جستجوی عبارت اشعار لری مسعود توکلی



سهراب سپهری پروین اعتصامی احمد شاملو
اشعار سهراب سپهری اشعار پروین اعتصامی اشعار احمد شاملو


فروغ فرخزاد نیما یوشیج شهریار
اشعار فروغ فرخزاد اشعار نیما یوشیج اشعار شهریار

 رهی معیری کارو دردریان
اشعار اشعار رهی معیری اشعار کارو دردریان

شیون فومنی مهدی اخوان ثالث ملک الشعرای بهار
اشعار شیون فومنی اشعار مهدی اخوان ثالث اشعار ملک الشعرای بهار

محمدرضا شفیعی کدکنی محمدحسن بارق شفیعی رحیم معینی کرمانشاهی
اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی اشعار محمدحسن بارق شفیعی اشعار رحیم معینی کرمانشاهی

کامبیز صدیقی مایی سید حمیدرضا برقعی محمدحسین بهرامیان
اشعار کامبیز صدیقی مایی اشعار سید حمیدرضا برقعی اشعار محمدحسین بهرامیان

شاطر عباس صبوحی یوسفعلی میرشکاک سید حسن حسینی
اشعار شاطر عباس صبوحی اشعار یوسفعلی میرشکاک اشعار سید حسن حسینی

محمدرضا عالی پیام فریدون مشیری ایرج جنتی عطایی
اشعار محمدرضا عالی پیام اشعار فریدون مشیری اشعار ایرج جنتی عطایی

محمدعلی بهمنی سید علی صالحی محمدعلی سپانلو
اشعار محمدعلی بهمنی اشعار سید علی صالحی اشعار محمدعلی سپانلو

سیاوش رایی خسرو گلسرخی احمدرضا احمدی
اشعار سیاوش رایی اشعار خسرو گلسرخی اشعار احمدرضا احمدی

عبدالجبار کاکایی مسعود اصغ ور افشین یداللهی
اشعار عبدالجبار کاکایی اشعار مسعود اصغ ور اشعار افشین یداللهی

حسین سپهری هوشنگ ابتهاج مهدی سهیلی
اشعار حسین سپهری اشعار هوشنگ ابتهاج اشعار مهدی سهیلی

محمود کیانوش سعید بیابانکی منوچهر آتشی
اشعار محمود کیانوش اشعار سعید بیابانکی اشعار منوچهر آتشی

علی شریعتی شهاب مقربین حسین منزوی
اشعار علی شریعتی اشعار شهاب مقربین اشعار حسین منزوی

نصرت رحمانی حسین پناهی مریم حیدرزاده
اشعار نصرت رحمانی اشعار حسین پناهی اشعار مریم حیدرزاده

اردلان سرفراز قیصر امین پور محمد قهرمان
اشعار اردلان سرفراز اشعار قیصر امین پور اشعار محمد قهرمان

حمید مصدق حمید هنرجو حافظ ایمانی
اشعار حمید مصدق اشعار حمید هنرجو اشعار حافظ ایمانی

 (ره) یدالله رویایی یغما گلرویی
اشعار (ره) اشعار یدالله رویایی اشعار یغما گلرویی

علیرضا قزوه فاضل نظری فرخ تمیمی
اشعار علیرضا قزوه اشعار فاضل نظری اشعار فرخ تمیمی

بیژن جلالی احمد پروین  لالانی
اشعار بیژن جلالی اشعار احمد پروین اشعار لالانی

نادر ناد ور نجمه زارع ایرج میرزا
اشعار نادر ناد ور اشعار نجمه زارع اشعار ایرج میرزا

محمدرضا عبدالملکیان گروس عبدالملکیان محمدرضا ترکی
اشعار محمدرضا عبدالملکیان اشعار گروس عبدالملکیان اشعار محمدرضا ترکی

عباس خوش عمل کاشانی شیما شاهسواران احمدی رضا نیکوکار
اشعار عباس خوش عمل کاشانی اشعار شیما شاهسواران احمدی اشعار رضا نیکوکار

یاسر قنبرلو علی باباچاهی مریم جعفری آذرمانی
اشعار یاسر قنبرلو اشعار علی باباچاهی اشعار مریم جعفری آذرمانی

محمدمهدی سیار علی محمد مودب مژگان عباسلو
اشعار محمدمهدی سیار اشعار علی محمد مودب اشعار مژگان عباسلو

جلیل صفربیگی محمود مشرف آزاد تهرانی مسعود فردمنش
اشعار جلیل صفربیگی اشعار محمود مشرف آزاد تهرانی اشعار مسعود فردمنش

طاهره صفارزاده محمد بیابانی هیوا
اشعار طاهره صفارزاده اشعار محمد بیابانی اشعار هیوا

رویا زرین باقر رمزی ضیغم نیکجو
اشعار رویا زرین اشعار باقر رمزی اشعار ضیغم نیکجو

سلمان هراتی سیما یاری سیروس اسدی
اشعار سلمان هراتی اشعار سیما یاری اشعار سیروس اسدی

سید هوشنگ بهاره خدابنده یاسین حمیدیان مقدم
اشعار سید هوشنگ اشعار بهاره خدابنده اشعار یاسین حمیدیان مقدم

فرزاد و فرهاد نامی
اشعار فرزاد و فرهاد نامی


 

مادر شهید مسعود عسکری

وقتی پیکر مسعود را آوردند، مادرش همان دم در به همرزمانش گفت: مسعود من رفت، خدا شما را حفظ کند. م ع ولایت باشید. شما فریب نخورید و با دست ندهید. مثل انی نباشید که در ظاهر حرف از آقا می‌زنند اما برع خواست ایشان عمل می‌کنند.

خبرگزاری تسنیم: از کودکی دنیای او با هم‌سن و سال‌هایش فرق داشت. حتی لابه‌لای شیطنت‌های ک نه‌اش یکجور هدف ِ منطقی پیدا می‌شد که هر ی از آن سر درنمی‌آورد. مادرش می‌گوید خطرهای زیادی از سرش گذشت و سلامت ماند چون خدا او را برای خودش نگه داشته بود. «مسعود عسکری» شهید 25 ساله م ع حرمی که به جای انتخاب رشته «الکترونیک» و «حقوق» به سراغ رشته «پرواز» رفت و همین رشته سکوی پرواز حقیقی ِ او شد. عشقش به اهل بیت(ع) از او یک م ع واقعی ساخت تا بتواند به اندازه دست‌های خودش پرچم دفاع ازحریم آل‌الله را بالا نگهدارد. آ ین خواسته مادرش این بود که یکبار دیگر مسعود بیاید و رویش را ببیند. همین هم شد! فردایش پیکر مسعود برمی‌گردد. مادرش می‌گوید یک چشم نداشت اما چشم دیگرش باز بود. من همه حرف‌هایم را با همان یک چشم به مسعود زدم.

مادر با دوستان مسعود و هم سن و سالانش هم حرف‌های زیادی دارد. او خطاب به دوستان مسعود که گرداگردش با صدای بلند در از دست دادن دوستشان اشک می‌ریزند می‌گوید: «تا وقتی شما هستید ما هم سلامتیم. م ع ولایت باشید. شما با دست ندهید و گول نخورید. مثل انی نباشید که در ظاهر می‌گویند ی اینطور گفت اما برع ش را عمل می‌کنند. شما اینطور عمل نکنید. آگاه باشید. مسعود من هم آگاه بود. مسعود من هم بیدار بود و گول حرف‌های قشنگشان را نمی‌خورد. راه مسعود را ادامه دهید و مثل همدانی بمانید...»

مادر معتقد است خانواده‌اش ف ان زیادی برای دارد. او می‌گوید: «من یک خواسته‌ای هم دارم که اگر حضرت آقا را ببینم به او می‌گویم: اگر مسعود من ف شد من هم هستم دو فرزند دیگر هم دارم، پدر و مادر، خواهر و برادرهایم همه ف انقلاب و مان هستیم. شما فقط یک کلمه به ما بگویید. ما هستیم هر هم هرحرفی بزند ما قبول نمی‌کنیم به محض انتشار کلامی از سوی ما خودمان را فدا می‌کنیم حاضر نیستم سر سوزنی ناراحتی آقا را ببینم حاضرم جان همه اطرافیان و خودم را بدهم یک سر سوزن آقا ناراحت نباشند. فقط می‌خواهم نور ایشان به خانه‌مان بیاید.»

شهید مسعود عسکری متولد شهریور 1369 بود. او ابتدا در رشته الکترونیک و سپس حقوق را برای تحصیل انتخاب کرده بود اما هیچکدام نتوانست پاسخگوی شوق او به پرواز باشد. به همین دلیل پرواز را جایگزین تحصیلات کرد. شهید عسکری 21 آبان ماه سال جاری طی عملیات مستشاری در حلب به شهادت رسید. پیکرش 22 آبان ماه به کشور بازگشت و طی مراسم باشکوهی در 24 ابان ماه تشییع شده و در قطعه 26 گ ار ی بهشت زهرا(س) به خاک س شد.

در ادامه گفت‌وگوی تفصیلی تسنیم با «زهرا نبی‌لو»، مادر شهید م ع حرم «مسعود عسکری» می‌آید:

* تسنیم: برای شروع؛ از کودکی‌های مسعود بگویید، اهل شیطنت هم بود؟

مسعود از کودکی چهره بسیار زیبایی داشت. خیلی هوشیار و زرنگ بود. کاملا از هم سن و سالانش باهوش‌تر به نظر می‌رسید. وقتی مسعود چهارساله بود در شهرک شه زندگی می‌کردیم پدرش علاوه بر مشغول بودن در ، یک مغازه دوچرخه‌سازی داشت که پنجره‌اش به اتاق خواب مسعود باز می‌شد. مسعود یک دوچرخه داشت که پدرش آن را به قفسه زنجیر کرده بود و آن را به کرکره مغازه قفل کرده بود. بدون آنکه ما متوجه چیزی باشیم مسعود از پنجره پایین و قفسه‌ها را مثل پله پایین رفته بود. خودش به تنهایی کلید مغازه را با خود برده بود. ترک‌بند دوچرخه را که به زنجیر وصل بود، باز کرده و کرکره را به اندازه قد خودش بالا داده بود. به این ترتیب توانسته بود دوچرخه را بردارد و بازی کند. من ناگهان دیدم ص می‌آید اما از مسعود خبری نیست، به اتاقش رفتم دیدم پنجره باز  و کرکره مغازه بالا است. برای پسری که هنوز کاملا چهار ساله نشده این روال عجیب بود.

ماجرای برق‌گرفتگی مسعود در سه چهار سالگی

مسعود خیلی زرنگ و باهوش بود گاهی کنجکاوی‌های زیادی به ج می‌داد که همه را نگران می‌کرد. در بچگی دوبار برق او را گرفت یک بار سیم کاملا و بدون محافظی را برداشته بود و در این حالی بود که هنوز دو سالش تمام نمی‌شد. این سیم را کاملا در پریز فرو برد اما فقط کف دستش کمی سوخت. یعنی این بچه از اول ذخیره خود خدا بود نیامده بود که الکی از دست برود. یک بار هم من خواب بودم و مسعود یکی از قیچی‌های کوچکی که داشتیم را در پریز فرو برده بود و دیدم یک چیزی بالای سر من به دیوار کوبیده شده چشمم را باز دیدم مسعود است. قیچی کاملا در هم فرو رفته بود اما مسعود کاملا سالم بود.

یکبار هم چهار ساله بود و ما به تهران آمده بودیم. می‌خواستیم جایی برویم پدرش او را در ماشین گذاشته بود و حواسش نبود نباید بچه را تنها در ماشین بگذارد یکهو دیدیم همسایه دارد صدا می‌زند. گفت بچه‌تان ماشین را راه انداخته است آن طرف خیابان یک نانوایی بود که پر از جمعیت بود اگر ماشین مستقیم می‌رفت کلی در جمعیت تلفات می‌داد. بچه ماشین را روشن کرده بود چشمش هم که نمی‌دید می‌گفت «رانندگی را پیچاندم رفت». خدا را شکر آن موقع هیچ ماشینی نیامده بود تا به این ماشین بزند. ماشین داخل جوی آب افتاده بود اگر از روی پل رد می‌شد به جمیعت جلوی نانوایی حتما صدمه زیادی وارد می‌کرد. همه این‌ها نشانه بود یعنی اگر خدا بخواهد یکی را نگه دارد او را از هر نوع بلایی حفظ می‌کند الحمدلله وقتی بزرگ شد، با افتخار از این دنیا رفت. خ نکرده آن موقع اگر او را از دست می‌دادیم تا عمر داشتیم می‌سوختیم اما الان هم خدا را شکر و هم به شهادتش افتخار می‌کنیم.

مسعود پای صحبت‌های حاج احمد پناهیان بزرگ شد

برادر کوچکتر آقای علیرضا پناهیان؛ حاج احمد پناهیان را خدا حفظ کند. حسینیه‌ای به نام «ام‌الغدیر» در این اطراف هست که پدر حاج آقای پناهیان اول در اینجا می‌خواند و بعد از ایشان هفته‌ای یکبار حاج احمد در آن می‌خواند. پسرم کوچک بود می‌رفت پای صحبت‌های حاج احمد می‌نشست چون ایشان خیلی انقل و پرشور صحبت می‌کرد او جذبش شد پسر کوچک من هم الان همین است و حس جذب ایشان شده است چون از ته دلشان صحبت می‌کنند. مسعود پای صحبت‌های حاج آقا پناهیان بزرگ شد. چیزهایی که باید یاد می‌گرفت را در آن مسجد یاد گرفت. پدرش هم همینطور بود. از یک فامیل تنها بیرون کشیده شده او هم به واسطه پدر حاج آقا پناهیان. پسر کوچکمم هم به واسطه برادرش و یکی دو تن دیگر از اقوام به این راه کشیده شده است اما اصل وصل شدن به واسطه حاج آقا پناهیان بود.

* تسنیم: از دغدغه‌های ایشان بگویید؛ به چه چیزهایی علاقه‌مند بود و بیشتر دنبال چه کارهایی می‌رفت؟

خودش را ف آقا می‌دانست

مسعود فازش با بچه‌های عادی فرق داشت خیلی پسر زبل و خَیّری بود. چیزهایی که به دست می‌آورد را دوست داشت با همه به اشتراک بگذارد. به ی علاقه بسیاری داشت، خودش را ف حضرت آقا می‌دانست. سخنان ایشان را خیلی دوست داشت و پیگیری می‌کرد. به پسر بزرگم گفتم بروید سلمانی. ما عزادار نیستیم باید مرتب باشید. می‌گفت آرایشگر گفته بود مسعود خیلی آرام می‌آمد اینجا می‌نشست اگر مخالفی می‌آمد حرفی می‌زد مسعود با لبخند قشنگی سرش را به نشانه تاسف تکان می‌داد و ناراحت خیلی‌ها از فهم حقیقت محروم اند.

به جای «الکترونیک»؛ «پرواز» را انتخاب کرد

درسش خیلی خوب بود. دیپلمش را که گرفت رفت و الکترونیک خواند. حوالی امتحانات ترم اول ش بود که آمد و گفت «می‌خواهم پرواز یاد بگیرم و باید یک سری کارهای پزشکی‌ برایش انجام بدهم». گفتم مسعود درس داری. گفت «مادر تو به درس خواندن من ایراد می‌گیری می‌دانستم می‌خواهی بگویی نزدیک امتحان است بنشین درست را بخوان» کارهای پزشکی‌اش را شروع کرده بود درس را رها کرد و سراغ پرواز رفت. بعدش دوباره رفت حقوق قبول شد. اما دوباره رها کرد. هیچوقت آرام نبود هیچ جا نمی‌توانست بماند.

* تسنیم: مسعود به ازدواج فکر نمی‌کرد؟ نمی‌خواستید برایش آستین بالا بزنید؟

پر پر می‌زد که برای دفاع از حرم برود

می‌گفت ما مجردها باید برای دفاع از حرم برویم. ما باید آنجا باشیم خیلی دلش می‌خواست برود. پر پر می‌زد که حتما برود. من دوست داشتم ازدواج کند اما مسعود می‌گفت صبر کن. هرچه می‌گذشت می‌گفتم چقدر صبر کنم؟ می‌گفت خبر میدهم و وقتش را می‌گویم. این بار هم که به رفت و برگشت دوباره مطرح اما گفت صبر کن.

