه اندکی بالاتر از دیگران و نیز بویژه انی که هنرمند هستند و موسیقی اجرا می کنند و شعر و نامه و داستان می نویسند، بسیار بیشتر از دیگران حساس هستند و کاملا زودرنج می باشند و دوست دارند همه چیز، منجمله انسانهای دوروبرشان را کاملا شفاف و منطقی و عاری از پلیدی ببینند و وقتی چنین نشود آنگاه خیلی زود و عمیقا می رنجند
تصور می کنم اغلب خوانندگان وبلاگ شطرنجی ام، با این ات سهراب سپهری، بهتر از بنده آشنا باشند:
به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
سهراب این ات را برا جانش نسرود بلکه سرود تا قدری سطح فرهنگ و بینش مردم این سرزمین را بالا ببرد و امثال بابک بتوانند شخصیت و میزان حساسیت هنرمند جماعت را درک کنند
شاید بسیاری از خوانندگان وبلاگ شطرنجی ام تعجب کنند که چرا به بابک چنین می گویم ولی من مانند همیشه با صداقت، آنچه روی داده و منتج به نفرت من از بابک شده را شرح می دهم و پیشاپیش بگویم که توضیح دادن بابک یا دیگران در تصمیم گیری من هیچ تاثیری ندارد و بهتر است هیچ در این باره برایم ننویسد و راهنمایی و میانجیگری نکند
این بابک همان ی ست که چند روز قبل ازو با نام مستعار "آقای ب" اسم بردم و اکنون لازم می بینم به شرح آنچه بین ما گشت بپردازم
این دو پیام از بابک را ملاحظه فرمایید و به تاریخ ارسال آنها نیز دقت نمایید و توجه داشته باشید که بابک این پیامها را به صورت قابل نشر ارسال نموده و بنابراین ی نمی تواند به من ده بگیرد که چرا آنها را منتشر می سازم زیرا اگر او مایل به انتشار آنها نبود می توانست به صورت خصوصی بفرستد:
یکشنبه 23 شهریور1393 ساعت: 11:4
توسط: بابک
با سلام خدا اون روزی رو نیاره که بنده بخواهم ی رو مس ه کنم
بنده بابک خاقانی هستم ریتینگ 2320 دارم
فرمایشات شما رو کاملا میخونم و بسیاری از اونها رو قبول دارم. تفسیرهایی شما رو بسیار دقیق میخونم از اینکه تفسیرها از خودتون هست و این شهامت رو که خیلی از شطرنجبازان ما ندارند دارید لذت میبرم
شما آدم آزاد شی هستید و در این زمانه این ارزشه
فقط خواهشی داشتم چون آقای قائم مقامی به منزل ما رفت و آمد دارند و از نزدیک میشناسمشون با ایشان خیلی نامهربان هستید، البته خیلی از گفته های شما واقعیت دارد ولی ایشان بسیار پسر مودبی هستند و من میدانم ماهی 3 میلیون تومان کمک به ایتام دارند، البته این پیش خودمان بمونه
در آ با سپاس فراوان، من اولین روزی که مطالب شما رو خوندم به اهل خانه عرض شما نابغه هستید
اگر اصرار بازیهای شما رو ببینم به خاطر این بود که مطمئن بودم خلاقیت شما در بازیتون نمود داره و البته که شما قلم توانایی دارید
به هر حال من شما رو دوست دارم و همیشه منتظر خواندن مطالب شما هستم
این پیامی که بود که آن روز بابک فرستاد و من به صورت سربسته در مطلبی با عنوان ◄ باور کنید فقط درباره شطرنج نوشتم، باور هم نکردید مهم نیست، بعدا یک خاکی به سرم می ریزم جوابش را دادم
سپس بابک پیام دیگری فرستاد به شرح زیر:
یکشنبه 23 شهریور1393 ساعت: 22:53
توسط: بابک
با سلام خدمت ایرج خان عزیز
بنده نظر شخصی خود را گفتم و ایشان (منظور بابک از ایشان، احسان قائم مقامی است) اصلا در جریان نیستند
به هر حال با توجه به هزینه های زندگی و عشق بیحد ایشان به شطرنج اینکه ما بخواهیم ایشان شطرنج حرفه ای را کنار گذاشته تا راه برای جوانترها باز شود به خود ایشان بستگی دارد و فکر می کنم که ایشان نمیتواند سد راه ی برای پیشرفتش شود
بنده به گروه خاصی تعلق ندارم و برآیم فرقی ندارد که خصوصی صحبت کنیم یا عمومی
سالی یکبار هم از در فدراسیون رد نمیشوم
در ضمن نتیجه بازی بنده با احسان اشتباه ثبت شده و ایشان برده اند
به هر حال نباید فراموش کنیم که قبل از احسان سطح شطرنج ایران در حد 2400 بود و الان در حد 2600
در جمع های بازیکنان ایرانی خیلی راجع به حمایت فدراسیون از احسان صحبت میشه ولی واقعیتی وجود دارد هیچ کدام از بازیکنان ایرانی عشق احسان به شطرنج و پشتکار ایشان را ندارند
با تشکر
این دو پیام بابک خیلی برایم عجیب است و این را درنظر داشته باشید که بابک یک پسربچه یا نوجوان و جوان نیست بلکه ۳۸ ساله هست و گرچه چیزی درباره سطح نحصیلات خود ننوشته ولی تصور می کنم دارای درجه ی باشد و بنابراین می داند که چکار می کند و چه می نویسد و معنی واژگان فارسی را نیز به خوبی از بر هست
تناقضات پیامهای ایشان به قدری زیاد است که من واقعا نمی دانم از کجا شروع کنم زیرا می دانم بسیاری از خوانندگان، حوصله خواندن این همه سطرهای مختلف را ندارند
مثلا وقتی بابک اینقدر از هوش من تعریف می کند سپس آیا با خود نمی شد که بالا ه این روزدار اگر باهوش است پس باید نوشته هایش نیز نشانه ای از هوش را در خود داشته باشند و نوشته هوشمندانه نیز صحت دارد و دیگر نمی شود که بابک هرجا دلش خواست مرا هوشمند و نابغه بداند و هرجا میل مبارکش کشید مرا نادان فرض کند و بیهوده طرف احسان را بگیرد
و یا بی منطقی و تناقض بابک آنجاست که نمی فهمد بنده تاکنون و هرگز نسبت به زندگی خصوصی احسان هیچ چیزی نگفته ام و نمی گویم زیرا اصولا احسان را ندیده ام و فقط او را از طریق مصاحبه هایی که کرده و چیزهایی که دیگران درباره اش نوشته اند می شناسم و حتی اگر من از روز تولد احسان با او بودم نیز، هرگز هیچ چیزی درباره زندگی خصوصی او نمی نوشتم و فقط به زندگی تخصصی او و آنچه به شطرنج ایران مربوط می شود، می پرداختم و انتقاد می
مثلا اگر بنده یک کلمه نوشته بودم که احسان پسر بداخلاقی است، این ورود به حریم خصوصی احسان بود و بابک حق داشت بگوید که نه احسان خیلی خوش اخلاق است
اگر بنده گفته بودم که احسان انسانی عیاش است و فقط به فکر خودش می باشد (که نگفته ام)، آنگاه بابک حق داشت بگوید که خیر زیرا احسان به ایتام کمک می کند× البته در مورد کمک به ایتام نیز همه می دانیم که حتی بابک زنجانی نیز بسیار کمک به ایتام در پرونده اش دارد و این را جدی می گویم و تصور نکنید که نیش و کنایه می زنم
یادم هست وقتی شهرام جزایری را به جرم ی میلیاردی گرفتند، آنگاه خودش و دوستانش بارها نوشتند که او به فقرا و ایتام کمک نموده و حتی گفتند که چندین مسجد در ای مختلف بنا نموده است و غیره و غیره که می توانید با جستجو در گوگل به شرح ماوقع برسید
یک نکته را برایتان بگویم که از نظر علم پزشکی اثبات شده است و آن اینکه بسیاری از افرادی که به ایتام و فقرا کمک می کنند و یا در مراسم مذهبی شرکت می نمایند و خیلی اشک می ریزند و به سرو خود می زنند، اتفاقا به دلیل آگاهی از پلیدیهای درون خود و عذاب وجدان این کارها را می کنند و نه به صورت عادی و به عنوان انسانی فرشته خوی؛ بنابراین بهتر است بابک و دیگران، ازین پس با دقت بیشتری به افرادی که خیلی به دیگران کمک مادی می کنند و مذهبی هستند، بنگرند و تا زمانی که کاملا مطمئن نشده اند که آن شخص پاک است، نه به تایید و نه تکذیبش نپردازند
مثلا برای من جای تعجب دارد که بابک در پیام نخست به یتیم نوازی احسان با ذکر رقم ماهی سه میلیون تومان اشاره می کند و سپس در پیام دوم بلافاصله همان آهنگ همیشگی را در توجیه رفتار احسان می نوازد: " به هر حال با توجه به هزینه های زندگی". کدام هزینه زندگی؟ مگر بقیه مردم بدون نگرانی از "هزینه زندگی" در همسایگی احسان هستند؟ آیا بنده را یک شاهزاده میلیاردر در جزایر هاوایی تصور کردید که فقط مشغول موج سواری و دیسکو و خوش گذرانی هستم و قصد داشتید با گفتن "هزینه زندگی" به یاد من آورید که مسکن و خوراک و لباس و غیره و غیره نیز وجود دارند؟
بیایید از همین فردا زندگی و موجودی بانکی بنده و احسان را به صورت کاملا دقیق و به صورت گروهی بررسی نمایید تا ببینیم چه ی باید به آن دیگری هشدار دهد که چیزی به نام "هزینه زندگی" وجود دارد
بابک گرچه قصد دفاع از احسان داشته و دارد اما حواسش نیست که اتفاقا این "هزینه زندگی" اشاره به حرص و ولع به مادیات و عشق به تجملات دارد و اتفاقا همین چیزهاست که باعث نکبت و سقوط انسانها می شود و آنها را به شنیدن شعار "حیا کن، رها کن" سوق می دهد
سخن بابک برای اینکه می گوید احسان درجه الو ایران را از ۲۴۰۰ به ۲۶۰۰ رساند مایه خنده است و من نمی دانم اصولا بابک متوجه هست که چه می نویسد؟
بابک به این ترتیب اگر احسان ۲۰۰ درجه به سطح شطرنج ایران افزوده آنگاه باید تو و احسان بگردید و دستبوس انی باشید که درجه شطرنج ایران را از صفر به ۲۴۰۰ رساندند
ایزاک نیوتن را که همه می شناسید، ایشان بسیار انسان تندخو و خودستایی بود و به معنی دقیق کلمه نه اعصاب داشت و نه ادب و ی را نیز داخل آدم حساب نمی کرد حتی لایب نیتس کبیر را، که می توانید با مراجعه به اینترنت درباره رفتارهای خاص نیوتن بیشتر بخوانید، اما همین نیوتون با همه ف فروشی هایش یک جمله درخشان و دقیق و متواضعانه در تاریخ بجا گذارد، آنجا که گفت: اگر من کوتوله افق های دوردست تری را می بینم به دلیل آن است که روی دوش غول گذشته ایستاده ام!
از سخن نیوتن بهتر و دقیق تر می توانید چیزی تصور کنید؟
بابک و احسان اول بروند انی که شطرنج ایران را از صفر به ۲۴۰۰ رساندند پیدا کنند و دستتشان را ببوسند و اگر درگذشته اند، ذکر خیرشان را بگویند و سپس بیایند از ۲۰۰ درجه خودشان حرف بزنند
اما مهمتر از همه این است که اصولا چیزی به نام نقش احسان در افزودن ۲۰۰ درجه به شطرنج ایران صحت ندارد و این مانند آن است که مثلا ی بگوید اگر علی نبود آنگاه فوتبال ایران هم نبود! خدا را شکر که زمان شاه و با مربی ایرانی به نام حشمت مهاجرانی به جام جهانی رفتیم وگرنه علی و دوستانش (نظیر بابک) این زاده دروغین را درست می د که علی فوتبال ایران را به جام جهانی برد و جهانی کرد!
بگذارید فرق انسانها را بهتر بشناسیم؛ اکنون دگیر ی نیست که نام شازده خانمی به نام مریم میرزاخانی را نداند و به بزرگی کاری که در سطح جهان انجام داد پی نبرده باشد: نخستین بانوی ریاضی دان که توانست دنیای کاملا مردانه ریاضی را کنار زند و تصور می کنم احسان و بابک هرچه بخواهند خودشان را باد بزنند، دیگر در اینجا کوتاه می آیند و می پذیرند که شازده مریم بانو کهشکشان است و احسان یک دانه شن و اما نتیجه آنکه بنده سالها قبل مصاحبه ای از این شازده خانم خواندم که فکر کنم مربوط به ۲۰۰۶ بود و در و به زبان انگلیسی با ایشان شده بود. مریم بانو در همان سطر اول به وضوح به آن مصاحبه گر یی گفته بود که اگر چند سال زودتر به دنیا آمده بود هیچ حتی اسمش را نیز نمی دانست و نمی توانست چیزی از ریاضی بفهمد و به خارج بیاید که منظورش همان نسل سوخته اوایل انقلاب بود ( انی نظیر من که بین ۵۰ تا ۶۰ سال دارند؛ حدودا عرض ) و بینید مریم بانو چقدر باوقار و باشخصیت است که نخستین جملات مصاحبه را نه با خودستایی بلکه با ذکر خیر از نسل سوخته ای که به دلیل انقلاب و گروگانگیری سفارت و سپس داستان انقلاب فرهنگی و بستن ها و به سلامتی با جنگ هشت ساله، پ ر شدند و اصلا هیچ نپرسید که اصلا شما انسان هستید یا یک مشت روح؟
بنده مثال خودم را زدم که در سن ۱۱ سالگی یک حکم سلطنتی از سوی شاه و به امضای هویدا (نخست ) و خانم فرخ روپارسا ( آموزش پرورش) دریافت نمودم که به دلیل برتری جستن به تمامی دانش آموزان ایران، دو امیتاز از سوی شاه به من داده شد: اول آنکه حق دارم بدون کنکور وارد هر رشته و هر شوم و دوم اینکه ت ایران هزینه تحصیلات مرا در داخل و خارج ایران تا زمانی که بخواهم، متقبل می شود و شما درنظر بگیرید که بازی روزگار با من چنان کرد که تقریبا چهار پنج سال بعد، بنده جنگ زده و بی خانمان بودم و پدرم روی تخت بیمارستان بود و پزشکان مجبور شدند یک چشمش را بیرون آورند و بنده که ن تی برترین دانش آموز ایران بودم، کنار خیابان و روی چند تکه مقوا ایستاده بودم و جوراب و دستکش و شال گردن می فروختم تا چند ریال جی به دست آورم. شطرنج که حرام و تعطیل بود، موسیقی که حرام و تعطیل بود، حتی اغلب رشته های ورزشی نیز به دلیل آنکه در انگلیس و بوجود آمده بودند (مانند فوتبال) نیز حرام و تعطیل بودند و اینجاست که اهمیت سخن دقیق مریم بانو و شخصیت فروافتاده و متین و نجیب ایشان معلوم می گردد که می گوید اگر چند سال زودتر دنیا آمده بودم، هیچ نمی شدم و نه ریاضی می دانستم و نه ی مرا می شناخت
آیا احسان و بابک نیز متانت مریم بانو را دارند و اصولا چیزی از زندگی می فهمند یا غرق در خودستایی و حرص و طمع گشته اند وسپس منت می گذارند که بله ماهی سه میلیون به ایتام کمک می کنیم، به قول قدما این کمک بخورد توی کمرتان!
من به صراحت پرسیدم که یعنی برای همین جام اکو که همه می دانند یکی از مفتضح ترین مسابقات شطرنج بود، چرا احسان شرکت داده شد؟ آدم قحطی بود؟ یعنی احسان یک پسر ۱۰ ساله بود که برای ب تجربه برود با یک بازیکن بدون درجه افغان بازی کند؟ مثلا چیزی می شد اگر امثال مطهره در جام اکو بازی می د؟
آیا فکر می کنید که بقیه مردم عقب مانده هستند و نشانه های تبعیض آشکار را نمی بینند و درک نمی کنند؟ آیا تصور می کنید مردم مفهوم "رانت حکومتی" را نمی فهمند؟
بابک به اتفاق احسان و همه دوستان و آشنایان خود بروید و تحقیق کنید و ببینید که مقام ایران در المپیاد شطرنج قبلا چگونه بود و از وقتی "رانت حکومتی" احسان را روی میز شماره یک نشاند به چه رتبه ای رسیده است؟ چرا اینها را نمی بینی؟
و از همه اینها گذشته آنجا مشت بابک در دروغگویی باز می شود که به من می تازد که چرا باید احسان کنار برود و چرا بقیه شطرنجبازان احسان را ش ت نمی دهند؟ اگر همه مسایل مربوط به ناداوریها و رشوه و بده بستانها و تبانی هایی که خود رییس فدراسیون ایران به زبان آورد را کنار بگذاریم، آنگاه من حق دارم از بابک بپرسم که چگونه ادعا می کنی که خواننده مطالب من هستی و مرا نابغه می دانی و غیره و غیره اما اصلا نمی دانی من چه نوشته ام؟
بنده بسیار قبل از آنکه پیام بابک را ببینم، به صراحت نوشتم که هیچ نمی تواند احسان را از حضور در مسابقات منع کند و نوشتم اگر خسرو هرندی هم امروز مایل به شرکت در مسابقات باشد نیز هیچ نمی تواند مخالفت کند و فقط وقتی که یک مرجع صاحب صلاحیت، یک نفر را از شرکت در مسابقات رسمی منع نموده باشد می توان از حضور آن شخص ممانعت نمود و عجیب است که بابک این نوشته مرا ندیده و نخوانده و اینک دیدگاه قبلا نوشته شده خودم را برایم بازنویسی می کند!
و نیز من به جوانان و نوجوانان ایرانی به صراحت نوشتم که از ایشان گلایه دارم که چرا نمی توانند افسانه پردازیها و هاله نوری که احسان دور خودش ایجاد کرده را فراموش کنند و قرص و محکم جلوی احسان بازی کنند؟
اما در این میان به چیز دیگری نیز اشاره که آن چیز را شما میتوانید در کناره گیری کاپیتان تیم فوتبال آلمان در روز بازگشت پرافتخارش و هنگامی که جام جهانی را در دست داشت به وضوح اعلام کرد و نیز کناره گیری بازیکنان افسانه ای فوتبال جهان مانند جرالد و لمپارد انگلیسی و غیره و غیره
بابک و احسان اگر به سن بلوغ رسیده اند باید به این چیزها نیز توجه کنند و بدانند که دنیا فقط در "رانت حکومتی" و چاپلوسی و منم زدن در تلویزیون پاسدار ضرغامی خلاصه نشده و درضمن مردم ایران با دقت و هوشیاری کامل هر حرکت افراد "رانت خور حکومتی" را در حافظه تاریخی خود ظبط می کنند و وقتی روز داوری فرا رسید بجای این چیزهایی که من می نویسم با سلاخی به افراد خائن و رانت خور، جواب می دهند؛ من شاهد حوادث سال ۱۳۵۶ و ۵۷ و ۵۸ و ۵۹ و ۶۰ و ۶۱ و غیره و غیره و غیره بوده ام و دقیقا می دانم که چه می گویم و چه می نویسم و بابک و احسان نیز بد نیست برای یادگیری این مسایل، از گلخانه کامبوزیا و کامبوزه نگاهی به بیرون بیندازند و حوادث عراق و افغانستان و مصر و و تونس و لیبی را بنگرند تا قدری به سن بلوغ نزدیک شوند
باز هم حرف دارم که بنویسم اما می دانم مثنوی می شود و امثال بابک و احسان همیشه در جه خویش باقی می مانند و عاقل نمی شوند مگر روزی که خود را در گور بیابند
بابک و احسان حواسشان نیست که وقتی خودشان می دانند " در جمع های بازیکنان ایرانی خیلی راجع به حمایت فدراسیون از احسان صحبت میشه" یعنی چه؟ و برایم خیلی عجیب است که بابک و احسان اینقدر نادان و بسته هستند که حتی به سایت فیده و گزارش بدون خدشه فیده از میزان رشد درجه بازیکنان ایران نیز رجوع نمی کنند و مثلا نمی دانند که وقتی میزان رشد درجه سارا خادم یا پویا آیدنی در یک بازه زمانی و ثابت، بسیار بیشتر از احسان باشد به معنی آن است که علاقه و جدیت سارا و پویا از احسان بیشتر است؛ شاید یک روز که خسته نیستم و حوصله داشتم با ارجاع دادن به لینکهای سایت فیده و به کمک علم ریاضی ثابت کنم که احسان عاشق پول و خودستایی و رانت حکومتی ست و نه شطرنج

درباره ایمیل حاج سعید و کاری که انجام داده در یک روز دیگر می نویسم زیرا الان بسیار خسته هستم اما همینجا به حاج سعید می گویم که نه تنها پول را قبول ندارم و برای ایشان مسترد می دارم بلکه ایشان هیچ حقی ندارد که به من بگوید در وبلاگم چه بنویسم و یا ننویسم و ایشان بهتر است سرش به کار وبلاگ خودش باشد و حدو مرز خودش را بشناسد و اگر لینک دادن به وبلاگ د یتی مرا حذف کند بسیار خوشحال می شوم زیرا دوست ندارم منت هیچ بر سرم باشد؛ نمی دانم چرا مردم فکر می کنند با پرداخت دیرهنگام چند ریال بدهی خود حق امر و نهی دارند؟ اگر شماره کارت بدهی فردا پولت را پس می فرستم و در غیر این صورت آن را به کمیته امداد خواهم داد اما هرگز پول ی را که نمی شناسم و ازو خوشم نمی آید در زندگی خودم وارد نمی کنم؛ شما هنوز "بچه سوسول" هستید و نمی دانید زندگی چیست


کشتن چه حیواناتی جایز یا مکروه است؟ نظر درباره کشتن مورچه و زنبور

هنگام کشتن هر حیوانی، فرقی نمی کند که موذی باشد یا اهلی و یا هر نوع دیگر، ممکن است این سوال ها پیش بیاید که آیا از نظر شرعی کشتن این حیوان اشکال دارد؟


به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران، اگر این پرسشی در ذهن شما باشد که از نظر دین کشتن چه حیواناتی جایز و کشتن چه حیواناتی حرام است؟ دستورات و سفارش های دین در این باره، چگونه است؟
به جز حیواناتی که جهت مصرف و خوراک انسان کشته می شود؛ در مورد کشتن سایر حیوانات، توجه به دو نکته ضروری است:

هر حیوانی که در ملکیت دیگری است؛ کشتن آن ممنوع است. حتی مانند مگس و پشه ای که مثلا دانشمند ه شناسی برای تحقیق آن ها را جمع آوری کرده است.هر حیوانی که آزار دهنده است و برای دفع آزار آن، راهی جز کشتن نیست؛ می توان آن را کشت. گرچه مانند پرستو باشد که کشتن آن به خودی خود کراهت دارد.در آزاررسانی نیز فرقی نمی کند که به خود شخص آزار برساند یا به دیگرانی که آزار دیدن آن ها مسؤلیتی بیاورد و یا باعث آلودگی مواد غذایی و یا مولد بیماری شود.

اما برای جزئی تر شدن گفتار از روایات بهره می گیریم. حاصل روایات آن است که دو گونه حکم برای کشتار حیوانات قابل تصور است:

جواز کشتن؛ به این معنا که اگر ی آن ها را بکشد؛ گنه کار نیست. با این روی کرد؛ کشتن همه حیوانات جایز و بدون اشکال است. اما درخصوص کشتن این حیوانات سفارش هم شده است: انواع مارها،حیوانات ریز مثل شپش، کلاغ، عقرب، سگ هار.سفارش به نکشتن؛ به این معنا که معصومان علیهم السلام علاقه مند بودند که انسان ها از کشتن آن ها صرف نظر کنند. از این روی حتی از بردن نامشان هم دریغ ن د: پرستو، هدهد، فاخته(کوکو)، قنبره(چکاوک)،حباری(هوبره) ،صرد(مرغی است که گنجشک را شکار می‏کند و به فارسی ورکاک است) و صوّام(لک لک، ظاهرا) ، شقراق(سبز قبا) مورچه، زنبور عسل، وزغ و هر حیوانی که به انسان پناه آورد.( عاملی، شیخ حر، وسائل الشیعه، ج 11 تا 23)

سایت:
www.yjc.ir
کد خبر: ۴۳۸۹۷۰۶
تاریخ انتشار: ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

با توجه به مفهوم مخالفه، می تون چنین استنباط کرد که گران هر چند نام مجاهد و رزمنده ی بر خود داشته باشند، دوست خدا نیستند؛ بلکه با عمل گرانه به دشمن خدا تبدیل می شوند و باید هر چه سریع تر از عمل خود توبه کنند و از گری دست بردارند.

مفسران ی، گری بر دیگران را دو گونه تفسیر کرده اند:

اول: منظور جنگیدن با غیرمسلمانی است که در حال جنگ و نبرد با مسلمین نیستند و با آنان دشمنی نمی کنند و به دشمنان آنان یاری نمی رسانند.

دوم: منظور کشتن و قتل ن و ک ن و پیر مردان و پیر ن و افراد بیمار و ناتوان و ن نا و زمین گیر و امثال این ها که توان جنگیدن ندارند و به اصطلاح اهل حرب نیستند و مشارکت مستقیم در جنگ ندارند. از ابن عباس و عمر بن عبدالعزیز و حسن بصری و مقاتل بن حیان و دیگران این رأی روایت شده است.[1]

ابن تیمیه می گوید: منظور از اعتداء در آیه، ظلم و ستمگری است و خداوند هرگز ستمگری را مباح نمی کند.

و در حدیث قدسی آمده است که خداوند فرمود:

«یا عبادی إنّی حرّمت الظلم علی نفسی و جعلته بینکم محرّماً فلا تظلموا»[2]

«این بندگان من، همانا من ظلم و ستمگری را بر خود ممنوع کرده ام و آن را بین شما نیز حرام نموده ام، پس به همدیگر ظلم ستم نکنید.»

بعضی از مفسران می گویند: آیه ی:

(‏ وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبِّ الْمُعْتَدِینَ ‏) (بقره: 190)

«‏ و در راه خدا بجنگید با انی که با شما می جنگند . و و تعدّی نکنید . ( شما جنگ افروزی نکنید و بیگناهان و بی خبران و نی که نمی جنگند ، و ک ن و پیرمردان و بیماران و امان خواهان را نکشید و خانه ها و کشتزارها را ویران نسازید ) . زیرا خداوند گران را دوست نمی دارد . ‏»

به وسیله ی آیه سیف (شمشیر) منسوخ شده است که به نظر ما این ادعا قابل استناد نیست و با سیاق آیه مطابقت ندارد، زیرا نهی در آیه مذکور با علتی همراه است که قبول نسخ نمی کند به عبارت دیگر، علت نهی چیزی است که نسخ بردار نمی باشد و آن عبارت « إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبِّ الْمُعْتَدِینَ» است. این یک خبر از جانب پروردگار است و چنانکه مقرر است، اخبار نسخ بردار نیست و منسوخ نمی شوند، چون اگر منسوخ شود، کذب و دروغ به میان می آید و خداوند از این عمل پاک و بری است:

(وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِیثاً) (نساء: 87)

« و چه ی از خدا راستگوتر است .»

پس قرآن کریم به هیچ وجه به مسلمانان اجازه نمی دهد دست به گری زنند یا م ان و ستمکاران را کمک نمایند، هر چند از آنان بغض و کینه و تنفر شدید داشته باشند یا دشمنان نسبت به مسلمانان متنفر و بیزار باشند، صرف تنفر و بیزاری شدید نمی تواند توجیه گر و ستمگری شود، هر چند این عمل منجر به بازداشتن به ناحق مسلمانان از زیارت خانه خدا گردد، چنانکه در صلح حدیبیه اتفاق افتاد و هنگامی که مسلمانان با لشکر و سربازان انبوه به قصد زیارت خانه خدا در حدیبیه جمع شدند و دیگر مردمان اجازه داشتند حج کنند ولی مشرکان به دلیل بغض و کینه ای که به مسلمانان داشتند مانع برگزاری مراسم حج آنان شدند و (ص) اجازه جنگیدن نداد و از مسلمانان خواست تا صبر و بردباری پیشه کنند و خداوند پیروزی را نصیبشان خواهد کرد. خداوند در این باره فرمود:

(وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَن صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَن تَعْتَدُواْ وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَ َّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ ) (مائده: 2)

«دشمنیِ قومی که شما را از آمدن به مسجدالحرام باز داشتند ، شما را بر آن ندارد که تعدّی و کنید . در راه نیکی و پرهیزگاری همدیگر را یاری و پشتیبانی نمائید ، و همدیگر را در راه و ستمکاری یاری و پشتیبانی مکنید .»

تمام آنچه را درباره جنگیدن توصیه فرموده، مقابله و مبارزه با گری و ستم است به همان اندازه که آنان کرده اند باید آنان را دفع کرد و سر جایشان نشاند و به اصطلاح مقابله به مثل کرد و دیگر بیش تر از آن ممنوع است، زیرا خداوند می فرماید:

(‏ الشَّهْرُ الْحَرَامُ بِالشَّهْرِ الْحَرَامِ وَالْحُرُمَاتُ قِصَاصٌ فَمَنِ اعْتَدَى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَیْکُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ ) (بقره: 194)‏

«‏ ماه حرام در برابر ماه حرام است ( و اگر دشمنان احترام آن را نگاه نداشتند ، و در آن با شما جنگ د ، شما حق دفاع و مقابله با آنان را دارید و باکی نیست ) و ( حرمت شکنی های ) مقدّسات دارای قصاص است ، ( و کاریهای نادرست ، پاداش به مثل دارد . به طور کلّی ) هر که راه تعدّی و بر شما را در پیش گرفت ، بر او همانند آن ، تعدّی و کنید ( چه آغاز تعدّی و ممنوع است ، لیکن در برابر آن دفاع از خویشتن و مبارزه برای اخذ قصاص آزاد است ) ، و از خشم خدا بپر د و بدانید که خدا با پرهیزگاران است. »

در اینجا ذکر یک نکته لازم است و آن واژه اعتدا در برابر اعتدا است و خداوند مقابله به مثل را اعتدا می نامد. نه به این خاطر که نوعی گری باشد، بلکه از باب عدل و انصاف است، یعنی به همان اندازه که آنان کرده اند، جوابشان را بدهید و بیشتر از آن زیاده روی نکنید، چون هیچ توجیه مقبول و مشروعی ندارد چنانکه در آیه دیگری می فرماید:

(وَجَزَاء سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِّثْلُهَا) (شوری: 40)

«کیفر هر بدی ، کیفری آن است .»

یعنی باید به همان اندازه که آنان و زشتی کرده اند، شما مقابله به مثل کنید و بیشتر از آن نباید اقدامی نمایید، زیرا و ستم در هر صورت عملی ممنوع و حرام است. البته قرآن کریم قانون زندگی مسلمانان و بلکه کل بشریت است و بر مبنای فطرت بشری و واقعیت موجود، قانون و برنامه وضع کرده است و محدود به روابط احساسی فردی و گروهی خاص نمی شود و مثل روایت انجیل نیست که بگوید: اگر ی به سمت راست صورتتان سیلی زد، سمت چپ را بیاور تا بر آن هم سیلی بزند. چنین مسئله ای نه تنها در روابط فردی، بلکه در روابط اجتماعی و روابط بین المللی و کشورهای بزرگ به هیچ وجه نمی تواند اعمال شود یا کاربردی داشته باشد، امروزه اگر با م ان و ت های سرکش و قدرت های تمامیت خواه این گونه معامله شود، آنان نه تنها اصلاح نمی شوند بلکه به چیزی جز بردگی و بندگی و غارت ثروت و سرمایه و هست و نیست مردم رضایت نمی دهند و نمونه های آن را می توان در رفتار ت های انگلیس و و سایر استعمارگران با کشورهای فقیر مشاهده کرد، با وصف اینکه در کشورهای فقیر و به اصطلاح جهان سومی، شورش ها و مبارزات مسلحانه علیه م ان صورت گرفته، ولی این کشورهای استکباری هنوز هم به عنوان یک ط بدان ها می نگرند و صدها و هزاران نفر بی گناه را قربانی خوی درندگی و گری خود می کنند، با این وضع آیا باز هم درست است بگوییم اگر آنان به یک طرف صورت تو سیلی زدند، تو آن طرف دیگر را برایشان حاضر کن تا سیلی بزنند؟ و بدین بهانه دست روی دست گذاشت تا کشورهای استعماری همه منابع و هست و نیست آن ها را غارت کنند و برای همیشه کشورهای آنان را نیازمند و فقیر و گرسنه نگه دارند؟

یک ضرب المثل فارسی هست که می گوید: (ترحم بر پلنگ تیز دندان، ستم است به حال ان) یا (رحم بر ستمکار، ظلم است بر مظلوم) اگر با افراد شرور و ابکار و و راهزن با عفو و گذشت برخورد شود آیا هیچگاه امنیت و آسایش به آن مملکت برمی گردد و آیا این افراد گستاخ تر نمی شوند و به عملیات ابکارانه و هرج و مرج بیشتر دامن نمی زنند؟ بنابراین می بینیم که قانون ی برای مقابله به مثل با م ان، عین عد و مطابق با واقعیت جوامع بشری بوده و هست و بشریت خواه ناخواه چاره ای جز توسل بدان ندارد و بنابراین باید مقوله هایی چون عد ، عفو، بخشش به مقتضای حکمت و در جایگاه خود اعمال شوند و اگر عفو و بخشش بی موقع و نابهنگام صورت گیرد، کاربرد چندانی ندارد و چه بسا به ضد خود تبدیل گردد. برخی مخالفان آیه «وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِکِینَ» را دست آویز قرار داده و کشتن مشرکان را صادر کرده است، البته که این استدلال بسیار از حقیقت و واقعیت به دور است و چنانکه در خود قرآن و روایات و احادیث و رفتار رسول خدا (ص) با مشرکان برداشت می شود، هیچگاه علت قتل و کشتن، شرک یا عمل اعتقادی نیست، بلکه منظور مشرکانی است که اقدام به جنگ مسلحانه و حمله و به مسلمانان نموده اند با این وصف آیه هر چند در ظاهر مطلق است، ولی با احادیث دیگر مقید شده و منظور تنها آن عده مشرک جنگجو و گری است که با اسلحه و شمشیر به مصاف مسلمانان آمدند و همه آن ها را در بر نمی گیرد، چون (ص) و خلفای راشدین در احادیث و روایات زیادی از کشتن ن و ک ن و پیرمردان و پیر ن و راهبان و کشاورزان و افراد ن نا و ناتوان و زمین گیر و … نهی کرده اند حتی (ص) در نامه ای به معاذ (رض) به آنان توصیه می کند که هیچ گاه آغازگر جنگ نباشید و اگر به شما حمله د باز هم شما به آنان حمله نکنید اگر ی از شما را شهید د، جنازه او را به آنان نشان دهید و بگویید: آیا راهی بهتر از این وجود ندارد؟! و بدین وسیله هدف از جنگ های ی را به خوبی گوشزد می کند از جمله حدیث ابن عمر است که می گفت: در یکی از جنگ ها بود که (ص) متوجه شد زنی کشته شده است:

«نهی رسول الله صلی الله علیه و سلّم عن قتل النساء و الصبّیان»[3]

« از قتل و کشتن ن و ک ن نهی کرد.»

در روایت دیگری به نقل از کعب ابن مالک از عمویش آمده است که رسول خدا (ص) او را به سوی ابن الحقیق گسیل کرد و به او دستور داد از کشتن ک ن و ن خودداری کند و آن را ممنوع دانست.

رباح بن ربیع می گوید: در یکی از غزوه ها همراه رسول خدا (ص) بودیم که دیدیم گروهی اجتماع کرده بودند، (ص) مردی را مأمور کرد تا خبر بیاورد و او بازگشت و گفت: مردم به اطراف جنازه ی زنی اجتماع کرده اند، فرمود:

«ما کانت هذه لتقاتل»[4]

«اینگونه افراد نباید کشته شوند.»

چنانکه ملاحظه می شود چنین نی، ن خانه نشین نبوده اند، بلکه نی اند که همراه لشکر مشرکان و به قصد کمک و یاری رساندن و تشویق آنان علیه مسلمانان در میدان جنگ حاضر شده و به قتل رسیده اند با این وصف کشتن آنان را مباح ندانسته است و حتی خلفای راشدین و دیگر ان متعهد ی بدین شیوه عمل کرده اند.

مالک روایت می کند که حضرت ابوبکر صدیق (رض) به یزید ابن سفیان در شام توصیه کرد و به وی گفت: در آن سرزمین به افرادی برمی خورید که گویا خود را برای رضای خدا در جایی زندانی کرده و به (راهبان) مشهورند به آنان کاری نداشته باشید و به ده چیز تو را وصیت می کنم هیچگاه ن و ک ن و پیرمردان و پیر ن و سالخوردگان و ن نایان و … را نکشید.

خلاصه کلام جمهور علمای مسلمانان کشتن ن و ک ن و سالخوردگان و بیماران و راهبان و انی را که مستقیما در جنگ حضور نداشته و شرکت نکرده اند، حرام می دانند و از ابن عباس روایت است که گفت: منظور از سخن پروردگار که می فرماید (لا تعتدوا) کشتن ن و ک ن و سالخوردگان است.[5]

و حتی در روایات مستند زیادی هست که (ص) از ب درختان و کشتن فلاحان و کشاورزان و افرادی که سرگرم کار و زندگی خود هستند به شدت نهی کرده است که ذکر آن ها به درازا خواهد کشید.

مقایسه جنگ ها و نبردهای صدر با جنگ و ت یب قرن بیست و یکم، انسان منصف و دادگر به این نتیجه می رسد که در هیچ کدام از جنگ های به اصطلاح کشورهای متمدن چون و سایر قدرت های بزرگ چیزی از اصول انسانی و بشری رعایت نشده است و اصولاً در هیچ مورد این دو با هم قابل مقایسه نمی باشند، مثلاً با چه حقی ظرف چند ساعت دو شهر بزرگ ژاپن را با خاک ی ان کرد و با چه حقی مردم افغانستان و عراق را ط ی بمب های کشتار جمعی و نابودگر خود نمود و با وصف این که تمامی دنیا عمل او را در عراق محکوم د و شواهد و قراین موجود ادعاهای غیرواقعی آن ها را باطل و پوچ و دروغ اعلام کرد و معلوم شد جز دروغ و فریب چیز دیگری به خورد مردم نداده و در نتیجه این اعمال ضد انسانی آنان میلیون ها مرد و زن و کودک بی گناه قربانی خشونت ورزی و جنگ افروزی سردمداران بی د و کینه توز آن ها شده است، ولی با این وصف شورای امنیت هیچگاه حاضر نشد این اقدام غیر انسانی و ضد بشری و ادعای دروغین آنان را محکوم کند. اینان با این همه بی حیایی و گستاخی باز هم دم از حقوق انسان و حقوق زن و مقوله هایی از این دست می زنند و بی اعتنا از کنار هزاران جنایت و تباهی خود می گذرند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و آب از آب تکان نخورده است. ولی دوربین های خود را چرخانده و به هزاران سال پیش برمی گردند و می گویند: چرا (ص) فلان فرد مشرک جنگ طلب و منحرف و جنایتکار جنگی که از هیچ اقدام مسلحانه و تبلیغی علیه و جامعه مسلمانان و حتی توهین به ن و دختران مسلمانان دریغ نورزیده، فرمان کشتنش را داده است؟ از نظر اینان کشتار دسته جمعی ن و ک ن بیگناه عراق و افغانستان و فلسطین و … منافاتی با ی آنان ندارد، ولی کشتن فردی فاسد و آشوبگر که هر لحظه درصدد برافروختن آتش جنگ علیه مسلمانان است، اقدامی خشونت آمیز و خلاف به حساب می آید!! پس وای به حال بشریت امروزی که چنین بی دانی سکاندار کشتی زندگی و برنامه ریز و قانون گذار آنان شده اند و هر لحظه درصدد فریب و انحراف افکار عمومی و غارت باورهای مردم خود هستند.

اکنون درصدد آنیم که شواهد زنده ای بر عفو گذشت و مهربانی و ملاطفت (ص) که به حق رحمة للعالمین است، برای خوانندگان و حق مداران ارائه دهیم تا به آنان ثابت شود که دین هیچ گاه مجوز خشونت و جنگ طلبی و گری را صادر نکرده و بلکه برای کرامت و شرافت انسانی ارزش والایی قایل بوده و کشتن یک فرد (ولو غیر مسلمان) به ناحق را برابر کشتن همه افراد دنیا دانسته است، یعنی گناه و جرم کشتن بیگناهان را بسیار سنگین تر از تصور حامیان برمی شمرد. ی که از گناه و جنایات وحشتناک و غیر انسانی فردی چون هند جگرخوار یا عکرمه ابن جهل و … با کمال بزرگواری می گذرد و آنان را می بخشد و خطاب به گروه مجرمان و گنا ارانی که در حرم مکه جمع شده و به امان آمده بودند می فرماید: «اذهبوا انتم الطلقاء» بروید همه آزاد هستید. «لا تثریب علیکم الیوم» امروز هیچ سرزنشی بر شما نیست؛ یعنی نه تنها شما د و از همه ی حقوق انسانی و ی برخوردارید، بلکه برای کشتن و قتل عام و اذیت و آزار مسلمانان مستضعف نیز مورد بازخواست قرار نمی گیرید و هیچ حق طعنه و بازجویی از شما را ندارد. آیا در طول تاریخ بشریت چنین رفتار انسانی و بزرگوارانه و مطابق با کرامت و شرافت انسانی اتفاق افتاده است؟ آیا کره زمین در سراسر تاریخ خود چنین اتفاق مبارک و افتخار آمیز، جز از (ص) و سایر پیام آوران بر حق الهی، از ی دیگر سراغ دارد؟ امید است که انسان های دادگر و منصف با مطالعه آن به قضاوت بنشینند و با دیده ی انصاف به قوانین و دستورهای بنگرند و حق را از باطل تشخیص دهند.

(ص) پس از نقض عهد مشرکان، با لشکری مجهز به قصد فتح مکه حرکت کرد و در ظرف چند روز کاملاً شهر را به محاصره درآورد و آمده ورود به شهر شد.

———————————————————-

منبع: سرنوشت محکومین به در صدر و (گذشت رحمت) /مؤلف: علی آقا صالحی /انتشارات: نشر احسان 1393

[1] – تفسیر ابن کثیر (1/226)

[2] – مسلم (4674) و احمد در المسند (21420) از ذر آن را روایت کرده است.

[3] – متفق علیه (بخاری 3015) و مسلم (1744) احمد(4739) و ترمذی(1569)

[4] – شافعی در المسند (1179) و طحاوی در السیر (3/221) و بیهقی در الکبری (9/78)

[5] – فقه الجهاد: قرضاوی


نویسنده : علی آقا صالحی

eslahe.com


تعبیر خواب مورچه ابن سیرین,تعبیر خواب مورچه صادق,تعبیر خواب مورچه زیاد در خانه,تعبیر خواب مورچه از حضرت یوسف,تعبیر خواب کشتن مورچه های زیاد,تعبیر خواب مورچه زرد بزرگ,تعبیر خواب مورچه سیاه صادق,تعبیر خواب دیدن مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب کشتن مورچه در خواب,تعبیر خواب دیدن مورچه زیاد در خانه,تعبیر خواب ابن سیرین درباره مورچه,تعبیر خواب مورچه سیاه ابن سیرین,تعبیر خواب مورچه حضرت یوسف,تعبیر خواب مورچه ی سیاه بزرگ,تعبیر خواب مورچه سیاه,تعبیر خواب مورچه زرد کوچک,تعبیر خواب لانه مورچه,تعبیر خواب مورچه در خانه ابن سیرین,تعبیر خواب دیدن مورچه در خانه,تعبیر خواب مورچه از نظر صادق,تعبیر خواب مورچه سیاه کوچک,تعبیر خواب ابن سیرین درمورد مورچه,تعبیر خواب کشتن مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب مورچه دانیال نبی,تعبیر خواب مورچه جعفر صادق,تعبیر خواب مورچه در خانه,تعبیر خواب موریانه در خانه,تعبیر خواب موریانه صادق,تعبیر خواب مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب کشتن مورچه,تعبیر خواب مورچه سیاه در خانه,تعبیر خواب کشتن مورچه ها,تعبیر خواب مورچه زرد,کشتن مورچه در خواب


تعبیر خواب مورچه سیاه و زرد بزرگ و کوچک یا دیدن خواب کشتن مورچه زیاد در خانه


تعبیر خواب مورچه,تعبیر خواب مورچه ابن سیرین,تعبیر خواب مورچه صادق,تعبیر خواب کشتن مورچه,تعبیر خواب مورچه حضرت یوسف,تعبیر خواب مورچه زیاد در خانه,تعبیر خواب مورچه از نظر صادق,تعبیر خواب مورچه زرد,تعبیر خواب کشتن مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب مورچه سیاه کوچک,تعبیر خواب مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب مورچه زرد کوچک,تعبیر خواب مورچه زرد بزرگ,تعبیر خواب مورچه سیاه


تعبیر خواب tabire khab


امروز از بخش تعبیر خواب تعبیر خواب دیدن مورچه را در اوکی فراهم کردیم دیدن خواب مورچه یا مورچه در خواب دیدن تع ر متفاوتی دارد پس اگر شما هم خواب مورچه سیاه یا زد بزرگ یا کوچک یا کشتن و گاز گرفتن موردچه و ... را دیده اید مطلب تعبیر دیدن مورچه در خواب را مطالعه بفرمایید.سعی کردیم دیدن مورچه در خواب را از 7 منظر از معبران واقعی خواب ی و همچنین غربی نگاه کنیم.


تعبیر خواب مورچه سیاه و زرد بزرگ و کوچک یا دیدن خواب کشتن مورچه زیاد در خانه


تعبیر خواب مورچه چیست؟
دیدن اتی مانند مورچه، ملخ و آفات در خواب تفاسیری به مانند یکدیگر دارند. به طور کلی معبرین ات را به انسانی کوچک و ضعیف تعبیر کرده‌اند که از نظر اخلاق و رفتار پست و کوته بین هستند. مطیعی تهرانی به طور خاص در مورد دیدن مورچه در خواب می‌گوید:
مورچه و موریانه نیز از ات مزاحم و زیانکار هستند و تعبیری در حدود ملخ دارند. روی هم رفته دیدن آن‌ها هم در خواب خوب نیست و زیان است و آسیب و گزند و شاید آفت و بلا و مصیبت البته اگر تعدادشان فراوان باشد.


تعبیر خواب عروسی,تعبیر خواب عروسی دیگران,تعبیر خواب عروسی خودم, عروسی در خواب دیدن


تعبیر خواب مورچه خالد بن علی بن محد العنبری
وارد شدن مورچه به بدن در خواب ، اگر بیماری در خواب ببیند که مورچه ها وارد بدن او میشوند ؛ از دنیا خواهد رفت.


دیدن مورچه در خواب ، به خیر و برکت و روزی نیز، تعبیر میشود.


تعبیر وارد شدن مورچه به خانه بر این است که خیر و برکت به خانه شما روی می آورد.


تعبیر خواب ماهی,تعبیر خواب ماهی قرمز,تعبیر خواب ماهی سیاه,تعبیر خواب ماهی بزرگ,تعبیر خواب ماهی کوچک,تعبیر خواب ماهی پخته,تعبیر خواب ماهی خوردن,تعبیر خواب ماهی مرده,ماهی در خواب دیدن


تعبیر خواب مورچه کتاب سرزمین رویاها
تعبیر دیدن مورچه های در حال کار نشانه فعالیت شدید شما در کارتان می باشد.


تعبیر وجود مورچه در خانه به این معنی است که بیماری در خانواده خواهد بود.


تعبیر دیدن مورچه ها درحالیکه از درخت بالا می روند بر این است که بی آبروئی در آینده منتظر بیننده می باشد.


تعبیر دیدن مورچه ها روی خوراکی براین است که شما خوشبخت خواهی شد.


تعبیر خواب زیارت رضا,تعبیر خواب زیارت رضا ع,تعبیر خواب حرم رضا,تعبیر خواب زیارت حرم رضا


تعبیر خواب مورچه منوچهر مطیعی تهرانی


مورچه و موریانه نیز از ات مزاحم و زیانکار هستند و تعبیر ی در حدود ملخ دارند. روی هم رفته دیدن آن ها هم در خواب خوب نبست و زیان است و آسیب و گزند و شاید آفت و بلا و مصیبت البته اگر تعدادشان فراوان باشد.


تعبیر خواب طلا,تعبیر خواب النگو طلا,دیدن گوشواره دستنبند گردنبند طلا در خواب


تعبیر خواب مورچه لوک اویتنهاو
تعبیر دیدن مورچه بر این است که بیننده صاحب یک کار سود آور می گردد.


تعبیر اب لانه مورچه در خواب این می باشد که خوشبختی خود را بدست خوب نابود می کنید !


تعبیر گاز گرفتن مورچه این است که برای شما ناراحتی هایی بوجود خواهد آمد.


تعبیر خواب ,تعبیر خواب یدن ماشین,تعبیر خواب یده شدن مال


تعبیر خواب مورچه برایت
اگر خواب ببینید که مورچه‌اى شما را گاز مى‌گیرد، نشانه‌ى آن است که باید تلاش بیشترى در انجام کارهاى خود داشته باشید. کشتن مورچه در خواب، نشانه‌ى بدشانسى است.


تعبیر خواب خواستگار,تعبیر خواب خواستگار امدن,خواستگاری در خواب ,تعبیر خواب پیشنهاد ازدواج,تعبیر خواب خواستگاری رفتن مرد


تعبیر خواب مورچه آنلی بیتون


دیدن مورچه در خواب، نشانه آن است که باید در طی روز بعد، به انتظار آزار و اذیت‌های جزئی باشد. مثل هجوم اضطراب‌های کوچک و ناخوشنودی درباره زندگی


تعبیر خواب موش


تعبیر خواب tabire khab


تعبیر خواب مورچه سیاه و زرد بزرگ و کوچک یا دیدن خواب کشتن مورچه زیاد در خانه


برچسب ها:تعبیر خواب مورچه ابن سیرین,تعبیر خواب مورچه  صادق,تعبیر خواب کشتن مورچه,تعبیر خواب مورچه حضرت یوسف,تعبیر خواب مورچه زیاد در خانه,تعبیر خواب مورچه از نظر صادق,تعبیر خواب مورچه زرد,تعبیر خواب کشتن مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب مورچه سیاه کوچک,تعبیر خواب مورچه سیاه بزرگ,تعبیر خواب مورچه زرد کوچک,تعبیر خواب مورچه زرد بزرگ,تعبیر خواب مورچه سیاه jufdv o,hf l,v]i ndnk o,hf l,v]i


ـ

(+)

ابن تیمیه عقیده خاصی درباره خود یزید بن معاویه دارد، و م ع سرسخت اربابش یزید است. یزید پیشوای دارای قدرت است و ابن تیمیه معتقد است هرکه بر صندلی سلطنت و امارت نشست است.


به گزارش خبرنگار مهر، متن زیر مقاله ای از شیخ جلال المعاش از فصل پنجم کتاب «ال الحسین (ع) و الوه ة» با عنوان «ال الحسین فی الفکر السلفی» است که توسط اسماء خواجه زاده ترجمه شده است. متن این مقاله را در ادامه می خوانید؛


سؤال: موضع سلفیت و وه ت درباره حسین (ع) و شهادت فاجعه آمیز او در صحرای کربلاء چیست؟


خداوند در قرآن و اکرم (ص) در احادیث فراوان از مولا اباعبدالله (ع) سخن گفته است. (ص) می فرماید: «حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است» [۱]، «سید جوانان اهل بهشت است» [۲]، «ریحانه جدش رسول اکرم و نور چشم حضرت فاطمه است» [۳]، و « است؛ چه برخیزد چه بنشیند».


... افراد منصف هر فرقه و دین و دنیایی، وقتی درباره حسین بن علی (ع) و مصائب او می خوانند و اینکه مظلوم به شهادت رسید، تحت تأثیر ایثارهای عظیم او قرار می گیرند و او را الگو و اسوه خود قرار می دهند. چه یانی مانند آنتوان بارا و سلیمان الکتانی و سایر علمای یت، که تحت تأثیر حسین (ع) قرار گرفتند و تحقیق هاو تألیف ها درباره او نوشتند. تا جایی که یکی از آنان گفته است: «اگر ما شخصی مانند حسین داشتیم از او مجسمه ای از طلا می ساختیم و در ورودی هر شهر قرار می دادیم...». دیگری گفته است: «بلکه آن را در هر خانه ای می گذاشتیم و مردم را به اسم حسین مظلوم به یت دعوت می کردیم» [۴]. و چه انقل ونی که از سیره و سنت برای کشورشان استفاده د. آیا مهاتما گ آزادگر هند از استعمار انگلیس نگفت: «من از حسین آموختم چگونه مظلوم باشم و پیروز شوم». علمای مذاهب مختلف نیز اگر بخواهند کتاب هایی که درباره این (ع) نوشته شده بشمارند قادر نیستند، و کتابخانه ها پر از کتاب هایی درباره حسین بن علی (ع) سید ال و پدر آزادگان است.


به رغم اینها و به رغم آیات و احادیث و سخنان علمای تمام ادیان و امت ها با همه زبان ها درباره حسین (ع)، سلفیه یک عقیده دارد: «حسین (ع) با شمشیر جدش کشته شده است».


بله! این فتوای قاضی القضاة شریح است که برای رضایت خاطر اربابش یزید (لعنة الله علیه) چنین فتوایی داد و خدا و سید مخلوقات (ص) را به خشم آورد: «حسین با شمشیر جدش کشته شده است».

قاضی ابوبکر بن عربی مالکی هم در کتاب خود العواصم من القواصم ـ که به خاطر تعصب شدید و تهاجم به اهل بیت (ع) و پیروانشان بارها چاپ شد و مجانی و رایگان در بازارها توزیع گردید ـ عقیده دارد حسین (ع) با شمشیر جدش و شریعتش کشته شده است [۵]. دلیل حرفش هم ـ به ادعای خودش ـ این است که حسین (ع) درحالی که شایسته خلافت و ت نبود ـ عیاذ بالله ـ علیه خلیفه و قدرت حاکم قیام کرد و چون خواست که در میان امت فتنه ایجاد کند کشته شد. زیرا حکم چنین کاری قتل و مجازات است. پس (ع) با حکم شرعیِ وجوب قتل قیام کننده علیه خلیفه شهید شد، و تنها کار یزید انجام وظیفه در کشتن حسین (ع) و اصحاب او بوده است!!


در این مقام زیاد سخن نمی گوییم و فقط بخش ها و سخنانی از ابن تیمیه شیخ ال و و عالم جماعت سلفیه و نظرات او را درباره نهضت مبارک حسینی، و نمادهای دشمنی یزید و او نقل می کنم تا میزان وابستگی این مردم به دین و نمادهای مقدس آن را بدانید.


دوست داریم ابن تیمیه درباره این نهضت و عظیم آن سید جوانان اهل بهشت چه بگوید؟

پیش از آن سخنان حسین (ع) را درباره بیان عقیده خود پیرامون اسباب و انگیزه ها و هدف نهضت ذکر می کنیم. حسین (ع) در اولین سخنان خود مقابل والی مدینه ولید و ش مروان بن حکم وقتی ولید دستور داد در صورت بیعت ن او را گردن بزنند فرمود:

«ای ! ما اهل بیت نبوت، معدن رس ، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم. خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است. یزید مردی فاسق و خوار و قاتل نفوس محترم بوده و ی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهد کرد. با این حال تأمل کنید تا فردا برسد. آنگاه ببینیم که کدام یک از ما دو نفر به مقام خلافت سزاوارتر و شایسته تریم» [۶]. این اولین بیان مربوط به نهضت بود و ضمن آن بیعت با شخص فاسق و فاجری مثل یزید را رد می کند.


آن حضرت وقتی در ایام حج تصمیم گرفت از مدینه به مکه مکرمه برود، وصیت خود را به برادرش محمد بن حنفیه نوشت ـ و چه وصیت نورانی و شگفت آوری! ـ و فرمود: « وج و قیـام من از روی سرکشی و خوشگذرانی و فساد و ظلم نیست، تنها برای اصلاح در امت جدم (ص) قیام و می خواهم به معروف امر کنم و از منکر بازدارم و به سیره جدم (ص) و پدرم علی بن طالب (ع) عمل کنم. پـس هر مرا به درستی قبول کند خدا به درستی سزاوارتر است و هرکه این قیام را رد کند، صبر می کنم تا خداوند بین من و این گروه قضاوت کند که او بهترین حاکمان است» [۷].


پس حسین (ع) علیه یزید قیام کرد نه چون او حاکم ت ی است بلکه چون او فاسق و فاجر است و شخصی مانند او که از و اخلاقیات و عقاید عالی آن دور است نمی تواند حاکم مسلمانان باشد. آن حضرت برای خوشگذرانی و از روی طمع در حکومت و ریاست قیام نکرده است بلکه هدفی عالی و غایتی شرافمندانه داشته و در این راه خون هایی پاک ریخته شد و جسم هایی طاهر قطعه قطعه گردید. و همه اینها در راه اصلاح امت بود که بنی امیه آن را از جاده صواب به راه های ی منحرف کرده بودند، و سرگردانی باعث شده بود کرسی بالاترین مقام حکومت به یزید برسد که نه تنها از خارج شده بود بلکه بیشتر به دین مادرش نزدیک و به سرشت آنان وابسته تر بود.


بنابراین اگر حسین (ع) قیام نمی کرد و مخالفت خود را با این حاکم عنید و طاغوت یزید که بر تمام اعمال شرورانه پدر و جدش در جنگ با و رسول آن افزوده بود، اعلام نمی کرد امت حضرت مصطفی در آستانه فروپاشی و دیانت او در معرض انحلال قرار می گرفت. با این حال از نظر سلفی ها و وه ون مشکل دقیقاً همین مسأله و فرمایش است که می فرماید: «طبق سیره جدم و پدرم علی ابن طالب حرکت می کنم». چون آنان نمی خواهند سیره و سنت علی بن طالب (ع) حاکم باشد، و نمی خواهند کلمه او کلمه علیا در زندگی ی باشد! آیا دوری از حق چیزی جز گمراهی آشکار است؟


حسین (ع) در طی مسیر خطابه بسیار خواند و مردم را موعظه کرد و به آنان درباره خطرات حکومت یزید هشدار داد. سخنان ذیل برخی از آن سخنان است که در مقابل یزید فرمود تا در مقابل خدا برایشان حجت بیاورد:


«ای مردم رسول خدا (ص) فرمود: هر سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده، پیمان الهی را ش ته و با سنّت رسول خدا (ص) مخالفت ورزیده، در میان بندگان خدابه ستم رفتار می کند؛ و او با زبان و کردارش با وی به مخالفت برنخیزد، سزاوار است خداوند او را در جایگاه آن سلطان ستمگر بیندازد».


هان ای مردم! این گروه (بنی امیّه) به طاعت پایبند شده و از پیروی خداوند س یچی کرده اند، فساد را آشکار ساخته و حدود الهی را تعطیل کرده اند. آنان بیت المال را به انحصار خویش درآورده، حرام خدا را حلال و حلال خدارا حرام شمرده اند و من به قیام برای تغییر این اوضاع، از همه سزاوارترم» [۸].


حسین (ع) مستقیم و بدون واسطه سخن می گوید و خورشید حقیقت را پیش روی ما می گذارد و می فرماید: اگر سلطان جائر حاکم شد بر هر آزاده ای واجب است که یا با دست یا با شمشیر، یا کلمه یا قلم قیام کند، و اگر موجودیت و شریعت در معرض خطر انحراف قرار گرفته باشد مجالی برای ضعیف ترین ایمان (به قلب) نیست.


این دقیقاً شرایط امت در آن زمان بود، به سرحد سقوط رسیده و حکومت و ی را شخصی فاسد و فاسق و منافق مانند یزید بن معاویه بن سفیان و اعوان منحرفش به دست گرفته بودند. پس با توجه به اینکه طغیان یزید و فرزندان امیه ـ که در زبان وحی و سید الانبیا و رسل (ص) لعنت شده بودند ـ امت و ملت را تهدید می د، قیام به منظور اصلاح، واجب و سکوت و تسلیم حرام بود. و چه ی غیر از مؤمن پرهیزکار چنین واجبی را انجام می دهد و چه ی به جز فاسق یا ترسوی بدبخت در مقابل فاسق تسلیم می شود؟ با این حال ممکن است بپرسید فرزندان امیه و شان یزید چه کرده بودند؟ پاسخ این سؤال را در همان خطابه در سخنان قهرمان توحید، حسین شهید (ع) ببینید:


۱ـ زام به اطاعت از ، که دستور داده شده به او کافر شوید: «ان ال لکم عدو فاتخذوه عدوا» [فاطر: ۶].

۲ـ ترک اطاعت از خداوند: «و انا ربکم فاعبدون» [انبیا: ۹۲].

۳ـ اظهار فساد، خوار، میمون باز، نردباز، و آشکارا فسق کننده.

۴ـ تعطیل شدن حدود، چطور آنها را ب ا دارد درحالی که نه تنها آنها را نمی شناسند، بلکه خودشان اولین انی هستند که باید حد بر ایشان جاری شود.

۵ـ استئثار به فیء، آنان اقتصاد امت را که واسطه حیات و رفاه مردم است، نابوده د.

۶ـ حلال نمودن حرام خدا مانند خمر و و قتل و غیره.

۷ـ حرام نمودن حلال خدا.


آیا این هفت بند برای شناخت احوال دیانت و تدین این گروه کافی نیست؟ به خدا قسم یکی از آنها هم برای خارج شدن آنان از محدوده دین و برگرداندن به محدوده اجدادشان و معبودهایشان ـ مثل لات و عزی و مناة که ابوسفیان تا آ ین روزهای زندگی اش با کینه جنگ نسبت به دا و رسول خدا (ص) و مؤمنین هنوز به آنها سوگند یاد می کرد ـ کافی است.


به سخن حسین (ع) در لحظات آ حیات مبارکش دقت کنید: «آگاه باشید که زاده ‏ فرزند زاده مرا بین دو چیز مخیر نموده است: جنگ و شمشیر و یا ذلت و خواری. و ذلت و خواری هرگز؛ زیرا خداوند و رسولش و مؤمنان، آن را برای ما نمی ‏پذیرند» [۹]. پس این قوم او را میان شمشیر و کشته شدن یا ذلت و سازش مخیر د. اما هیهات... که او فرزند علی بن طالب است که فرمود: «سوگند به خدا اگر تمام اعراب برای جنگ رو در روی من قرار گیرند، از مقابلشان فرار نمی‏کنم». و شاید اگر انس و جن برای جنگ با او یا جنگ با فرزندش جمع می شدند آنها از میدان فرار نمی د چون ی که فرار می کند ذلیل است و حاشا از ذلت آنان. (ع) هم چنین فرمود: «به خدا سوگند، نه دست ذلّت و خواری به شما می دهم و نه چونان بردگان می گریزم» [۱۰].


نهضت حسینی از نظر ابن تیمیه

آنچه گذشت سخنان حسین (ع) و فلسفه او برای شرح دلایل نهضت مبارک خود بود. اما سلفی ها و وه ون این نهضت عظیم را چطور دیدند؟ این مسأله را به نقل از بزرگ و آنان ابن تیمیه نقل خواهیم کرد.

او ضمن در نهایت صداقت درباره شهادت حسین (ع) می گوید: «بلکه آن ظالمان ستمگر نتوانستند به فرزند رسول خدا دست یابند تا آنکه او را مظلوم شهید د» [۱۱].

اما بعد از این جمله که در آن اعتراف کرده حسین (ع) فرزند رسول خداست و مظلوم کشته شده و ظالم نیست و قاتلان او طاغی و ستمگر هستند؛ اگر از او بپرسی قاتل ظالم او کیست؟ مگر نه اینکه یزید بن معاویه ظالم فرمان داد را بکشند حتی اگر به های کعبه آویزان شده باشد؟! اگر از او بپرسی می گوید: نه، یزید در خون حسین (ع) دست ندارد چون المؤمنین است! و بالاترین حاکم ت است. به همین دلیل قیام حسین (ع) علیه یزید فاسد است زیرا مفسده آن بیشتر از مصلحتش است. اغلب این چنین است که هرکه علیه حاکم صاحب سلطنتی شورش کند، شرش بیش از خیرخواهی آن است» [۱۲]. باعث تعجب است که چطور مصلحت و خیری در قیام حسین (ع) نبود؟! و چطور ممکن است مسلمانی بگوید نظر حسین (ع) فاسد است، و عمل او برای امت مفسده دارد در حالی که او در راه اصلاح امت جدش قیام کرد؟

سخن ابن تیمیه را ببینید: «و در قیام (حسین) نه مصلحت دین بود و نه مصلحت دنیا؛ و فسادی که از قیام و قتل او حاصل شد اگر در شهر خودش می نشست اتفاق نمی افتاد» [۱۳].

آیا عاقل این حرف را می زند؟ سبحان الله.. این بهتان عظیمی است. چطور این مرد و پیروانش مصلحت مدنظر نهضت حسین (ع) را ندیده است؟ و این مصالح را از دنیا و آ ت نفی می کند؟ چطور این کار را انجام می دهد؟ و از کجا به احوال آ ت علم دارد؟! حتی بالاتر از آن را هم می گوید: «حسین (ع) به چیزی از هدف خود که به دست آوردن خیر و دفع شر بود نرسید، بلکه با قیام و کشته شدن خود بر شر افزود و خیر را با این کار کم کرد و باعث شری عظیم گردید» [۱۴]. ای ابن تیمیه! چرا حسین (ع) سبب شری عظیم شد؟ می گوید: «چون قیام او از موارد فتنه انگیز بود» [۱۵]. و منظورش از فتنه هایی که حسین (ع) ایجاد کرد این است: قیام های پی در پی علیه بنی امیه تا زمان سقوط آنان، و انداختن اسطوره معاویه به مزبله ها و زباله دانی تاریخ است؛ از قیام مدینه منوره تا ابن زبیر در مکه مکرمه و قیام تو ن، قیام زید بن علی بن حسین (ع)، و نهضت پشت نهضت و قیام پشت قیام، تا آنکه عباسیان بین امیه را سرنگون د و آنها را به پست ترین جای ممکن راندند. این چیزی است که سلفی ها و شیخشان ابن تیمیه آرزو نمی کنند، ابن تیمیه می خواهد ظلم اموی به درازا بکشد و سلطه امویان تا آ دنیا ادامه داشته باشد. وبنیان گذار این ت معاویه بن سفیان در سخن با مغیرة بن شعبه ندیمش صراحتاً از این مطلب سخن گفته است: «به خدا سوگند که راهی جز دفن و دفن [این نام] باقی نمی ماند!» و منظورش دفن نام رسول خدا (ص) است که پنج بار در اذان برده می شد.