* تسنیم: از رفت و آمدهایش خبر داشتید؟ می‌دانستید برای چه کاری به کجا رفته است؟ چیزی برای شما تعریف می‌کرد؟

بار اول که به رفت قبل از عید بود و اصلا به ما چیزی نگفت. دو شب نبود بعدش برگشت. شکلات ‌ای برایمان آورده بود گفتم کجا بودی گفت جایی کار داشتیم. گفتم مسعود من هم مثل خودت می‌فهمم. گفت مادر فقط به ی نگو. من هم برای اینکه ی متوجه نشود نوار عربی دور شکلات‌ها را باز تا اگر اقوام از آن خوردند متوجه نشوند از کجا آمده است.

سری دوم که هم رفت گفت «مادر یک ماه و نیم یت داریم» گفتم کجا؟ گفت نمی‌توانم بگویم فقط بدان زیارت  است. رفت و یک هفته‌ای برگشت. گفتم چه شد برگشتی تو که گفتی یک ماهه دیگر می‌آیی. گفت گاهی فرصتی می‌شود که برگردیم. سر بزنیم. چند ساعتی می‌ماند و دوباره می‌رفت. بار دوم باز هم گفت یک ماه دیر می‌آیم اما دوباره یک هفته بعد برگشت. هربار که می‌خواست برود همین را می‌گفت که تا یک ماه دیگر برنمی‌گردم. اما سری آ گفت این بار توقع نداشته باش برگردم منتظرم نباش دیگر واقعا یک ماه طول می‌کشد. گفتم باشد قبول. گفت تا وقتی اسم مرا از رسانه‌ یا تلویزیونی نگفته‌اند به هیچ نگو که من کجا رفته‌ام. حتی به پدر و برادر و خواهرش هم هیچ چیز نگفتم.

وقتی در غیاب مسعود، دلم تنگ می‌شد می‌رفتم به تلفن نگاه می‌ می‌گفتم بگذار به مغز مسعود پیام بفرستم می‌گفتم من یک مادر هستم حتما دلتنگی من به مسعود منتقل می‌شود و می‌فهمد. در دلم می‌گفتم مسعود زنگ بزن دلم تنگ شده اگر همان روز زنگ نمی‌زد فردایش زنگ می‌زد. می‌گفت مادر ما اینجا تلفن نداریم فقط یک تلفن داریم که گاهی شارژش تمام می‌شود به خیلی‌ها نمی‌رسد. هربار که دلم هوایش را می‌کرد و با او اینطور ارتباط می‌گرفتم حتما زنگ می‌زد.

پیش از رفتن موتورش را فروخت و بد اری‌هایش را قبل رفتن داد. پول‌هایش را برای آموزشش ج می‌کرد، اصلا برای خوراک و پوشاک معمولی هزینه خاصی نمی‌کرد. یک دست کت شلوار درست هم که داشت ی ره به بقیه قرض می‌داد.

* تسنیم: خبر شهادت فرزندتان چطور به شما رسید؟ از آن روز و احوالات‌تان بگویید:

م عان حرم باید مانند همدانی شهید شوند/شایسته است ی ما در نبرد تن به تن بمیرند

روز عاشورا یک مراسمی دعوت بودیم وقتی داشتیم می‌آمدیم بیرون در راهروی آن خانه، خبر دادند ی‌ها یک اتوبوس از بچه‌های منطقه 17 را زدند. پاهایم یکهو سست شد. گفتند هیچ خبری از آن‌ها نیست. من ناخودآگاه سرم را به دیوار تکیه دادم و شروع به گریه . احساس دارم فرو می‌ریزم. به خدا گفتم کمک کن من حالاتم طوری نشود که ی بفهمد من به هم ریخته‌ام. آمدم بیرون دیدم پاهایم حرکت نمی‌کند. همانجا در کوچه نشستم. گفتم خدایا این بچه‌ها حیف‌اند من فقط به خاطر مسعود خودم نمی‌گویم. این اتوبوسی که رفته‌اند همه رزمی‌اند آموزش دیده‌اند ماهرند. شایسته است این جوانان در نبرد تن به تن شهید شوند. می‌گفتم این‌ها باید مانند همدانی باشند حس مبارزه کنند. نه اینکه در اتوبوس دسته جمعی به شهادت برسند.

من معمولا خیلی تند راه می‌روم. اما آن موقع قدم از قدم نمی‌توانستم بردارم. احساس می‌ پایم به اندازه یک قدم که جلو گذاشته شود حتی توانایی ندارد. عزای حسین بود با گریه شدید مسیر را پیش می‌آمدم. گریه‌ام هم برای این بود که خدایا این‌ها در حال مبارزه و تک تک شهید شوند نه اینکه دسته جمعی در اتوبوس با هم شهید شوند. به زور خودم را به خانه رساندم. برادرزاده‌ام خانه‌یمان بود و نتوانستم گریه کنم. خیلی به من فشار آمد. همش در دلم می‌گفت مسعود هرجا هستی زنگ بزن مرا آگاه کن که بفهمم جریان این اتوبوس شایعه‌ای است تا روحیه بچه‌های ما ضعیف کند. همه‌اش در دلم مسعود را ماس می‌ تا زنگ بزند. آن روز هیچ خبری نشد.

فردایش داشتم شام درست می‌ و در حین‌اش اشک می‌ریختم. چون می‌دانستم وقتی در دلم ماس مسعود را می‌:نم یا همان روز یا فردایش زنگ می‌زند اما مسعود زنگ نزده بود. من با صدای بلند گریه می‌ که یکهو تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم مسعود بود از صدایم فهمید که دارم گریه می‌کنم. حالم را کمی عوض کرد و شروع کردیم به خندیدن. حال همه را پرسیدم گفت همه خوبند. نگفتم چنین شایعه‌ای شنیدم تا روحیه او هم تضعیف شود و بعد خدا را شکر گفتم و آرام شدم. برادرش هم خانه بود با پدرش هم صحبت کرد و حال برادرش را پرسید.

دوباره یک هفته بعدش زنگ زد گفتم مسعود من به اندازه یک هفته ظرفیت دارم وقتی یک روز از یک هفته فراتر می‌رود. دیگر دلم آرام و قرار ندارد تا صدای تو را بشنوم. وقتی دوباره زنگ زده بود می‌گفت مادر ناراحت نباش چون نمی‌توانم خیلی زنگ بزنم. اصلا تلفن گیرمان نمی‌آید و دفعه بعدش سه چهار روز بعدش زنگ زد به یک هفته نرسید. 

ماجرای روزی که خبر شهادت را دادند

در مراسمی بودیم و عزاداری داشتیم. نشسته بودم یکهو یکنفر صدا زد معصوم. من فکر ی می‌گوید مسعود. بند دلم شد. خیلی حالم بهم ریخت. دستم را روی قلبم گذاشتم و با حال عجیب و بهم ریخته‌ای می‌گفتم آرام باش. گرفتگی عجیب و وحشتناکی داشت. به خودم گفتم این گرفتگی الکی نبود چرا من باید در آن ح یاد مسعود بیفتم؟ گفتم حتما مسعود برایش اتفاقی افتاده است.

فردایش خبر را به من دادند. همه از ساعت سه بعد از ظهر می‌دانستند اما ی به من نگفته بود من هم دلم آشوب بود. همان روز که مسعود قرار بود بیاید فرش‌ها، رو بالشی‌ها و ‌ها را شستم که اگر مسعود شهید شد همه چیز فراهم باشد. این‌ها را با خودم می‌گفتم هنوز خبری از شهادت مسعود نداشتم. یکی از دوستان همسرم آمد و گفت آقای عسکری هستند؟ گفتم رفته‌اند تا بعدش به مسجد بیاید. گفتم شما؟ گفت می‌خواستم بیایم ببینمشان. وقتی گفت "می‌خواستم" متوجه شدم کار مهمی دارد. دلم یک جوری بود. اذان که دادند به همسرم گفتم دوستت آمده بود برو مسجد کارت داشت. گفت چرا نگفتی صبر کند من می‌آمدم.

عشایم داشت تمام می‌شد که تلفن زنگ خورد؛ سریع از جایم بلند شدم و گفتم محمدمهدی که بود؟ گفت . گفتم لحنش چطور بود؟ گفت انگار مریض بود اول صدایش را نشناختم. مطئمن شدم طوری شده است و این‌ها دارند یک کاری می‌کنند که به من خبر بدهند.

پسر بزرگم دلتنگ برادرش شده بود آلبوم‌های مسعود را وسط آورده بود من رفتم سریع آلبوم‌ها را جمع تا ع برای حجله‌اش انتخاب کنم. دیدم ع ‌های جوانی‌اش همه دست دوستانش مانده. شروع به جمع و جور که اگر مهمان آمد خانه تمیز باشد. برادرم آمد گفتم اصغر جان خوبی؟ وقتی آمد حالم را بپرسد گلویمان گرفت نه من می‌توانستم بگویم که می‌دانم. نه او می‌توانست به من خبری بدهد. گفت چطوری؟ کمی آب خوردم که فقط بتوانم بگویم خوبم. خواهر و برادر و همسرش آمدند داخل خانه. گفتم چه خبر است که همه‌تان با هم آمدید؟ گفتند همینجوری. گفتم همه‌تان با هم آمدید الکی که نیست. خواهرم گفت آمدیم خبر بدهیم مسعود مجروح شده. گفتم می‌دانم مسعود شهید شده مجروح نشده الکی به من خبر دروغ ندهید. برادر کوچکم مرا بغل کرد و گفت مسعود شهید شده مبارکت باشد. گفتم می‌دانم خودم فهمیده بودم.

به من گفتند همه بیرون ایستاده بودند تا ما تو را آماده کنیم حالا برو لباس‌هایت را بپوش تا بقیه بیایند و تسلیت بگویند. بی‌ت هم ن خدا را شکر از شهادت مسعود. و این در حالی بود که هیچ نمی‌توانست خبری به من بدهد خبر کوچکترین ‌ها و مریضی‌ها مرا حس بهم می‌ریخت.

از یک زخم کوچک هم می‌ترسیدم اما با شهادت مسعود قدرت گرفتم

* تسنیم: پس چرا در جریان شهادت مسعود با چنین صبر و آرامشی همراه بودید؟

من از زخم می‌ترسیدم. اگر دست مسعود یک خط کوچک می‌افتاد من حتی نگاه هم نمی‌ . مسعود با موتور می‌رفت و می‌آمد گاهی تصادف می‌کرد و زخم کوچکی روی دستش ایجاد می‌شد وقتی می‌خواست روی زخمش را بردارد انگار گوشت‌های بدن من بود که دارد کنده می‌شود و می‌ریزد همه وجودم خالی می‌شد اما سر جریان شهادت مسعود اصلا اینطور نبودم ولی پیکرش چشم نداشت ابرو نداشت صورتش زخم بود اصلا نمی‌ترسیدم دلم بی‌قراری نمی‌کرد انگار من نبودم. چون در راه نثار شده و در راه دفاع از حرم حضرت زینب‌مان رفته است. آرزوی ما شهادت بود. خدا را شکر می‌کنم که بین هر راهی مسعود شهادت را انتخاب کرد. اگر مسعود راه دیگری را انتخاب می‌کرد من باید به سرم می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم اگر خط دیگری را انتخاب می‌کرد باید ناراحت می‌شدم. الان آرامش دارم و این آرامش را خدا به ما داده است.

لبیک مسعود به «هل من ناصر ینصرنی» به من آرامش داد

همین که مسعود به ندای «هل من ناصر ینصرنی» لبیک گفت من آرامش گرفته‌ام. می‌گویم الحمدلله اگر زمان حسین(ع) مسعود نبود حالا جوانی‌اش را فدای این راه کرد و رفت.

وقتی پیکر مسعود را آورده بودند ما هم به معراج رفتیم پیکر را دیدیم و حرفهای زیادی زدیم. من پیش از این حتی نمی‌توانستم یک قبر خالی را ببینم اما روز تدفین و خا پاری، گفتم می‌گذارید من داخل قبر مسعود بروم و پیش از تدفینش زیارت عاشورا بخوانم؟ اجازه دادند و در کمال ناباروی من به درون قبر رفتم و اصلا باورم نمی‌شد آنی که رفته من خودم هستم. اصلا طاقت هیچ چیز را نداشتم. اما قدرت عجیبی در شهادت مسعود به من داده شد.

* تسنیم: در این آرامش چقدر حضور مسعود را حس کردید؟

مسعود ع ‌ها و چشم‌های درون ع ش با من حرف می‌زند. همانطور که از اینجا در دلم به مسعود که در بود حرف می‌زدم و زنگ می‌زد الان هم همینطور با هم حرف می‌زنیم. پیکرش آمد چشمش باز بود و شاید ی باورش نشود که من با آن چشم‌ها حرف می‌زدم. این ح اصلا زمینی نیست. هیچ باورش نمی‌شود من ی بودم که همیشه در حال بی‌قراری و گریه بودم اما کنار مسعود اصلا اینطور نبودم.

مسعود از روز شهادتش زنده شده است

وقتی از معراج داشتیم به خانه برمی‌گشتیم حال و هوای خاصی داشتیم هم خدا را شکر می‌ هم حال عجیبی داشتم همه شروع د تسلیت گفتن گفتم به من تبریک بگویید. چون رفتن مسعود یک مرگ معمولی نبود اما الان رفتن مسعود تبریک دارد که پیرو ولایت بود. اینکه فرزندم در این راه به شهادت رسید تبریک دارد. مسعود تازه از روز شهادتش زنده شده است. پیش از شهادت من انقدر با مسعود حرف نمی‌زدم انقدر مسعود را نمی‌دیدم اما الان همه جا ع ‌های مسعود هست و همه ع ‌هایش با من حرف می‌زند. الان تسلیت برای من مفهومی ندارد. مسعود تازه با این اتفاق به دنیا آمده است.

آ ین خواسته‌ام از مسعود، دیدن ِ رویش بود؛ پیکرش با یک چشم برگشت

* تسنیم: آ ین خواسته‌تان از مسعود چه بود؟

آ ین خواسته من از مسعود این بود که یکبار دیگر بیاید تا من روی ماهش را ببینم. همان روز هم که من این خواسته را کرده بودم مسعود شهید شد و پیکرش را خیلی سریع برای من آوردند. گفتم مسعود چقدر حرف گوش کن هستی. پیکرش را آوردند یک چشم نداشت اما چشم دیگرش باز بود حس می‌ هرچه می‌گویم آن چشم ِ بازش دارد جوابم را می‌دهد.

* تسنیم: بعد از شهادت مسعود چه آرزویی دارید؟

آرزو دارم آقا را ببینم؛ خودم و فرزندانم فدای م

من یک خواسته‌ای هم دارم که حضرت آقا را ببینم که بگویم آقا اگر مسعود من ف شد من هم هستم دو فرزند دیگر هم دارم، پدر و مادر، خواهر و برادرهایم همه ف انقلاب و مان هستیم. شما فقط یک کلمه به ما بگویید. ما هستیم هر هم هرحرفی بزند ما قبول نمی‌کنیم به محض کلامی از سوی ما خودمان را فدا می‌کنیم حاضر نیستم سر سوزنی ناراحتی آقا را ببینم حاضرم جان همه اطرافیان و خودم را بدهم یک سر سوزن آقا ناراحت نباشند. فقط می‌خواهم نور ایشان به خانه‌مان بیاید.

* تسنیم: فرزند شهید شما از نسل سوم انقلاب بود، نسلی که شاید از خاطرات دفاع مقدس و ایام جنگ خاطره زیادی در ذهن‌شان ثبت‌نباشد. اما تفکرات و دغدغه انقل و گرایش او به فرهنگ مقاومت سرافرازش کرد؛ سفارش شما به جوانان هم سن و سال مسعود چیست؟

فریب دشمن را نخورید. مسعود تا به حال یک را تا انتها ندیده بود اگر پای تلویزیون بود و ی می‌دید هیچوقت تا آ نمی‌نشست این ‌ها و اینترنت و این فضاها برای گرم سر جوانان ما و غفلت آن‌ها از مسیر واقعی است. مسعود اگر پای تلویزیون می‌نشست همه سریال‌ها را نگاه نمی‌کرد می‌گفت وابسته می‌شویم آن وقت همه‌اش باید همه چیز را کنار بگذاریم و این‌ها را دنبال کنیم.