خواننده عزیز تعجب نمی کنی از نظر یک هندو قیام حسین (ع) دارای مصلحت است و او از آن یاد می گیرد، و یک ی تمام خیرها را در نهضت حسین (ع) می بیند و آرزو می کند چنین شخصیت عظیمی داشته باشند تا از او مجسمه هایی از طلا بسازند و مردم را به نام او به یت دعوت کنند، و قبل از همه اینها خداوند سبحان تصمیم میگیرد مصلحت و خیر در نهضت اباعبدالله (ع) و به او فرمان می دهد علیه یزید قیام کند، و رسول خدا (ص) مصلحت و خیر را در قیام نوه اش می بیند و به او فرمان می دهد به سمت شهادت قیام کند چون او نزد خدا جایگاهی دارد که تنها با شهادت بدان دست می یابد، و دین تنها با شهادت سید جوانان اهل بهشت استمرار می یابد، و پدر آزادگان حسین (ع) و تمام اهل بیت که همراه او بودند و اصحاب گرامی اش خیر و مصلحت را نهضت دیدند؛ آنگاه ابن تیمیه می آید تا حقیقت را فاش و آن را در ملا عام اعلام کند طوری که انگار گنجی از خزانه های علم را کشف کرده است: باعث شری عظیم شده است، چرا؟! چون قیام او فتنه انگیز بوده است! [۱۶].


آیا چنین چیزی از فردی که ادعای وابستگی به و انسانیت دارد قابل تصور است؟! او با تعدادی از آن آرای فاسد و رشدنیافته به سبط رسول خدا (ص) و ما احتجاج می کند و به نقل از ی که به حسین (ع) نصیحت کرد علیه یزید قیام نکند می گوید: «لذا بعضی از آنان به او گفتند که قیام نکند. آنان هدفشان موعظه او بود و مصلحت او و مسلمانان را می خواستند! زیرا خدا و رسولش دستور به صلاح داده اند نه فساد! [۱۷].


اما از روی خوشگذرانی و یا برای فساد و ستمگری قیام نکرد بلکه برای اصلاح امت جدش و برای آنکه طبق سیره جدش و پدرش المؤمنین حرکت کند، قیام کرد و خدا و رسولش قطعاً همراه با حسین (ع) و نهضت او هستند نه با یزید و طغیان و فساد او.

اما او را با ش یزید وابگذارید، و ما را با مان حسین (ع)؛ اینکه در میان انسان ها مخلوقی مانند خلق حسین (ع) و اخلاقی مانند اخلاق او وجود داشته باشد تا یزید بن معاویه را به خشم آورد هزار بار بهتر است تا اینکه همه اخلاقی داشته باشند که موجب خشنودی یزید باشد [۱۸]. ابن تیمیه و امثال او از قبیل سلفی ها و وه ت از این حرف خشنود نمی شوند؛ افرادی که یزید را دین و دنیای خود می دانند و از حسین (ع) می خواهند بیعت کند و از نهضت خود عذر بخواهد چون باعث فتنه علیه شان یزید شده است.

عجیب ترین چیز این است که از حسین بن علی (ع) می خواهند با چنین مردی بیعت کند، و گواهی دهد که او بهترین خلیفه است، صاحب حق در خلافت و صاحب قدرت آن!! و حسین (ع) راهی جز این دو پیش رو ندارد: بیعت کند یا قیام، چون آنان او را رها نمی کنند تا راه سومی را برگزیند. برخی مورخان مستشرق و افراد کم فهم شرقی این حقیقت را فراموش می کنند و آن را ناچیز می دانند. خوب است به این افراد یادآوری کرد که مسأله عقیده دینی در جان حسین بن علی (ع) مسأله مصالحه نبوده است. او شخصی است که قوی ترین ایمان را به احکام داشت و با شدت معتقد بود تعطیلی حدود دین بزرگ ترین بلایی است که او و اهلش و تمام امت را در حال و آینده دربرمی گیرد.


یزید از نظر ابن تیمیه

ابن تیمیه عقیده خاصی درباره خود یزید بن معاویه دارد، و م ع سرسخت اربابش یزید است، و تنها چیزی که در پس این دفاع می خواهد جنگ با اهل بیت (ع) و شیعیان آنان است. یزید پیشوای دارای قدرت است و ابن تیمیه معتقد است هرکه بر صندلی سلطنت و امارت نشست است.


یزید پیش از اینکه به واسطه قدرت پدرش معاویه حکومت را به دست بگیرد هم شخصی فاجر بود، و م عان معاویه او را مهم ترین مایه های رسوایی او می دانستند. معاویه خود دشمن المؤمنین علی (ع) بود و کشتن حجر بن عدی و اصحاب شهیدش را در پرونده خود دارد. مادر یزید میسون کلبیه نصرانی بود که در کتاب های تاریخ سخنی مبنی بر آوردن او نیامده است، بلکه تاریخ درباره تربیت یزید طبق اخلاق و عادات خانواده او از قبیل شرک و کفر و تمام چیزهایی سخن گفه که انسان را از دین خارج می کند مثل خواری و انجام تمام فواحش مخصوصاً حتی با ، و تنبور زدن و میمون بازی و سگ بازی و سایر گناهانی که یزید در خانواده نصرانی اش طبق آنها تربیت شد.


حرف عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه را وقتی با هیأتی از اهالی مدینه از نزد او بیرون آمد ببینید: «به خدا سوگند ما بر یزید وج نکردیم جز آنکه ترسیدیم آسمان بر ما سنگ ببارد، او مردی است که با مادر و دختران و خواهران خود ازدواج می کند، می نوشد و را ترک می کند.» [۱۹].


یزید کمتر از چهار سال حکومت کرد و در این مدت مرتکب جنایت های عظیمی شد که دنیا هنوز درباره آن سخن می گوید:


۱ـ حسین بن علی (ع) و ذریه رسول اکرم (ص) را کشت. آیا بنی اسراییل با انبیاء خود چنین کاری د؟!

۲ـ اهالی مدینه را کشت و یانش سه روز شهر را تصرف د و هرچه خواستند د.

۳ـ کعبه را بعد از اینکه با منجیق به آن حمله کرد آتش زد.

۴ـ می گویند با اش ازدواج کرد ـ عیاذ بالله ـ و این کار را فقط خوک ها انجام می دهند نه انسان و سایر حیوانات.

ی با این افعال چه جایگاهی نزد سلفیه و شیخ آنان ابن تیمیه دارد؟! بله! معذور است، و این دو دلیل دارد:

۱ـ او دارای قدرت است، و حق دارد هر کاری که می خواهد در سلطنت خود انجام دهد.

۲ـ او اهل اجتهاد و تأویل است، و اهل تأویل اگر کار نیکو کند دو پاداش و اگر خطا کند یک پاداش دارد. یعنی در هر حال مأجور است، پس اگر حسین (ع) را با تأویل نمودن خود بکشد اگر خطاکار باشد، اشتباه کرده و از نظر شیخ ابن تیمیه اجر اجتهادش را می برد!! او در این باره می گوید: «و اما اهل تأویل محض، پس آنان مجتهدانی هستند که گرچه خطا می کنند، خطاهای آنان برای آنان بخشیده شده و آنان به دلیل حسن قصد و اجتهادشان در طلب حق و پیروی از آن پاداش می گیرند به این دلیل که حسن نظر داشته اند» [۲۰].


این سخن ابن تیمیه در جدال در خصوص یزید و برای توجیه اشتباهات اوست، و کاملاً مناسب است که یزید را به اتفاق نظر علما حمایت کند چون آنان اهل قبله را صرف انجام گناه و صرف اهل تاویل بودن کافر نمی دانند (با این حساب پس چرا سلفیه همه امت را تکفیر می کنند) و یک شخص چه حسنه داشته باشد چه سیئه کارش با خداوند متعال مربوط است [۲۱]!! ای شیخ یزید این حسنات را از کجا آورده است؟!


او برگه های تاریخ را زیر و رو می کند اما چیزی از یزید پیدا نمی کند به جز اینکه یزید تارک است، مدام می نوشد، و از غنا و ن آوازه خوان جدا نمی شود، سگ بازی و میمون بازی می کند، ارتباطی با دین ندارد، رابطه اش با این دنیا محدود تمام شهوات و لذایذ حرام است بدون اینکه دین یا وجدان مانع او باشد. اما اینها چیزی نیست که شیخ برای ش بپسندد، به همین جهت به قعر تاریخ غور می کند و یک چیز پیدا می کند تا به آن تمسک کند: یزید در قسطنطنیه ـ اولین ی که به آنجا حمله کرد ـ همراه بوده است که جزء حسنات به حساب می آید [۲۲].


واویلا! شیخ! این دیگر چه حسنه ای است که برای ت یزید پیدا کردی؟ همراهی ی که به قسطنطیه می رفت! مسلمانان عاقل! این کار چه حسنه ای برای یزید دارد؟! اگر بدانید یزید به چه نحو در آن شرکت کرد حتی شاید بیشتر از این حسنه یزید تعجب کنید. از مورخین بشنوید!


ابن اثیر درباره وقایع سال ۴۹ هجری می گوید: «در این سال که می گویند سال ۵۰ است، معاویه عظیمی را به فرماندهی سفیان به عوف برای حمله به بلاد روم فرستاد، و به پسرش یزید دستور داد با آنان برود. این کار بر یزید گران آمد و خود را به مریضی زد، آنگاه پدرش او را از این کار معاف کرد. می گویند گرفتار بیماری و گرسنگی شد. اما یزید این شعر را سرود:


«من باکی ندارم از کشته شدن و اسیر گردیدن و از زحمت ها و آزاری که به جماعت مسلمانان رسیده.. من در دیر مرّان به بالش تکیه کرده ام و ام کلثوم در کنار من است». (آن طور که گفته اند) ام کلثوم زن او بود، دختر عبدالله بن عامر. وقتی این شعر به گوش معاویه رسید قسم خورد که او را نزد سفیان در سرزمین روم بفرستد، پس او را همراه جمعیت زیادی به آنجا فرستاد [۲۳].


علما حسنه یزید را رفتن به روم دانسته اند. آن هم حسنه ای که به اجبار و بر خلاف میلش انجام شده و نشان دهنده شجاعت و دلیری او نیست و شجاعت او به خوشگذرانی با ن محدود می شده. میزان تعلق او به جهاد و فتوحات ی و میزان توجهش به آن عظیم نیز کاملاً مشخص است.


ای شیخ! حسنه یزید چیزی جز سیئه برای او نیست. چطور این کار از نظر تو حسنه ای به حساب می آید که مصیبت فاجعه تصرف شهر مدینه و کشتن صحابه و تابعین آنان را از او برمی دارد؟ لا اله الا الله و لا حول و لا قوة الا بالله. این حسنه ای است که از نظر ابن تیمیه سیئه ارباب و مولایش یزید را برطرف می کند. اما تأویل بقیه اعمال یزید کجاست؟ از خود شیخ بشنوید:


۱ـ کشتن حسین (ع)

می گوید: «یزید هرگز به قتل حسین (ع) راضی نبود، او ناراحتی خود را از قتل حسین (ع) آشکار کرد و خداوند به نیت او آگاه بود. روشن است که یزید در ابتدا به قتل حسین دستور نداد، ولی با این همه از قاتلان حسین (ع) انتقام نگرفت و آنان را در برابر کردارشان مجازات هم نکرد و این هم بدان جهت بود که آنان (حسین را به سبب حفظ سلطنت یزید کشتند) یزید گرچه به خاطر امر واجب با حسین و اهل بیت او قیام نکرد و عد خود را نیز در حق حسین آشکار نکرد، ولی هیچ نگفته است که یزید با بدترین راه ها با حسین رفتار کرده باشد» [۲۴].

پس یزید نه کشته است و نه حتی دستور به کشتن داده است اما قاتل را هم مجازات نکرده چون او این کار را برای مصلحت او انجام داده است، و این در عرف ملوک مسأله ای عادی است... نمی دانم این علمای سلفیه و وه ت چه علمایی هستند.

نیازی به این همه صحبت درباره این ادعاهای باطل نیست، و من فقط سخنان مورخان را درباره دستوری که یزید برای کشتن سیدال داده نقل می کنم، و از میان آنان فقط به سخن قاتل مستقیم یعنی عبیدالله بن زیاد می پردازم.

گفتند: عبیدالله بن زیاد بعد از مرگ یزید زنده بود. شرایط در عراق برای او سخت شد، پس همراه با صد نفر از ازدی ها که او را حفاظت کنند به طرف شام رفت. در میانه راه او را دیدند که سکوتی طولانی در پیش گرفته است. یکی از آنان به نام مسافر بن شریح الیشکری به او گفت: خو ؟

گفت: نه .. با خودم حرف می زدم.

ـ درباره چیزی که با خودت حرف می زدی با تو حرف بزنم؟

ـ بگو

مسافر گفت: می گویی ای کاش حسین (ع) را نکشته بودم.

عبیدالله بن زیاد گفت: اینکه من حسین را کشتم برای این بود که یزید به من گفت یا او را بکش یا تو را می کشم پس من کشتن او را انتخاب [۲۵].

دستور یزید به والی مدینه برای گرفتن بیعت یا کشتن هم همین بود. به والی مکه هم همین را گفته بود که را بکشد ولو به های کعبه آویزان باشد. همه اینها از بدیهیات مورخان است چنانکه قبلا خو ، اما شیخ ابن تیمیه آرزو می کرد که ای کاش ش یزید خودش را برای کشتن ما حسین (ع) و قتل عام ذریه رسول خدا (ص) فرماندهی می کرد تا راضی شود و شاید این هم جزء حسناتش به حساب بیاید.


۲ـ واقعه حره

شهر مدینه بعد از کشتار عظیم اهل ایمان در مدینه الرسول سه روز تصرف شد. شهری که (ص) در باره اش فرمود: «مدینه حرم است، از عائر تا ثور…[۲۶] پس اگر ی در آن گناه (یا ستمی) انجام دهد، یا ظالم و مجرمی را پناه دهد، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد، و هیچ عملی از او پذیرفته نیست» [۲۷].

احادیث درباره فضیلت و حرمت مدینه منوره زیاد است اما یزید ی عظیم به فرماندهی مسرف بن عقبه به آنجا فرستاد و انقل ون را کشت و شهر را محاصره کرد، و آن را به مدت سه روز مباح نمود...

اما ابن تیمیه چه می گوید: «اما اهل حره وقتی یزید را خلع و نمایندگانش را بیرون د، یزید چندین بار قاصدی نزدشان فرستاد و خواست تا اطاعت کنند اما آنان از اطاعت سر باز زدند. پس مسلم بن عقبه را سوی آنان فرستاد و به او دستور داد اگر اطاعت ن د شهر را سه روز مباح کند...» [۲۸].

به این ترتیب او در واقعه حره و کشتن مردم و صحابه ـ تا جایی که یک نفر از آنان نجات پیدا نکرد در حالی که آنان از صحابه بزرگ مهاجر و انصار و فرزندانشان بودند ـ معذور است چون تأویل و غیرت او برای حکومت خود و تلاش برای حفظ آن اولی بود. اما یزید این حق را نداشت که مدینه را مباح اعلام کند و آبروی مسلمانان را هتک نماید. و برای همین شیخ با تمس آن را توجیه می کند و می گوید: «او که ـ یعنی یزید ـ همه بزرگان را نکشت و تعداد کشته شدگان به ده هزار نفر هم نرسید. خون ها هم به قبر نرسید!» [۲۹].

واویلا از این حرف... از حرف شیخ انگار حس می کنی که او از اینکه یزید همه را نکشته و خون به قبر (ص) نرسیده متأسف است و حسرت می خورد. لا حول ولاقوة الا بالله از این حرف!

یعنی یزید اهل تاویل است و اشتباه می کند، اما اهل مدینه به خاطر اینکه از او اطاعت نکرده و بر یزید وج کرده اند، گر هستند برای همین مستحق اتفاقی هستند که برایشان افتاده. و برای همین مسلم بن عقبه از باقی اهل مدینه به عنوان بردگان یزید بن معاویه بیعت گرفت. اما این چطور ممکن است و به نظر او چه تأویلی می تواند داشته باشد؟ فقط خودش می داند.


۳ـ آتش زدن کعبه

مورخان درباره واقعه آتش زدن کعبه به فرماندهی ستمکار بنی امیه حجاج بن یوسف ثقفی و استفاده از منجنیق برای این مکان شریف گفته اند: یزید وقتی در واقعه حره بر اهل مدینه پیروز شد، به سوی مکه و ابن زبیر که آنجا متحصن شده بود رفتند، و مکه را محاصره د و با استفاده از منجنیق کعبه را آتش زدند... آنان به کار خود آنقدر ادامه دادند تا کعبه آتش گرفت...» [۳۰].

اما ابن تیمیه چه می گوید: «یزید نمی خواست کعبه را آتش بزند بلکه می خواست ابن زبیر را محاصره کند و با منجنیق زدن با هدف ابن زبیر انجام شده نه کعبه و یزید قصد ت یب و سوزاندن کعبه را نداشته، نه خودش و نه نمایندگانش و مسلمانان بر این اتفاق نظر دارند» [۳۱].

خواننده عزیز از این حرف می خندی یا گریه می کنی؟! آیا چنین توجیهی را درباره کارهای یزید خوانده بودی؟!


ابن تیمیه و لعنت یزید

بعد از تمام آنچه گفتیم، و همه این دفاع های تا پای جان از یزید، آیا از شیخ انتظار این را داری که اجازه دهد یزید لعن شود و بگوید لعنت او مانند لعنت است؟ و این حرف در میان امت به ضرب المثلی بدل شد تا جایی که می گویند: یزید را لعنت کنی بس است! یعنی یزید تنها ی است که مستحق لعنت است، یا جزء نخستین انی است که سزاوار لعنت هستند اما لعنت او که علمای و توده مردم به یک اندازه درباره آن اتفاق نظر دارند، از نظر ابن تیمیه باطل است.


ابن تیمیه کت به نام «فضائل معاویة و یزید و انه لا یسب» تألیف کرده و ادعایش حدیثی از رسول خدا (ص) است که می فرماید: «مؤمن لعنت کننده نیست». اکنون نظر احمد بن حنبل درباره لعنت بر یزید بن معاویه را ببینید:

«به احمد گفتند: آیا حدیث یزید را می نویسی؟ گفت: نه... و این کار کرامتی ندارد. مگر او آن نیست که آن کارها را در حق اهل حره انجام داد؟! به او گفتند: جماعتی می گویند: ما یزید را دوست داریم. گفت: و آیا ی که به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد یزید را دوست می دارد؟ فرزند صالحش به او گفت: چرا او را لعنت نمی کنی؟ گفت: کی دیدی پدرت ی را لعنت کند؟ و چطور لعن نشود ی که خداوند در کتابش او را لعنت کرده است. به او گفتند: خدا کجا در قرآن یزید را لعنت کرده است؟ گفت: در آیه: «فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فی الارض و تقطعوا ارحامکم * اولئک الذین لعنهم الله فاصمهم و اعمی ابصارهم» [محمد: ۲۳] و آیا فسادی عظیم تر از کشتن حسین (ع) هست؟! خداوند فرموده است: «ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الآ ة» [احزاب: ۵۷]. و کدام اذیت برای محمد سخت تر از کشتن حسین (ع) است که نور چشم او و بتول بود. [۳۲].


خواننده عزیز آیا می دانی ابن تیمیه این حدیث را نقل می کند اما به عادت خودش در نقل این روایات از آن کم می کند. او این روایت را تا سخن احمد به پسرش نقل می کند که «دیده ای که پدرت ی را لعنت کند؟» و در آ روایت می نویسد (تمام شد) تا به خواننده بگوید روایت تمام شده در حالی که روایت ادامه دارد و تنها تعصب شیخ باعث شده هرجا بخواهد آن را به پایان ببرد.


نکته ظریف ماجرا این است که یکی از شاگردان ابن تیمیه به نام ابوالفرج بن جوزی فقیه حنبلی، کت می نویسد که در آن به کتاب «الرد علی المتعصب العنید» ابن تیمیه جواب می دهد و می گوید: «اینکه ابن تیمیه انی را مذمت مذموم را جایز می دانند انکار می کند، و لعن ملعون را ناشی از جه آشکار می داند. این کار را علمای بزرگ از جمله احمد بن حنبل جایز دانسته اند، و احمد در حق یزید چیزهایی ذکر کرده که بیشتر از لعن است [۳۳]. و منظورش طبعاً حدیث قبل است.


بنابراین ابن تیمیه ی است که برای سلف مبارزه می کند و از یزید و پدرش به خاطر عشق و علاقه زیادش به آن دو دفاع می نماید و رسول خدا (ص) می فرماید: «انسان با آنچه دوست دارد محشور می شود». خداوند او را با آن دو نفر و تمام انی که دوستش دارند محشور کند.


ابن عماد حنبلی می گوید که تفتازانی در شرح العقائد النسفیه می گوید: علما بر جواز لعنت بر قاتلان حسین (ع) اتفاق نظر دارند؛ یا به آن امر کرده اند یا آن را جایز دانسته اند یا به آن رضایت داده اند، و حق این است که یزید به کشتن حسین (ع) راضی بود و استبشار او به این کار و اهانتش به اهل بیت رسول خدا (ص) از مواردی است که با وجود جزییات آحاد معنایی متواتر دارد، بنابراین ما درباره او و بلکه درباره کفر و بی ایمانی او تردید نداریم. لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوانش باد [۳۴].

شبراوی می گوید: شخص عاقل شک نمی کند که یزید بن معاویه قاتل حسین (ع) است چون اوست که عبیدالله بن زیاد را به کشتن حسین (ع) فرستاد. [۳۵].

ابن تیمیمه بعد از این سخنان چه حکمی می دهد!! درحالی که او به قتل حسین بن علی (ع) راضی است و از قاتلش دفاع می کند و کارهای او را توجیه می نماید و تمام آنچه اتفاق افتاد را جایز می داند!!


منابع:

۱ـ موسوعة البحار، ج ۳۶، ص ۲۵، ح ۸.

۲ـ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۶۵۶، ح ۳۷۶۸، باب مناقب الحسن و الحسین (ع).

۳ـ کنز العمال، ج ۱۲، ص ۱۱۳، ح ۳۴۲۵۱؛ ین ع الموده، ص ۱۹۳؛ الفصول المهمه، ص ۱۵۲.

۴ـ نک: الحسین فی الفکر ال ی، ص ۲۴.

۵ـ نک: العواصم من القواصم فی تحقیق مواقف الصحابة بعد وفاة النبی (ص)، ص ۲۲۹، چاپ السلفیه، قاهره ۱۳۷۱ هـ.

۶ـ مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۳۱؛ مثیر الاحزان، ص ۲۴؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۴؛ الفتوح، ج ۵، ص ۱۴.

۷ـ مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۳۹؛ العوالم، ص ۵۴؛ مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۸؛ المناقب، ج ۴، ص ۸۹؛ الفتوح، ج ۵، ص ۲۳.

۸ـ الکامل فی اریخ، ج ۴، ص ۴۸.

۹ـ موسوعة البحار، ج ۴۵، ص ۱۰؛ تاریخ ابن ع ر: ترجمه حسین (ع)، ص ۲۱۶؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۶.

۱۰ـ ارشاد المفید، ص ۲۳۵.

۱۱ـ منهاج السنة النبویة، ج ۲، ص ۲۴۱.

۱۲ـ همان منبع.

۱۳ـ همان منبع

۱۴ـ همان منبع، ج ۲، ص ۲۴۲.

۱۵ـ همان منبع.

۱۶ـ منهاج السنة النبویه، ج ۲، ص ۲۴۲.

۱۷ـ همان منبع، ج ۲، ص ۲۴۱.

۱۸ـ ابوال ء الحسین بن علی، ص ۱۰۸.

۱۹ـ تاریخ الخلفاء، ص ۱۶۵.

۲۰ـ رأس الحسین، ص ۲۰۴.

۲۱ـ همان منبع، ص ۲۰۶.

۲۲ـ همان منبع، ص ۲۰۷.

۲۳ـ الکامل فی اریخ، ج ۳، ص ۴۵۸.

۲۴ـ رأس الحسین، ص ۲۰۷.

۲۵ـ الکامل فی اریخ، ج ۴، ص ۱۴۰.

۲۶ـ نام دو کوه است، اولی در مدینه و دیگری در مکه. النهایة، ج ۱۰، ص ۲۲۹.

۲۷ـ کنز العمال، ج ۱۲، ح ۳۴۸۰۵.

۲۸ـ منهاج السنة النبویة، ج ۲، ص ۲۵۳.

۲۹ـ همان منبع.

۳۰ـ ابن تیمیه حیاته و عقائده، ص ۳۷۹.

۳۱ـ منهاج السنة النبویه، ج ۲، ص ۲۵۴.

۳۲ـ الاتحاف بحب الاشراف، ص ۶۴.

۳۳ـ الرد علی المتعصب العنید، ص ۱۳.

۳۴ـ شذرات الذهب، ج ۱، ص ۶۹.

۳۵ـ الاتحاف بحب الاشراف، ص ۶۲.


(+ + + +)



 

ستارخان در این روزها سخت دلتنگ بود و اغلب اوقات از حاجی مخبرالسلطنه [والی آذربایجان] شکایت می کرد، مخصوصاً وقتی که احساس می کرد که مشارالیه خدمات صادقانة مجاهدین را در خور تمجید نمی داند و با آنان چنان که شایسته است خوش رفتاری به ج نمی دهد، بسیار ناراحت می شد.

مخبرالسلطنه چندان به مجاهدین عقیده مند نبود و می گفت اگر مجاهدین روزی برای دفاع از وطن خود مسلح شده، با قشون ت مبارزه د، لازمه اش این نیست که هر چه ایشان بگویند حق و ناحق باید پذیرفت. امروز باید هر ی اعم از مجاهد و غیرمجاهد پی کار و ب خود برود و اگر ی از آنان بخواهد داخل در خدمت تی گردد، باید تابع مقررات باشد. این سخنان مخبرالسلطنه در حد ذات خود صحیح بوده است، ولی مجاهدین تبریز که تماماً از اشخاص تحصیل کرده و مدرسه دیده نبودند، می گفتند؛ ما یک سال خون دل خورده و جان به کف با دشمنان جنگیده و هزاران کشته داده ایم، امروز به جای آن که مأمورین ت خدمات و جانفشانی های ما را در نظر بگیرند، باز مستبدین دیروزی را به روی کار می آورند و ما را از پیش خود می رانند. و تا اندازه ای راست می گفتند. بای نحو کان [هر طور که بود] این رنجش باطنی روز به روز در تزاید بود تا آن اغت اردبیل پیش آمد و هر روز از اردبیل شکایت نامه ها به مخبرالسلطنه می رسید. تفصیل این اجمال آن که نظر به ای خودسری ها و بی مبالاتی ها که در اردبیل از اشخاص بانفوذ آنجا مشاهده می شد، کمیتة ستار رشت چند نفر از مجاهدین را در تحت نظر میرزا محمدحسین زاده به اردبیل اعزام می کند که از ات مستبدین جلوگیری کنند. حسین زاده از مجاهدین درستکار بود، متأسفانه عقیدة باطنی وی عبارت از این بود که هر چه مستبد [مخالف مشروطه] در ایران است باید کشته شود و شاید یک تن از آنان در روی زمین زنده نماند، همة شان باید در زیرزمین مدفون باشند. بنابه عقیده ای که داشت، پس از ورود به اردبیل در نهایت شدت مشغول عملیات شد و از تمندان پول هم می گرفت ولی نه برای استفادة شخص خود. و روزی چند تن از اشراف اردبیل را به «نارین قلعه» دعوت می کند، چند تن از مدعوین که حیات را در احتیاط می دانستند از رفتن به قلعه خودداری می کنند و آنان که می روند دیگر برنمی گردند و یکی از آنان که کشته می شوند، خادم باشی بقعة شیخ صفی بود. چون هر روز آقایان اردبیلی ها از وضع مجاهدین شکایت می د، مخبرالسلطنه صلاح کار در آن دید که ملی را برای رفع غایله مأمور اردبیل کند. چون مراتب را با ستارخان در میان گذاشت و گفت مقصود این است که باید مجاهدین خلع اسلحه شده و به حسابشان دقیقاً رسیدگی شود، ستارخان نیز با کمال میل این پیشنهاد را پذیرفت.

فردای آن روز ستارخان چگونگی را بنده گفت و فرمود که شما نیز باید در این سفر با من همراهی کنید. گفتم؛ با چند شرط حاضرم که در خدمت عالی باشم. شرط اول این است که در اردبیل بار دوش ی نباشید، بدین معنی که مهمان خانه نزول نشوید، زیرا هنوز در اردبیل تعصب حیدری و نعمتی از میان نرفته است. گفت؛ والی برای من ماهی سیصد تومان حقوق معین کرده است، من با سیصد تومان چگونه می توانم منزل خصوصی یا شخصی تهیه کرده و از عهدة مخارج آن بیایم؟ گفتم این مسئله چندان مهم نیست، ممکن است بنده با حاجی مخبرالسلطنه ملاقات کرده از ایشان خواهش کنم مبلغی به حقوق جناب عالی بیفزاید که بتوانید منزل شخصی تهیه فرمایید. ولی شرط دیگری که بسیار مهم است، این است که ان و سواران خود را اکیداً قدغن فرمایید که به هیچ وجه درصدد آزار مردم برنیایند. و این امر بی نهایت ضرورت دارد، زیرا جناب عالی ملی هستید و خودتان برای تأمین آسایش مردم به اردبیل تشریف می برید، باید ان شما مجری نیات شما باشند و با مردم کمال مهر و محبت رفتار نمایند تا فرق م ن ملی و سایر ان به همه معلوم گردد. و این شرط را نیز پذیرفت و قول داد که در این باب تأکید بلیغ به سواران خود بنماید و قدغن کند که احدی از ایشان درصدد مزاحمت ی برنیاید. مذاکرة ما تمام شد. فردای آن روز مرحوم حاجی مخبرالسلطنه به واسطة تلفون بنده را احضار فرمود. چون به خدمت رسیدم، فرمود که شما نیز با ستارخان به اردبیل خواهید رفت؟ گفتم احتمال دارد که در خدمت ایشان باشم. فرمود آیا می دانید که رشیدالملک در کنسولخانة روس در اردبیل با چند نفر دیگر متحصن است؟ گفتم می دانم، فرمود من مخصوصاً از شما می خواهم که به هر نحوی باشد وسایل بیرون آوردن او و یارانش را از کنسولخانه فراهم آورید. گفتم تا آنجا که از دست من برآید کوتاهی نخواهم کرد و احتمال می دهم که بتوانم این خدمت را انجام دهم، اما بنده هم از حضرت اشرف تقاضایی دارم و آن این است  که بنده با چنین قرار گذاشته ایم که ایشان در اردبیل به منزل ی وارد نشوند و خودشان منزل مخصوصی داشته باشند و تمام مخارج آن را خودشان عهده دار شوند، تصور می کنم آن مبلغی که به طور ماهانه برای ایشان منظور فرموده اید، مخارج ایشان را کفایت نکند، فرمود؛ قرار است ماهی سیصد تومان به ایشان داده شود، این مبلغ مواجب یک است. گفتم اولاً ایشان هم ند با این فرق که ایشان ملی هستند و دیگران تی، ممکن است تی چندان مراعات اصول نکند، ولی ملی مجبور است که کاملاً رعایت اصول بنماید و نگذارد از ان وی به مردم زحمتی وارد شود، به علاوه چون ملی است، تمام مردم از وضیع و شریف می خواهند پیش او بروند و درددل خود را به وی اظهار کنند، پذیرایی از مردم البته مست م مخارج است. قدری فکر کرد و گفت؛ اگر اینها را که می گویید واقعیت پیدا کند، حق با شما است، لذا دویست تومان هم به حقوق ایشان علاوه می کنم. بنده تشکر کرده مرخص شدم.

چون به گفتم که مبلغ دویست تومان به حقوق جناب عالی افزوده شد، بهتر است که در فکر تهیة منزل شخصی باشید قبول فرمود. و تلگرافی به حاجی کاظم آقا وهاب اُف مخابره کرد که منزلی با تمام لوازم برای ایشان اجاره کند و اشاره کرد که راضی نیستم که بدون اجاره منزلی را قبول کنید، ولو خیلی هم محقر باشد.

چرا حاجی مخبرالسلطنه ستارخان را مأمور اردبیل کرد؟

آن روز که نامزد این مأموریت گردید، اختلافی که در اردبیل روی داده بود، تنها راجع به مسئلة مجاهدینی بود که در تحت ریاست محمد حسین زاده فعالیت می د و در خارج شهر نیز اردویی ب ای نموده بودند و اهالی اردبیل از ایشان شاکی بودند. برای رسیدگی به این امر دو نفر شایستگی داشت یکی ملی و دیگری سالار ملی، چه مجاهدین کمیتة ستار(1) از ان دیگر تبعیت نمی د و علاوه بر این ان دیگر نیز حاضر نمی شدند که خوشدان را با مجاهدین طرف کنند، چنان که مخبرالسلطنه قبلاً در نظر داشت که مرحوم اجلال الملک را مأمور این امر کند، ولی مشارالیه نپذیرفت.

برخی از نکته سنجان چنین می گفتند که مقصود مخبرالسلطنه از فرستادن به اردبیل این بود که با یک تیر دو نشان بزند. یکی این که می خواست مدتی از تبریز دور شود تا وی بتواند به طور دلخواه خود به تمشیت امور بپردازد و دیگری آن که خود را با مجاهدین طرف نکند و به دست این امر انجام گیرد. اما این که چرا سالار را مأمور این کار نکرد، گویا به ملاحظة این بوده است که مجاهدین مأمور اردبیل از کمیته ستار بوده، نخواسته است که این هم موجب اختلافی دیگر در آینده بشود. هر چند مخبرالسلطنه نسبت به خوش بین نبود و او را تا اندازه ای مانع پیشرفت کار خود می دانست، اما اگر قدری با خوشرفتاری می کرد، از وی تبعیت می نمود و کارها صورت خوشی پیدا می کرد. متأسفانه از روز نخست پیش آمد کار نوعی شد که از مخبرالسلطنه رنجیده خاطر شد و مخبرالسلطنه هم ایشان را مانع پیشرفت کار خود تصور کرد.

حرکت ستارخان ملی از تبریز به عزم اردبیل

روز پنج شنبه، ۱۸ شهریور ۱۲۸۸ ملی یک ساعت از سر زدن آفتاب گذشته از تبریز حرکت کرد. عدة سوارانش در حدود یک صد نفر یا چیزی کم و زیاد بود. خودش در درشکه نشسته بود و بنده را نیز پهلوی خود نشاند.

از اشخاص معروف که در این مسافرت با بودند، اسامی چند نفر را یاد دارم که در اینجا می آورم:

مرحوم میرزا علی اکبرخان عطایی، آقای میرزا اسماعیل خان یکانی، میرزاعلی خان یاوراوف، یار محمدخان کرمانشاهانی که ریاست سواران را به عهدة ایشان واگذاشته بود، حسین خان کرمانشاهانی، محسن خان برادر رضا قلی خان مرندی، باباخان، صمدآقا یا عبدالصمدخان سقزی از بزرگ زادگان سقز ( که چندی پیش با ده دوازده نفر سوار به تبریز آمده بود، از درخواست کرد که اجازه دهد مشارالیه نیز با سواران خود در معیت باشد، نیز با ممنونیت پذیرفت).

اغلب سواران صمدآقا طبل های کوچکی به قاچ زین اسب های خود بسته بودند که در موقع حرکت دوال های کوچک به آنها می نواختند.(2) در عرض راه اهالی دهات اطراف مراسم استقبال به جای می آوردند و نیز نسبت به ایشان بسیار مهر و محبت می کرد.

چون از گردنة شبلی سرازیر شده به کنار قوری گول(3) رسیدیم، یکی از مرغ ان را که در مرداب شنا می د با تیر زد، یکی از سواران که از مردم ارومیه و اسمش ابراهیم بود، فوری شد که به مرداب داخل شده مرغ را بیاورد، من گفتم؛ از قراری که شنیده ام زمین این مرداب باتلاق است، بهتر است که خود را به خطر نیندازی، فرمود، چون این مرغ اولین شکار(4)من است، بگذارید برود و آن را بیاورد! بیچاره خود را به آب انداخت، هنوز خود را به مرغ نرسانده بود که خسته شد و فروماند. فرمود ی از سواران به یاری او برود، ی قدم پیش نگذاشت جز صمدآقا که سواره وارد مرداب شد، به هر نحوی بود خود را به ابراهیم رسانید و از موی سرش گرفته با خود می آورد که اسب صمدآقا نیز گرفتار باتلاق شد، چون اسب اصیل و قوی بود توانست خود را نجات دهد، وقتی ابراهیم را به کنار مرداب آوردند از حال رفته بود و دیگر قدرت تکلم نداشت، تقریباً یک ربع ساعت منتظر بودیم که او را به حال آوردند، چون نمی توانست سوار اسب شود از درشکه پیاده شد و آقای یکانی را به مراقبت حال وی بگماشت و فرمود هر وقت که حالش مساعد شد او را به درشکه گذاشته بیاورید، سپس و بنده سوار اسب شده به سوی ارشتناب رهسپار شدیم. اهالی ارشتناب از مراسم استقبال فروگذاری نکرده بودند و در محل باصفایی از پذیرایی د. بنده با مشغول صحبت بودم که یکی از سواران پیرمرد لاغر اندامی را پیش آورد و گفت که این شخص انباردار است و غلة دیوانی را نپرداخته است. روی بدان پیرمرد آورد و گفت؛ عمو، چرا تاکنون غلة دیوانی را نداده اید؟ پیرمرد با نهایت ادب و تواضع گفت؛ حضرت ، من غلة دیوانی را با مالیات نقدی ب مام تأدیه کرده ام و قبوض آن موجود است، اگر می فرمایید تقدیم کنم و خودم هم انباردار نیستم، اگر باور ندارید مقرر فرمایید یکی دو نفر از آقایان سواران زحمت کشیده به داخل د ده رفته تحقیق و تفتیش لازم به علم آورند تا حقیقت عرایض بنده معلوم گردد. همین که بیچاره سخنش را تمام کرد، آن سوار با یکی از تفنگچیان دیگر چنان با ته تفنگ به گردن وی زد که پیرمرد معلق ن دو سه قدم آن طرف تر افتاد. این حرکت وحشیانة وی چنان مرا از حال طبیعی بیرون آورد که بی اختیار با عصایی که در دست داشتم بر سر او زدم، گفتم؛ احمق، به چه علت این پیرمرد سید را می زنی، مگر تو از طرف ت مأمور جمع آوری غله هستی؟ به تو چه ربطی دارد که این غلة تی را داده است یا نه؟! الحق نیز سخت برآشفت و آن تفنگچی را بد گفت. بعد روی به پیرمرد آورد و گفت؛ عموجان ببخشید و پی کار خود بروید و دل آسوده دارید که ی از سواران ابداً حق آن را ندارند که موجبات زحمت شما را فراهم آورند.

من از مشاهدة این وضع از آمدن خود پشیمان شدم، ولی کار از کار گذشته بود.

این سفر، سفر خوبی نبود و من از چگونگی این مسافرت به جز از چند فقره که ناگزیر باید آنها را بنویسم چیز دیگری نخواهم نوشت که ذکر آن پیش آمدها دور نیست که خوانندگان را نیز متأثر و ملول سازد.

به هر صورت آن روز به شب آمد و شب هم به روز، و بنده باز به عرض که هر قدر بتوانید به سواران تأکید فرمایید که از وظایف خود نکنند و نسبت به مردم مهربانی کنند و کاری ننمایند که موجب آزردگی خاطر ایشان گردد. باز فرمود؛ از این حیث نگران مباش. روز 24 شعبان در سر زدن آفتاب از ارشتناب حرکت کرده عازم سراب شدیم.

در بین راه باز اهالی قرای اطراف در مسیر راه شرایط استقبال و احترام به جای می آوردند.

تقریباً یک فرسخ به سراب مانده جمعیتی زیاد به استقبال آمده بودند، حاجی معین رئیس انجمن نیز با ایشان بود. پس از ملاقات با ، بنده حدس زدم که آقای حاجی معین میل دارد که پهلوی در درشکه بنشیند، ولی در اظهار مقصود تأمل دارد. بنده به عرض که آقای حاجی معین می خواهد پهلوی جناب عالی در درشکه بنشیند. حاجی معین فوری بدون آن که چیزی بگوید، گفت؛ بلی ای حرف هایی دارم که باید خدمت جناب عرض کنم. در پهلوی نشست. بنده خواستم که سوار اسب شوم اجازه نداد، گفتم؛ شاید آقای رئیس حرف های محرمانه دارد که می خواهد به جناب عالی بگوید. حاجی معین گفت؛ بلی صحیح است، من عرایضی دارم که خیلی محرمانه است. فرمود؛ اسماعیل به تمام امور محرم است، می توانید هر چه در دل دارید بفرمایید. تا اندازه ای از این حرکت وی دلتنگ شد، ولی به روی خود نیاورد. و رفته رفته بر عدة استقبال کنندگان افزوده می شد و هم نسبت به مستقبلین از اظهار لطف و مهربانی دریغ نمی کرد، تقریباً دو ساعت به غروب مانده وارد سراب شدیم.

مردم سراب از هر جهت مراسم احترام را نسبت به مرحوم ملی و سواران و همراهانش به خوبی به جا آوردند. برای و سرکردگان و سواران منازل مناسب تهیه کرده بودند. در منزل مرحوم شریعتمدار پیاده شد، بنده و آقای یکانی نیز در خدمت ایشان بودیم و از جملة استقبال کنندگان حاجی اسماعیل خان سر بود که با برادرانش از جملة طرفداران استبداد بودند و در اردوی باسمنج نیز شرکت داشتند. چون به خدمت رسید از گذشته عذر خواسته و برادرش را با عده ای سوار معین کرد که در خدمت باشند.

چند روز در سراب اقامت کرد. تلگراف های زیادی از اردبیل رسید، از جمله تلگراف مرحوم مفخم اسکندرخان کشیک چی باشی حاکم اردبیل بود که از خواهش کرده بود که در دارالحکومه پیاده شود. به بنده فرمود؛ آیا صلاح است که دعوت مفخم را قبول کنیم؟ گفتم؛ نباید اسباب مزاحمت ایشان را فراهم بیاوریم، همان بهتر که به منزل خودتان وارد شوید.

از شاهسون ها محمدقلی خان آلارلو(5) رئیس ایل آلارلو و نصرالله خان یورتچی به استقبال آمده بودند.

روز بیست و ششم یا بیست و پنجم مرحوم حاجی کاظم وهاب زاده به سراب آمد. پس از ملاقات با وقتی که خواست برود از بنده خواهش کرد که اگر ممکن است با هم در خارج قدری صحبت کنیم. موافقت ، پس از آن که قدری گردش کردیم و از اینجا و آنجا سخنانی به میان آورد، بالا ه گفت؛ ما در اردبیل عمارت تازه ای بنا کرده ایم که تا امروز ی در آنجا س ت نکرده و خالی است، به جای آن که برود در جایی دیگر منزل کند خوب است به آنجا تشریف بیاورد. گفتم؛ ابداً صلاح نیست، مبادا چنین تقاضایی از بنمایید که به طور قطع نخواهند پذیرفت و تأکید زیاد در این باب که ابداً چنین خواهشی از نکند تا هنگام ظهر با وی در بیرون بودیم، کمی از ظهر گذشته بود که مراجعت کردیم. وقتی که مرا دید فرمود؛ چرا دیر کردید؟ گفتم؛ با حاجی کاظم آقا مشغول گردش و صحبت بودیم. فرمود؛ در چه موضوع صحبت می کردید؟ گفتم؛ صحبت های متفرقه از اینجا و آنجا. باز اصرار کرد که موضوع مذاکره چه بوده که این قدر به طول انجامید؟ باز من طفره رفتم. بالا ه فرمود؛ مرگ من بگویید در چه خصوص حرف می زدید؟ من ناچار مانده گفتم؛ حاجی کاظم آقا چنین و چنان می گفت، من به ایشان گفتم قرار قطعی داده اند که به منزل هیچ وارد نشده موجبات زحمت احدی را فراهم نیاورند. گفت؛ چرا قبول نکردید، اگر حاجی کاظم آقا هزار تومان برای خاطر من متضرر شود چه خواهد بود؟ من تقاضای ایشان را رد نخواهم کرد. دیدم جای حرف باقی نماند. گفتم حالا که می خواهید به منزل حاجی آقا تشریف ببرید، توجه داشته باشید که آن وقت آقای کشیک چی باشی از شما گله مند خواهد بود. پس دعوت ایشان را مقدم شمارید. فرمود؛ نه بدون تردید به منزل حاجی کاظم آقا خواهم رفت و بس. بالا ه قرار بر این شد که ستارخان در منزل حاجی آقا پیاده و ده روز مهمان ایشان شده بعد از آن مخارج روزانة خود را خودش در عهده کند.

چند روز در سراب اقامت کردیم، درست در خاطر ندارم؛ در هر صورت بیش از شش روز نبود. از کدخدایان و رؤسای شاهسون نیز چند نفر آمده بودند که فعلاً اسامی ایشان را نیز در نظر ندارم، بس که از اطراف سواره و پیاده به دیدن می آمدند تما اوقات ایشان وقف پذیرایی شده بود. روزی با محمدقلی خان آلارلو تقریباً نیم ساعت خلوت کرده مشغول مذاکرة محرمانه بودند. یک روز بعد به بنده فرمود که می دانید محمدقلی خان با من چه می گفت؟ گفتم نه. فرمود می گفت که شما پس از تحمل این همه زحمات که نامتان در تمام ایران مشهور شده، دیگر چرا اطاعت از مخبرالسلطنه کرده به اردبیل می روید که بدین کارهای کوچک رسیدگی کنید؟ گفتم؛ پس چه کار کنم؟ گفت پادشاهی. گفتم؛ این چه حرفی است؟ من چگونه می توانم پادشاهی کنم؟ گفت؛ کار بسیار آسانی است اولاً مردم ایران همه شما را شناخته اند و به شما ارادت دارند، من حاضرم که با سایر خوانین عشایر صحبت کرده و پانزده هزار سوار گردآورده تو را به تهران برده بر تخت سلطنت بنشانیم. خواستم بدانم که این حرف بی معنی محمدقلی خان در وی چه تأثیر بخشیده، گفتم؛ شما چه جواب دادید؟ فرمود؛ گفتم ابداً از این گونه حرف ها نزنید، من برای آن جان در کف گرفته با بدخواهان ملک و ملت به مبارزت برخاستم که مردم را از زیر زنجیر استبداد خلاص کنم، حالا خودم بیایم دعوی سلطنت م، هرگز از من چنین کاری سر نخواهد زد. گفتم؛ خوب جواب داده اید، او نمی داند که رسیدن به مقام سلطنت تنها با ده و پانزده هزار سوار ممکن نیست، اگر بنابر این باشد که هر ده هزار سوار به دور خود جمع کند می تواند دعوی پادشاهی نماید، آن وقت در ایران باید هر روز صد نفر دم از پادشاهی زند و در این باب آنچه می دانستم سخنان زیادی به ایشان گفتم که اگر باز محمدقلی خان با وی از این مقوله سخنان بگوید جواب دندان شکن به او بدهد. بحمدالله که دیگر این مذاکره تجدید نشد.

خلع اسلحه از دو نفر مجاهد

یکی از کارهایی که در سراب روی داد و نمی بایست روی بدهد، بی لطفی بود نسبت به دو نفر از مجاهدین کمیتة ستار که به استقبال آمده بودند. چرا دربارة ایشان چنان رفتار ناملایم را روا دید که حتی اسلحة ایشان را هم از دستشان گرفت تحقیقاً ندانستم، الا آن که چون مخبرالسلطنه گفته بود از مجاهدین باید نزع اسلحه شود شاید از آن روی بوده است، اما چون ایشان با یک شوق و شعفی به استقبال آمده بودند، پسندیده نبود که چنین رفتاری با ایشان بشود.

شنیدم وقتی که اسلحة ایشان را از دستشان می گرفتند یکی از آنان(6)  را مخاطب ساخته چنین گفته بود؛ جناب ما ف شما هستیم، جان خود را بر کف دست گذاشته برای نثار پای شما آمدیم، شما ما را در میان دوست و دشمن این طور رسوا ننمایید که رسوایی ما رسوایی شماست و تعصب ما به شما می رسد. ظاهراً چیزی نگفته بود، ولی در باطن از این پیش آمد سخت متأثر شده بود.

پس از چند روز توقف در سراب و رسیدگی به کارهای آنجا روز شنبه دوم رمضان از سراب حرکت کرد. در موقع حرکت عدة سوار با سواران حاجی اسماعیل خان کم ش به دویست و پنجاه نفر بالغ شده بود. در بین راه مجیدخان پسر خسروخان به استقبال آمد که آن وقت تقریباً پانزده و شانزده ساله به نظر می رسید. نسبت بدو محبت زیاد کرده و در پهلوی خودش در درشکه نشاند و نوازش بسیار نمود و علتش این بود که پدر وی خسروخان را که یکی از خوانین معروف و رشید بود محمدعلی میرزا در زمان ولیعهدی خود در یکی از مسافرت های اردبیل به خدعه به اردبیل آورده حکم کرد که سرش ب د و با وی آشنا بود و همیشه او را یاد می کرد و شجاعت و رشادتش را می ستود.

شب را در نیر(7) م م، صبح حرکت کرده روز یکشنبه 3 رمضان وارد اردبیل شدیم.

ورود به اردبیل

قبل از ورود به شهر در دو فرسخی آن در باغی مراسم پذیرایی بسیار باشکوه و مجللی از طرف اهالی تهیه شده بود و جماعت کثیری از معتبرین و اعاظم شهر در آنجا حضور داشتند. تقریباً یک ساعت در آنجا استراحت کرد و با مستقبلین مشغول صحبت بود و سپس سوار شده عازم شهر گردید. تمام اهالی شهر از اعیان و اشراف و تجار و به به استقبال آمده بودند. سه ساعت به غروب مانده بود که با سواران خود و پیشوازکنندگان به شهر اردبیل رسید و نخست در انجمن ولایتی پیاده شد و در انجمن تشریفات زیادی به کار برده بودند. پس از معارفه و به جای آوردن مراسم معموله و صرف شیرینی و چایی به منزل آقای حاجی کاظم وهاب زاده تشریف برده در آنجا پیاده شد. ستارخان در خانه حاج کاظم آقا وهاب زاده که از حیدری ها بوده است سکنی می گذارد و این امر ساده به اتفاقی فاجعه بار مبدل می شود زیرا میرزا علی اکبر آقا که متنفذترین شهر بود و از نعمتی ها بود این کار ستارخان را خوش نمی آید و به طایفه قوج گلو که متحد آن عالم بودند روی خوش نشان می دهد و به نوعی با بزرگان آن طایفه علیه ستارخان متحد می شوند. تا جائی که تاریخ می گوید بزرگان ایل قوجا بیگلو چون بختورخان، سولدوزخان، هزارخان و پسرانش در این اختلاف حیدری، نعمتی در برابر ستارخان می ایستند و عملا ایل شاهسون به مقابله با ملّی تفنگ می گیرد.از اردبیلی ها تنها نامی که با مشروطه و همراه بود حاج باباخان اردبیلی بود که او هم نه خود ن اردبیل که در تبریز سکنی داشت. این دو تیرگی کار را بر مشروطه چی ها سخت کرد و زمینه ش ت آنها را فراهم می کرد. زیرا در همان بحبوحه محمدعلی میرزای مخلوع به کمک روس ها به قمش تپه آمده بود و سودای تصرف دیگر باره تهران را داشت و رشیدالملک نامی را هم حاکم اردبیل کرده بود. جالب اینجاست که در این گیرو دار علت دل نبستن مردم اردبیل به مشروطه ریشه در عدم تمایل ون شهر به آن بود. یکی دو روز که اهالی به دیدار می آمدند و تمام اوقاتش صرف پذیرایی بود، با وجود این از توجه به اوضاع حاضر و رسیدگی به ای امور خودداری نمی فرمود و مردم را به آتیة درخشانی امیدوار می کرد.

پس از دو سه روز به قلعه تشریف برده، از دو ساعت به غروب مانده تا پنج و شش ساعت از شب گذشته با مفخم اسکندرخان معروف به کشیک چی باشی راجع به امور جاریه مذاکره می د.

توقیف میرزامحمد حسین زاده و رسیدگی به حساب وی

از جمله کارهایی که پس از ورود به اردبیل بعد از شور با مفخم اقدام کرد، راجع به میرزامحمدحسین زاده بود که از طرف کمیتة ستار رشت به اردبیل آمده مشغول عملیات بود و مردم اردبیل هم به حسب ظاهر از دست او به مخبرالسلطنه شکایت می د. مشارالیه مردی فعال و رشید بود؛ اردویی از مجاهدین و غیره تشکیل داده به رتق و فتق امور اشتغال داشت.

مشارالیه چنان که سابقاً نیز بدان اشاره شد مردی فداکار بود، ولی اعتقاد داشت که ایران را باید از وجود اشخاص مستبد [مخالف مشروطه] پاک کرد و نباید آنان را زنده گذاشت و مجاهدینی که با او بودند، وی را از دل و جان دوست می داشتند. زیرا که نسبت به زیردستان خود بسیار مهربان بود، هیچ وقت مقام خود را بالاتر از ایشان نمی شمرد. بالجمله او را گرفتار د و ریاست اردو را به مرحوم یارمحمدخان دادند و آقای یکانی را مأمور د که به حساب ایشان رسیدگی کند. آقای یکانی هم با نهایت دقت رسیدگی کرد. معلوم شد که مشارالیه هر چه از مردم گرفته صرف اردو کرده و خودش دیناری تصرف ننموده، حسابش پاک و روشن بوده است و آنچه باقی مانده بود به ان تحویل داد.

بنده خود نیز از آقای یکانی پرسیدم که آقای محمدحسین زاده دخل و تصرف شخصی در وجوهات کرده است یا نه؟ فرمود حسابش پاک و روشن بوده خودش به سود شخص خود ابداً دخ نکرده بود. پس از گرفتاری محمدحسین زاده جمعی از یارانش به نمین فرار د و عده ای سوار از عقبشان فرستاده شد که آنان را دستگیر کنند، گویا نتوانستند این کار را انجام دهند.

چنان که گفته شد بنده راجع به جریان امور بیش از این چیزی نخواهم نوشت و صلاح هم در آن است که عنان قلم را کشیده دارم تا چیزی به خلاف ننگارم، مگر دو سه امر کلی که به هر صورت باید نوشته شود که یکی از آنها بیرون آوردن رشیدالملک و یارانش از نولخانه است و تفصیل آن بدین گونه است.

بیرون آمدن رشیدالملک و یارانش از کنسولخانة روس

چند روز از ورود به اردبیل نگذشته بود که روزی به من فرمود؛ آقای مخبرالسلطنه در تبریز از من تقاضا کرده بود که به هر نحوی باشد، باید رشیدالملک را از کنسولخانة روی بیرون آورد. دیروز من به اتفاق مفخم اقدامی کردیم ولی نتیجه نبخشید. گفتم؛ آقای مخبرالسلطنه به بنده نیز فرموده است که به هر نحوی باشد باید وسایل بیرون آوردن رشیدالملک را از کنسولخانه فراهم آورید، چون بنده با رشیدالملک سابقة آشنایی دارم، شاید بتوانم ایشان را متقاعد کنم. فرمود؛ اگر بتوانید چنین کاری ید فوق العاده مایة امتنان من هم خواهد شد.

گویا شب ششم یا هفتم رمضان بود که بنده تقریباً یک ساعت از شب گذشته به اتفاق یک نفر از پیشخدمتان به کنسولخانه رفتم. از مستخدمین کنسولخانه محل رشیدالملک را پرسیدم، نشان دادند. پس از تحصیل اجازه وارد اطاق ایشان شدم. رشیدالملک از دیدار بنده اظهار ب ت کرد. بعد از ادای تعارفات و مراسم از طرفین و صرف چایی و قلیان گفتم؛ آقای رشیدالملک، حقیقت امر این است که بنده نهایت تأسف دارم از این که با چشم خود ببینم که یک ایرانی به کنسولخانة روس پناهنده شده. گفت؛ ناچاری چنین ایجاب کرده است. گفتم؛ شکر خدا را که موجبات ناگزیری از بین رفته، من صلاح در آن می بینم که هم اکنون با بنده به منزل بنده تشریف ببرید و جناب را هم اطلاع دهیم که به آنجا تشریف بیاورند با هم تجدید عهدی بفرمایید و فردا به اتفاق سایر آقایان از کنسولخانه خارج شده جناب عالی به منزل آقای تشریف ببرید و سایر آقایان هم به منزل خودشان تشریف ببرند. گفت؛ و مفخم هم دیروز چنین تقاضایی د، من نپذیرفتم؛ اکنون چگونه می توانم به منزل شما بروم؟ گفتم؛ شاید ای تصورات جناب عالی را مانع از قبول درخواست ایشان کرده، ولی من بقین دارم که به بنده اطمینان دارید که اگر بگویم جای هیچ گونه تصور دور و دراز نیست مطمئن خواهید بود. گفت؛ صحیح است. آنگاه پیشخدمتش را گفت که به آقای بگویید زحمت کشیده به اینجا تشریف بیاورند. چون آقای وارد شد از دیدن من تعجب کرد و گفت؛ مقصود از احضار چیست؟ رشیدالملک گفت؛ من حالا می خواهم با فلانی به ملاقات ملی بروم و شما هم حاضر باشید که فردا بالاتفاق ترک کنسولخانه بگوییم. گفت؛ این تصمیم شما برخلاف احتیاط است. گفت؛ کار از احتیاط گذشته است، این بگفت و از جای خود برخاست و با هم رفتیم به اطاق مخصوص. بنده به نیز اطلاع دادم، تشریف آوردند با رشیدالملک مصافحه کرده روی همدیگر را با نهایت گرمی بوسیدند و تقریباً نیم ساعتی با همدیگر به گفتگوی دوستانه پرداختند. بعد رشیدالملک خداحافظی کرده خواست برود و بنده مجدداً تا کنسولخانه با ایشان برفتم و خداحافظی کرده بازگشتم. رشیدالملک و سایرین فردا از کنسولخانه بیرون آمدند و پس از چند روز رشیدالملک عازم رفتن تبریز گردید.

جلب رضایت برای مراجعت خود به تبریز

چون بنده اوضاع را دیگرگون می دیدم و یقین داشتم که وجود بنده منشأ اثری نخواهد بود، از درخواست که اجازه دهد بنده نیز با رشیدالملک به تبریز مراجعت کنم، اجازه ندادند. گفتم ماندن من در اردبیل ابداً ثمری ندارد و اصرار زیاد . بالا ه در مقابل دلایلی که آوردم دلش نرم شد و نتوانست دلیل و حجت قاطعی بر اقامت من در اردبیل بیاورد. فرمود؛ حالا که می خواهید بروید از نوشتن اطلاعات و اخبار ضروری دریغ می نمایید، مقصودش از اخبار ضروری اخباری بود که به شخص خودشان راجع باشد. گفتم البته آنچه مقتضی باشد معروض خواهد شد.

من رفتم با آقای رشید الملک هم ملاقات ، قرار شد پس از چند روز حرکت کنیم.

فردای آن روز چون مرا دید زبان به شکوه باز کرد و سخنان گله آمیز گفتن گرفت که این دور از وظایف دوستی است که مرا بگذاری و خودبگذری! معلوم بود که انی با وی در این باب مذاکره کرده، به ایشان گفته اند که رفتن فلانی خوب نیست، به هر وسیله ای است باید نگذارید او برود. بنده نیز آنچه لازم بود گفتم و همه را تصدیق کرد و سوگند خورد که بعد از این چنین و چنان خواهم کرد و از صلاحدید شما نخواهم نمود، چندان از این گونه سخنان بگفت که مرا از عزم خود بازداشت و قصد رحیل من به اقامت مبدل گشت. افسوس که این قول و قرار دیر نپایید، پس از دو سه روز باز ترتیب سابق پیش آمد و رفته رفته آشفته تر گردید. بد شان به آزار مردم پرداختند و اسباب رنجش ایشان را فراهم آوردند. هر در کار خود حیران بود ،حتی هم نمی توانست از اوضاع مستحضر شود و برای عواقب امور شه ای کند. جز چند تن که از وخامت مآل شناک بودند دیگران از مقدرات آیندة خود خبری نداشتند. ما در اینجا بی خبر از همه جا روزگار می گذر م، آیا می دانستیم که دشمنان در چه خیالند و سرگرم چه اقدامات هستند؟ بهتر است قدری به حال ایشان نیز بپردازیم و بدانیم که آیا آرام نشسته اند یا درصدد اقدامی می باشند؟

اتفاق اتحاد عشایر با دست رحیم خان و برگزیده شدن او به ریاست کل

چنان که مذکور شد محمدعلی میرزا پس از آن که ناگزیر از اصدار فرمان مشروطیت گردید، اردوی باسمنج نیز به هم خورد و سران اردو هر یک راه خود پیش گرفتند و رفتند. رحیم خان چلبیانلو نیز با سواران و یاران خود عازم قره داغ شده در قریة خواجه چهار فرسخی تبریز مقدرا کثیری از فرش و سایر اموال تجارتی که در آنجا بود، تمامت آنها را تصرف کرده مبلغی هم نقد از اهالی به جبر گرفت و در عرض راه تا اهر نیز از هیچ گونه بیدادگری دریغ نکرد. چون به اهر وارد شد به دعوی حکومت برخاست و خود را حاکم مستقل کلیه قره داغ معرفی کرد و به حل و عقد امور پرداخت، حتی بعد از عزل محمدعلی میرزا از پادشاهی باز به تلگراف ها و احکام وزرا وقعی نمی گذاشت و از هیچ گونه جور و تعدی که از سالیان دراز بدان عادت کرده بود فروگذاری نمی کرد و به تدریج بدین خیال افتاد که ایلات و عشایر و خوانین و کدخدایان اردبیل و خلخال و مشکین را با خود همراه کند و به کارهای مهمی مبادرت نماید.

وقتی که ما در اردبیل بودیم، کم و بیش می شندیم که رحیم خان با ایلات و عشایر عقد اتحاد و اتفاق می بندد، ولی کاملاً به تحقق نپیوسته بود. زیرا اغلب رؤسا و کدخدایان و خوانین شاهسون و خلخال به استقبال آمده از ایشان پذیرایی می د و از اظهار اخلاص و ارادت خودداری نمی نمودند، در صورتی که در همان روزها چنان که خواهیم دید با رحیم خان عقد اتفاق بسته و او را به ریاست برگزیده بودند. حالا باید دید رحیم خان چرا به خیال یاغی گری افتاده و خودسری می زد، در صورتی که با چشم خود دید که محمدعلی میرزا با آن همه کرّ و فر و توپ و توپخانه و لشکر نتوانست با ملت مبارزت آغازد و ملت را مغلوب سازد. شاید غیر از عللی که به نظر ما می رسید علل و جهات دیگری نیز وجود داشته باشد که ما از آن مطلع نیستیم ولی در صورت ظاهر آنچه به نظر می رسد علل چندی بود که او را به خودسری وامی داشت.

علل یاغی گری رحیم خان

اولاً اگر رحیم خان می خواست که دست از خودسری کشیده با ملّیون بسازد، بایستی اموالی که از غارت به دست آورده بود اعم از مال جاره و غیره با اطلاع انجمن ای ی به صاحبانش برگرداند و این اموال غارتی به اندازه ای زیاد بود که به کرورها بالغ می شد و او هرگز نمی خواست که چنین ثروت بزرگی را که در عرض یک سال به دست آورده از دست بدهد.

ثانیاً چون خیانت عظیمی به ملت کرده و به خلاف قولی که به والی و انجمن داده و توپ و تفنگ و فشنگ و پول از مخبر?


یکی از نکات کلیدی تاثیر گذار در انتخاب و اولویت دادن فرش سجاده نسبت به سایر فرش های ماشینی توسط مساجد و سازمان ها ، ویژگی ها و مزیت های فرش سجاده ای با طرح محر نسبت به فرش ماشینی ای با اندازه 6،9 و 12 متر می باشد .

از جمله این مزیتها و ویژگی های انحصاری می توان به موارد ذیل اشاره نمود :

1- امکان مفروش نمودن تمام فضای داخلی خانه یا مسجد توسط فرش سجاده

2- نظم و یکپارچگی صفوف گزاران و هم راستا شدن گزاران ایستاده در یک صف

3-- امکان مفروش نمودن خانه یا مسجد بدون هیچگونه محدودیت ساختار هندسی مکان

4- امکان بافت فرش سجاده دقیقا متناسب با پلان مسجد و عدم پرداخت هزینه های اضافی جهت پر نمودن فضاهای خالی با سایر فرش های کوچک و زرع و نیم

5-امکان مفروش نمودن خانه یا مسجد به اندازه مساحت ارایه شده توسط نرم افزار اتوکد

6- امکان تشخیص قبله با توجه به جهت و راستای فرش های سجاده نصب شده

7- امکان انتخاب ترکیب بندی و ماهیت فرش سجاده بر مبنای دکوراسیون داخلی مسجد ( اعم از انتخاب رنگ و شفافیت زمینه متناسب با رنگ محیط همانند رنگ محراب ، رنگ ها و رنگ پنجره ها ، انتخاب نوع طرح متناسب با سلایق و نیاز همچون طرح های ترنج دار و بدون ترنج، طرح های بدون ستون و... )

8- شستشوی آسان فرش های سجاده ای نسبت به سایر فرش های ماشینی

9- ترمیم سریع تر فرش سجاده نسبت به فرش ماشینی( به عنوان مثال در صورت بروز هرگونه مشکل در فرش سجاده تنها کافیست یک عدد سجاده ترمیم یا تعویض گردد ولی در صورت آسیب پذیری یک تخته فرش 12 متری لازم است کل فرش ترمیم گردد)

10-تعویض سریع فرش سجاده نسبت به فرش های ماشینی با ابعاد 6،9و 12 متر امکان بافت یک سجاده جهت جایگزین شدن فرش سجاده معیوب بسیار راحت تر از بافت یک تخته فرش 12 متری و تعویض فرش می باشد . در ضمن تنوع طرح های فرش ماشینی بسیار بیشتر از فر های سجاده ای بوده و در صورت بروز مشکل بافتن فرش سجاده با همان طرح آسان تر از یافتن یک تخته فرش 12 متری با طرح قبلی می باشد .

11- جمع و مفروش نمودن فرش سجاده نسبت به سایر فرش های ماشینی آسان تر است .

12- یکپارچگی و نظم در طرح فرش های سجاده ای مفروش شده ( فرش های سجاده ای به دلیل یکپارچگی در طرح نسبت به فرش های ماشینی که ممکن است در طرح های مختلف باشد ، زیبایی بیشتری به محیط خانه یا مسجد می دهد )

13-پرداخت هزینه کمتر جهت تعویض و ترمیم فرش سجاده ای نسبت به سایر فرش های ماشینی

14- امکان مفروش شدن خانه های بسیار کوچک با مساحت کمتر از 6 متر توسط فرش سجاده


کانون گفتگوی قرآنی - صفحه اصلی

با درود فراوان به همه دوستان عزیز

این ختم قرآن برای به حاجت رسیدن دوست خوبمون رقیه که ازمون

خواستن این ختمو به رضا هدیه کنیم برگزار میشود.

السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا السلطان علی بن موسی الرضا (ع)

هزارجور آدم با هزار خُلق و خَلقِ مختلف می آیند و در صفای صحنت مقیم می شوند
چه فرق دارد برای تو اما


نازِ آن مست یا نیازِ این دست
وقتی که از کبوترها هم نمی گذری ...

این ختم از تاریخ 1393/10/21 آغاز

و

تا تاریخ 1393/11/30 فرصت دارد

حمد دانی زمر یه بنده خدا مرسلات بنده خدا
بقره همسرمعصومه مومن یه بنده خدا
نبا نور
آل عمران همسرمعصومه فصلت
یه بنده خدا
نازعات نور
نسا
معصومه
شوری یه بنده خدا عبس نور
مائده مدیر وبلاگ
ز ف یه بنده خدا تکویر نور
انعام مدیروبلاگ دخان یه بنده خدا انفطار نور
اعراف
معصومه
جاثیه سردسیری مطفقین نور
انفال
یه بنده خدا
احقاف سردسیری انشقاق نور
توبه درسا محمد
سردسیری
بروج نور
یونس عاشق علی کوچولو فتح یه بنده خدا طارق نور
هود عاشق علی کوچولو حجرات یه بنده خدا الاعلی نور
یوسف فرزانه ق یه بنده خدا غاشیه نور
رعد درسا ذاریات یه بنده خدا فجر نور
ابراهیم درسا طور یه بنده خدا بلد نور
حجر درسا نجم یه بنده خدا شمس نور
نحل درسا قمر یه بنده خدا لیل نور
اسری درسا الرحمان نور ضحی نور
کهف یه بنده روسیاه واقعه نور انشراح نور
مریم سلمان حدید نور تین نور
طـه سلمان مجادله نور علق نور
انبیا سلمان نور قدر نور
حج سلمان ممتحنه نور بینه نور
مومنون آسیه صف نور
ز له نور
نور یه بنده روسیاه بنده خدا عادیات نور
فرقان محسن منافقون بنده خدا قارعه نور
شعرا محسن تغابن بنده خدا تکاثر نور
نمل یه بنده خدا طلاق بنده خدا عصر فارغ حصیل
قصص یه بنده خدا تحریم بنده خدا همزه فارغ حصیل
عنکبوت کتی ملک بنده خدا فیل فارغ حصیل
روم کتی قلم بنده خدا قریش فارغ حصیل
لقمان کتی حاقه بنده خدا ماعون فارغ حصیل
سجده کتی معارج بنده خدا کوثر فارغ حصیل
احزاب کتی نوح بنده خدا کافرون فارغ حصیل
سبا کتی جن بنده خدا نصر فارغ حصیل
فاطر کتی المزمل بنده خدا تبت فارغ حصیل
یـاسین کتی المدثر بنده خدا اخلاص فارغ حصیل
صافات یه بنده خدا قیامت بنده خدا
فلق فارغ حصیل
ص یه بنده خدا الدهر بنده خدا ناس فارغ حصیل


پست 647 : به قلم دامنه : به نام خدا. دامنه از لحظات پیش بر روی رایانه ی منزلش با رویت دل و عقل و مصلحت و اقتضائات و ضرورت جواب و احیای جدی و بی تعارف تضارب آراء، مشغول تهیه ی پاسخ به جناب حجت ال والسلمین آق سیدحسین شفیعی دار محترم حوزه و که در ادامه ی متن، فقط  «یک » خطاب می شود، می باشد. منتظر بمانید. ابتدا قسمت های منتشرشده ی متن یک در قله بصیرت:  قسمت اول: بنام خدای علیم و بصیر و دوستدار هر طالب بصیرت؛ سلام به جناب دامنه، سلام به همة کامنت گذاران در دامنه؛ به ویژه کامنت گذارانیکه با نیّت خیر خواهیشان، پیشنهادات مثبتی را مطرح نموده اند؛ و سلام به اصحاب وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت. سالروز شکوهمند انقلاب ی را به همة دوستدارانش تبریک عرض می کنم.

آغاز سخن: جناب دامنه، چند روز و شبی بود که به جهت فشرده گی برنامه های آموزشی و غیره فرصت نکرده بودم به وبلاگ های دارابکلا؛ از جمله به دو وبلاگ دامنه و دارابکلا قلّة بصیرت سری بزنم؛ امّا شب 22 بهمن، پس از بازگشت (حدود ساعت 5/ 10) از مجلس جشن عروسی آقا پسر یکی از دوستان و آشنایان مشترکمان به منزل، توفیق یافتم به وبلاگ های مذکور روی آرم؛ همة پست ها و کامنت های جدید موجود در آن دو را مطالعه نموده و از مفاد آنها مطّلع شدم؛ هم خوشحال شدم و هم ناراحت؛ خوشحال از اینکه، فضای مجازی دارابکلا، تقریبا از تک صدائی خارج شده و به صورت جدّی، به عرصة تضارب آراء تبدیل شده است؛ بنده معتقدم: ممکن است در این مدّت، اشتباهاتی از هر دو طرف صورت پذیرفته باشد، ولی می توان با حسن نیّت (که خوشبختانه در هردو طرف وجود دارد)، این عرصه را به درستی مدیریّت نمود، و به جای پ به یکدیگر و چنگ زدن به صورت هم، بر معرفت و بصیرت یکدیگر و دیگران افزود؛ و این نتیجه، دست یافتنی است؛ امّا ناراحتم، چون دیدم: متأسّفانه از هر دو سوی، برخوردهای افراطی و اهانت آمیزی غیر منتظره رخ داده است؛ حتّی نسبت به انی که روحشان از این مطالب مطّلع نیست، و آنان بسیاری از کامنت گذاران را هم نمی شناسند؛ ضمنا از خواندن قصّة فرجام بسیار بد « زهتابچی» در پست مربوطه، نیز ناراحت شدم؛ همانگونه که برادر بزرگوارتان شدیدا از این ماجرای پردرد و غصّه، به حق ناراحت شد؛ که این احساس ناراحتی خود ریشه در سیرة مؤمنان علیه السّلام دارد؛ چه آنکه آن بزرگوار، پس از کشته شدن طلحه و زبیر در جنگ جمل (که سالها در کنار نبیّ اکرم صلوات الله علیه برای نشر عزیز جنگیدند)، بسیار غمگین و ناراحت شد که چرا چنین؟؛ و ظاهرا پس از حضور در کنار جسدشان، بر این بد فرجامیشان بسیار هم گریست؛

تبیین هدف از تدوین این نگاشته و ارسال آن: جناب دامنه و همة کامنت گذاران محترمِ معترضْ به برخی از کامنت های وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت، خدا خود شاهد است که اینجانب، این نوشته را به جهت ترس و یا متأثّر شدن از برخی بی مهری ها و کم لطفی ها برآمدة از نوشته های برخی از اشخاص، نمی نویسم (؛ چه آنکه باورم این است: «آن را که حساب پاک است، چه باک است)؛ و نیز به این جهت نمی نویسم که افکار و آراء خویش را بر شما تحمیل کنم (؛ چون به لطف الهی شما ها، هم عاقلید، و هم برخوردار از قدرت تشخیص و انتخاب؛ و باورم این است که : «صلاح مملکت خویش را خسروان دانند»)؛ بلکه هدفم از این اقدام، اطّلاع رسانی و خیر خواهی است و برای اینکه اتمام حجّتی کرده باشم در جهت کنار گذاشتن سوء ظنّ هائی که ممکن است برخی از افراد نسبت به بنده پیدا کرده باشند، و خیال می کنند که مطالب انتقادی علیه دامنه ویا... (با نام هم محلّی و یا...) در وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت را بنده نوشته ام، و یا آن ها به هدایت و م با بنده نوشته شده اند؛ و یا بنده با نویسنده و یا نویسندگان آن مطالب آشنا هستم؛ و یا...؛ خلاصه سخن اینکه: جناب دامنه و همة دوستان محترم و م عان ایشان، به صراحت اعلام میدارم: هدف بنده از نوشتن این جملات (که اکنون با همة مشکلات کاری و ضیق وقتم دارم آن ها را می نویسم)، این است که ی در سرای قیامت نگوید: فلانی، اگر غیر این بود که ما در ذهنمان داشتیم، پس چرا اطّلاع رسانی نکرده ای تا ما از سوء ظنّ نسبت به شما بیرون بیائیم و مرتکب این گناه بزرگ نشویم؛ بدین جهت از همین الآن اعلام میدارم: همة انیکه که تاکنون دچار این خصلت زشت نسبت به اینجانب شده اند را بخشیدم؛ ولی پس از این اطّلاع رسانی، ادامة آن را از هیچ نمی بخشم؛ تقاضایم این است هر مطلبی را که در مورد بنده می شنوید و یا در ذهنتان خطور می کند، از شخص بنده به پرسید ( تلفن همراه: 09122520345 )؛ و یا هروقت به محلّ آمدم، به صورت شفاهی از خودم به پرسید؛ امید وارم این تذکّر را جدّی تلقّی کنید (؛من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم/ تو خواه از سخنم پندگیر و خواه ملال)؛

چند تذکّر:
1- جناب دامنه، بنده ضمن منتقد بودن نسبت به برخی از نوشته هایتان در دامنه و غیره،هیچگاه نقاط مثبت در سایر نوشته هایت را نادیده نمی گیرم؛ از جمله: سفر نامة عتبات عالیات را؛ جهت اطّلاع بیشتر عرض می کنم: قطعا جنابعالی و دوستان ارجمندتان خبر ندارید؛ ولی بدانید: وقتی که بنده آن نوشتة زیبایت را که در نقد نوشته های برخی از افراد در مورد مسئلة حجاب (؛به ویژه در مورد حجاب بانوان دارابکلا) نگاشته بودید را خواندم، به برخی از دوستان مشترکمان گفتم: جناب دامنه، بسیار خوب و منطقی پاسخ داد، و قطعا مأجور خواهد بود؛ حتّی با وجود ای از اشکالات، نوشتن سرگذشت شیخ وحدت را نیز نقطة مثبت میدانم، و بر اطّلاعاتم نسبت به فعالیتهای مثبتش در دورة انقلاب و...افزوده گشت؛ به هرحال، به جهت اقدام مثبتتان در برخی از این نوشتها، برای چندمین بار، تشکّر می کنم؛ چه آنکه هشتم علیه السّلام فرمود: «مَنْ لَمْ‏ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ» (صدوق، عیون أخبار الرّضا علیه السّلام / ج‏2 / 24 /ح2/ ب31)؛
2- بنده ممکن است همانند برخی از افراد محلّ، انتقاد و یا انتقاداتی به برخی از نوشته های جنابعالی و یا برخی از دوستان محترمتان داشته باشم؛ ولی از روز اوّلی که بنده با نام مستعار «محسن دار » مطالبی را نوشته ام، سعیم بر این بوده و می باشد که با ادبیّات دینی و به شیوة منطقی، انتقاداتم را مطرح کنم و بنویسم؛ مطمئنم اگر بدون حبّ و بغض شخصی، نوشته هایم را خوانده باشید، به این پایبندی حقیر، صحّه خواهید گذاشت (؛البته ممکن است در برخی از موارد به صورت ناخواسته، دچار لغزش شده باشم؛ که هم اکنون عذر خواهی می کنم)؛

3- خدا شاهد و گواه است، بنده تا این لحظه نمیدانم کامنت گذاران منتقد دامنه و دوستان دامنه در وبلاگ داربکلا قلّة بصیرت (که با نام های: هم محلّی، بیان ، پروانة آزاد و...) چه ی و یا چه انی هستند؟؛ بنده حتّی به بعضی از دوستان مشترکمان زنگ زدم که این وبلاگ مال کیست؟ و گردانندگان آن چه انی هستند؟؛ دیدم اوهم مطّلع نیست؛ بلی پس از آنکه دیدم قدم مثبتی برداشته شد؛ پس از چند هفته تأخیر و تأمّل، مطالبی را فرستادم؛ مسئول و یا مسئولان محترمشان هم، به چاپ آن اقدام د؛ امّا برقراری چنیین ارتباطی، با هر صاحب وبلاگی (؛اگرچه طرفین یکدیگر را نشناسند، و یا لا أقلّ شناختشان یک طرفه باشد)، امری طبیعی است؛ و جرم محسوب نمی شود؛
4- البته بر قراری این ارتباط، به این معنا نیست که بنده تمام نوشته های موجود در پست ها و کامنت های مختلف در این وبلاگ را قبول داشته باشم و همة آنها را، تأیید کنم؛ اتفاقا نسبت به یکی از نوشته های موجود در یکی از پست های آن (= آیا خدا حجاب را واجب کرده است؟)، انتقادی داشته ام و...؛
5- بنده نسبت به برخی از کامنت های اخیر موجود در این وبلاگ (که آمیخته با ای از انتقاد هایی تند و شاید هم برخوردهائی نادرست نسبت به جنابعالی و یا منسوبین و یا دوستانتان باشد)؛ ضمن احترام به نویسنده و یا نویسندگان آن، منتقد هستم؛ اینجانب، همچون خود شماها معتقدم: می توان با ادبیاتی مناسب و شرعی سخن گفت؛ به همین جهت به آن دوستان نا آشنا هم عرض می کنم: در عین حالیکه انتقاد و تذکّر دادن حقتان هست؛ ولی مواظب باشید، فضا را تاریک و غبار آلود نکنید؛ بگذارید، در فضای منطقی، گفتمان ادامه یابد؛

6- جناب دامنه، ای کاش جنابعالی نیز همانند برخی از دوستان محترم مشترکمان؛ از جمله جناب آقای ... و آقا.... (؛ که خدا میداند: برای هردو بزرگوار، احترام خاصّی قائلم و ازهنر نوشتاری و برخوردهای منطقیشان تشکّر می کنم، و در تماس تلفنی هم از شیوة برخورد منطقی هردوتن، تقدیر نمودم)، کمی با حوصله و منطقی تر با منتقدان خود مواجه می شدی، و با آنان برخورد بهتری می نمودید؛ زیرا از قدیم گفته اند: خون را با خون نمی شویند؛ ای کاش به توصیه های خیر خواهانه آن دو عزیز، توجّه بیشتری می نمودی؛ لطفا برخی از همین کامنت های اخیری که بارگذاری نمودید را یکبار دیگر بنگرید؛ بنده نمیگویم: چرا پخش کردی؟؛ ولی به بنده اجازه بدهید که بگویم: برخی از پاسخهایت به صاحبان این کامنت ها و تشویقهایت، همانند ریختن مواد آتش زا برروی بنزین بوده است؛ این انتظار مشترک بنده و دوستان خیر خواهتان از جنابعالی نا بجا نیست؛ پس قدری سنجیده تر و پخته تر عمل کن؛ و به بهانة دادن پاسخ به منتقدان خود (؛ حتّی اگرنا حقّ باشند)، از به کار بردن برخی از تع ر ناخوشایند که میدانم خود جنابعالی هم در شرایط عادی از به کاگیری آنها امتناع میورزی، پرهیز کن؛ و این سیرة اولیائ دین و همة خیر خواهان است؛

7- از روز اوّلی که بنده با نام مستعار «محسن دار »، به نوشتن مطالبی در جهت نقد برخی از نوشته های جنابعالی و دوست محترمتان جناب آقای محمّد عبدی ( کشاورزی) روی آوردم، یقین (و یا دست کم حدس قوی) داشتم که با خواندن نوشتة اوّل و یا حدّ اکثر نوشتة دوّم بنده، خواهید فهمید که محسن دار کیست؟؛ چون ساختار الفاظ و مفاد مورد نظر از آن ها، و ادبیّات مورد استفادة در آن ها، داد می زد که نویسندة این سطور کیست؟؛ خوشبختانه، این یقین و یا لا أقلّ حدس قوی بنده درست از آب درآمد؛ زیرا پاسخهای ارسالی از سوی شما بزرگواران، به خوبی نشان می داد که اگر نگویم صد در صد؛ امّا در صد بالائی پی برده بودید که محسن دار کیست؟؛ وگرنه به میان آوردن تعبیر «عوامل فی النّحو»؛ و تاختن (متأسّفانه باید بگویم: خلاف واقع) به برخی از شخصیت ها؛ و حمله به مدارک غیر حوزوی و...معنی نداشت؛ بنده همة آن هارا خواندم ولی صبورانه از کنارشان گذشتم و می گذرم؛ البته بنده از مشخص شدن نام واقعی خود در مورد آن نوشته ها هراسی نداشته و ندارم؛ چون اگر هراسی داشتم، خلاف یقینم عمل نمی ؛ و یا لاأقلّ زادگاه آباء و اجدادیم را مشخّص نمی نمودم و...؛ 
ذکر چند نکتة لازم دیگر: 
الف- آیا استفاده از نام مستعار در ارتباطات مجازی، نشانة ترس، و نامردی و...؛ و دلیل بر مجهول الهویّه بودن است؛ مگر پیشینیان (که بنده هم برای برخی از آنان احترام قائلم) از این شیوه استفاده نکرده اند؟؛ مگر در همین وبلاگ های اخیر در دامنه، از اسم های مستعار استفاده نشده است؟ و مگر....؛ آیا معتقدید: این شیوة برخورد درست است؟؛ آیا منتقدین جنابعالی حق دارند که بگویند: «چرا آنچه که برای خود و دوستان خویش می پسندید، برای دیگران نمی پسندید؟؛

ب- بنده فکر می کنم: افراد با توجیهاتی منطقی، این حق را دارند که با اسم مستعار، به فعالیت در یک عرصة فرهنگی و غیره شوند؛ باورم این است: اگر ی (چه از دوستان و چه از مخالفان) از چنین شوه ای استفاده کند، نه نامرد است ، و نه ترسو، و نه مجهول الهویه، و نه....؛ مهمّ این است که با ادبیّاتی منطقی، و مقبول در شرع و عرف عقلاء از آن بهره جوید؛
ج- اگر جنابعالی و یا دوستان محترمتان فکر می کنید با نام شناسنامه ای و کارکردهای حوزوی و ی، بهتر و راحت تر می شود باهم گفتگو کرد، و با ضریب اطمینان بیشتری وارد صحنه خواهید شد؛ بنده به مصالحی (؛ از قبیل خیر خواهی، و گرفتن بهانه از دست افراد، و اثبات اینکه: نه ترسو هستم و نه مجهول الهویّه و نه نامرد و نه...)، به این خواستتان پاسخ مثبت می دهم؛ و از این پس با نام سیّد حسین شفیعی دار ، فرزند مرحوم سیّد محسن و مرحومه سلیمة آهنگری (دارابکلائی)، داماد مرحوم آیه الله دارابکلائی، شاگرد اساتیدی فرهیخته؛ از جمله:

علّامه آیه الله مصباح یزدی، علاّمه آیه الله جوادی آملی، علّامه آیه الله حسن زادة آملی؛ مدرّس سطوح عالی حوزة علمیّة قم،عضو مجمع عمومی جامعة محترم مدرّسین، عضو انجمن علمی گروه تفسیر و علوم قرآنی حوزة علمیّة قم، عضو مجمع اساتید سطوح عالیة حوزة عمیّة قم، عضو مبلّغان نخبة کشوری، (مستقر در دفتر تبلیغات ی قم)، برندة جایزه مقاله در دو کنفرانس بین المللی، مورد تشویق در کنفرانس بین المللی شة تربیتی (ره)، و کنفرانس بین المللی سیّد شرف الدّین جبل عاملی، مبلّغ اعزامی از سوی سازمان ارتباطات فرهنگی به کشورهائی همانند: روسیه (مسکو، تاتارستان و...)، ازب تان، و... ، سابقة تدریس فراوان در های تی و آزاد، عضو هیئت علمی مجازی جامعه المصطفی العالمیّه و مسئول گروه مطالعات قرآنی (با بخش های چهارگانة فارسی، اردو، انگلیسی و عربی)، ب رتبة ممتازی در مقطع کارشناسی از مؤسسّة آموزشی و پژوهشی (ره)، مسئول گروه تفسیر و علوم قرآنی جامعه ا ّهراء سلام الله علیها (با حدود دو هزار دانشجو در مقاطع تحصیلی: عمومی، گرایشی، تکمیلی و ا)، مدرّس سطح تکمیلی مدرسة بنت الهدی و عضو شورای علمی گروه تفسیر و علوم قرآن این مدرسه، تدوین و نشر 23 مقاله در مجلّات و رو مه ها، تدوین و چاپ حدود 15 کتاب؛ ایراد سخنرانی در حدود 25 استان کشور؛ اعزامی به حجّ، عمره و عتبات عالیات، مبلّغ اعزامی از سوی بعثة مقام معظّم ی به عربستان و نجف و کربلا (؛ خارج از برنامة کاروانها)؛ دانشجوی ای تفسیر و علوم قرآنی (که در ترم دوّم 1388 ش پذیرش شدم، به لطف الهی، امتحان جامع آن به پایان رسیده و در هفتة آینده زمان برگزاری جلسة پیش دفاع آن معیّن خواهد شد) و....؛

د- امّید وارم: ذکر عناوین و برشمردن جایگاه و مراتب علمی مذکور در فوق، موجب خورده گیری دوستان نشود؛ چون بیان آنها از روی ناچاری و پاسخ به برخی طعن و طنزهای موجود در وبلاگ دامنه و دفع ای از پندارهای غلط بوده است؛ و به خصوص از باب عمل به آیة شریفة « وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»: «و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن» (ضحى: 11) می باشد؛ وگرنه بنده به افتخار اعلام میدارم: «اهل روستای همیشه در یاد دارابکلا از بخش میاندرود استان مازندران، و به قول هم محلّی های خوبم: فرزند «شفیع سیّد محسن» هستم» و به این نسب و زادگاهم همواره می بالم و افتخار می کنم.
ناگفته پیدا است که از این پس، تنها با عنوان: «حوزة علمیّة قم، سیّد حسین شفیعی دار »، قلم خواهم زد (البته در صورت ضرورت؛ و هرگاه به بینم: از این طریق می توانم بار بر زمین مانده ای را بردارم. انشاء الله. 

نکتة پایانی: راستی جناب دامنه، در آ ین یاد داشت ارسالیم با نام «محسن دار »؛ نوشته بودم: پس از دهة مبارکة فجر، نوشته ای را تحت عنوان «چرا نقدی تحریفانه» ارسال خواهم داشت و بنا داشتم در آن ضمن قبول اینکه مقصودتان از «حاج قاسم» در عبارت معهود، «حاج قاسم سلیمانی» نبوده است؛ تحریف رخ داده در این راستا وهمچنین در مورد علّت مقبول نبودن توضیح ذکر شده پیرامون دو نسبت ذکر شده در بارة مرحوم آیه الله دارابکلائی؛ و به خصوص در مورد برداشت نادرستی که در فهم از واژة ترکیبی «أشدّاء عَلی الکُفْار» به وقوع پیوست توضیحاتی را ذکر کنم؛ امّا به لحاظ وضعیّت فعلی حاکم بر عرصة گفتمان در ارتباط مجازی و غبار آلود بودن فضا، از پرداختن به آن امتناع می ورزم؛ امید است در صورت عادی شدن شرایط و احساس ضرورت، به آن به پردازم.
پیشایپیش از جنابعالی و همة خوانندگان محترمی که برای مطالعة این نوشتة نسبتا طولانیم، حوصله می کنید صمیمانه تشکّر می کنم؛ و مجددا هم از دوستان در وبلاگ دامنه و هم در وبلاگ قلّة بصیرت تقاضا می کنم، سعی کنیم در کاستن غبار برخواسته (که قطعا با وجود آن، طرفین ضرر خواهند نمود) سهیم باشیم. انشاء الله. موفق و سربلند و سعادتمند باشیم. آمین یا ربّ العالمین.

قسمت دوم:

سلام مدیر یا مدیران وبلاگ «دارابکلا قلّة بصیرت»، ضمن تشکّر از تلاشهای خوبتان، محترما معروض می دارم: صبح پس از تشرّف به حرم و بازگشت به منزل به وبلاگتان سرزدم؛ متوجّه شدم: متأسّفانه، بخش اصلی نوشته ام که در سلام به مدیر محترم دامنه، جناب آقا ابراهیم نوشته بودم، ارسال و بار گذاری نشد؛ ضمن پوزش از ایشان تقاض می شود: این بخش از نوشته ام، هم به صورت مستقلّ و هم در کنار سایر قسمتها بار گذاری شود:

ز- سلام بر مدیر ارجمند دامنه؛ آقا ابراهیم، حدود ساعت 8 صبح روز پنجشنبه، (اوّلین روز طلوع بیست و هفتمین سال انقلاب ی ایران) برای ایفاء وظیفة سنگین داوری، به جلسة دفاعیّه کارشناسی ارشد رفتم، که می بایست، دو پایان نامة در این سطح را داوری کنم؛ یکی با عنوان «مفهوم شناسی دنیا از نگاه قرآن و نهج البلاغه» و دیگری هم «وحدت ی از نگاه قرآن و حدیث»؛ به لطف الهی، دو جلسة پیوسته، پس از سه ساعت مذاکرة علمی که بمزیّن به حضور دو راهنما و دو مشاور و جمع حاضر بود، به پایان رسید؛ اینجانب در آغاز هریک از این دو جلسه و قبل از طرح نقاط مثبت و منفی موجود در این دو پایان نامه، ضمن عرض تبریک به مناسبت آغاز سال جدید انقلاب عزیزمان، به این نکته اشاره نمودم که: یکی از ارمغان های فرهنگی آن، رشد کمّی و کیفی حوزه های علمیّة؛ به ویژه در بخش خوهران بود؛ و گفتم: «شایسته است همگان، قدر دان این نظام مقدّس، راحل و ء عزیز باشیم؛ باید در جهت حفظ وحدت شرعی کوشا باشیم و در مقام عمل هم تلاش کنیم تا زرق و برق زوال پذیر دنیوی دل نخوریم و...؛ پس از آن به جهت انجام برخی از کاهای اجرائی، به محلّ کارم رفتم؛ و بالأ ه پس از انجام فریضة الهی، به منزل آمدم؛ امّا خسته و کوفته؛ ولی چون ع العمل نوشتة ارسالی بم را دنبال می ، با همة خسته گی و گرسنه گی به سراغ لب تابم رفتم (؛ چه کنم، معتادش شدم)؛ سراسیمه روشنش ، از دیدن و خواندن کامنت های ارسالی (؛ از جمله کامنت خوب ارسالی جنابعالی) بسیار خوشحال شدم و خستگی ها از تنم رفت؛ به گونه ای که با آنکه رسم همیشگیم این است که با اعضاء خانواده غذا بخورم؛ امّا این بار آنان مشغول خوردن نهار شدند وبنده هم مشغول نگریستن به این کامنت های فرح بخش و مسرّت آفرین؛ مخصوصا این جمله ات که نوشتی: «9صبح امروز برادر متفکرم عبدی در تماسی فوق العاده مرا به دفتر کارش دعوت نمود فی الفور اطاعت امر کرده و خدمتش رسیدم. دیدم کامپیوترش روشن و متن متین شما را که حاکی ار روح زیّ طلبگی اصیل شما بود بر روی من گشود»؛ آقا ابراهیم، لازم می دونم، از همینجا از جناب آقای عبدی تشکّر کنم؛

گو اینکه می خواست عامل به این آیة شریفه باشد که : «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ» : «پس [به جاى بحث و گفتگو] به جانب نیکى‏ها و کارهاى خیر پیشى جویید» (بقرة : 148)؛ و یا خواست به این فرمان الهی پاسخ گوید که «وَ سارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ»: «و به سوى آمرزشى از پروردگارتان بشت د » (آل‏عمران : 133)؛ گو اینکه تقدیر الهی این بود که وی به این مدال واسطة خیر دست یابد؛ وگرنه، بنده شب گذشته چندین نوبت تصمیم گرفته بودم که به آقا سیّد علی اصغر شفیعی بزرگوار، زنگ بزنم و از ایشان بخواهم که از «آقا ابراهیم بخواه که تا قبل از مطالعة این نوشته ام (نوشتة بم)، از نوشتن پاسخ در قبال برخی از کامنت های بار گذاری شده در وبلاگ خوب «دارابکلا قلّة بصیرت»، دست نگه دارد؛ پس از خواندن آن، هر تصمیمی خواست بگیرد»؛ امّا هربار که اراده که به وی زنگ بزنم، مانعی پیش میآمد؛ و همین موجب شد که جناب آقای عبدی، جنابعالی را در جریان بگذارد؛ خوشحالم که به در خواست خیر خواهانه ام، پاسخ مثبت دادی؛ بی صبرانه، منتظر دیدن و خواندن پاسخ تفصیلی جنابعالی در وبلاگ دامنه میمانم؛

امّا آقا ابراهیم؛ ( یعنی دامنه ) خدا خود میداند که بنده بدون هیچ چشم داشت و یا انگیزة دیگری (خوف، تملّق و...)، به نقاط مثبت در کار و تلاشها و حتّی قصد خدمتت، معترفم؛ ولی ممکن است نکاتی هم باشد که نیاز باشد، گفتو شنودی داشته باشیم؛ بی تردید، این گفت و گو ها باید در فضائی غیر غبار آلود باشد؛ نباید اجازه دهیم که دیگران با ارسال و پخش کامنت هایشان، ایجاد چنین فضائی را دنبال کنند، و از گل آلود شدن آب، در پی گرفتن ماهی باشند؛ البتّه طرفین و نیز آشنایان مشترکمان میدانیم که ما در برخی از مسائل و غیره، اختلافاتی داریم؛ ولی گسترة نقاط مشترکمان بسیار وسیع است؛ حتّی می توان، در قالبی منطقی به گفتمان در موارد اختلاف پرداخت و آن ها را نیز به مشترکات تبدیل نمود؛ البته با فراعت بالی که ظاهرا برایت فراهم شد، فرصت بیشتری در اختیار خواهی داشت؛ امّا دستم کمی بسته است و مشغله ام زیاد؛ طبیعتا حضورم در عرصة مجازی کمرنگ تر از جنابعالی و دوستانتان خواهد بود، امید وارم، عذرم را پذیرا باشی؛

قسمت سوم:بنام خالق بصیر و حکیم، سلام بر همة دوستداران بصیرت دینی؛ به جنابان: آقای دامنه و آقای عبدی ( کشاورزی) نیز سلام عرض می کنم؛ نوشته های مفصّل و جامعتان را در دو وبلاکتان خواندم؛ احساسم این است در نوشته های اخیرتان، نقاط مثبت بیشتری به چشم می آید؛ و ذهن و قلم خویش را با کنترل بیشتری، در جهتی که دنبال می کنید (؛ یعنی اطّلاع رسانی به خوانندگان نوشته های خود)، به کار گرفته اید؛ بدین جهت از این اقدام مثبتتان، تشکر ویژه دارم؛ مخصوصا از جناب آقای عبدی؛ چون ظاهرا اکثر (و شاید هم تمام) نوشته های بنده و خویش را، یکجا نقل نموده است؛ امید وارم جناب دامنه هم از این گام رو به پیش، الگو بگیرند و به پیشنهاد برخی از کامنت گذاران خویش هم (؛ که نوشت: دوست ندارد به وبلاگ قلّة بصیرتی که در گمان او یکطرفه عمل می کند، سری بزند) پاسخ مثبت دهد؛ و تمام نوشته های خود و بنده را در کنار (و یا بهتر در طول) هم ذکر کند؛ یعنی بسنده نکند به توصیة این خوانندة محترم به سرزدن به وبلاگ ذکرشده؛ چون ممکن است به جهت زمینه سازی هائیکه شده است و ذهنیّتیکه برای ایشان به وجود آمده، این توصیه، مؤثّر واقع نشود؛ پس بهتر این است که به پیشنهاد ایشان عمل نموده؛ و قضاوت را به عهدة خوانندگان بگذارد؛ چون هردو (؛ بلکه هرسه مان) معتقدیم: «سیه روی شود آنکه در او غش باشد»؛

بلکه بهتر اینکه بگویم: باور قرآنیمان این است که خدای متعال به نبیّ خاتمش فرمود «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً» : «ما راه را به او نشان دادیم یا سپاس گزار خواهد بود یا ناسپاس» (إنسان: 3)؛ در سخن دیگری نیز فرمود: «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ» : « و بر عهده این جز رساندن آشکار [پیام وحى‏] نیست». (نور : 54). ضمنا: اگرچه در نوشتة اخیر جنابعالی، نقاط مثبت قابل تحسینی را شاهد بودم؛ ولی در عین حال، حجم مطالب قابل نقد و گفتمان موجود در آن هم کم نیست (؛ چه در عبارات جنابعالی و چه در کامنت های برخی از خوانندگان محترم دامنه)؛

راستی جناب دامنه، نهادن ع ماندگار از کنار چاه آب زاده جعفر (ره) در صفحة ویلاگ دامنه، خیلی زیبا بود؛ مخصوصا آمیخته بودنش با نگاهی تیز و زیر نویسی مناسب؛ جناب دامنه، ضمن تشکّر از تذکّر در مورد درج غیر عمدی نام «سعید ی» به جای» «سعید قاسمی»، در گفتمان نوشتاری بعدی، پس از بر شمردن نقاط مثبت موجود در نوشتة اخیر جنابعالی، به نقد برخی از مطالب مذکور در آن خواهم پرداخت؛ و در آن، از انحرافی بودن نقدتان (؛ چه در مورد ماجرای مرحوم آیه الله دارابکلائی، و چه ماجرای حاج قاسم و چه...)؛ و نیز در راستای تذکّر و تحلیل مناسبی پیرامون زیر نویس یاد شده سخن خواهم گفت. انشاء الله. پس تا زمانی دیگر (؛ که احتمالا پس از پایان دهة مبارکة فجر انقلاب ی خواهد بود)، خدا حافظ و منتظرم باش. محسن دار .

قسمت چهارم:ثانیا به جناب دامنه بفرمائید: لطف کنند مشخصات دیگری از «حاج قاسم ی» ذکر کند، تا مشخص شود وی کیست؟ که این نگارندة خوش قریحه، در کنار آقای ده نمکی و سرتیپ اللّه کرم و... از او به عنوان گروه فشار یاد نموده است؟؛ چون باز ممکن است ذهن خوانندگان متوجّه «حاج قاسم ی» دیگری شود که سالها قبل از پیروزی انقلاب ی ایران، به نقد آراء و شه نادرست شریعتی در حوزه های مختلف دینی می پرداخت؛ که شاید همین کارکرد مثبت، سبب شد تا آن آقا نیز مورد بغض برخی از اشخاص معلوم الحال قرار گیرد؛ البته بعید است که مقصود دوست عزیزت، این شخص باشد؛ زیرا وی پیش از بر پائی نظام مقدّس ، به سرای ابدیّت پیوسته است؛ و اگر اصرارش براین باشد که مقصودش همین مرحوم بوده است؛ بخش دیگر نوشته اش، دروغ جلوه می کند؛ آنجا که در ، ۴ آذر ۱۳٩۳ در دامنه نوشت: «با تعطیلی مجله ی کیان توسط آیة الله شیخ محمد یزدی و مهاجرت دو نفر از عوامل کیان به خارج و خصوصا رفتن سروش از کشور به دلیل فشارهای خشونت بار گروه فشار ( مثل مسعود ده نمکی و سرتیپ حسین الله اکرم و حاج قاسم و ... ) ...»؛ زیرا همچنانکه اشاره شد، این بندة خدا؛ یعنی حاج قاسم ی نقّاد مکتوبات و گفته های شریعتی، در زمان تاخت و تاز نویسندگان مجلّة کیان (که امروزه بیشتر آنان، بر سر سفرة اربابشان؛ یعنی انگلیسیهای مکّار و استعمار گران کهنة تاریخ نشسته اند)، در دنیا نبوده است؛ بدانید اگر مشخّصات درست و کافی از حاج قاسم ی مورد ادّعاء صاحب دامنه داده شود، بنده و هر خوانندة طالب صداقت آن را قبول خواهیم نمود.

قسمت پنجم:بنده اینبار نیز همچون نوشتة پیشینم اعلام می دارم: بر اساس تعلیمات دینی قبول می کنم: مقصود یار دیرین جنابعالی ( یعنی دامنه )از تعبیر «حاج قاسم»، «حاج قاسم ی» بوده است و نه ؛ یعنی جناب «حاج قاسم سلیمانی»؛ ولی آقای عبدی (، با توجّه به اینکه جنابعالی دست کم، دستی در ادبیّات عمومی دارید) خود بهتر می دانید که تعبیر «حاج قاسم» در نوشتة رفیق شفیقت و در بافت جملة «به دلیل فشارهای خشونت بار گروه فشار (مثل مسعود ده نمکی و سرتیپ حسین الله اکرم و حاج قاسم و ...»، انصراف به «حاج قاسم سلیمانی» دارد؛ بدین جهت می گویم: ممکن است: توجیه ذکر شده در نوشتة جنابعالی در پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳ (ساعت: ۱۱:۴۳)، مورد قبول خوانندگان واقع نشود و یا خدای نکرده آن را آمیختة با دروغ تلقّی کنند؛ پس بهتر اینکه: اوّلا از دوست محترمتان ( یعنی دامنه ) بخواهید که از این پس در نوشته های خود، از نگاشتن تع ر مطلق ولی دارای انصراف و مصداقی روشن پرهیز کند؛ تا نه موجب تشویش اذهان دیگران شود، و نه نیاز باشد که در فرصتهای بعدی، به اینگونه توجیهات غیر مقبول روی آورد، و خود و جنابعالی را با چالش مواجه سازد؛

اینک جواب دامنه به " یک "

بسم الله الرحمن الرحیم. یکم : دامنه در پاسخش  به " یک " از این روزنه یی ورود می کند که خود " یک " آن را بر روی دامنه گشود که گویی هنوز بر وی ثابت نگردید که دامنه کاملا منقطع شد از آن جایی که مشتغل بود: جناب " یک "چنین نوشت در پاراگراف نهایی قسمت دوم متن بالا :

" البته با فراعت بالی که ظاهرا برایت فراهم شد، فرصت بیشتری در اختیار خواهی داشت؛ امّا دستم کمی بسته است و مشغله ام زیاد..."

قید " ظاهرا " را که جناب " یک " در گزاره های مهم فوق، برای دامنه آورده است، به نظر دامنه یک راز و یک کلید واژه یی ست که آن غبارهایی که برخی به صورت سازمان یافته، آن را بر هوای سیاست و شه ی دارابکلا ب ا و پراکندند، به آن سنجاق است. و دامنه پس از 24 سال، برای نخستین بار خود را می خواهد بسوزاند تا همه باور کنند دامنه رسما" یک فعال شده است. آن هم نه فقط در محل که در هفت محیط قابل دسترسی او تهران، قم، ساری، نکا، دارابکلا، فضای مَجازی و نیز حلقه های فکری مُجازی.

دوم: قبل از آن سوزاندن که به صورت مصوّر است، ابتداء منتظر باشید دامنه بر حسب و انسان، ادب مناظره را رعایت کند و کمی در باره ی " یک " بگوید و ابتهاج اش را آشکار نماید:

دامنه از ساعتی که دریافت جناب مستعار " محسن دار " همان " یک " ست، به همان خدا قسم، از صمیم قلب سند شد که یک چه محکم و باانرژی و با متن ها و گزاره های متین و حتی در اغلب جاها مبین، وارد عرصه ی تضارب آراء گردیده است. دامنه همچنین وقتی یقین نمود که " یک " این همه اخلاق مدارانه و مهربانانه و نیز جدی و بی تعارف ورود کرد به عرصه ی نقد بر دامنه  و نیز محکومیت برخی از حملات غیر پذیرا به دامنه، تاحد بسیار بالایی دچار شرم و شعف شد. دامنه از سالها قبل نیز وی را بیسار محترم می شمرد و از لفظی که او سالها و بارها بر دامنه خطاب می نمود، یعنی " آق ابراهیم " دچار غرور مثبت بود. فقط کدورت زمانی نُضج گرفت که ایشان اشاراتی داشتند که دامنه به این صورت از ناحیه ی " یک " متوقّع نبود. همین. در اینجا دامنه نیز مثل ایشان که با عزت نفس بالایی آن واقعه ی خاص و صُدفه ای  منبر در تکیه را شبیه یک متشابه در برابر یک محکم تلقی نمود، از محضر شریف و سیادتش عذر شرعی و برادری و شاگردی می طلبد.

اما بعد، اینک دامنه به تک تک مسائل مورد اشاره ی " یک " می پردازد تا در این تعاطی و تضارب دیدگاه ها " حق " مشخص شود که به تعبیر قرآن، حق وقتی بیان شود، تبعیت هم آغاز می شود و ما به عبارتی مشهور، فرزند دلیل هستیم ( نحنُ اَبناء الدلیل ...) و هر کجا این دلیل رود ما هم به دنبال دلیل می رویم.

سوم: ===  !!؟؟  ===

چهارم:در این بند چهارم جواب دامنه، گویی دامنه باید روشن سازد که اعتقاداتش نسبت به انقلاب ی چیست؟ عجب روزگاری شده، چون همه ی آن غبار بپا کنندگان به دامنه شکّ دارند و وی را  ضد و حتی ضد نظام می دانند.

و دامنه امشب پس از اقامه ی مغرب با طهارت و وضو این مساله ی عقیدتی اش را افشاء می کند. خدایا کمک کن به دامنه که سی سال عقیده اش را مخفی نگه داشته، تا متهم به ریا و دروغ و اعترافات کشکی نشود و امشب افشاء اش می کند.

زیرا راه مسالمت آمیزی درحال شکل گیری ست در محل به مدد ورود آگاهانه و ایثاگرانه ی " یک " و دامنه در واقع، دائم تابع وارسته و آگاه است و جناب آقای " یک " هم در این ردیف صف بسته است؛ تا صف بندی های غبارآلود را شفاف سازد. بعون الله تعالی.

دامنه از صمیم قلب و از روی تحقیقی که دارد و تاریخ ایران  و  و نظریه ی شیعه علوی را تا حدی مطمئن می فهمد سید علی را این گونه ادارک می کند و ارادت می ورزد : ابتدا نقد " یک " بر دامنه را ببینید تا دلیل ورودم به بحث " ی " را بدانید. " یک " چنین گفت به دامنه:

" نکتة مهمّ دیگر اینکه: جناب آقای دامنه، از جنابعالی که طبق ادّعاء همیشگیتان از مؤمنان به راحل هستید، و اصل ولایت مطلقة فقیه را، ستون خیمة انقلاب ی می دانید، و ارادتمند به آقا هستید (؛ که بنده به جهت این اعترافات صریح و گویایتان از جنابعالی تقدیر می کنم و آن را نشانة شهامتتان میدانم؛ چون خودت میدانی که برخی از دوستانت همین اعتراف را بر جنابعالی خورده می گیرند و آن را برایت نمی پسندند) تقاضا می شود: لطفا در صدد احیاء راه خطأ سران فتنة سبز در سال 1388 مَباشید. "

دامنه در تاریخ 12 بهمن 1393 در متن 616 خود، به این نقد " یک " مفصل پاسخ داد : اینجا  را کلیک کنید.

اما حالا در این مناظره ی شفاف و خداپسندانه که خود ایشان سبب خیر گردیدند، دامنه نیز مجبور است باورهای اعتقادی اش را در باره ی عیان کند. هر چند بزودی سلسله بحثی را در دامنه مفتوح می سازد تحت عنوان " باورهای عقیدتی دامنه " ولی در اینجا ارائه ی خلاصه ی آن واجب است :

بسم الله الرحمن الرحیم. دامنه هماره، به سه علی همزمان عشق می ورزید و می ورزد و خواهد ورزید. علی وصیّ ( صلوات الله علیهما ) . علی شریعتی رحمهُ الله. و علی حفظهُ الله. دامنه در این بحث، از دو علی اول و دوم می گذرد و علی سوم را به بحث می گذارد. آنچه دامنه می نویسد از منبع درونش است که سال ها آن را مطالعه نموده:

سید علی، یک مبارز رُعب آفرین رژیم سلاطین دوستِ طاغوت در خطّه ی خطیر اسان بود.

سید علی، در ایام طلبگی وقت هرزی نداشت و در طُرقبه ی اسان، در یک باغ مخفی دور از دست اندازی رزیم ستم شاهی،  وقت ضیقش را اول به اُنس با قرآن و حفظ آن و سپس مدیریت و هدایت مبارزات مخفی علیه ستم و زور و جور پیوند می نمود.

سید علی، چهره ای کاریزماتیک و صوتی فوق کاریزماتیک داشت، رفیق شفیق علی شریعتی بود و دو تایی امان رژیم ستم را با اوج شجاعت و سیاست دانی بریده بودند. و سالها در رنج و تعب و زندان و شکنجه و تبعید بسر بردند تا نظامی ی بنیان گذاری شد.

سیدعلی، وقتی مرحوم آیت الله منتظری به گفت من دیگر فرصت خواندن ی تهران را ندارم، خود سیدعلی را به معرفی کرد و آن سال 1359 در سراسر ایران شوقی آفرید که از هفته ی بعد ی تهران سید علی ست. و یک آگاه می داند ی مرکز حکومت بودن چه معنای عمیقی دارد و او هنوز نیز علاوه بر ی انقلاب، ی تهران است. الله اکبر.

سید علی، تنها ی بود در قضیه ی عزل مرحوم آیت الله منتظری بر سر موضوع " های دسته جمعی " و پرونده ی شمس آبادی سیدمهدی هاشمی، که با حال گریان خواست آبروی آن آیت الله مبارز برای همیشه ی تاریخ حفظ شود و درخواست اکید کرد از که اطلاعات آن جلسه ی مهم سران، برای همیشه در امانت بماند و ماند.

سید علی، در سال 1368 انقلاب شد و این یعنی ولایت متجلی در حضرت وصیّ در وی جاری شد تا امت و ت در شیعه به ظهور موعود (عج) وصل شود. پس چگونه می شود ی شیعه باشد و از " ولایت " برائت کند و از ظلّ آن در روَد. دامنه هرگز خود را از زعامت و ولایت شان بیرون نبُرد و نمی برد و نخواهد برد چون در نظریه تابع منطقی تئوری " امت و ت علی شریعتی " ست.  دامنه البته در سیاست داخلی نقد و شِکوه های زیادی دارد اما این گلایه ها دلیلی برای وج از ظلّ ی و ولایت نمی شود. آیا مگر در جامعه ی شیعه انسان چون رَمه است و دائم هی شود؟ شهروند شیعه شهروندی آگاه و آزاد و شجاع و حرّ است و هرگز دست از ی که عمود خیمه ی ناب محمدی ست، بر نمی دارد ولو آن که در جایی سیاستی یا نظری از آن را نپذیرد. اساسا اگر ی  اصل مهم شیعه یعنی " ولایت" را نفی کند، دچار خلاء عقیدتی می شود و مثل امثال اکبر گنجی باید با پول سازمان سیا ارتزاق کند. حال دامنه نمی داند چرا باید با این باورهای عمیق خود، متهم به ضد ولایت شود و ضد !!؟؟. خدایا تو شاهدی و کفایت دارد. و کفی بالله شهیدا.

سید علی، هم اینک شجاع جبهه ی ضد امپریالستی جهان است و نقش پرقدرتی را در حال ایفاء است. بر دامنه و همگان است در سایه ی تدبیر


مادرم... مرا ببخش درد بدنم بهانه بود... ی رهایم کرده که صدای بلندگریه ام... اشک هایت را در آورد...

وقتی دلتنگ میشوم تو را میان اشک هایم میبینم ،
ولی اشکهایم را پاک میکنم تا ی تو را نبیند....ولی وقتی

یادم میوفته ک همه میبیننت جز من فقط میتونم بجاهایی که بام

بودی نگاه کنم خیره بشم ساعتها فقط به جات نگاه کنم

نمیدونی چی میکشم با خاطراتی ک گذاشتی و براحتی ازشون گذشتی ینی تو

هم یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد من

میوفتی چشات پراشک میشه مثل الان من که چرا بم نرسیدی

یا میگی خداروشکر از شرش خلاص شدم یا وقتیایی هست ک دلتنگ صدام باشی

ک ناز می برات جیغ میزدم میگفتی دیونه عاشقتم یا میگی اخشو دیگه بم زنگ نمیزنه

راحت شدم تورو نمیدونم ولی الان اشکامو پاک مکنم و میگم ک ی نبینه اخه همه

فک میکنن فراموشت و دارم زندگی میکنم اما نمیدونن که توکه عشقم بودی بم گفتی

ابجی برو از زندگیم و بذار زندگی کنم اهای تو تویی ک منو ابجی صداکردی

این ابجی الان دلتنگته بیا اشکاشو ببین

الان سی هفت روزه دلتنگ صداته ولی بخودش جرات نمیده بهت بزنگه

چون میترسه باز ابجی صداش کنی باز تیکه شه بخودم میگم فراموشت

ولی بچشام میگم برات ببارن تا شاید کور شن و نمبینم با عشقت میگردی

اخه این ابجی روت خیلی غیرت داره خیلی

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/namayeshe%20ehsas%2012/12.jpg
شکایت از ی نکن ;اگه یه روز دلت ش ت
اینم تقاص اون دلی که عمریو به پات نشست
گریه نمیکنم دیگه ;غرورمم نمیشکنم
رفتی ولی یادت باشه
هیچ وقت ازت نمیگذرم
بهزاد پ
مخاطب خاصی ندارد نوشته هایم

اما تا دلت بخواهد همدرد دارد

داغِ تمامِ نوشته هایم …
دلم پر از دردهاییست که قرار است هر وقت بزرگ شدم از یاد ببرم...
ع عاشقانه 2014 ,ع های عاشقانه, جدیدترین ع عاشقانه, ع عاشقانه دخترانه
یه وقتایی که دلت گرفته/بغض داری/اروم نیستی
دلت براش تنگ شده...
به یاد لحظه ای بیفت که اون همه ی بی قراری هاتو دید اما...
چشماشو بست و رفت
آسمان جای عجیبی است نمی دانستم>عاشقی کار غریبی است

نمی دانستم> عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم عشق کار

همه نیست نمی دانستم...

وقتی ١۵ س بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی.

وقتی که ٢٠ س بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی.

وقتی که ٢۵ س بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صبحانه من رو آماده کردی وبرام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی، داره دیرت میشه.

وقتی ٣٠ س شد و من بهت گفتم دوستت دارمف بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه.

وقتی ۴٠ ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها به بچه مون کمک کنی.

وقتی که ۵٠ س شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همون جور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی.

وقتی ۶٠ س شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی.

وقتی که ٧٠ ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که ۵٠ سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود.

وقتی که ٨٠ س شد، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری، نتونستم چیزی بگم، فقط اشک در چشمام جمع شد.

اون روز بهترین روز زندگی من بود، چون تو هم گفتی که منو دوست داری.

به ی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری، و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی، چون زمانی که از دستش بدی، مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی.

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

http://ap1.persianfun.info/img/92/1/namayeshe%20ehsas%2011/7.jpg

چرا غمگینی؟: عاشق شدم

آیا عشق شیرین است؟: بله شیرین تر از زندگی

چرا تنهایی؟: ویژگی عاشق هاست

لذت تنهایی چیست؟: فکر به او و خاطرات او

چرا می روی؟: برای اینکه او رفت

دلت کجاست؟: پیش او

قلبت کجاست؟: او برده

پس حتما بی رحم بوده نه؟: نه اصلا

....چرا؟:

چون باز هم او را میپرستم

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب ش ته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می
شد ، کاش دوباره
می توانستم آن ص که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...

تقدیم به عشق از دست رفته ام.....

[̲̲̅̅[̲̲̅̅ت̲̲̅̅ـ̲̲̅̅م̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ا̲̲̅̅م̲̲̅̅ ̲̲̅̅م̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ن̲̲̅̅]

[̲̲̅̅پ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ا̲̲̅̅ی̲̲̅̅ ̲̲̅̅ح̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ض̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅ر̲̲̅̅ ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ر̲̲̅̅ב̲̲̅̅ ̲̲̅̅ک̲̲̅̅ـ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ی̲̲̅̅ ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅خ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅]

[̲̲̅̅ ̲̲̅̅ا̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ک̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ب̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅ב̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ی̲̲̅̅ـ̲̲̅̅چ̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ق̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅ن̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ب̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅ב̲̲̅̅ ̲̲̅̅.̲̲̅̅.̲̲̅̅]

[̲̲̅̅ک̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ر̲̲̅̅ف̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ـ̲̲̅̅م̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ی̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ش̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ـ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅!̲̲̅̅]

ع عاشقانه 2014 ,ع های عاشقانه, جدیدترین ع عاشقانه, ع عاشقانه دخترانه

-نـزدیک هـم کـه باشـی
شـانه به شـانه...
دسـت در دسـت...
چشـم در چشـم...
بـاز حسـرت بـه قلبـم چنـگ خـواهد زد...!
تــو سهـم مـن نیسـتی...

اون فک کرد همه مث منن،رفت سراغ بقیه منم فک همه مثه اونن،خط کشیدم دور همه خدا من فقط اونو میخوام حالاکه او با دیگریست همونطور که به خودشم گفته بودم بری به خداوندی خودت قسم به تمام دیگری هایت خیانت میکنم

هر چقدم میخوام ب خودم خوش بگذرونمو بگم بیخیال اینه ک هست خوشی کن ولی حس مکنم ک تو زندانم بزوره تحمیلیه نمتونم خوشی کنم نمتونم نمتونم نمتونم


مادرم... مرا ببخش درد بدنم بهانه بود... ی رهایم کرده که صدای بلندگریه ام... اشک هایت را در آورد...

وقتی دلتنگ میشوم تو را میان اشک هایم میبینم ،
ولی اشکهایم را پاک میکنم تا ی تو را نبیند....ولی وقتی

یادم میوفته ک همه میبیننت جز من فقط میتونم بجاهایی که بام

بودی نگاه کنم خیره بشم ساعتها فقط به جات نگاه کنم

نمیدونی چی میکشم با خاطراتی ک گذاشتی و براحتی ازشون گذشتی ینی تو

هم یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد من

میوفتی چشات پراشک میشه مثل الان من که چرا بم نرسیدی

یا میگی خداروشکر از شرش خلاص شدم یا وقتیایی هست ک دلتنگ صدام باشی

ک ناز می برات جیغ میزدم میگفتی دیونه عاشقتم یا میگی اخشو دیگه بم زنگ نمیزنه

راحت شدم تورو نمیدونم ولی الان اشکامو پاک مکنم و میگم ک ی نبینه اخه همه

فک میکنن فراموشت و دارم زندگی میکنم اما نمیدونن که توکه عشقم بودی بم گفتی

ابجی برو از زندگیم و بذار زندگی کنم اهای تو تویی ک منو ابجی صداکردی

این ابجی الان دلتنگته بیا اشکاشو ببین

الان سی هفت روزه دلتنگ صداته ولی بخودش جرات نمیده بهت بزنگه

چون میترسه باز ابجی صداش کنی باز تیکه شه بخودم میگم فراموشت

ولی بچشام میگم برات ببارن تا شاید کور شن و نمبینم با عشقت میگردی

اخه این ابجی روت خیلی غیرت داره خیلی

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/namayeshe%20ehsas%2012/12.jpg
شکایت از ی نکن ;اگه یه روز دلت ش ت
اینم تقاص اون دلی که عمریو به پات نشست
گریه نمیکنم دیگه ;غرورمم نمیشکنم
رفتی ولی یادت باشه
هیچ وقت ازت نمیگذرم
بهزاد پ
مخاطب خاصی ندارد نوشته هایم

اما تا دلت بخواهد همدرد دارد

داغِ تمامِ نوشته هایم …
دلم پر از دردهاییست که قرار است هر وقت بزرگ شدم از یاد ببرم...
ع عاشقانه 2014 ,ع های عاشقانه, جدیدترین ع عاشقانه, ع عاشقانه دخترانه
یه وقتایی که دلت گرفته/بغض داری/اروم نیستی
دلت براش تنگ شده...
به یاد لحظه ای بیفت که اون همه ی بی قراری هاتو دید اما...
چشماشو بست و رفت
آسمان جای عجیبی است نمی دانستم>عاشقی کار غریبی است

نمی دانستم> عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم عشق کار

همه نیست نمی دانستم...

وقتی ١۵ س بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی.

وقتی که ٢٠ س بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی.

وقتی که ٢۵ س بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صبحانه من رو آماده کردی وبرام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی، داره دیرت میشه.

وقتی ٣٠ س شد و من بهت گفتم دوستت دارمف بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه.

وقتی ۴٠ ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها به بچه مون کمک کنی.

وقتی که ۵٠ س شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همون جور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی.

وقتی ۶٠ س شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی.

وقتی که ٧٠ ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که ۵٠ سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود.

وقتی که ٨٠ س شد، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری، نتونستم چیزی بگم، فقط اشک در چشمام جمع شد.

اون روز بهترین روز زندگی من بود، چون تو هم گفتی که منو دوست داری.

به ی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری، و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی، چون زمانی که از دستش بدی، مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی.

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

http://ap1.persianfun.info/img/92/1/namayeshe%20ehsas%2011/7.jpg

چرا غمگینی؟: عاشق شدم

آیا عشق شیرین است؟: بله شیرین تر از زندگی

چرا تنهایی؟: ویژگی عاشق هاست

لذت تنهایی چیست؟: فکر به او و خاطرات او

چرا می روی؟: برای اینکه او رفت

دلت کجاست؟: پیش او

قلبت کجاست؟: او برده

پس حتما بی رحم بوده نه؟: نه اصلا

....چرا؟:

چون باز هم او را میپرستم

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب ش ته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می
شد ، کاش دوباره
می توانستم آن ص که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...

تقدیم به عشق از دست رفته ام.....

[̲̲̅̅[̲̲̅̅ت̲̲̅̅ـ̲̲̅̅م̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ا̲̲̅̅م̲̲̅̅ ̲̲̅̅م̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ن̲̲̅̅]

[̲̲̅̅پ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ا̲̲̅̅ی̲̲̅̅ ̲̲̅̅ح̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ض̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅ر̲̲̅̅ ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ر̲̲̅̅ב̲̲̅̅ ̲̲̅̅ک̲̲̅̅ـ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ی̲̲̅̅ ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅خ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅]

[̲̲̅̅ ̲̲̅̅ا̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ک̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ب̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅ב̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ی̲̲̅̅ـ̲̲̅̅چ̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ق̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅ن̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ب̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅و̲̲̅̅ב̲̲̅̅ ̲̲̅̅.̲̲̅̅.̲̲̅̅]

[̲̲̅̅ک̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ر̲̲̅̅ف̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅و̲̲̅̅ ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ـ̲̲̅̅م̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ی̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ش̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅ه̲̲̅̅ـ̲̲̅̅س̲̲̅̅ـ̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅!̲̲̅̅]

ع عاشقانه 2014 ,ع های عاشقانه, جدیدترین ع عاشقانه, ع عاشقانه دخترانه

-نـزدیک هـم کـه باشـی
شـانه به شـانه...
دسـت در دسـت...
چشـم در چشـم...
بـاز حسـرت بـه قلبـم چنـگ خـواهد زد...!
تــو سهـم مـن نیسـتی...

اون فک کرد همه مث منن،رفت سراغ بقیه منم فک همه مثه اونن،خط کشیدم دور همه خدا من فقط اونو میخوام حالاکه او با دیگریست همونطور که به خودشم گفته بودم بری به خداوندی خودت قسم به تمام دیگری هایت خیانت میکنم

هر چقدم میخوام ب خودم خوش بگذرونمو بگم بیخیال اینه ک هست خوشی کن ولی حس مکنم ک تو زندانم بزوره تحمیلیه نمتونم خوشی کنم نمتونم نمتونم نمتونم


با سلام خدمت معظم انقلاب ی

شکایت بنده از هیپنوتیزم من توسط بختیار شعبانی ورکی و طاهره جاویدی کلاته از سال 77 تا کنون و شان از راه دور از سال 79 تا بحال و بردن حیثیت و آبرو و از بین بردن تمام آمال و آرزوهای من و خانواده ام میباشد. و نیز با احتمال آموزششان به خانواده هایشان به گفته ی غیر مستقیم مهدی شعبانی ورکی به همسرم دو سال گذشته آزار صدای فامیلهایشان و رفتار و رکیکشان به بنده از سال 93 تا بحال میباشد.

نویسنده:مریم مسلمی ورکی فرزند آیت الله مسلمی ورکی


از کاره که با هیپنوتیزم غیر مستقیم بنده انجام دادند عبارت است از:

1. از بین بردن تمرکزم در سال 75 از دوم دبیرستان و افت درسی من در دروس ریاضی و فیزیک

2. هنگام مطالعه من در سال 77 برای کنکور و خواب آلود من هنگام به دست گرفتن کتاب و مانع درس خواندن شدنم.

3. بعد از تپیدن قلبم بخاطر همکلاسیم خواب آلود م در سال 79 در ساعت 7 بعدازظهر در اتاق خوابم به مدت یک سال (بدون عادت من به خواب زودهنگام) تا صبح فردا و مجبور م به دراز کشیدن و فکر به آن پسر و دادن حس اینکه نمیتوانم با باز بودن در اتاق بخوابم

4. با صدای آن پسر که نامش مهدی همت آبادی بود و صحبت در گوشم با من و هر شب جستجو در فکرم برای فهمیدن رویای دوران کودکیم ک بخاطر احساس گناه آنرا از ذهنم هم پاک کرده بودم و پچ پچ با آن صدا و هرروز ماس من که خودت را فردا به من نشان بده اما نداد.

5. سپس سیخ زدن درون م و دادن لذت به من و به من به صورت نامرئی و عصبی م

بعد سه هفته از انگولک شان در م تصمیم گرفتم به روانشناس برای بردن آبرویش پناه ببرم.

پزشک دارو داد و بیماری تشخیص دادند.

بعد آن

6. منگ م از سال 79 تا 87-88 و مانع تحصیل شدنم.

7. دادن دردهای مختلف به بدنم که برای بیشترشان چون میدانستم بیماری نیست و نیز از خستگی زیاد به پزشک مراجعه ن و سعی با توسل به ائمه شرش کم شود. و گاهی به پزشک مراجعه . گاهی به سبب ناتوانی در راه رفتن به هنگام درد و یا به دلیلی سنگینی روح نای رفتن پیش پزشک را نداشتم. تحمل می تا خوب شود.

8. اضافه دوران حیض من از 6 روز به 9 روزو بیشتر از سال 85

9. سنگین چادر روی سرم در سال 85 و مجبور م به رها ش.

10. پرت روسریم در خیابان گاه با ایجاد باد غیر طبیعی در اطرافم

11. عصبی م به صورت غیرطبیعی و خارج حرفهای رکیک و های ناجور از دهانم

12. عصبانی بیش از حد پدرم و باعث شدن کتک وحشتناک او به من از سال 87 (سه بار)

13. حساس سرم به سر و صدا

14. دادن درد قلب و درد قفسه ی شدید به بنده

15. دادن تپش قلب عجیب به من

16. کبود بیش از حد دور چشمهایم و اب رنگ پوستم و سیاه زیادی پدرم

16 پف بدنم به صورت لحظه های طولانی و رها و نیز پف دادن زیر شکمم به صورت دائمی

17 وادار م به راه رفتن غیر طبیعی طوریکه نمیتوانستم بنشینم

18. تغییر اشتهای بنده به صورت عجیب زیاد وحشتناکش بخاطر تنفرم از آن و متوسل شدن من به تمام راهها برای کم اشتها مانند انواع دمنوشها و غذاهای کم کالری و ورزش و...

19. مانع تحصیلات ی شدنم تا 87 با منگ و گرفتن تمرکزم و دادن فراموشی

بعد صحبت با افشار سال 87 بازی تواناییم برای درس خواندن و اطلاع دادن زمان شروع ثبت نام توسط کبری عزیز به من و ثبت نام م در و مانند دوران راهنمایی درس خواندنم

21. بستری م در تیمارستان در سه مرحله و دادن قرص شیزوفرنی و جنون و دو قطبی به بنده به من چند سال

و آزار شدید من از قرص(مانند معتادها شده بودم)

22. بردن آبروی من از کار نکرده در شهر بخاطر رویای عاشقانه ی درون سرم

23. دادن حس تنفر به بنده از پدرم و غیره

24. ایجاد موهای اضافه زائد در بدنم. مانند زیر چانه در سال 80 و کشاله ران

25. ایجاد خال قرمز کنار گوشم در سال 78

26. تغییر ساعت خواب بنده و رساندنش از 5 ساعت در روز به 10 تا 15 ساعت در روز و آزار شدیدشان برای خواب

27. تغییر دادن صدای من طوریکه ی تحمل غذا خوردن مرا سر سفره نداشت. صدای غذا را با دهان بسته در دهانم بالا میبردند. و خواهران و همسرم میگفتند آبروی آدم را میبری با این سرو صدا (آن هم با دهان بسته)

28. چاق خواهرانم که فقط من در جریانم چون بعد رویای من اتفاق افتاد. یعنی دقیقا بعد ترس من که مبادا بعد ازدواج چاق شوند سریعا در سال تقریبا 82 چاقشان د تا الان. خوب میدانستند از چاقی متنفریم.

29. آوردن روح بقیه ی افراد فامیل خانواده مهری مادرم در بدنم و انگولک بدنم از سال 93 تا الان .

30. خارج شدن آبی ج از بدنم بعد از بیدار شدن از خواب شبانه اول صبح در سالهای 80 و 81 به بعد به مقدار زیاد که هرگز قبل ازدواجم به دلیل اطلاعات نداشتنم در زمینه تا قبل از ازدواجم نمیدانستم چیست و نمیدانستم چه کنم و بعد ازدواجم احتمال شان از راه دور را در خوابم داده ام.

31. ایجاد بختک در من هنگام خواب

32 دادن حسی در من در خانه پدری از سال 80 تا کنون که بدون قفل در اتاقم خوابم نمیبرد. زیرا در ذهنم مرا تهدید می د که ممکن است یکی وارد اتاقت شود و با چاقو بکشدم و به من کند.

33. تلقین های عجیب و غریب به بنده از سال 79 تا بحال و بهم زدن تعادل روحی و جسمی ام.

34. آوردن صدای م در سال 79 در اتاقم به ح پچ پچ و عصبی و سو استفاده از من (خوب میدانم او بیسوادتر از آن است که بلد باشد و یک دلیل منگ شدنم همین بود)

35. آوردن صدای ب شعبانی و فامیلهای درجه یک و بعضی اقوامش در اتاق من به مدت 4 سال از سال 93 تا حال (صداهای محمد ش و اصغر ش واکبر ش ، بختیار شو خانواده های آوار، عابدی، کریمی و غلام رضا ش و ، و نرجیس شعبانی و خواهر طاهره جاویدی ک وفرزندان بختیار ش و ... ،همرا با گفتارها و رفتارهای شرم آور روحشان در جسمم و شان با سوزن سوزن زدن به من و لیس زدن بدنم

36. هیپنوتیزم پدرم

37. شل دست و پای پدرم با هیپنوتیزم بختیار.ش.و و طاهره ج ک و کتک زدنش توسط محمد .ش. و

38. پخش تصوراتم در خیابان و تلویزیون با اضافه پرت حرفهای زشت خودشان در سرم از طرف من در خیابان

39. عوض صدای خودشان و تقلید صدایشان دم گوشم و در سرم

40. تلقین هرچه از آن میترسیدم و متنفر بودم در وجودم

40. تیک عصبی دادن به زیر پوست پیشانیم و تلقین اینکه تو (نعوذ بالله) قاتل آقایی و همینجا وسط پیشانیت چشم در میاورد. تیک عصبی دادن به زیر چشم و گوشم به صورت پرش و تپش و ایجاد وحشت بسیار زیاد در من طوریکه آرزوی مرگ خودم را

41. بارها تهدیدم به مرگ با ایما و اشاره در جمع و یا صدا و ایجاد رعشه در من از راه دور

42. اضافه وزن بنده از 44 کیلو گرم به 60 کیلو گرم در سال 80 که مدرک 44 کیلو گرم بودنم در سال 79 -80 در درمانگاه انصار میباشد. زیرا پزشکش وزنم کرده بود. وزن آ راهنماییم 40 و دوران دبیرستان تقریبا 45 بوده ام.

43. فراموشی دادن به من

44. پرت حواسم در خیابان برای سر به نیست م گویا اگر صدا و سیما دنبالم نبود و من مانند بی ان و گیجان به 110 یا آشنایان اینترنتی ام مانند علیپور و افشار و شخصی با آیدی سیمرغ زنگ نمیزدم بگویم امواج دارم کار خودشان را می د.

45. دیدن اندامم توسط این اشخاص و شرح دادنش در سطح شهر و صدا و سیما و آبروریزی فجیع برای بنده که در عالم بی همتا است.