* تسنیم: یک هفته ای هست که معنای برای شما فرق کرده است، به نظرتان سرنوشت چه می‌شود؟

نی می‌گفتند «صبر تو ما را راضی کرد که شوهرانمان به بروند»/خون مسعود؛ خون هزاران جوان دیگر را به جوش آورد

اگر حسین و یارانش شهید شدند و خونشان زمین ریخته بود و تمام شده بود می‌گفتیم الان هم همین می‌شود اما هر خونی که به زمین می‌ریزد برع عمل می‌کند خون شهید فرق دارد. این‌ها مسیر را رشد می‌دهد. مسعود یک جوان بود. اما خون این جوان خون هزاران جوان دیگر را به جوش آورده بود. همسرانی بودند که آمده بودند می‌گفتند ما راضی شدیم که شوهران‌‌مان بروند. خون این بچه‌هاست که پیروزی را رقم می‌زند فرقی نمی‌کند آن طرف چه ی هست آل سعود فرقی نمی‌کند. مهم این است که خدا پشت سر جوانان ما است حتی اگر تعدادشان کم باشد.

اگر همین الان این در باز شود و مسعود بیاید تو، به خاطر کارهایی که کرده است از او تشکر می‌کنم و می‌گفتم خوش آمدی. مسعود این‌ آ ی‌ها که دستم را می‌گرفت حس عجیبی داشتم وقتی روبوسی می‌کرد حسش با این 25 سال فرق می‌کرد معلوم بود این دست دادن‌ها با همیشه فرق می‌کند.

انتهای پیام/


فول آلبوم مسعود صادقلو - پیام نور

 

 

  • فول آلبوم مسعود صادقلو - پیام نور

    موزیک های و فوق العاده شنیدنی خواننده مسعود صادقلو بنام فول آلبوم همینک با و متن ترانه

    full album masoud sadeghloo with text on saba-

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called havas baaz
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام رفت

    آهنگ رفت بعد از منتشر شدن قرار میگیرد

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called havas baaz
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام هوس باز

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    من قلبمو دادم واسه اون چشمای زیبات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو رفتی با غریبه ها نشستی هوس باز
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    من عمرمو دادم واسه اون نگاه گیرات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    توی بی لیاقت ندیدی منو نگو نه دست بردار
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آخه دیوونه چرا نمی فهمی من عاشقتم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دیوونه کی مثل من اینجوری با تو میمونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دیوونه رد نشو از عشق من
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آخه دیوونه کی مثل من اینجوری میمیره برات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دیوونه کی مثل من اینجوری قدر میدونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دیوونه رد نشو از عشق من

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud%20sadegloo%20-%20havas%20baz%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called zire baroona beraghs
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و مهدی حسینی به نام زیر بارونا ب

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    اونکه رفته باید بشی بیخالش
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    زیر بارون بزن قدم با پای پیاده
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    شاید بیادش با خاطراتت بازم بمونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    شاید دوباره عاشقت شد اون بی بهونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    زیر بارونا ب از دوریش نترس
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    مطمئن باش عاشقت بود برمیگرده
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با خیالش زندگی کن نگو باید بری
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    نه نگو پیشت نباشه زندگی بی اون چه سرده

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud%20sadeghloo%20ft%20mehdi%20hosseini%20-%20zire%20baroona%20beraghs%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called nimeye gom shode
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام نیمه ی گمشده

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آخه قلبم همیشه به عشق تو می تپه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    صدات برام اوج آرامشه نیمه گمشده منه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آخه قلبم همیشه به عشق تو می تپه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    صدات برام اوج آرامشه نیمه گمشده منه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با اینکه میدونی مهمه غرورم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    همیشه سعی پای حرفم بمونم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با اینکه میدونی حرف حرف من بود
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    باز همه تلاشم پای دلت رفتن بود

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /95/masoud%20sadeghloo%20-%20nimeye%20gomshode.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    by masoud sadeghloo & mehdi hosseini called akhare shab
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و مهدی حسینی به نام آ شب

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    چه راحت گرفتی این زندگیمو میموندی پیشم اینطور نمیمیرد
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    اینطور نمیکند از اون نگات دل

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    دل دیگه دل نیست شد دیگه باطل
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    شد دیگه دور از تو و نگاهت قلبت رو میگم تو و نگاهت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    طرز نگاهت آ عوض شد آ ترم از این جاده پرت شد
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آ شم تا آ شب من موندم و اون خاطرات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آ شم تو دادی به باد

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    دادی به باد دنیامو باز
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آ شم تو دیدی که وابسته شدم گفتی ازت خسته شدم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    گفتی نباش دیگه دورم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud%20sadeghloo%20ft%20mehdi%20hosseini%20-%20akhare%20shab%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    by masoud sadeghloo & mehdi hosseini called dastaye marizet
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و مهدی حسینی به نام دستای مریض

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    ببین چجوری نشسته عطر تو توی خونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    ببین دلی که گذاشتی تنها چجوری خونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    به این دیوونه تو بال پرواز دادی که اینجاست
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    پری که وا شد با دوتا دستات ببین چه تنهاست
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    ببین گرفته بارون دیوونه کجایی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    به این دیوونه گفتی نمیاد ج
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    بگیر دستامو بازم تو دستای مریضت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    هنوزم خاطراتت نمرده عزیزه

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /95/masoud%20sadeghloo%20&%20mehdi%20hosseini%20-%20dastaye%20mariz%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called yare ghadimi
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام یار قدیمی

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    میدونی این دیوونه کیه روبروت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    اونی که عشقت شده همه آرزوش
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    میفهمی زندگیم وابستس به تو
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    همه جا جار بزن عشق منی تو عشق منی تو
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    من همون یار قدیمی همون عشق صمیمی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    همونی که می مونه با تو
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو همونی زیبا و جذ همونی که تموم دنیایمی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    همون هم نفس من

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud%20sadeghloo%20ft.%20masoud%20jahani%20-%20yare%20ghadimi.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    by masoud sadeghloo & mehdi hosseini called divoone bazi
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و مهدی حسینی به نام دیوونه بازی

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    حالا منو عاشق ندیدی میزنی از دیوونه بازی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    از بوم من آسون پریدی میزنی پر تا دنیاتو بسازی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو نتونستی بسازی با دل من نگو نه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    من همون حسی رو دارم که از قلبم در اومد
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو نتونستی بمونی دیوونه این ج واسه قلب هردومونه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو نتونستی بسازی نگو نه قلب تو ، تو روی قلب من در اومد

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    http://dl.saba- .com/dl/ /95/masoud%20sadeghloo%20ft%20mehdi%20hosseini%20-%20divoone%20bazi%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    by masoud sadeghloo & mehdi hosseini called bato in del
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و مهدی حسینی به نام با تو این دل

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    انگاری با توام دنیا تو دستامه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    نمیخوام که هیچ وقت بیدار شم از خوابت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    میدونی که بی تو میمونه تنها دل
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با تو این قلبم هرجا بری همراته
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با تو این دل پیر نمیشه کاش همیشه باشی پیشش
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    کاش بدونی تا ابد از تو و عشقت سیر نمیشه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با تو همه آرزوهام فاصله میگیره از من
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو به من می خواد در بیاد از قلبم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /95/masoud%20sadeghloo%20ft%20mehdi%20hosseini%20-%20bato%20in%20del%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called ashegh shodam
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام عاشق شدم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    عاشق شدم تو نگاه اول یعنی عشق
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    حرفای شیرین دم گوش هم کار هر شب
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دوست دارم حرفاتو شیرینه حرفات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دوست دارم گرماتو دلگرمیه دستات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دوست دارم حرفاتو شیرینه حرفات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دوست دارم گرماتو دلگرمیه دستات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    بیا بیا بی تو میمیرم بیا بیا به عشقت اسیرم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    بیا بیا من دوست دارم بیا بیا دووم نمیارم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_ashegh-shodam%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called yadegari
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام یادگاری

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    راه من از راهت جداست عاقبت ما ناکجاست
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    آرامش خیال من ، فقط کار خود خداست
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    کی سپرمت دست خودش جواب تو میده خدا
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    هرچی بدی کردی به من از اون بالا دیده خدا
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    گریه ی من بی اختیار قلب منو بردار بیار
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    قلبتو پس میدم بهت اشکاتو یاد من نیار
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    گریه ی من بی اختیار قلب منو بردار بیار
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    از عشق پاک تو فقط خیانتش موند یادگار

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_yadegari%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called lams
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام لمس

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو رو لمس می کنه هر روز و هر شب
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تو رو میبوسه و چیزی نمی گم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    از این خوش غیرتی چیزی نپرس که
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    بدون تو دیگه جایی نمیرم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    یه مردم با غروری درب و داغون
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    هنوزم منتظر هستم عجیبه
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    میدونم غرق مرد ولی باز
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    غرور لعنتی میگه نجیبه

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_lams%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called sobh shod
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام صبح شد

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    صبح شد و با صدای تو بیدار شدم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    تا امروز افسرده بودم تو اومدی من خوشحال شدم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    امید دارم نمیری از کنارم چون بدون دستای تو کم میارم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    یه بیمارم اگه نباشی تو زندگیم از زندگی من بیزارم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    یه بیمارم بیزارم چون که نفس منی تو
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    قوت قلبی تو نمی خوام هیچی من با نبودن من

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_sobh-shod%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    by masoud sadeghloo & saeed tataii called harfaye khoob
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و سعید تاتایی به نام حرفای خوب

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    حرفای خوبی دارم واسه گفتن
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    یه حسی دارم هنوز بهت نگفتم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    حسی که می لروزنه دست و پامو
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    فکر کنم عاشق شدم وای قلبم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دو تا چشم بی گناهت میرم قربون نگاهت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    چه نجیب و پاک و مهربونه اون صورت ماهت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دو تا چشم بی گناهت میرم قربون نگاهت
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    چه نجیب و پاک و مهربونه اون صورت ماهت

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_harfaye-khob%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    by masoud sadeghloo & aref mohammadi called avaz shode halam
    آهنگ جدید مسعود صادقلو و عارف محمدی به نام عوض شده حالم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    وقتی لبخند میزنی دنیامو میسازی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    هم سفر خوب منی شیطون و نازی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    زندگی خوش رنگه وقتی تو با منی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    لحظه های با تو خالی از هر غمی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    عوض شده حالم خوبه احوالم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    من به این دنیا با تو علاقه دارم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    خوبه احوالم چون تو رو دارم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با تو دنیام چه شیرینه همه افکارم

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_avaz-shode-halam%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو
    new by masoud sadeghloo called mashooghe
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام معشوقه

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    صورتتو می بوسم موهاتو بو می کشم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با خودم فکر می کنم چه خوبه هستی پیشم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دستاتو میگیرم چشماتو باز می کنی
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    روز زیبامونو با همدیگه آغاز می کنیم
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    با صدای خیلی آروم با یه لحن مهربون
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    میگی صبح بخیر عزیزم همیشه پیشم بمون
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    وقتی تو حرف میزنی میمیرم واسه صدات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    بمیرم وقتی میریزی موهاتو رو شونه هات
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud%20sadeghloo%20-%20mashooghe%20128.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    new by masoud sadeghloo called aramesh
    آهنگ جدید مسعود صادقلو به نام آرامش

    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    مدت ها دنبال آرامش بودم دنبال روزای زیبا
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دوتا چشم گیرا
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    مدت ها با خودم می گفتم ای کاش
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    برسه روزای قشنگ
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    غرق خنده باشیم با هم این روزا
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    رسیدم به آرزوهام
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    دیگه من از سهم دنیا چیزی نمی خوام
    ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
    جز شما

    http://dl.saba- .com/dl/ /sajad/masoud-sadeghloo_aramesh%5b128%5d.mp3

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

     فول آلبوم مسعود صادقلو

    همچنین ببینید

    منبع : فول آلبوم مسعود صادقلو


به نام خدای وهم و خیال
جِم،جادو،جن

نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورت جوان را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
جوان صاف ایستاده بود و مات به گوشه ای خیره، نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود جوان اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. فکر کنم یادم رفته همه چیز تقصیر من بوده، چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

بازی اول:فرشید
مسعود تلفنش دستش بود،درون پارک راه می رفت و حرف می زد:"من داخل پارکم،کجایی عباس آقا؟... آها دیدمت... آره دیدمت، دو دقیقه تنها میشی یه گوشه ای پیدا می کنی میری دود میگیری... شوخی ... واستا اومدم"
مسعود روی نیمکت کنار عباس نشست. عباس پرسید:"چی شد؟...گرفتی؟"
-"آره دوازده تومن گرفتم"
-"پول پیش که پونزده بود"
-"اجاره این سه ماهو کم کرده"
-"خوبه آشنا بود"
-" هِهِه... آشنا! نبودی ببینی تو کوچه چه کولی بازی ای در اُورد.صداشو انداخته بود روی سرش می گفت اون علافِ مالِ حروم خورِ دروغ گو کجاست؟چرا نیومده! ... توهین نشه عباس آقا ولی با شما بود"
-"خودم فهمیدم. واسه همین سلام و علیکش با ما دو ساعت اونجا بودی؟"
-"نه، می خواست چهارصد از پول کم کنه. می گفت دیوار ها رو زدین اب کردین، باید رنگشون کنم"
-"گُه شو خورده، مرتیکه احمق، یک سالِ میگه بلند شین می خوام خونه رو بکوبم."
-"با این پول خونه از کجا پیدا کنیم؟"
-"با این پول جوادیه هم خونه بهمون نمیدن؛ باید یه وامی چیزی بگیریم"
-"می گم عباس آقا...جمع کنیم برگردیم شهرمون؟ چه طوره؟ "
-"مغز خوردی؟! دلت واسه غُر زدن های بابات تنگ شده یا هوس کردی بری تو زمین بیل بزنی؟ چه قدر ی تو"
-"بیل زدن هرچی باشه از این دربه دری که بهتره."
-"چرا انقدر بی طاقتی تو. یه دوماه صبر کن، من دوباره بَرِت می گردونم کارخونه..."
تلفن زنگ خورد. مسعود بلند شد و گفت:"من تلفنو جواب بدم"
عباس:"کیه؟وانتیه است؟"
-"نه،فرشیده.از صبح ده بار زنگ زده،پول قرض می خواد"
-"دیگه واسه چی؟"
-"می گه می خوام یه کار خفن م و یه تومن کم دارم و بدین تا آ همین ماه همه طلب ها مو می دم و ..."
-"فکر کنم باز حواسش نبوده دو تا دود زیاد گرفته ، یابو برش داشته"
تلفن مسعود دوباره زنگ خورد.
مسعود:"خودشه، جوابشو بده حوصلشو ندارم"
عباس تلفن را گرفت و به سمت سطل رفت تا ته سیگارش را بیاندازد. خیلی طول نکشید که عباس برگشت و گفت:"پاشو بریم خونه فرشید"
-"من نمی یام"
-"می خوای گوشه خیابون واستی؟"
-"اون که دلش واسه ما نسوخته. گفته بریم اونجا،تو رو دروایسی گیر کنیم، یه تومن رو بدیم"
-"حالا بیا بریم، یه جوری می پیچونیمش"
-"چی جوری؟"
-"چه می دونم، یه چاخانی می کنیم. می گیم با صابخونه حرفمون شده گفته تا یه ماهه دیگه هم پولتون رو نمی دم"
-"بعدش چی؟"
-"بعدش هم نزدیک انتخاباتِ وامَ رو یه جوری می گیریم یه آپارتمونی، پی ،جایی اجاره می کنیم، میریم سر بدبختی های خودمون"
***
فرشید سینی چای را آورد و کنار مسعود نشست.
مسعود گفت:"اینجا رو چند اجاره می دیدی؟"
فرشید:"چِشِت گرفته؟"
-"حالا"
-"دو و دویست"
-"تو دو و دویست اینجا اجاره می دی بعد واسه یه تومن به ما رو میندازی؟"
-"چه می دونی تو. الآن شیش ماهه اجارم عقب افتاده"
-"بابا دم صابخونت گرم.صابخونه ما که فامیل بود، همین که دو ماه اجارش عقب افتاد مغزی در رو عوض کرد."
عباس که سرگرم تلفنش بود بدون اینکه نگاهی به فرشید د گفت:"میگن صابخونتون مجرده. باهاش که ساخت و پاخت نکردی؟ ها؟!"
فرشید:"یه جور می گی مجرد هرکی ندونه فکر می کنه دختر چهارده سالست، زنه بیست سال از من بزرگ تره"
-"بهتر، بچه دار هم نمیشه بمونه رو دستت"
-"اینا رو ول کن،اثاثتون کجاست؟"
مسعود:"صابخونمون همه رو بار یه وانت کرد،رفتم اونجا کلید انباری رو گرفت، پول پیش رو داد. خداحافظ"
-"مگه باهاش قرارداد نبسته بودین؟"
-"نه بابا، حاجی از دوست های قدیمی بابام بود، وقتی خونه رو گرفتیم گفت کی حرف اجاره رو زد، شما هرچی دلتون می خواد بدین و جیب من و شما نداره و تا هر موقع خواستین بمونید و از این جور چیز ها"
عباس:"مرتیکه پُفیوز سر هر سال دویست می کشید رو اجاره می گفت زندگیم نمی گرده... حتما زندگی ما می گرده که ماهی یه تومن اجاره بدیم"
عباس سیگاری روشن کرد و گفت:"مرتیکه هرزه..."
مسعود:"پشت سر مردم حرف نزن"
-"چه قدر ساده ای تو، چه قدر"
فرشید:" ! تو خونه سیگار نکش. سردرد می گیرم"
عباس بلند شد و همان طور که به سمت تراس می رفت گفت:"اون شیشه ای که به می زنی دوای سردردِ، این دودِ سیگارِ ما زَهر.ِ"
فرشید رو به مسعود گفت:"مگه بهش نگفتی من ترک "
مسعود:"آخه پولم داشتی که بخوای بکشی؟!"
-"آقا چرا شما نمی فهمین. آدم معتاد، شده بچش رو هم بفروشه، مواد آ هفتش رو میکشه"
-"تو راست می گی!"
فرشید صدایش را پایین آورد و گفت:"پول رو اوردی؟"
-"کدوم پول؟!"
-"هیس!الآن می شنوه...همون دو تومن دیگه"
عباس از روی تراس گفت:"تو که گفتی یه تومن!"
فرشید:"بیا، شنید."
عباس:"چی گفتی؟"
-"... من ... من هشت تومن داشتم عباس آقا، می خواستم طرف رو به نه تومن راضی کنم. راضی نشد. گفت فقط ده تومن"
عباس از تراس بیرون آمد و همان طور که به سمت آشپز خانه می رفت گفت:"بحث یه تومن، دو تومن نیست. تو که به ما زنگ زدی، گفتی بیاین اینجا طلبتون رو بدم. یه چیز دیگه هم گفتی... گفتی اثاثاتون رو هم بیارین اینجا. آره یادمه... مسعود آدرس اینجا رو واسه وانتیه بفرست. نه چرا تو، خودم می فرستم."
فرشید:"بابا صابخونه ناراحت میشه"
-"شما باهاش صحبت کنی ناراحت نمیشه... سطل کجاست؟"
-"کنار سینکه. آخه من اگه سه تومن داشتم، طلبتو بدم که اجاره عقب افتادم رو می دادم"
عباس سیبی از یخچال برداشت و گفت:"اون دیگه مشکل خودته،ما اینجا هستیم تا پولت جور شه"
-"شما هر چه قدر دلت خواست واستا! فقط یه دقیقه گوش کن من چی می گم"
-"نه گوش می دم نه پول می دم"
-"جان من... فرشید رو کفن کنن"
مسعود:"چرا قسم می خوری؟ حرفتو بزن "
-"قربونت... آقا خلاصشو بگم، این یه پول داریه که قرار یه که خداتومن می ارزه رو بهم بفروشه"
عباس با دهن پر گفت:"طرف باید مثل تو احمق باشه،که جنس خداتومنی رو ده تومن بده"
-"همش همین نیست. ده تومن الآن می گیره، ده تومن وقتی پیدا شد."
مسعود:"وقتی پیدا شد؟!"
-"آره قصش درازه... چی جوری بگم... طرف..."