46. قتل مشکوک مهران ش و پسر همسایه مان در سد ک نامش را نمیدانم به صورت همزمان، پسر ی ناتنی ام،فتاحی، ها و شوهر و پسر ی پدرم

47. اب وسایل خانه ی مان مانند اجاق گاز، یخچال، شیرآلات منزل و ، کولر، لپ تاپ

48. به وجود آوردن حس نیاز به wc بی موقع در بنده

49. تهمتشان در ذهنم به سیاست کشور و خارج آن از دهان من طوریکه باعث شد در چند سال اخیر اراجیف بنویسم و بدلیل ناتوانی جسمیم یعنی بیحالی زیادم نتوانم تصحیحش کنم که کدامها را الهام کرده اند. (منی که افتخار همیشگیم کشورم بخاطر دین و مذهب شیعه ی اثنی عشری اش بود)

50. تحریک عصبم برای ش تن ظروف و دادن و کوبیدن درها در خانه ی پدرم از سال 80 به بعد

51. با صدای مهدی آ.و.ا.ر و بقیه فامیلهایشان حتی الهام فرزند بختیار و وارد روحش در من به محض وعجل فرجهم بعد صلواتم دم از بودن زدنشان و شان به من

52. اب 5 عدد از دندانهایم به صورت همزمان کاملا بی دلیل زیرا اهل مسواک همیشگی بودم و اب دندانهای خواهرم اکی به صورت مشکوک

53. سفید مو و پف بدن پدرم و خواهرم محیا به مدت بسیار طولانی و آزار تغذیه ای در او که من به چشم میدیدم غذا خوردنشان غیر عادی شده

54. ایجاد دیسک گردن خواهرم اکی

55. ایجاد درد کمر برادرم و کچل ش

56. تهدید صداها به ریختن سم در سرم و از راه دور در غذای من و اطرافیانم

57. شنیدن صدای طراوت و مرجان و ص بانام آقای و آقای مکارم و ص به نام دادگاه ایران و دادگاه بین الملل در حدودا 3 سال اخیر تا الان هر از گاهی در اطرافم.

58. تا بحال هرگاه خواستم شکایتنامه بنویسم تمرکزم را بهم زدند و بارها صفحه ام را اب د و نگذاشتند اصل مطلب را درست بنویسم و باعث شرمندگیم با نوشته هایم که اکثرش تلقین خودشان بود شدند.

59. ایجاد باد شکمی بیموقع در من

60. ریختن آب دهانشان از راه دور در دهانم با آمدن روحشان در وجودم و بد حالم

61. آوردن صدای پزشکان تیمارستان زارع در چند سال اخیر و تهدید روحی و ذهنیم به دیوانگی و منگ و فراموشی دادن به من و شبیه معتادان م بعد دارو. (علت همکاری پزشکان با بختیار ش با تایید شیزوفرنی در من واقعا مشکوک بود)

62. مانع ذکر باب میل گفتن شدنم و بی حال م برای و فشار به سرم اکثر اوقات موقع از سال 79 تا کنون

63. ایجاد باد شکمی در من دقیقا بعد وضو از سال 79 تا تقریبا به مدت 10 سال

64. بارها پرت من و گیج سرم با ذکر و نگاه مادر مهری و حرفهای اقوام درجه اول خانواده پدری و مادری اش از سال 79 تا کنون هربار که دیدمشان

65. لرزاندن دستم موقع نوشتن و اب دست خطم

66. تغییر دادن صدایم

67. بلند صدای کوتاه من گویی بلندگو زیر گلویم گذاشته بودند به مدت چندین سال پی در پی

68. بارها ش تن انگشتر عقیقم از دستم و گم آن. طوریکه مجبور شدم چندین بار بخاطر علاقه ام آن سنگ را یداری کنم.

69. ایجاد حسی در من برای اینکه چند بار کرایه و دستمزد فروشنده را با این حس که آنها ند و پول زیاد میگیرند حساب نکنم. یعنی چیزی به اندازه ی 100000 تومان بد ارم با رفتن آبرویم در شهر بخاطر م در شهر به بدنامی

70. چندین بار است که میخواهند بدن مرا از راه دور به سمت خودشان بکشند و به من یاد دهند و شریک جرمشان کنند و کار کثیفشان را به من یاد دهند. مردم از بس به خودم فشار آوردم و اعوذبالله من ال الرجیم و لعنت بر ظالم و مفسد و ذکرهای دیگر برای رفتنشان گفتم تا روح مرا با خود نکشند.

71. با گذاشتن چاقو سر راهم بارها امواجی عجیب از طرف آن به من دادند طوریکه با آن انگار جمجمه سرم احساس زخم شدن میکرد و درد شدیدی داشت. یک دلیل درد شدید بود ان هم های رکیک ک هنوز باعث شرمندگیم است زیرا عادت به آن ها یعنی ک ک که از آن متنفر بودم هرگز نداشتم.

72. مادر مهری با گذاشتن قاشق و چاقو در غذاها به محض نگاهمان بدان اشتهایم را شدیدا باز میکرد طوریکه عصبیم میکرد. گاه شکلات با نوشته یا دعا در وسایل اتاقم فرو میکرد.

73. از سال 79 تا بحال میگویند که در خواب ناله میکنم. گاهی با ناله بیدار میشوم. علت آن کاملا نامشخص است.

74. ترسیدن عجیبم از سال 79 تا بحال از تلویزیون و رادیو بخاطر پچ پچهای عجیب و غریب در آن که تا بحال هرگز معنی آنها را به درستی بخاطر فکر تسخیر شده ام و نیز عدم تمرکزم متوجه نشدم.

75. شک من به ضرغامی که هم دست بختیار ش باشد زیرا به گفته ی بختیار شعبانی ورکی ایشان هم کلاسی ش و دوستش بودند. و نیز مسعودزاده که محمد ش میگفت دوست صمیمی اش است

76. خسته شدم از بس برای رفع این جادو یا هیپنوتیزم یا هر چیز دیگر که نامش را نمیدانم ذکر گفته ام. هرچند به محض ذکر گفتنم زبانم را لال و خسته هم می د تا تاثیر آرامش را در خود نبینم.

77. تلقین خنده مانند دیوانه ها در خیابان

78. احتمال جادوگری پدر طاهره ج ک که مادرم اینها از قدیم میگفتند او جادوگر یا دعاگر است.

79. احتمال زیاد توان تشخیص نام شخص در قرعه کشی توسط بسیاری از افراد نام برده (با رفتار خانواده مادر مهری در جلسات قرض الحسنه خانوادگی)

80. تغییر دیدم، یعنی گاهی خود را پف میدیدم و گاهی در همان زمان خود را لاغر میدیدم. گاهی حس می دیگران برایم دست تکان دادند

81. درد قلب عجیب پدرم و من و همسرم

82. سکته پدرم

83. سکته همسرم

84. افتادن فشار همسرم

85. در خیابان گاهی دیگران واقعا انگار به من که رسیدند به هم سلام میکنند و دست می دهند و دست تکان میدهند.

86. بوسه دادن روحشان به لبه و اطراف م و لیس زدن م توسط روحشان.

87. وارد چیزی مانند لیزر در م (اولین باری که متوجه شدم تقریبا به مدت سه هفته در اوا تابستان سال80 بود که تنها راه نجاتم را یک روانکاو متخصص در فکر خوانی و این جور مسائل دیدم که اولین سوال را با این سوال که این پیست سوال تا سپس بپرسم کار کیست که متاسفانه سریعا گفت تو بیماری و سپس گفت اسکیزوافکتیو داری و دنیا دور سرم تیره و تار شد.

88. دادن حس حباب از دهانه ی رحمم

89. خارج باد از شکمم به صورت بی موقع

90. یوبس دادن به من از 79 تا 95 که به علت یدن سنا از آن نجات پیدا

91. فرو چیزی مانند سیخ در م و ایجاد درد شدید در آن

92. احساس تغییر دادن م توسط آنان و اینکه بنده تا سال 88 آن را ندیده بودم و فقط با لمسش در wc حس

93. لیس زدن م در wc وغیره حتی در خیابن و در ذهنم انداختن اینکه کار مردم غریبه است. و باعث شدن جیغ زدن و در خیابان. و دیوانه جلوه .

94. دادن حس تنفر به من نسبت به پدرم از سال 77 و دادن حس تنفر به خواهران و برادرم نسبت به من از سال 79 تا 96. آوردن روح کلثوم آوار و بقیه ی دختر ها و پسر ها و دختر ها و پسر هایم در جسمم و بوس و لیس آنها در م و صدا و حرفهای رکیکش در اطرافم

97. خواب آلود بی موقعم با داغ و ایجاد سوزش در چشمم به صورت وحشتناک

98.تنها دلیلی که نتوانستند مرا مانند خواهرانم چاق کنند یا به محض چاق م من دوباره وزنم را تا حدودی کنترل می این است که با مطالعه ام در مورد غذاهای کن کالری به اندازه ی یک قابلمه بزرگ و پر آن سالاد با سس آبلیمو و یکی دو قاشق ماست میخوردم.

99. حس سیر شدن مرا از بین بردند

100. بعد پرشدن شکمم سریعا خوابم می د

102. از 3 ساعت تا 8 ساعت در روز راه رفتم و ورزش ایروبیک تا تمام کالریها را بسوزانم ( نمیدانم چرا وزنم خیلی بیشتر از کالری ای است که مصرف میکنم و این درد سالهاست دارد مرا میکشد.

103. بارها آنقدر اشتهایم را زیاد می د که قابل جلوگیری نبود. زجر میکشیدم و میخوردم و تنها کاری که بعد مطالعاتم به ذهنم رسید این بود که با اوق زدن خارجش کنم زیرا جز چاقی برای من نتیجه ی دیگری نداشت. گاه مثل یک گرسنه تا توانستم نان میخوردم. و بعد مطالعه ام از اینترنت که گاهی قی برای بدن خوب است می رفتم آب زیادی میخوردم بالا می آوردم.

104. تهدید م از سال79 به دیدن بدنم از طریق چشمم یا طرق دیگر در خانه با لباس خانه یا در و غیره که موجب جبغ و فریادهای عجیب من شد . و هنوز از بابت آن ترس عجیبی دارم. و نیز دادن حس عجیبی به بدنم که توان لباس پوشیدن ندارم و اکثرا به زور کمی میپوشم

105. راه انداختن آب دههانم با بردن نام غذا توسط اطرافیان حتی توسط مردم شهر و گرسنه م به محض شنیدنش

106. خواب آلود شدید من طوریکه در خیابان هم دلم میخواست بخوابم و از ترس آبرو سریعا خودم را ب منزل میرساندم. این چند روز که به بهانه ی قرص توان مبارزه مرا با خواب هم گرفته اند و شدیدا خوابم میکنند. فکر به این مسائل تمام وجودم را پر درد میکند.

107. ایجاد خارش در بدن خصوصا م و چندش شدیدم از این کار بخاطر اینکه هر هست چنین حقی هرگز ندارد و بر طبق دستورات حتی والدین حق دیدن فرزند ممیزه ی خود را ندارند.و اینکه خودم شخصا رو این مساله حساسم و حتی خودم خودمو تو آینه نمیدیدم جز صورتمو. امیدوارم خدا لعنتشون کنه تا ابد.

108. با داستانهای کذایی وحشتناک تحت تلقین قرار توسط فرزندان مراد شعبانی ورکی و نوه هاو نتیجه هایش غیر از خانواده ام.


109. از کارهای وحشتناک مهری و خانواده اش:
ریختن توسط مهری به مدت 15 سال در وعده ی غذایی حدس زده شده توسط آنان که میدانستند بنده چه غذایی را بعدا خواهم خورد بنده
110. چرب وسایلی که گویا از قبل حدس میزدند کدامشان را برمیدارم فقط بخاطر عصبانی و جیغ زدن من بخاطر حساسیت شدیدم در دوران مجردی به این موضوع( مهری وسیله را چرب میکرد و گویا خانواده اش از بین تمام ظروف طوری باعث حرکت دستم به طرف آن میشدند که من دقیقا آن را بردارم. که من این را بعد تحمل چندین بار پی در پی دریافتم و اگر کلامی میگفتم جز انگ دیوانگی چیزی به نمیچسباندند)
111. خوب آلود م موقع طوریکه انگار کوهی موقع روی دوشم بود و خسته م از بعد ازدواجم. تاجایی که از بچگی به یاد دارم آرزوی من در بچگی این بود بعد ازدواج شب بخوانم و شب زنده داری کنم.


گیر دادن به خواب کمم توسط مهری و خواب بی موقع بنده و بی حال بدنم به مدت 15 سال طوریکه به زور فقط به عشق لاغری راه میرفتم. (خواب من در دوران قبل این اتفاق یعنی کودکی و نوجوانی از سه تا 5 ساعت در شبانه روز بوده است و فعالیتم هم بسیاز زیاد بوده است.همیشه در حیاط بازی لی لی و... می )

112. علت گیر دادنشان به وزنم فهمیدن نقطه ضعفم بود تا جیغ مرا در بیاورند زیرا از کودکی آنقدر لاغری را دوست داشتم که حتی اگر به بیست کیلو هم حتی در بزرگسالی با ورزش زیاد و کم خوری میرسیدم خوشح ر بودم

113. بعد 17 سال زجر کشیدن دریافتم 90 درصد اشخاص نامبرده حتی به صورت نامرئی میتوانند به خانه و روح و جسم اشخاص کنند.

114. لاغر برادرم با این روش بیشرمانه ی شان (در فکرمان آنچنان کنکاش د که هرچه دوست میداشتیم ع ش را در وجودمان انجام میدادند) برادرم از لاغری زیاد متنفر بود و کمی عضله ای و پر دوست داشت. پدر خسته جان من هم لاغری دوست میداشت و هربار که لاغر میکرد سریعا چاقش می د. آنقدر اشتهایش را باز می د که من دیگرا روی میز توان دیدن غذا خوردنش را نداشتم و زجر میکشیدم. اشتهای من مانند اشتهای پدرم شده بود و خوب درک می . اما من بعد خواندن کالریها یا آب وچای زیادی با غذا میخوردم و اشتهایم را با معده ی پر کور می . یا یک کیلو حداقل سالاد کم سس میخوردم با چای فراوان. آنقدر کالریشماری ک سرم گیج رفت اما هرگز وزنم با میزان کالری مصرفیم جور در نمیامد و همیشه بیشتر از حد بودم. کالری 700 + پیاده روی 8 ساعت در روز اما وزن 47. علت نامشخص. واین دقیقا بعد جادویشان یا هرچیز دیگری که نامش را بنامند توسط آنان بوجود آمده بود.


115. ایجاد خواب تلقینی توسط آنان به من و ایجاد تپش قلب و وحشت من بعد آن و تهدید شان در خواب به من و در خواب با من در خواب



116. من از بچگی عاشق پیام بازرگانی بودم اما بعد سال 80 کاری د که سرم با پیام بازرگانیها درد بگیرد.

117. اضافه خوابم به طرز عجیب. من از کودکی از خواب و تاریکی شب و سکوت بدم میامد.

118. قطع شدن رویاهایم در ذهنم از 79 تا 96

119. دادن حس ازدواجی با قاطی وسایل دیگران در وسایلم و عصبی م برای همین بسیاری از وسایل خودم و دیگران را یواشکی دور انداختم. یعنی در سطل انداختم تا سوپور ببرد.


120. پرفسور بختیار و طاهره با جادوگری بدن را پف و سپس تبدیل به گوشت میکرد. و من همیشه با ورزش تا حدودی را آب می . همانطور که گفتم آ به اندام دلخواهم نرسیدم. و این را به یارانشان یاد میدادند. و یارانش روی من و خانواده ام انجام می دادند.


121. بختیار ش و و طاهره ج ک و فامیلهایشان میتوانند به بدن درد دهند و درمانش کنند سریع. مورا سفید کنند و دوباره سیاه کنند. استخوان را جابجا کنند. حس را تحریک کنند و آدمها را به جان هم بیندازند.


131. سالهاست خنده و صدای مرا تغییر داده اند انگار تارهای صوتیم را تغییر داده اند. خدا میداند چقدر دلم برای صدایم و خودم تنگ شده است. این شخصیت من از 79 تا 96 هرگز شخصیت من نبود. چگونه بگویم. از ندیدن خود خسته ام.

132. عوض نوشته ی درون کتابها و اینترنت فقط با یک نگاه کلثوم آوار و تا اسمش را میاورند به همدیگر میگویند من هروقت بمیرم جونمو میدم به تو. و هروقت یکی از آنها را لو میدهی افسار شان را با یک اشاره به دیگری میدهند.


133. بدون باز دهان با صدای بلند و گاه با چند صدا در جاههای مختلف در یک زمات حرف میزنند.

134. مهرانکیس ش همسر پدرم سالهاست در غذاهای ما هرچه از دماغ و مو و نایلون و خاک و مدفوع و ادرار و هرچه دم دستش میاید میریزد. (افسوس که به من گفتند جنون داری و چشمهایت آلبالو گیلاس میبیند)


135. بارها تهدیدم د که با آب در بدنم چربی و گوشت میسازند و واقعا چاقم د.

136. احتمالا کلثوم آوار است که در کله اش مانند از مکانی که دیگران هستند میگیرد و به دیگران نشان میدهد و با آن چشمش دروغ هم قاطی هایش میکند و در سر دیگران این تلویزیونش را هم میکارد.

137. در این چند روز که این وبلاگ را مینویسم با استفاده ی تقریبی 1300 کالری در روز و آن هم با دو تا سه ساعت پیاده روی در روز وزنم از 52 به 58 رسیده و این بسیار ناراحت و عصبانیم میکند.


138. ب ساعت 3.5 نصف شب صدای کلثوم آوار در اتاقم با هوس فریاد میزد دوستت دارم بیا دیگه خدا میداند چقدر از ی متنفرم. ناگهان دیدم سریخ بختی را ار دردنش در درونم فرستاد با کمک از خدا سریع ذکر یا الله کمکم کن گفتم و بختک سریع از درونم پرت شد و رفت روی خودش به او چسبید. و بعد کلثوم آوار گفت خیلی کیف دارد اینگونه بخوابم. گویا فامیلهایش اکثرا اینگونه اند.


139. آنقدر ب آزارم دادند که نگذاشتند بخوابم و برای خواب مجبور شدم بالا ه قرص خواب بخورم.


140. مرا به کلماتی که از دهان هر ی میامد حساس د طوریکه اگر کلمه ای ار صدا و سیما یا مردم اطراف میامد عصلی میشدم و آرروی مرگ همه را باهم می

(گویا بختیار شعبانی ورکی 'همنام مرغ طوفان و شیاد تر از مرغ طوفان' و همسرش که و زن بنده یعنی برادر و برادر زن مادر مهری ام بوده اند برای بقیه فامیل کلاس گذاشتند و آنها همگی انگولک از راه دور را یاد گرفته اند)

( بخاطر کار رکیک و کثیف بختیار ش و و طاهره ج ک که احتمالا سردسته و شروع کننده ی این اعمال شنیع در این 16 سال بودند و نظم و آرامشی را کاه گویا در شهر بهم زدند برایشان درخواست بخاطر اولا کار کثیفشان با من و ثانیا ایجاد بدآموزی این عمل ریک در شهر را دارم که خود اکنون بعد 16 سال مطالعه و پرس و جو و جستجو به این موضوع پی بردم و راستش را بخواهید هنو کمی شک در این رابطه دارم که دقیقا کار کیست. باز هم بگویم اآدمی بودم که بیشتر عمرم را در اتاقم تنها میگذراندم و ارتباطاتم کم بود و تنها ی که میتوانست با من بخاطر پدرم دشمنی داشته باشد جناب بختیار شعبانی ورکی بود که او را بختیار مینامیدیم و همیشه برای تحصیلات عالیه و برادر شهیدش برایش احترام زیاد قائل بودیم. و علت همدست بودن طاهره با او احتدامات خاصی بود که طاهره برای او قائل بود و نیز لو ندادن این بیشرمی وحشتناک همسرش تابحال و همچنین حرفهایی که طاهره به من در مورد خودش و همسرش میگفت .یعنی از او تعریف بسیاری مینمود)

(گویا فرزندان و نوه های مراد شعبانی غیر از خانواده ی ما به علاوه فامیلهای طاهره ج ک هم این جور کارهای زشت را بلدند و با احساس من در این چند سال گویا آنها میتوانند ادای روح دیگران راهم در آورند.)

( مطمئن نیستم واقعا فرزند آیت الله مسلمی ورکی یا مهرانکیس شعبانی ورکی باشم و حس میکنم فرزند برادر شهیدش هستم ولی هرگز او و خانواده اش و خواهران و برادرم به من بدی ای نکرند و از این بابت که کار آنان نیست اطمینان کامل دارم. و پدر و خواهر و برادرانم برای من زحمات زیادی کشیدند و تمام نابهنجاریهای مرا در آن مدت عجیب تحمل د)

(آنها حق نداشتند مرا در ح بیهوشی مرا با مهدی هم عقد کنند)


(از عزیزم و عده ای از علما متشکرم که امسال مرا از طریق صدا و سیما متوجه ماجرا کرده اند. و بابت نیرو و سرمایه ای که بابت این کار ج نمودند نهایت سپاسگذاری را دارم. و از اینکه در وبلام مینویسم واقعا شرمنده ام. علت اصلی نوشتن در این مکان پاک نویس راحت تر آن میباشد. راستش امکاناتم برای یک شکایت درست و حس واقعا کم است.)

( در این شکوائیه تمام نکات اتفاقات وارد بر من است. اینکه دقیقا بختیار ش و میباشد یا دیگر تشخیصش از من خارج است. امیدوارم هرچه زودتر اثبات شود (زیرا شخص دیگری مارا نمیشناخت و دشمنی ای با ما نداشت)و این درد 20 ساله ی من با این همه مزاحمت و آنهم بی سابقه در طول تاریخ درمان گردد. گویی ی متوجه نیست وقتی اسمس و صحبت رو در رو شرط است تله پاتی چرا؟ وقتی حضور شرط است چون روح چرا؟ وقتی آرامش شرط است ترساندن چرا؟ و... درد من زیاد است. شرمنده از دادگاهی که امید است این دفعه چون خیال بر من و از من و زندگی من به این آسانی نگذرد.)

(حس میکنم عده ای هیپنوتراپ و یا فکرخوان چند وقتیست افکارمان را به هم ربط میدهند و صداهایمان را به هم میرسانند تا اصل ماجرا مشخص گردد. فقط میدانم فامیلهای مهری خودشان بلدند. از رفتارشان در این 17 سال مشخص بود.

( بنده اولا برای باعث و بانی این اتفاق بر من گذشته و سپس برای کیب که بیاریش نمودند قصاص میخواهم و سپس دیه ی هدر رفتن عمر 20 ساله ی خود را برای جواب هر کاری که با من نمودند میخواهم)

سپاس فراوان

(اگر جمله ای تکراری بود شرمنده ام زیرا آنقدر سر و تنم درد میکند و خسته ام که نای مرتب بیشتر را ندارم. ولی بالا ه از اینکه توانستم اصل ماجرا را بنویسم خوشحالم. حالا دیگر اگر بمیرم هم خیالم راحت است زیرا از حقم دفاع نموده ام. و خدا میداند که اگر ی بتواند از حق و حقوقش دفاع کند. و از حقوق خود دفاع نکند ممکن است خداهم از حقوقش دفاع نکند.)


(قسم به قرآن که این سخنانم که نوشته شده توسط بنده یعنی مریم مسلمی ورکی است همه عین حقیقت است)


رم بختک از درونم پرت شد روی خودش و به او چسبید.


(گویا بختیار شعبانی ورکی 'همنام مرغ طوفان و شیاد تر از مرغ طوفان' و همسرش که و زن بنده یعنی برادر و برادر زن مادر مهری ام بوده اند برای بقیه فامیل کلاس گذاشتند و آنها همگی انگولک از راه دور را یاد گرفته اند)

( بخاطر کار رکیک و کثیف بختیار ش و و طاهره ج ک که احتمالا سردسته و شروع کننده ی این اعمال شنیع در این 16 سال بودند و نظم و آرامشی را کاه گویا در شهر بهم زدند برایشان درخواست بخاطر اولا کار کثیفشان با من و ثانیا ایجاد بدآموزی این عمل ریک در شهر را دارم که خود اکنون بعد 16 سال مطالعه و پرس و جو و جستجو به این موضوع پی بردم و راستش را بخواهید هنو کمی شک در این رابطه دارم که دقیقا کار کیست. باز هم بگویم اآدمی بودم که بیشتر عمرم را در اتاقم تنها میگذراندم و ارتباطاتم کم بود و تنها ی که میتوانست با من بخاطر پدرم دشمنی داشته باشد جناب بختیار شعبانی ورکی بود که او را بختیار مینامیدیم و همیشه برای تحصیلات عالیه و برادر شهیدش برایش احترام زیاد قائل بودیم. و علت همدست بودن طاهره با او احتدامات خاصی بود که طاهره برای او قائل بود و نیز لو ندادن این بیشرمی وحشتناک همسرش تابحال و همچنین حرفهایی که طاهره به من در مورد خودش و همسرش میگفت .یعنی از او تعریف بسیاری مینمود)

(گویا فرزندان و نوه های مراد شعبانی غیر از خانواده ی ما به علاوه فامیلهای طاهره ج ک هم این جور کارهای زشت را بلدند و با احساس من در این چند سال گویا آنها میتوانند ادای روح دیگران راهم در آورند.)

( مطمئن نیستم واقعا فرزند آیت الله مسلمی ورکی یا مهرانکیس شعبانی ورکی باشم و حس میکنم فرزند برادر شهیدش هستم ولی هرگز او و خانواده اش و خواهران و برادرم به من بدی ای نکرند و از این بابت که کار آنان نیست اطمینان کامل دارم. و پدر و خواهر و برادرانم برای من زحمات زیادی کشیدند و تمام نابهنجاریهای مرا در آن مدت عجیب تحمل د)

(آنها حق نداشتند مرا در ح بیهوشی مرا با مهدی هم عقد کنند)


(از عزیزم و عده ای از علما متشکرم که امسال مرا از طریق صدا و سیما متوجه ماجرا کرده اند. و بابت نیرو و سرمایه ای که بابت این کار ج نمودند نهایت سپاسگذاری را دارم. و از اینکه در وبلام مینویسم واقعا شرمنده ام. علت اصلی نوشتن در این مکان پاک نویس راحت تر آن میباشد. راستش امکاناتم برای یک شکایت درست و حس واقعا کم است.)

( در این شکوائیه تمام نکات اتفاقات وارد بر من است. اینکه دقیقا بختیار ش و میباشد یا دیگر تشخیصش از من خارج است. امیدوارم هرچه زودتر اثبات شود (زیرا شخص دیگری مارا نمیشناخت و دشمنی ای با ما نداشت)و این درد 20 ساله ی من با این همه مزاحمت و آنهم بی سابقه در طول تاریخ درمان گردد. گویی ی متوجه نیست وقتی اسمس و صحبت رو در رو شرط است تله پاتی چرا؟ وقتی حضور شرط است چون روح چرا؟ وقتی آرامش شرط است ترساندن چرا؟ و... درد من زیاد است. شرمنده از دادگاهی که امید است این دفعه چون خیال بر من و از من و زندگی من به این آسانی نگذرد.)

(حس میکنم عده ای هیپنوتراپ و یا فکرخوان چند وقتیست افکارمان را به هم ربط میدهند و صداهایمان را به هم میرسانند تا اصل ماجرا مشخص گردد. فقط میدانم فامیلهای مهری خودشان بلدند. از رفتارشان در این 17 سال مشخص بود.

( بنده اولا برای باعث و بانی این اتفاق بر من گذشته و سپس برای کیب که بیاریش نمودند قصاص میخواهم و سپس دیه ی هدر رفتن عمر 20 ساله ی خود را برای جواب هر کاری که با من نمودند میخواهم)

سپاس فراوان

(اگر جمله ای تکراری بود شرمنده ام زیرا آنقدر سر و تنم درد میکند و خسته ام که نای مرتب بیشتر را ندارم. ولی بالا ه از اینکه توانستم اصل ماجرا را بنویسم خوشحالم. حالا دیگر اگر بمیرم هم خیالم راحت است زیرا از حقم دفاع نموده ام. و خدا میداند که اگر ی بتواند از حق و حقوقش دفاع کند. و از حقوق خود دفاع نکند ممکن است خداهم از حقوقش دفاع نکند.)


(قسم به قرآن که این سخنانم که نوشته شده توسط بنده یعنی مریم مسلمی ورکی است همه عین حقیقت است)



پست 647 : به قلم دامنه : به نام خدا. دامنه از لحظات پیش بر روی رایانه ی منزلش با رویت دل و عقل و مصلحت و اقتضائات و ضرورت جواب و احیای جدی و بی تعارف تضارب آراء، مشغول تهیه ی پاسخ به جناب حجت ال والسلمین آق سیدحسین شفیعی دار محترم حوزه و که در ادامه ی متن، فقط  «یک » خطاب می شود، می باشد. منتظر بمانید. ابتدا قسمت های منتشرشده ی متن یک در قله بصیرت:  قسمت اول: بنام خدای علیم و بصیر و دوستدار هر طالب بصیرت؛ سلام به جناب دامنه، سلام به همة کامنت گذاران در دامنه؛ به ویژه کامنت گذارانیکه با نیّت خیر خواهیشان، پیشنهادات مثبتی را مطرح نموده اند؛ و سلام به اصحاب وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت. سالروز شکوهمند انقلاب ی را به همة دوستدارانش تبریک عرض می کنم.


حجة ال والسلمین سیدحسین شفیعی دار


روز تشییع آیت الله سیدرضی شفیعی دار . نفر وسط حجة ال سیدحسین شفیعی. عکاس:مجتبی آهنگر


آغاز سخن: جناب دامنه، چند روز و شبی بود که به جهت فشرده گی برنامه های آموزشی و غیره فرصت نکرده بودم به وبلاگ های دارابکلا؛ از جمله به دو وبلاگ دامنه و دارابکلا قلّة بصیرت سری بزنم؛ امّا شب 22 بهمن، پس از بازگشت (حدود ساعت 5/ 10) از مجلس جشن عروسی آقا پسر یکی از دوستان و آشنایان مشترکمان به منزل، توفیق یافتم به وبلاگ های مذکور روی آرم؛ همة پست ها و کامنت های جدید موجود در آن دو را مطالعه نموده و از مفاد آنها مطّلع شدم؛ هم خوشحال شدم و هم ناراحت؛ خوشحال از اینکه، فضای مجازی دارابکلا، تقریبا از تک صدائی خارج شده و به صورت جدّی، به عرصة تضارب آراء تبدیل شده است؛ بنده معتقدم: ممکن است در این مدّت،

 


 اشتباهاتی از هر دو طرف صورت پذیرفته باشد، ولی می توان با حسن نیّت (که خوشبختانه در هردو طرف وجود دارد)، این عرصه را به درستی مدیریّت نمود، و به جای پ به یکدیگر و چنگ زدن به صورت هم، بر معرفت و بصیرت یکدیگر و دیگران افزود؛ و این نتیجه، دست یافتنی است؛ امّا ناراحتم، چون دیدم: متأسّفانه از هر دو سوی، برخوردهای افراطی و اهانت آمیزی غیر منتظره رخ داده است؛ حتّی نسبت به انی که روحشان از این مطالب مطّلع نیست، و آنان بسیاری از کامنت گذاران را هم نمی شناسند؛ ضمنا از خواندن قصّة فرجام بسیار بد « زهتابچی» در پست مربوطه، نیز ناراحت شدم؛ همانگونه که برادر بزرگوارتان شدیدا از این ماجرای پردرد و غصّه، به حق ناراحت شد؛ که این احساس ناراحتی خود ریشه در سیرة مؤمنان علیه السّلام دارد؛ چه آنکه آن بزرگوار، پس از کشته شدن طلحه و زبیر در جنگ جمل (که سالها در کنار نبیّ اکرم صلوات الله علیه برای نشر عزیز جنگیدند)، بسیار غمگین و ناراحت شد که چرا چنین؟؛ و ظاهرا پس از حضور در کنار جسدشان، بر این بد فرجامیشان بسیار هم گریست؛

تبیین هدف از تدوین این نگاشته و ارسال آن: جناب دامنه و همة کامنت گذاران محترمِ معترضْ به برخی از کامنت های وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت، خدا خود شاهد است که اینجانب، این نوشته را به جهت ترس و یا متأثّر شدن از برخی بی مهری ها و کم لطفی ها برآمدة از نوشته های برخی از اشخاص، نمی نویسم (؛ چه آنکه باورم این است: «آن را که حساب پاک است، چه باک است)؛ و نیز به این جهت نمی نویسم که افکار و آراء خویش را بر شما تحمیل کنم (؛ چون به لطف الهی شما ها، هم عاقلید، و هم برخوردار از قدرت تشخیص و انتخاب؛ و باورم این است که : «صلاح مملکت خویش را خسروان دانند»)؛ بلکه هدفم از این اقدام، اطّلاع رسانی و خیر خواهی است و برای اینکه اتمام حجّتی کرده باشم در جهت کنار گذاشتن سوء ظنّ هائی که ممکن است برخی از افراد نسبت به بنده پیدا کرده باشند، و خیال می کنند که مطالب انتقادی علیه دامنه ویا... (با نام هم محلّی و یا...) در وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت را بنده نوشته ام، و یا آن ها به هدایت و م با بنده نوشته شده اند؛ و یا بنده با نویسنده و یا نویسندگان آن مطالب آشنا هستم؛ و یا...؛


خلاصه سخن اینکه: جناب دامنه و همة دوستان محترم و م عان ایشان، به صراحت اعلام میدارم: هدف بنده از نوشتن این جملات (که اکنون با همة مشکلات کاری و ضیق وقتم دارم آن ها را می نویسم)، این است که ی در سرای قیامت نگوید: فلانی، اگر غیر این بود که ما در ذهنمان داشتیم، پس چرا اطّلاع رسانی نکرده ای تا ما از سوء ظنّ نسبت به شما بیرون بیائیم و مرتکب این گناه بزرگ نشویم؛ بدین جهت از همین الآن اعلام میدارم: همة انیکه که تاکنون دچار این خصلت زشت نسبت به اینجانب شده اند را بخشیدم؛ ولی پس از این اطّلاع رسانی، ادامة آن را از هیچ نمی بخشم؛ تقاضایم این است هر مطلبی را که در مورد بنده می شنوید و یا در ذهنتان خطور می کند، از شخص بنده به پرسید ( تلفن همراه: 09122520345 )؛ و یا هروقت به محلّ آمدم، به صورت شفاهی از خودم به پرسید؛ امید وارم این تذکّر را جدّی تلقّی کنید (؛من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم/ تو خواه از سخنم پندگیر و خواه ملال)؛


چند تذکّر:


1- جناب دامنه، بنده ضمن منتقد بودن نسبت به برخی از نوشته هایتان در دامنه و غیره،هیچگاه نقاط مثبت در سایر نوشته هایت را نادیده نمی گیرم؛ از جمله: سفر نامة عتبات عالیات را؛ جهت اطّلاع بیشتر عرض می کنم: قطعا جنابعالی و دوستان ارجمندتان خبر ندارید؛ ولی بدانید: وقتی که بنده آن نوشتة زیبایت را که در نقد نوشته های برخی از افراد در مورد مسئلة حجاب (؛به ویژه در مورد حجاب بانوان دارابکلا) نگاشته بودید را خواندم، به برخی از دوستان مشترکمان گفتم: جناب دامنه، بسیار خوب و منطقی پاسخ داد، و قطعا مأجور خواهد بود؛ حتّی با وجود ای از اشکالات، نوشتن سرگذشت شیخ وحدت را نیز نقطة مثبت میدانم، و بر اطّلاعاتم نسبت به فعالیتهای مثبتش در دورة انقلاب و...افزوده گشت؛ به هرحال، به جهت اقدام مثبتتان در برخی از این نوشتها، برای چندمین بار، تشکّر می کنم؛ چه آنکه هشتم علیه السّلام فرمود: «مَنْ لَمْ‏ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ» (صدوق، عیون أخبار الرّضا علیه السّلام / ج‏2 / 24 /ح2/ ب31)؛


2- بنده ممکن است همانند برخی از افراد محلّ، انتقاد و یا انتقاداتی به برخی از نوشته های جنابعالی و یا برخی از دوستان محترمتان داشته باشم؛ ولی از روز اوّلی که بنده با نام مستعار «محسن دار » مطالبی را نوشته ام، سعیم بر این بوده و می باشد که با ادبیّات دینی و به شیوة منطقی، انتقاداتم را مطرح کنم و بنویسم؛ مطمئنم اگر بدون حبّ و بغض شخصی، نوشته هایم را خوانده باشید، به این پایبندی حقیر، صحّه خواهید گذاشت (؛البته ممکن است در برخی از موارد به صورت ناخواسته، دچار لغزش شده باشم؛ که هم اکنون عذر خواهی می کنم)؛


3- خدا شاهد و گواه است، بنده تا این لحظه نمیدانم کامنت گذاران منتقد دامنه و دوستان دامنه در وبلاگ داربکلا قلّة بصیرت (که با نام های: هم محلّی، بیان ، پروانة آزاد و...) چه ی و یا چه انی هستند؟؛ بنده حتّی به بعضی از دوستان مشترکمان زنگ زدم که این وبلاگ مال کیست؟ و گردانندگان آن چه انی هستند؟؛ دیدم اوهم مطّلع نیست؛ بلی پس از آنکه دیدم قدم مثبتی برداشته شد؛ پس از چند هفته تأخیر و تأمّل، مطالبی را فرستادم؛ مسئول و یا مسئولان محترمشان هم، به چاپ آن اقدام د؛ امّا برقراری چنیین ارتباطی، با هر صاحب وبلاگی (؛اگرچه طرفین یکدیگر را نشناسند، و یا لا أقلّ شناختشان یک طرفه باشد)، امری طبیعی است؛ و جرم محسوب نمی شود؛


4- البته بر قراری این ارتباط، به این معنا نیست که بنده تمام نوشته های موجود در پست ها و کامنت های مختلف در این وبلاگ را قبول داشته باشم و همة آنها را، تأیید کنم؛ اتفاقا نسبت به یکی از نوشته های موجود در یکی از پست های آن (= آیا خدا حجاب را واجب کرده است؟)، انتقادی داشته ام و...؛


5- بنده نسبت به برخی از کامنت های اخیر موجود در این وبلاگ (که آمیخته با ای از انتقاد هایی تند و شاید هم برخوردهائی نادرست نسبت به جنابعالی و یا منسوبین و یا دوستانتان باشد)؛ ضمن احترام به نویسنده و یا نویسندگان آن، منتقد هستم؛ اینجانب، همچون خود شماها معتقدم: می توان با ادبیاتی مناسب و شرعی سخن گفت؛ به همین جهت به آن دوستان نا آشنا هم عرض می کنم: در عین حالیکه انتقاد و تذکّر دادن حقتان هست؛ ولی مواظب باشید، فضا را تاریک و غبار آلود نکنید؛ بگذارید، در فضای منطقی، گفتمان ادامه یابد؛


6- جناب دامنه، ای کاش جنابعالی نیز همانند برخی از دوستان محترم مشترکمان؛ از جمله جناب آقای ... و آقا.... (؛ که خدا میداند: برای هردو بزرگوار، احترام خاصّی قائلم و ازهنر نوشتاری و برخوردهای منطقیشان تشکّر می کنم، و در تماس تلفنی هم از شیوة برخورد منطقی هردوتن، تقدیر نمودم)، کمی با حوصله و منطقی تر با منتقدان خود مواجه می شدی، و با آنان برخورد بهتری می نمودید؛ زیرا از قدیم گفته اند: خون را با خون نمی شویند؛ ای کاش به توصیه های خیر خواهانه آن دو عزیز، توجّه بیشتری می نمودی؛ لطفا برخی از همین کامنت های اخیری که بارگذاری نمودید را یکبار دیگر بنگرید؛ بنده نمیگویم: چرا پخش کردی؟؛ ولی به بنده اجازه بدهید که بگویم: برخی از پاسخهایت به صاحبان این کامنت ها و تشویقهایت، همانند ریختن مواد آتش زا برروی بنزین بوده است؛ این انتظار مشترک بنده و دوستان خیر خواهتان از جنابعالی نا بجا نیست؛ پس قدری سنجیده تر و پخته تر عمل کن؛ و به بهانة دادن پاسخ به منتقدان خود (؛ حتّی اگرنا حقّ باشند)، از به کار بردن برخی از تع ر ناخوشایند که میدانم خود جنابعالی هم در شرایط عادی از به کاگیری آنها امتناع میورزی، پرهیز کن؛ و این سیرة اولیائ دین و همة خیر خواهان است؛


7- از روز اوّلی که بنده با نام مستعار «محسن دار »، به نوشتن مطالبی در جهت نقد برخی از نوشته های جنابعالی و دوست محترمتان جناب آقای محمّد عبدی ( کشاورزی) روی آوردم، یقین (و یا دست کم حدس قوی) داشتم که با خواندن نوشتة اوّل و یا حدّ اکثر نوشتة دوّم بنده، خواهید فهمید که محسن دار کیست؟؛ چون ساختار الفاظ و مفاد مورد نظر از آن ها، و ادبیّات مورد استفادة در آن ها، داد می زد که نویسندة این سطور کیست؟؛ خوشبختانه، این یقین و یا لا أقلّ حدس قوی بنده درست از آب درآمد؛ زیرا پاسخهای ارسالی از سوی شما بزرگواران، به خوبی نشان می داد که اگر نگویم صد در صد؛ امّا در صد بالائی پی برده بودید که محسن دار کیست؟؛ وگرنه به میان آوردن تعبیر «عوامل فی النّحو»؛ و تاختن (متأسّفانه باید بگویم: خلاف واقع) به برخی از شخصیت ها؛ و حمله به مدارک غیر حوزوی و...معنی نداشت؛ بنده همة آن هارا خواندم ولی صبورانه از کنارشان گذشتم و می گذرم؛ البته بنده از مشخص شدن نام واقعی خود در مورد آن نوشته ها هراسی نداشته و ندارم؛ چون اگر هراسی داشتم، خلاف یقینم عمل نمی ؛ و یا لاأقلّ زادگاه آباء و اجدادیم را مشخّص نمی نمودم و...؛ 


ذکر چند نکتة لازم دیگر:


الف- آیا استفاده از نام مستعار در ارتباطات مجازی، نشانة ترس، و نامردی و...؛ و دلیل بر مجهول الهویّه بودن است؛ مگر پیشینیان (که بنده هم برای برخی از آنان احترام قائلم) از این شیوه استفاده نکرده اند؟؛ مگر در همین وبلاگ های اخیر در دامنه، از اسم های مستعار استفاده نشده است؟ و مگر....؛ آیا معتقدید: این شیوة برخورد درست است؟؛ آیا منتقدین جنابعالی حق دارند که بگویند: «چرا آنچه که برای خود و دوستان خویش می پسندید، برای دیگران نمی پسندید؟؛


ب- بنده فکر می کنم: افراد با توجیهاتی منطقی، این حق را دارند که با اسم مستعار، به فعالیت در یک عرصة فرهنگی و غیره شوند؛ باورم این است: اگر ی (چه از دوستان و چه از مخالفان) از چنین شوه ای استفاده کند، نه نامرد است ، و نه ترسو، و نه مجهول الهویه، و نه....؛ مهمّ این است که با ادبیّاتی منطقی، و مقبول در شرع و عرف عقلاء از آن بهره جوید؛


ج- اگر جنابعالی و یا دوستان محترمتان فکر می کنید با نام شناسنامه ای و کارکردهای حوزوی و ی، بهتر و راحت تر می شود باهم گفتگو کرد، و با ضریب اطمینان بیشتری وارد صحنه خواهید شد؛ بنده به مصالحی (؛ از قبیل خیر خواهی، و گرفتن بهانه از دست افراد، و اثبات اینکه: نه ترسو هستم و نه مجهول الهویّه و نه نامرد و نه...)، به این خواستتان پاسخ مثبت می دهم؛ و از این پس با نام سیّد حسین شفیعی دار ، فرزند مرحوم سیّد محسن و مرحومه سلیمة آهنگری (دارابکلائی)، داماد مرحوم آیه الله دارابکلائی، شاگرد اساتیدی فرهیخته؛ از جمله:


علّامه آیه الله مصباح یزدی، علاّمه آیه الله جوادی آملی، علّامه آیه الله حسن زادة آملی؛ مدرّس سطوح عالی حوزة علمیّة قم،عضو مجمع عمومی جامعة محترم مدرّسین، عضو انجمن علمی گروه تفسیر و علوم قرآنی حوزة علمیّة قم، عضو مجمع اساتید سطوح عالیة حوزة عمیّة قم، عضو مبلّغان نخبة کشوری، (مستقر در دفتر تبلیغات ی قم)، برندة جایزه مقاله در دو کنفرانس بین المللی، مورد تشویق در کنفرانس بین المللی شة تربیتی (ره)، و کنفرانس بین المللی سیّد شرف الدّین جبل عاملی، مبلّغ اعزامی از سوی سازمان ارتباطات فرهنگی به کشورهائی همانند: روسیه (مسکو، تاتارستان و...)، ازب تان، و... ، سابقة تدریس فراوان در های تی و آزاد، عضو هیئت علمی مجازی جامعه المصطفی العالمیّه و مسئول گروه مطالعات قرآنی (با بخش های چهارگانة فارسی، اردو، انگلیسی و عربی)، ب رتبة ممتازی در مقطع کارشناسی از مؤسسّة آموزشی و پژوهشی (ره)، مسئول گروه تفسیر و علوم قرآنی جامعه ا ّهراء سلام الله علیها (با حدود دو هزار دانشجو در مقاطع تحصیلی: عمومی، گرایشی، تکمیلی و ا)، مدرّس سطح تکمیلی مدرسة بنت الهدی و عضو شورای علمی گروه تفسیر و علوم قرآن این مدرسه، تدوین و نشر 23 مقاله در مجلّات و رو مه ها، تدوین و چاپ حدود 15 کتاب؛ ایراد سخنرانی در حدود 25 استان کشور؛ اعزامی به حجّ، عمره و عتبات عالیات، مبلّغ اعزامی از سوی بعثة مقام معظّم ی به عربستان و نجف و کربلا (؛ خارج از برنامة کاروانها)؛ دانشجوی ای تفسیر و علوم قرآنی (که در ترم دوّم 1388 ش پذیرش شدم، به لطف الهی، امتحان جامع آن به پایان رسیده و در هفتة آینده زمان برگزاری جلسة پیش دفاع آن معیّن خواهد شد) و....؛


د- امّید وارم: ذکر عناوین و برشمردن جایگاه و مراتب علمی مذکور در فوق، موجب خورده گیری دوستان نشود؛ چون بیان آنها از روی ناچاری و پاسخ به برخی طعن و طنزهای موجود در وبلاگ دامنه و دفع ای از پندارهای غلط بوده است؛ و به خصوص از باب عمل به آیة شریفة « وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»: «و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن» (ضحى: 11) می باشد؛ وگرنه بنده به افتخار اعلام میدارم: «اهل روستای همیشه در یاد دارابکلا از بخش میاندرود استان مازندران، و به قول هم محلّی های خوبم: فرزند «شفیع سیّد محسن» هستم» و به این نسب و زادگاهم همواره می بالم و افتخار می کنم.


ناگفته پیدا است که از این پس، تنها با عنوان: «حوزة علمیّة قم، سیّد حسین شفیعی دار »، قلم خواهم زد (البته در صورت ضرورت؛ و هرگاه به بینم: از این طریق می توانم بار بر زمین مانده ای را بردارم. انشاء الله.


نکتة پایانی: راستی جناب دامنه، در آ ین یاد داشت ارسالیم با نام «محسن دار »؛ نوشته بودم: پس از دهة مبارکة فجر، نوشته ای را تحت عنوان «چرا نقدی تحریفانه» ارسال خواهم داشت و بنا داشتم در آن ضمن قبول اینکه مقصودتان از «حاج قاسم» در عبارت معهود، «حاج قاسم سلیمانی» نبوده است؛ تحریف رخ داده در این راستا وهمچنین در مورد علّت مقبول نبودن توضیح ذکر شده پیرامون دو نسبت ذکر شده در بارة مرحوم آیه الله دارابکلائی؛ و به خصوص در مورد برداشت نادرستی که در فهم از واژة ترکیبی «أشدّاء عَلی الکُفْار» به وقوع پیوست توضیحاتی را ذکر کنم؛ امّا به لحاظ وضعیّت فعلی حاکم بر عرصة گفتمان در ارتباط مجازی و غبار آلود بودن فضا، از پرداختن به آن امتناع می ورزم؛ امید است در صورت عادی شدن شرایط و احساس ضرورت، به آن به پردازم.


پیشایپیش از جنابعالی و همة خوانندگان محترمی که برای مطالعة این نوشتة نسبتا طولانیم، حوصله می کنید صمیمانه تشکّر می کنم؛ و مجددا هم از دوستان در وبلاگ دامنه و هم در وبلاگ قلّة بصیرت تقاضا می کنم، سعی کنیم در کاستن غبار برخواسته (که قطعا با وجود آن، طرفین ضرر خواهند نمود) سهیم باشیم. انشاء الله. موفق و سربلند و سعادتمند باشیم. آمین یا ربّ العالمین.


قسمت دوم:


سلام مدیر یا مدیران وبلاگ «دارابکلا قلّة بصیرت»، ضمن تشکّر از تلاشهای خوبتان، محترما معروض می دارم: صبح پس از تشرّف به حرم و بازگشت به منزل به وبلاگتان سرزدم؛ متوجّه شدم: متأسّفانه، بخش اصلی نوشته ام که در سلام به مدیر محترم دامنه، جناب آقا ابراهیم نوشته بودم، ارسال و بار گذاری نشد؛ ضمن پوزش از ایشان تقاض می شود: این بخش از نوشته ام، هم به صورت مستقلّ و هم در کنار سایر قسمتها بار گذاری شود:


ز- سلام بر مدیر ارجمند دامنه؛ آقا ابراهیم، حدود ساعت 8 صبح روز پنجشنبه، (اوّلین روز طلوع بیست و هفتمین سال انقلاب ی ایران) برای ایفاء وظیفة سنگین داوری، به جلسة دفاعیّه کارشناسی ارشد رفتم، که می بایست، دو پایان نامة در این سطح را داوری کنم؛ یکی با عنوان «مفهوم شناسی دنیا از نگاه قرآن و نهج البلاغه» و دیگری هم «وحدت ی از نگاه قرآن و حدیث»؛ به لطف الهی، دو جلسة پیوسته، پس از سه ساعت مذاکرة علمی که بمزیّن به حضور دو راهنما و دو مشاور و جمع حاضر بود، به پایان رسید؛ اینجانب در آغاز هریک از این دو جلسه و قبل از طرح نقاط مثبت و منفی موجود در این دو پایان نامه، ضمن عرض تبریک به مناسبت آغاز سال جدید انقلاب عزیزمان، به این نکته اشاره نمودم که: یکی از ارمغان های فرهنگی آن، رشد کمّی و کیفی حوزه های علمیّة؛ به ویژه در بخش خوهران بود؛ و گفتم: «شایسته است همگان، قدر دان این نظام مقدّس، راحل و ء عزیز باشیم؛ باید در جهت حفظ وحدت شرعی کوشا باشیم و در مقام عمل هم تلاش کنیم تا زرق و برق زوال پذیر دنیوی دل نخوریم و...؛ پس از آن به جهت انجام برخی از کاهای اجرائی، به محلّ کارم رفتم؛ و بالأ ه پس از انجام فریضة الهی، به منزل آمدم؛ امّا خسته و کوفته؛ ولی چون ع العمل نوشتة ارسالی بم را دنبال می ، با همة خسته گی و گرسنه گی به سراغ لب تابم رفتم (؛ چه کنم، معتادش شدم)؛ سراسیمه روشنش ، از دیدن و خواندن کامنت های ارسالی (؛ از جمله کامنت خوب ارسالی جنابعالی) بسیار خوشحال شدم و خستگی ها از تنم رفت؛ به گونه ای که با آنکه رسم همیشگیم این است که با اعضاء خانواده غذا بخورم؛ امّا این بار آنان مشغول خوردن نهار شدند وبنده هم مشغول نگریستن به این کامنت های فرح بخش و مسرّت آفرین؛ مخصوصا این جمله ات که نوشتی: «9صبح امروز برادر متفکرم عبدی در تماسی فوق العاده مرا به دفتر کارش دعوت نمود فی الفور اطاعت امر کرده و خدمتش رسیدم. دیدم کامپیوترش روشن و متن متین شما را که حاکی ار روح زیّ طلبگی اصیل شما بود بر روی من گشود»؛ آقا ابراهیم، لازم می دونم، از همینجا از جناب آقای عبدی تشکّر کنم؛


گو اینکه می خواست عامل به این آیة شریفه باشد که : «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ» : «پس [به جاى بحث و گفتگو] به جانب نیکى‏ها و کارهاى خیر پیشى جویید» (بقرة : 148)؛ و یا خواست به این فرمان الهی پاسخ گوید که «وَ سارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ»: «و به سوى آمرزشى از پروردگارتان بشت د » (آل‏عمران : 133)؛ گو اینکه تقدیر الهی این بود که وی به این مدال واسطة خیر دست یابد؛ وگرنه، بنده شب گذشته چندین نوبت تصمیم گرفته بودم که به آقا سیّد علی اصغر شفیعی بزرگوار، زنگ بزنم و از ایشان بخواهم که از «آقا ابراهیم بخواه که تا قبل از مطالعة این نوشته ام (نوشتة بم)، از نوشتن پاسخ در قبال برخی از کامنت های بار گذاری شده در وبلاگ خوب «دارابکلا قلّة بصیرت»، دست نگه دارد؛ پس از خواندن آن، هر تصمیمی خواست بگیرد»؛ امّا هربار که اراده که به وی زنگ بزنم، مانعی پیش میآمد؛ و همین موجب شد که جناب آقای عبدی، جنابعالی را در جریان بگذارد؛ خوشحالم که به در خواست خیر خواهانه ام، پاسخ مثبت دادی؛ بی صبرانه، منتظر دیدن و خواندن پاسخ تفصیلی جنابعالی در وبلاگ دامنه میمانم؛


امّا آقا ابراهیم؛ ( یعنی دامنه ) خدا خود میداند که بنده بدون هیچ چشم داشت و یا انگیزة دیگری (خوف، تملّق و...)، به نقاط مثبت در کار و تلاشها و حتّی قصد خدمتت، معترفم؛ ولی ممکن است نکاتی هم باشد که نیاز باشد، گفتو شنودی داشته باشیم؛ بی تردید، این گفت و گو ها باید در فضائی غیر غبار آلود باشد؛ نباید اجازه دهیم که دیگران با ارسال و پخش کامنت هایشان، ایجاد چنین فضائی را دنبال کنند، و از گل آلود شدن آب، در پی گرفتن ماهی باشند؛ البتّه طرفین و نیز آشنایان مشترکمان میدانیم که ما در برخی از مسائل و غیره، اختلافاتی داریم؛ ولی گسترة نقاط مشترکمان بسیار وسیع است؛ حتّی می توان، در قالبی منطقی به گفتمان در موارد اختلاف پرداخت و آن ها را نیز به مشترکات تبدیل نمود؛ البته با فراعت بالی که ظاهرا برایت فراهم شد، فرصت بیشتری در اختیار خواهی داشت؛ امّا دستم کمی بسته است و مشغله ام زیاد؛ طبیعتا حضورم در عرصة مجازی کمرنگ تر از جنابعالی و دوستانتان خواهد بود، امید وارم، عذرم را پذیرا باشی؛


قسمت سوم:


بنام خالق بصیر و حکیم، سلام بر همة دوستداران بصیرت دینی؛ به جنابان: آقای دامنه و آقای عبدی ( کشاورزی) نیز سلام عرض می کنم؛ نوشته های مفصّل و جامعتان را در دو وبلاکتان خواندم؛ احساسم این است در نوشته های اخیرتان، نقاط مثبت بیشتری به چشم می آید؛ و ذهن و قلم خویش را با کنترل بیشتری، در جهتی که دنبال می کنید (؛ یعنی اطّلاع رسانی به خوانندگان نوشته های خود)، به کار گرفته اید؛ بدین جهت از این اقدام مثبتتان، تشکر ویژه دارم؛ مخصوصا از جناب آقای عبدی؛ چون ظاهرا اکثر (و شاید هم تمام) نوشته های بنده و خویش را، یکجا نقل نموده است؛ امید وارم جناب دامنه هم از این گام رو به پیش، الگو بگیرند و به پیشنهاد برخی از کامنت گذاران خویش هم (؛ که نوشت: دوست ندارد به وبلاگ قلّة بصیرتی که در گمان او یکطرفه عمل می کند، سری بزند) پاسخ مثبت دهد؛ و تمام نوشته های خود و بنده را در کنار (و یا بهتر در طول) هم ذکر کند؛ یعنی بسنده نکند به توصیة این خوانندة محترم به سرزدن به وبلاگ ذکرشده؛ چون ممکن است به جهت زمینه سازی هائیکه شده است و ذهنیّتیکه برای ایشان به وجود آمده، این توصیه، مؤثّر واقع نشود؛ پس بهتر این است که به پیشنهاد ایشان عمل نموده؛ و قضاوت را به عهدة خوانندگان بگذارد؛ چون هردو (؛ بلکه هرسه مان) معتقدیم: «سیه روی شود آنکه در او غش باشد»؛


بلکه بهتر اینکه بگویم: باور قرآنیمان این است که خدای متعال به نبیّ خاتمش فرمود «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً» : «ما راه را به او نشان دادیم یا سپاس گزار خواهد بود یا ناسپاس» (إنسان: 3)؛ در سخن دیگری نیز فرمود: «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ» : « و بر عهده این جز رساندن آشکار [پیام وحى‏] نیست». (نور : 54). ضمنا: اگرچه در نوشتة اخیر جنابعالی، نقاط مثبت قابل تحسینی را شاهد بودم؛ ولی در عین حال، حجم مطالب قابل نقد و گفتمان موجود در آن هم کم نیست (؛ چه در عبارات جنابعالی و چه در کامنت های برخی از خوانندگان محترم دامنه)؛


راستی جناب دامنه، نهادن ع ماندگار از کنار چاه آب زاده جعفر (ره) در صفحة ویلاگ دامنه، خیلی زیبا بود؛ مخصوصا آمیخته بودنش با نگاهی تیز و زیر نویسی مناسب؛ جناب دامنه، ضمن تشکّر از تذکّر در مورد درج غیر عمدی نام «سعید ی» به جای» «سعید قاسمی»، در گفتمان نوشتاری بعدی، پس از بر شمردن نقاط مثبت موجود در نوشتة اخیر جنابعالی، به نقد برخی از مطالب مذکور در آن خواهم پرداخت؛ و در آن، از انحرافی بودن نقدتان (؛ چه در مورد ماجرای مرحوم آیه الله دارابکلائی، و چه ماجرای حاج قاسم و چه...)؛ و نیز در راستای تذکّر و تحلیل مناسبی پیرامون زیر نویس یاد شده سخن خواهم گفت. انشاء الله. پس تا زمانی دیگر (؛ که احتمالا پس از پایان دهة مبارکة فجر انقلاب ی خواهد بود)، خدا حافظ و منتظرم باش. محسن دار .


image result for ‫دامنه دارابکلا ع چاه زاده جعفر‬‎



دامنه و چاه آب زاده جعفر دارابکلا. سال 1384. عکاس: سیدعلی اصغر


قسمت چهارم: ثانیا به جناب دامنه بفرمائید: لطف کنند مشخصات دیگری از «حاج قاسم ی» ذکر کند، تا مشخص شود وی کیست؟ که این نگارندة خوش قریحه، در کنار آقای ده نمکی و سرتیپ اللّه کرم و... از او به عنوان گروه فشار یاد نموده است؟؛ چون باز ممکن است ذهن خوانندگان متوجّه «حاج قاسم ی» دیگری شود که سالها قبل از پیروزی انقلاب ی ایران، به نقد آراء و شه نادرست شریعتی در حوزه های مختلف دینی می پرداخت؛ که شاید همین کارکرد مثبت، سبب شد تا آن آقا نیز مورد بغض برخی از اشخاص معلوم الحال قرار گیرد؛ البته بعید است که مقصود دوست عزیزت، این شخص باشد؛ زیرا وی پیش از بر پائی نظام مقدّس ، به سرای ابدیّت پیوسته است؛ و اگر اصرارش براین باشد که مقصودش همین مرحوم بوده است؛ بخش دیگر نوشته اش، دروغ جلوه می کند؛ آنجا که در ، ۴ آذر ۱۳٩۳ در دامنه نوشت: «با تعطیلی مجله ی کیان توسط آیة الله شیخ محمد یزدی و مهاجرت دو نفر از عوامل کیان به خارج و خصوصا رفتن سروش از کشور به دلیل فشارهای خشونت بار گروه فشار ( مثل مسعود ده نمکی و سرتیپ حسین الله اکرم و حاج قاسم و ... ) ...»؛ زیرا همچنانکه اشاره شد، این بندة خدا؛ یعنی حاج قاسم ی نقّاد مکتوبات و گفته های شریعتی، در زمان تاخت و تاز نویسندگان مجلّة کیان (که امروزه بیشتر آنان، بر سر سفرة اربابشان؛ یعنی انگلیسیهای مکّار و استعمار گران کهنة تاریخ نشسته اند)، در دنیا نبوده است؛ بدانید اگر مشخّصات درست و کافی از حاج قاسم ی مورد ادّعاء صاحب دامنه داده شود، بنده و هر خوانندة طالب صداقت آن را قبول خواهیم نمود.


قسمت پنجم:


بنده اینبار نیز همچون نوشتة پیشینم اعلام می دارم: بر اساس تعلیمات دینی قبول می کنم: مقصود یار دیرین جنابعالی ( یعنی دامنه )از تعبیر «حاج قاسم»، «حاج قاسم ی» بوده است و نه ؛ یعنی جناب «حاج قاسم سلیمانی»؛ ولی آقای عبدی (، با توجّه به اینکه جنابعالی دست کم، دستی در ادبیّات عمومی دارید) خود بهتر می دانید که تعبیر «حاج قاسم» در نوشتة رفیق شفیقت و در بافت جملة «به دلیل فشارهای خشونت بار گروه فشار (مثل مسعود ده نمکی و سرتیپ حسین الله اکرم و حاج قاسم و ...»، انصراف به «حاج قاسم سلیمانی» دارد؛ بدین جهت می گویم: ممکن است: توجیه ذکر شده در نوشتة جنابعالی در پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳ (ساعت: ۱۱:۴۳)، مورد قبول خوانندگان واقع نشود و یا خدای نکرده آن را آمیختة با دروغ تلقّی کنند؛ پس بهتر اینکه: اوّلا از دوست محترمتان ( یعنی دامنه ) بخواهید که از این پس در نوشته های خود، از نگاشتن تع ر مطلق ولی دارای انصراف و مصداقی روشن پرهیز کند؛ تا نه موجب تشویش اذهان دیگران شود، و نه نیاز باشد که در فرصتهای بعدی، به اینگونه توجیهات غیر مقبول روی آورد، و خود و جنابعالی را با چالش مواجه سازد؛

=================


اینک جواب دامنه به «یک »


بسم الله الرحمن الرحیم. یکم : دامنه در پاسخش  به " یک " از این روزنه یی ورود می کند که خود " یک " آن را بر روی دامنه گشود که گویی هنوز بر وی ثابت نگردید که دامنه کاملا منقطع شد از آن جایی که مشتغل بود: جناب " یک "چنین نوشت در پاراگراف نهایی قسمت دوم متن بالا:

"البته با فراعت بالی که ظاهرا برایت فراهم شد، فرصت بیشتری در اختیار خواهی داشت؛ امّا دستم کمی بسته است و مشغله ام زیاد..."


قید " ظاهرا " را که جناب " یک " در گزاره های مهم فوق، برای دامنه آورده است، به نظر دامنه یک راز و یک کلید واژه یی ست که آن غبارهایی که برخی به صورت سازمان یافته، آن را بر هوای سیاست و شه ی دارابکلا ب ا و پراکندند، به آن سنجاق است. و دامنه پس از 24 سال، برای نخستین بار خود را می خواهد بسوزاند تا همه باور کنند دامنه رسما" یک فعال شده است. آن هم نه فقط در محل که در هفت محیط قابل دسترسی او تهران، قم، ساری، نکا، دارابکلا، فضای مَجازی و نیز حلقه های فکری مُجازی.



دوم: قبل از آن سوزاندن که به صورت مصوّر است، ابتداء منتظر باشید دامنه بر حسب و انسان، ادب مناظره را رعایت کند و کمی در باره ی " یک " بگوید و ابتهاج اش را آشکار نماید:


دامنه از ساعتی که دریافت جناب مستعار " محسن دار " همان " یک " ست، به همان خدا قسم، از صمیم قلب سند شد که یک چه محکم و باانرژی و با متن ها و گزاره های متین و حتی در اغلب جاها مبین، وارد عرصه ی تضارب آراء گردیده است. دامنه همچنین وقتی یقین نمود که " یک " این همه اخلاق مدارانه و مهربانانه و نیز جدی و بی تعارف ورود کرد به عرصه ی نقد بر دامنه  و نیز محکومیت برخی از حملات غیر پذیرا به دامنه، تاحد بسیار بالایی دچار شرم و شعف شد. دامنه از سالها قبل نیز وی را بیسار محترم می شمرد و از لفظی که او سالها و بارها بر دامنه خطاب می نمود، یعنی " آق ابراهیم " دچار غرور مثبت بود. فقط کدورت زمانی نُضج گرفت که ایشان اشاراتی داشتند که دامنه به این صورت از ناحیه ی " یک " متوقّع نبود. همین. در اینجا دامنه نیز مثل ایشان که با عزت نفس بالایی آن واقعه ی خاص و صُدفه ای  منبر در تکیه را شبیه یک متشابه در برابر یک محکم تلقی نمود، از محضر شریف و سیادتش عذر شرعی و برادری و شاگردی می طلبد.



پست 647 : به قلم دامنه : به نام خدا. دامنه از لحظات پیش بر روی رایانه ی منزلش با رویت دل و عقل و مصلحت و اقتضائات و ضرورت جواب و احیای جدی و بی تعارف تضارب آراء، مشغول تهیه ی پاسخ به جناب حجت ال والسلمین آق سیدحسین شفیعی دار محترم حوزه و که در ادامه ی متن، فقط  «یک » خطاب می شود، می باشد. منتظر بمانید. ابتدا قسمت های منتشرشده ی متن یک در قله بصیرت:  قسمت اول: بنام خدای علیم و بصیر و دوستدار هر طالب بصیرت؛ سلام به جناب دامنه، سلام به همة کامنت گذاران در دامنه؛ به ویژه کامنت گذارانیکه با نیّت خیر خواهیشان، پیشنهادات مثبتی را مطرح نموده اند؛ و سلام به اصحاب وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت. سالروز شکوهمند انقلاب ی را به همة دوستدارانش تبریک عرض می کنم.