بازی دوم:سعید جهانگیری

وقتی رسیدیم، خونه نبود، خونش هم خونه نبود. یه قصر هزار متری بود توی لواسون. وقتی خونه رو دیدم یاد حرف های فرشید افتادم:
"طرف از های تاریخ زمان شاه بوده، انقلاب که میشه، دعوت نامه از اون ور براش میاد، یه چند سالی میره خارج. تا اینکه دو سال پیش دلش هوای ایران رو میکنه و بر می گرده. ولی همین که پاش می رسه تهران، به جرم فعالیت بر علیه منافع ملی ایران و سرقت آثار تاریخی و این جور چیز ها، میندازنش زندان. بعد هیجده ماه ش تبرئه اش می کنه. ولی طرف قسم می خوره تا موقعی که زندس هر چی اثر تاریخی ای رو که بتونه، از ایران خارج کنه."
عباس:"حالا دخل این بنده خدا به ما چیه؟"
-"طرف قرار شده آدرس چند تا از این زیر خاکی ها رو بهم بده"
-"بد زدی فرشید جان، بد زدی"
مسعود:"گفتی اسمش چی بود؟"
-"سعید جهانگیری"

عباس:"هووی!کجایی؟ می گم اینجا معلوم نیست خونه کدوم آقا زاده ایِ جمع کرده رفته خارج، این فرشید احمق هم آدرشو داده به ما، خودش بره به کارش برسه. من که گفتم این پسره بد زده حالیش نیست. تو گفتی نه، پاشو بریم"
در همین بین بود که ماشینی از آ کوچه آمد. پاشدم و گفتم:"اومد"
عباس آقا برگشت و گفت:"کی؟"
-"همون ه دیگه...سعید جهانگیری"

وقتی مارو دید کلی تحویلمون گرفت و به خاطر اینکه دیر رسیده بود کلی معذرت خواست.
قیافش با چهره ای که از تاریخ دان ها تو ذهنم بود کلی فرق داشت.نه دستمال گردن داشت و نه ریش پرفسوری. وسط کلش کچل نبود و مو هاشو از پشت نبسته بود. عینکش دایره ای نبود و یه ذره بین گرد و دسته سیاه تو جیب جلیقه ش نبود،اصلا جلیقه نداشت که بخواد تو جیبش چیزی بذاره. خونش اما شبیه یه محقق درست و حس بود، پر کاسه کوزه و از این چیز ها.
وقتی نشستیم اولین سئوالی که پرسید این بود:"فرشید کجاست؟"
عباس گفت:"کار داشت نتونست بیاد"
-"مشکلی نیست... ولی شما هنوز به من نگفتین افتخار آشنایی با چه ایی رو دارم"
-"من همون جلو در هم خدمتتون عرض ، ما از دوست های فرشیدیم. من عباسم این بدبخت هم مسعودِ. این حرف ها رو بذارین کنار... واقعیتش از ب که فرشید یه چیز هایی به ما گفت. این شاخک های ما تیز شد، یعنی یه چند تا سوال مثل خوره افتاد تو ... آستینمون"
-"ایرادی نداره، ولی من فکر آقا فرشید همه چیز رو به شما گفته"
اگه بخوام راست بگم این اولین باری بود که یکی به فرشید می گفت آقا.
عباس گفت:"شما فرض کن گفته، ولی من می خوام از زبون خودتون بشنوم... نقشه این گنج و منج و عتیقه ها رو از کجا اوردین ؟ یعنی کی بهتون داده"
-"درکتون می کنم... اما نمی دونم چه جوری بهتون بگم. اصلا لازم نیست ی بهم داده باشه. من مدت ها قبل انقلاب روی آثار ایرانی تحقیق و سال های زیادی تو خارج از کشور کارم همین بود. واقعیت اینه که مردم ایران روی گنج خو دن"
-"خب شما گفتین ماهم قبول کردیم، فقط یه سئوال دیگه، چرا آدرس این ها رو به ما میدین؟ یعنی چرا می فروشین؟"
-"من که گفتم، مردم ایران رو گنج خو دن. من دلم برای این مردم می سوزه،این مردم نباید این قدر تو فقر باشن... درباره قسمت دوم سئو ون هم باید بگم که من از وقتی اومدم ایران تقریبا هیچ منبع درآمدی نداشتم.بالا ه زندگی ماهم باید یه جوری بگرده!"
از حرف زدن های عباس آقا می شد فهمید که دلش راضی به این کار نیست.ولی نفهمیدم چرا پول پیش خونه رو برداشت و اورد اینجا... نمی دونم شاید فکر می کرد، فرشید هیچ وقت راست نمی گه.
سعید جهانگیری از جیبش پاکتی آبی رنگ در آورد و گفت:"خب اگه سئوال دیگه ای نیست به کارمون برسیم"
گفتم:"بله. عتیقه ها کجا هستن؟"
سعید جهانگیری همان طور که می خندید سیگار چَنِل را از پاکت در آورد و گفت:"اگه صبر داشته باشین می گم. عباس آقا، سیگار"
-"خیلی ممنون. ما تولید داخل می زنیم،این خارجی ها به مزاجمون نمیسازه"
-"بگیر عباس آقا، از امروز قراره فقط خارجی بکشی"
-"حالا که تعارف می کنید،بر می دارم... بی زحمت دو تا بدین من صبح ها دو تا می کشم."
سعید جهانگیری همون جور که به من تعارف کرد، گفت:"البته سیگار زیادش خوب نیست عباس آقا"
-"بله. ولی مثل اینکه حس به شما ساخته"
بازی سوم:سیگار
فرشید در را باز کرد داخل آمد. عباس که روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید و با کنترل ور می رفت گفت:"مذاکرات نتیجه داد؟"
فرشید به سمت کاناپه رفت و گفت"بله. ولی خج نکشی ها، اندازه یه خونه دویصت متری اثاث اوردی، یه کمکی هم نمی کنی"
-"مسعود رو که فرستادم پایین"
-"خودم دیدم، فرستادمش وسایل رو تو ماشین بذاره"
عباس تلوزیون را خاموش کرد و با خنده گفت:"وسیله چه می خواد، یه سر می ریم دامغان، عتیقه ها رو بر می داریم،شب نشده هم بر می گردیم"
-"یه بار می گی دامغان یه بار می گی سمنان،آ این آدرس کجاست؟"
-"می ریم چهل کیلومتری دامغان،سمت راست جاده،پنج کیلومتر داخل خاکی، صد متری چاه رو کَنیم، هیچی پیدا نمی کُنیم، خیلی شیک و مجلسی با ده تومنِ مون خداحافظی می کنیم بر می گردیم... این برای بار صدم، کچلم کردی از دیروز"
-"خوبه از بچگی کچل بودی ها"
عباس بلند شد و گفت:"این خط این نشون، اگه اونجا یه دمپایی هم پیدا کردیم..."
در همین بین مسعود از راه پله ها بالا آمد و عباس ادامه داد:"... من و این بچه، لباس زنونه می پوشیم رو پل هوایی برات قِر می دیم... دیدی مسعود جان پولمون رو دستی دستی به باد دادیم. دیدی؟"
فرشید:"چرا ترش می کنی. اگه ی قرارِ نگران باشه منم که هشتومن پول پیش خونمو با هزار خواهش و ماس گرفتم دادم، نه تو"
مسعود با خنده گفت"ولی عباس آقا، با مانتو قشنگ میشین ها"
-"ببند درو گاراژ رو... برو ماشین رو روشن کن حوصله ندارم"
***
فرشید پشت جیپ نارنجی رنگش ایستاده بود و با تلفنش حرف می زد، عباس زیر سایه چاه نشسته بود و سیگار می کشید. مسعود هم کمی جلو تر درون چاله بود و زمین را می کَند.
ناگهان مسعود فریاد زد:"عباس آقا، پیداش "
عباس از روی زمین بلند شد و فرشید به سمت آنها رفت و وقتی به عباس رسید گفت:"الو، سحر، بهت زنگ می زنم، آره بهت زنگ می زنم"
عباس گفت:"صابخونت بود؟"
-"خج بکش!"
مسعود دوباره گفت:"پیداش "
عباس:"چیه؟ لنگ کفش دیدی؟"
مسعود بلند شد و آرام کوزه لعاب داری که دسته اش ش ته شده بود را برداشت و رو به عباس گفت:"تموم شد.همه بدبختی هامون تموم شد."

فرشید کنار چاه ایستاده بود و با تلفن حرف می زد و پشت سرش عباس کوزه را رو به آسمان گرفته بود و وارسی اش می کرد:"من هنوزم باور نمی کنم... این کوزه تقلبیه."
مسعود درون چاله بود و دو کاسه ای که هنوز در چاله بودند را بر می داشت که چمش به ته سیگاری کنار کاسه ها افتاد. برداشت و رو به عباس گرفت و گفت:"عباس آقا شما نمی بینید این ها حساس اند، می شکنند. بعد ته سیگارتون رو میندازین اینجا؟!"
-"آخه تو با اون چشای کجت تا حالا دیدی، من ته سیگارم رو جایی غیر سطل بندازم؟"
فرشید تلفنش را قطع کرد و گفت:"آخه برادر من، تو اینجا سطل می بینی؟"
-"بی خود حرف تو دهن من نذار، من از صبح دوبار بیش تر سیگار نکشیدم، هر دو تا ته سیگارش هم الآن..."
عباس دستی به جیب هایش زد و ادامه داد"یعنی تا همین دو دقیقه پیش تو جیبم بود"
-"حالا نمی خواد ماستمالی کنی... مسعود این ها رو جمع کن تو جیپ بذار. تا شب نشده بر گردیم."
***
جهانگیری پشت میز کارش نشسته بود و کوزه تو دست هاش بود و روبه روش من و عباس آقا و فرشید نشسته بودیم.
عباس آقا گفت:"این کوزهه مال چه سالیه؟"
-"دقیق نمی تونم بگم،ولی مالِ اوایل حکومت اشکانیه، یه چیزی حدود دو هزار و سیصد سال پیش"
-"ببخشید من هی سئوال می پرسم... شما که دستتون تو کاره، به نظرتون این کاسه کوزه ها رو چند از ما می ن؟"
جهانگیری خنده ای کرد و کوزه را، روی میزش گذاشت و گفت:" تجارت یا بهتره بگم قاچاق آثار باستانی، یک صنعت قانونی نیست که بخواد مثل ماکارونی یه نرخ ثابت داشته باشه. در ضمن روی آثار تاریخی نمیشه قیمت گذاشت... ولی مطمئناً اون قدری هست که زندگی تون رو تغییر بده"
-"بعد ما واسه فروشش چی کار کنیم؟ یعنی به کی بدیم؟"
-"من دوستانی دارم که می تونند بهتون کمک کنند، اما پیشنهاد من اینه که یکی دو هفته ای یا حداقل تا پایان همین ماه، برای فروش صبر کنید، چون ممکنه تو خطر بیافتید"
عباس آقا ده تومنِ باقی مانده از پول جهانگیری را روی میزش گذاشت و گفت:"هر چی شما بگین!"
-"فقط یه سئوالی برای من پیش اومده، شما مطمئن هستید که اونجا به غیر از این کوزه و اون دو تا کاسه، چیز دیگه ای پیدا نکردین؟"
عباس آقا همان جور که ریش هایش را می خواراند، گفت:"من به بچه ها گفتم بکَنید شاید یه دمپایی ای، لنگه کفشی، چیزی پیدا کنیم، ولی هیچی نبود که نبود."
سعید جهانگیری لبخندی زد و با ص خیلی ضعیف گفت:"خیلی عجیبه!"
***
عباس و فرشید کنار میز نشسته بودند و به تکه کاغذی نگاه می د.
فرشید گفت:"خب تو که این کاغذِ رو تو کوزهه دیده بودی، مرض داشتی بهش نگفتی؟"
-"اگه بهش می گفتم، می گفت، یه پنج تومن بدبد تا براتون ترجمه کنم"
-"خب حالا می خوای چی کار کنی اینو؟"
-"می دم به احمد، پسر عموی مسعود واسم ترجمه کنه، سر و تهش رو هم با یه جعبه شیرنی به هم میارم. آندرستن؟!"
-"گرفتم"
-"آفرین پسر فهمیده. اگه گرفتی برو به مسعود بگو شام رو بیاره،از گرسنگی مُردم"
فرشید بلند شد و همان طور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:"چه خبره،یابو وَرِت داشته، به من دستور میدی"
-"همین است که هست.خیلی حرف بزنی به جای شام می خورمِت"
فرشید رو به مسعود کرد و با خنده گفت:"حالا این پسر عموت چی کاره هست؟ از رفیق رفقای داریوش و کوروش که نیست یه موقع. ها؟"
مسعود ماهی تابه را از روی گاز برداشت و گفت:"نخیر، معماری خونده،الآن هم یه کافی شاپ داره، ولی خط میخی رو از دست خط هم بهتر می خونه"
مسعود غذا را کنار سفره گذاشت و عباس همان طور که کاغذ را درون جیبش می گذاشت گفت:"والا منشور کوروش رو هم به دو تا بی سواد بِدَن از دست خط شما دو تا بهتر می خونه"
مسعود کنار سفره نشست و گفت:"مثال گفتم عباس آقا."
-"تو بی جا کردی مثال زدی، اولاً اینا میخی نیست، خط پهلویِ . دوماً ..."
فرشید:"دوماً من اصلا از این فامیل شما چشمم آب نمی خوره، به نظرم همین رو به طرف بدیم، جهنم و ضرر یه سه چار تومن هم بهش می دیم. ولی خیالمون راحته."
-"اولا که نظر تو برام مهم نیست، دوماً شما به جای اینکه بری به عمو سعید بدی، بیا اون سه تومن طلبتو به ما بده..."