حجة ال والسلمین سیدحسین شفیعی دار


روز تشییع آیت الله سیدرضی شفیعی دار . نفر وسط حجة ال سیدحسین شفیعی. عکاس:مجتبی آهنگر


آغاز سخن: جناب دامنه، چند روز و شبی بود که به جهت فشرده گی برنامه های آموزشی و غیره فرصت نکرده بودم به وبلاگ های دارابکلا؛ از جمله به دو وبلاگ دامنه و دارابکلا قلّة بصیرت سری بزنم؛ امّا شب 22 بهمن، پس از بازگشت (حدود ساعت 5/ 10) از مجلس جشن عروسی آقا پسر یکی از دوستان و آشنایان مشترکمان به منزل، توفیق یافتم به وبلاگ های مذکور روی آرم؛ همة پست ها و کامنت های جدید موجود در آن دو را مطالعه نموده و از مفاد آنها مطّلع شدم؛ هم خوشحال شدم و هم ناراحت؛ خوشحال از اینکه، فضای مجازی دارابکلا، تقریبا از تک صدائی خارج شده و به صورت جدّی، به عرصة تضارب آراء تبدیل شده است؛ بنده معتقدم: ممکن است در این مدّت، اشتباهاتی از هر دو طرف صورت پذیرفته باشد، ولی می توان با حسن نیّت (که خوشبختانه در هردو طرف وجود دارد)، این عرصه را به درستی مدیریّت نمود، و به جای پ به یکدیگر و چنگ زدن به صورت هم، بر معرفت و بصیرت یکدیگر و دیگران افزود؛ و این نتیجه، دست یافتنی است؛ امّا ناراحتم، چون دیدم: متأسّفانه از هر دو سوی، برخوردهای افراطی و اهانت آمیزی غیر منتظره رخ داده است؛ حتّی نسبت به انی که روحشان از این مطالب مطّلع نیست، و آنان بسیاری از کامنت گذاران را هم نمی شناسند؛ ضمنا از خواندن قصّة فرجام بسیار بد « زهتابچی» در پست مربوطه، نیز ناراحت شدم؛ همانگونه که برادر بزرگوارتان شدیدا از این ماجرای پردرد و غصّه، به حق ناراحت شد؛ که این احساس ناراحتی خود ریشه در سیرة مؤمنان علیه السّلام دارد؛ چه آنکه آن بزرگوار، پس از کشته شدن طلحه و زبیر در جنگ جمل (که سالها در کنار نبیّ اکرم صلوات الله علیه برای نشر عزیز جنگیدند)، بسیار غمگین و ناراحت شد که چرا چنین؟؛ و ظاهرا پس از حضور در کنار جسدشان، بر این بد فرجامیشان بسیار هم گریست؛

تبیین هدف از تدوین این نگاشته و ارسال آن: جناب دامنه و همة کامنت گذاران محترمِ معترضْ به برخی از کامنت های وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت، خدا خود شاهد است که اینجانب، این نوشته را به جهت ترس و یا متأثّر شدن از برخی بی مهری ها و کم لطفی ها برآمدة از نوشته های برخی از اشخاص، نمی نویسم (؛ چه آنکه باورم این است: «آن را که حساب پاک است، چه باک است)؛ و نیز به این جهت نمی نویسم که افکار و آراء خویش را بر شما تحمیل کنم (؛ چون به لطف الهی شما ها، هم عاقلید، و هم برخوردار از قدرت تشخیص و انتخاب؛ و باورم این است که : «صلاح مملکت خویش را خسروان دانند»)؛ بلکه هدفم از این اقدام، اطّلاع رسانی و خیر خواهی است و برای اینکه اتمام حجّتی کرده باشم در جهت کنار گذاشتن سوء ظنّ هائی که ممکن است برخی از افراد نسبت به بنده پیدا کرده باشند، و خیال می کنند که مطالب انتقادی علیه دامنه ویا... (با نام هم محلّی و یا...) در وبلاگ دارابکلا قلّة بصیرت را بنده نوشته ام، و یا آن ها به هدایت و م با بنده نوشته شده اند؛ و یا بنده با نویسنده و یا نویسندگان آن مطالب آشنا هستم؛ و یا...؛


خلاصه سخن اینکه: جناب دامنه و همة دوستان محترم و م عان ایشان، به صراحت اعلام میدارم: هدف بنده از نوشتن این جملات (که اکنون با همة مشکلات کاری و ضیق وقتم دارم آن ها را می نویسم)، این است که ی در سرای قیامت نگوید: فلانی، اگر غیر این بود که ما در ذهنمان داشتیم، پس چرا اطّلاع رسانی نکرده ای تا ما از سوء ظنّ نسبت به شما بیرون بیائیم و مرتکب این گناه بزرگ نشویم؛ بدین جهت از همین الآن اعلام میدارم: همة انیکه که تاکنون دچار این خصلت زشت نسبت به اینجانب شده اند را بخشیدم؛ ولی پس از این اطّلاع رسانی، ادامة آن را از هیچ نمی بخشم؛ تقاضایم این است هر مطلبی را که در مورد بنده می شنوید و یا در ذهنتان خطور می کند، از شخص بنده به پرسید ( تلفن همراه: 09122520345 )؛ و یا هروقت به محلّ آمدم، به صورت شفاهی از خودم به پرسید؛ امید وارم این تذکّر را جدّی تلقّی کنید (؛من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم/ تو خواه از سخنم پندگیر و خواه ملال)؛


چند تذکّر:


1- جناب دامنه، بنده ضمن منتقد بودن نسبت به برخی از نوشته هایتان در دامنه و غیره،هیچگاه نقاط مثبت در سایر نوشته هایت را نادیده نمی گیرم؛ از جمله: سفر نامة عتبات عالیات را؛ جهت اطّلاع بیشتر عرض می کنم: قطعا جنابعالی و دوستان ارجمندتان خبر ندارید؛ ولی بدانید: وقتی که بنده آن نوشتة زیبایت را که در نقد نوشته های برخی از افراد در مورد مسئلة حجاب (؛به ویژه در مورد حجاب بانوان دارابکلا) نگاشته بودید را خواندم، به برخی از دوستان مشترکمان گفتم: جناب دامنه، بسیار خوب و منطقی پاسخ داد، و قطعا مأجور خواهد بود؛ حتّی با وجود ای از اشکالات، نوشتن سرگذشت شیخ وحدت را نیز نقطة مثبت میدانم، و بر اطّلاعاتم نسبت به فعالیتهای مثبتش در دورة انقلاب و...افزوده گشت؛ به هرحال، به جهت اقدام مثبتتان در برخی از این نوشتها، برای چندمین بار، تشکّر می کنم؛ چه آنکه هشتم علیه السّلام فرمود: «مَنْ لَمْ‏ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ» (صدوق، عیون أخبار الرّضا علیه السّلام / ج‏2 / 24 /ح2/ ب31)؛


2- بنده ممکن است همانند برخی از افراد محلّ، انتقاد و یا انتقاداتی به برخی از نوشته های جنابعالی و یا برخی از دوستان محترمتان داشته باشم؛ ولی از روز اوّلی که بنده با نام مستعار «محسن دار » مطالبی را نوشته ام، سعیم بر این بوده و می باشد که با ادبیّات دینی و به شیوة منطقی، انتقاداتم را مطرح کنم و بنویسم؛ مطمئنم اگر بدون حبّ و بغض شخصی، نوشته هایم را خوانده باشید، به این پایبندی حقیر، صحّه خواهید گذاشت (؛البته ممکن است در برخی از موارد به صورت ناخواسته، دچار لغزش شده باشم؛ که هم اکنون عذر خواهی می کنم)؛


3- خدا شاهد و گواه است، بنده تا این لحظه نمیدانم کامنت گذاران منتقد دامنه و دوستان دامنه در وبلاگ داربکلا قلّة بصیرت (که با نام های: هم محلّی، بیان ، پروانة آزاد و...) چه ی و یا چه انی هستند؟؛ بنده حتّی به بعضی از دوستان مشترکمان زنگ زدم که این وبلاگ مال کیست؟ و گردانندگان آن چه انی هستند؟؛ دیدم اوهم مطّلع نیست؛ بلی پس از آنکه دیدم قدم مثبتی برداشته شد؛ پس از چند هفته تأخیر و تأمّل، مطالبی را فرستادم؛ مسئول و یا مسئولان محترمشان هم، به چاپ آن اقدام د؛ امّا برقراری چنیین ارتباطی، با هر صاحب وبلاگی (؛اگرچه طرفین یکدیگر را نشناسند، و یا لا أقلّ شناختشان یک طرفه باشد)، امری طبیعی است؛ و جرم محسوب نمی شود؛


4- البته بر قراری این ارتباط، به این معنا نیست که بنده تمام نوشته های موجود در پست ها و کامنت های مختلف در این وبلاگ را قبول داشته باشم و همة آنها را، تأیید کنم؛ اتفاقا نسبت به یکی از نوشته های موجود در یکی از پست های آن (= آیا خدا حجاب را واجب کرده است؟)، انتقادی داشته ام و...؛


5- بنده نسبت به برخی از کامنت های اخیر موجود در این وبلاگ (که آمیخته با ای از انتقاد هایی تند و شاید هم برخوردهائی نادرست نسبت به جنابعالی و یا منسوبین و یا دوستانتان باشد)؛ ضمن احترام به نویسنده و یا نویسندگان آن، منتقد هستم؛ اینجانب، همچون خود شماها معتقدم: می توان با ادبیاتی مناسب و شرعی سخن گفت؛ به همین جهت به آن دوستان نا آشنا هم عرض می کنم: در عین حالیکه انتقاد و تذکّر دادن حقتان هست؛ ولی مواظب باشید، فضا را تاریک و غبار آلود نکنید؛ بگذارید، در فضای منطقی، گفتمان ادامه یابد؛


6- جناب دامنه، ای کاش جنابعالی نیز همانند برخی از دوستان محترم مشترکمان؛ از جمله جناب آقای ... و آقا.... (؛ که خدا میداند: برای هردو بزرگوار، احترام خاصّی قائلم و ازهنر نوشتاری و برخوردهای منطقیشان تشکّر می کنم، و در تماس تلفنی هم از شیوة برخورد منطقی هردوتن، تقدیر نمودم)، کمی با حوصله و منطقی تر با منتقدان خود مواجه می شدی، و با آنان برخورد بهتری می نمودید؛ زیرا از قدیم گفته اند: خون را با خون نمی شویند؛ ای کاش به توصیه های خیر خواهانه آن دو عزیز، توجّه بیشتری می نمودی؛ لطفا برخی از همین کامنت های اخیری که بارگذاری نمودید را یکبار دیگر بنگرید؛ بنده نمیگویم: چرا پخش کردی؟؛ ولی به بنده اجازه بدهید که بگویم: برخی از پاسخهایت به صاحبان این کامنت ها و تشویقهایت، همانند ریختن مواد آتش زا برروی بنزین بوده است؛ این انتظار مشترک بنده و دوستان خیر خواهتان از جنابعالی نا بجا نیست؛ پس قدری سنجیده تر و پخته تر عمل کن؛ و به بهانة دادن پاسخ به منتقدان خود (؛ حتّی اگرنا حقّ باشند)، از به کار بردن برخی از تع ر ناخوشایند که میدانم خود جنابعالی هم در شرایط عادی از به کاگیری آنها امتناع میورزی، پرهیز کن؛ و این سیرة اولیائ دین و همة خیر خواهان است؛


7- از روز اوّلی که بنده با نام مستعار «محسن دار »، به نوشتن مطالبی در جهت نقد برخی از نوشته های جنابعالی و دوست محترمتان جناب آقای محمّد عبدی ( کشاورزی) روی آوردم، یقین (و یا دست کم حدس قوی) داشتم که با خواندن نوشتة اوّل و یا حدّ اکثر نوشتة دوّم بنده، خواهید فهمید که محسن دار کیست؟؛ چون ساختار الفاظ و مفاد مورد نظر از آن ها، و ادبیّات مورد استفادة در آن ها، داد می زد که نویسندة این سطور کیست؟؛ خوشبختانه، این یقین و یا لا أقلّ حدس قوی بنده درست از آب درآمد؛ زیرا پاسخهای ارسالی از سوی شما بزرگواران، به خوبی نشان می داد که اگر نگویم صد در صد؛ امّا در صد بالائی پی برده بودید که محسن دار کیست؟؛ وگرنه به میان آوردن تعبیر «عوامل فی النّحو»؛ و تاختن (متأسّفانه باید بگویم: خلاف واقع) به برخی از شخصیت ها؛ و حمله به مدارک غیر حوزوی و...معنی نداشت؛ بنده همة آن هارا خواندم ولی صبورانه از کنارشان گذشتم و می گذرم؛ البته بنده از مشخص شدن نام واقعی خود در مورد آن نوشته ها هراسی نداشته و ندارم؛ چون اگر هراسی داشتم، خلاف یقینم عمل نمی ؛ و یا لاأقلّ زادگاه آباء و اجدادیم را مشخّص نمی نمودم و...؛ 


ذکر چند نکتة لازم دیگر:


الف- آیا استفاده از نام مستعار در ارتباطات مجازی، نشانة ترس، و نامردی و...؛ و دلیل بر مجهول الهویّه بودن است؛ مگر پیشینیان (که بنده هم برای برخی از آنان احترام قائلم) از این شیوه استفاده نکرده اند؟؛ مگر در همین وبلاگ های اخیر در دامنه، از اسم های مستعار استفاده نشده است؟ و مگر....؛ آیا معتقدید: این شیوة برخورد درست است؟؛ آیا منتقدین جنابعالی حق دارند که بگویند: «چرا آنچه که برای خود و دوستان خویش می پسندید، برای دیگران نمی پسندید؟؛


ب- بنده فکر می کنم: افراد با توجیهاتی منطقی، این حق را دارند که با اسم مستعار، به فعالیت در یک عرصة فرهنگی و غیره شوند؛ باورم این است: اگر ی (چه از دوستان و چه از مخالفان) از چنین شوه ای استفاده کند، نه نامرد است ، و نه ترسو، و نه مجهول الهویه، و نه....؛ مهمّ این است که با ادبیّاتی منطقی، و مقبول در شرع و عرف عقلاء از آن بهره جوید؛


ج- اگر جنابعالی و یا دوستان محترمتان فکر می کنید با نام شناسنامه ای و کارکردهای حوزوی و ی، بهتر و راحت تر می شود باهم گفتگو کرد، و با ضریب اطمینان بیشتری وارد صحنه خواهید شد؛ بنده به مصالحی (؛ از قبیل خیر خواهی، و گرفتن بهانه از دست افراد، و اثبات اینکه: نه ترسو هستم و نه مجهول الهویّه و نه نامرد و نه...)، به این خواستتان پاسخ مثبت می دهم؛ و از این پس با نام سیّد حسین شفیعی دار ، فرزند مرحوم سیّد محسن و مرحومه سلیمة آهنگری (دارابکلائی)، داماد مرحوم آیه الله دارابکلائی، شاگرد اساتیدی فرهیخته؛ از جمله:


علّامه آیه الله مصباح یزدی، علاّمه آیه الله جوادی آملی، علّامه آیه الله حسن زادة آملی؛ مدرّس سطوح عالی حوزة علمیّة قم،عضو مجمع عمومی جامعة محترم مدرّسین، عضو انجمن علمی گروه تفسیر و علوم قرآنی حوزة علمیّة قم، عضو مجمع اساتید سطوح عالیة حوزة عمیّة قم، عضو مبلّغان نخبة کشوری، (مستقر در دفتر تبلیغات ی قم)، برندة جایزه مقاله در دو کنفرانس بین المللی، مورد تشویق در کنفرانس بین المللی شة تربیتی (ره)، و کنفرانس بین المللی سیّد شرف الدّین جبل عاملی، مبلّغ اعزامی از سوی سازمان ارتباطات فرهنگی به کشورهائی همانند: روسیه (مسکو، تاتارستان و...)، ازب تان، و... ، سابقة تدریس فراوان در های تی و آزاد، عضو هیئت علمی مجازی جامعه المصطفی العالمیّه و مسئول گروه مطالعات قرآنی (با بخش های چهارگانة فارسی، اردو، انگلیسی و عربی)، ب رتبة ممتازی در مقطع کارشناسی از مؤسسّة آموزشی و پژوهشی (ره)، مسئول گروه تفسیر و علوم قرآنی جامعه ا ّهراء سلام الله علیها (با حدود دو هزار دانشجو در مقاطع تحصیلی: عمومی، گرایشی، تکمیلی و ا)، مدرّس سطح تکمیلی مدرسة بنت الهدی و عضو شورای علمی گروه تفسیر و علوم قرآن این مدرسه، تدوین و نشر 23 مقاله در مجلّات و رو مه ها، تدوین و چاپ حدود 15 کتاب؛ ایراد سخنرانی در حدود 25 استان کشور؛ اعزامی به حجّ، عمره و عتبات عالیات، مبلّغ اعزامی از سوی بعثة مقام معظّم ی به عربستان و نجف و کربلا (؛ خارج از برنامة کاروانها)؛ دانشجوی ای تفسیر و علوم قرآنی (که در ترم دوّم 1388 ش پذیرش شدم، به لطف الهی، امتحان جامع آن به پایان رسیده و در هفتة آینده زمان برگزاری جلسة پیش دفاع آن معیّن خواهد شد) و....؛


د- امّید وارم: ذکر عناوین و برشمردن جایگاه و مراتب علمی مذکور در فوق، موجب خورده گیری دوستان نشود؛ چون بیان آنها از روی ناچاری و پاسخ به برخی طعن و طنزهای موجود در وبلاگ دامنه و دفع ای از پندارهای غلط بوده است؛ و به خصوص از باب عمل به آیة شریفة « وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»: «و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن» (ضحى: 11) می باشد؛ وگرنه بنده به افتخار اعلام میدارم: «اهل روستای همیشه در یاد دارابکلا از بخش میاندرود استان مازندران، و به قول هم محلّی های خوبم: فرزند «شفیع سیّد محسن» هستم» و به این نسب و زادگاهم همواره می بالم و افتخار می کنم.


ناگفته پیدا است که از این پس، تنها با عنوان: «حوزة علمیّة قم، سیّد حسین شفیعی دار »، قلم خواهم زد (البته در صورت ضرورت؛ و هرگاه به بینم: از این طریق می توانم بار بر زمین مانده ای را بردارم. انشاء الله.


نکتة پایانی: راستی جناب دامنه، در آ ین یاد داشت ارسالیم با نام «محسن دار »؛ نوشته بودم: پس از دهة مبارکة فجر، نوشته ای را تحت عنوان «چرا نقدی تحریفانه» ارسال خواهم داشت و بنا داشتم در آن ضمن قبول اینکه مقصودتان از «حاج قاسم» در عبارت معهود، «حاج قاسم سلیمانی» نبوده است؛ تحریف رخ داده در این راستا وهمچنین در مورد علّت مقبول نبودن توضیح ذکر شده پیرامون دو نسبت ذکر شده در بارة مرحوم آیه الله دارابکلائی؛ و به خصوص در مورد برداشت نادرستی که در فهم از واژة ترکیبی «أشدّاء عَلی الکُفْار» به وقوع پیوست توضیحاتی را ذکر کنم؛ امّا به لحاظ وضعیّت فعلی حاکم بر عرصة گفتمان در ارتباط مجازی و غبار آلود بودن فضا، از پرداختن به آن امتناع می ورزم؛ امید است در صورت عادی شدن شرایط و احساس ضرورت، به آن به پردازم.


پیشایپیش از جنابعالی و همة خوانندگان محترمی که برای مطالعة این نوشتة نسبتا طولانیم، حوصله می کنید صمیمانه تشکّر می کنم؛ و مجددا هم از دوستان در وبلاگ دامنه و هم در وبلاگ قلّة بصیرت تقاضا می کنم، سعی کنیم در کاستن غبار برخواسته (که قطعا با وجود آن، طرفین ضرر خواهند نمود) سهیم باشیم. انشاء الله. موفق و سربلند و سعادتمند باشیم. آمین یا ربّ العالمین.


قسمت دوم:


سلام مدیر یا مدیران وبلاگ «دارابکلا قلّة بصیرت»، ضمن تشکّر از تلاشهای خوبتان، محترما معروض می دارم: صبح پس از تشرّف به حرم و بازگشت به منزل به وبلاگتان سرزدم؛ متوجّه شدم: متأسّفانه، بخش اصلی نوشته ام که در سلام به مدیر محترم دامنه، جناب آقا ابراهیم نوشته بودم، ارسال و بار گذاری نشد؛ ضمن پوزش از ایشان تقاض می شود: این بخش از نوشته ام، هم به صورت مستقلّ و هم در کنار سایر قسمتها بار گذاری شود:


ز- سلام بر مدیر ارجمند دامنه؛ آقا ابراهیم، حدود ساعت 8 صبح روز پنجشنبه، (اوّلین روز طلوع بیست و هفتمین سال انقلاب ی ایران) برای ایفاء وظیفة سنگین داوری، به جلسة دفاعیّه کارشناسی ارشد رفتم، که می بایست، دو پایان نامة در این سطح را داوری کنم؛ یکی با عنوان «مفهوم شناسی دنیا از نگاه قرآن و نهج البلاغه» و دیگری هم «وحدت ی از نگاه قرآن و حدیث»؛ به لطف الهی، دو جلسة پیوسته، پس از سه ساعت مذاکرة علمی که بمزیّن به حضور دو راهنما و دو مشاور و جمع حاضر بود، به پایان رسید؛ اینجانب در آغاز هریک از این دو جلسه و قبل از طرح نقاط مثبت و منفی موجود در این دو پایان نامه، ضمن عرض تبریک به مناسبت آغاز سال جدید انقلاب عزیزمان، به این نکته اشاره نمودم که: یکی از ارمغان های فرهنگی آن، رشد کمّی و کیفی حوزه های علمیّة؛ به ویژه در بخش خوهران بود؛ و گفتم: «شایسته است همگان، قدر دان این نظام مقدّس، راحل و ء عزیز باشیم؛ باید در جهت حفظ وحدت شرعی کوشا باشیم و در مقام عمل هم تلاش کنیم تا زرق و برق زوال پذیر دنیوی دل نخوریم و...؛ پس از آن به جهت انجام برخی از کاهای اجرائی، به محلّ کارم رفتم؛ و بالأ ه پس از انجام فریضة الهی، به منزل آمدم؛ امّا خسته و کوفته؛ ولی چون ع العمل نوشتة ارسالی بم را دنبال می ، با همة خسته گی و گرسنه گی به سراغ لب تابم رفتم (؛ چه کنم، معتادش شدم)؛ سراسیمه روشنش ، از دیدن و خواندن کامنت های ارسالی (؛ از جمله کامنت خوب ارسالی جنابعالی) بسیار خوشحال شدم و خستگی ها از تنم رفت؛ به گونه ای که با آنکه رسم همیشگیم این است که با اعضاء خانواده غذا بخورم؛ امّا این بار آنان مشغول خوردن نهار شدند وبنده هم مشغول نگریستن به این کامنت های فرح بخش و مسرّت آفرین؛ مخصوصا این جمله ات که نوشتی: «9صبح امروز برادر متفکرم عبدی در تماسی فوق العاده مرا به دفتر کارش دعوت نمود فی الفور اطاعت امر کرده و خدمتش رسیدم. دیدم کامپیوترش روشن و متن متین شما را که حاکی ار روح زیّ طلبگی اصیل شما بود بر روی من گشود»؛ آقا ابراهیم، لازم می دونم، از همینجا از جناب آقای عبدی تشکّر کنم؛


گو اینکه می خواست عامل به این آیة شریفه باشد که : «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ» : «پس [به جاى بحث و گفتگو] به جانب نیکى‏ها و کارهاى خیر پیشى جویید» (بقرة : 148)؛ و یا خواست به این فرمان الهی پاسخ گوید که «وَ سارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ»: «و به سوى آمرزشى از پروردگارتان بشت د » (آل‏عمران : 133)؛ گو اینکه تقدیر الهی این بود که وی به این مدال واسطة خیر دست یابد؛ وگرنه، بنده شب گذشته چندین نوبت تصمیم گرفته بودم که به آقا سیّد علی اصغر شفیعی بزرگوار، زنگ بزنم و از ایشان بخواهم که از «آقا ابراهیم بخواه که تا قبل از مطالعة این نوشته ام (نوشتة بم)، از نوشتن پاسخ در قبال برخی از کامنت های بار گذاری شده در وبلاگ خوب «دارابکلا قلّة بصیرت»، دست نگه دارد؛ پس از خواندن آن، هر تصمیمی خواست بگیرد»؛ امّا هربار که اراده که به وی زنگ بزنم، مانعی پیش میآمد؛ و همین موجب شد که جناب آقای عبدی، جنابعالی را در جریان بگذارد؛ خوشحالم که به در خواست خیر خواهانه ام، پاسخ مثبت دادی؛ بی صبرانه، منتظر دیدن و خواندن پاسخ تفصیلی جنابعالی در وبلاگ دامنه میمانم؛


امّا آقا ابراهیم؛ ( یعنی دامنه ) خدا خود میداند که بنده بدون هیچ چشم داشت و یا انگیزة دیگری (خوف، تملّق و...)، به نقاط مثبت در کار و تلاشها و حتّی قصد خدمتت، معترفم؛ ولی ممکن است نکاتی هم باشد که نیاز باشد، گفتو شنودی داشته باشیم؛ بی تردید، این گفت و گو ها باید در فضائی غیر غبار آلود باشد؛ نباید اجازه دهیم که دیگران با ارسال و پخش کامنت هایشان، ایجاد چنین فضائی را دنبال کنند، و از گل آلود شدن آب، در پی گرفتن ماهی باشند؛ البتّه طرفین و نیز آشنایان مشترکمان میدانیم که ما در برخی از مسائل و غیره، اختلافاتی داریم؛ ولی گسترة نقاط مشترکمان بسیار وسیع است؛ حتّی می توان، در قالبی منطقی به گفتمان در موارد اختلاف پرداخت و آن ها را نیز به مشترکات تبدیل نمود؛ البته با فراعت بالی که ظاهرا برایت فراهم شد، فرصت بیشتری در اختیار خواهی داشت؛ امّا دستم کمی بسته است و مشغله ام زیاد؛ طبیعتا حضورم در عرصة مجازی کمرنگ تر از جنابعالی و دوستانتان خواهد بود، امید وارم، عذرم را پذیرا باشی؛


قسمت سوم:


بنام خالق بصیر و حکیم، سلام بر همة دوستداران بصیرت دینی؛ به جنابان: آقای دامنه و آقای عبدی ( کشاورزی) نیز سلام عرض می کنم؛ نوشته های مفصّل و جامعتان را در دو وبلاکتان خواندم؛ احساسم این است در نوشته های اخیرتان، نقاط مثبت بیشتری به چشم می آید؛ و ذهن و قلم خویش را با کنترل بیشتری، در جهتی که دنبال می کنید (؛ یعنی اطّلاع رسانی به خوانندگان نوشته های خود)، به کار گرفته اید؛ بدین جهت از این اقدام مثبتتان، تشکر ویژه دارم؛ مخصوصا از جناب آقای عبدی؛ چون ظاهرا اکثر (و شاید هم تمام) نوشته های بنده و خویش را، یکجا نقل نموده است؛ امید وارم جناب دامنه هم از این گام رو به پیش، الگو بگیرند و به پیشنهاد برخی از کامنت گذاران خویش هم (؛ که نوشت: دوست ندارد به وبلاگ قلّة بصیرتی که در گمان او یکطرفه عمل می کند، سری بزند) پاسخ مثبت دهد؛ و تمام نوشته های خود و بنده را در کنار (و یا بهتر در طول) هم ذکر کند؛ یعنی بسنده نکند به توصیة این خوانندة محترم به سرزدن به وبلاگ ذکرشده؛ چون ممکن است به جهت زمینه سازی هائیکه شده است و ذهنیّتیکه برای ایشان به وجود آمده، این توصیه، مؤثّر واقع نشود؛ پس بهتر این است که به پیشنهاد ایشان عمل نموده؛ و قضاوت را به عهدة خوانندگان بگذارد؛ چون هردو (؛ بلکه هرسه مان) معتقدیم: «سیه روی شود آنکه در او غش باشد»؛


بلکه بهتر اینکه بگویم: باور قرآنیمان این است که خدای متعال به نبیّ خاتمش فرمود «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً» : «ما راه را به او نشان دادیم یا سپاس گزار خواهد بود یا ناسپاس» (إنسان: 3)؛ در سخن دیگری نیز فرمود: «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ» : « و بر عهده این جز رساندن آشکار [پیام وحى‏] نیست». (نور : 54). ضمنا: اگرچه در نوشتة اخیر جنابعالی، نقاط مثبت قابل تحسینی را شاهد بودم؛ ولی در عین حال، حجم مطالب قابل نقد و گفتمان موجود در آن هم کم نیست (؛ چه در عبارات جنابعالی و چه در کامنت های برخی از خوانندگان محترم دامنه)؛


راستی جناب دامنه، نهادن ع ماندگار از کنار چاه آب زاده جعفر (ره) در صفحة ویلاگ دامنه، خیلی زیبا بود؛ مخصوصا آمیخته بودنش با نگاهی تیز و زیر نویسی مناسب؛ جناب دامنه، ضمن تشکّر از تذکّر در مورد درج غیر عمدی نام «سعید ی» به جای» «سعید قاسمی»، در گفتمان نوشتاری بعدی، پس از بر شمردن نقاط مثبت موجود در نوشتة اخیر جنابعالی، به نقد برخی از مطالب مذکور در آن خواهم پرداخت؛ و در آن، از انحرافی بودن نقدتان (؛ چه در مورد ماجرای مرحوم آیه الله دارابکلائی، و چه ماجرای حاج قاسم و چه...)؛ و نیز در راستای تذکّر و تحلیل مناسبی پیرامون زیر نویس یاد شده سخن خواهم گفت. انشاء الله. پس تا زمانی دیگر (؛ که احتمالا پس از پایان دهة مبارکة فجر انقلاب ی خواهد بود)، خدا حافظ و منتظرم باش. محسن دار .


image result for ‫دامنه دارابکلا ع چاه زاده جعفر‬‎



دامنه و چاه آب زاده جعفر دارابکلا. سال 1384. عکاس: سیدعلی اصغر


قسمت چهارم: ثانیا به جناب دامنه بفرمائید: لطف کنند مشخصات دیگری از «حاج قاسم ی» ذکر کند، تا مشخص شود وی کیست؟ که این نگارندة خوش قریحه، در کنار آقای ده نمکی و سرتیپ اللّه کرم و... از او به عنوان گروه فشار یاد نموده است؟؛ چون باز ممکن است ذهن خوانندگان متوجّه «حاج قاسم ی» دیگری شود که سالها قبل از پیروزی انقلاب ی ایران، به نقد آراء و شه نادرست شریعتی در حوزه های مختلف دینی می پرداخت؛ که شاید همین کارکرد مثبت، سبب شد تا آن آقا نیز مورد بغض برخی از اشخاص معلوم الحال قرار گیرد؛ البته بعید است که مقصود دوست عزیزت، این شخص باشد؛ زیرا وی پیش از بر پائی نظام مقدّس ، به سرای ابدیّت پیوسته است؛ و اگر اصرارش براین باشد که مقصودش همین مرحوم بوده است؛ بخش دیگر نوشته اش، دروغ جلوه می کند؛ آنجا که در ، ۴ آذر ۱۳٩۳ در دامنه نوشت: «با تعطیلی مجله ی کیان توسط آیة الله شیخ محمد یزدی و مهاجرت دو نفر از عوامل کیان به خارج و خصوصا رفتن سروش از کشور به دلیل فشارهای خشونت بار گروه فشار ( مثل مسعود ده نمکی و سرتیپ حسین الله اکرم و حاج قاسم و ... ) ...»؛ زیرا همچنانکه اشاره شد، این بندة خدا؛ یعنی حاج قاسم ی نقّاد مکتوبات و گفته های شریعتی، در زمان تاخت و تاز نویسندگان مجلّة کیان (که امروزه بیشتر آنان، بر سر سفرة اربابشان؛ یعنی انگلیسیهای مکّار و استعمار گران کهنة تاریخ نشسته اند)، در دنیا نبوده است؛ بدانید اگر مشخّصات درست و کافی از حاج قاسم ی مورد ادّعاء صاحب دامنه داده شود، بنده و هر خوانندة طالب صداقت آن را قبول خواهیم نمود.


قسمت پنجم:


بنده اینبار نیز همچون نوشتة پیشینم اعلام می دارم: بر اساس تعلیمات دینی قبول می کنم: مقصود یار دیرین جنابعالی ( یعنی دامنه )از تعبیر «حاج قاسم»، «حاج قاسم ی» بوده است و نه ؛ یعنی جناب «حاج قاسم سلیمانی»؛ ولی آقای عبدی (، با توجّه به اینکه جنابعالی دست کم، دستی در ادبیّات عمومی دارید) خود بهتر می دانید که تعبیر «حاج قاسم» در نوشتة رفیق شفیقت و در بافت جملة «به دلیل فشارهای خشونت بار گروه فشار (مثل مسعود ده نمکی و سرتیپ حسین الله اکرم و حاج قاسم و ...»، انصراف به «حاج قاسم سلیمانی» دارد؛ بدین جهت می گویم: ممکن است: توجیه ذکر شده در نوشتة جنابعالی در پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳ (ساعت: ۱۱:۴۳)، مورد قبول خوانندگان واقع نشود و یا خدای نکرده آن را آمیختة با دروغ تلقّی کنند؛ پس بهتر اینکه: اوّلا از دوست محترمتان ( یعنی دامنه ) بخواهید که از این پس در نوشته های خود، از نگاشتن تع ر مطلق ولی دارای انصراف و مصداقی روشن پرهیز کند؛ تا نه موجب تشویش اذهان دیگران شود، و نه نیاز باشد که در فرصتهای بعدی، به اینگونه توجیهات غیر مقبول روی آورد، و خود و جنابعالی را با چالش مواجه سازد؛

=================


اینک جواب دامنه به «یک »


بسم الله الرحمن الرحیم. یکم : دامنه در پاسخش  به " یک " از این روزنه یی ورود می کند که خود " یک " آن را بر روی دامنه گشود که گویی هنوز بر وی ثابت نگردید که دامنه کاملا منقطع شد از آن جایی که مشتغل بود: جناب " یک "چنین نوشت در پاراگراف نهایی قسمت دوم متن بالا:

"البته با فراعت بالی که ظاهرا برایت فراهم شد، فرصت بیشتری در اختیار خواهی داشت؛ امّا دستم کمی بسته است و مشغله ام زیاد..."


قید " ظاهرا " را که جناب " یک " در گزاره های مهم فوق، برای دامنه آورده است، به نظر دامنه یک راز و یک کلید واژه یی ست که آن غبارهایی که برخی به صورت سازمان یافته، آن را بر هوای سیاست و شه ی دارابکلا ب ا و پراکندند، به آن سنجاق است. و دامنه پس از 24 سال، برای نخستین بار خود را می خواهد بسوزاند تا همه باور کنند دامنه رسما" یک فعال شده است. آن هم نه فقط در محل که در هفت محیط قابل دسترسی او تهران، قم، ساری، نکا، دارابکلا، فضای مَجازی و نیز حلقه های فکری مُجازی.



دوم: قبل از آن سوزاندن که به صورت مصوّر است، ابتداء منتظر باشید دامنه بر حسب و انسان، ادب مناظره را رعایت کند و کمی در باره ی " یک " بگوید و ابتهاج اش را آشکار نماید:


دامنه از ساعتی که دریافت جناب مستعار " محسن دار " همان " یک " ست، به همان خدا قسم، از صمیم قلب سند شد که یک چه محکم و باانرژی و با متن ها و گزاره های متین و حتی در اغلب جاها مبین، وارد عرصه ی تضارب آراء گردیده است. دامنه همچنین وقتی یقین نمود که " یک " این همه اخلاق مدارانه و مهربانانه و نیز جدی و بی تعارف ورود کرد به عرصه ی نقد بر دامنه  و نیز محکومیت برخی از حملات غیر پذیرا به دامنه، تاحد بسیار بالایی دچار شرم و شعف شد. دامنه از سالها قبل نیز وی را بیسار محترم می شمرد و از لفظی که او سالها و بارها بر دامنه خطاب می نمود، یعنی " آق ابراهیم " دچار غرور مثبت بود. فقط کدورت زمانی نُضج گرفت که ایشان اشاراتی داشتند که دامنه به این صورت از ناحیه ی " یک " متوقّع نبود. همین. در اینجا دامنه نیز مثل ایشان که با عزت نفس بالایی آن واقعه ی خاص و صُدفه ای  منبر در تکیه را شبیه یک متشابه در برابر یک محکم تلقی نمود، از محضر شریف و سیادتش عذر شرعی و برادری و شاگردی می طلبد.


اما بعد، اینک دامنه به تک تک مسائل مورد اشاره ی " یک " می


به‌نام خدا
جناب آقای دبیرمقدم، رئیس گروه دستور و رسم‌الخط فرهنگستان زبان و ادب فارسی
با سلام و احترام
با سپاس فراوان از نامۀ جناب‌عالی و پاسخی که سرکار خانم زندی‌مقدم بر نامۀ بنده نوشتند. پیش از هر چیز ارادت و احترام خود را به شما، مجموعۀ دست‌اندرکار تدوین کتاب دستور خط فارسی، و به‌طور ویژه به سرکار خانم زندی‌مقدم که زحمت نوشتن پاسخ بر نقدهای بنده را پذیرفتند، ابراز می‌کنم و خود را شاگرد کوچک همۀ این بزرگواران می‌دانم. اما امیدوارم که بیان بی‌پردۀ نقدهای اصلاحگرانۀ بنده را نقض این ارادت و احترام به‌شمار نیاورید. برای همین، خواهشمندم که هیچ‌یک از واژه‌ها و جمله‌های این نامه را حمل بر جسارت بنده نفرمایید.


پاسخ‌های سرکار خانم زندی‌مقدم را مطالعه و در این نامه پاسخی بر آن‌ها نوشتم. البته با مشغله‌های فراوان آن مجموعه و زمان فراوانی که برای پاسخ دادن به هر نامه نیاز است، از شما انتظار پاسخ دادن به این نامه را ندارم؛ هرچند اگر پاسخی هم بدهید بیانگر لطف شماست.
فرهنگستان برای روشن‌تر شدن و تفکیک جمله‌های نامۀ خود از نامۀ بنده، در آغاز جمله‌های بنده نوشته «مؤلف» و در آغاز جمله‎های خود نوشته «فرهنگستان».
بنده نیز برای روشن‌تر مفاهیم نامه و جداسازی آن‌ها از یک‌دیگر:
 (۱) هر بخشی از نامۀ فرهنگستان را که نیازمند پاسخ بنده بوده، از نوشته‌های پس و پیش از آن جدا کرده‌ام و پاسخی بر آن نوشته‌ام.
 (۲) برای آسان‌تر شدن ارجاع به بندهای نامۀ فرهنگستان و پاسخ‌های خود، بندهای نامۀ خود و فرهنگستان را شماره‌گذاری .
 (۳) برای جلوگیری از در هم آمیخته شدن نوشته‌های بنده و فرهنگستان و تشخیص آن‌ها از یک‌دیگر، پاسخ‌های خود را در قلاب [...] گذاشته‌ام و فونت آن‌ها را نیز متفاوت کرده‌ام.
 (۴) برای آن‌که بتوانم به نتیجه‌ای دست یابم، در آغاز هر یک از پاسخ‌های خود، داوری خود دربارۀ پاسخ فرهنگستان را با واژه‌های زیر نوشته مشخص ؛ اما داوری واقع‌بینانه بر عهدۀ خوانندگان و کار‌شناسان است:
تااندازه‌ای درست: بندهایی که استدلال فرهنگستان در آن‌ها برای پاسخ به نقدهای بنده تااندازه‌ای (نه کاملاً) درست است. (۲ بند)
نادرست: بندهایی که استدلال فرهنگستان در آن‌ها برای پاسخ به نقدهای بنده نادرست است. (۳۰ بند)
تأیید: بندهایی که فرهنگستان در آن‌ها نقد بنده را پذیرفته است. (۶ بند) در پاسخ نخست فرهنگستان نیز ۷ نقد بنده تأیید شده بود. در ۵ بند نیز نقد بنده هم‌زمان، هم تأیید و هم رد شده بود.
ارجاع به دیگری: بندهایی که فرهنگستان در آن‌ها به‌جای رفع کاستی‌ها یا نادرستی‌های کتاب «دستور خط فارسی» در‌‌ همان کتاب، نویسنده را به کتاب «فرهنگ املایی واژگان فارسی» ارجاع داده است. (۶ بند) در پاسخ نخست فرهنگستان نیز ۱۵ بند این گونه بود.
دگرنگری: بندهایی که فرهنگستان به‌جای پاسخ دادن به نقد نویسنده، به ایراد گرفتن از کتاب‌های نویسنده («قواعد جامع املای فارسی» یا «گزیدۀ شیوه‌نامۀ جامع ویرایش و نگارش») پرداخته است. (۱ بند)
بدون داوری: بندهایی که نیاز به داوری نداشته‌اند. (۸ بند)
گفتنی است که:
ناهم‌خوانی شمار بندهای نامه و آمارهای بالا به این علت است که برخی بند‌ها بیش از یک عنوان دارند. (مانند: ارجاع به غیر و نادرست)
فرهنگستان برای رعایت اختصار، جمله‌های نامۀ بنده را خلاصه یا نقل به مضمون کرده، که البته اصل کار پسندیده است؛ ولی در مواردی خلاصه‌نویسی موجب نارسایی بیان نقدهای نویسنده شده که برای رسا شدن آن‌ها، یک بار دیگر جملۀ خود را در زیر جملۀ خلاصه شده آورده‌ام.
هم‌چنین برای دوری ن از فرهنگستان، رۀ اضافه پس از‌های ناملفوظ (مانند خانۀ من) را در این نامه -برخلاف شیوۀ خود - با همزه نشان داده‌ام.
در پیوست پایان این نامه نیز بندهایی از نامۀ سوم خود را آورده‌ام که فرهنگستان آن‌ها را بی‌پاسخ گذاشته است.
در پایان، برای شما و همکارانتان آرزوی توفیق روزافزون دارم و امیدوارم همۀ این نوشته‌ها را نشانۀ امید و تلاش بنده برای دست‌ی به یک «شیوه‌نامۀ جامع املای فارسی» بدانید.
جمشید سرمستانی

جناب آقای دبیرمقدم
معاون محترم علمی پژوهشی فرهنگستان زبان وادب فارسی
ب واحترام.
۱ - ضمن تشکر از حسن نیت واحساس مسئولیت آقای سرمستانی در پاسداری از خطَ فارسی، در پاسخ به نامۀ ایشان به استحضار می‌رساند آقای سرمستانی معتقدند که فرهنگستان لازم است درتهیه وتدوین جزوۀ دستور خطَ فارسی وفرهنگ املایی خطَ فارسی درهمۀ موارد ازدستورالعمل واحدی پیروی نماید تا به حکم قطعی برسد. به عبارت دیگر، لازم است از دوگانه نویسی پرهیز شود،
 [۱-بله زیرا دوگانه‌نویسی با روح و فلسفهٔ قاعده و دستور خط سازگاری ندارد و نقض غرض است.]
۲ - ولی‌‌ همان گونه که در پاسخ قبلی فرهنگستان به ایشان آمده ماهیت خطَ فارسی به گونه‌ای است که صدور حکم قطعی در این خصوص به سادگی می‌سر نیست.
 [۲-نادرست: ماهیت خط فارسی هیچ منافاتی با برخورداری از حکم قطعی ندارد. بنده هم بر همین باور بودم که «صدور حکم قطعی به‌سادگی می‌سر نیست»، اما پس از پانزده سال تلاش ثابت کرده‌ام که «صدور حکم قطعی با آن‌که به‌سادگی می‌سر نیست، اما ناممکن نیز نیست.»]
۳-البته ایشان در کتاب خود با عنوان «قواعد جامع املای فارسی» برای همۀ واژه‌ها قاعده ارائه کرده‌اند که این امر منجر به اطناب گردیده
 [۳-نادرست: دادن قاعده برای همۀ واژه‌ها نباید «اطناب» دانسته شود، بلکه باید «کامل قواعد» نامیده شود؛ آن‌چه موجب فزونی قواعد این کتاب در مقایسه با قواعد کتاب «دستور خط فارسی» شده، آوردن قواعدی است که فرهنگستان آن‌ها را به «ذوق و سلیقۀ اهل فن» واگذار کرده و آوردن آن‌ها را موجب اطناب دانسته است.]
۴-ضمن آنکه در بیشتر موارد با دستور خط فرهنگستان مغایرتی ندارد
 [۴-تأیید: همۀ تلاش بنده برای این بوده که قواعد تدوین شده در این کتاب مغایرتی با قواعد فرهنگستان نداشته باشد تا -خدای ناکرده - تلاش ان خود را نادیده نگرفته باشم]
۵-و به عنوان یک الگوی راهنما پاسخگوی نیازهای فوری مراجعان نمی‌باشد.
 [۵-نادرست: بنده در جایگاهی نیستم که کتاب خود را با کتاب فرهنگستان مقایسه کنم، ولی از آن‌جا که سال‌های فراوانی است از راه ویرایش، مدیریت گروه ویرایش و تدریس ویرایش، با نیازهای مراجعان آشنایی دارم، اگر مقایسه‌ای کار‌شناسانه و بی‌طرف صورت گیرد، شما نیز به این نتیجه خواهید رسید که: (۱) کتاب «دستور خط» پاسخ‌گوی برخی –نه همۀ - نیازهای مراجعان است، و فرهنگستان آن «برخی» را «نیازهای فوری» نامیده است؛ درحالی‌که، بر هیچ مراجعه‌کننده‌ای پوشیده نیست که بیشترین پرسش‌های متداوال، دربارۀ «قواعد مربوط به ترکیب‌ها» است، که متأسفانه فرهنگستان قاعده‌ای کلی دربارۀ آن‌ها نداده، ولی کتاب «قواعد جامع...» داده است. بنابراین فرهنگستان در تشخیص «نیازهای فوری» و مصداق‌های آن دچار اشتباه شده است. بنابراین، کتاب «دستور خط» تنها پاسخ‌گوی برخی نیازهای مراجعان است. (۲) حجم فراوان مطالب در کتاب «قواعد جامع...» (مطالبی که هیچ یک غیرضروری نیست، ولی دربردارندهٔ نیازهای فوری و غیرفوری است)، بیانگر این واقعیت است که خواننده، در هر صورت به پاسخ می‌رسد.]
۶-به طورکلی می‌توان موارد مطرح شده در نامۀ آقای سرمستانی را به صورت زیر دسته بندی و درخصوص آن اظهار نظر کرد.
۱) افزودن مواردی برای کامل‌تر شدن دستور خط:
- «‌ها» ی پسوند جمع:
مؤلف: افزودن قاعدۀ زیر به پنج مورد ا امی برای جدانویسی «‌ها» ی پسوند جمع (ص ۲۳ و ۲۴).
- «‌ها» ی پسوند جمع پس از یای ن: خط مشی‌ها، زردپی‌ها، نی‌ها جدا نوشته شود.
فرهنگستان: بهتر است این مورد به استثنائات مربوط به پیوسته نویسی «‌ها» افزوده شود.
 [۶-تأیید ولی نادرست: سخن اصلی بنده که در بند ۲۱ نامه آمده این بوده که:
 (۲۱) در صفحهٔ ۲۳ و ۲۴ «‌ها» ی جمع به دو صورت چسبیده و جدا درست دانسته شده و سپس ۵ مورد ا امی برای جدانویسی آن برشمرده شده است. با یک موردی که نویسنده در بند (۱) همین نوشته به ۵ مورد افزوده، ۶ مورد ا امی برای جدانویسی «‌ها» وجود دارد. اکنون که برای چسبیده نویسی «‌ها» مجبور هستیم ۶ استثنا را رعایت کنیم، برای رعایت اصل «فراگیر بودن قاعده» و «سهولت آموزش قواعد» (اصل چهارم و ششم) باید در همه‎جا، بدون آوردن استثنا، «‌ها» ی جمع را جدا نوشت.
بنابراین، اصل سخن بنده -که گم شده - جدا نویسی بدون استثنای «‌ها» ی جمع است و افزودن استثنای ششم برای هنگامی است که تنها در ۶ گروه مستثنا، لازم باشد «‌ها» را جدا بنویسیم]
۲) افزودن برخی موارد به استثنائات مندرج دردستور خط:
۷-مؤلف: واژۀ نشأت «(ص ۳۰؛ بند ج) به استثنائات مربوط به همزۀ میانی و واژۀ» ی ان «(ص ۴۰؛ بند) به استثنائات مربوط به ترکیبات ساخته شده با عدد» یک «افزوده شود.
فرهنگستان: براساس قاعدۀ مندرج در دستور خط فارسی، ص ۳۰، در آ ین قاعدۀ مربوط به همزۀ میانی شکل» نشئت «به این صورت پذیرفته شده و نیز در ج راهنمای همزه، ص ۳۴ ستون مربوط به کرسی» ی «آمده است.
» پیش از مصوت کوتاه a (فتحه)... هیئت، جرئت، نشئت...، در کلمات خارجی نیز همزۀ مفتوح به همین طریق نوشته می‌شود:... ماه ژوئن، پنگوئن «(مصطفی مقربی، هژده گفتار (مجموعه مقالات) ۱۳۷۵)
دردستور خط فرهنگستان، ص ۴۲، تبصرۀ بند ۸ درخصوص ترکیبات ساخته شده با عدد یک آمده:» بسته به مورد و باتوجه به قواعد دیگر هر دو املا صحیح است. «در مقدمۀ فرهنگ املایی ص ۱۸، بند ۱۰ در این خصوص توضیحات کامل ارائه شده و به هر دو صورت (جدا و پیوسته، ص ۶۵۶) پذیرفته شده است. ولی صورت پیوستۀ آنکه با علامت ویرگول مشخص شده مرجح است.
 [۷-ارجاع به دیگری: پاسخ ش ۱۲ نویسنده برای این بند هم مناسب است.]
۸-لازم به ذکر است که مؤلف محترم در مورد واژۀ» ی ان «و» نشأت «استثنا قائل شده‌اند که این با نظر ایشان مبنی براصل فراگیری و قاعده‌مندی مغایر است.
 [۸-نادرست: ب ایۀ اصل فراگیری، بهترین قاعده آن است که یا استثنا نداشته باشد، یا کمترین استثنا را داشته باشد، که این دو استثنا منطبق با‌‌ همان اصل است. از آن‌جا که موضوع اصل قاعده‌مندی نیز چیز دیگری است، این دو استثنا ربطی به آن اصل ندارد.]
۳) عدم توجه به مواردی که دردستور خط فرهنگستان قاعده‌ای برای آن ارائه شده است.
۹-مؤلف: نبود قاعده‌ای برای شیوۀ نوشتن» ی «پس از کلمه‌های مختوم به» ی «،»‌ای «و» و «با صدای «ow» یا «o» (ج یای نکره، مصدری و نسبی؛ ص ۲۷)
فرهنگستان: با وجودی که درنامۀ قبلی به این موارد پاسخ داده شده و ایشان هم درصفحۀ ۲۷ نامۀ خود صراحتاً اعلام کرده‌اند که ایراد را پس می‌گیرند و پاسخ را درست و قانع کننده دانسته‌اند اما متأسفانه در نامۀ جدید مجدداً آن را تکرار کرده‌اند. درجزوۀ دستور خط فارسی، ص ۲۷ ج یای نکره و مصدری و نسبی شیوۀ نگارش کلمات مختوم به»‌ای «و» اِی «و» و «با ص نظیر آنچه در» رادیو «به‌کار رفته است نیز آمده است: کاری‌ای و تیزپی‌ای و رادیویی.
 [۹-تا اندازه‌ای درست: در بند ۱۲ نامۀ نخست خود به فرهنگستان، نقدی به ج ۲۷ نوشتم که فرهنگستان تنها به بخشی از آن پاسخ داد و در نامۀ دوم خود، آن پاسخ را قابل قبول دانستم. ولی از آن‌جا که بخش‌های دیگر بند ۱۲ هم‌چنان بی‌پاسخ مانده بود، در نامۀ سوم دوباره همۀ آن بند را آوردم؛ هرچند بهتر بود که تنها بخش پاسخ داده نشده از بند ۱۲ را می‌نوشتم. آن‌چه را در نامۀ دوم به فرهنگستان نوشته بودم، د ی آورده‎ام:
در صفحه‎ی ۲۷، در ج یای نکره، مصدری و نسبی، شیوه‎ی نوشتن «ی» پس از کلمه‎های پایان‎یافته به «ی» (مانند نی‎یی، پی‎یی، کشتی‎یی، طوطی‎یی، بازی‎یی و...)، کلمه‎های پایان‎یافته به «ای» (مانند جنگ هسته‎ای‎یی، کیف قهوه‎ای‎یی و...)، کلمه‎های پایان‎یافته به «و» با صدای «ow» یا «o» (مانند مترویی، اُسلویی، دلکویی، خودرویی، ویدئویی و پیشرویی) بیان نشده است.
پاسخ فرهنگستان
 در ج مربوط به یای نکره و مصدری و نسبی، شیوة نوشتن ی، پس از کلمه‏های پایان یافته به «ی» آمده است. کلمات مختوم به «اِی» نیز «پی‌ای»، کلمات مختوم به «ای»، «کشتی‌ای»، و کلماتی چون نی، طوطی و بازی به همین قیاس به صورت نی‌ای، طوطی‌ای، بازی‌ای، نوشته می‌‏شوند.
پاسخ نویسنده
 در این مورد پاسخ شما درست و قانع کننده است. بنده باید بیشتر دقت می‌ .
 دنبالهٔ پاسخ فرهنگستان
 ولی در مورد کلماتی چون هسته‏ای یی و غیره صحبتی به میان نیامده است.
دنبالهٔ پاسخ فرهنگستان
 اما در مورد کلمه‏های پایان یافته به «و»، قاعده داده شده است: کلمه‏های مختوم به «و»، با ص نظیر آنچه در «دانشجو» به کار رفته است: دانشجویی. متأسفانه‏ آقای سرمستانی به آن‏‌ها توجه نکرده است.
پاسخ نویسنده
 «دانش‌جویی» فقط مثالی برای «ی» پس از «و» با صدای «او» (u) است. کاستی بیان شده این است که فرهنگستان باید برای «ی» پس از کلمه‎های پایان‎یافته به «و» با صدای «ow» یا «o» (مانند مترو، اُسلو، دلکو، خودرو و پیشرو) نیز قاعده می‌داد که نداده است. (قواعد کامل مربوط به این بند در ج صفحهٔ ۲۱۸ «شیوه‌نامه و املانامهٔ جامع خط فارسی» آمده است.)]
۱۰-در جزوۀ دستور خط فارسی، ص ۲، ج یای نکره و مصدری و نسبی نحوۀ نگارش کلماتی که مختوم به»‌ای «هسته‌ای‌یی، قهوه‌ای‌یی، هستند نیامده است.‌‌ همان گونه که مؤلف در کتاب خود با عنوان قواعد جامع املای فارسی؛ ص ۱۵۶؛ قاعدۀ ۳. ۱، پانوشت ۶۱ اظهار داشته جمله‌هایی مانند» جنگ هسته‌ایی که مورد نظر ماست جنگی است که.... «یا» کیف قهوه‌ای‌یی که در دست اوست... «و» تصادف‌های جاده‌ای‌یی که ناشی از بی‌احتیاطی است «را می‌توان به گونه‌ای نوشت که نیازی به کاربرد» یی «پس از»‌ای «نباشد. برای مثال» جنگ هسته‌ای مورد نظر ما «،» کیف قهوه‌ای در دست او «و» تصادف‌های جاده‌ای ناشی از بیاحتیاطی «از این جهت این قاعده در فرهنگ املایی نیامده است.
 [۱۰-نادرست: بنده در پاورقی نوشته‌ام که می‌توان این واژه‌ها را به‌گونه‌ای نوشت که نیازی به نوشتن قاعده برای تعیین املای آن‌ها نباشد؛ ولی در هنگامی که نتوان شیوۀ بیان این واژه‌ها را تغییر داد (مثلاً در سند‌ها و نقل قول‌ها) نیاز به این قاعده برطرف نمی‌شود.]
۱۱-مؤلف: عدم وجود قاعده‌ای برای کلمه‌های خلأ، ملأ، منشأ، ملجأ، متلألی، هنگامی که» ی «به آن‌ها افزوده شود. (صفحۀ ۳۱، بند الف)
فرهنگستان: قاعدۀ مربوط به مورد فوق در جزوۀ دستور خط فارسی فرهنگستان، ص ۳۱، تبصرۀ ۲ آورده شده است.
 [۱۱-نادرست: جملۀ من چنین بوده:
در صفحه‎ی ۳۱، بند «الف» شیوه‎ی نوشتن کلمه‎های خلأ، ملأ، منشأ، ملجأ و متلألئ هنگامی‎که «ی» بهآن‎‌ها افزوده شود، بیان نشده است.
در این باره چند نکته وجود دارد:
 (۱) بهتر بود برای بیان جملة من از «عدم وجود قاعده» استفاده نمی‌شد؛ زیرا عدم وجود به معنی «نبودن بودن»، و غلطی روشن است. در این مورد «نبود قاعده» درست است.
 (۲) آنچه در میان تبصرۀ ۲ آمده، قاعدهای ناقص است، زیرا آوردن مثال «منشائی» برای آن، هم دارای صورت نادرست است و هم با قاعده ناهمخوان است.
 (۳) صورت منشائی یک غلط تایپی است که نباید بر غلط بودن آن اصرار شود (تایپیست که کلیدهای ترکیبی برای تایپ «أ» را نمی‌شناخته، بهجای فشردن همزمان دو کلید shift+n کلیدهای h+m را فشرده است. این ایراد در تایپ کلمۀ خلأ (به‌صورت خلاء) نیز تکرار شده است.
 (۴) بهتر است قاعدۀ افزودن «ی» به این کلمههای مشخص، بدون فاصله و در ذیل خود بند الف آورده شود.]
۴) مواردی که توضیحات آن در مقدمه و یا در مدخل‌های فرهنگ املایی آمده است.
۱۲-مؤلف: درصفحۀ ۲۹ شیوۀ نوشتن همزۀ میانی پس از» الف «بیان نشده است: جایز؛ مایل؛ کائنات، علائم....
فرهنگستان: در فرهنگ املایی خط فارسی؛ ص ۱۶، بند ۶ درخصوص شیوۀ نوشتن همزۀ میانی توضیح داده شده است.
 [۱۲-ارجاع به دیگری: نقدهایی که برای فرهنگستان نوشته‌ام تنها دربارۀ کتاب «دستور خط فارسی» فرهنگستان است و هنوز به کتاب «فرهنگ املایی واژگان فارسی» -که نقدهایی به آن نیز دارم - نپرداخته‌ام.
آن گونه که برمی‌آید، کتاب «دستور خط فارسی»، مبنای تعیین شیوۀ املای واژه‌های کتاب «فرهنگ املایی» است. یعنی در کتاب اول، باید قواعد، و در کتاب دوم باید واژگان ب ایۀ قواعد کتاب اول آورده شوند. کاستی‌های هر یک از این دو کتاب باید در‌‌ همان کتاب برطرف شود نه در کتاب دیگر.
 ارجاع دادن مراجعان کتاب دستور خط به کتاب فرهنگ املایی –نه برای یافتن املای واژه، بلکه برای بیان قاعده - مانند مثالی است که د ی می‌آورم:
فردی یک فروشگاه مواد خوراکی راه‌اندازی کرده که قرار است پاسخ‌گوی نیازهای خوراکی یداران باشد. یداران در هنگام مراجعه به فروشگاه متوجه می‌شوند که برخی اقلام در آن گذاشته نشده؛ کاستی‌ها را به مدیر فروشگاه منع می‌کنند؛ مدیر به‌جای آن‌که کاستی‌های این فروشگاه را برطرف کند، نشانی فروشگاه دیگر خود را به آن‌ها می‌دهد.]
۱۳-مؤلف: برابر بند ۶، ص ۴۰ دستور خط فارسی واژۀ» دار «به علت آنکه کاربرد مستقل ندارد پیوسته نوشته می‌شود. مانند پولدار، پاسدار، بالدار....
 [جملۀ نویسنده: کتاب «دستور خط فارسی» برای نوشتن گروهْ واژه‎هایی که در پی می‌‎آید قاعده‎‎ای نداده است:
‎واژه‎های جدا (تک، ته، چشم، خوش، دار، سنج، کج، کم، نیم)
تکدرس/ تک‌درس
تهدیگ/ ته‌دیگ
چشمسیر/ چشم‌سیر
خوشحال/ خوش‌حال
شالدار/ شال‌دار]     نمسنج/ نم‌سنج
کجراه/ کج‌راه
کمحرف/ کم‌حرف
نیمجان/ نیم‌جان