بازی چهارم:جامِ جِم

ماشین فرشید در میانه جاده ایستاده بود. فرشید سرش را روی فرمان گذاشته بود و عباس کاغذی دستش گرفته بود و بیرون ماشین با مسعود جر و بحث می کرد.
عباس:"چند بار بگم این سمت چپه، اون فامیل بی عقل شما نوشته راست."
مسعود:"نه عباس آقا، شما اینجا رو نگاه کنید... ، فلش به سمت چپِ، ولی اونجا نوشته راست..."
-"عاشق... ، منم که همین رو گفتم"
-"نه عباس آقا، احمد همین جوریه ... ؛ یه کم گیج می زنه ولی هیچ وقت اشتباه نمی نویسه. منظورش راست بوده نه چپ"
فرشید سرش را بالا آورد و گفت:"شب شد، شما هنوز به نتیجه نرسیدید؟!"
عباس نقشه را جمع کرد و همان طور که در ماشین می نشست گفت:"چرا... می ریم سمت چپ"
مسعود اخمی کرد و سوار جیپ شد، فرشید ماشین را روشن کرد و گفت:" نمی دونم این gps چه مشکلی داره که این فامیل خنگِ شما ازش استفاده نمی کنه"
مسعود:"با فامیل ما درست صحبت کن"
-"اوهو... خوبه همین الآن عباس داشت بهش فُحش می داد"
-"عباس آقا، عباس آقا ست، تو، تویی"
ناگهان فرشید ترمز گرفت و به تابلو سبز رنگ کنار جاده خیره شد و گفت:" عباس... اینکه روستاست!"
عباس نقشه را باز کرد و نیم نگاهی به آن انداخت و گفت:"درسته، راهتو برو."
مسعود هم خنده ای کرد و گفت:"چه اسمِ با حالی داره ... جامِ جَم!"

عباس نقشه را باز کرده بود و به آن نگاه می کرد:"به پیچ سمت راست"
فرشید:"راست که بستس؟"
-"نه، راست من، چپ تو"
-"چپ من راست تو نداره که، هر دو تا مون یه طرفیم که!"
عباس سرش را بالا آورد و نگاهی به جلو و پشت سرش کرد و گفت:"چه جالب، هر دو تا مون یه طرفیم... دنده عقب بگیر برو اول روستا، چپه اومدیم"
-"اسکول کردی ما رو... از صبح ما رو دور خودمون چرخوندی"
-"حرف نزن. دنده عقبتو بگیر."
فرشید دنده را جا زد و حرکت کرد، اما ناگاه پیرمردی به عقب ماشین خورد و روی زمین افتاد.

بازی پنجم:چارکی
پیرمرد روی صندلی جیپ دراز بود و آرام ناله می کرد.
فرشید که کنار پیرمرد ایستاده بود، گفت:"پدر جان سالمی؟ جاییت درد نمی کنه؟"
عباس:"آخه احمق، اگه جاییش درد نکه، مرض داره الکی آه آه ه؟"
-"چه می دونم، شاید دیوونه است"
پیرمرد گفت:"حرف دهنتو بفهم"

فرشید:"ببخشید پدر جان"
پیرمرد خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:"زهر مارِ ببخشید... عوض این ببخشید، اون چشمای کورِت رو باز میکردی، منو زیر نکنی"
-"ببخشید، هوا تاریک بود، خوابم میومد، عقبمو ندیدم"
-"نمی خواد قصه به بافی، ماشین رو روشن کن منو برسون خونم، کمرم درد می کنه"
عباس ماشین را روشن کرد و خواست راه بیافتد، فرشید جلو ماشین ایستاد و گفت:"من چی؟!"
مسعود:"می بینی که جا نیست... پیاده بیا"
ماشین رفت و فرشید گفت:"خوبه والا ماشینتو می برن، می گن پیاده بیا!"

باد از پنجره بزرگ خانه داخل می آمد. مسعود و عباس و فرشید روی زمین نشسته بودند و پیرمرد درون آشپزخانه بود.
پیرمرد:"ببخشید اینجا انقدر تاریکه... ، از صدقه سر نظام برقمون هِی قطع میشه"
مسعود:"شما ببخشید ما مزاحمتون شدیم"
پیرمرد همان طور لنگ می زد، سینی چای را آورد و گفت:"خواهش می کنم، قدم روی چشم من گذاشتین"
فرشید آرام در گوش مسعود گفت:"این همونی نبود که دو دقیقه پیش، داشت به ما می داد؟"
-"چیزی گفتی پسرم؟"
-"گفتم، حاج خانم کجا هستن، خدا نکرده فوت ؟!"
-"زن؟! زن چه می خوام؟! اصلا ازدواج ن "
عباس سینی چای را گرفت و گفت:"بهترین کار رو کردین، بهترین کار"
-"بله، واقعیتش ما تو جوونی مون نشدیم"
-"احسنت، احسنت"
-"خواهش می کنم... راستی نگفتی پسرم. واسه چی اومدین اینجا؟! می خواین آبشار رو ببینید؟"
-"آبشار؟!... آها... آبشار... بله، یکی دو روز تعطیل بود، گفتیم بیایم اینجا یه هوایی عوض کنیم"
-"بهترین کار رو کردین، بهترین کار، مجردی و جوجه و بساط و ورق و..."
فرشید:"شمام مثل اینکه اهل دل اید"
-"بله، جوونی هامُ ندیدن."
-"چی کار می کردین جوونی هاتون؟"
-"عرضم به اون لپ های قشنگت که، من قبل انقلاب تو تهران کار می ، کار مند ساواک بودم"
عباس چای ای برداشت و گفت:"چی شد اومدید اینجا؟"
-"احسنت، چه سوال به جایی... عرضم به کله کچلت که، پدر مرحومم..."
مسعود:"خدا بیامرزتشون"
-"خواهش می کنم... واقعیتش پدرم یه عمومی اینجا داشت، وقتی فوت کرد..."
-"خدا رحتشون کنه"
-"زهر مارِ خدا رحمتش کنه، دارم حرف می زنم می پری وسط حرفم... بله پدرم که فوت کرد، یه چند مدتی اومدم اینجا رو بفروشم برگردم تهران. اومدن همانا و انقلاب شدن همانا و موندگار شدنِ ما هم همانا"
عباس کمی از چای خورد و گفت:"که این طور... پس هنوز رو دارین"
-"احسنت، به این هوش و ذکاوت احسنت. واقعیتش اگه این نبود، باهاتون میومدم که حکمی، یازدهی، شلمی، چیزی می زدیم"
فرشید:"مگه هنوز ی هم میاد؟"
-"خیلی نه، ولی فردا جمعس بیش تری ها یه سری می زنند"
مسعود:"واسه میان."
فرشید:"نه!"
-"چرا."
-"چی می گی تو؟! تو روستا که نمی خونند"
-"چرا. می خونند."
عباس:"حالا واسه هرچی میان مهم نیست"
پیرمرد:"بله. ما که فضول مردم نیستیم."
-"ببخشید آقای..."
-"چارکی هستم"
-"آقای چارکی... می گم این روستای شما هم اسمش جالبه ها ، جامِ جَم"
-"اینجا که جامِ جَم نیست!"
-"پس چیه؟!"
-"جامِ جِم"
فرشید با خنده گفت:"جِم tv ؟!"
چارکی:"جِم دیو نیست، عمو جان. جنِ... جن"
-"جن؟"
-"ها... قدیمی ها می گفتن یه جنی هست، پنجشنبه های آ ماه میاد تو قبروستونِ قدیمیِ اینجا و جشن می گیره و می خوره..."
عباس:"تو همین قبرستونِ اول روستا؟!"
-"آره همون جا... به خاطر همینه به این جا میگن جامِ جِم"
-"پدر جان جن و روح و پری و این جور چیز ها همش الکیه"
-"حالا الکی هست یا نیست، من ازشون می ترسم... واقعیتش رو بگم من واسه این شما رو اینجا راه دادم که آ ِ شب که می خوام برم رو راه بندازم شما هم بیاین نترسم... آخه امشب پنجشنبهِ آ ِ ماهه"
-"که این طور"
-"بله پسرم... هیچ احمقی سه تا جوون لات و علاف رو، همین جوری ندیده و نشناخته تو خونش راه نمی دِه"
چارکی این را گفت و بلند شد و بدون اینکه پایش لنگ بزند، به طرف اتاق خواب رفت و گفت:"رختِ خواب واستون میارم، بگیرین بخو د، آ ِ شب باید بریم رو راه بندازیم"
مسعود چایی برداشت و کمی از آن را خورد و به فرشید گفت :"اَه چرا انقدر تلخه؟"
فرشید:"نکنه چیزی توش ریخته باشه؟!"
عباس به مسعود و فرشید نزدیک شد و آرام گفت:"آقا، این قبرستونی که میگه، همون جایی که احمد رو نقشه معلوم کرده"
فرشید:"که چی؟"
-"چه قدر خنگی تو، باید بریم اونجا رو بکَنیم"
-"پیرمردَ رو چی کار کنیم؟"
-"وقتی خواست بره تو بلند می شی و باهاش میری، من و مسعود هم بعد شما میریم قبرستون، وُ اونجا رو می کنیم و عتیقه رو پیدا می کنیم و میایم"
-"اگه خواست شما رو بیدار کنه، چی؟"
-"یه دروغی، چیزی بهش بگو... بگو اینا بد خوابن، اگه بیدارشون کنی می زنن تیکه پارَت می کنند"
-"اینکه واقعیته!"
-"ببند درو گاراژو... گرفتی چی گفتم؟"

-"با اینکه از اولم گفتم، این فامیل شما نقشه رو اشتباهی نوشته و ما هم اشتباهی اومدیم، ولی باشه، شما برین قبرستون، لنگه کفش که هیچ، شما اگه یه دونه استخون هم پیدا کردین، من لباس زنونه می پوشم، می رم بالای پل واسَتون عربی می م. ولب اگه چیزی پیدا نکردین شما باید ب ین."
در همین بین پیرمرد لحافی را کنار زد و چاقویی که زیرش بود، برداشت و درون جیبش گذاشت.

آسمان هنوز سیاه بود. فرشید بیرون خانه چراغی دستش بود و از پنجره داخل خانه را نگاه می کرد. چارکی از خانه بیرون آمد و در رابست و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و مشغول قفل در شد.
فرشید:"چرا درو قفل می کنید؟"
-"واسه احتیاط"
-"خُب شاید بچه ها بخوان از تو ماشین چیزی بر دارن"
پیرمرد در را قفل کرد و چراغ را از فرشید گرفت و گفت:"خی راحت عزیزم، اینا تا خود صبح هم بیدار نمی شن!"

زمان زیادی از رفتن فرشید و چارکی نگذشته بود که عباس و مسعود از خواب بیدار شدند و به سمت در رفتند.
مسعود نگاهی به در کرد و گفت:"عباس آقا در قفلِ."
-"قفلِ؟!"

چارکی چراغ را دستش گرفته بود و کمی جلو تر از فرشید راه می رفت. پیرمرد در کوچه ای پیچید و گفت:"وقتی می خواستم اون دوتا رو بیدار کنم، چی بغل گوشم گفتی؟"
جو نیامد. پیرمرد یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کرد، خبری از فرشید نبود، رفت سر کوچه و اسمش را صدا زد، ناگهان دستی به شانه اش خورد. پیرمرد فریادی کشید و برگشت و فرشید را پشت سرش دید. سیلی ای به او زد گفت:"کجا رفتی احمق؟"
-"شما کجا رفتین؟"
-"سوالم رو با سوال جواب نده، چشم ها تو باز کن نور چراغ رو ببین تا گم نشی. گرفتی؟"
-"آره"
-"اگه گرفتی این چراغ رو بگیر، یه سنگ رفته تو کفشم در بیارم"
پیرمرد در همان ح ی که خم شده بود گفت:"وقتی می خواستم اون دو تا رو بیدار کنم چی در گوشم گفتی؟"
فرشید تلفنش را در آورد و گفت:"گفتم، اونا رو بیدار نکن، عباس بد خواب بشه، عصبانی میشه"
چارکی بلند شد و چراغ را گرفت و گفت:"خُب عصبانی شه، به جهنم."
-"این جوری نگو پدرم. این تا الآن سه بار برای چاقو کشی رفته زندان"
پیرمرد بدون این که تغییری در چهره اش بدهد، چاقو اش را از جیبش در آورد و گفت:"منم رفتم زندان. اینکه چیزی نیست."
فرشید که رنگش پریده بود گفت:"چه خوب!"

مسعود از پنجره بیرون پرید و رو به عباس که در خانه بود گفت:"عباس آقا یه کم زور بزنید در میاین."
عباس از پنجره بیرون آمد و گفت:"این یا خودش احمقه یا فکر کرده ما احمقیم"
-"مسعود کلید ماشین را از عباس گرفت و گفت:"هر دوتاش!"
مسعود و عباس رفتند و صدای تلفن عباس از خانه آمد.

فرشید گوشی را قطع کرد و زیر لب چیزی گفت. چارکی برگشت و نگاهی به فرشید کرد و گفت:"باز که عقب موندی."
-"سنگ تو کفشم رفته بود، شما برید الآن میام."

عباس روی تپه نشسته بود و به درختی تکیه داده بود و سیگار می کشید،
پایین تپه هم بیل و کلنگ دست مسعود بود و داشت زمین قبرستان را می کَند.
مسعود:"خسته شدم عباس آقا، یه متر کَندم به چزی نرسیدم... فکر کنم اینجا چیزی نیست، بیاین برگردیم خونه."
عباس بلند شد و ته سیگارش را به مسعود داد و گفت:"انقدر حرف نزن... بیا اینو بگیر بذار تو جیبت این طرفا سطل نیست."
مسعود ته سیگار را گرفت و گفت:"عباس آقا من واقعا دارم می ترسم"
عباس دوباره به سمت درخت رفت و گفت:"تا من اینجا هستم از چیزی نترس"

چارکی داخل شد و کلید برق آن را زد، چراغ ها روشن شد، لبخندی زد و گفت:"بیا تو پسرم، بیا تو عزیزم."
فرشید داخل آمد.چارکی چراغ را گرفت و در حالی که آن را خاموش می کرد گفت:"قصه این جنِ رو برات گفتم؟"
-"آره یه چیزایی گفتین"
-"نه کامل نگفتم، بشین رو سکو کامل برات بگم"
فرشید نشست و چارکی هم کنارش نشست و گفت:" من از وقتی که به دنیا اومدم تا موقعی که واسه درس رفتم تهران، تو همین جا بودم. اون موقع ها مرده ها رو تو قبرستون قدیمیه خاک می د. اما وقتی رفتم تهران و موقع فوت بابام برگشتم، دیگه مرده ها رو اونجا خاک نمی ، می گفتن جِم برگشته.
اینجا یه مُقنی ای داشت، وقتی یکی می مُرد براش قبر می کَند.
یه بار یکی از اهالی می میره و این بنده خدا زود تر میاد قبرستون تا واسش قبر بکَنه، وقتی اهالی میان که مرده رو خاک کنند، می بینند این بنده خدا بی هوش تو قبر افتاده. از تو قبر بلندش می کنند و هر جور هست به هوشش میارن. راست و دروغش رو نمی دونم، ولی مردم میگن این مُقنیه جِم زده شده بوده. بعد از اون دیگه این آدم عوض شد. یه بی پدر مادری شد که نگو، یه نفر نبود تو روستا که بلایی سرش نیاوُرده باشه.
یه دو ماه بعد از این ماجرا ها جنازش رو تو یکی از ابه های روستا پیداش . صورتش پر خون بود... فکر کنم خود اهالی حسابش رو رسیده بودند."
-"چه جالب"
-"آره عزیزم. ولی من که اصلا به جِم و جن و این جور چیز ها اعتقاد ندارم"
فرشید سرش را بالا آورد و نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:"منم مثل شما هیچ اعتقادی به این جور چیز ها ندارم!"