فرهنگستان: درمقدمۀ فرهنگ املایی (ص ۱۸، ق ۹؛ کلماتی که جزء دوم آن بن مضارع فعل است) قاعدۀ آن آورده شده است.
 [۱۳-ارجاع به دیگری، تااندازه‌ای درست: پاسخ ش ۱۲ برای این جمله نیز مناسب است. ضمن این‌که این واژه تنها یکی از ۹ واژهی همیشه جدا (تک، ته، چشم، خوش، دار، سنج، کج، کم و نیم) است و فرهنگستان قاعدۀ ۸ واژهی دیگر را مشخص نکرده است.]
۱۴-به پسوندهای» بار «و» فام «هم در مقدمۀ فرهنگ املایی اشاره شده و نمونه‌هایی از ترکیبات ساخته شده با پسوندهای» وش «،» باره «،» آگین «،» گانه «،»‌دان «،» گون «هم در مدخل‌های فرهنگ املایی آورده شده است.
 [۱۴-ارجاع به دیگری: پاسخ ش ۱۲ نویسنده برای این جمله نیز مناسب است.]
۱۵-البته بهتر است توضیحات مندرج در مقدمۀ فرهنگ املایی در جزوۀ دستور خط هم آورده شود یا به نوعی در دستور خط مصوب به مقدمۀ فرهنگ املایی با قید مشخصات ارجاع داده شود تا ابهامات احتمالی برطرف گردد.
 [۱۵-تأیید: سپاس‌گزارم. این جمله سخن من را در پاسخ ش ۱۲ تأیید می‌کند.]
۵) ارائۀ قاعده برای مواردی که دردستور خط بی‌قاعده دانسته شده‌اند.
۱۶-مؤلف: پسوند» وار «در صفحۀ ۴۰، تبصرۀ بند ۲، پسوند» وار «از نظر پیوسته یا جدانویسی، بی‌قاعده دانسته شده است ولی در دستور خط نباید چیزی بی‌قاعده بماند.
پسوند» وار «در همه جا –در کلمه‌های دوهجایی و چندهجایی - به جز در کلمه‌های بزرگوار، خانوار و سوگوار جدا نوشته می‌شود: مس‌وار، جهش‌وار، خصم‌وار، رعیت‌وار، حلال‌وار، مست‌وار...
فرهنگستان: پیشنهاد خوبی است.
 [۱۶-تأیید: سپاس‌گزارم]
۱۷-مؤلف: بی‌قاعده دانستن کلمه‌های مرکبی که جزء دوم آن‌ها با» آ «آغاز می‌شود و بیش از یک هجا دارد (ص ۴۰، تبصرۀ بند ۴) مانند: دلاویز، پیشاهنگ، بسامد و گاهی جدا، مانند: دانش‌آموز، دل‌آگاه، زبان‌آور.
بی‌قاعده دانستن شیوۀ نوشتن، با عنوان کتاب دستور خط فارسی در تعارض است؛ زیرا دستور خط باید برای نوشتن همۀ کلمه‌ها قاعده داشته باشد.
فرهنگستان: مؤلف در کتاب خود، ص ۱۳۰-۱۳۱ قواعد مربوط به ترکیب‌های» آدار «را به شرح زیر ارائه نموده است:
ترکیب‌های» آدار «چندهجایی جدا نوشته می‌شوند (اصل استقلال و اصل فراگیری): اخم‌آلود، اشک‌آلود، پی‌آمد، پیش‌آمد، پیش‌آهنگ، خوش‌آمد، خوش‌آیند. به‌جز در: ترکیب‌های کم‌شده: اخمالو (اخم‌آلود)، خوابالو (خواب‌آلود)؛ ترکیب‌های بیسط‌گونه: دلاور، سفیداب، سپیداب، هماهنگ؛ واژه‌هایی که با صورت نوشتاری چسبیده ساخته شده‌اند: تکاور، همایش، نوشابه، گرمابه، گردهمایی.
فرهنگستان: واژه‌هایی نظیر پیامد، پیشامد، پیشاهنگ، خوشامد و خوشایند، مفهوم اسمی دارند نه فعلی و درواقع به صورت یک واحد مستقل درآمده‌اند. از این جهت بهتر است سرهم نوشته شوند. این واژه‌ها در فرهنگ املایی به صورت متصل آمده‌اند.
 [۱۷-نادرست: «مفهوم اسمی داشتن» یا «یک واحد مستقل بودن»، هیچ کدام ملاک چسبیده‌نویسی نیست؛ زیرا «اسم» و «واحد مستقل» نیز خود –بسته به این‌که دوهجایی باشند یا چندهجایی - به دو صورت چسبیده یا جدا نوشته می‌شوند؛ مانند اسم و واحد مستقل دوهجایی «پیشمرگ» که چسبیده نوشته می‌شود، و اسم و واحد مستقل چندهجایی «جان‌فدا» که جدا نوشته می‌شود.]
۶) نبود تعریف برای برخی ملاک‌های مندرج دردستور خط فارسی
۱۸-مؤلف: درجزوۀ دستور خط فارسی، ص ۴۲، بند ۱۰ آمده است:» کلمه با پیوسته نویسی طولانی یا نامأنوس یا احیاناً پردندانه شود: عافیت طلبی، مصلحت بین، پاک ضمیر، حقیقت جو. «
در دستور خط فارسی برای این ملاک‌ها تعریف معینی ارائه نشده است. ملاک‌هایی چون نامأنوس بودن، طولانی بودن، بسیط‌گونه بودن. برای طولانی و پرداندانه بودن ارائۀ ملاک آسان است. می‌توان مشخص کرد که کلمه با چند دندانه پردندانه و یا با چسبیدن چند حرف به هم طولانی محسوب می‌شود. اما نامأنوس بودن ملاکی است که تعیین دقیق آن امکان پذیر نیست. بنابراین باید به ملاک دیگری متوسل شد.
 [۱۸-نادرست: جمله‌ای که در نامۀ سوم در این باره به فرهنگستان نوشتم، در این پاسخ کمی دچار تغییر شده است. در آن جمله سخنی از «تعیین تعریف برای بسیط‌گونه» نیامده است.
اصلِ نوشته چنین است:
ملاک‎های «طولانی‎بودن»، «نامأنوس بودن» و «پردندانه بودن» اگر تعریف و معین شوند و حد و مرز آن‎‌ها معین شود، از سلیقه‎ی فردی خارج می‌‎شوند و در نتیجه ملاک‎های خوبی برای جدانویسی خواهند بود. ولی در این‎جا تعریفی از این ملاک‎‌ها داده نشده است؛ یعنی بیان نشده که «اگر چند حرف به‎هم بچسبند کلمه، طولانی نامیده می‌‎شود؟» یا «اگر کلمه دارای چند دندانه باشد، پردندانه نامیده می‌‎شود؟» در نتیجه، این‎‌ها بسته به سلیقه‎ی افراد، قشرهای مختلف، زمان، مکان و... متفاوت هستند؛ زیرا برای مثال، در متون قدیم، صورت «مؤلفگوید» صورتی نامأنوس نبوده، ولی امروزه، این صورت نامأنوس است، و در آینده نیز معلوم نیست که مأنوس باشد یا نباشد.
بنده در نامة سوم خود (ص ۱۴، بند ۱۶ و در چند جای دیگر) تعریف فرهنگستان را بهشرح زیر آوردهام و نیازی به تعیین تعریف برای آن نیز ندیدهام:
 (۱۶) در صفحه‎ی ۲۲ بیان شده:» «بی» همیشه جدا از کلمه‎ی پس از خود نوشته می‌‎شود، مگر آن‎که کلمه بسیط‎گونه باشد؛ یعنی معنی آن دقیقاً مرکب از معانی اجزای آن نباشد. «]
۱۹-فرهنگستان: در دستور خط فارسی مصوب فرهنگستان درمورد ملاک» بسیط گونه «تعریفی ارائه شده به شرح زیر؛» معنای آن متشکل از معانی اجزای آن نباشد. «بهتر است به این تعریف واژه‌هایی که در اثر کثرت استعمال به یک شکل نگارشی نهادینه شده است هم اضافه شود. درمورد دو ملاک طولانی و پردندانه شدن می‌توان تعریف مشخصی ارائه کرد؛ چنان که درمورد پسوند»‌ها «ی جمع بیش از سه دندانه؛ پردندانه محسوب می‌شود. اما» نامأنوس بودن «ه‌مان گونه که مؤلف محترم هم به آن اشاره کرده ملاکی است که تعیین دقیق آن امکان پذیر نیست. بنابراین باید به ملاک دیگری متوسل شد.
 [۱۹-تأیید: سپاس‌گزارم]
۲۰-مؤلف: ص ۴۰ بند ۳ کلمه‌های نیشکر، رختخواب، یکشنبه، پنجشنبه و هفتصد بسیط گونه دانسته شده است.
 [جملۀ کامل بنده: در صفحه‎ی ۴۰، بند ۳، کلمه‎های «نیشکر، رختخواب، یکشنبه، پنجشنبه، هفتصد و آبرو» بسیط‎گونه دانسته شده‎اند و با همین استدلال حکم به پیوسته‎نویسی آن‎‌ها شده است؛ در حالی که چنین نیست، زیرا این کلمه‎‌ها -بهجز آبرو - «دقیقاً مرکب از معانی اجزای خود هستند». در نتیجه این کلمه‎‌ها بسیط‎گونه نیستند.]
فرهنگستان: واژه‌های» یکشنبه «و» پنجشنبه «به معنای یک عدد شنبه یا پنج عدد شنبه نیست. بنابراین این واژه‌ها به صورت یک واحد مستقل درآمده‌اند و معنای آن‌ها متشکل از معنای اجزای آن‌ها نیست. بنابراین، بسیط گونه محسوب می‌شوند.
 [۲۰-نادرست: یک‌شنبه به‌معنی «یک عدد، شنبه» نیست؛ ولی عددهای یک تا پنج برای این در نام روزهای هفته گنجانده شده‌اند تا ترتیب آن‌ها را نشان دهند. پس عدد‌ها در نام روزهای هفته جزئی معنی‌دار هستند که بخشی از معنی کل کلمه را پدید می‌آورند؛ برای همین نمی‌توان روزهای هفته را بسیط‌گونه دانست. (برخلاف کلمه‌ای مانند «خم » که در قدیم «خمی بود که در آن آتش می‌ د و پس از پرتاب به‌سوی دشمن، ‌ می‌شد؛ و آن روز بسیط‌گونه نبود، ولی امروز «بمبی پرتاب شونده» است و چون دیگر «خم» در آن معنی ندارد، بسیط‌گونه به‌شمار می‌آید.)]
 ۲۱-کلمه‌های» نیشکر «و» هفتصد «هم دراثر کثرت استعمال به این شکل نهادینه شده‌اند.
 [۲۱-نادرست: کلمۀ «هفتصد» چون عدد مرکب دوهجایی است (همین‌گونه: یکصد، سیصد، ششصد، هشتصد و نهصد) چسبیده نوشته می‌شود و –بنا به علتی که د ی خواهد آمد - «کثرت استعمال» در چسبیده‌نویسی آن نقشی ندارد.
کلمۀ «نیشکر» -و مانند آن - بنا به علت‌هایی که می‌آید جدا نوشته می‌شود:
تعیین شیوۀ املا ب ایهٔ «کثرت استعمال» روشی غیرعلمی و ناپذیرفته است؛ زیرا با پذیرش این روش:
 (۱)     اصول خط فارسی نقض می‌شوند؛ ازجمله «اصل قاعده‌مندی»، «اصل فراگیر بودن قاعده»، «اصل همانندی خواندن و نوشتن»، «اصل حفظ استقلال واژه»، «اصل نمایاندن اصل واژه»، «اصل پرهیز از نادرست‌خوانی»، «اصل آسانی آموزش» و «اصل آسانی خواندن و نوشتن». (پرداختن به چرایی نقض این اصول را –به‌علت بلند بودن - نمی‌توان در این‌جا نوشت.)
 (۲)     سنگ روی سنگ بنا نمی‌شود و هیچ قاعده‌ای پابرجا نمی‌ماند.
 (۳)     اختلاف سلیقه و درنتیجه اختلاف در شیوۀ املای واژه‌ها پابرجا می‌ماند.
 (۴)     نی‌شکر بسیط‌گونه نیست، زیرا اصل آن «نیِ شکر» است.
 (۵)     فارسی‌آموزان خارجی شکل چسبیدۀ آن را نیش‌کر می‌خوانند.
 بنابراین، کثرت استعمال نمی‌تواند ملاکی برای چسبیده‌نویسی یک واژه باشد و به‌جای آن باید قواعد متکی بر اصول پذیرفته‌شدۀ خط فارسی را ملاک قرار داد.]
۲۲-مؤلف: در تلفظ ظاهر شدن یا نشدن همزۀ حرف» آ «ملاک معین و قطعی نیست. مدخل» هم «: هم‌آرزو، هم‌آرمان.
 [جملۀ کامل نویسنده: ملاک بیان شده برای پیوسته یا جدانویسی کلمه‎هایی که جزء دوم آن‎‌ها با «آ» شروع می‌‎شود (یعنی «در تلفظ ظاهر شدن یا نشدن همزه‎ی حرف «آ») ملاکی معین و قطعی نیست؛ زیرا در برخی کلمه‎‌ها (مانند دانش‎آموز) تلفظ همزه‎ی «آ»، مشخص و قطعی است، ولی در کلمه‎هایی مانند هماهنگ، هماورد، هم‎آرزو، هم‎آرمان و... تلفظ شدن یا نشدن همزه‎ی «آ» مشخص، قطعی و ی ان نیست.]
فرهنگستان: درکتاب قواعد جامع املای فارسی (ص ۱۳۰-۱۳۱) علت، چندهجایی بودن واژه اعلام شده است. درصورتی که صورت‌های دیگری نظیر گردهمایی، پیامد، پیشامد، خوشامدگویی و خوشایند بیش از یک هجا دارند. اما به دلیل تلفظ نشدن همزۀ حرف» آ «و نیز به دلیل اینکه مفهوم اسمی دارند نه فعلی؛ به صورت متصل نوشته شده‌اند.
 [۲۲-نادرست: واژۀ گردهمایی و برخی‌واژه‌های دیگر –با آن‌که چندهجایی هستند - به‌علت آن‌که با صورت نوشتاری چسبیده ساخته شده‌اند، چسبیده نوشته می‌شوند (ن. ک: ص ۱۳۱ قواعد جامع املای فارسی)؛ ولی صورت چسبیدۀ واژه‌های «پیامد، پیشامد، خوشامدگویی و خوشایند» در صفحۀ ۱۳۰، در زیر ستون «ننویسید»، و صورت جدای آن‌ها در زیر ستون «بنویسید» آمده است. این بدین معنی است که نویسنده –به‌علت چندهجایی بودن این واژه‌ها - صورت جدای آن‌ها را منطبق با قاعده دانسته است، نه صورت چسبیده را.]
۷) اصلاح قواعدی که به طور موردی به آن‌ها اشاره شده است:
۲۳-مؤلف: مرکب‌هایی که جدانویسی باس یا ابهام معنایی ایجاد کند: بهیار (به‌یار)، بهروز (به‌روز) مثال‌های خوبی است ولی حتی اگر باس هم ایجاد نکنند، باید چسبیده نوشته شوند. (۷۴-۷۵) مواردی نظیر به‌گزین، به‌گزینی، به‌گویی، به سوز.
 [جملۀ کامل نویسنده: مثال‎هایی که برای «بند ۷» در آغاز صفحه آمده مثال‎های خوبی هستند، ولی این ترکیبات و ترکیبات همانند آن‎‌ها که ترکیبات «بهْ» ‎دار نامیده می‌‎شوند، حتی اگر « باس یا ابهام معنایی» هم ایجاد نکنند باید چسبیده نوشته شوند.]
فرهنگستان:» باید و نباید «در ارائۀ واقعیت‌های علمی و توصیفی وجهی ندارد.
 [۲۳-نادرست: واژۀ «باید» در زبان‌های گوناگون، ازجمله در زبان فارسی، انواع گوناگونی دارد (باید ازجمله: باید نظامی، باید وجدانی، باید جبر محیط، باید زمینه‌ای یا علمی و...) برای نمونه در زبان انگلیسی برای تفکیک بارهای معنایی گوناگون این واژه، آن را به صورت‌های گوناگون (must - should - have to) می‌نویسند، که تنها صورت (must) بار معنایی بایدِ به‌اصطلاح نظامی را دارد. بنابراین، هنگامی که در مباحث علمی جمله‌ای این‌چنین بیان می‌شود: «برای رساندن آب به نقطۀ جوش باید دمای آن را به ۱۰۰ درجه رساند» یا «برای تدوین قواعد علمی املای فارسی باید اصول پذیرفته شدهٔ املای فارسی را ملاک تدوین قاعده دانست»؛ منظور از «باید»، باید نظامی و دستوری نیست، بلکه بایدی است که آن حوزه یا زمینه در درون خود دارد؛ یعنی مخاطب برای دست‌ی به نتیجۀ پیش‌بینی شده در آن زمینه، راهی جز رعایت آن ندارد.
در این‌جا نیز منظور این است که ملاک پیوسته یا جدا نویسی کلمه‌های نام‌برده (بهگزینی، بهگویی، بهسوزی)، پدید آمدن یا نیامدن باس یا ابهام معنایی نیست؛ ملاک، قاعده‌ای است که می‌گوید» واژه‌هایی که جزء نخست آن‌ها «به» (به معنی خوب یا بهتر است) -حتی اگر چندهجایی هم باشند - چسبیده نوشته می‌شوند. (ن. ک: ترکیبات «به» دار، ص ۷۴ و ۷۵ قواعد جامع املای فارسی)]
۲۴-مؤلف: برخی مثال‌ها برای کاربرد مجازی داده شده، ولی درکاربرد‌های حقیقی مفهوم دیگری دارند.
کلمه‌های بیچاره، بینوا، بیجا، هرچند درکاربردهای مجازی بسیط گونه هستند برخلاف آنچه در قاعده گفته شده، درکاربردهای حقیقی دقیقاً مرکب از اجزای معانی خود می‌باشند و این دلیل که مرکب از اجزای معانی خود نیستند دربارۀ این کلمه‌ها –به طور مطلق - مصداق ندارد و «بی» باید جدا نوشته شود. پس این کلمه‌ها نیز همانند کلمه‌های دیگری که جزء نخست آن‌ها «بی» است باید جدا نوشته شوند. (ص ۲۲و۲۳)
فرهنگستان: از آنجا که واژه‌هایی چون بیچاره، بینوا، بیجا در تقابل با «باچاره»، «بانوا» و «باجا» نیستند، بسیط گونه‌اند و دارای استقلال می‌باشند.
 [۲۴-نادرست: ملاک بسیط‌گونه بودن واژه‌ها، تقابل آن‌ها با واژه‌های متناظر نیست. اگر این شرط را ملاک قرار دهیم، در همین گروه‌واژه واژه‌های فراوان دیگری هستند که در تقابل با واژۀ متناظر خود نیستند ولی بسیط‌گونه نیز شمرده نمی‌شوند و همواره باید جدا نوشته شوند؛ مانند: «بی‌همانند، بی‌نظیر، بی‌چشم و رو، بی‌قرار و...» که در تقابل با «باهمانند، بانظیر، با چشم و رو، باقرار و....» نیستند.]
۲۵-مؤلف: پیوسته نویسی کلمه‌هایی مانند همصنف و همصوت موجب دشوارخوانی نمی‌شود، بلکه گنجانده شدن دو حرف قوس دار «ه» و «ص» در یک موجب زشت شدن کلمه می‌شود. «همتیم» به خاطر آنکه یک جزء آن بیگانه است باید جدا نوشته شود.
 [جملۀ کامل نویسنده: پیوسته‎نویسی کلمه‎هایی مانند «همصنف و همصوت» موجب دشوارخوانی نمی‌‎شود، بلکه با چسبیده‎نویسی آن‎‌ها، گنجانده شدن دو «حرف قوس‌دار» («ه‍» و «ص») در یک موجب «زشت شدن» کلمه می‌‎شود.
کلمه‎ی «همتیم» نیز به‎علت آنکه جزو «ترکیبات بیگانه‎دار» است (یعنی یک جزء آن بیگانه است) باید جدا نوشته شود، نه به‎علت آن‎که موجب دشوارخوانی می‌‎شود.]
 فرهنگستان: در ملاک‌هایی که مؤلف در کتاب خود (ص ۹۷-۱۰۶) برای زشت شدن واژه داده است دشوارخوانی را هم جزء آن آورده است.
 [۲۵-نادرست: آن‌چه از آن با عنوان «دشوارخوانی» و یکی از ملاک‌های (هفت‌گانۀ) زشت شدن واژه‌ها یاد کرده‌اید، در کتاب قواعد جامع (صفحۀ ۱۰۵، بند ۶) این‌گونه آمده است:
هنگامی که ترکیب، براثر چسبیده‌نویسی دگرگون شود؛ یعنی به‌گونه‌ای شود که مانند واژه‌ای دیگر خوانده شود و یا احتمال نادرست خواندن آن وجود داشته باشد؛ مانند: برگ‌ریز/ برگریز، بیخ‌بُر/ بیخبر، راه‌بین/ راهبین، ول‌کن/ ولکن و....
در این بند یا بندهای دیگر نامی از «دشوارخوانی» نیامده، بلکه محتوای آن به «دگرگون‌خوانی (گونه‌ای دیگر خواندن)» و «نادرست‌خوانی» اشاره دارد. بنابراین، دشوارخوانی ملاکی برای زشت شدن واژه‌ها دانسته نشده است.]
۲۶-در رسم الخط بیشتر جنبۀ خوانش مدنظر است
 [۲۶-دگرگون‌خوانی و نادرست‌خوانی نیز معطوف به خوانش است.]
۲۷-و نه جنبه هنری، زیبایی حرف علمی نیست.
 [۲۷-نادرست: در صفحۀ ۴۲ دستور خط یکی از موارد جدانویسی این‌گونه آمده:
 کلمه با پیوسته‌نویسی، طولانی یا نامأنوس یا احیاناً پردندانه شود: عافیت‌طلبی، مصلحت‌بین، پاک‌ضمیر، حقیقت‌جو.
همۀ علت‌های نوشته شده در این بند، ترجمه‌یا نمودی از «زشت شدن» واژه‌ها هستند. چرا در این‌جا جنبۀ هنری نادیده گرفته نشده است؟ از آن‌جا که در منابع دیگر تعریفی برای زشتی یا زیبایی واژه‌ها ارائه نشده، فرهنگستان حق دارد زیبایی را حرفی غیرعلمی بداند؛ اما در کتاب قواعد جامع املای فارسی ملاک‌های مشخصی برای زشتی داده شده تا درمقابل، مفهوم زیبایی واژه نیز مشخص شود. زیبایی واقعیتی زبانی - روان‌شناختی است که هر پدیدآورنده‌ای آن را نادیده بگیرد، باید آن‌چه را پدید آورده کنار بگذارد.]
۲۸-مؤلف: درصفحۀ ۳۱ صورت نوشتن کلمۀ «منشأ» پس از افزودن «ی» به آن (یعنی «منشائی») نادرست است زیرا حرف «الف» در خواندن نادیده گرفته شده است. برای پرهیز از نادرست خوانی باید به صورت «منشئی» نوشته شود.
فرهنگستان: اگر آن را به صورت «منشئی» بنویسیم شکل اصلی کلمه «منشأ» مخدوش می‌شود. قاعدۀ آن در جزوۀ دستور خط فارسی، ص ۳۱، همزۀ پایانی، تبصره ۲ آمده است.
 [۲۸-نادرست: اگر همان‌گونه که در چند سطر پیش آورده‌اید «در رسم‌الخط بیشتر جنبۀ خوانش مدنظر است»:
 (۱)      در منشائی که «م ن ش ا ئی» (مانند منشاوی) خوانده می‌شود، خوانش مخدوش می‌شود، زیرا یک آوا (حرف) به آن افزوده شده است.
 (۲)      در منشائی (م ن ش ا ئی)، حرف پس از ش، از «أ» به «ا» تبدیل شده؛ بنابراین، نوشتن نیز مخدوش شده است.
 (۳)      در منشئی که «م ن ش ئی» نیز خوانده می‌شود، خواندن مخدوش نمی‌شود.
 (۴)      در منشئی نوشتن هم مخدوش نمی‌شود؛ زیرا صورتی از همزه به صورتی دیگر از همزه تبدیل شده است. (همزه با کرسی «ا»، به همزه با کرسی «ی» تبدیل شده، ولی به حرف دیگر تبدیل نشده است.)]
۲۹-مؤلف: در صفحۀ ۴۱ در بند ۱ (یکی از موارد جدانویسی کلمات مرکب) چنین آمده است: ترکیبات اضافی (شامل موصوف و صفت و مضاف و مضاف الیه) مانند: دست‌کم، شورای‌عالی، حاصل‌ضرب، صرف‌نظر، سیب زمینی، آب‌میوه، آب‌لیمو.
علت بیان شده در بند ۱برای جدانویسی کلمات مرکب علت درستی نیست، زیرا ترکیبات اضافی فراوانی هستند که همین شرط را دارند ولی پیوسته نوشته می‌شوند (مانند: یخچال، لبخند، آبرو، شبنم، ماهرخ، شاهراه، شاهپور، کامران و....)
علت اصلی جدا بودن این نوع کلمه‌ها چندهجایی بودن آنهاست و علت پیوسته نویسی مثال‌هایی نیز که در بالا در پرانتز آورده شده دوهجایی بودن آنهاست.
فرهنگستان: واژه‌های نظیر یخچال، آبرو، شبنم بسیط گونه هستند
 [۲۹-یخچال و آبرو بسیط‌گونه هستند، ولی شبنم (نمِ شب) بسیط‌گونه نیست.]
۳۰-و به صورت یک واحد مستقل نهادینه شده‌اند و صرفا به خاطر دوهجایی بودن نیست که متصل نوشته می‌شوند.
 [۳۰-نادرست: نویسنده، برای چسبیده‌نویسی برخی از واژه‌ها (مانند یخچال و آبرو که بسیط‌گونه نیز هستند) بیش از یک علت آورده؛ ولی علت اصلی و مشترکی که موجب چسبیده ‌نویسی این دو واژه و واژه‌های دوهجایی مرکب دیگر شده، دوهجایی بودن آن‌هاست که فرهنگستان و همۀ دستورنویسان دیگر از آن غافل مانده‌اند.]
۳۱-مؤلف: درصفحۀ ۴۲ تبصرۀ بند۹، مثال‌های تشنگان، گان، هفتگی و بچگی مربوط به مبحث ترکیبات نیست، زیرا این کلمه‌ها جزء ترکیبات نیستند، بلکه فقط «ان» جمع و «ی» نسبت با واسطۀ «گ» می‌انجی به آن‌ها افزوده شده است. این کلمه‌ها باید در مدخل خود آورده و بحث شوند.
فرهنگستان: این واژه‌ها در مدخل خود توضیح داده شده‌اند؛ «هفتگی» و «بچگی» در بخش یای نکره و نسبی و مصدری (ص ۲۷، پانوشت ۱) توضیح داده شده است. این مورد بیشتر جنبۀ یادآوری دارد و زیر مجموعۀ قواعد نیست.
 [۳۱-نادرست: وارونه کار کرده‌اید؛ زیرا در غیرمدخل، آن‌ها را در متن آورده‌اید ولی در مدخل، در پانوشت.]
۳۲-مؤلف: درصفحۀ ۴۲ بند ۱۲ یکی از موارد ا امی جدانویسی کلمه‌های مرکب به شکل زیر بیان شده است:
هنگامی که یک جزء کلمه مرکب صفت مفعولی یا صفت فاعلی باشد مانند: اجل رسیده، نمک پرورده، اخلال کننده، پاک کننده.
علت بیان شده برای جدا نویسی کلمه‌های مرکب، علت درستی نیست، زیرا کلمه‌های مرکب دیگری نیز هستند که یک جزء آن‌ها صفت فاعلی یا صفت مفعولی است ولی پیوسته نوشته می‌شوند: مانند کامران، نامجو،... و دستباف، دستچین، دستدوز و....
 [دنبالۀ جملۀ نویسنده: علت اصلی جدانویسی مثال‎های پیش، چندهجایی بودن آن‎هاست؛ همان‎گونه که صورت‎های دوهجایی اسم فاعل/ صفت فاعلی و اسم مفعول/ صفت مفعولی ـ برابر مثال‎های بالا ـ چسبیده نوشته می‌‎شوند.]
فرهنگستان: دردستور خط فرهنگستان ص ۴۲ ق ۱۲ فقط به مرکب‌هایی اشاره شده که یک جزء آن‌ها صفت فاعلی یا صفت مفعولی است و از صورت‌های مرخم آن‌ها صحبتی به میان نیامده است.
 [۳۲-نادرست: درست به همین علت (=نپرداختن به صورت‌های مرخم صفت فاعلی و مفعولی) است که این قاعده دربرگیرندۀ همۀ صورت‌های اسم فاعل و اسم مفعول نیست و نمی‌تواند علتی برای جدانویسی آن‌ها باشد.]
۳۳-مؤلف: درخصوص کلمه‌هایی مانند پرتو آفتاب/ پرتوی آفتاب صورت نخست صحیح است، اما با این حال در صفحۀ ۱۴۷ کتاب قواعد جامع املای فارسی خود چنین آمده به مصوب مرکب «او» درح اضافه و موصوف و صفت چیزی نمی‌افزاییم. دو ماراتون، پرتو آفتاب.... استثنا: مگر هنگامی که در گفتار «ی» به آن افزوده شود: خودروی اداره، تابلوی عبور ممنوع....
 [۳۳-در بند پیش، جملۀ نویسنده و فرهنگستان درهم شده است. آن‌چه نویسنده و فرهنگستان در نامه‌های خود آورده‌اند چنین بوده است:
فرهنگستان در پاسخ نخست: در برخی موارد انتخاب یکی از دو صورت تابع تلفظ است؛ برای مثال ترکیب‌هایی نظیر «پرتوی آفتاب، و یا پرتو آفتاب»، (ص ۲۸) که آوردن یا نیاوردن صامت می‌انجی «ی» تابع تلفظ است. البته این تنها موردی نیست که در دستور خط فارسی، تلفظ ملاک انتخاب یکی از دو صورت است. در خصوص املای کلمات مأخوذ از عربی که دارای همزۀ وسط هستند نیز از این ملاک استفاده شده است.
نویسنده در نامۀ دوم: ملاک دانستن تلفظ واژه، در هنگامی که واژه‌ای در زبان فارسی معیار فقط یک تلفظ داشته باشد، کاری بجا و بقاعده است. مثلاً دربارهٔ املای واژه‌های برگرفته از عربی که داری همزهٔ وسط هستند، مانند «مسایل» یا «مسائل»، باید دومی را که با تلفظ هم‌خوانی دارد برگزید؛ اما دربارهٔ واژه‌هایی مانند «پرتو آفتاب» یا «پرتوی آفتاب» که بیش از یک تلفظ دارند باید قاعده را ملاک دانست، نه تلفظ را؛ زیرا با ملاک دانستن تلفظ، بیش از یک صورت املایی مجاز خواهیم داشت، که این امر موجب باقی ماندن آشفتگی و پراکنده نویسی خواهد شد.
نویسنده در نامۀ سوم: در مباحث و مدخل‎هایی که د ی می‌‎آید، قاعده‎ی بیان شده، شیوه‎ی نوشتن کلمه‎‌ها را به‎صورت قطعی بیان نکرده و در مواردی نیز دو صورت را برای یک کلمه درست دانسته‎ است:... (۳۳) در صفحه‎ی ۲۸، برای کلمه‎هایی مانند «پرتو آفتاب» / «پرتوی آفتاب».]
 ۳۴-فرهنگستان: در صفحۀ ۲۸ جزوۀ دستور خط فارسی فرهنگستان چنین آمده: کلماتی مانند رهرو، پرتو، جلو، درح مضاف، گاهی با صامت می‌انجی (ی) می‌آید، مانند «پرتوی آفتاب» و گاهی بدون آن، مانند «پرتو آفتاب» آوردن یا نیاوردن صامت می‌انجی «ی» تاب


در ﻗﺼﺎص ﻧﺤﻮہ اﺟﺮا ﺑﻪ ﻧﺤﻮہ اﻧﺠﺎم ﺟﺮم ﺑﺴﺘ دارد اﻣﺎ در اﻋﺪام ﻨﻦ ﻧﺴﺖ.

ﻗﺼﺎص ﻓﻘﻂ در ﺟﺮاﻢ ﻣﺴﺘﻮﺟﺐ ﻗﺼﺎص روا است، اﻣﺎ ﻣﻨﺸﺎ اﻋﺪام ﻫﻢ ﻣﻤﻦ اﺳﺖ ﺣﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻢ ﺗﻌﺰﺮ و ﻫﻢ ﺑﺎزدارﻧﺪہ.

ﻗﺼﺎص ﺣﺪ ﺷﺮﻋ اﺳﺖ و در قرآن بیان شدہ است اﻣﺎ اﻋﺪام ﺗﻌﺰﺮ اﺳﺖ در ﻗﺎﻧﻮن ﺟﺰا در ﺣﺎﻻت ﺧﺎص ﺗﺮﺗﺐ ﺮدﺪہ ﻪ ﻗﺎﺿ ﺑﺎ در ﻧﻈﺮ داﺷﺖ ﻫﻤﺎن ﺣﺎﻻت ﺣﻢ اﻋﺪام را برای ﻣﺘﻬﻢ ﻻزم می گرداﻧﺪ.

ﻗﺼﺎص ﻧﻔﺲ ﻣﺠﺎزاﺗ اﺳﺖ ﻪ ﻣﺼﺪاق ﺑﺸﺘﺮ ﻧﺪارد و ﻓﻘﻂ ﺑﺮای ارﺗﺎب ﺟﺮم ﻗﺘﻞ ﻋﻤﺪ وﺿﻊ و ﻣﻘﺮر شده اﺳﺖ، ﺑﻨﺎﺑﺮاﻦ اوﻟﺎء دم ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻪ اﺟﺮای آن را ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻣ ﻨﻨﺪ.

اﻋﺪام ﺣﺎﻟﺖ ﻠ ﺗﺮ و ﻋﻤﻮﻣ ﺗﺮ اﺳﺖ ﻪ ﻣﺗﻮاﻧﺪ در ﺑﺴﺎری از ﻣﻮارد اﻋﻢ از ﻗﺘﻞ و ﻏﺮہ ﺣﻢ ﺑﻪ آن داد.

ﻫﺮ دو در زﻣﺮہ ﻣﺠﺎزات ﻫﺎی ﺑﺪﻧ ﻫﺴﺘﻨﺪ اﻣﺎ اﻋﺪام ﺳﺎﻟﺐ ﺣﺎت ﺑﻮدہ وﻟ ﻗﺼﺎص ﻫﻢ ﻣﻤﻦ اﺳﺖ ﺳﺎﻟﺐ ﺣﺎت ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻢ ﻗﺎﻃﻊ ﻋﻀﻮ.

اﺟﺮای ﻗﺼﺎص ﻣﻨﻮط ﺑﻪ درﺧﻮاﺳﺖ ﻣﻘﺘﺺ ﻣﻨﻪ است اﻣﺎ اﻋﺪام ﺻﺮﻓﺎ ﺑﺎ اﻗﺎﻣﻪ دﻋﻮا از ﺟﺎﻧﺐ ﻣﺪﻋ اﻟﻌﻤﻮم واﻗﻊ ﻣ ﺷﻮد.

اگر دو نفر و بیشتر در قتل یک نفر شریک باشند از آنها قصاص مى شود؛ در صورتى که ولىّ، آن را بخواهد.

آنگاه آنچه که از دیه مقتول اضافه باشد به آنها بدهد. (22) مثال :

1- اگر دو نفر او را بکشند و ولى ، قصاص را بخواهد، به هرکدام آنها نصف دیه قتل داده مى شود.

2- اگر سه نفر باشند براى هریک از آنها دو ثلث دیه پرداخت مى کند و ... .(23)

3- اگر دو زن در کشتن یک مرد شریک باشند، هر دو بدون دیه قصاص مى شوند.(24)

4- اگر یک مرد و یک زن در کشتن مردى شرکت داشته باشند، بر هریک از آنها نصف دیه است و در صورت قصاص باید
نصف دیه را به مرد بپردازد و به زن چیزى تعلّق نمى گیرد.

قصاص :
شرایط قصاص نفس

1- برابرى در آزادى

2- برابرى در دین

شرایط قصاص نفس 3 نبودن رابطه پدرى و فرزندى
عبارتند از

4عقل

5- بلوغ

6- محترم بودن خون مقتول

اینک توضیح شرایط مزبور:

1- برابرى در آزادى و بردگى ، شرط اول قصاص نفس است . براساس این شرط:

الف- مرد آزاد در مقابل مرد آزاد کشته مى شود.

ب- مرد آزاد در مقابل زن آزاد کشته مى شود، لیکن با پرداخت تفاوت (نصف دیه مرد آزاد).

ج- زن آزاد در مقابل زن آزاد کشته مى شود.

د- زن آزاد در مقابل مرد آزاد کشته مى شود، لیکن از ولى زن یا ترکه او زیادى دیه مرد گرفته نمى شود.

2- طبق شرط دوم (برابرى در دین )، مسلمان در مقابل مسلمان و کافر در مقابل کافر قصاص مى شود. بنابراین ،
مسلمان در صورتى که عادت به کشتن کفّار نداشته باشد، در مقابل کشتن آنان کشته نمى شود، ازاین رو ،
اگر کافر ذمّى یا معاهد را که کشتنشان حرام است ، بکشد، براى قتل او تعزیر مى شود و دیه ذمّى را هم
باید بپردازد.

چنانچه کافر ذمّى مسلمانى را از روى عمد بکشد، قاتل همراه به اولیاى مقتول تحویل داده مى شود و
آنها بین کشتن یا برده گرفتن او اختیار دارند.

3- طبق شرط سوم (نبودن رابطه پدرى و فرزندى )، قاتل باید پدر مقتول نباشد. بنابراین :

الف- پدر در مقابل کشتن پسرش کشته نمى شود، بلکه باید دیه اش را به ورثه غیر خودش بپردازد.

ب- فرزند در مقابل کشتن پدرش ، به قتل مى رسد.

ج- مادر به کشتن فرزندش و فرزند به کشتن مادرش ، کشته مى شود.

4- طبق شرط چهارم (عقل ) قاتل دیوانه در مقابل کشتن شخص عاقل یا دیوانه کشته نمى شود و دیه مقتول برعهده
عاقله قاتل است .

5- طبق شرط پنجم (بلوغ )، بچه در مقابل کشتن بچه و بالغ به قتل نمى رسد هرچند به ده سال سن یا پنج وجب قد
رسیده باشد بلکه دیه مقتول برعهده عاقله قاتل مى باشد.

6- طبق شرط ششم (محترم بودن خون مقتول ):

الف قاتل در مقابل کشتن شخص مهدورالدم (که خونش احترام ندارد) مانند دشنام دهنده پیغمبر صلى الله
علیه و آله کشته نمى شود.

ب- همچنین در مقابل ى که بحق او را کشته ، قصاص نمى شود، مانند قصاص و قتل دفاعى .

راههاى ثبوت قصاص نفس

راههاى ثبوت قصاص نفس 1 اقرار خود مجرم به قتل


منصوررستگار فسایی

 

 

شخصیتهای ایرانی و بیگانه در  داستان کیخسرو

در دوران پادشاهی کیخسرو تقریبا تمام پهلوانان دوران کاووس حضور دارند که رستم ،اصلی ترین پهلوان عرصه های نبرد است و دیگر پهلوانان ونقش آفرینان ایرانی  کارزار های بزرگ عبارتند از :

1- رستم: « نام رستم که درادبیات ما به صورت های رستهم ، روستهم ، روستم نیزآمده است، در اصل از دو جز تشکیل شده است : رس = raodha ( بالش و نمو) {رستن و روییدن از همین ریشه است } + تهم=taxma که در پارسی باستان و گات ها و دیگر بخش های اوستا به معنی دلیر و پهلوان آمده است و تهمتن نیز از همین ریشه است؛ به معنی بزرگ پیکر و قوی اندام ودر حقیقت تهمتن معنی کلمه ی رستم است. بنابر آن چه گفته شد، رستم یعنی کشیده بالا و بزرگ تن و قوی پیکر .» 3( رستگارفسایی، همان: 19)

از رستم بر خلاف دیگر پهلوانان شاهنامه در اوستا ذکری نرفته است؛ از همین رو وجود این شخصیت بسیار مهم در شاهنامه و عدم حضور او در اوستا، باعث بروز مناقشات فراوانی در میان اهل تحقیق گردیده است .

«اشپیگل»، فقدان نام رستم را در اوستا دلیلی بر غرض ورزی موبدان زرتشتی با وی می داند، چه رستم مبلغ کمر بسته ی آیین ایشان را کشته است . (نلدکه،1369: 28)

اما «نلدکه» این نظر اشپیگل را مردود می داند زیرا معتقد است اگر چنین فرضی وجود داشت؛ موبدان بایستی چهره ی مردم پسندانه ی وی را در اوستا مخدوش می نمودند نه اینکه اصلا از او نامی به میان نیاورند.( همان)

الف) رستم و پرومتئوس

ی ندوشن در تحلیل داستان رستم و اسفندیار، شخصیت و ویژگی رستم را با پرومتئوس مقایسه می کند و سرسختی رستم را در برابر اسفندیار و گشتاسب یادآور سرسختی پرومتئوس در برابر زئوس می داند. همان طور که در بخش مربوط به جمشید نوشته شد، پرومتئوس، یکی از تیتان ها و فرزند ا ( زمین ) و اورانوس ( آسمان ) است که در نبرد تیتان ها بر ضد زئوس، شرکت نمی کند و یاریگر زئوس در جنگ بر ضد غولان است و هم چنین از قدرت پیشگویی و    بی مرگی برخوردار است و راز مرگ و زوال زئوس را می داند، امّا بر اثر نافرمانی در برابر زئوس و آموختن راز استفاده از آتش به انسان ها، مورد خشم و غضب زئوس قرار می گیرد و به فرمان زئوس به بند و زنجیر کشیده می شود. 

پس از آن زئوس، هرمس را به سوی پرومتئوس می فرستد و جویای راز زوال خود می شود و می گوید در غیر این صورت، او را شکنجه خواهد داد. امّا پرومتئوس از این کار سر باز می زند و در برابر درخواست زئوس مقاومت می کند، لذا تهدید زئوس عملی می شود و عق خون خوار مأمور می گردد که هر بامداد جگر پرومتئوس را که مدام می رویند، ببلعد و مدت ها این شکنجه تکرار    می گردد. (رک،  اساطیر یونان، صص 50- 45 ) 

ی ندوشن، شباهت های رستم و پرومتئوس را به شکل زیر خلاصه می کند: 

1- نخستین وجه شباهت میان رستم و پرومتئوس این است که هر دو در مقابل بزرگ ترین قدرت زمان مقاومت می ورزند، یکی در برابر پادشاه پادشاهان و دیگری در برابر خدای خدایان. مقاومت برای آن است که قدرت ها از آن دو، توقع ناروا داشته اند. گشتاسپ رستم را گناه کار می شناسد که « از آرایش بندگی گشته است »، زئوس پرومتئوس را گناه کار می شناسد که « میرندگان » را در امتیازهایی که خاص خدایان بوده است، سهیم کرده و آن ها را از جهل و درماندگی رهانیده است. 

2- پرومتئوس با آن که از خانواده ی ایزدان است، به صف آدمیان می پیوندد و هوادار آن ها  می گردد. همان گونه که رستم، با آن که وابسته به طبقه ی فرمانروایان است، ی مردم می شود و و اسارت خود را را به منزله ی و اسارت انسان ها می داند.

3- سلاح رستم در برابر قدرت پادشاه ( که از طریق رویین تنی و جوانی و نیروی اسفندیار باز می گردد )زور و فرّ اوست، به اضافه ی همکاری سیمرغ که « تعبیه گز » را در برابر طلسم اسفندیار به او می آموزد. سلاح پرومتئوس در برابر زئوس نیز، راز به زیر افکنده شدن زئوس است، اگر این راز بر خدای خدایان آشکار گردد، او خواهد توانست که به موقع از سقوط خود جلوگیری کند. 

4- پرومتئوس، زئوس را در نبردی که با ایزدان شریر، تیتان ها، داشته یاری کرده و سالاری او را مسجّل گردانیده، همان گونه که اگر جانفشانی و کمک رستم نبود، خانواده ی کیان نمی توانست در پادشاهی برقرار بماند و در نتیجه گشتاسپ وارث تاج و تخت گردد. 

5- پرومتئوس از روی آگاهی، سرنوشت دردناک خود را پذیرفته، چه، به نجات آینده ی خویش امیدوار است، رستم نیز سرنوشت تیره و تار خود را از روی آگاهی می پذیرد. 

6- رستم و پرومتئوس، هر دو بر ضد بی عد ی قیام کرده اند، رستم در برابر گشتاسب می ایستد، زیرا معتقد است که « به بیداد کوشد همی » و پرومتئوس، زئوس را ی می داند که بنا به هوس خود قانون وضع می کند. 

7- روبرو شدن پرومتئوس با هرمس که پیک خدایان است، یادآور مقابله ی رستم با اسفندیار است، هر چند به طور کلی بین هرمس و اسفندیار شباهت چندانی نیست. صفت بارز هرمس آن است که مجری متعبّدی است، از این جهت مانند اسفندیار، دستورهای خدایان به خصوص پدرش زئوس را با جدیّت انجام می دهد. زئوس هرمس را نزد پرومتئوس فرستاده است تا رازی را که در مورد سقوط وی دارد از او بگیرد، کشف این راز، او را از به زیر افتادن نجات می بخشد، لیکن پرومتئوس زیر بار نمی رود و دادن راز را موکول به گشوده شدن خود از بند می کند، لجاج او یادآور سر سختی رستم است. 

8- نکته ی قابل توجه دیگر این است که پرومتئوس، نزد هرمس از « خدایان نوخاسته » نام می برد، همان گونه که رستم از بی مایگی و نو تی گشتاسب ها یاد می کند. پرومتئوس می گوید: تو گمان می کنی که من می روم تا از زبونی در برابر خدایان نو خاسته دست به بایستم، چه اشتباهی! 

9- پرومتئوس، عذ که می کشد از غرورش است، رستم و اسفندیار نیز قربانی غرور خود هستند. 

10- در هر دو داستان، « بند » نقش اساسی دارد. پرومتئوس به بند می رود برای این که می خواهد بشریّت را رهایی بخشد. رستم، دست به بند نمی دهد، برای این که نمی خواهد او که همان انسانیتش است، پایمال گردد. 

11- چهار نیرو در برابر هم ایستاده اند: 

الف: گشتاسب+ اسفندیار، برخوردار از فرّ شاهنشاهی و تائید دین و رویین تنی. 

ب: رستم+ سیمرغ، بر دار از فرّ پهلوانی و راز گز.

ج: زئوس، برخوردار از قدرت یزدانی و فرمان روایی بر عناصر طبیعت. 

د: پرومتئوس، برخوردار از خصیصه ی بی مرگی و راز زوال زئوس. »                  

                             ( داستان داستان ها، 120- 115 ) 

 ب) رستم و هرکول    

یکی دیگر از شخصیت هایی که در اساطیر یونان، شباهت زیادی به رستم دارد، هرکول است.

هرکول نیز مانند رستم بزرگ ترین قهرمان سرزمین خود بود و مانند او موانع و خان های گوناگونی را پشت سر گذاشت، مرگ او نیز مانند رستم با حیله و ترفند خاصی صورت گرفت که در نوشته ی زیر جزئیات زندگی این پهلوان یونانی به صورت کامل تری بررسی خواهد شد.

 1- زندگی هرکول:     

هرکول از هم بستری زئوس که به هیأت آمفیتریون[1] در آمده بود با الکمن شکل می گیرد و هنگامی که هرکول از مادر زاده می شد، زئوس سوگند خورد،فرزندی را که زاده می شود، فرمان روای میسین سازد. هرا که الکمن و فرزند وی را دشمن می داشت به هنگام زاده شدن هرکول، ایلی تی[2]، فرشته ی زایمان را فرو فرستاد تا از زاده شدن هرکول جلوگیری کند و زن استنلوس فرزند خود، اوریستیوس[3] را قبل از زاده شدن هرکول، هفت ماهه زایید و چنین بود که اوریستیوس بر طبق سوگند زئوس، فرمانروای میسین شد.در روایتی، هرا پس از تولد هرکول، مارهای سهمگینی را به گهواره هرکول می فرستد و هرکول با این مارها گلاویز می شود و آن ها را ازبین می برد.

کهن ترین ماجراهای پهلوانی هرکول در تب اتفاق افتاده و می گویند در هیجده سالگی، شیر ستیزون را کشت و پوست شیر را تن پوش خویش کرد. به خاطر نجات تب از پرداخت اج به شهریار اورکومن، دختر کرئون را به زنی گرفت. او هم چنین در نبرد گیگانتها که هیچ جاودانی قادر به نابودی آن ها نبود و فقط به دست موجود میرا کشته می شدند، به یاری زئوس شتافت و به راهنمایی آتنا بسیاری از آن ها را نابود ساخت. امّا سرانجام، به خواست هرا، دیوانه می شود و فرزندان خود را می کشد و ناچار می شود که برای جبران گناه خویش به خدمت اوریستیوس در آید. هرکول برای انجام خواسته های اوریستیوس، ناچار می شود که اعمالی را انجام دهد که مجموع آن دوازده عمل است که به خان های هرکول شهرت دارد.که از مجموع این دوازده خان، دو عمل یعنی تمیز اصطبل اوژیاس که هرکول در برابر آن مزد خواسته بود و کشتن اژدهای لِرن که به کمک یولائوس این عمل را انجام داده بود، مورد پذیرش اوریسته قرار نمی گیرد.

   (رک، شناخت اساطیر یونان، صص 154- 146 )  4-4-5- 2- 2- خان های هرکول  

خلاصه ی مأموریت های هرکول عبارتند از: 

1-کشتن شیری که هیچ سلاحی بر آن کارگر نبود و او مجبور می شود که با دست خود گردن شیر را بگیرد و او را خفه کند.      

2- کشتن مار نه سری که در مرداب های لِرن زندگی می کرد، این مار با هر ضربتی که به یکی از سرهایش وارد می شد، سری دیگر به جای آن می روئید تا اینکه به کمک یولائوس گردن های   بریده شده را با آتش می سوزاند تا دوباره سر دیگری از آن نروید. هرکول پس از کشتن اژدها، تیرهای خود را با خون زهرآگین اژدها مسموم می کند و با همین تیرها است که قنطورهای مست را در ماجرای کشتن گراز اریمانت نابود می کند. 

3- آوردن ن زرّین شاخ که نظر کرده ی آرتمیس بود. 

4- آوردن گراز اِرومانتوس[4] که هرکول این گراز وحشی را در میان توده ی عظیمی از برف   می راند وسپس دست و پایش را می بندد و به نزد اوریستیوس می آورد. 

5- پاک اصطبل های آوگیاس[5] شاه که به مدت سی سال تمیز نشده بود. هرکول به شرط دریافت ده رأس از شاه این کار را انجام می دهد و برای تمیز آن با کندن کانال، آب رودخانه های آلفیوس و پنیوس را در آن جاری ساخت. 

6- راندن پرندگان استو مفالوس [6] که از آنِ آرس بودند و منقار و بال و چنگالِ برنجین داشتند و خوراک آن ها گوشت انسان بود. هرکول به وسیله ی قاشقک های برنجین که هفائیستوس آن ها را ساخته بود و آتنا به او داده بود و کوبیدن آن ها به هم توانست پرنده ها را دور سازد. 

7- آوردن وحشی و عظیم الجثه ی کِرتی.

8- آوردن اسبان دیومِد که حیواناتی وحشی و آدم خوار بودند. هرکول قبل از آن که برای آوردن این اسبان حرکت کند، برای نجات همسر دوست خود، آدمیتوس، با مرگ کشتی  می گیرد و پس از پیروزی بر مرگ، زن را زنده به نزد آدمیتوس می آورد. 

9- آوردن کمربند هیپولوتا[7]، ملکه ی آمازون ها. این کمربند هدیه ی آرِس خدای جنگ به  شجاع ترین آمازون بود. آمازون ها که گروهی از ن جنگجو بودند و هیچ مردی اجازه ی ورود به سرزمین آن ها را نداشت. هرکول برای رسیدن به این سرزمین مجبور شد که از راه دریا حرکت کند و پس از به اسارت درآوردن خواهر ملکه، او را مجبور کرد که کمربند را به او بدهد. 

10- آوردن گله ی گیرون[8]، غول آدم خواری با سه سر و شش دست و بازو. او قبل از رسیدن به گله با گیرون روبرو می شود و می دانست که در جنگ تن به تن حریف چنین هیولای نیرومندی نخواهد شد، به سرعت برق، سه تیر رها ساخت و هر یک را به یکی از سه گردن آن دیو زد و او را کشت و سپس گله ی او را حرکت داد. در بین راه، هرا مگس بزرگی را فرستاد تا ها را نیش بزنند. ها که هر یک به سویی می گریختند، با زحمت بسیار هرکول، دوباره جمع شدند و او برای رفع خستگی، درون غاری دراز کشید و به خو سنگین و طولانی فرو رفت. صبح روز بعد که از خواب برخاست، دریافت که اسب ها و ارابه اش ناپدید شده اند. هرکول، لبریز از خشم همه جا را زیر پا گذاشت تا این که به غار دیگری رسید و در آن جا موجودی را دید که نیمه ی بدن او شبیه زنی زیبا و نیمه ی دیگر بدنش مانند ماری فلس دار بود. او به هرکول می گوید که اسبان تو را در صورتی به تو خواهم داد که مطابق رسم رایج این سرزمین با من ازدواج کنی. هرکول که چاره ای نداشت با او ازدواج می کند و پس از آن مار- دختر، اسب های هرکول را به او می دهد و هرکول نیز قبل از رفتن، کمان اضافی خود را از زه کشید و به او سپرد و گفت: چنان می بینم که سه پسر به دنیا خواهی آورد. چنان چه هر یک از آن توانست این کمان را بکشد و برای آزمودن اقبال خویش مرا طلب کند، بگذار به سراغ من بیاید و مرا بیابد. پس از آن هرکول گله را حرکت می دهد و به نزد اوریستیوس می برد. 

هرکول پس از انجام این ده مأموریت در حالی که هشت سال را برای انجام آن ها صرف کرده بود خواهان مرخص شدن از خدمت اوریستیوس است، امّا دو مأموریتی را که برای انجام آن از کمک یولائوس در کشتن مار نه سر لِرن و هم چنین درخواست مزد برای پاک اصطبل آوگیاس استفاده کرده بود، مورد موافقت اوریستیوس قرار نمی گیرد و به همین جهت مجبور می شود دو مأموریت دیگر را که از سوی هرا تعیین شده بود انجام دهد که عبارت بودند از: آوردن سیب های طلایی از باغ هسپریدها و آوردن سگ سِربروس[9] از هادس.

11- هرکول برای آوردن سیب های طلایی هسپرید، ابتدا به نزد پرومتئوس می رود وبا کشتن عق که او را شکنجه می داد، راز به دست آوردن سیب ها را از او می پرسد. او پس از رسیدن به باغ، ابتدا با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب ها بود روبه بر می شود، او ابتدا با این اژدها کشتی   می گیرد، ولی همین که او را به زمین می زند، می بیند که تمام خستگی از تن اژدها بیرون می رود و شاداب می شود. او پس از آن که فهمید اژدها با رسیدن به زمین دوباره توان خود را باز می یابد، این بار او را بر سر دستان خود بلند کرد و بدون آن که بگذارد به زمین برسد، او را در میان دستان خود فشرد و نابود کرد. پس از آن برای چیدن سیب هایی که هیچ انسانی قادر نیست آن ها را بچیند. به سراغ اطلس می رود و با بر دوش گرفتن آسمان، او را به سوی باغ و دخترانش که از سیب ها مراقبت می د می فرستد، اطلس پس از چیدن سیب ها به هرکول پیشنهاد می دهد که سیب ها را خود او برای اوریستیوس ببرد، امّا هرکول به او می گوید که آسمان را به خوبی بر روی شانه های خود قرار نداده است و با این حیله، آسمان را دوباره بر دوش اطلس می گذارد و خود با سیب ها به نزد اوریستیوس برمی گردد.

12- آوردن سگ سه سر سربروس از دوزخ. او به کمک آتنا و هرمس به اعماق زمین می رود و با عبور از رودخانه ی استی به تارتاروس و نزد هادس می رود و هادس به او می گوید در صورتی می تواند سگ را ببرد که برای بردن آن از هیچ سلاحی استفاده نکند. وظیفه ی این سگ پاسداری از ارواح مردگان بود تا از قلمرو هادس خارج نشوند. او سه سر نیرومند و یال های   افراشته ای داشت که پر از مار بود و به جای دم نیز، مار بزرگی داشت که دائم به خود می پیچید. سربروس با دیدن هرکول کوشید که او را گاز بگیرد، امّا لباس هرکول که از پوست شیر بود سخت بود. هرکول سگ را در دستان خود گرفت و او را رها نکرد، تا این که سگ را به نزد اوریستیوس آورد و در مقابل او افکند، اوریستیوس از ترس خود را در درون خمره ای پنهان کرد و به هرکول گفت که سگ را از او دور سازد و هرکول نیز دوباره سگ را به قلمرو هادس برد. هرکول سرانجام پس از انجام این مأموریت ها، توانست خود را باز یابد. (رک،  اساطیر یونان، صص 151- 113 ) 

 ۲- مرگ هرکول:       

هرکول که با همسرش در کالدون زندگی می کرد، یکی از برادرزاده های شاه را در دعوایی که پیش آمده بود، چنان زد که دیگر نفسش در نیامد، و به این دلیل او و همسرش مجبور به ترک آن سرزمین شدندآن ها در راه به رود اونوس[10] رسیدند، در آن جا قنطوری[11] به نام نِسوس زندگی می کرد که مسافران را بر پشت خود سوار می کرد و از رود عبور می داد، قنطور که از هرکول بیزار بود، همسر هرکول را به جای عبور از رود، می رباید و هرکول نیز با تیری زهرآگین او را مجروح می کند. نسوس در حال جان دادن به همسر هرکول می گوید که کمی از خونم را بردار و هرگاه احساس کردی که هرکول دیگر دوستت نمی دارد، جبه ای را که در آبی که با این خون مخلوط می کنی، بخیسان و به او بده تا بپوشد، چنان می شود که بیش از همیشه تو را دوست خواهد داشت. ( اساطیر یونان، 190- 189 ) 

زمانی که همسر هرکول، احساس کرد که او دیگر دوستش نمی دارد، ناگهان طلسم محبتی را که قنطور به او داده بود به یاد آورد و جبه ی هرکول را با آبی که با خون قنطور مخلوط بود، آغشته کرد و آن را به هرکول داد تا بپوشد. هرکول پس از پوشیدن ردا و به محض آن که آفتاب، زهر موجود در خون نسوس را که ردا به آن آغشته بود، ذوب کرد، مانند آتش شعله ور گردید و هرکول از درد فریاد می کشید و بیهوده تلاش می کرد که آن را از تن جدا کند، چون گوشت از استخوان جدا می شد. او خود را به رود افکند، امّا زهر بیشتر شعله می کشید. پس از آب بیرون جست و به داخل جنگل هجوم برد، هم چنان می رفت و شاخه های درختان را  می ش ت تا به کوه اُیتا[12] رسید و بی رمق بر زمین افتاد. هرکول پس از آن که فهمید از خون نسوس به این بلا افتاده است، گفت: زمان مرگم فرا رسیده است، زیرا از آتنا شنیدم که مردگان مرا خواهند کشت. سرانجام به پسر خود هولوس سوگند داد که بر توده ی هیزمی که فراهم آورده بود و خود بر روی آن دراز کشیده بود، آتش بزند، امّا هولوس می گریست و عقب رفت و دور شد. تا این که هرکول، مرد جوانی را که   گلّه ی ی را می برد صدا زد، او پسر پونیاس بود. به او گفت: به خاطر دوستی میان من و پدرت، از تو می خواهم که آتشی براین من هیزم بزنی و به عنوان پاداش تیر و کمانم را بردار. تو باید فیلوکتیتِس، تنها پسر پونیاس باشی. آن ها را بر دار و به خاطر داشته باش که بدون آن کمان و تیرها، امکان ندارد شهر تروا به دست مهاجمان میرا بیافتد. پس او در عوض برداشتن تیر و کمان هرکول، بر توده ی عظیم هیزم آتش زد و پس از شعله ور شدن آتش، اثری از هرکول ندید و بدین ترتیب او در المپ مورد استقبال زئوس قرار گرفت و جاودان شد. ( اساطیر یونان، 204- 202 ) 

در روایتی دیگر، هرکول به المپ صعود می کند و در ماجرای ن بر آتش، به هیأت عق از آتش پرمی کشد، که عقاب نماد زئوس است. هرکول در این روایت با مادرخوانده ی خویش، هرا، آشتی و با هبه[13]، ساقی خدایان، ازدواج می کند و در شمار ن ایان قرار می گیرند.

چنان چه در کتاب ادیسه ملاحظه می شود، اولیس نیز در راه بازگشت به سرزمین خود نظیر چنین موانعی را پشت سر می گذارد که از آن به خان های اولیس می توان تعبیر کرد که از این نظر به هرکول و رستم شباهت دارد. 

 ۳- شباهت های رستم و هرکول

با مطالعه ی داستان زندگی رستم و رنج ها و پهلوانی های او و مقایسه ی آن با زندگی و   رنج های هرکول، موارد تشابه بسیاری را بین این دو پهلوان مشاهده می کنیم که آن ها را در موارد زیر می توان خلاصه نمود. 

1-در هنگام تولد هر دو قهرمان، موجودات ماوراءالطبیعی به نوعی دخیل هستند و از این طریق می توان به ارتباط هر دو پهلوان با موجودات برتر پی برد. چنان که در هنگام تولد رستم، سیمرغ ظاهر می شود و در تولد و زنده ماندن رستم دخ مستقیم دارد. هرکول نیز در هنگام تولد خود مورد توجه زئوس، خدای خدایان قرار دارد به گونه ای که زئوس با اطمینان یافتن از تولد او، سوگند یاد می کند کودکی را که فردا متولد خواهد شد، پادشاه کند، امّا هرا همسر آسمانی زئوس بر اثر حسادتی که داشت در این عمل دخ می کند و با حیله ای که به کار می برد کودکی دیگر قبل از هرکول متولد می شود.  

2- اعمال خارق العاده ای در ایام کودکی و نوجوانی به دست هر دو پهلوان انجام می گیرد، چنان چه بنا به روایت شاهنامه،رستم در سن نوجوانی، پیل سپیدی را که وحشی و از بند رها شده بود با گرز خود کشت. هرکول نیز در هنگام کودکی مارهایی را که از جانب هرا برای نابودی او فرستاده شده بود، خفه کرد و در سن هیجده سالگی نیز شیر ستیزون راکشت.

3- شباهت ببربیان رستم و زره هرکول: هر دو قهرمان از پوست حیوانات به عنوان تن پوش جنگی خود استفاده می کنند. چنان که هرکول نیز پس از کشتن شیر ستیزون از پوست آن به عنوان زره استفاده می کند. این پوشش در هر دو مورد خاصیت آسب ناپذیری و ضد ضربه بودن را دارد به نحوی که این پوشش بارها هرکول را از ضربات گوناگون نجات داده بود، مخصوصاً هنگام آوردن سگ سربروس که دم مار گونه ای داشت و همین لباس باعث می شود که دم سگ نتواند از پشت آسیبی به هرکول وارد کند. 

4- هر دو پهلوان به نوعی پشتیبان شاهان یا خدایان هستند. چنان که رستم در سراسر زندگی خود در مواقع خطر شاهان ایران را یاری می کرد. هرکول نیز همین نقش را برعهده داشت و مخصوصاً در نبرد با گیگانتها یاری گر زئوس و خدایان المپ بود. 

5- سرنوشت به گونه ای نسبت به هر دو پهلوان بی رحم بود، چنان چه در مورد رستم، باعث شد که به صورت ناشناس فرزند خود سهراب را از میان بردارد و هرکول نیز بر اثر جنونی که به وسیله ی هرا بر او حادث شده بود، ناخواسته فرزندان خود را ازبین می برد.

6- نکته ی آشکار دیگر، خان هایی بود که هر دو پهلوان پشت سر گذاشتند، با این تفاوت که رستم این خان ها را برای نجات کاوس پشت سر گذاشت، امّا هرکول جهت پاک شدن از گناهی که در کشتن فرزندان خود دامن گیرش شده بود، این موانع را پشت سر گذاشت. خان های اولیس نیز در حقیقت نوعی مجازات بر اثر آسیبی که به وسیله ی اولیس بر فرزند پوزئیدون وارد شده بود می باشد. 

7- هر دو پهلوان در انجام بعضی از مأموریت های خود از حمایت خدایان یا موجودات برتر، برخوردار هستند، چنان که رستم در برابر اسفندیار از حمایت سیمرغ بهره مند می شود. هرکول نیز در بعضی از خان های خود مخصوصاً در دور پرندگان جزیره ی استوم فالوس و هم چنین آوردن سگ سربوس از راهنمایی و حمایت های آتنا بهره می برد. 

8- نکته ی مشترک دیگر ماجرای ازدواج رستم و تهمینه در داستان رستم و سهراب است که به نوعی با داستان هرکول شباهت دارد. در داستان رستم وسهراب، رستم برای یافتن اسبی که در هنگام استراحت و خواب آن را رها کرده بود به تهمینه می رسدو پس از ج از او بازوبند خود را به او می سپارد تا نشانه ای از پدر برای کودک باشد. در آوردن گله های گیرون نیز می بینیم که هرکول پس از جمع آوری انی که دچار وحشت شده بودند، برای استراحت اسبان خود را رها  می کند و پس از بیداری آن ها را نمی یابد، و به جستجو می پردازد تا این که مجبور می شود برای اسبان خود با مار دختری ازدواج کند و پس از ج از او کمان خود را به او می سپارد تا هر یک از فرزندانش که توان کشیدن کمان را داشته باشد و در آرزوی یافتن پدر باشد، از آن بهره گیرد. 

9- حیله هایی که دو پهلوان برای انجام بعضی از مأموریت های خود به کار می گیرند از نکات مشترک دیگر است. چنان که رستم برای گشودن دژ سپند و هم چنین بیژن از چاه افراسیاب به حیله متوسل می شود و به صورت ناشناس وارد دژ می گردد، حتّی در داستان نبرد رستم با سهراب و هم چنین نبرد او با اسفندیار، با نوعی حیله بر حریفان پیروز می شود. هرکول نیز برای آوردن سیب های زرّین باغ هسپرید از نوعی حیله بهره می جوید و با فریب دادن اطلس در مأموریت خود موفّق می شود.

10- در مواجهه با غولان می بینیم که هر یک از آن ها نقطه ضعفی دارند که پهلوان از آن آگاه است و از همین نقطه ضعف برای نجات خود و ش ت غولان بهره می جوید، و به طور کلی غولان در برابر قدرت بدنی خود از قدرت عقل و د، بهره ی چندانی ندارند. چنان که در نبرد رستم با اکوان دیو، زمانی که اکوان دیو رستم را بر روی دستان خود بلند می کند از رستم می خواهد که بگوید تا او را به کجا بیاندازد و رستم که از شه ی دیو آگاه است از او می خواهد تا او را در میان کوه پرت کند و دیو برع خواست رستم او را به میان دریا می اندازد و به این طریق رستم نجات می یابد. در نبرد هرکول با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب های زرّین بود، نیز می بینیم که هرکول از نیرویی که اژدها هنگام تماس با زمین می یابد، آگاه می شود و به همین جهت او را بر روی دستان خود بلند می کند و بدون این که اژدها تماسی با زمین داشته باشد، او را ازبین می برد. اولیس نیز در هنگام برخورد با سیلکوپ او را فریب می دهد و خود را هیچ می نامد و سیلکوپ هم که از درایت چندانی برخوردار نیست، این حرف را می پذیرد و هنگامی که دوستانش برای یاری او آمده بودند می گوید که هیچ مرا ن نا ساخته  است. 

11- اژدها یا دیوانی که دو پهلوان می کشند خون آن ها به نوعی خاصیت جادویی دارد، چنان که رستم پس از کشتن دیو سپید جگرگاه او را می درد و برای باطل جادو و یافتن بینایی کاوس از آن خون استفاده می کند. هرکول نیز پس از آن که اژدهای لِرن را می کشد تیرهای خود را با خون زهرآلود اژدها آغشته می کند. و از همین تیرها است که برای کشتن قنطور استفاده می کند. 

12- همان طوری که تولد دو پهلوان به گونه ای غیر عادی و فوق طبیعی است، مرگ دو پهلوان نیز به شکل غیر طبیعی و بر اثر فریب صورت می گیرد، چنان که رستم با حیله ی نابرادر خود، شغاد، به چاه می افتد و کشته می شود و هرکول نیز بر اثر حیله ی قنطور که خون زهرآلود خود را به زن هرکول داده بود تا هرگاه احساس کرد که دوستش نمی دارد، برای جلب محبت او از آن استفاده کند و به این ترتیب هرکول ازبین می رود. 

13- نکته ی جالب دیگر انتقام هر دو پهلوان از قاتل خود، قبل از مرگ است، چنان که رستم قبل از مردن، شغاد را با تیری به درخت می دوزد، هرکول نیز قبل از ماجرای مرگش، قنطور را که عامل اصلی مرگش بود، با تیر زهرآگین خود ازبین برده بود. 

 ج) سیمرغ و آتنا     

در اساطیر یونان موجودی به اسم سیمرغ وجود ندارد امّا با توجه به کارکردی که سیمرغ در داستان رستم دارد، به نوعی، آتنا، ایزد بانوی جنگ یونانی، با او هم خوانی دارد.در داستان رستم می بینیم که هرگاه زال و رستم دچار مشکل و دردسری می گردند که حل آن از عهده ی ی بر نمی آید، سیمرغ ظاهر می شود و با هوش و قدرت برتری که دارد آن را حل می کند که این عمل با به دنیا آوردن رستم از پهلوی مادر و درمان رستم و آموختن راه قتل اسفندیار به او در داستان رستم و اسفندیار، ظاهر می شود. در داستان هرکول نیز می بینیم که: چون هرکول، قربانی دشمنی هرا، وظایف دشوار آتنا را پذیرفت، آتنا در کنارش ایستاد و یاری اش داد و سرانجام او را آسودگی بخشید. هم او بود که سنج برنجی را بدو داد که پرندگان دریاچه ی استیم فالوس از صدای آن ترسیدند.هم او بود که هرکول را به هنگامی که وی سِرِبوس را از جهان زیرین فراز آورد، همراهی کرد. سرانجام، آتنا بود که پس از مرگ هرکول در آستانه ی المپ به وی خوشامد گفت. ( اساطیر یونان، 85 ) 

او علاوه بر هرکول، پهلوانان دیگر یونانی را نیز یاری می داد از جمله پرسئوس را در لشکرکشی علیه گورگن ها راهنمایی کرد، هم چنین با بِلروفُن به مهربانی رفتار کرد و در خواب بر او ظاهر گشت، افساری زرّین بدو بخشید و او در رام اسب خویش، پگاسوس، مدیون آتنا بود. سرانجام آتنا زمانی ادیسه ( اولیس ) را در برابر همه ی مخاطراتی که در بازگشت از تروا، او را تهدید می د، یاری نمود و هم چنین به شکل مِنتور دمند درآمد و تلماک را در تلاش برای باز یافتن پدر، پیروزمندانه پاس داشت. ( همان، 86- 85 )   

تولد غیرعادی آتنا نیز، داستان تولد رستم را که آن هم به شکل غیرمعمولی بود به یادمی آورد.ماجرا از این قرار است که: زئوس در اثنای نبرد با تیتان ها، مِتیس، دختر اوکئانوسِ تیتان را به عقد ازدواج خود در آورد، پرومتئوس به او گفت: ای زئوس بزرگ، اگر متیس از تو فرزندی به دنیا آورد، این فرزند از تو که پدرش هستی، نیرومندتر و هوشیارتر خواهد شد. پس زئوس نقشه ی زیرکانه ای طرح کرد و به متیس گفت « می دانم تو آن نیروی شگفت را داری که بتوانی خود را به شکل هر جان داری که خواستی درآوری، امّا حتم دارم که نمی توانی به شکل مگس کوچکی درآیی» متیس با شنیدن این سخن در یک چشم به هم زدن خود را به شکل مگسی درآورد و زئوس مگس را به دهان گذاشت و بلعید.امّا چند ماه بعد سردرد سختی به سراغ زئوس آمد، تا آن که پرومتئوس، تبرش را برداشت و سر زئوس را شکافت. از شکاف سر زئوس آتنا دختر متیس بیرون جست در حالی که کاملاً بالغ و دارای زره و سلاح درخشان بود.  ( اساطیر یونان، 47 ) 

هم چنین در ایلیاد می بینیم با آن که آتنا، دیومد را از جنگ با خدایان برحذر می دارد، با این حال به او می گوید: « امّا اگر آفرودیت[14]، میدان های جنگ آرس را اندک بشمارد، دل آن را داشته باش که ضربتی بر او بزنی » و به خاطر همین هنگامی که، انه، پسر آنکیزوآفرودیت، زخمی می شود، و آفرودیت فرزند را در پناه خود می گیرد، دیومد به سوی او می جهد و با زوبین خود، دست آفرودیت را زخمی می کند. ( ایلیاد، سرود پنجم، 175- 183 ) 

راهنمایی آتنا به دیومد در خصوص مواجهه با خدایان، به نوعی یادآور راهنمایی های سیمرغ برای مقابله با اسفندیار است که از نعمت رویین تنی برخوردار بود و به نوعی تحت حمایت دین بهی ( زردشتی ) قرار داشت. 

آتنا اگر چه جلوه های گوناگونی داشت، امّا یکی از جلوه های او ظاهر شدن به شکل پرنده  ( هما ) بود و این امر به نوعی یادآور سیمرغ است. چنان که در سرود سوم ادیسه می بینیم، هنگامی که آتنا در هیأت مِنتور به همراه تلماک به نزد نستور می رود. پس از سفارش های لازم به نستور، به شکل همایی درمی آید و از آن جا دور می شود پس: « همه ی انی که وی را دیدند، هراسان شدند، پیرمرد دست راست تلماک را گرفت و سپس گفت: وی جز دختر زئوس، دیگری نیست. ( ادیسه، سرود سوم، 63 )

از سوی دیگر آتنا به عنوان ایزد بانوی جنگ و جلوه هایی که دارد، همتای بهرام است و همان گونه که در پژوهشی در اساطیر ایران ( ص 470 ) دیدیم، بهرام با نام ورثرغنه، در ادبیات اوستایی، در حقیقت یکی از القاب ایندره، خدای جنگجوی هند و ایرانی است و باز طبق نظر بهار دیدیم که شخصیت رستم انعکاسی از این خدا می باشد و به این ترتیب آتنای یونانی و بهرام پهلوی و  ورثرغنه ی اوستایی و ایندره و و رستم ایرانی در یک ردیف قرار می گیرند


1- شوهر الکمن. 

[2] -ilithy

ویژگی های اساطیری داستان رستم

 1- عدم ذکر رستم در روایت های اوستایی

همان طوری که نوشته شد از رستم در اوستا سخنی به میان نیامده است و در روایت های پهلوی نیز به صورت محدود از او یاد شده است. در این خصوص آموزگار می نویسد:« برخی بر این عقیده اند که رستم، پیرو آئین پیش زردشتی است و با گشتاسب و اسفندیار که در متن های دینی حامی آیین زردشتی هستند، هم داستانی ندارد و از این رو در متن های دینی، نامی از او نیست. گروهی نیز عقیده دارند که رستم در اصل، قهرمان داستان های سکایی بوده است. قومی آریایی که در شمال ایران بوده اند و سپس به سیستان سرازیر شده اند و نام خود را به این سرزمین داده اند و داستان های مربوط به او در شاهنامه با داستان های دیگر قاط یافته است، به خصوص که فرمانروایی خاندان رستم در سیستان است.» ( تاریخ اساطیری ایران، 60 )  

در خصوص مطلوب نبودن رستم از نظر دین، صفا می نویسد:« اشپیگل گفته است که نویسندگان اوستا، رستم را می شناختند، امّا عملاً از او نامی نیاورده اند، زیرا رفتار او مطبوع طبع موبدان زردشتی نبوده است و نلدکه این فرض را نادرست دانسته، زیرا اگر رستم در نظر نویسندگان اوستا مطرود بود، می توانستند از او به بدی یاد کنند، چنان که بسیاری از پهلوانان را به بدی یاد کرده و حتّی از ذکر قبایح اعمال شاهان و پهلوانان بزرگی مانند جم و کاوس و گرشاسپ هم نگذشته اند. بنابراین اگر رستم در برابر کارهای بزرگ خود، کاری نادرست و ناروا کرد، یعنی اسفندیار، پهلوان بزرگ مذهبی و شاهزاده ی ایرانی را به قتل آورد، ممکن بود از این کار زشت او نیز بدگویی کنند.»  ( حماسه سرایی در ایران، 564 ) 

هم چنین در خصوص این که رستم در اصل قهرمان سکایی بوده است که بعدها داستان او در سیستان رواج پیدا کرده است. کریستن سن می نویسد:« نولدکه معتقد است که این افسانه ها در میان نان قدیم زرنک ( سیستان ) به وجود آمد و به وسیله ی قوم مهاجر سَکَ به سرزمینی که بعدها س تان ( سیستان ) نامیده شده است، انتقال نیافت.» ( کیانیان، 197 ) 

صفا نیز در خصوص اثبات این ادعا می نویسد:« پیداست که رستم و زال در داستان های ملی ما از پهلوانان سیستان و زابل اند و بنابراین ممکن است چنین تصور کرد که داستان رستم را سکایی هایی که در ایام تاریخی به سیستان تاخته و در آن جا ن شده اند با خود از سرزمین اصلی خویش آورده باشند. این تصور اگر چه در بادی امر معقول به نظر می آید، امّا علی الظاهر، چندان به صواب نزدیک نیست، زیرا شکل اصلی نام رستم یعنی رتستخم یارئوت ستخم به تمام معنی ایرانی است و جزء ستخم و ستهم و تهم که به معنی زورمند است در نام تَخمَ اُرُپَ و تَخمَ سَپاد نیز دیده می شود و هم چنین است، نام مادر او که رُوتابَک rūtābak که در غرر اخبار ثعالبی روذاوذ و در شاهنامه رودابه شده و این اسم را نیز نلدکه از اسامی ایرانی دانسته اند.» ( حماسه سرایی در ایران، 546 ) 

 2- رستم و گرشاسپ

بنا به روایت شاهنامه ( ج6، ص 257- 256 ) رستم فرزند زال دستان فرزند سام فرزند نریمان فرزند گرشاسپ است. و بنا به روایت بندهشن ( بخش 18، ص 151 ) فرزند دستان، فرزند سام می باشد، در این سلسله نسب نیز، گرشاسپ فرزند اثَرت « ثریتَ » فرزند سام است. 

در خصوص سلسله نسب رستم، کریستن سن می نویسد:« در مورد سلسله نسب بین گرشاسپ و رستم موارد متعددی ذکر شده است، بیرونی در آثار الباقیه می گوید، رستم پسر دستان، پسر کرشاسپ ( سام ) است. 

مسعودی در مروج الذهب ( ج2، ص 118 ) می گوید: رستم پسر دستان است. طبری(ص 598 ) می گوید: رستم پسر دستان پسر نریمان پسر اَپَرنگ پسر گرشاسپ است. ثعالبی ( غرر اخبار ملوک الفرس ص 68 به بعد ) می گوید: رستم پسر زال پسر سام پسر نریمان است. و سپس می نویسند: ساده ترین سلسله نسب همان است که بیرونی آورده که از گرشاسپ ( = سام )، دستان و از دستان، رستم به وجود آمده و مسلماً این روایت در میان سایر روایت ها از همه قدیمی تر است.» (کیانیان، 191- 190 )

در اوستا نامی از زال ( دستان ) و رستم نیامده است امّا در خصوص سام و گرشاسپ، یکی از خاندن های بزرگ در اوستا، خاندان سام است که ثرَیت[1] و کرساسپَ[2] از افراد آن هستند.نام این خاندان در یسنای نهم ( فقره ی 10 ) و فروردین یشت ( فقره ی 62 ) و چند مورد دیگر آمده است و ثریت پدر کرساسپ از آحاد آن دانسته شده است. کلمه ی سام در اوستا به شکل sāma آمده و نام خاندانی است نه نام ی، امّا در روایت های پهلوی، نام دو تن از دلیران سیستان است، یکی پدر اثرط که در گرشاسپ نامه به صورت شم می بینیم و باید اصل آن سام باشد و دیگر نواده ی گرشاسپ و پدر زال.از خاندان سام در اوستا سه تن ذکر شده اند: نخست اثرط، دوم کرساسپ و سوم اوروخش. گرشاسپ و اوروخش برادر بوده اندو یکی از آرزوهای گرشاسپ گرفتن انتقام وی بود. بنابر نقل یسنای نهم ( فقره ی 10 ) ثریتَ از خاندان سام، سومین ی است که عصاره ی گیاه هوم را مهیا کردو به پاداش تهیه ی هوم، صاحب دو پسر شد: یکی به نام اورواخشیه[3] و دیگری به نام کرساسپ که نخستین مرد آیین و قانون وداد و دومین مردی دلیر و جن ر بود. در فرکرد بیستم از وندیداد، ثریتَ نخستین ی است که ناخوشی و مرگ و زخم نیزه ی پرّان و تب سوزان را از تن ها برکنار کرد و پزشکی را بنیاد نهاد و داروی بیماری ها و جراحت ها را پیدا کرد. ثریت در گرشاسپنامه به صورت اثرط درآمده است. از دو پسر اثرط، کرساسپ ( دارنده ی اسب لاغر )، در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است. در اوستا نام این پهلوان، چند بار آمده است ( یسنای نهم فقره ی 11، یشت 19 فقره ی 44- 38 و یشت 5 فقره ی 37 )، او پسر ثریتَ و از خاندان سام و موصوف است به صفات گیسو دار ( گئسو[4] ) و گُرزوَر ( گذوَرَ[5] ) و نر منش ( نَئیرَمنو[6] ) یعنی دلیر و پهلوان. از صفت نخستین یعنی گیسو دار یا صاحب موی مجعد در حماسه ی ملی ما اثری نیست امّا از دو صفت دیگر، صفت گرزور در شاهنامه چندبار به تعریض برای گرشاسپ و سام ذکر شده و سلاح معمول گرشاسپ و سام در شاهنامه و گرشاسپنامه، گرز است و سام اغلب در شاهنامه صاحب گرز یکزخم و گاه خود موصوف به یکزخم است. صفت دیگر گرشاسپ یعنی نئیرمنو در ادبیات فارسی به نریمان تبدیل شده است و پسر گرشاسپ گردیده. پس سام و گرشاسپ و نریمان، نام خانوادگی، نام وصفت یک تن یعنی گرشاسپ است و لاغیر. ( حماسه سرایی در ایران، 557- 556 )   

بنابراین در اعقاب گرشاسپ دو اسم می ماند که از القاب دینی آن پهلوان به وجود نیامده است و در روایت های دینی هم نامی از آن ها نیست و آن یکی دستان است که زال هم خوانده می شود و دیگری رُتستخمَ . 

کریستن سن می نویسد:« بنابر نظر مارکوات، رستم ( رُت- ستَخمَ ) یکی از القاب کِرِساسپَ بود. و بنابراین رستم همان گرشاسپ است، امّا یکی شمردن گرشاسپ و رُتستَخمَ هم به نظر من بسیار قابل تأمل است، زیرا بین این دو پهلوان، وجه شباهتی نمی بینیم، مگر در مواردی که میان   همه ی پهلوانان بزرگ که نیروی فوق طبیعی دارند، مشاهده می شود. جنگ هایی که به رستم نسبت داده اند، غالباً دارای خصائصی است که در جنگ های گرشاسپ نمی بینیم. در جزو هفت خان رستم، یک بار به جنگ آن پهلوان با اژدها باز می خوریم که دلیلی ندارد آن را همان جنگ گرشاسپ با اژدهای  « سرُوورَ » بپنداریم. جای دیگر به داستان رستم با ساحری باز می خوریم که به صورت دختری زیبا درآمد. این کار هم شباهتی به فریب خوردن گرشاسپ از « خنثئتی » ساحر ندارد، زیرا رستم از ساحری که به صورت دختری زیبا بر او  جلوه گر ?


منصور رستگار فسایی

 

شخصیتهای ایرانی و بیگانه در  داستان کیخسرو

در دوران پادشاهی کیخسرو تقریبا تمام پهلوانان دوران کاووس حضور دارند که رستم ،اصلی ترین پهلوان عرصه های نبرد است و دیگر پهلوانان ونقش آفرینان ایرانی  کارزار های بزرگ عبارتند از :

1- رستم: « نام رستم که درادبیات ما به صورت های رستهم ، روستهم ، روستم نیزآمده است، در اصل از دو جز تشکیل شده است : رس = raodha ( بالش و نمو) {رستن و روییدن از همین ریشه است } + تهم=taxma که در پارسی باستان و گات ها و دیگر بخش های اوستا به معنی دلیر و پهلوان آمده است و تهمتن نیز از همین ریشه است؛ به معنی بزرگ پیکر و قوی اندام ودر حقیقت تهمتن معنی کلمه ی رستم است. بنابر آن چه گفته شد، رستم یعنی کشیده بالا و بزرگ تن و قوی پیکر .» 3( رستگارفسایی، همان: 19)

از رستم بر خلاف دیگر پهلوانان شاهنامه در اوستا ذکری نرفته است؛ از همین رو وجود این شخصیت بسیار مهم در شاهنامه و عدم حضور او در اوستا، باعث بروز مناقشات فراوانی در میان اهل تحقیق گردیده است .

«اشپیگل»، فقدان نام رستم را در اوستا دلیلی بر غرض ورزی موبدان زرتشتی با وی می داند، چه رستم مبلغ کمر بسته ی آیین ایشان را کشته است . (نلدکه،1369: 28)

اما «نلدکه» این نظر اشپیگل را مردود می داند زیرا معتقد است اگر چنین فرضی وجود داشت؛ موبدان بایستی چهره ی مردم پسندانه ی وی را در اوستا مخدوش می نمودند نه اینکه اصلا از او نامی به میان نیاورند.( همان)

الف) رستم و پرومتئوس

ی ندوشن در تحلیل داستان رستم و اسفندیار، شخصیت و ویژگی رستم را با پرومتئوس مقایسه می کند و سرسختی رستم را در برابر اسفندیار و گشتاسب یادآور سرسختی پرومتئوس در برابر زئوس می داند. همان طور که در بخش مربوط به جمشید نوشته شد، پرومتئوس، یکی از تیتان ها و فرزند ا ( زمین ) و اورانوس ( آسمان ) است که در نبرد تیتان ها بر ضد زئوس، شرکت نمی کند و یاریگر زئوس در جنگ بر ضد غولان است و هم چنین از قدرت پیشگویی و    بی مرگی برخوردار است و راز مرگ و زوال زئوس را می داند، امّا بر اثر نافرمانی در برابر زئوس و آموختن راز استفاده از آتش به انسان ها، مورد خشم و غضب زئوس قرار می گیرد و به فرمان زئوس به بند و زنجیر کشیده می شود. 

پس از آن زئوس، هرمس را به سوی پرومتئوس می فرستد و جویای راز زوال خود می شود و می گوید در غیر این صورت، او را شکنجه خواهد داد. امّا پرومتئوس از این کار سر باز می زند و در برابر درخواست زئوس مقاومت می کند، لذا تهدید زئوس عملی می شود و عق خون خوار مأمور می گردد که هر بامداد جگر پرومتئوس را که مدام می رویند، ببلعد و مدت ها این شکنجه تکرار    می گردد. (رک،  اساطیر یونان، صص 50- 45 ) 

ی ندوشن، شباهت های رستم و پرومتئوس را به شکل زیر خلاصه می کند: 

1- نخستین وجه شباهت میان رستم و پرومتئوس این است که هر دو در مقابل بزرگ ترین قدرت زمان مقاومت می ورزند، یکی در برابر پادشاه پادشاهان و دیگری در برابر خدای خدایان. مقاومت برای آن است که قدرت ها از آن دو، توقع ناروا داشته اند. گشتاسپ رستم را گناه کار می شناسد که « از آرایش بندگی گشته است »، زئوس پرومتئوس را گناه کار می شناسد که « میرندگان » را در امتیازهایی که خاص خدایان بوده است، سهیم کرده و آن ها را از جهل و درماندگی رهانیده است. 

2- پرومتئوس با آن که از خانواده ی ایزدان است، به صف آدمیان می پیوندد و هوادار آن ها  می گردد. همان گونه که رستم، با آن که وابسته به طبقه ی فرمانروایان است، ی مردم می شود و و اسارت خود را را به منزله ی و اسارت انسان ها می داند.

3- سلاح رستم در برابر قدرت پادشاه ( که از طریق رویین تنی و جوانی و نیروی اسفندیار باز می گردد )زور و فرّ اوست، به اضافه ی همکاری سیمرغ که « تعبیه گز » را در برابر طلسم اسفندیار به او می آموزد. سلاح پرومتئوس در برابر زئوس نیز، راز به زیر افکنده شدن زئوس است، اگر این راز بر خدای خدایان آشکار گردد، او خواهد توانست که به موقع از سقوط خود جلوگیری کند. 

4- پرومتئوس، زئوس را در نبردی که با ایزدان شریر، تیتان ها، داشته یاری کرده و سالاری او را مسجّل گردانیده، همان گونه که اگر جانفشانی و کمک رستم نبود، خانواده ی کیان نمی توانست در پادشاهی برقرار بماند و در نتیجه گشتاسپ وارث تاج و تخت گردد. 

5- پرومتئوس از روی آگاهی، سرنوشت دردناک خود را پذیرفته، چه، به نجات آینده ی خویش امیدوار است، رستم نیز سرنوشت تیره و تار خود را از روی آگاهی می پذیرد. 

6- رستم و پرومتئوس، هر دو بر ضد بی عد ی قیام کرده اند، رستم در برابر گشتاسب می ایستد، زیرا معتقد است که « به بیداد کوشد همی » و پرومتئوس، زئوس را ی می داند که بنا به هوس خود قانون وضع می کند. 

7- روبرو شدن پرومتئوس با هرمس که پیک خدایان است، یادآور مقابله ی رستم با اسفندیار است، هر چند به طور کلی بین هرمس و اسفندیار شباهت چندانی نیست. صفت بارز هرمس آن است که مجری متعبّدی است، از این جهت مانند اسفندیار، دستورهای خدایان به خصوص پدرش زئوس را با جدیّت انجام می دهد. زئوس هرمس را نزد پرومتئوس فرستاده است تا رازی را که در مورد سقوط وی دارد از او بگیرد، کشف این راز، او را از به زیر افتادن نجات می بخشد، لیکن پرومتئوس زیر بار نمی رود و دادن راز را موکول به گشوده شدن خود از بند می کند، لجاج او یادآور سر سختی رستم است. 

8- نکته ی قابل توجه دیگر این است که پرومتئوس، نزد هرمس از « خدایان نوخاسته » نام می برد، همان گونه که رستم از بی مایگی و نو تی گشتاسب ها یاد می کند. پرومتئوس می گوید: تو گمان می کنی که من می روم تا از زبونی در برابر خدایان نو خاسته دست به بایستم، چه اشتباهی! 

9- پرومتئوس، عذ که می کشد از غرورش است، رستم و اسفندیار نیز قربانی غرور خود هستند. 

10- در هر دو داستان، « بند » نقش اساسی دارد. پرومتئوس به بند می رود برای این که می خواهد بشریّت را رهایی بخشد. رستم، دست به بند نمی دهد، برای این که نمی خواهد او که همان انسانیتش است، پایمال گردد. 

11- چهار نیرو در برابر هم ایستاده اند: 

الف: گشتاسب+ اسفندیار، برخوردار از فرّ شاهنشاهی و تائید دین و رویین تنی. 

ب: رستم+ سیمرغ، بر دار از فرّ پهلوانی و راز گز.

ج: زئوس، برخوردار از قدرت یزدانی و فرمان روایی بر عناصر طبیعت. 

د: پرومتئوس، برخوردار از خصیصه ی بی مرگی و راز زوال زئوس. »                  

                             ( داستان داستان ها، 120- 115 ) 

 ب) رستم و هرکول    

یکی دیگر از شخصیت هایی که در اساطیر یونان، شباهت زیادی به رستم دارد، هرکول است.

هرکول نیز مانند رستم بزرگ ترین قهرمان سرزمین خود بود و مانند او موانع و خان های گوناگونی را پشت سر گذاشت، مرگ او نیز مانند رستم با حیله و ترفند خاصی صورت گرفت که در نوشته ی زیر جزئیات زندگی این پهلوان یونانی به صورت کامل تری بررسی خواهد شد.

 1- زندگی هرکول:     

هرکول از هم بستری زئوس که به هیأت آمفیتریون[1] در آمده بود با الکمن شکل می گیرد و هنگامی که هرکول از مادر زاده می شد، زئوس سوگند خورد،فرزندی را که زاده می شود، فرمان روای میسین سازد. هرا که الکمن و فرزند وی را دشمن می داشت به هنگام زاده شدن هرکول، ایلی تی[2]، فرشته ی زایمان را فرو فرستاد تا از زاده شدن هرکول جلوگیری کند و زن استنلوس فرزند خود، اوریستیوس[3] را قبل از زاده شدن هرکول، هفت ماهه زایید و چنین بود که اوریستیوس بر طبق سوگند زئوس، فرمانروای میسین شد.در روایتی، هرا پس از تولد هرکول، مارهای سهمگینی را به گهواره هرکول می فرستد و هرکول با این مارها گلاویز می شود و آن ها را ازبین می برد.

کهن ترین ماجراهای پهلوانی هرکول در تب اتفاق افتاده و می گویند در هیجده سالگی، شیر ستیزون را کشت و پوست شیر را تن پوش خویش کرد. به خاطر نجات تب از پرداخت اج به شهریار اورکومن، دختر کرئون را به زنی گرفت. او هم چنین در نبرد گیگانتها که هیچ جاودانی قادر به نابودی آن ها نبود و فقط به دست موجود میرا کشته می شدند، به یاری زئوس شتافت و به راهنمایی آتنا بسیاری از آن ها را نابود ساخت. امّا سرانجام، به خواست هرا، دیوانه می شود و فرزندان خود را می کشد و ناچار می شود که برای جبران گناه خویش به خدمت اوریستیوس در آید. هرکول برای انجام خواسته های اوریستیوس، ناچار می شود که اعمالی را انجام دهد که مجموع آن دوازده عمل است که به خان های هرکول شهرت دارد.که از مجموع این دوازده خان، دو عمل یعنی تمیز اصطبل اوژیاس که هرکول در برابر آن مزد خواسته بود و کشتن اژدهای لِرن که به کمک یولائوس این عمل را انجام داده بود، مورد پذیرش اوریسته قرار نمی گیرد.

   (رک، شناخت اساطیر یونان، صص 154- 146 )  4-4-5- 2- 2- خان های هرکول  

خلاصه ی مأموریت های هرکول عبارتند از: 

1-کشتن شیری که هیچ سلاحی بر آن کارگر نبود و او مجبور می شود که با دست خود گردن شیر را بگیرد و او را خفه کند.      

2- کشتن مار نه سری که در مرداب های لِرن زندگی می کرد، این مار با هر ضربتی که به یکی از سرهایش وارد می شد، سری دیگر به جای آن می روئید تا اینکه به کمک یولائوس گردن های   بریده شده را با آتش می سوزاند تا دوباره سر دیگری از آن نروید. هرکول پس از کشتن اژدها، تیرهای خود را با خون زهرآگین اژدها مسموم می کند و با همین تیرها است که قنطورهای مست را در ماجرای کشتن گراز اریمانت نابود می کند. 

3- آوردن ن زرّین شاخ که نظر کرده ی آرتمیس بود. 

4- آوردن گراز اِرومانتوس[4] که هرکول این گراز وحشی را در میان توده ی عظیمی از برف   می راند وسپس دست و پایش را می بندد و به نزد اوریستیوس می آورد. 

5- پاک اصطبل های آوگیاس[5] شاه که به مدت سی سال تمیز نشده بود. هرکول به شرط دریافت ده رأس از شاه این کار را انجام می دهد و برای تمیز آن با کندن کانال، آب رودخانه های آلفیوس و پنیوس را در آن جاری ساخت. 

6- راندن پرندگان استو مفالوس [6] که از آنِ آرس بودند و منقار و بال و چنگالِ برنجین داشتند و خوراک آن ها گوشت انسان بود. هرکول به وسیله ی قاشقک های برنجین که هفائیستوس آن ها را ساخته بود و آتنا به او داده بود و کوبیدن آن ها به هم توانست پرنده ها را دور سازد. 

7- آوردن وحشی و عظیم الجثه ی کِرتی.

8- آوردن اسبان دیومِد که حیواناتی وحشی و آدم خوار بودند. هرکول قبل از آن که برای آوردن این اسبان حرکت کند، برای نجات همسر دوست خود، آدمیتوس، با مرگ کشتی  می گیرد و پس از پیروزی بر مرگ، زن را زنده به نزد آدمیتوس می آورد. 

9- آوردن کمربند هیپولوتا[7]، ملکه ی آمازون ها. این کمربند هدیه ی آرِس خدای جنگ به  شجاع ترین آمازون بود. آمازون ها که گروهی از ن جنگجو بودند و هیچ مردی اجازه ی ورود به سرزمین آن ها را نداشت. هرکول برای رسیدن به این سرزمین مجبور شد که از راه دریا حرکت کند و پس از به اسارت درآوردن خواهر ملکه، او را مجبور کرد که کمربند را به او بدهد. 

10- آوردن گله ی گیرون[8]، غول آدم خواری با سه سر و شش دست و بازو. او قبل از رسیدن به گله با گیرون روبرو می شود و می دانست که در جنگ تن به تن حریف چنین هیولای نیرومندی نخواهد شد، به سرعت برق، سه تیر رها ساخت و هر یک را به یکی از سه گردن آن دیو زد و او را کشت و سپس گله ی او را حرکت داد. در بین راه، هرا مگس بزرگی را فرستاد تا ها را نیش بزنند. ها که هر یک به سویی می گریختند، با زحمت بسیار هرکول، دوباره جمع شدند و او برای رفع خستگی، درون غاری دراز کشید و به خو سنگین و طولانی فرو رفت. صبح روز بعد که از خواب برخاست، دریافت که اسب ها و ارابه اش ناپدید شده اند. هرکول، لبریز از خشم همه جا را زیر پا گذاشت تا این که به غار دیگری رسید و در آن جا موجودی را دید که نیمه ی بدن او شبیه زنی زیبا و نیمه ی دیگر بدنش مانند ماری فلس دار بود. او به هرکول می گوید که اسبان تو را در صورتی به تو خواهم داد که مطابق رسم رایج این سرزمین با من ازدواج کنی. هرکول که چاره ای نداشت با او ازدواج می کند و پس از آن مار- دختر، اسب های هرکول را به او می دهد و هرکول نیز قبل از رفتن، کمان اضافی خود را از زه کشید و به او سپرد و گفت: چنان می بینم که سه پسر به دنیا خواهی آورد. چنان چه هر یک از آن توانست این کمان را بکشد و برای آزمودن اقبال خویش مرا طلب کند، بگذار به سراغ من بیاید و مرا بیابد. پس از آن هرکول گله را حرکت می دهد و به نزد اوریستیوس می برد. 

هرکول پس از انجام این ده مأموریت در حالی که هشت سال را برای انجام آن ها صرف کرده بود خواهان مرخص شدن از خدمت اوریستیوس است، امّا دو مأموریتی را که برای انجام آن از کمک یولائوس در کشتن مار نه سر لِرن و هم چنین درخواست مزد برای پاک اصطبل آوگیاس استفاده کرده بود، مورد موافقت اوریستیوس قرار نمی گیرد و به همین جهت مجبور می شود دو مأموریت دیگر را که از سوی هرا تعیین شده بود انجام دهد که عبارت بودند از: آوردن سیب های طلایی از باغ هسپریدها و آوردن سگ سِربروس[9] از هادس.

11- هرکول برای آوردن سیب های طلایی هسپرید، ابتدا به نزد پرومتئوس می رود وبا کشتن عق که او را شکنجه می داد، راز به دست آوردن سیب ها را از او می پرسد. او پس از رسیدن به باغ، ابتدا با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب ها بود روبه بر می شود، او ابتدا با این اژدها کشتی   می گیرد، ولی همین که او را به زمین می زند، می بیند که تمام خستگی از تن اژدها بیرون می رود و شاداب می شود. او پس از آن که فهمید اژدها با رسیدن به زمین دوباره توان خود را باز می یابد، این بار او را بر سر دستان خود بلند کرد و بدون آن که بگذارد به زمین برسد، او را در میان دستان خود فشرد و نابود کرد. پس از آن برای چیدن سیب هایی که هیچ انسانی قادر نیست آن ها را بچیند. به سراغ اطلس می رود و با بر دوش گرفتن آسمان، او را به سوی باغ و دخترانش که از سیب ها مراقبت می د می فرستد، اطلس پس از چیدن سیب ها به هرکول پیشنهاد می دهد که سیب ها را خود او برای اوریستیوس ببرد، امّا هرکول به او می گوید که آسمان را به خوبی بر روی شانه های خود قرار نداده است و با این حیله، آسمان را دوباره بر دوش اطلس می گذارد و خود با سیب ها به نزد اوریستیوس برمی گردد.

12- آوردن سگ سه سر سربروس از دوزخ. او به کمک آتنا و هرمس به اعماق زمین می رود و با عبور از رودخانه ی استی به تارتاروس و نزد هادس می رود و هادس به او می گوید در صورتی می تواند سگ را ببرد که برای بردن آن از هیچ سلاحی استفاده نکند. وظیفه ی این سگ پاسداری از ارواح مردگان بود تا از قلمرو هادس خارج نشوند. او سه سر نیرومند و یال های   افراشته ای داشت که پر از مار بود و به جای دم نیز، مار بزرگی داشت که دائم به خود می پیچید. سربروس با دیدن هرکول کوشید که او را گاز بگیرد، امّا لباس هرکول که از پوست شیر بود سخت بود. هرکول سگ را در دستان خود گرفت و او را رها نکرد، تا این که سگ را به نزد اوریستیوس آورد و در مقابل او افکند، اوریستیوس از ترس خود را در درون خمره ای پنهان کرد و به هرکول گفت که سگ را از او دور سازد و هرکول نیز دوباره سگ را به قلمرو هادس برد. هرکول سرانجام پس از انجام این مأموریت ها، توانست خود را باز یابد. (رک،  اساطیر یونان، صص 151- 113 ) 

 ۲- مرگ هرکول:       

هرکول که با همسرش در کالدون زندگی می کرد، یکی از برادرزاده های شاه را در دعوایی که پیش آمده بود، چنان زد که دیگر نفسش در نیامد، و به این دلیل او و همسرش مجبور به ترک آن سرزمین شدندآن ها در راه به رود اونوس[10] رسیدند، در آن جا قنطوری[11] به نام نِسوس زندگی می کرد که مسافران را بر پشت خود سوار می کرد و از رود عبور می داد، قنطور که از هرکول بیزار بود، همسر هرکول را به جای عبور از رود، می رباید و هرکول نیز با تیری زهرآگین او را مجروح می کند. نسوس در حال جان دادن به همسر هرکول می گوید که کمی از خونم را بردار و هرگاه احساس کردی که هرکول دیگر دوستت نمی دارد، جبه ای را که در آبی که با این خون مخلوط می کنی، بخیسان و به او بده تا بپوشد، چنان می شود که بیش از همیشه تو را دوست خواهد داشت. ( اساطیر یونان، 190- 189 ) 

زمانی که همسر هرکول، احساس کرد که او دیگر دوستش نمی دارد، ناگهان طلسم محبتی را که قنطور به او داده بود به یاد آورد و جبه ی هرکول را با آبی که با خون قنطور مخلوط بود، آغشته کرد و آن را به هرکول داد تا بپوشد. هرکول پس از پوشیدن ردا و به محض آن که آفتاب، زهر موجود در خون نسوس را که ردا به آن آغشته بود، ذوب کرد، مانند آتش شعله ور گردید و هرکول از درد فریاد می کشید و بیهوده تلاش می کرد که آن را از تن جدا کند، چون گوشت از استخوان جدا می شد. او خود را به رود افکند، امّا زهر بیشتر شعله می کشید. پس از آب بیرون جست و به داخل جنگل هجوم برد، هم چنان می رفت و شاخه های درختان را  می ش ت تا به کوه اُیتا[12] رسید و بی رمق بر زمین افتاد. هرکول پس از آن که فهمید از خون نسوس به این بلا افتاده است، گفت: زمان مرگم فرا رسیده است، زیرا از آتنا شنیدم که مردگان مرا خواهند کشت. سرانجام به پسر خود هولوس سوگند داد که بر توده ی هیزمی که فراهم آورده بود و خود بر روی آن دراز کشیده بود، آتش بزند، امّا هولوس می گریست و عقب رفت و دور شد. تا این که هرکول، مرد جوانی را که   گلّه ی ی را می برد صدا زد، او پسر پونیاس بود. به او گفت: به خاطر دوستی میان من و پدرت، از تو می خواهم که آتشی براین من هیزم بزنی و به عنوان پاداش تیر و کمانم را بردار. تو باید فیلوکتیتِس، تنها پسر پونیاس باشی. آن ها را بر دار و به خاطر داشته باش که بدون آن کمان و تیرها، امکان ندارد شهر تروا به دست مهاجمان میرا بیافتد. پس او در عوض برداشتن تیر و کمان هرکول، بر توده ی عظیم هیزم آتش زد و پس از شعله ور شدن آتش، اثری از هرکول ندید و بدین ترتیب او در المپ مورد استقبال زئوس قرار گرفت و جاودان شد. ( اساطیر یونان، 204- 202 ) 

در روایتی دیگر، هرکول به المپ صعود می کند و در ماجرای ن بر آتش، به هیأت عق از آتش پرمی کشد، که عقاب نماد زئوس است. هرکول در این روایت با مادرخوانده ی خویش، هرا، آشتی و با هبه[13]، ساقی خدایان، ازدواج می کند و در شمار ن ایان قرار می گیرند.

چنان چه در کتاب ادیسه ملاحظه می شود، اولیس نیز در راه بازگشت به سرزمین خود نظیر چنین موانعی را پشت سر می گذارد که از آن به خان های اولیس می توان تعبیر کرد که از این نظر به هرکول و رستم شباهت دارد. 

 ۳- شباهت های رستم و هرکول

با مطالعه ی داستان زندگی رستم و رنج ها و پهلوانی های او و مقایسه ی آن با زندگی و   رنج های هرکول، موارد تشابه بسیاری را بین این دو پهلوان مشاهده می کنیم که آن ها را در موارد زیر می توان خلاصه نمود. 

1-در هنگام تولد هر دو قهرمان، موجودات ماوراءالطبیعی به نوعی دخیل هستند و از این طریق می توان به ارتباط هر دو پهلوان با موجودات برتر پی برد. چنان که در هنگام تولد رستم، سیمرغ ظاهر می شود و در تولد و زنده ماندن رستم دخ مستقیم دارد. هرکول نیز در هنگام تولد خود مورد توجه زئوس، خدای خدایان قرار دارد به گونه ای که زئوس با اطمینان یافتن از تولد او، سوگند یاد می کند کودکی را که فردا متولد خواهد شد، پادشاه کند، امّا هرا همسر آسمانی زئوس بر اثر حسادتی که داشت در این عمل دخ می کند و با حیله ای که به کار می برد کودکی دیگر قبل از هرکول متولد می شود.  

2- اعمال خارق العاده ای در ایام کودکی و نوجوانی به دست هر دو پهلوان انجام می گیرد، چنان چه بنا به روایت شاهنامه،رستم در سن نوجوانی، پیل سپیدی را که وحشی و از بند رها شده بود با گرز خود کشت. هرکول نیز در هنگام کودکی مارهایی را که از جانب هرا برای نابودی او فرستاده شده بود، خفه کرد و در سن هیجده سالگی نیز شیر ستیزون راکشت.

3- شباهت ببربیان رستم و زره هرکول: هر دو قهرمان از پوست حیوانات به عنوان تن پوش جنگی خود استفاده می کنند. چنان که هرکول نیز پس از کشتن شیر ستیزون از پوست آن به عنوان زره استفاده می کند. این پوشش در هر دو مورد خاصیت آسب ناپذیری و ضد ضربه بودن را دارد به نحوی که این پوشش بارها هرکول را از ضربات گوناگون نجات داده بود، مخصوصاً هنگام آوردن سگ سربروس که دم مار گونه ای داشت و همین لباس باعث می شود که دم سگ نتواند از پشت آسیبی به هرکول وارد کند. 

4- هر دو پهلوان به نوعی پشتیبان شاهان یا خدایان هستند. چنان که رستم در سراسر زندگی خود در مواقع خطر شاهان ایران را یاری می کرد. هرکول نیز همین نقش را برعهده داشت و مخصوصاً در نبرد با گیگانتها یاری گر زئوس و خدایان المپ بود. 

5- سرنوشت به گونه ای نسبت به هر دو پهلوان بی رحم بود، چنان چه در مورد رستم، باعث شد که به صورت ناشناس فرزند خود سهراب را از میان بردارد و هرکول نیز بر اثر جنونی که به وسیله ی هرا بر او حادث شده بود، ناخواسته فرزندان خود را ازبین می برد.

6- نکته ی آشکار دیگر، خان هایی بود که هر دو پهلوان پشت سر گذاشتند، با این تفاوت که رستم این خان ها را برای نجات کاوس پشت سر گذاشت، امّا هرکول جهت پاک شدن از گناهی که در کشتن فرزندان خود دامن گیرش شده بود، این موانع را پشت سر گذاشت. خان های اولیس نیز در حقیقت نوعی مجازات بر اثر آسیبی که به وسیله ی اولیس بر فرزند پوزئیدون وارد شده بود می باشد. 

7- هر دو پهلوان در انجام بعضی از مأموریت های خود از حمایت خدایان یا موجودات برتر، برخوردار هستند، چنان که رستم در برابر اسفندیار از حمایت سیمرغ بهره مند می شود. هرکول نیز در بعضی از خان های خود مخصوصاً در دور پرندگان جزیره ی استوم فالوس و هم چنین آوردن سگ سربوس از راهنمایی و حمایت های آتنا بهره می برد. 

8- نکته ی مشترک دیگر ماجرای ازدواج رستم و تهمینه در داستان رستم و سهراب است که به نوعی با داستان هرکول شباهت دارد. در داستان رستم وسهراب، رستم برای یافتن اسبی که در هنگام استراحت و خواب آن را رها کرده بود به تهمینه می رسدو پس از ج از او بازوبند خود را به او می سپارد تا نشانه ای از پدر برای کودک باشد. در آوردن گله های گیرون نیز می بینیم که هرکول پس از جمع آوری انی که دچار وحشت شده بودند، برای استراحت اسبان خود را رها  می کند و پس از بیداری آن ها را نمی یابد، و به جستجو می پردازد تا این که مجبور می شود برای اسبان خود با مار دختری ازدواج کند و پس از ج از او کمان خود را به او می سپارد تا هر یک از فرزندانش که توان کشیدن کمان را داشته باشد و در آرزوی یافتن پدر باشد، از آن بهره گیرد. 

9- حیله هایی که دو پهلوان برای انجام بعضی از مأموریت های خود به کار می گیرند از نکات مشترک دیگر است. چنان که رستم برای گشودن دژ سپند و هم چنین بیژن از چاه افراسیاب به حیله متوسل می شود و به صورت ناشناس وارد دژ می گردد، حتّی در داستان نبرد رستم با سهراب و هم چنین نبرد او با اسفندیار، با نوعی حیله بر حریفان پیروز می شود. هرکول نیز برای آوردن سیب های زرّین باغ هسپرید از نوعی حیله بهره می جوید و با فریب دادن اطلس در مأموریت خود موفّق می شود.

10- در مواجهه با غولان می بینیم که هر یک از آن ها نقطه ضعفی دارند که پهلوان از آن آگاه است و از همین نقطه ضعف برای نجات خود و ش ت غولان بهره می جوید، و به طور کلی غولان در برابر قدرت بدنی خود از قدرت عقل و د، بهره ی چندانی ندارند. چنان که در نبرد رستم با اکوان دیو، زمانی که اکوان دیو رستم را بر روی دستان خود بلند می کند از رستم می خواهد که بگوید تا او را به کجا بیاندازد و رستم که از شه ی دیو آگاه است از او می خواهد تا او را در میان کوه پرت کند و دیو برع خواست رستم او را به میان دریا می اندازد و به این طریق رستم نجات می یابد. در نبرد هرکول با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب های زرّین بود، نیز می بینیم که هرکول از نیرویی که اژدها هنگام تماس با زمین می یابد، آگاه می شود و به همین جهت او را بر روی دستان خود بلند می کند و بدون این که اژدها تماسی با زمین داشته باشد، او را ازبین می برد. اولیس نیز در هنگام برخورد با سیلکوپ او را فریب می دهد و خود را هیچ می نامد و سیلکوپ هم که از درایت چندانی برخوردار نیست، این حرف را می پذیرد و هنگامی که دوستانش برای یاری او آمده بودند می گوید که هیچ مرا ن نا ساخته  است. 

11- اژدها یا دیوانی که دو پهلوان می کشند خون آن ها به نوعی خاصیت جادویی دارد، چنان که رستم پس از کشتن دیو سپید جگرگاه او را می درد و برای باطل جادو و یافتن بینایی کاوس از آن خون استفاده می کند. هرکول نیز پس از آن که اژدهای لِرن را می کشد تیرهای خود را با خون زهرآلود اژدها آغشته می کند. و از همین تیرها است که برای کشتن قنطور استفاده می کند. 

12- همان طوری که تولد دو پهلوان به گونه ای غیر عادی و فوق طبیعی است، مرگ دو پهلوان نیز به شکل غیر طبیعی و بر اثر فریب صورت می گیرد، چنان که رستم با حیله ی نابرادر خود، شغاد، به چاه می افتد و کشته می شود و هرکول نیز بر اثر حیله ی قنطور که خون زهرآلود خود را به زن هرکول داده بود تا هرگاه احساس کرد که دوستش نمی دارد، برای جلب محبت او از آن استفاده کند و به این ترتیب هرکول ازبین می رود. 

13- نکته ی جالب دیگر انتقام هر دو پهلوان از قاتل خود، قبل از مرگ است، چنان که رستم قبل از مردن، شغاد را با تیری به درخت می دوزد، هرکول نیز قبل از ماجرای مرگش، قنطور را که عامل اصلی مرگش بود، با تیر زهرآگین خود ازبین برده بود. 

 ج) سیمرغ و آتنا     

در اساطیر یونان موجودی به اسم سیمرغ وجود ندارد امّا با توجه به کارکردی که سیمرغ در داستان رستم دارد، به نوعی، آتنا، ایزد بانوی جنگ یونانی، با او هم خوانی دارد.در داستان رستم می بینیم که هرگاه زال و رستم دچار مشکل و دردسری می گردند که حل آن از عهده ی ی بر نمی آید، سیمرغ ظاهر می شود و با هوش و قدرت برتری که دارد آن را حل می کند که این عمل با به دنیا آوردن رستم از پهلوی مادر و درمان رستم و آموختن راه قتل اسفندیار به او در داستان رستم و اسفندیار، ظاهر می شود. در داستان هرکول نیز می بینیم که: چون هرکول، قربانی دشمنی هرا، وظایف دشوار آتنا را پذیرفت، آتنا در کنارش ایستاد و یاری اش داد و سرانجام او را آسودگی بخشید. هم او بود که سنج برنجی را بدو داد که پرندگان دریاچه ی استیم فالوس از صدای آن ترسیدند.هم او بود که هرکول را به هنگامی که وی سِرِبوس را از جهان زیرین فراز آورد، همراهی کرد. سرانجام، آتنا بود که پس از مرگ هرکول در آستانه ی المپ به وی خوشامد گفت. ( اساطیر یونان، 85 ) 

او علاوه بر هرکول، پهلوانان دیگر یونانی را نیز یاری می داد از جمله پرسئوس را در لشکرکشی علیه گورگن ها راهنمایی کرد، هم چنین با بِلروفُن به مهربانی رفتار کرد و در خواب بر او ظاهر گشت، افساری زرّین بدو بخشید و او در رام اسب خویش، پگاسوس، مدیون آتنا بود. سرانجام آتنا زمانی ادیسه ( اولیس ) را در برابر همه ی مخاطراتی که در بازگشت از تروا، او را تهدید می د، یاری نمود و هم چنین به شکل مِنتور دمند درآمد و تلماک را در تلاش برای باز یافتن پدر، پیروزمندانه پاس داشت. ( همان، 86- 85 )   

تولد غیرعادی آتنا نیز، داستان تولد رستم را که آن هم به شکل غیرمعمولی بود به یادمی آورد.ماجرا از این قرار است که: زئوس در اثنای نبرد با تیتان ها، مِتیس، دختر اوکئانوسِ تیتان را به عقد ازدواج خود در آورد، پرومتئوس به او گفت: ای زئوس بزرگ، اگر متیس از تو فرزندی به دنیا آورد، این فرزند از تو که پدرش هستی، نیرومندتر و هوشیارتر خواهد شد. پس زئوس نقشه ی زیرکانه ای طرح کرد و به متیس گفت « می دانم تو آن نیروی شگفت را داری که بتوانی خود را به شکل هر جان داری که خواستی درآوری، امّا حتم دارم که نمی توانی به شکل مگس کوچکی درآیی» متیس با شنیدن این سخن در یک چشم به هم زدن خود را به شکل مگسی درآورد و زئوس مگس را به دهان گذاشت و بلعید.امّا چند ماه بعد سردرد سختی به سراغ زئوس آمد، تا آن که پرومتئوس، تبرش را برداشت و سر زئوس را شکافت. از شکاف سر زئوس آتنا دختر متیس بیرون جست در حالی که کاملاً بالغ و دارای زره و سلاح درخشان بود.  ( اساطیر یونان، 47 ) 

هم چنین در ایلیاد می بینیم با آن که آتنا، دیومد را از جنگ با خدایان برحذر می دارد، با این حال به او می گوید: « امّا اگر آفرودیت[14]، میدان های جنگ آرس را اندک بشمارد، دل آن را داشته باش که ضربتی بر او بزنی » و به خاطر همین هنگامی که، انه، پسر آنکیزوآفرودیت، زخمی می شود، و آفرودیت فرزند را در پناه خود می گیرد، دیومد به سوی او می جهد و با زوبین خود، دست آفرودیت را زخمی می کند. ( ایلیاد، سرود پنجم، 175- 183 ) 

راهنمایی آتنا به دیومد در خصوص مواجهه با خدایان، به نوعی یادآور راهنمایی های سیمرغ برای مقابله با اسفندیار است که از نعمت رویین تنی برخوردار بود و به نوعی تحت حمایت دین بهی ( زردشتی ) قرار داشت. 

آتنا اگر چه جلوه های گوناگونی داشت، امّا یکی از جلوه های او ظاهر شدن به شکل پرنده  ( هما ) بود و این امر به نوعی یادآور سیمرغ است. چنان که در سرود سوم ادیسه می بینیم، هنگامی که آتنا در هیأت مِنتور به همراه تلماک به نزد نستور می رود. پس از سفارش های لازم به نستور، به شکل همایی درمی آید و از آن جا دور می شود پس: « همه ی انی که وی را دیدند، هراسان شدند، پیرمرد دست راست تلماک را گرفت و سپس گفت: وی جز دختر زئوس، دیگری نیست. ( ادیسه، سرود سوم، 63 )

از سوی دیگر آتنا به عنوان ایزد بانوی جنگ و جلوه هایی که دارد، همتای بهرام است و همان گونه که در پژوهشی در اساطیر ایران ( ص 470 ) دیدیم، بهرام با نام ورثرغنه، در ادبیات اوستایی، در حقیقت یکی از القاب ایندره، خدای جنگجوی هند و ایرانی است و باز طبق نظر بهار دیدیم که شخصیت رستم انعکاسی از این خدا می باشد و به این ترتیب آتنای یونانی و بهرام پهلوی و  ورثرغنه ی اوستایی و ایندره و و رستم ایرانی در یک ردیف قرار می گیرند


1- شوهر الکمن. 

[2] -ilithy

ویژگی های اساطیری داستان رستم

 1- عدم ذکر رستم در روایت های اوستایی

همان طوری که نوشته شد از رستم در اوستا سخنی به میان نیامده است و در روایت های پهلوی نیز به صورت محدود از او یاد شده است. در این خصوص آموزگار می نویسد:« برخی بر این عقیده اند که رستم، پیرو آئین پیش زردشتی است و با گشتاسب و اسفندیار که در متن های دینی حامی آیین زردشتی هستند، هم داستانی ندارد و از این رو در متن های دینی، نامی از او نیست. گروهی نیز عقیده دارند که رستم در اصل، قهرمان داستان های سکایی بوده است. قومی آریایی که در شمال ایران بوده اند و سپس به سیستان سرازیر شده اند و نام خود را به این سرزمین داده اند و داستان های مربوط به او در شاهنامه با داستان های دیگر قاط یافته است، به خصوص که فرمانروایی خاندان رستم در سیستان است.» ( تاریخ اساطیری ایران، 60 )  

در خصوص مطلوب نبودن رستم از نظر دین، صفا می نویسد:« اشپیگل گفته است که نویسندگان اوستا، رستم را می شناختند، امّا عملاً از او نامی نیاورده اند، زیرا رفتار او مطبوع طبع موبدان زردشتی نبوده است و نلدکه این فرض را نادرست دانسته، زیرا اگر رستم در نظر نویسندگان اوستا مطرود بود، می توانستند از او به بدی یاد کنند، چنان که بسیاری از پهلوانان را به بدی یاد کرده و حتّی از ذکر قبایح اعمال شاهان و پهلوانان بزرگی مانند جم و کاوس و گرشاسپ هم نگذشته اند. بنابراین اگر رستم در برابر کارهای بزرگ خود، کاری نادرست و ناروا کرد، یعنی اسفندیار، پهلوان بزرگ مذهبی و شاهزاده ی ایرانی را به قتل آورد، ممکن بود از این کار زشت او نیز بدگویی کنند.»  ( حماسه سرایی در ایران، 564 ) 

هم چنین در خصوص این که رستم در اصل قهرمان سکایی بوده است که بعدها داستان او در سیستان رواج پیدا کرده است. کریستن سن می نویسد:« نولدکه معتقد است که این افسانه ها در میان نان قدیم زرنک ( سیستان ) به وجود آمد و به وسیله ی قوم مهاجر سَکَ به سرزمینی که بعدها س تان ( سیستان ) نامیده شده است، انتقال نیافت.» ( کیانیان، 197 ) 

صفا نیز در خصوص اثبات این ادعا می نویسد:« پیداست که رستم و زال در داستان های ملی ما از پهلوانان سیستان و زابل اند و بنابراین ممکن است چنین تصور کرد که داستان رستم را سکایی هایی که در ایام تاریخی به سیستان تاخته و در آن جا ن شده اند با خود از سرزمین اصلی خویش آورده باشند. این تصور اگر چه در بادی امر معقول به نظر می آید، امّا علی الظاهر، چندان به صواب نزدیک نیست، زیرا شکل اصلی نام رستم یعنی رتستخم یارئوت ستخم به تمام معنی ایرانی است و جزء ستخم و ستهم و تهم که به معنی زورمند است در نام تَخمَ اُرُپَ و تَخمَ سَپاد نیز دیده می شود و هم چنین است، نام مادر او که رُوتابَک rūtābak که در غرر اخبار ثعالبی روذاوذ و در شاهنامه رودابه شده و این اسم را نیز نلدکه از اسامی ایرانی دانسته اند.» ( حماسه سرایی در ایران، 546 ) 

 2- رستم و گرشاسپ

بنا به روایت شاهنامه ( ج6، ص 257- 256 ) رستم فرزند زال دستان فرزند سام فرزند نریمان فرزند گرشاسپ است. و بنا به روایت بندهشن ( بخش 18، ص 151 ) فرزند دستان، فرزند سام می باشد، در این سلسله نسب نیز، گرشاسپ فرزند اثَرت « ثریتَ » فرزند سام است. 

در خصوص سلسله نسب رستم، کریستن سن می نویسد:« در مورد سلسله نسب بین گرشاسپ و رستم موارد متعددی ذکر شده است، بیرونی در آثار الباقیه می گوید، رستم پسر دستان، پسر کرشاسپ ( سام ) است. 

مسعودی در مروج الذهب ( ج2، ص 118 ) می گوید: رستم پسر دستان است. طبری(ص 598 ) می گوید: رستم پسر دستان پسر نریمان پسر اَپَرنگ پسر گرشاسپ است. ثعالبی ( غرر اخبار ملوک الفرس ص 68 به بعد ) می گوید: رستم پسر زال پسر سام پسر نریمان است. و سپس می نویسند: ساده ترین سلسله نسب همان است که بیرونی آورده که از گرشاسپ ( = سام )، دستان و از دستان، رستم به وجود آمده و مسلماً این روایت در میان سایر روایت ها از همه قدیمی تر است.» (کیانیان، 191- 190 )

در اوستا نامی از زال ( دستان ) و رستم نیامده است امّا در خصوص سام و گرشاسپ، یکی از خاندن های بزرگ در اوستا، خاندان سام است که ثرَیت[1] و کرساسپَ[2] از افراد آن هستند.نام این خاندان در یسنای نهم ( فقره ی 10 ) و فروردین یشت ( فقره ی 62 ) و چند مورد دیگر آمده است و ثریت پدر کرساسپ از آحاد آن دانسته شده است. کلمه ی سام در اوستا به شکل sāma آمده و نام خاندانی است نه نام ی، امّا در روایت های پهلوی، نام دو تن از دلیران سیستان است، یکی پدر اثرط که در گرشاسپ نامه به صورت شم می بینیم و باید اصل آن سام باشد و دیگر نواده ی گرشاسپ و پدر زال.از خاندان سام در اوستا سه تن ذکر شده اند: نخست اثرط، دوم کرساسپ و سوم اوروخش. گرشاسپ و اوروخش برادر بوده اندو یکی از آرزوهای گرشاسپ گرفتن انتقام وی بود. بنابر نقل یسنای نهم ( فقره ی 10 ) ثریتَ از خاندان سام، سومین ی است که عصاره ی گیاه هوم را مهیا کردو به پاداش تهیه ی هوم، صاحب دو پسر شد: یکی به نام اورواخشیه[3] و دیگری به نام کرساسپ که نخستین مرد آیین و قانون وداد و دومین مردی دلیر و جن ر بود. در فرکرد بیستم از وندیداد، ثریتَ نخستین ی است که ناخوشی و مرگ و زخم نیزه ی پرّان و تب سوزان را از تن ها برکنار کرد و پزشکی را بنیاد نهاد و داروی بیماری ها و جراحت ها را پیدا کرد. ثریت در گرشاسپنامه به صورت اثرط درآمده است. از دو پسر اثرط، کرساسپ ( دارنده ی اسب لاغر )، در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است. در اوستا نام این پهلوان، چند بار آمده است ( یسنای نهم فقره ی 11، یشت 19 فقره ی 44- 38 و یشت 5 فقره ی 37 )، او پسر ثریتَ و از خاندان سام و موصوف است به صفات گیسو دار ( گئسو[4] ) و گُرزوَر ( گذوَرَ[5] ) و نر منش ( نَئیرَمنو[6] ) یعنی دلیر و پهلوان. از صفت نخستین یعنی گیسو دار یا صاحب موی مجعد در حماسه ی ملی ما اثری نیست امّا از دو صفت دیگر، صفت گرزور در شاهنامه چندبار به تعریض برای گرشاسپ و سام ذکر شده و سلاح معمول گرشاسپ و سام در شاهنامه و گرشاسپنامه، گرز است و سام اغلب در شاهنامه صاحب گرز یکزخم و گاه خود موصوف به یکزخم است. صفت دیگر گرشاسپ یعنی نئیرمنو در ادبیات فارسی به نریمان تبدیل شده است و پسر گرشاسپ گردیده. پس سام و گرشاسپ و نریمان، نام خانوادگی، نام وصفت یک تن یعنی گرشاسپ است و لاغیر. ( حماسه سرایی در ایران، 557- 556 )   

بنابراین در اعقاب گرشاسپ دو اسم می ماند که از القاب دینی آن پهلوان به وجود نیامده است و در روایت های دینی هم نامی از آن ها نیست و آن یکی دستان است که زال هم خوانده می شود و دیگری رُتستخمَ . 

کریستن سن می نویسد:« بنابر نظر مارکوات، رستم ( رُت- ستَخمَ ) یکی از القاب کِرِساسپَ بود. و بنابراین رستم همان گرشاسپ است، امّا یکی شمردن گرشاسپ و رُتستَخمَ هم به نظر من بسیار قابل تأمل است، زیرا بین این دو پهلوان، وجه شباهتی نمی بینیم، مگر در مواردی که میان   همه ی پهلوانان بزرگ که نیروی فوق طبیعی دارند، مشاهده می شود. جنگ هایی که به رستم نسبت داده اند، غالباً دارای خصائصی است که در جنگ های گرشاسپ نمی بینیم. در جزو هفت خان رستم، یک بار به جنگ آن پهلوان با اژدها باز می خوریم که دلیلی ندارد آن را همان جنگ گرشاسپ با اژدهای  « سرُوورَ » بپنداریم. جای دیگر به داستان رستم با ساحری باز می خوریم که به صورت دختری زیبا درآمد. این کار هم شباهتی به فریب خوردن گرشاسپ از « خنثئتی » ساحر ندارد، زیرا رستم از ساحری که به صورت دختری زیبا بر او  جلوه گر شده بود، فریب نخورد و او را کشت، چه نام خدا را بر زبان آورد و ساحره به صورت واقعی خود درآمد. به نظر من عقیده ی نلدکه درست است که می گوید، داستان زال و رستم ربطی با کرساسپ ندارند و و داستان های آن دو عبارت است از داستان های ملی سیستان و زابل، افسانه ی عظیم الخلقه و درشت اندام بودن رستم، افسانه یی ابت است و او در این افسانه تنها مرد تنومند و زورمندی است که خوب از عهده ی جنگ ها برمی آید و به همان نحو بر هماوردان خود برتری دارد که آخیلوس برهم نبردان خویش تفوق داشت. »( کیانیان، 197- 195 ) 

 3- رستم و ایندره:

مهرداد بهار شخصیت رستم و حماسه های مربوط به او را، انعکاسی از ایندره، خدای طبقه ی جن ران هند و ایرانی می داند و در این خصوص می نویسد:« مهم ترین جایی که اساطیر و متعلق به ایندره، در اساطیر و حماسه های ایرانی ظاهر می شود و بر اثر آن می توان مطمئن شد که شخصیت و ایندره، شخصیتی هند و ایرانی است، دقیقاً حماسه های مربوط به رستم است در ایران، در واقع اساطیر پیرامون ایندره و خود ایندره، از جهان خدایان ایرانی بیرون آمده و به صورت رستم و پهلوانی های او در حماسه های ایرانی جای گرفته است.» ( پژوهشی در اساطیر ایران، 471 )

ایندره از خدایان برجسته ی هند و ایرانی و خدای طبقه ی جن ران است که در متن های اوستایی با لقب خود، ورثرغنه، در عداد خدایان و با نام خود، ایندره، در شمار دیوان ظاهر می گردد. مهرداد بهار در خصوص این خدای و می نویسد:« نام ایندره، تنها دوبار در اوستا ظاهر می شود و آن هم نه به صورت خ ، بلکه به صورت کماله دیوی، امّا لقب مشخص و ایندره، ورترهن، در اوستا به صورت ورثرغنه، بدون آن که به ایندره مربوط باشد، ظاهر می شود، در ادبیات اوستایی ورثرغنه که همان بهرام ادبیات پهلوی است، فقط ایزد پیروزی است و از اهمیت عظیمی برخوردار است.» ( پژوهشی در اساطیر ایران، 470 ) 

هم چنین در خصوص افسانه ی نبرد ایندره و ورتره[7] که در ادبیات و وجود داردمی نویسد:« افسانه ی نبرد ایندره و ورتره، مستقیماً در ادبیات اوستایی و پهلوی انعکاس نیافته است، امّا نام اوستایی ایزد بهرام، ورثرغنه که به معنای کشنده ی ورثره است، یادآور اصل هند و ایرانی ورتره است. ضمناً داستان نبرد ایندره و ورتره به احتمال بسیار در هفت خان رستم و نبرد وی با دیو سپید، منع گشته است.» ( همان، 482 ) 

برای مشخص شدن شباهت های رستم و ایندره به بررسی ویژگی هایی که به ایندره اختصاص دارد می پردازیم. اسماعیل پور در خصوص ایندره می نویسد: آریائیان نخستین یا هند و ایرانیان، ایزدانی را می پرستیده اند که نامشان در پیمان نامه ی بغاز کوی، بازمانده از 1380 پ.م آمده است. این ایزدان عبارتند از: میتره، ورونه، ایندره، ناسه تیه. ایندره ایزدی است دلیر و جن ر و مهم ترین پیشکار ورونه به شمار می رود. اوست که زمین را به اریه ( آریاها ) می بخشد و آب های وشان را هدایت می کند. او هماره سومه می نوشد و در نشاط سومه، دژهای نودونه گانه ی دیو خشک سالی را نابود می سازد. او پرنده ای است والاتر از همه ی پرندگان کیهان، شاهینی کشتی آساست و سرور همه ی مرغان شکاری است. ایندره صاحب« صد نیرو » است، الطاف بیکران خویش را در همه جا می پراکند و شهریاری نی ت. ایزدی است زرّین فام، کشنده و یتره ی اژدها و پشتیبان پهلوانان و رزم جویان است. ایندره به نیروی خویش زمین و آسمان را از یکدیگر جدا    می کند و همه جا را وسعت می بخشد. زمانی ایندره با گرز آهنین خود کوه ها را می شکافد و گناه کاران را پا ره می دهد. او آورنده ی ماده ان و یاری دهنده ی جن ران است. آذرخش در دست اوست، کشنده ی اَهی و دیو خشک سالی برابر ایرانی اَژی دهاک و دارنده ی اسب های تیزرو است و خانه های نیکو می بخشد. خو?


ashura

عمر بن سعد با انداختن نخستین تیر، رسما جنگ را آغاز کرد و گفت : نزد عبیدالله شهادت دهید که من نخستین تیر را رها . عمر بن سعد خطاب به کوفیان گفت : منتظر چه هستید! اینان یک لقمه برای شما هستند.
زمانی که عمربن سعد تیر انداخت ، دیگر ابن زیاد نیز شروع به تیر اندازی د. (فلمّا رمی عمر، ارتمی الناس ) به گزارش ابن اعثم : باران تیر (و أقبلت السهام کأنّها المطر) از سوی کوفیان به سوی اصحاب حسین ـ علیه السلام ـ شدت گرفت و فرمود: اینها قاصد این قوم به سوی شماست ؛ برای مرگی که چاره ای از پذیرش آن نیست ، آماده باشید. پس از آن دو گروه بر یکدیگر حمله د و ساعتی از روز را به طور دسته جمعی با یکدیگر جنگیدند، به طوری که بنا به برخی اخبار پنجاه و از اصحاب حسین ـ علیه السلام ـ به شهادت رسیدند. در این وقت ، دستی به محاسنش کشید و فرمود: غضب خدا ... بر انی که متحد بر کشتن فرزند دختر شان شدند، شدید خواهد بود. به خدا سوگند که تسلیم آنان نخواهم شد تا با محاسنی خونین خدا را ملاقات کنم (و اللّه ما أجبتهم الی شی ء ممّا یریدونه أبدا حتی ألقی الله و أنا مخضّب بدمی .)

بلاذری می گوید که سوار بر اسبش ، قرآنی پیش روی خود نهاده بود و همین خشم دشمن را بیشتر بر می انگیخت . در این وقت ، عمر بن سعد، حصین بن نمیر تمیمی را همراه پانصد نفر تیرانداز به سوی حسین ـ علیه السلام ـ فرستاد. تیراندازی اینان سبب شد که همه اسبان کشته شدند و نیروهای پیاده گشتند.

در این حمله ، بسیاری از اصحاب با تیرهایی که بر بدنشان فرود آمد، به شهادت رسیده یا زخمی شدند. (فما بقی واحد من أصحاب الحسین الاّ أصاب من رمیهم سهم ). ابن شهرآشوب اسامی یی را که در حمله نخست دشمن به شهادت رسیدند، فهرست وار آورده است . این افراد جمعا 28 نفر از اصحاب و ده نفر از موالی حسین و پدرشان علی ـ علیهما السلام ـ بودند که در مجموع 38 نفر می شدند. اینها افرادی هستند که اساسا فرصت نبرد تن به تن پیدا نکرده و در تیراندازی نخست کوفیان به شهادت رسیدند. دیدیم که ابن اعثم شمار آنان را بیش از پنجاه نفر یاد کرده است .

ـ با شهادت پنجاه نفر در یک حمله دسته جمعی ، شمار اندکی از یاران حسین ـ علیه السلام ـ باقی ماندند؛ انی که به نوعی مبارزه تن به تن با ابن زیاد داشتند.

ـ از آن پس تک تک اصحاب عازم میدان شده و پس از مبارزه به شهادت رسیدند. این افراد شجاعانه می جنگیدند و از آنجا که هیچ گونه تعلّق خاطری در آن لحظه به دنیا نداشتند، با تمام وجود به جنگ با افراد رفته ومردانه نبرد می د. بعدها یکی از انی که در کربلا همراه عمر بن سعدبود، حکایت چگونه جنگیدن این افراد را شرح داد: انی که دست در قبضه شمشیر داشته ، مانند شیر ژیان بر ما می تاختند و قهرمانان را از چپ و راست فرو می ریختند؛ آنان آماده مرگ بودند؛ امان نمی پذیرفتند؛ در مال دنیا رغبتی نداشتند؛ هیچ فاصله ای میان ایشان و مرگ نبود و در پی مُلْک نبودند. اگر ما دربرابرشان نمی ایستادیم ، همه را از میان برده بودند.

ـ پس از مبارزه تن به تن برخی از اصحاب با کوفیان و کشته شدن شماری از عبیدالله ، عمرو بن حجاج خطاب به عمر سعد فریاد زد: ای احمق ها! شما با قهرمانان این شهر می جنگید؛ ی با آنان تن به تن به مبارزه نرود. آنها اندکند و شما با پرتاب سنگ می توانید آنها را از میان ببرید. عمر بن سعد رأی او را تصدیق کرده ، از ش خواست تا ی مبارزطلبی نکند. پس از آن عمرو بن حجاج از سمت راست کوفه بر یورش برد. عمرو به کوفه فریاد می زد:

یا أهل الکوفة ! ا موا طاعتکم و جماعتکم ، و لاترتابوا فی قتل من مَرَق عن الدین و خالف ال !]. ای کوفیان ! اطاعت و جماعت خودرا نگاه دارید و در کشتن ی که از دین خارج شده و با خود مخالفت کرده ، تردید به خود راه مدهید.

به احتمال شمار در این لحظه 32 نفربوده است . خوارزمی با اشاره به این رقم ، می نویسد: همین عده به هر کجای کوفه که یورش می بردند، آن را می شکافتند. لحظاتی دامنه جنگ بالاگرفت ودر این میان ، مسلم بن عوسجه اسدی به دست دو نفر از کوفیان به شهادت رسید. شهادت مسلم موجب شادی کوفه شد و شَبَث بن ربعی که خود بخشی از کوفه بود، متأثر شد. وی به یاد رشادت های مسلم بن عوسجه در جنگ با مشرکان در آذربایجان افتاد که مسلم در آنجا شش نفر ازمشرکان را کشته بود. حسین ـ علیه السلام ـ پیش از شهادت مسلم ، زمانیکه هنوز رمقی در وجود او مانده بود، خود را به وی رساند و فرمود: رحمک ربّک یا مسلم .

آنگاه حضرت آیه فمنهم من قضی نَحْبَه و مِنْهُم من یَنْتظر رابرای وی خواند. حبیب بن مظاهر، دوست صمیمی مسلم بن عوسجه هم کناراو آمد و او را به بهشت بشارت داد و گفت : اگر در این شرایط نبودم ، دلم می خواست به وصایای تو گوش می دادم . مسلم بن عوسجه گفت : أوصیک بهذا ـ و اشاره به حسین ـ علیه السلام ـ کرد ـ أن تموت دونه ، در راه او کشته شوی و به دفاع از او جانت را بدهی .

حبیب گفت : به خدای کعبه چنین خواهم کرد. تعبیر به این که مسلم بن عوسجه اوّل اصحاب الحسین بوده است که شهید شده ، می باید اشاره به آن باشد که نخستین شهید در حمله عمومی کوفه بوده است که طبعا پس از تیراندازی عمومی اول و شهادت برخی ازمبارزان به صورت تک تک شهید شده است .

با این حال ، در زیارت ناحیه ، به طور کلی از وی به عنوان اولین شهید کربلا یاد شده است : کنت أوّل من شری نفسه و أوّل شهید من ء اللّه . (والله اعلم ).

در این نبرد، بقایای ، چنان فشرده در کنار یکدیگر قرار داشتند که دشمن نمی توانست در آنان نفوذی داشته باشد. به ویژه آنان اطراف خیمه ها را کنده وآتش در آنها روشن کرده بودند و دشمن تنها از یک سوی می توانست بر آنان یورش برد. عمر سعد انی را برای نفوذ در چادرها و کندن آنها از جای ، به درون محوطه خیمه ها فرستاد که این افراد توسط چند نفر از اصحاب محاصره و کشته شدند.

این امر سبب شد تا عمر سعد دستور دهد تا چادرها را آتش بزنند. حسین ـ علیه السلام ـ فریاد زد: اجازه دهید آتش بزنند، در هرحال جز از یک سمت نمی توانند بر شما حمله کنند. دشمن برای این که کار رای ره کند، تصمیم حمله به خیمه ها و آتش زدن آنها را گرفت . شمر همراه ش نیزه اش را به سوی چادر حسین ـ علیه السلام ـ پرتاب کرد و فریا : علی ّ بالنار حتی أحرق هذا البیت علی أهله ، آتش برایم بیاورید تا این خانه را بر سر اهلش آتش بزنم . در اینجا بود که فریاد ن و ک ن به آسمان رفته ،همه از چادر بیرون ریختند. و در اینجا بود که شَبَث بن ربعی شمر را توبیخ کرده ، حرکت او را زشت شمرد و شمر بازگشت .