هوا گرگ و میش شده بود. عباس از تپه پایین رفت و نگاهی به گودالی که مسعود کنده بود و کرد و گفت:"نه، مثل اینکه آدرسو از اول اشتباهی اومدیم... من می رم خونه، تو هم اینجا رو پر کن، صبح نشده برگرد یه وقت این پیرمرده شک نکنه"
عباس این را گفت و رفت.
مسعود روی زمین افتاد و با عصبانیت روی خاک ها چنگ کشید. ناگاه حس کرد دستش به چیزی خورده است. نشست و خاک را کنار زد، چیزی آبی رنگ از خاک بیرون زد. لبخندی زد و بلند شد و فریاد زد:"عباس آقا... عباس آقا"
جو نیامد. از چاله بیرون آمد و به دنبال عباس گشت، اما چیزی دیده نمی شد. برگشت و درون چاله نشست و آرام جسم آبی رنگ را از خاک بیرون کشید. جام لاجوردی رنگی که پایینش تصویر بُزی کنده کاری شده بود را برداشت و به سوی شفق گرفت و خندید، خنده هایی که تَه هرکدامش به فریادی ختم می شد.

صدای تلفن عباس از خانه می آمد، عباس از پنجره داخل شد و تلفن را برداشت. فرشید بود. عباس جواب داد :"چیه؟"
-"ده بار زنگ زدم، چرا جواب نمی دین؟نگران شدم."
-"جوش نزن پوستت اب میشه. رفته بودیم قبرستون."
-"چی شد؟ چیزی پیدا کردین؟"
-"می خواستی چیزی پیدا کنیم؟!"
-"جانم!"
-"می گم چیزی پیدا نکردیم عوض اینکه ناراحت بشی، میگی جانم؟!"
-"رو پل هوایی با مانتو و دامن چه قدر خوشگل می شی."
عباس عصبانی شد و تلفن را به سمت دیوار پرت کرد و سرش را روی بالش گذاشت و خو د.

خورشید طلوع کرده بود. مسعود بیل و کلنگ را درون جیپ و جام را هم درون کوله اش گذاشت و به سمت خانه رفت و زنگ زد. فرشید در را باز کرد و گفت:" بَه، آقا مسعود. چه خبر؟ لباس ها تو بپوش می خوایم بریم"
-"عباس آقا این چی میگه؟"
عباس از روی تشک غَلتی زد و گفت:"میگه، چیزی پیدا نکردین باید برین بالای پل قِر بدین. آندرستن؟"
مسعود:"دروغ میگه عباس آقا"
فرشید:"دروغم چیه. مگه چیزی پیدا کردین؟ تو یه تیکه استخون هم به من بدی من قبول می کنم"
مسعود قدری سکوت کرد و بعد دستی به کوله اش زد و گفت:" من فقط بندری یاد دارم ب م"
-"جون تو فقط بندری ب "


فرشید درون خانه نشسته بود و ی را در گوشی اش نگاه می کرد و می خندید.
عباس نگاهی به فرشید کرد و گفت:"ببند اون در جهنم رو... اون رو پاک می کنی یا بیام اون گوشی رو تو... تو آستینت کنم؟!"
-"چرا شاکی میشی؟! آها... پاکش ... ولی اگه فردا بیکاری. یه آشنا دارم تو کار مجالس و این جور چیز هاست. دو ساعت واسشون قِر بدی راحت پونصد کاسبی..."
-"مقادیری خندیدم!... یداره چی گفت؟!"
-"صبحی یه آدرسی رو فرستاد و واسه ساعت نه شب قرار گذاشت."
-"ساعت هشته... باید الآن بگی؟!"
-"خُب پرسیدی که نگفتم؟!"
عباس دستانش را بالا گرفت و گفت:"اللهمَ اشفَن کلنَ مَرضنا اللخصوص فرشیدِ ما را"
فرشید با خنده گفت:"الهی آمین"
مسعود از اتاق بیرون آمد و گفت:"ماشین رو روشن کنم بریم؟"
فرشید:"گوش و ه بودی؟!"
عباس:"نخیر، شما می شینی تو خونه"
مسعود:"چرا؟!"
-"همین که گفتم... وامیستی خونه."

ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز فرشید و عباس برنگشته بودند. مسعود جام را دستش گرفته بود و نگاهش می کرد. تلفن زنگ خورد. مسعود تلفن را برداشت و گفت:"چیه عباس جان؟! ... شما؟... چی؟ ... کجا؟ ... آره یاد دارم ... خودمم رو می روسونم ..."

عباس روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و گردنش بسته بود. آرام اشک می ریخت، اما همین که صدای مسعود را شنید، اشکش را پاک کرد. مسعود داخل اتاق آمد و گفت:"چی شده عباس آقا؟ ... کی اینجوریت کرده؟ ..."
عباس دستش را روی صورت مسعود گذاشت و نفسش را به سختی بیرون داد و گفت:" جاده خالی بود. یه ربعی می شد که سر قرار واستا داده بودیم ولی هنوز یدار نیومده بود. فرشید گفت میرم یه دوری این ور ها بزنم شاید پیداشون کنم. چند دقیقه بعد از اینکه رفت، دو نفر ریختن سرم و کیفی که عتیقه ها توش بود رو ازم گرفتن و رفتن..."
عباس صورت مسعود را نزدیک تر کرد و گفت:" همه این ها، کارِ فرشیده ... اون عتیقه ها رو ید... مسعود! پیداش کن ..."
***
بازی ششم:روزگارِ دروغ و خیانت
زنگ در رو زدم. صابخونه فرشید جواب داد:" کیه؟"
گفتم:"دوست فرشیدم. از شهرستان اومدم... هر چی زنگ خونش رو می زنم جواب نمی ده... شما نمی دونید کجاست؟"
-"نه ... دیروز اومد کلید ها رو تحویلم داد، پول پیش رو گرفت و رفت"
-"مگه پول پیش رو قبلا نگرفته بود؟"
-"تا موقعی که خونه رو خالی نکنه کهمن بهش پولِ پیش رو بهش نمی دم... دیروز خونه رو خالی کرد یه سرس اثاث رو هم که قبلا توی پارکینگ گذاشته بود رو جای اجاره عقب افتادش بهم داد و رفت"
-"ممنون"
-"کجا میری پسرم؟! ... امشب رو اینجا واستا، فردا حتماً آدرس فرشید رو برات پیدا می کنم... وایستا... کجا رفتی؟"
از اونجا بیرون اومدم و تلفن رو از جیبم برداشتم و شماره فرشید رو گرفتم. گوشیش خاموش بود. دستم رو تو جیبم و خواستم تلفن رو بذارم داخلش که دستم به ته سیگار های عباس خورد، درشون اوردم تا بندازمشون سطل . اما یکی شون مال عباس نبود. یکی شون آبی بود. درست مثل سیگاری که جهانگیری می کشید.
اما ته سیگار جهانگیری تو جیب من چی کار می کرد؟!
خیلی پیگیرش نشدم و یه تا ی گرفتم و رفتم خونه جهانگیری. اما تمام راه ذهنم مشغول اون ته سیگاره بود.
جهانگیری فقط یه بار به عباس سیگار تعارف کرد و عباس دو تا سیگار ازش گرفت و کشید و ته سیگارش رو همون جا انداخت. غیر از اون بار دیگه دستِ عباس سیگار چنِل ندیدم.
یادم اومد وقتی رفتیم دامغان و زمین رو کندم، یه ته سیگار پیدا . فکر مالِ عباسه و بهش گفتم. اما اون قبول نکرد و گفت سیگارش رو اونجا ننداخته. نمی دونم، شاید اون ته سیگار مالِ جهانگیری بود.

رسیدم به خونه جهانگیری. جلو خونش پلیس وایستاده بود و پشت در خونش چند نفر بودند و سروصدا می د.
گیج شده بودم، رفتم توی جمعیت. یکی از پلیس ها دست زد روی شونم و گفت:"تو هم شاکی ای؟"
-"از کی؟"
-"از همین پیرمرده دیگه... سعید جهانگیری."
-"مگه... مگه ی کرده؟!"
-"تا دلت بخواد. از مردم پول می گرفته و نقشه یه جایی رو که قبلاً چندتا کاسه کوزه ی تقلبی رو توش کرده بوده، بهشون می داده... تا حالا سر خیلی ها رو کلاه گذاشته."
-"امکان نداره. شوخیه؟!"
-"نه."
-"ولی اونا واقعی بودن."
-"همه همین رو میگن"


***

بازی هفتم: جم،جادو،جن
نیمه های شب بود. مسعود از تا ی پیاده شد و چند قدمی در بین مزرعه های گندم رفت. ناگاه فرشید از باغی متروکه بیرون آمد و نگاهی به اطراف باغ کرد. مسعود خود را پشت دیوار باغ پنهان کرد. فرشید تلفنش را درآورد و با ی مسغول صحبت شد. واضح نبود چه می گفت، اما صدای خنده هایش را راحت می شد شنید.
مسعود چاقو اش را درآورد و به سمت فرشید رفت. دستی به شانه اش زد، فرشید برگشت و لبخندی زد و گفت:"بَه، آقا مسعود، اینجا چی کار می کنی؟!"
مسعود یقه فرشید را گرفت و به دیوار چسباندش و گفت:"من اینجا چی کار می کنم؟! ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه قرار نبود با عباس برین عتیقه ها رو بفروشین؟ ها؟ پس اون دو تا قُلدر کی بودند فرستادی شون عباس رو بزنند؟ چرا عتیقه ها رو دُزدوندی؟ چرا؟ "
-"چِت شده مسعود؟! چی داری می گی؟!"
مسعود، فرشید را به دیوار کوباند و گفت:"می گی واسه چی عتیقه ها رو دُزدیدی یا ..."
-"باشه، باشه... اصلاً هر چی تو بگی... اصلاً من عتیقه ها رو یدم ... ولی اگه می خواستم فرار کنم مرض نداشتم گوشیم رو روشن کنم که پیدام کنی... من ی رو خبر ن عباس رو بزنه..."
مسعود دوباره فرشید را به دیوار کوباند و گفت:"عتیقه ها رو واسه چی یدی؟ اونا که الکی اند؟!"
-"تقلبی اند؟!"
-"آره تقلبی اند... اما تو میدونستی... از اولم می دونستی... تو با اون افتِ احمق... با اون سعید جهانگیری دستت تو یه کاسه بود..."
-"چی داری میگی؟!"
-"تو از اول با جهانگیری نقشه کشیده بودید پول های ما رو بگیرین... تو میدونستی تو اون چاله، جهانگیری چی قایم کرده... تو اون روستایی که رفتیم هیچی توش پیدا نمی شه... چون تو اون شریک افتت چیزی توش قایم نکرده بودید"
-"به خدا قسم من هیچ کدوم از اینایی که تو می گی رو نمی دونستم... به خدا قسم"
-"دروغ میگی..."
فرشید خودش را روی زمین انداخت و در حالی که گریه می کرد گفت:"من به تو، به عباس راست گفتم. باور کن"
"ببند دهنتو"
فرشید مشتش را پرِ خاک کرد و برخواست و آن را درون چشم های مسعود پرت کرد و از باغ فرار کرد.
کمی بعد مسعود از باغ بیرون آمد و به دنبال فرشید رفت.
فرشید کنار خانه ی متروکی روی زمین افتاد، خواست بلند شود که مسعود بالای سرش رسید. فرشید همان جور که ناله می کرد گفت:"به خدا قسم من به هیچ کدوم تون دروغ نگفتم... به خدا"
مسعود چاقو را به سمت فرشید گرفت.
فرشید:"مسعود... نه... مسعود باور کن... مسعود..."
مسعود چاقو را درون شکم فرشید کرد. چند قدمی عقب رفت، دست و پایش لرزید.
فرشید ت بود. دستی به شکمش زد، نمی توانست جلوی خون را بگیرد. روی زمین افتاد. دهانش پُر خون بود.

نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورتِ مسعود را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
مسعود صاف ایستاده بود و مات به گوشه ی دیوار و جامِ آبی رنگ خیره. نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود مسعود اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. باورم نمیشه که اون دیگه نفس نمی کشه، شاید یادم رفته همه چیز تقصیر من بوده، چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

جِم،جادو،جن

مانی دُرمیدی
اردیبهشت ماه 96



به نام خدای وهم و خیال
جِم،جادو،جن

نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورت جوان را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
جوان صاف ایستاده بود و مات به گوشه ای خیره، نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود جوان اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. فکر کنم یادم رفته همه چیز تقصیر من بوده، چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

بازی اول:فرشید
مسعود تلفنش دستش بود،درون پارک راه می رفت و حرف می زد:"من داخل پارکم،کجایی عباس آقا؟... آها دیدمت... آره دیدمت، دو دقیقه تنها میشی یه گوشه ای پیدا می کنی میری دود میگیری... شوخی ... واستا اومدم"
مسعود روی نیمکت کنار عباس نشست. عباس پرسید:"چی شد؟...گرفتی؟"
-"آره دوازده تومن گرفتم"
-"پول پیش که پونزده بود"
-"اجاره این سه ماهو کم کرده"
-"خوبه آشنا بود"
-" هِهِه... آشنا! نبودی ببینی تو کوچه چه کولی بازی ای در اُورد.صداشو انداخته بود روی سرش می گفت اون علافِ مالِ حروم خورِ دروغ گو کجاست؟چرا نیومده! ... توهین نشه عباس آقا ولی با شما بود"
-"خودم فهمیدم. واسه همین سلام و علیکش با ما دو ساعت اونجا بودی؟"
-"نه، می خواست چهارصد از پول کم کنه. می گفت دیوار ها رو زدین اب کردین، باید رنگشون کنم"
-"گُه شو خورده، مرتیکه احمق، یک سالِ میگه بلند شین می خوام خونه رو بکوبم."
-"با این پول خونه از کجا پیدا کنیم؟"
-"با این پول جوادیه هم خونه بهمون نمیدن؛ باید یه وامی چیزی بگیریم"
-"می گم عباس آقا...جمع کنیم برگردیم شهرمون؟ چه طوره؟ "
-"مغز خوردی؟! دلت واسه غُر زدن های بابات تنگ شده یا هوس کردی بری تو زمین بیل بزنی؟ چه قدر ی تو"
-"بیل زدن هرچی باشه از این دربه دری که بهتره."
-"چرا انقدر بی طاقتی تو. یه دوماه صبر کن، من دوباره بَرِت می گردونم کارخونه..."
تلفن زنگ خورد. مسعود بلند شد و گفت:"من تلفنو جواب بدم"
عباس:"کیه؟وانتیه است؟"
-"نه،فرشیده.از صبح ده بار زنگ زده،پول قرض می خواد"
-"دیگه واسه چی؟"
-"می گه می خوام یه کار خفن م و یه تومن کم دارم و بدین تا آ همین ماه همه طلب ها مو می دم و ..."
-"فکر کنم باز حواسش نبوده دو تا دود زیاد گرفته ، یابو برش داشته"
تلفن مسعود دوباره زنگ خورد.
مسعود:"خودشه، جوابشو بده حوصلشو ندارم"
عباس تلفن را گرفت و به سمت سطل رفت تا ته سیگارش را بیاندازد. خیلی طول نکشید که عباس برگشت و گفت:"پاشو بریم خونه فرشید"
-"من نمی یام"
-"می خوای گوشه خیابون واستی؟"
-"اون که دلش واسه ما نسوخته. گفته بریم اونجا،تو رو دروایسی گیر کنیم، یه تومن رو بدیم"
-"حالا بیا بریم، یه جوری می پیچونیمش"
-"چی جوری؟"
-"چه می دونم، یه چاخانی می کنیم. می گیم با صابخونه حرفمون شده گفته تا یه ماهه دیگه هم پولتون رو نمی دم"
-"بعدش چی؟"
-"بعدش هم نزدیک انتخاباتِ وامَ رو یه جوری می گیریم یه آپارتمونی، پی ،جایی اجاره می کنیم، میریم سر بدبختی های خودمون"
***
فرشید سینی چای را آورد و کنار مسعود نشست.
مسعود گفت:"اینجا رو چند اجاره می دیدی؟"
فرشید:"چِشِت گرفته؟"
-"حالا"
-"دو و دویست"
-"تو دو و دویست اینجا اجاره می دی بعد واسه یه تومن به ما رو میندازی؟"
-"چه می دونی تو. الآن شیش ماهه اجارم عقب افتاده"
-"بابا دم صابخونت گرم.صابخونه ما که فامیل بود، همین که دو ماه اجارش عقب افتاد مغزی در رو عوض کرد."
عباس که سرگرم تلفنش بود بدون اینکه نگاهی به فرشید د گفت:"میگن صابخونتون مجرده. باهاش که ساخت و پاخت نکردی؟ ها؟!"
فرشید:"یه جور می گی مجرد هرکی ندونه فکر می کنه دختر چهارده سالست، زنه بیست سال از من بزرگ تره"
-"بهتر، بچه دار هم نمیشه بمونه رو دستت"
-"اینا رو ول کن،اثاثتون کجاست؟"
مسعود:"صابخونمون همه رو بار یه وانت کرد،رفتم اونجا کلید انباری رو گرفت، پول پیش رو داد. خداحافظ"
-"مگه باهاش قرارداد نبسته بودین؟"
-"نه بابا، حاجی از دوست های قدیمی بابام بود، وقتی خونه رو گرفتیم گفت کی حرف اجاره رو زد، شما هرچی دلتون می خواد بدین و جیب من و شما نداره و تا هر موقع خواستین بمونید و از این جور چیز ها"
عباس:"مرتیکه پُفیوز سر هر سال دویست می کشید رو اجاره می گفت زندگیم نمی گرده... حتما زندگی ما می گرده که ماهی یه تومن اجاره بدیم"
عباس سیگاری روشن کرد و گفت:"مرتیکه هرزه..."
مسعود:"پشت سر مردم حرف نزن"
-"چه قدر ساده ای تو، چه قدر"
فرشید:" ! تو خونه سیگار نکش. سردرد می گیرم"
عباس بلند شد و همان طور که به سمت تراس می رفت گفت:"اون شیشه ای که به می زنی دوای سردردِ، این دودِ سیگارِ ما زَهر.ِ"
فرشید رو به مسعود گفت:"مگه بهش نگفتی من ترک "
مسعود:"آخه پولم داشتی که بخوای بکشی؟!"
-"آقا چرا شما نمی فهمین. آدم معتاد، شده بچش رو هم بفروشه، مواد آ هفتش رو میکشه"
-"تو راست می گی!"
فرشید صدایش را پایین آورد و گفت:"پول رو اوردی؟"
-"کدوم پول؟!"
-"هیس!الآن می شنوه...همون دو تومن دیگه"
عباس از روی تراس گفت:"تو که گفتی یه تومن!"
فرشید:"بیا، شنید."
عباس:"چی گفتی؟"
-"... من ... من هشت تومن داشتم عباس آقا، می خواستم طرف رو به نه تومن راضی کنم. راضی نشد. گفت فقط ده تومن"
عباس از تراس بیرون آمد و همان طور که به سمت آشپز خانه می رفت گفت:"بحث یه تومن، دو تومن نیست. تو که به ما زنگ زدی، گفتی بیاین اینجا طلبتون رو بدم. یه چیز دیگه هم گفتی... گفتی اثاثاتون رو هم بیارین اینجا. آره یادمه... مسعود آدرس اینجا رو واسه وانتیه بفرست. نه چرا تو، خودم می فرستم."
فرشید:"بابا صابخونه ناراحت میشه"
-"شما باهاش صحبت کنی ناراحت نمیشه... سطل کجاست؟"
-"کنار سینکه. آخه من اگه سه تومن داشتم، طلبتو بدم که اجاره عقب افتادم رو می دادم"
عباس سیبی از یخچال برداشت و گفت:"اون دیگه مشکل خودته،ما اینجا هستیم تا پولت جور شه"
-"شما هر چه قدر دلت خواست واستا! فقط یه دقیقه گوش کن من چی می گم"
-"نه گوش می دم نه پول می دم"
-"جان من... فرشید رو کفن کنن"
مسعود:"چرا قسم می خوری؟ حرفتو بزن "
-"قربونت... آقا خلاصشو بگم، این یه پول داریه که قرار یه که خداتومن می ارزه رو بهم بفروشه"
عباس با دهن پر گفت:"طرف باید مثل تو احمق باشه،که جنس خداتومنی رو ده تومن بده"
-"همش همین نیست. ده تومن الآن می گیره، ده تومن وقتی پیدا شد."
مسعود:"وقتی پیدا شد؟!"
-"آره قصش درازه... چی جوری بگم... طرف..."

بازی دوم:سعید جهانگیری

وقتی رسیدیم، خونه نبود، خونش هم خونه نبود. یه قصر هزار متری بود توی لواسون. وقتی خونه رو دیدم یاد حرف های فرشید افتادم:
"طرف از های تاریخ زمان شاه بوده، انقلاب که میشه، دعوت نامه از اون ور براش میاد، یه چند سالی میره خارج. تا اینکه دو سال پیش دلش هوای ایران رو میکنه و بر می گرده. ولی همین که پاش می رسه تهران، به جرم فعالیت بر علیه منافع ملی ایران و سرقت آثار تاریخی و این جور چیز ها، میندازنش زندان. بعد هیجده ماه ش تبرئه اش می کنه. ولی طرف قسم می خوره تا موقعی که زندس هر چی اثر تاریخی ای رو که بتونه، از ایران خارج کنه."
عباس:"حالا دخل این بنده خدا به ما چیه؟"
-"طرف قرار شده آدرس چند تا از این زیر خاکی ها رو بهم بده"
-"بد زدی فرشید جان، بد زدی"
مسعود:"گفتی اسمش چی بود؟"
-"سعید جهانگیری"

عباس:"هووی!کجایی؟ می گم اینجا معلوم نیست خونه کدوم آقا زاده ایِ جمع کرده رفته خارج، این فرشید احمق هم آدرشو داده به ما، خودش بره به کارش برسه. من که گفتم این پسره بد زده حالیش نیست. تو گفتی نه، پاشو بریم"
در همین بین بود که ماشینی از آ کوچه آمد. پاشدم و گفتم:"اومد"
عباس آقا برگشت و گفت:"کی؟"
-"همون ه دیگه...سعید جهانگیری"

وقتی مارو دید کلی تحویلمون گرفت و به خاطر اینکه دیر رسیده بود کلی معذرت خواست.
قیافش با چهره ای که از تاریخ دان ها تو ذهنم بود کلی فرق داشت.نه دستمال گردن داشت و نه ریش پرفسوری. وسط کلش کچل نبود و مو هاشو از پشت نبسته بود. عینکش دایره ای نبود و یه ذره بین گرد و دسته سیاه تو جیب جلیقه ش نبود،اصلا جلیقه نداشت که بخواد تو جیبش چیزی بذاره. خونش اما شبیه یه محقق درست و حس بود، پر کاسه کوزه و از این چیز ها.
وقتی نشستیم اولین سئوالی که پرسید این بود:"فرشید کجاست؟"
عباس گفت:"کار داشت نتونست بیاد"
-"مشکلی نیست... ولی شما هنوز به من نگفتین افتخار آشنایی با چه ایی رو دارم"
-"من همون جلو در هم خدمتتون عرض ، ما از دوست های فرشیدیم. من عباسم این بدبخت هم مسعودِ. این حرف ها رو بذارین کنار... واقعیتش از ب که فرشید یه چیز هایی به ما گفت. این شاخک های ما تیز شد، یعنی یه چند تا سوال مثل خوره افتاد تو ... آستینمون"
-"ایرادی نداره، ولی من فکر آقا فرشید همه چیز رو به شما گفته"
اگه بخوام راست بگم این اولین باری بود که یکی به فرشید می گفت آقا.
عباس گفت:"شما فرض کن گفته، ولی من می خوام از زبون خودتون بشنوم... نقشه این گنج و منج و عتیقه ها رو از کجا اوردین ؟ یعنی کی بهتون داده"
-"درکتون می کنم... اما نمی دونم چه جوری بهتون بگم. اصلا لازم نیست ی بهم داده باشه. من مدت ها قبل انقلاب روی آثار ایرانی تحقیق و سال های زیادی تو خارج از کشور کارم همین بود. واقعیت اینه که مردم ایران روی گنج خو دن"
-"خب شما گفتین ماهم قبول کردیم، فقط یه سئوال دیگه، چرا آدرس این ها رو به ما میدین؟ یعنی چرا می فروشین؟"
-"من که گفتم، مردم ایران رو گنج خو دن. من دلم برای این مردم می سوزه،این مردم نباید این قدر تو فقر باشن... درباره قسمت دوم سئو ون هم باید بگم که من از وقتی اومدم ایران تقریبا هیچ منبع درآمدی نداشتم.بالا ه زندگی ماهم باید یه جوری بگرده!"
از حرف زدن های عباس آقا می شد فهمید که دلش راضی به این کار نیست.ولی نفهمیدم چرا پول پیش خونه رو برداشت و اورد اینجا... نمی دونم شاید فکر می کرد، فرشید هیچ وقت راست نمی گه.
سعید جهانگیری از جیبش پاکتی آبی رنگ در آورد و گفت:"خب اگه سئوال دیگه ای نیست به کارمون برسیم"
گفتم:"بله. عتیقه ها کجا هستن؟"
سعید جهانگیری همان طور که می خندید سیگار چَنِل را از پاکت در آورد و گفت:"اگه صبر داشته باشین می گم. عباس آقا، سیگار"
-"خیلی ممنون. ما تولید داخل می زنیم،این خارجی ها به مزاجمون نمیسازه"
-"بگیر عباس آقا، از امروز قراره فقط خارجی بکشی"
-"حالا که تعارف می کنید،بر می دارم... بی زحمت دو تا بدین من صبح ها دو تا می کشم."
سعید جهانگیری همون جور که به من تعارف کرد، گفت:"البته سیگار زیادش خوب نیست عباس آقا"
-"بله. ولی مثل اینکه حس به شما ساخته"
بازی سوم:سیگار
فرشید در را باز کرد داخل آمد. عباس که روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید و با کنترل ور می رفت گفت:"مذاکرات نتیجه داد؟"
فرشید به سمت کاناپه رفت و گفت"بله. ولی خج نکشی ها، اندازه یه خونه دویصت متری اثاث اوردی، یه کمکی هم نمی کنی"
-"مسعود رو که فرستادم پایین"
-"خودم دیدم، فرستادمش وسایل رو تو ماشین بذاره"
عباس تلوزیون را خاموش کرد و با خنده گفت:"وسیله چه می خواد، یه سر می ریم دامغان، عتیقه ها رو بر می داریم،شب نشده هم بر می گردیم"
-"یه بار می گی دامغان یه بار می گی سمنان،آ این آدرس کجاست؟"
-"می ریم چهل کیلومتری دامغان،سمت راست جاده،پنج کیلومتر داخل خاکی، صد متری چاه رو کَنیم، هیچی پیدا نمی کُنیم، خیلی شیک و مجلسی با ده تومنِ مون خداحافظی می کنیم بر می گردیم... این برای بار صدم، کچلم کردی از دیروز"
-"خوبه از بچگی کچل بودی ها"
عباس بلند شد و گفت:"این خط این نشون، اگه اونجا یه دمپایی هم پیدا کردیم..."
در همین بین مسعود از راه پله ها بالا آمد و عباس ادامه داد:"... من و این بچه، لباس زنونه می پوشیم رو پل هوایی برات قِر می دیم... دیدی مسعود جان پولمون رو دستی دستی به باد دادیم. دیدی؟"
فرشید:"چرا ترش می کنی. اگه ی قرارِ نگران باشه منم که هشتومن پول پیش خونمو با هزار خواهش و ماس گرفتم دادم، نه تو"
مسعود با خنده گفت"ولی عباس آقا، با مانتو قشنگ میشین ها"
-"ببند درو گاراژ رو... برو ماشین رو روشن کن حوصله ندارم"
***
فرشید پشت جیپ نارنجی رنگش ایستاده بود و با تلفنش حرف می زد، عباس زیر سایه چاه نشسته بود و سیگار می کشید. مسعود هم کمی جلو تر درون چاله بود و زمین را می کَند.
ناگهان مسعود فریاد زد:"عباس آقا، پیداش "
عباس از روی زمین بلند شد و فرشید به سمت آنها رفت و وقتی به عباس رسید گفت:"الو، سحر، بهت زنگ می زنم، آره بهت زنگ می زنم"
عباس گفت:"صابخونت بود؟"
-"خج بکش!"
مسعود دوباره گفت:"پیداش "
عباس:"چیه؟ لنگ کفش دیدی؟"
مسعود بلند شد و آرام کوزه لعاب داری که دسته اش ش ته شده بود را برداشت و رو به عباس گفت:"تموم شد.همه بدبختی هامون تموم شد."

فرشید کنار چاه ایستاده بود و با تلفن حرف می زد و پشت سرش عباس کوزه را رو به آسمان گرفته بود و وارسی اش می کرد:"من هنوزم باور نمی کنم... این کوزه تقلبیه."
مسعود درون چاله بود و دو کاسه ای که هنوز در چاله بودند را بر می داشت که چمش به ته سیگاری کنار کاسه ها افتاد. برداشت و رو به عباس گرفت و گفت:"عباس آقا شما نمی بینید این ها حساس اند، می شکنند. بعد ته سیگارتون رو میندازین اینجا؟!"
-"آخه تو با اون چشای کجت تا حالا دیدی، من ته سیگارم رو جایی غیر سطل بندازم؟"
فرشید تلفنش را قطع کرد و گفت:"آخه برادر من، تو اینجا سطل می بینی؟"
-"بی خود حرف تو دهن من نذار، من از صبح دوبار بیش تر سیگار نکشیدم، هر دو تا ته سیگارش هم الآن..."
عباس دستی به جیب هایش زد و ادامه داد"یعنی تا همین دو دقیقه پیش تو جیبم بود"
-"حالا نمی خواد ماستمالی کنی... مسعود این ها رو جمع کن تو جیپ بذار. تا شب نشده بر گردیم."
***
جهانگیری پشت میز کارش نشسته بود و کوزه تو دست هاش بود و روبه روش من و عباس آقا و فرشید نشسته بودیم.
عباس آقا گفت:"این کوزهه مال چه سالیه؟"
-"دقیق نمی تونم بگم،ولی مالِ اوایل حکومت اشکانیه، یه چیزی حدود دو هزار و سیصد سال پیش"
-"ببخشید من هی سئوال می پرسم... شما که دستتون تو کاره، به نظرتون این کاسه کوزه ها رو چند از ما می ن؟"
جهانگیری خنده ای کرد و کوزه را، روی میزش گذاشت و گفت:" تجارت یا بهتره بگم قاچاق آثار باستانی، یک صنعت قانونی نیست که بخواد مثل ماکارونی یه نرخ ثابت داشته باشه. در ضمن روی آثار تاریخی نمیشه قیمت گذاشت... ولی مطمئناً اون قدری هست که زندگی تون رو تغییر بده"
-"بعد ما واسه فروشش چی کار کنیم؟ یعنی به کی بدیم؟"
-"من دوستانی دارم که می تونند بهتون کمک کنند، اما پیشنهاد من اینه که یکی دو هفته ای یا حداقل تا پایان همین ماه، برای فروش صبر کنید، چون ممکنه تو خطر بیافتید"
عباس آقا ده تومنِ باقی مانده از پول جهانگیری را روی میزش گذاشت و گفت:"هر چی شما بگین!"
-"فقط یه سئوالی برای من پیش اومده، شما مطمئن هستید که اونجا به غیر از این کوزه و اون دو تا کاسه، چیز دیگه ای پیدا نکردین؟"
عباس آقا همان جور که ریش هایش را می خواراند، گفت:"من به بچه ها گفتم بکَنید شاید یه دمپایی ای، لنگه کفشی، چیزی پیدا کنیم، ولی هیچی نبود که نبود."
سعید جهانگیری لبخندی زد و با ص خیلی ضعیف گفت:"خیلی عجیبه!"
***
عباس و فرشید کنار میز نشسته بودند و به تکه کاغذی نگاه می د.
فرشید گفت:"خب تو که این کاغذِ رو تو کوزهه دیده بودی، مرض داشتی بهش نگفتی؟"
-"اگه بهش می گفتم، می گفت، یه پنج تومن بدبد تا براتون ترجمه کنم"
-"خب حالا می خوای چی کار کنی اینو؟"
-"می دم به احمد، پسر عموی مسعود واسم ترجمه کنه، سر و تهش رو هم با یه جعبه شیرنی به هم میارم. آندرستن؟!"
-"گرفتم"
-"آفرین پسر فهمیده. اگه گرفتی برو به مسعود بگو شام رو بیاره،از گرسنگی مُردم"
فرشید بلند شد و همان طور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:"چه خبره،یابو وَرِت داشته، به من دستور میدی"
-"همین است که هست.خیلی حرف بزنی به جای شام می خورمِت"
فرشید رو به مسعود کرد و با خنده گفت:"حالا این پسر عموت چی کاره هست؟ از رفیق رفقای داریوش و کوروش که نیست یه موقع. ها؟"
مسعود ماهی تابه را از روی گاز برداشت و گفت:"نخیر، معماری خونده،الآن هم یه کافی شاپ داره، ولی خط میخی رو از دست خط هم بهتر می خونه"
مسعود غذا را کنار سفره گذاشت و عباس همان طور که کاغذ را درون جیبش می گذاشت گفت:"والا منشور کوروش رو هم به دو تا بی سواد بِدَن از دست خط شما دو تا بهتر می خونه"
مسعود کنار سفره نشست و گفت:"مثال گفتم عباس آقا."
-"تو بی جا کردی مثال زدی، اولاً اینا میخی نیست، خط پهلویِ . دوماً ..."
فرشید:"دوماً من اصلا از این فامیل شما چشمم آب نمی خوره، به نظرم همین رو به طرف بدیم، جهنم و ضرر یه سه چار تومن هم بهش می دیم. ولی خیالمون راحته."
-"اولا که نظر تو برام مهم نیست، دوماً شما به جای اینکه بری به عمو سعید بدی، بیا اون سه تومن طلبتو به ما بده..."