زهیر بن قین که فرماندهی ناحیه راست را داشت ، همراه با ده نفر به سوی شمر حمله کرده او رااز محل اقامت ن و ک ن حسین ـ علیه السلام ـ دور کرد. اما شمر بر اوحمله کرده چند نفر از افراد وی را به شهادت رساند. نبرد ادامه یافت . اصحاب حسین ـ علیه السلام ـ یک یک به شهادت می رسیدند و هر کدام که شهیدمی شدند، نبود آنان کاملا احساس می شد؛ در حالی که کشته های دشمن به دلیل فراوانی آنان ، نمودی نداشت . این حوادث تا ظهر عاشورا ادامه یافت .

ـ عاقبت ظهر شد و وقت فرا رسید. هنوز زهیر و شماری اصحاب دراطراف بودند. را به جماعت ـ در شکل خوف ـ اقامه کرد. به این ترتیب که دو رکعت ظهر را آغاز کرد در حالی که زهیر و سعید بن عبدالله حنفی جلوی ایستادند. گروه دوم را تمام کرده ، آنگاه گروه اول رکعت دوم را به اقتدا د. در وقتی که سعید جلوی ایستاده بود، هدف تیر دشمن قرار گرفت . بعد از پایان هم ، هرچه به این سوی و آن سوی می رفت ، سعید میان و دشمن قرار می گرفت . به همین دلیل ، چندان تیر به وی اصابت کرد که روی زمین افتاد. در این وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگوید که من از این رنجی که می برم ،هدفم نصرت ذرّیه اوست . وی در حالی به شهادت رسید که سیزده تیر بربدنش اصابت کرده بود. در واقع سعید بن عبدالله بعد از ظهر که باز درگیری آغاز شده و شدّت گرفت ، در شرایطی که حفاظت از حسین ـ علیه السلام ـ را بر عهده داشت به شهادت رسید. در اینجا بازهم دشمن به تیراندازی به سوی اسبان باقی مانده ادامه داد تا همه آنان را از بین برد. در این وقت زهیر بن قین با رجزی که خواند بر دشمن حمله کرد. دو نفر از کوفیان با نام های کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس بر وی حمله کرده او را به شهادت رساندند.

ـ به تدریج شمار یاران اندک و اندک می شد. افراد باقی مانده که نمی توانستند به جنگ رویاروی با دشمن بروند، تصمیم گرفتند تا کنار بمانند و تا پیش از شهادتشان ، اجازه ندهند به شهادت برسد. آنان در این باره به رقابت با یکدیگر می پرداختند (تنافسوا فی أن یقتلوا بین یدیه ). دوبرادر با نام های عبدالله و عبدالرحمان فرزندان عزرة ِ الغِفاری که شاهد این اوضاع بودند نزد آمدند، و اظهار د: دشمن نزدیک شده است ؛ اجازه دهید ما پیش روی شما بجنگیم تا کشته شویم .

فرمود: مَرْحَبًابکم .خوارزمی گفتگوی این دو برادر را با طولانی تر آورده است . آنان باگریه نزد آن حضرت آمدند. فرمودند: برای چه می گریید. شما تا ساعتی دیگر نورچشمان خواهید بود. گفتند: ما برای خود گریه نمی کنیم ؛ برای شمامی گرییم که دشمن این گونه شما را در محاصره گرفته است . ابومخنف این حکایت را برای دو نفر دیگر با نام های سیف بن حارث هَمْدانی و مالک بن عبدالله بن سُرَیع نقل کرده که عموزاده و از یک مادر بودند، نقل کرده است .پس از حکایت گریه و پاسخ ، این دو جوان ، طبق رسم عرب ، سلام خداحافظی دادند: السلام علیک یابن رسول الله . حضرت پاسخ داد: و علیکماالسلام و رحمة الله . آنان به میدان رفتند، و جنگیدند تا به شهادت رسیدند. ـ شروع به نبرد از سوی اهل بیت حسین ـ علیه السلام ـ ، زمانی بود که ازیاران ی باقی نمانده بود. (فلم یزل أصحاب الحسین یُقاتلون و یُقْتلون حتی لم یبق معه غیر أهل بیته ) آن گاه اهل بیت وارد کارزار شده و شماری از آنان به شهادت رسیدند که رقم آنان را کمتر از شانزده نفر ننوشته اند، و برخی از منابع نام بیش از بیست نفر را یاد کرده اند.

نحوه شهادت حسین(ع)/ آ ین لحظات چگونه گذشت

مهمترین واقعه روز عاشورا شهادت سیدال ء حسین بن علی علیه السلام است. در این یادداشت، قطره ای از آن دریای مصیبت عظمی و جانگداز بیان شده است.

اصحاب وفادار خود را صدا می زند

بعد از شهادت یاران باوفا، حسین علیه السلام پیوسته به راست و چپ مى ‏نگریست و هیچ یک از اصحاب و یاران خود را ندید جز آنان که پیشانى به خاک ساییده و صدایى از آنها به گوش نمى‏رسید، پس ندا داد:

«یا مُسْلِمَ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا هانِىَ بْنَ عُرْوَةَ، وَ یا حَبیبَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا زُهَیْرَ بْنَ الْقَیْنِ، وَ یا یَزیدَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا یَحْیَى بْنَ کَثیرٍ، وَ یا هِلالَ بْنَ نافِعٍ، وَ یا إِبْراهِیمَ بْنَ الُحصَیْنِ، وَ یا عُمَیْرَ بْنَ الْمُطاعِ، وَ یا أَسَدُ الْکَلْبِىُّ، وَ یا عَبْدَاللَّهِ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ، وَ یا داوُدَ بْنَ الطِّرِمَّاحِ، وَ یا حُرُّ الرِّیاحِىُّ، وَ یا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ، وَ یا أَبْطالَ الصَّفا، وَ یا فُرْسانَ الْهَیْجاءِ، مالی أُنادیکُمْ فَلا تُجیبُونی، وَ أَدْعُوکُمْ فَلا تَسْمَعُونی؟! أَنْتُمْ نِیامٌ أَرْجُوکُمْ تَنْتَبِهُونَ؟

أَمْ حالَتْ مَوَدَّتُکُمْ عَنْ إِمامِکُمْ فَلا تَنْصُرُونَهُ؟ فَهذِهِ نِساءُ الرَّسُولِ صلى الله علیه و آله لِفَقْدِکُمْ قَدْ عَلاهُنَّ النُّحُولُ، فَقُومُوا مِنْ نَوْمَتِکُمْ، أَیُّهَا الْکِرامُ، وَ ادْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ الطُّغاةَ اللِّئامَ، وَ لکِنْ صَرَعَکُمْ وَاللَّهِ رَیْبُ الْمَنُونِ وَ غَدَرَ بِکُمُ الدَّهْرُ الخَؤُونُ، وَ إِلّا لَما کُنْتُمْ عَنْ دَعْوَتی تَقْصُرُونَ، وَلا عَنْ نُصْرَتی تَحْتَجِبُونَ، فَها نَحْنُ عَلَیْکُمْ مُفْتَجِعُونَ، وَ بِکُمْ لاحِقُونَ، فَإِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».

اى مسلم بن عقیل! اى هانى بن عروة! اى حبیب بن مظاهر! اى زهیر بن قین! اى یزید بن مظاهر! اى یحیى بن کثیر! اى هلال بن نافع! اى ابراهیم بن حُصَین! اى عمیر بن مطاع! اى اسد کلبى! اى عبداللَّه بن عقیل! اى مسلم بن عوسجه! اى داود بن طرمّاح! اى حرّ ریاحى! اى على بن الحسین! اى دلاورمردان خالص! و اى سواران میدان نبرد! چه شده است شما را صدا مى ‏زنم ولى پاسخم را نمى ‏دهید؟ و شما را مى‏ خوانم ولى دیگر سخنم را نمى ‏شنوید؟ آیا به خواب رفته ‏اید که به بیدارى ‏تان امیدوار باشم؟ یا از محبّت تان دست کشیده ‏اید که او را یارى نمى ‏کنید؟

این بانوان از خاندان ند که از فقدانتان ناتوان گشته‏اند. از خوابتان برخیزید، اى بزرگواران! و از حرم رسول خدا در برابر طغیانگران پست، دفاع کنید.

ولى به خدا سوگند! مرگ، شما را به خاک افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما وفا نکرده، وگرنه هرگز از اجابت دعوتم کوتاهى نمى ‏کردید، و از یاریم دست نمى ‏کشیدید، آگاه باشید، ما در فراق شما سوگواریم و به شما ملحق مى ‏شویم، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». (معالی السبطین، ج 2 ص 17)

حسین علیه السلام فرمود: سلامم را به شیعیانم برسان

در روایتى آمده است: هنگامى که حسین علیه السلام تنها شد به خیمه ‏هاى برادرانش سر کشید، آنجا را خالى دید. آنگاه به خیمه‏ هاى فرزندان عقیل نگاهى انداخت، ى را در آنجا نیز ندید؛ سپس به خیمه ‏هاى یارانش نگریست ى را ندید، در آن حال ذکر «لَا حَوْلَ وَ لَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِیمِ» را فراوان بر زبان جارى مى‏ ساخت.

آنگاه به خیمه‏ هاى ن روانه شد و به خیمه فرزندش زین العابدین علیه السلام رفت.

او را دید که بر روى پوست خشنى خو ده و عمّه ‏اش زینب علیهاالسلام از او پرستارى مى ‏کند. چون حضرت على بن الحسین علیه السلام نگاهش به پدر افتاد خواست از جا برخیزد، ولى از شدّت بیمارى نتوانست، پس به عمّه ‏اش زینب گفت: «کمکم کن تا بنشینم چرا که پسر صلى الله علیه و آله آمده است» زینب علیهاالسلام وى را به ‏ اش تکیه داد و حسین علیه السلام از حال فرزندش پرسید: او حمد الهى را بجا آورد و گفت:

«یا أبَتاهُ ما صَنَعْتَ الْیَوْمَ مَعَ هؤُلاءِ الْمُنافِقِینَ؟؛ پدر جان! امروز با این گروه منافق چه کرده‏ اى؟».

علیه السلام در پاسخ فرمود:

«یا وَلَدِی قَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَانْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ، وَ قَدْ شُبَّ الْقِتالُ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ، لَعَنَهُمُ اللَّهُ حَتّى‏ فاضَتِ الْأَرْضُ بِالدَّمِ مِنَّا وَ مِنْهُمْ؛ فرزندم»

بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است و جنگ بین ما و آنان چنان شعله‏ ور شد که زمین از خون ما و آنان رنگین شده است!».

حضرت سجّاد علیه السلام عرض کرد:

«یا أبَتاهُ أَیْنَ عَمِّىَ الْعَبَّاسُ؟» پدر جان! عمویم عبّاس کجاست؟

در این هنگام اشک بر چشمان زینب حلقه زد و به برادرش نگریست که چگونه پاسخ مى‏ دهد- چرا که علیه السلام خبر شهادت عبّاس را به وى نداده بود.

علیه السلام پاسخ داد:

«یا بُنَىَّ إِنَّ عَمَّکَ قَدْ قُتِلَ، وَ قَطَعُوا یَدَیْهِ عَلى‏ شاطِى‏ءِ الْفُراتِ» پسر جان! عمویت کشته شد و دستانش کنار فرات از پیکر جدا شد!

على بن الحسین علیه السلام آن چنان گریست که بى حال شد. چون به حال آمد از دیگر عموهایش پرسید و پاسخ مى ‏داد: «همه شهید شدند».

آنگاه پرسید:

«وَ أَیْنَ أَخی عَلِیٌّ، وَ حَبیبُ بْنُ مَظاهِرَ، وَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ، وَ زُهَیْرُ بْنُ الْقَیْنِ؟»

برادرم على اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجایند؟

علیه السلام پاسخ داد:

«یا بُنَىَّ إِعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ فی الْخِیامِ رَجُلٌ إِلّا أَنَا وَ أَنْتَ، وَ أَمَّا هؤُلاءِ الَّذِینَ تَسْأَلُ عَنْهُمْ فَکُلُّهُمْ صَرْعى‏ عَلى‏ وَجْهِ الثَّرى‏»

فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمه ‏ها مردى جز نمانده است، همه آنان به خاک افتاده و شهید شده‏ اند.

پس على بن الحسین علیه السلام سخت گریست. آنگاه به عمّه ‏اش زینب علیهاالسلام گفت: «یا عَمَّتاهُ عَلَىَّ بِالسَّیْفِ وَ الْعَصا» عمّه جان! شمشیر و عصایم را حاضر کن.

پدرش فرمود: «وَ ما تَصْنَعُ بِهِما» مى ‏خواهى چه کنى؟

عرض کرد: «أمَّا الْعَصا فَأَتَوَکَّأُ عَلَیْها، وَ أَمَّا السَّیْفُ فَأَذُبُّ بِهِ بَیْنَ یَدَىْ إِبْنِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله فَإِنَّهُ لَاخَیْرَ فِی الْحَیاةِ بَعْدَهُ»

بر عصا تکیه کنم و با شمشیرم از فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله دفاع نمایم، چرا که زندگانى پس از او ارزش ندارد.

حسین علیه السلام او را باز داشت و به چسباند و فرمود: «یا وَلَدی أَنْتَ أَطْیَبُ ذُرِّیَّتی، وَ أَفْضَلُ عِتْرَتی، وَ أَنْتَ خَلیفَتی عَلى‏ هؤُلاءِ الْعِیالِ وَ الْأَطْفالِ، فَإِنَّهُمْ غُرَباءٌ مَخْذُولُونَ، قَدْ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ وَ الْیُتْمُ وَ شَماتَةُ الْأَعْداءِ وَ نَوائِبُ ا َّمانِ سَکِّتْهُمْ إِذا صَرَخُوا، وَ آنِسْهُمْ اذَا اسْتَوْحَشُوا، وَ سَلِّ خَواطِرَهُمْ بِلَیْنِ الْکَلامِ، فَإِنَّهُمْ ما بَقِىَ مِنْ رِجالِهِمْ مَنْ یَسْتَأْنِسُونَ بِهِ غَیْرُکَ، وَ لا أَحَدٌ عِنْدَهُمْ یَشْکُونَ إِلَیْهِ حُزْنَهُمْ سِواکَ، دَعْهُمْ یَشُمُّوکَ وَ تَشُمُّهُمْ، وَ یَبْکُوا عَلَیْکَ وَ تَبْکی عَلَیْهِمْ»

فرزندم! تو پاک ‏ترین ذریّه و برترین عترت منى و تو جانشین من بر این بانوان و ک نى.

آنان غریب و بى ‏ ‏ اند که تنهایى و یتیمى و سرزنش دشمنان و سختى‏ هاى دوران آنان را فرا گرفته است.

هر گاه که ناله سر دادند آنان را آرام کن، و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نیکو، خاطرشان را تسلّى بخش. چرا که ى از مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غم‏ هایشان را به وى باز گویند. بگذار آنان تو را ببویند و تو آنان را ببویى و آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنان.

آنگاه علیه السلام دست فرزندش را گرفت و با صداى رسا فرمود: «یا زَیْنَبُ وَ یا امَّ کُلْثُومِ وَ یا سَکینَةُ وَ یا رُقَیَّةُ وَ یا فاطِمَةُ، اسْمَعْنَ کَلامی وَ اعْلَمْنَ أَنَّ ابْنی هذا خَلیفَتی عَلَیْکُمْ، وَ هُوَ إِمامٌ مُفْتَرِضُ الطَّاعَةِ»

اى زینب! اى امّ کلثوم! اى سکینه! اى رقیّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنوید و بدانید که این فرزندم جانشین من بر شماست و او ى است که پیروى از او واجب است.

سپس به فرزندش فرمود:

«یا وَلَدی بَلِّغْ شیعَتی عَنِّیَ السَّلامَ فَقُلْ لَهُمْ: إِنَّ أَبی ماتَ غَریباً فَانْدُبُوهُ وَ مَضى‏ شَهیداً فَابْکُوهُ؛ فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.

علیه السلام لباس کهنه به تن کرد

هنگامى که ‏حسین علیه السلام عزم میدان کرد، فرمود: «ائْتُونی بِثَوْبٍ لا یُرْغَبُ فیهِ، الْبِسُهُ غَیْرَ ثِیابِی، لا اجَرَّدُ، فَانِّی مَقْتُولٌ مَسْلُوبٌ»

برایم جامه کهنه‏ اى بیاورید که ى به آن رغبت نکند تا آن را زیر لباسهایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا نکنند، زیرا مى ‏دانم پس از شهادت لباسهایم ربوده خواهد شد.

لباس تنگ و کوتاهى آوردند ولى علیه السلام آن را نپوشید و فرمود: «هذا لِباسُ أَهْلِ الذِّمَّةِ» این لباس اهل ذمّه (کفّار اهل کتاب) است.

لباس بلندترى آوردند. علیه السلام آن را پوشید سپس با بانوان حرم خداحافظى کرد.

در روایت دیگرى آمده است هنگامى که لباس کهنه آوردند، چند جایش را کرد (تا ارزشى براى بیرون آوردن نداشته باشد) و آن را زیر لباس ‏هایش پوشید؛ ولى پس از شهادت (دشمن ناجوانمرد پست) آن را نیز از بدنش بیرون آوردند. (تاریخ ابن ع ر، ج 14 ص 221)

گریه سکینه برای علیه السلام

در آن هنگام حضرت سکینه گریه سر داد. وى را به چسبانید و فرمود:

سَیَطُولُ بَعْدی یا سَکینَةُ فَاعْلَمی مِنْکِ الْبُکاءُ إِذَا الْحَمامُ دَهانِی‏

لا تُحْرِقی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً مادامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثمانی‏

وَ إِذا قُتِلْتُ فَانْتَ اوْلى‏ بِالَّذِی تَأْتینَهُ یا خَیْرَةَ النِّسْوانِ‏

سکینه! بدان پس از شهادتم گریه ‏هاى طولانى خواهى داشت. تا جان در بدن دارم با اشک حسرتت دلم را آتش مزن. اى بهترین ن! هنگامى که شهید شدم پس تو از هر به سوگوارى سزاوارترى. (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 119)

گفتگوی با ن و بانوان حرم‏

حسین علیه السلام به سوى خیمه رفت و ندا داد:

«یا سَکینَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا امَّ کُلْثُومِ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلامُ»

اى سکینه! اى فاطمه! اى زینب! اى امّ کلثوم! خداحافظ من هم رفتم.

سکینه فریاد برآورد: پدرجان! آیا تسلیم مرگ شده‏ اى؟! پاسخ داد:

«کَیْفَ لا یَسْتَسْلِمُ مَنْ لا ناصِرَ لَهُ وَ لا مُعینَ؟» چگونه تسلیم نشود ى که یار و یاورى براى او نمانده است؟.

سکینه گفت: پدر جان! (حال که چنین است) ما را به حرم جدّمان برگردان!

«هَیْهاتَ، لَوْ تُرِکَ الْقَطا لَنامَ» هیهات! اگر مرغ قطا را رها مى‏ د در آشیانه ‏اش آرام مى‏گرفت. (اشاره به این ‏که ما را رها نخواهند کرد).

صداى گریه بانوان برخاست، آنان را آرام کرد و به سوى دشمن حمله ‏ور شد. (بحارالانوار ج 45 ص 47)

موعظه به لشکر عمر سعد

حسین علیه السلام به دشمنان نزدیک شد و خطاب به آنان فرمود:

«یا وَیْلَکُمْ أَتَقْتُلُونِی عَلى‏ سُنَّةٍ بَدَّلْتُها؟ أَمْ عَلى‏ شَریعَةٍ غَیَّرْتُها، أَمْ عَلى‏ جُرْمٍ فَعَلْتُهُ، أَمْ عَلى‏ حَقٍّ تَرَکْتُهُ؟»

واى بر شما! چرا با من مى ‏جنگید؟ آیا سنّتى را تغییر داده ‏ام؟ یا شریعتى را دگرگون ساخته‏ ام؟ یا جرمى مرتکب شده ‏ام؟ و یا حقّى را ترک کرده ‏ام؟.

گفتند: «إِنَّا نَقْتُلُکَ بُغْضاً لِأَبِیکَ» به خاطر کینه ‏اى که از پدرت به دل داریم، با تو مى ‏جنگیم و تو را مى‏ کشیم. (ین ع الموده، ج 3 ص 79)

مرگ بهتر از زندگى ننگین است!

علیه السلام به میدان آمد و مبارز طلبید، هر از پهلوانان دشمن پیش آمد او را به خاک افکند، تا آنجا که بسیارى از آنان را به هلاکت رساند آنگاه به میمنه (به جانب راست ) حمله کرد و فرمود: «الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ» مرگ بهتر از زندگى ننگین است.

سپس به میسره (جانب چپ ) یورش برد و فرمود:

أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِىِّ / آلَیْتُ أَنْ لا أَنْثَنی‏

أَحْمی عِیالاتِ أَبی / أَمْضی عَلى‏ دینِ النَّبِىِ‏

منم حسین بن على علیه السلام، سوگند یاد که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مى ‏کنم و بر دین رهسپارم. (بحارالانوار، ج 45 ص 49)

و در روایت دیگر آمده است، علیه السلام فرمود: «مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حَیاةٍ فی ذُلٍّ» مرگ با عزّت بهتر از زندگى با ذلّت است. (بحارالانوار، ج 45 ص 192)

اگر دین ندارید آزاد مرد باشید!

علیه السلام به هر سو یورش برد و گروه عظیمى را به خاک افکند.

عمر سعد فریاد برآورد: آیا مى ‏دانید با چه مى‏ جنگید؟ او فرزند همان دلاور میدان ‏ها و قهرمانان عرب است، از هر سو به وى هجوم آورید.

بعد از این فرمان چهار هزار تیرانداز از هر سو علیه السلام را هدف قرار دادند و از سوى دیگر به جانب خیمه ‏ها حمله ‏ور شدند و میان آن حضرت و خیامش فاصله انداختند.

علیه السلام فریاد برآورد:

«وَیْحَکُمْ یا شیعَةَ آلِ أَبی سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ، وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ، فَکُونُوا أَحْراراً فی دُنْیاکُمْ هذِهِ، وَارْجِعُوا إِلى‏ أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَبَاً کَما تَزْعُمُونَ»

واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمى‏ ترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مى‏ دانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید.

شمر صدا زد: اى پسر فاطمه! چه مى‏ گویى؟ علیه السلام فرمود: «أَنَا الَّذی أُقاتِلُکُمْ، وَ تُقاتِلُونی، وَ النِّساءُ لَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ، فَامْنَعُوا عُتاتَکُمْ وَ طُغاتَکُمْ وَ جُهَّالَکُمْ عَنِ َّعَرُّضِ لِحَرَمی ما دُمْتُ حَیّاً»

من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى ن که گناهى ندارند، پس تا زمانى‏ که زنده هستم، یان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید.

شمر گفت: راست مى‏ گوید. آنگاه به لشکریان خویش رو کرد و گفت: «از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار!

دشمن از هر طرف به سوى علیه السلام حمله‏ ور شدند و در جستجوى آب به سوى فرات رفت ولى یان همگى هجوم آوردند و مانع شدند.

مناجات با خدا و نفرین به دشمن‏

در روز عاشورا حسین علیه السلام به سوى فرات روانه شد که شمر گفت: به خدا سوگند! به آن نخواهى رسید تا در آتش درآیى!

شخص دیگرى گفت: یا حسین! آیا آب فرات را نمى ‏بینى که مثل شکم ماهى مى ‏درخشد؟! به خدا سوگند! از آن نخواهى چشید تا آن ‏که با لب تشنه از جهان چشم بپوشى!

علیه السلام گفت: «اللَّهُمَّ أَمِتْهُ عَطَشاً» خدایا! او را تشنه بمیران.

راوى مى‏ گوید: به خدا سوگند پس از نفرین آن شخص به مرض عطش گرفتار شد، به گونه ‏اى که پیوسته مى ‏گفت: به من آب دهید! آبش مى ‏دادند تا آنجا که آب از دهانش مى ‏ریخت ولى همچنان مى‏ گفت: آبم دهید که تشنگى مرا کشت! پیوسته این چنین بود تا آن ‏که به هلاکت رسید!

تیری به پیشانی اصابت کرد

آنگاه مردى از دشمن به نام «ابوالحتوف جعفى» تیرى به سوى رها کرد.

تیر به پیشانى اصابت کرد. آن را بیرون کشید، خون بر چهره و محاسن جارى شد، عرض کرد: «اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَرى‏ ما أَنَا فیهِ مِنْ عِبادِکَ هؤُلاءِ الْعُصاةِ، اللَّهُمَّ أَحِصَّهُمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تَذَرْ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ أَحَداً، وَ لا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً»

خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مى‏ رسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان ى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز.

سپس به آنان حمله کرد، و به هر که مى‏ رسید او را با شمشیرش بر خاک مى ‏افکند، این در حالى بود که تیرها از هر سو مى ‏بارید و بر بدن علیه السلام مى ‏نشست و مى‏ فرمود:

«یا أُمَّةَ السُّوءِ! بِئْسَما خَلَّفْتُمْ مُحَمَّداً فی عِتْرَتِهِ، أَما إِنَّکُمْ لَنْ تَقْتُلُوا بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِ اللَّهِ فَتُهابُوا قَتْلَهُ، بَلْ یُهَوِّنُ عَلَیْکُمْ عِنْدَ قَتْلِکُمْ إِیَّاىَ، وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِی رَبِّی بِالشَّهادَةِ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ»

اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان صلى الله علیه و آله بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بنده‏ اى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمى‏ برید انتقام مرا از شما بگیرد.

حصین بن مالک س ى فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟

علیه السلام فرمود: «یُلْقی بَأْسُکُمْ بَیْنَکُمْ وَ یَسْفِکُ دِماءَکُمْ، ثُمَّ یَصُبُّ عَلَیْکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ»

نزاع و اختلاف در میانتان مى ‏افکند و خونتان را مى ‏ریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مى‏سازد.

علیه السلام همچنان مى ‏جنگید تا آن که زخم ‏هاى بسیارى بر بدن مبارکش وارد شد. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 4 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 51)

تیری به گلوی اصابت کرد

در روایتى آمده است: هنگامى که دشمنان، را آماج تیرها قرار دادند تیر به گلوى اصابت کرد و فرمود:

«بِسْمِ اللَّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ، وَ هذا قَتیلٌ فی رِضَى اللَّهِ»

به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا! (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 120)

اصابت سنگ به پیشانی و زدن تیر سه شعبه بر ایشان

علیه السلام خسته شد، خواست اندکى بیاساید که ناگاه سنگى آمد و به پیشانى رسید، خون جارى شد.

دامن پیراهنش را بالا زد تا خون از چهره‏اش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به علیه السلام فرو نشست.

(دعاى قربانى خواند و) فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلى‏ مِلِّةِ رَسُولِ اللَّهِ» به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا.

آنگاه سرش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: «إِلهی إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا لَیْسَ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ نَبِىٍّ غَیْرَهُ» خداى من! تو آگاهى که اینان ى را مى‏ کشند که در روى زمین پسر ى جز وى نیست.

سپس تیر را بیرون کشید. خون همچون ناودان جارى شد. دستش را بر محلّ زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطره ‏اى از آن به زمین بازنگشت!

بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و فرمود:

« َذا وَاللَّهِ أَکُونُ حَتّى‏ أَلْقى‏ جَدّی رَسُولَ اللَّهِ وَ أَنَا مَخْضُوبٌ بِدَمی، وَ أَقُولُ: یا رَسُولَ اللَّهِ قَتَلَنی فُلانٌ وَ فُلانٌ»

آرى، به خدا سوگند! مى ‏خواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید د. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 2 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 53)

عرش خدا از اسب به زمین افتاد

علیه السلام بر اثر زخم‏ هاى فراوان از اسب به زمین افتاد، ولى برخاست.

خواهرش زینب علیهاالسلام از خیمه‏ ها بیرون آمد و با ناله ‏اى جانسوز مى ‏گفت: «لَیْتَ السَّماءُ إِنْطَبَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ» کاش آسمان بر زمین فرو مى‏ افتاد.

عمر بن سعد را دید که نزدیک علیه السلام ایستاده است. فرمود: «أَیُقْتَلُ ابُوعَبْدِاللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَیْهِ؟» اى عمر بن سعد! اباعبداللَّه علیه السلام را شهید مى‏ کنند و تو نظاره مى ‏کنى؟!

اشک از دیدگان عمر سعد (دیدند) جارى شد و صورتش را برگرداند و چیزى نگفت. (کامل ابن اثیر، ج 3 ص 78)

حضرت زینب علیهاالسلام فریاد زد: «وَیْلَکُمْ، أما فِیکُمْ مُسْلِمٌ» واى بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟

سکوت مرگبارى همه را فرا گرفته بود و ى پاسخى نداد. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609)

علیه السلام ردایى به تن کرده و عمامه به سر داشت. و با آن که پیاده و زخمى بود چون سواران دلاور مى ‏جنگید، نگاهى به تیراندازان و نگاهى به حرم خود داشت و مى‏ گفت:

«أَعَلى‏ قَتْلی تَجْتَمِعُونَ، أَما وَاللَّهِ لا تَقْتُلُونَ بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِاللَّهِ، اللَّهُ أَسْخَطُ عَلَیْکُمْ لِقَتْلِهِ مِنِّی؛ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِى اللَّهَ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ. أَما وَاللَّهِ لَوْ قَتَلْتُمُونی لَأَلْقَى اللَّهَ بَاْسَکُمْ بَیْنَکُمْ وَ سَفَکَ دِمائَکُمْ ثُمَّ لا یَرْضى‏ حَتّى‏ یُضاعِفَ لَکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ»

آیا بر کشتن من با هم متّحد شده‏ اید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بنده ‏اى از بندگان خدا را نمى‏ کشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد.

به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمى ‏برید از شما بگیرد.

هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مى‏ سازد و خونتان را مى ‏ریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609)

آ ین مناجات های علیه السلام ‏

حسین علیه السلام در آ ین لحظات عمر گرانبهایش با خداى خود چنین مناجات مى ‏کرد:

«اللَّهُمَّ! مُتَعالِىَ الْمَکانِ، عَظیمَ الْجَبَرُوتِ، شَدیدَ الِمحالِ، غَنِىٌّ عَنِ الْخَلائِقِ، عَریضُ الْکِبْرِیاءِ، قادِرٌ عَلى‏ ما تَشاءُ، قَریبُ الرَّحْمَةِ، صادِقُ الْوَعْدِ، سابِغُ النِّعْمَةِ، حَسَنُ الْبَلاءِ، قَریبٌ إِذا دُعیتَ، مُحیطٌ بِما خَلَقْتَ، قابِلُ َّوْبَةِ لِمَنْ تابَ إِلَیْکَ، قادِرٌ عَلى‏ ما أَرَدْتَ، وَ مُدْرِکٌ ما طَلَبْتَ، وَ شَکُورٌ إِذا شُکِرْتَ، وَ ذَکُورٌ إِذا ذُکِرْتَ، أَدْعُوکَ مُحْتاجاً، وَ أَرْغَبُ إِلَیْکَ فَقیراً، وَ أَفْزَعُ إِلَیْکَ خائِفاً، وَ أَبْکی إِلَیْکَ مَکْرُوباً، وَ اسْتَعینُ بِکَ ضَعیفاً، وَ أَتَوَکَّلُ عَلَیْکَ کافِیاً، أُحْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا، فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَدَعُونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ قَتَلُونا، وَ نَحْنُ عِتْرَةُ نِبَیِّکَ، وَ وَلَدُ حَبیبِکَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، الَّذی اصْطَفَیْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَ ائْتَمَنْتَهُ عَلى‏ وَحْیِکَ، فَاجْعَلْ لَنا مِنْ أَمْرِنا فَرَجاً وَ مَخْرَجاً بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ».

خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند (در کیفر و انتقام)! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو!

هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریده ‏ها احاطه دارى! توبه ‏پذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مى ‏رسى!

چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مى ‏کنى!

حاجتمندانه تو را مى ‏خوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مى ‏برم و با حال حزن به درگاه تو مى ‏گریم و ناتوانمندانه از تو یارى مى‏ طلبم تنها بر تو توکّل مى ‏کنم، میان ما و این قوم حکم فرما!

اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى د و به کشتن ما برخاستند.

ما خاندان و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه صلى الله علیه و آله هستیم، همو که او را به ى برگزیدى و بر وحى‏ ات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان.

آنگاه افزود: «صَبْراً عَلى‏ قَضائِکَ یا رَبِّ لا إِلهَ سِواکَ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، مالِىَ رَبٌّ سِواکَ، وَ لا مَعْبُودٌ غَیْرُکَ، صَبْراً عَلى‏ حُکْمِکَ یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا دائِماً لا نَفادَ لَهُ، یا مُحْیِىَ الْمَوْتى‏، یا قائِماً عَلى‏ کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ، احْکُمْ بَیْنی وَ بَیْنَهُمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحاکِمینَ»

پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مى‏ ورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست.

بر حکم تو صبر مى‏ کنم اى فریادرس ى که فریاد رسى ندارد! اى همیشه ‏اى که پایان‏ناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى ب ا دارنده هر با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى. (مقتل الحسین مقرم، ص 282)

لحظات شهادت سالار و سرور شهیدان عالم ‏

راوی مى‏گوید: «کنار قتلگاه ایستاده بودم و جان دادن علیه السلام را نظاره مى‏ . بخدا سوگند! هرگز به خون آغشته ‏اى را ندیده بودم که خون بدنش رفته باشد ولى این چنین زیبا و درخشنده باشد. آنچنان نور چهره ‏اش خیره کننده بود که شه شهادت او از یادم رفت.

حسین علیه السلام در آن حال شربتى آب مى ‏خواست. شنیدم مردى سنگدل و بى‏ ایمان پاسخ داد: آب نیاشامى تا بر آتش درآئى (نعوذ باللَّه) و از حمیم آن بنوشى. (وَاللَّهِ لا تَذُوقُ الْماءَ حَتَّى تَرِدَ الْحامِیَةَ فَتَشْرَبَ مِنْ حَمیمِها)

علیه السلام در پاسخ فرمود: «إِنَّما أَرِدُ عَلى‏ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ وَأَسْکُنُ مَعَهُ فِی دارِهِ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ وَأَشْکُو إِلَیْهِ ما ارْتَکَبْتُمْ مِنِّی وَفَعَلْتُمْ بِی»

بلکه من بر جدم رسول خدا وارد مى ‏شوم و در خانه‏ اش در بهشت جایگاه صدق و در جوار قرب خداى مقتدر ن مى ‏شوم و از جنایاتى که نسبت به من روا داشتید به او شکایت مى‏ برم.

ابن سعد با شنیدن این سخن چنان به خشم آمدند که گویا خداوند در دل آنها هیچ رحمى قرار نداده بود. (مقتل الحسین مقرم، ص 282؛ بحارالانوار ج 45 ص 57)

شهادت حسین علیه السلام در کربلا

هنگام مصیبت عظیم فرا رسیده بود. ح ضعف بر علیه السلام مستولى شده بود، هر با هر وسیله ‏اى که در اختیار داشت به آن حضرت ضربه مى‏ زد، ولى هر به قصد کشتن نزدیک آن بزرگوار مى ‏شد، لرزه بر اندامش مى‏ افتاد و به عقب بر مى ‏گشت.

«مالک بن نمیر» نزدیک رفت و شمشیرى بر فرق مبارکش زد که خون از سر آن حضرت جارى شد. علیه السلام فرمود: «هرگز با آن دست، غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند». در تواریخ آمده است که او پس از آن چون بیچارگان در نهایت فقر و تنگدستى به سر مى‏ برد و دستانش از کار افتاد. (انساب الاشراف، ج 3 ص 407)

«زُرعة بن شریک» ضربه‏ اى بر دست چپ آن حضرت وارد ساخت.

«سنان بن انس» با دو سلاح نیزه و شمشیر ضرباتى بر حضرت وارد ساخت، و به آن افتخار مى‏ کرد!

زمان به کندى مى ‏گذشت و جهان در انتظار حادثه ‏اى عظیم بود. عمر سعد مى ‏خواست که کار سریعتر تمام شود و انتظار به پایان رسد. به خولى بن یزید که در کنارش بود دستور داد که کار حسین علیه السلام را تمام کند. وى پیش رفت تا سر از بدن آن حضرت جدا سازد ولى لرزه بر اندامش افتاد و به عقب برگشت.

«سنان بن انس»- بنا به نقلى- جلو رفت و شمشیرى را حواله گلوى مبارک کرد و گفت: «ترا مى ‏کشم و سر از بدنت جدا مى‏ کنم در حالى که مى ‏دانم تو پسر رسول خدایى و پدر و مادرت بهترین خلق خدایند!» پس سر مبارک را از بدن جدا کرد. (کامل ابن اثیر ج 4 ص 78 ؛ انساب الاشراف، ج3 ص 409)

در روایت دیگر، شمر بن ذى الجوشن در خشم شد و روى مبارک علیه السلام نشست و محاسن آن حضرت را به دست گرفت و چون خواست را به قتل برساند، آن حضرت لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى ‏کشى در حالى که مى‏ دانى من کیستم؟

شمر گفت: آرى، تو را خوب مى‏ شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏ کشم و باکى ندارم! پس با دوازده ضربه سر مبارک علیه السلام را از بدن جدا ساخت. (بحارالانوار ج 45 ، ص56)

دگرگونى عالَم طبیعت‏ پس از شهادت علیه السلام

طبق نقل تواریخ بعد از شهادت آن حضرت، دگرگونى‏ هایى در عالم تکوین رخ داد که خبر از وقوع حادثه عظیمى مى‏ داد. روایات مربوط به دگرگونى‏ هاى عالم را، شیعه و اهل سنت متفقاً نقل کرده ‏اند از جمله:

بنا به نقل سید بن طاووس در لهوف: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریکى و طوفان سرخ فام آسمان کربلا و اطراف را فرا گرفت، ابن سعد وحشت د و گمان نمودند بر آنها عذاب نازل شده است. (عاشورا ریشه ‏ها، انگیزه ‏ها، رویدادها، پیامدها، آیت الله مکارم و همکاران، ص 500)

«وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون‏» آنها که ستم د به زودى مى ‏دانند که بازگشتشان به کجاست! (سوره شعرا / 227)

منبع: تسنیم


نظر خصوصی ذیل را دوستی که خودشان را چورسی اصل معرفی کرده اند در وب گذاشته اند . اما بخلاف رسم و رسوم با اینکه نظر خصوصی بوده است به دلیل اینکه حرف ایشان در دلشان نماند و یا با اعتقاد به اینکه انتقاد نعمتی بزرگ است عینا آورده ام :

ابتدا نظر ایشان :

سلام برادر و دوست عزیز
آقای سلطان بیگی می دانم که خوب و با دقت و هر روز وب های مربوط به چورس را نگاه می کنی و گاهی هم نظراتی را ارائه می نمایی هرچند هم با نام های مستعار دیگر اما جنابعالی نثر و لحن مخصوص خودتان را دارید که برای بنده قابل فهم است. اما در مورد کاسبان عسل:
1- بنده یک نظر خصوصی به آقای غیور زاده در جواب یکی از دوستان داده بودم که نمی دانم آیا آقا یوسف آن را به سمع و نظر دوستمان به نام چورسی رساند یا نه؟ اما اصل بحث، دادن پول شکر برای وعده سر من با آن بهره های کمر شکن را خودتان می دانید بنده به هیچ عنوان این کاسبان را در ردیف مفا نمی دانم .
2 کاسبانی و تولید کنندگانی که شهد قل به بازار روانه می کنند در ردیف مفا که نیستند بلکه در ردیف انسان ها هم نمی گنجند.
3- آقای غیور زاده اسامی را در بخش مفا درج نموده اند که نه تنها مدرک رشته مربوطه را ندارند، بلکه در آن پست هم نیستند. بحث یر روی این است که دقت شود تا موضوع لوث نشود و ارزش خود را از دست ندهد.
باتشکر.

اما جواب بنده (دارنده وب ) به این دوست :

۱- برادرم یک عسل از من طلب دارید که نوش جان فرمایید و قضاوت کنید که بنده عسل تقلبی تولید نمی کنم حتی

ادعا می کنم که کیفیت آن قابل قبول است . کل عسلی که بنده امسال تولید کرده ام تا ۴۰۰ کیلو بود .

۲ - من در طول وب بازی ام نظر ی با هویت ناشناس نگذاشته ام هرچه نوشته ام . با آدرس وب خودم نوشته ام هر ی که نظر با هویت مستعار می گذارد خودش می داند و به آنها هیچ نقدی هم نداریم شاید ترجیح آنها است که خودشان را معرفی نکنند اما ما می توانیم جواب این عده از عزیزان را ندهیم و یا در حد مقدورات پاسخ می دهیم .

بنده در چهار چوب مقدورات- مرسومات و فرهنگ جامعه مان می نویسم و هیچوقت از ی که عسل تقلبی تولید می کند به عنوان نخبه یاد نمی کنم اما هیجوقت خلقم این جوری هم نیست که به چسبم به یکی و این جوری که پیش آمد و یک مقدار هم شما باعث شدید و یک مقدار هم خودم مقصرم منجر به این شد که این مطالب را در ملا عام بنویسم و بی حرمتی پیش آید. بنده علاقه دارم در ظرفیتی ظاهر شوم و حرفی را بزنم که بتوانم آن را در رو بگویم نه در قفا - پس انقدر حرف را باز می کنم و پا را تا ان حد روی گلیم باز می کنم که از پس اش بر بیایم . و تا ته قضیه نمی روم . تازه بنده که دادستان شهر و استان نیستم که به هر چیز دخ کنم . حقیر هم حدی دارم .

۳- اگر نظری به آقای غ- ز نوشته اید کاری خوب کردید . بلی درست است که باید از ی تعریف شود که واقعا حق اش است . چه هر هم نداند بنده خودم خوب می دانم که در حد نخبه نیستم . اما یک تعریف معمولی و یاد از یک ، بنده را زیاد ناراحت نمی کند حال آن شخص اگر یک نخبه هم نباشد و برای بنده قابل قبول است مثلا همین جند روز قبل روز مادر بود و می دانیم مادران ما از سوی مقامات ذیربط کشور به عنوان نخبه هم انتخاب نشده اند و صاحب کشف مهمی در شیمی و فیزیک هسته ای نیستند . ولی مادر ما هستند و می دانیم که حداقل وفاداری به زندگی و تربیت بچه هایشان را در کارنامه ی خود دارند . تعریف از اینها چه قدر می تواند ناراحت کننده باشد بنده نمی دانم .؟ و تا آنجا که بنده می توانم قضاوت کنم این است که آقا یوسف هم در همین حد کار کرده اند و الا از زنبوردارانی که عسل تقلبی تولید می کنند کادویی دریافت نکرده تا جنس تقلبی انها را تبلیغ کند .

۴- از همه ی این مطالب بگذریم حال آمدند از ی تعریف د چه چیزی از بنده کم می شود؟ بنده که مالیاتی بابت آن پرداخت نمی کنم و امید است این شائبه پیش نیاید که زنبورداران زحمتکش کشور که از زحمت شب و روز ندارند همه شان دست بکار شده و شکر ها را در دیگها ریخته و عسل تقلبی تولید می کنند.

امید وارم منظور شما را درست متوجه شده باشم و بار دیگر به صداقت عرض می کنم بنده ایمیل یا نظر بی اسم رسمی خودم و مستعار نمی نویسم برادر اگر قرار باشد این کار را م خوب یک دفعه وارد گود نشوم بهتر نیست. اگر بنده نتوانم حرفم را صادقانه بزنم حرف نزنم که بهتر است و اگر تعارف حساب نکنید در حساب و چرتکه بنده اگر من به یک چورسی توهین کنم و یا جواب سر بالا بدهم مثل اینکه به خودم توهین کرده ام .

اگر اجازه بدهید کمی ذائقه را عوض کنیم و به یک ضرب المثل بسیار با مفهوم و عمیق به پردازیم در فارسی داریم : فلان کار تف سربالا شد .

تف سر بالا تکلیفش معین است به صورت خود آدم بر می گردد . یعنی عمل زشت افراطیان را اذیت می کند که هیچ، به خود فرد هم سرایت می کند .

نظر دوم برادر چورسی

با سلام خدمت برادر بزرگوارم
آقای سلطان بیگی مثل این که متوجه سخن بنده نشده ای:
1- اولا بنده از شما دوست به عنوان تولید کننده عسل تقلبی یاد که نکرده ام.
2 - دوستی در ستون مفا یادی از کاسبان عسل کرده یود و بنده هم نظری خصوصی با همین نظر که در وب شما گذاشتم در وب آقای غیور زاده دادم تا همه را با یک چشم نگاه نکنند.
3- اسم بنده ناخود آگاه قاطی لیست مفا شده است هرجند خود را در این حد نمی دانم.
4- بحث در مورد این است که با تامل، شه و با در نظر گرفتن همه جوانب افراد معرفی شوند تا ارزش واقعی خود را از دست ندهد.
5- باید منصفانه به مسائل نگاه کرد. بحث ناراحتی و تنگ نظری نیست، بنده بار ها بیان کرده ام که در این وب قرار نیست به ی مدال افتخار داد که خدای نکرده حق ی پایمال شود حالا آقا یوسف با توجه به علاقه خودش این کار را کرده هرچند که جای انتقاد هم وجود دارد.
5- به جنابعالی اطمینان می دهم که قصد توهین و یا ت یب قشر خاصی در ذهن بنده نیست اما هر چه گفته می شود حرف دل و بعضی واقعیت هاست که باید گفته شود.
6- بنده نظرم را بصورت خصوصی ارسال کرده بودم و منتظر جواب در وب بودم بی آنکه متن نظر نمایش داده شود.
7- حالا شما که واجب دانستید نمایش داده شود خود دانید.

جواب بنده به این دوست - والله هرچه شما فرموده اید راست است به جز که در چند جا الق خوب را به بنده داده اید که بنده مستحق آن نیستم- برادرم منظورم دفاع از خودم نبود منظورم این است که املای نانوشته که غلط ندارد. نویسندگان بزرگ هم بعضی اوقات تعدادی از کتاب هایشان استقبال زیادی نداشته، بالا ه ضعف هم داریم . یا گاهی ی کوزه گر هم کوزه اش ش ته در می اید در هر سهوی نیاز به عذر خواهی و نیز امکان گذشت و عفو هم است .

خوب این قدر که شما ملاحظه کرده اید خوب است حال جا دارد کمی هم صاحبان مشاغل که حرمت کار خود و هم صنفان خود را ندارند دقت کنند . اینها حرف بدی نیست اما لحن ما (بنده بیشتر اشاره به خودم هست که گاهی از کوره در می روم ) هم باید جوری باشد که مشکلی بر مشکلها اضافه نکند و یا به قول خودمان" ایشه یاراسین ".

از دقت شما ممنون و اگر اجازه بدهید من هم تعریفی از شما م که تعریفی بی شیله پیله است

بنده افتخار می کنم که عزیزی مثل شما از چورس زاده شده است .


نظر خصوصی ذیل را دوستی که خودشان را چورسی اصل معرفی کرده اند در وب گذاشته اند . اما بخلاف رسم و رسوم با اینکه نظر خصوصی بوده است به دلیل اینکه حرف ایشان در دلشان نماند و یا با اعتقاد به اینکه انتقاد نعمتی بزرگ است عینا آورده ام :

ابتدا نظر ایشان :

سلام برادر و دوست عزیز
آقای سلطان بیگی می دانم که خوب و با دقت و هر روز وب های مربوط به چورس را نگاه می کنی و گاهی هم نظراتی را ارائه می نمایی هرچند هم با نام های مستعار دیگر اما جنابعالی نثر و لحن مخصوص خودتان را دارید که برای بنده قابل فهم است. اما در مورد کاسبان عسل:
1- بنده یک نظر خصوصی به آقای غیور زاده در جواب یکی از دوستان داده بودم که نمی دانم آیا آقا یوسف آن را به سمع و نظر دوستمان به نام چورسی رساند یا نه؟ اما اصل بحث، دادن پول شکر برای وعده سر من با آن بهره های کمر شکن را خودتان می دانید بنده به هیچ عنوان این کاسبان را در ردیف مفا نمی دانم .
2 کاسبانی و تولید کنندگانی که شهد قل به بازار روانه می کنند در ردیف مفا که نیستند بلکه در ردیف انسان ها هم نمی گنجند.
3- آقای غیور زاده اسامی را در بخش مفا درج نموده اند که نه تنها مدرک رشته مربوطه را ندارند، بلکه در آن پست هم نیستند. بحث یر روی این است که دقت شود تا موضوع لوث نشود و ارزش خود را از دست ندهد.
باتشکر.

اما جواب بنده (دارنده وب ) به این دوست :

۱- برادرم یک عسل از من طلب دارید که نوش جان فرمایید و قضاوت کنید که بنده عسل تقلبی تولید نمی کنم حتی

ادعا می کنم که کیفیت آن قابل قبول است . کل عسلی که بنده امسال تولید کرده ام تا ۴۰۰ کیلو بود .

۲ - من در طول وب بازی ام نظر ی با هویت ناشناس نگذاشته ام هرچه نوشته ام . با آدرس وب خودم نوشته ام هر ی که نظر با هویت مستعار می گذارد خودش می داند و به آنها هیچ نقدی هم نداریم شاید ترجیح آنها است که خودشان را معرفی نکنند اما ما می توانیم جواب این عده از عزیزان را ندهیم و یا در حد مقدورات پاسخ می دهیم .

بنده در چهار چوب مقدورات- مرسومات و فرهنگ جامعه مان می نویسم و هیچوقت از ی که عسل تقلبی تولید می کند به عنوان نخبه یاد نمی کنم اما هیجوقت خلقم این جوری هم نیست که به چسبم به یکی و این جوری که پیش آمد و یک مقدار هم شما باعث شدید و یک مقدار هم خودم مقصرم منجر به این شد که این مطالب را در ملا عام بنویسم و بی حرمتی پیش آید. بنده علاقه دارم در ظرفیتی ظاهر شوم و حرفی را بزنم که بتوانم آن را در رو بگویم نه در قفا - پس انقدر حرف را باز می کنم و پا را تا ان حد روی گلیم باز می کنم که از پس اش بر بیایم . و تا ته قضیه نمی روم . تازه بنده که دادستان شهر و استان نیستم که به هر چیز دخ کنم . حقیر هم حدی دارم .

۳- اگر نظری به آقای غ- ز نوشته اید کاری خوب کردید . بلی درست است که باید از ی تعریف شود که واقعا حق اش است . چه هر هم نداند بنده خودم خوب می دانم که در حد نخبه نیستم . اما یک تعریف معمولی و یاد از یک ، بنده را زیاد ناراحت نمی کند حال آن شخص اگر یک نخبه هم نباشد و برای بنده قابل قبول است مثلا همین جند روز قبل روز مادر بود و می دانیم مادران ما از سوی مقامات ذیربط کشور به عنوان نخبه هم انتخاب نشده اند و صاحب کشف مهمی در شیمی و فیزیک هسته ای نیستند . ولی مادر ما هستند و می دانیم که حداقل وفاداری به زندگی و تربیت بچه هایشان را در کارنامه ی خود دارند . تعریف از اینها چه قدر می تواند ناراحت کننده باشد بنده نمی دانم .؟ و تا آنجا که بنده می توانم قضاوت کنم این است که آقا یوسف هم در همین حد کار کرده اند و الا از زنبوردارانی که عسل تقلبی تولید می کنند کادویی دریافت نکرده تا جنس تقلبی انها را تبلیغ کند .

۴- از همه ی این مطالب بگذریم حال آمدند از ی تعریف د چه چیزی از بنده کم می شود؟ بنده که مالیاتی بابت آن پرداخت نمی کنم و امید است این شائبه پیش نیاید که زنبورداران زحمتکش کشور که از زحمت شب و روز ندارند همه شان دست بکار شده و شکر ها را در دیگها ریخته و عسل تقلبی تولید می کنند.

امید وارم منظور شما را درست متوجه شده باشم و بار دیگر به صداقت عرض می کنم بنده ایمیل یا نظر بی اسم رسمی خودم و مستعار نمی نویسم برادر اگر قرار باشد این کار را م خوب یک دفعه وارد گود نشوم بهتر نیست. اگر بنده نتوانم حرفم را صادقانه بزنم حرف نزنم که بهتر است و اگر تعارف حساب نکنید در حساب و چرتکه بنده اگر من به یک چورسی توهین کنم و یا جواب سر بالا بدهم مثل اینکه به خودم توهین کرده ام .

اگر اجازه بدهید کمی ذائقه را عوض کنیم و به یک ضرب المثل بسیار با مفهوم و عمیق به پردازیم در فارسی داریم : فلان کار تف سربالا شد .

تف سر بالا تکلیفش معین است به صورت خود آدم بر می گردد . یعنی عمل زشت افراطیان را اذیت می کند که هیچ، به خود فرد هم سرایت می کند .

نظر دوم برادر چورسی

با سلام خدمت برادر بزرگوارم
آقای سلطان بیگی مثل این که متوجه سخن بنده نشده ای:
1- اولا بنده از شما دوست به عنوان تولید کننده عسل تقلبی یاد که نکرده ام.
2 - دوستی در ستون مفا یادی از کاسبان عسل کرده یود و بنده هم نظری خصوصی با همین نظر که در وب شما گذاشتم در وب آقای غیور زاده دادم تا همه را با یک چشم نگاه نکنند.
3- اسم بنده ناخود آگاه قاطی لیست مفا شده است هرجند خود را در این حد نمی دانم.
4- بحث در مورد این است که با تامل، شه و با در نظر گرفتن همه جوانب افراد معرفی شوند تا ارزش واقعی خود را از دست ندهد.
5- باید منصفانه به مسائل نگاه کرد. بحث ناراحتی و تنگ نظری نیست، بنده بار ها بیان کرده ام که در این وب قرار نیست به ی مدال افتخار داد که خدای نکرده حق ی پایمال شود حالا آقا یوسف با توجه به علاقه خودش این کار را کرده هرچند که جای انتقاد هم وجود دارد.
5- به جنابعالی اطمینان می دهم که قصد توهین و یا ت یب قشر خاصی در ذهن بنده نیست اما هر چه گفته می شود حرف دل و بعضی واقعیت هاست که باید گفته شود.
6- بنده نظرم را بصورت خصوصی ارسال کرده بودم و منتظر جواب در وب بودم بی آنکه متن نظر نمایش داده شود.
7- حالا شما که واجب دانستید نمایش داده شود خود دانید.

جواب بنده به این دوست - والله هرچه شما فرموده اید راست است به جز که در چند جا الق خوب را به بنده داده اید که بنده مستحق آن نیستم- برادرم منظورم دفاع از خودم نبود منظورم این است که املای نانوشته که غلط ندارد. نویسندگان بزرگ هم بعضی اوقات تعدادی از کتاب هایشان استقبال زیادی نداشته، بالا ه ضعف هم داریم . یا گاهی ی کوزه گر هم کوزه اش ش ته در می اید در هر سهوی نیاز به عذر خواهی و نیز امکان گذشت و عفو هم است .

خوب این قدر که شما ملاحظه کرده اید خوب است حال جا دارد کمی هم صاحبان مشاغل که حرمت کار خود و هم صنفان خود را ندارند دقت کنند . اینها حرف بدی نیست اما لحن ما (بنده بیشتر اشاره به خودم هست که گاهی از کوره در می روم ) هم باید جوری باشد که مشکلی بر مشکلها اضافه نکند و یا به قول خودمان" ایشه یاراسین ".

از دقت شما ممنون و اگر اجازه بدهید من هم تعریفی از شما م که تعریفی بی شیله پیله است

بنده افتخار می کنم که عزیزی مثل شما از چورس زاده شده است .


تعبیر خواب حمله سگ به انسان,تعبیر خواب گاز گرفتن سگ,تعبیر خواب سگ قهوه ای,تعبیر خواب کشتن سگ,تعبیر خواب توله سگ,تعبیر خواب سگ گاز بگیرد,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ زرد,دیدن سگ در خواب,تعبیر خواب سگ,تعبیر خواب سگ سیاه,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ سفید,تعبیر خواب سگ زرد,تعبیر خواب گاز گرفتن سگ,تعبیر خواب سگ قهوه ای,تعبیر خواب توله سگ,تعبیر خواب کشتن سگ,تعبیر خواب غذا دادن به سگ,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ زرد,تعبیر خواب سگ گاز بگیرد,تعبیر کشتن سگ در خواب,تعبیر دیدن سگ در خواب,خواب سگ

تعبیر خواب سگ دیدن سگ در خواب و گاز گرفتن سگ یا کشتن و غدا دادن به سگ

تعبیر خواب حمله سگ به انسان,تعبیر خواب گاز گرفتن سگ,تعبیر خواب سگ قهوه ای,تعبیر خواب کشتن سگ,تعبیر خواب توله سگ,تعبیر خواب سگ گاز بگیرد,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ زرد,دیدن سگ در خواب,تعبیر خواب سگ,تعبیر خواب سگ سیاه,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ سفید,تعبیر خواب سگ زرد,تعبیر خواب گاز گرفتن سگ,تعبیر خواب سگ قهوه ای,تعبیر خواب توله سگ,تعبیر خواب کشتن سگ,تعبیر خواب غذا دادن به سگ,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ زرد,تعبیر خواب سگ گاز بگیرد

تعبیر خواب سگ دیدن سگ در خواب و گاز گرفتن سگ یا کشتن و غدا دادن به سگ

تعبیر خواب سگ,دیدن سگ در خواب,تعبیر خواب سگ سیاه,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ سفید,تعبیر خواب سگ قهوه ای

تعبیر خواب سگ دیدن سگ در خواب و گاز گرفتن سگ یا کشتن و غدا دادن به سگ

تعبیر خواب سگ

دیدن سگ در خواب نشانه چیست؟ با سایت اوکی همراه باشید تا با تع ر کامل خواب سگ آشنا شویم.در مطلب دیدن خواب سگ و تع رش سعی کردیم از تمامی موارد و خواب های متدوال سگ را دقیقا توس عالمان بزرگ تعبیر خواب بررسی کنیم به این دلیل که هنگام دیدن سگ امکان دارد ح های زیادی اتفاق بیافتد و همچنین نوع و انواع سگ از نژاد و رتگ بسیار است.


برداشت تعبیر خواب سگ توسط عالمان بزگ تعبیر خواب:

تعبیر خواب سگ محمد بن سیرین
سگ در خواب دیدن، دشمن دون فرومایه است، اما اگر سگ مهربان بود و تعبیر خواب سگ ماده در خواب زن فرومایه بود و تعبیر خواب سگ سیاه دشمنی بود از عرب، و تعبیر خواب سگ سفید، دشمنی بود از عجم. اگر بیند که سگ بر وی بانگ می کرد، دلیل که از دشمنی سخنی زشت شنود. اگر بیند که سگ او را بگزید، دلیل که او را از دشمن گزند رسد. اگر دید جامه او به آب دهان سگ آلوده شد، دلیل است از دشمنی خسته شود. اگر دید جامه او بدرید، دلیل که در نقصان پدید آمد. اگر بیند که گوشت سگ میخورد، دلیل که دشمن را به دشمنی دیگر دفع کند.

اگر بیند سگی را نان همی داد، دلیل است که روزی بر وی فراخ شود,اگر بیند که سگ بر وی تکیه کرده بود، دلیل است بر دشمنی فرومایه اعتماد کند و کار او را نصرت دهد.اگر دید که شیر سگ می خورد،دلیل که ترس و بیم سخت به وی رسد و باشد که با دشمن او را خصومت افتد.اگر بیند که سگ از وی می گریخت، دلیل است دشمن از وی برحذر بود.اگر بیند که سگی ماده درخانه او درآمد، دلیل که زنی فرومایه را به زنی کند. اگر دید که سگی جامه او را بهه دندان بگزید، دلیل است مکروهی بر وی رسد.


تعبیر خواب سگ جعفر صادق
دیدن سگ درخواب بر چهاروجه بود.اول: دشمن. دوم: پادشاه طامع. سوم: دانشمند و خادم بدفعل. چهارم: مردمان غماز.

تعبیر خواب سگ,دیدن سگ در خواب,تعبیر خواب سگ سیاه,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ سفید,تعبیر خواب سگ قهوه ای

تعبیر خواب سگ

تعبیر خواب سگ منوچهر مطیعی تهرانی
سگ اگر آشنا باشد حمایتگر و دوست است و چنان چه نا آشنا و بیگانه باشد خطرناک و مزاحم. در خواب نیز عینا همین ح پیش می آید.چنانچه در رویای خود سگی دیدید که مطیع و رام است و به دنب ان می آید و سخن وو اشارات شما را می فهمد امنیت دارید و خواب شما خبر می دهد که آسیب نمی بینید و دوستی از شما حمایت می کند و اگر دوست دارید می توانید به او اعتماد کلی داشته باشید زیرا سگ آشنا و مطیع و آرام دوست تعبیرر می شود. چنان چه در خواب سگی ببینید که بیگانه است و او را ندیده اید و نمی شناسید باید نگران اطرافیان خویش باشید چرا که احتمالا نسبت به شما حسن نیت ندارند.

اگر سگ بیگانه بود و به شما حمله کرد یا تعبیر خواب حمله سگ به انسان خواب شما می گوید دشمنی پست و دون و آزار رساننده در کمین شما است که لازم است از او حریم بگریزیدو دور بمانید. صدای سگ بدگوئی و سیاست و و ناسزا است و چنان چه در خواب صدای سگی را بشنوید ولی سگ را نبینید نشان آن است که از شما بد می گویند، غیبت می کنند و توطئه ترتیب می دهند. سگ اگر آشنا و رام باشد و بانگ و صدا راه بیندازد وو ناسزا است و خواب شما می گوید با یک نفر برخوردی نا مطلوب خواهید داشت که او نسبت به شما سخنان زشت می گوید و دشنام می دهد.

تعبیر خواب سگ,دیدن سگ در خواب,تعبیر خواب سگ سیاه,تعبیر خواب سگ مرده,تعبیر خواب سگ سفید,تعبیر خواب سگ قهوه ای

تعبیر خواب سگ

تعبیر خواب سگ لوک اویتنهاو می گوید :

تعبیر خواب سگ : دوست وفادار

تعبیر خواب سگ هار : خطریک دوست را تهدید میکند سگ مهربان نشان از دوستی با منفعت و وفادار است. با سگ بازی در خواب : آشتی

صدای پارس سگ : شامانی مورد حمله سگی واقع شدن : خطر مورد گاز گرفتگی سگی واقع شدن : دعوا بر سر پول

تعبیر خواب سگ شکاری : پشتکار بسیار زیاد برایتان سود آور خواهد بود سگ بسته شده یا سگ در قفس : دشمنی است که نمی تواند آسیبی برساند.

تعبیر خواب سگ زنجیر شده : مراقب ان باشید سگهایی که همدیگر را گاز میگیرند تعبیر خواب جنگ سگ : دعوا در بطن خانواده

تعبیر خواب زدن یک سگ : وفاداری عوعو ( زوزه ای که سگ هنگام درد می کشد ) : به اعلان خطر آدمهای خیر خواه گوش کنید

تعبیر خواب عوعو سگ : احتمال ی یا خطر آتش سوزی تعبیر خواب سگ باردار : به زودی ی وارد زندگیتان می شود که برای شما شادی و آرامش به ارمغان می آورد.


برداشت کلی از تعبیر خواب سگ:

به دنب ان می آید و سخن و اشارات شما را می فهمد امنیت دارید و خواب شما خبر می دهد که آسیب نمی بینید و دوستی از شما حمایت می کند و اگر دوست دارید می توانید به او اعتماد کلی داشته باشید زیرا سگ آشنا و مطیع و آرام دوست تعبیر می شود. چنان چه در خواب سگی ببینید که بیگانه است و او را ندیده اید و نمی شناسید باید نگران اطرافیان خویش باشید چرا که احتمالا نسبت به شما حسن نیت ندارند.

اگر سگ بیگانه بود و به شما حمله کرد خواب شما می گوید دشمنی پست و دون و آزار رساننده در کمین شما است که لازم است از او حریم بگریزیدو دور بمانید. صدای سگ بدگوئی و سیاست و و ناسزا است و چنان چه در خواب صدای سگی را بشنوید ولی سگ را نبینید نشان آن است که از شما بد می گویند، غیبت می کنند و توطئه ترتیب می دهند.

سگ اگر آشنا و رام باشد و بانگ و صدا راه بیندازد و ناسزا است و خواب شما می گوید با یک نفر برخوردی نا مطلوب خواهید داشت که او نسبت به شما سخنان زشت می گوید و دشنام می دهد. ابن سیرین نوشته سگ ماده زنی دون همت و پست است ولی تشخیص نر و مادگی سگ در خواب امکان ندارد مگر این که ذهن ما آن را گواهی دهد یا توله سگ همراه داشته باشد. به هر حال اگر سگی ماده در خواب به شما حمله کرد باید خود را ازز خطر زنی فرومایه حفظ کنید که او زنی است آزار رساننده و خطرناک. حمله سگ در خواب میمون نیست ولی بیشتر اهمیت آن منوط است به مهابت سگ.

سگ اگر بزرگ و درنده و موحش باشد دشمنی است قوی پنجه و بسیار خطرناک ولی اگر سگ ضعیف و کوچک باشد دشمنی است ناتوان که قادر نیست آزار برساند مثل سگ های زینتی و کوچک که عده ای در خانه ها نگه می دارند. دیدن این نوع سگ در خواب خطری را خبر نمی دهد. اگر در خواب ببینید سگی را به ریسمان و زنجیر بسته اید و همراه می برید با ی دوستی و موانست می کنید که در شان شما نیست. به ریسمان بستن و قلادهه انداختن سگ نشان چیرگی بر دشمن نیست بلکه تحصیل الفت است با شخصی دون و فرومایه و کثیف و چنان چه آن سگ ماده باشد خواب شما می گوید زنی پلید در مسیر شما قرار می گیرد که بر او رغبت پیدا می کنید.

اگر در خواب ببینید که به سگ غذا می دهید از غم و غصه فراغت حاصل می کنید و اگر سگ ط ای را از دست شما قاپید و ربود و خورد زیان مالی متوجه شما می شود و روی کید و فریب مالی را از شما می رباید و چنان چه آن سگ ماده باشد زنی شما را گول می زند و پولی را از چنگتان به در می برد. اگر در خواب ببینید که سگی در خانه خود دارید ( به شرطی که در بیداری سگ نداشته باشید) ی در خانه شما هست که صداقت ندارد و باز هم اگرر آن سگ ماده باشد و بدانید که سگ ماده را نگهداری می کنید زنی از نزدیکانتان به شما راست نمی گوید و همین زن اگر مهلت و فرصت بیابد خیانت هم می کند.

اگر در خواب ببینید که سگی از شما ترسید و گریخت ی را که دوست ندارید از خویشتن می رانید ولی ممکن است آن شخص هر هست شما را دوست داشته باشد زیرا وفاداری سگ مشهور است. اگر سگی را در خواب از خود ر د و آن سگ به ضعف و زبونی نزد شما بازگشت نیکو است چون خواب شما می گوید در امری اشتباه می کنید ولی سود شما در آن است که خلاف میل خود رفتار کنید. در این ح ضعفی که سگ در خواب شما نشانن می دهد مبشر پیروزی است در بیداری. اگر دیدید سگ های زیادی گرد شما را گرفته اند در جمعی وارد می شوید که بین آن ها بیگانه هستید.

آن ها شما را نمی پزیرند و با بد بینی به شما نگاه می کنند شما هم از ایشان بیمناک هستید و اعتماد ندارید. به هر حال روابط مطلوبی نخواهید داشت. اما اگر