بازی چهارم:جامِ جِم

ماشین فرشید در میانه جاده ایستاده بود. فرشید سرش را روی فرمان گذاشته بود و عباس کاغذی دستش گرفته بود و بیرون ماشین با مسعود جر و بحث می کرد.
عباس:"چند بار بگم این سمت چپه، اون فامیل بی عقل شما نوشته راست."
مسعود:"نه عباس آقا، شما اینجا رو نگاه کنید... ، فلش به سمت چپِ، ولی اونجا نوشته راست..."
-"عاشق... ، منم که همین رو گفتم"
-"نه عباس آقا، احمد همین جوریه ... ؛ یه کم گیج می زنه ولی هیچ وقت اشتباه نمی نویسه. منظورش راست بوده نه چپ"
فرشید سرش را بالا آورد و گفت:"شب شد، شما هنوز به نتیجه نرسیدید؟!"
عباس نقشه را جمع کرد و همان طور که در ماشین می نشست گفت:"چرا... می ریم سمت چپ"
مسعود اخمی کرد و سوار جیپ شد، فرشید ماشین را روشن کرد و گفت:" نمی دونم این gps چه مشکلی داره که این فامیل خنگِ شما ازش استفاده نمی کنه"
مسعود:"با فامیل ما درست صحبت کن"
-"اوهو... خوبه همین الآن عباس داشت بهش فُحش می داد"
-"عباس آقا، عباس آقا ست، تو، تویی"
ناگهان فرشید ترمز گرفت و به تابلو سبز رنگ کنار جاده خیره شد و گفت:" عباس... اینکه روستاست!"
عباس نقشه را باز کرد و نیم نگاهی به آن انداخت و گفت:"درسته، راهتو برو."
مسعود هم خنده ای کرد و گفت:"چه اسمِ با حالی داره ... جامِ جَم!"

عباس نقشه را باز کرده بود و به آن نگاه می کرد:"به پیچ سمت راست"
فرشید:"راست که بستس؟"
-"نه، راست من، چپ تو"
-"چپ من راست تو نداره که، هر دو تا مون یه طرفیم که!"
عباس سرش را بالا آورد و نگاهی به جلو و پشت سرش کرد و گفت:"چه جالب، هر دو تا مون یه طرفیم... دنده عقب بگیر برو اول روستا، چپه اومدیم"
-"اسکول کردی ما رو... از صبح ما رو دور خودمون چرخوندی"
-"حرف نزن. دنده عقبتو بگیر."
فرشید دنده را جا زد و حرکت کرد، اما ناگاه پیرمردی به عقب ماشین خورد و روی زمین افتاد.

بازی پنجم:چارکی
پیرمرد روی صندلی جیپ دراز بود و آرام ناله می کرد.
فرشید که کنار پیرمرد ایستاده بود، گفت:"پدر جان سالمی؟ جاییت درد نمی کنه؟"
عباس:"آخه احمق، اگه جاییش درد نکه، مرض داره الکی آه آه ه؟"
-"چه می دونم، شاید دیوونه است"
پیرمرد گفت:"حرف دهنتو بفهم"

فرشید:"ببخشید پدر جان"
پیرمرد خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:"زهر مارِ ببخشید... عوض این ببخشید، اون چشمای کورِت رو باز میکردی، منو زیر نکنی"
-"ببخشید، هوا تاریک بود، خوابم میومد، عقبمو ندیدم"
-"نمی خواد قصه به بافی، ماشین رو روشن کن منو برسون خونم، کمرم درد می کنه"
عباس ماشین را روشن کرد و خواست راه بیافتد، فرشید جلو ماشین ایستاد و گفت:"من چی؟!"
مسعود:"می بینی که جا نیست... پیاده بیا"
ماشین رفت و فرشید گفت:"خوبه والا ماشینتو می برن، می گن پیاده بیا!"

باد از پنجره بزرگ خانه داخل می آمد. مسعود و عباس و فرشید روی زمین نشسته بودند و پیرمرد درون آشپزخانه بود.
پیرمرد:"ببخشید اینجا انقدر تاریکه... ، از صدقه سر نظام برقمون هِی قطع میشه"
مسعود:"شما ببخشید ما مزاحمتون شدیم"
پیرمرد همان طور لنگ می زد، سینی چای را آورد و گفت:"خواهش می کنم، قدم روی چشم من گذاشتین"
فرشید آرام در گوش مسعود گفت:"این همونی نبود که دو دقیقه پیش، داشت به ما می داد؟"
-"چیزی گفتی پسرم؟"
-"گفتم، حاج خانم کجا هستن، خدا نکرده فوت ؟!"
-"زن؟! زن چه می خوام؟! اصلا ازدواج ن "
عباس سینی چای را گرفت و گفت:"بهترین کار رو کردین، بهترین کار"
-"بله، واقعیتش ما تو جوونی مون نشدیم"
-"احسنت، احسنت"
-"خواهش می کنم... راستی نگفتی پسرم. واسه چی اومدین اینجا؟! می خواین آبشار رو ببینید؟"
-"آبشار؟!... آها... آبشار... بله، یکی دو روز تعطیل بود، گفتیم بیایم اینجا یه هوایی عوض کنیم"
-"بهترین کار رو کردین، بهترین کار، مجردی و جوجه و بساط و ورق و..."
فرشید:"شمام مثل اینکه اهل دل اید"
-"بله، جوونی هامُ ندیدن."
-"چی کار می کردین جوونی هاتون؟"
-"عرضم به اون لپ های قشنگت که، من قبل انقلاب تو تهران کار می ، کار مند ساواک بودم"
عباس چای ای برداشت و گفت:"چی شد اومدید اینجا؟"
-"احسنت، چه سوال به جایی... عرضم به کله کچلت که، پدر مرحومم..."
مسعود:"خدا بیامرزتشون"
-"خواهش می کنم... واقعیتش پدرم یه عمومی اینجا داشت، وقتی فوت کرد..."
-"خدا رحتشون کنه"
-"زهر مارِ خدا رحمتش کنه، دارم حرف می زنم می پری وسط حرفم... بله پدرم که فوت کرد، یه چند مدتی اومدم اینجا رو بفروشم برگردم تهران. اومدن همانا و انقلاب شدن همانا و موندگار شدنِ ما هم همانا"
عباس کمی از چای خورد و گفت:"که این طور... پس هنوز رو دارین"
-"احسنت، به این هوش و ذکاوت احسنت. واقعیتش اگه این نبود، باهاتون میومدم که حکمی، یازدهی، شلمی، چیزی می زدیم"
فرشید:"مگه هنوز ی هم میاد؟"
-"خیلی نه، ولی فردا جمعس بیش تری ها یه سری می زنند"
مسعود:"واسه میان."
فرشید:"نه!"
-"چرا."
-"چی می گی تو؟! تو روستا که نمی خونند"
-"چرا. می خونند."
عباس:"حالا واسه هرچی میان مهم نیست"
پیرمرد:"بله. ما که فضول مردم نیستیم."
-"ببخشید آقای..."
-"چارکی هستم"
-"آقای چارکی... می گم این روستای شما هم اسمش جالبه ها ، جامِ جَم"
-"اینجا که جامِ جَم نیست!"
-"پس چیه؟!"
-"جامِ جِم"
فرشید با خنده گفت:"جِم tv ؟!"
چارکی:"جِم دیو نیست، عمو جان. جنِ... جن"
-"جن؟"
-"ها... قدیمی ها می گفتن یه جنی هست، پنجشنبه های آ ماه میاد تو قبروستونِ قدیمیِ اینجا و جشن می گیره و می خوره..."
عباس:"تو همین قبرستونِ اول روستا؟!"
-"آره همون جا... به خاطر همینه به این جا میگن جامِ جِم"
-"پدر جان جن و روح و پری و این جور چیز ها همش الکیه"
-"حالا الکی هست یا نیست، من ازشون می ترسم... واقعیتش رو بگم من واسه این شما رو اینجا راه دادم که آ ِ شب که می خوام برم رو راه بندازم شما هم بیاین نترسم... آخه امشب پنجشنبهِ آ ِ ماهه"
-"که این طور"
-"بله پسرم... هیچ احمقی سه تا جوون لات و علاف رو، همین جوری ندیده و نشناخته تو خونش راه نمی دِه"
چارکی این را گفت و بلند شد و بدون اینکه پایش لنگ بزند، به طرف اتاق خواب رفت و گفت:"رختِ خواب واستون میارم، بگیرین بخو د، آ ِ شب باید بریم رو راه بندازیم"
مسعود چایی برداشت و کمی از آن را خورد و به فرشید گفت :"اَه چرا انقدر تلخه؟"
فرشید:"نکنه چیزی توش ریخته باشه؟!"
عباس به مسعود و فرشید نزدیک شد و آرام گفت:"آقا، این قبرستونی که میگه، همون جایی که احمد رو نقشه معلوم کرده"
فرشید:"که چی؟"
-"چه قدر خنگی تو، باید بریم اونجا رو بکَنیم"
-"پیرمردَ رو چی کار کنیم؟"
-"وقتی خواست بره تو بلند می شی و باهاش میری، من و مسعود هم بعد شما میریم قبرستون، وُ اونجا رو می کنیم و عتیقه رو پیدا می کنیم و میایم"
-"اگه خواست شما رو بیدار کنه، چی؟"
-"یه دروغی، چیزی بهش بگو... بگو اینا بد خوابن، اگه بیدارشون کنی می زنن تیکه پارَت می کنند"
-"اینکه واقعیته!"
-"ببند درو گاراژو... گرفتی چی گفتم؟"

-"با اینکه از اولم گفتم، این فامیل شما نقشه رو اشتباهی نوشته و ما هم اشتباهی اومدیم، ولی باشه، شما برین قبرستون، لنگه کفش که هیچ، شما اگه یه دونه استخون هم پیدا کردین، من لباس زنونه می پوشم، می رم بالای پل واسَتون عربی می م. ولب اگه چیزی پیدا نکردین شما باید ب ین."
در همین بین پیرمرد لحافی را کنار زد و چاقویی که زیرش بود، برداشت و درون جیبش گذاشت.

آسمان هنوز سیاه بود. فرشید بیرون خانه چراغی دستش بود و از پنجره داخل خانه را نگاه می کرد. چارکی از خانه بیرون آمد و در رابست و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و مشغول قفل در شد.
فرشید:"چرا درو قفل می کنید؟"
-"واسه احتیاط"
-"خُب شاید بچه ها بخوان از تو ماشین چیزی بر دارن"
پیرمرد در را قفل کرد و چراغ را از فرشید گرفت و گفت:"خی راحت عزیزم، اینا تا خود صبح هم بیدار نمی شن!"

زمان زیادی از رفتن فرشید و چارکی نگذشته بود که عباس و مسعود از خواب بیدار شدند و به سمت در رفتند.
مسعود نگاهی به در کرد و گفت:"عباس آقا در قفلِ."
-"قفلِ؟!"

چارکی چراغ را دستش گرفته بود و کمی جلو تر از فرشید راه می رفت. پیرمرد در کوچه ای پیچید و گفت:"وقتی می خواستم اون دوتا رو بیدار کنم، چی بغل گوشم گفتی؟"
جو نیامد. پیرمرد یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کرد، خبری از فرشید نبود، رفت سر کوچه و اسمش را صدا زد، ناگهان دستی به شانه اش خورد. پیرمرد فریادی کشید و برگشت و فرشید را پشت سرش دید. سیلی ای به او زد گفت:"کجا رفتی احمق؟"
-"شما کجا رفتین؟"
-"سوالم رو با سوال جواب نده، چشم ها تو باز کن نور چراغ رو ببین تا گم نشی. گرفتی؟"
-"آره"
-"اگه گرفتی این چراغ رو بگیر، یه سنگ رفته تو کفشم در بیارم"
پیرمرد در همان ح ی که خم شده بود گفت:"وقتی می خواستم اون دو تا رو بیدار کنم چی در گوشم گفتی؟"
فرشید تلفنش را در آورد و گفت:"گفتم، اونا رو بیدار نکن، عباس بد خواب بشه، عصبانی میشه"
چارکی بلند شد و چراغ را گرفت و گفت:"خُب عصبانی شه، به جهنم."
-"این جوری نگو پدرم. این تا الآن سه بار برای چاقو کشی رفته زندان"
پیرمرد بدون این که تغییری در چهره اش بدهد، چاقو اش را از جیبش در آورد و گفت:"منم رفتم زندان. اینکه چیزی نیست."
فرشید که رنگش پریده بود گفت:"چه خوب!"

مسعود از پنجره بیرون پرید و رو به عباس که در خانه بود گفت:"عباس آقا یه کم زور بزنید در میاین."
عباس از پنجره بیرون آمد و گفت:"این یا خودش احمقه یا فکر کرده ما احمقیم"
-"مسعود کلید ماشین را از عباس گرفت و گفت:"هر دوتاش!"
مسعود و عباس رفتند و صدای تلفن عباس از خانه آمد.

فرشید گوشی را قطع کرد و زیر لب چیزی گفت. چارکی برگشت و نگاهی به فرشید کرد و گفت:"باز که عقب موندی."
-"سنگ تو کفشم رفته بود، شما برید الآن میام."

عباس روی تپه نشسته بود و به درختی تکیه داده بود و سیگار می کشید،
پایین تپه هم بیل و کلنگ دست مسعود بود و داشت زمین قبرستان را می کَند.
مسعود:"خسته شدم عباس آقا، یه متر کَندم به چزی نرسیدم... فکر کنم اینجا چیزی نیست، بیاین برگردیم خونه."
عباس بلند شد و ته سیگارش را به مسعود داد و گفت:"انقدر حرف نزن... بیا اینو بگیر بذار تو جیبت این طرفا سطل نیست."
مسعود ته سیگار را گرفت و گفت:"عباس آقا من واقعا دارم می ترسم"
عباس دوباره به سمت درخت رفت و گفت:"تا من اینجا هستم از چیزی نترس"

چارکی داخل شد و کلید برق آن را زد، چراغ ها روشن شد، لبخندی زد و گفت:"بیا تو پسرم، بیا تو عزیزم."
فرشید داخل آمد.چارکی چراغ را گرفت و در حالی که آن را خاموش می کرد گفت:"قصه این جنِ رو برات گفتم؟"
-"آره یه چیزایی گفتین"
-"نه کامل نگفتم، بشین رو سکو کامل برات بگم"
فرشید نشست و چارکی هم کنارش نشست و گفت:" من از وقتی که به دنیا اومدم تا موقعی که واسه درس رفتم تهران، تو همین جا بودم. اون موقع ها مرده ها رو تو قبرستون قدیمیه خاک می د. اما وقتی رفتم تهران و موقع فوت بابام برگشتم، دیگه مرده ها رو اونجا خاک نمی ، می گفتن جِم برگشته.
اینجا یه مُقنی ای داشت، وقتی یکی می مُرد براش قبر می کَند.
یه بار یکی از اهالی می میره و این بنده خدا زود تر میاد قبرستون تا واسش قبر بکَنه، وقتی اهالی میان که مرده رو خاک کنند، می بینند این بنده خدا بی هوش تو قبر افتاده. از تو قبر بلندش می کنند و هر جور هست به هوشش میارن. راست و دروغش رو نمی دونم، ولی مردم میگن این مُقنیه جِم زده شده بوده. بعد از اون دیگه این آدم عوض شد. یه بی پدر مادری شد که نگو، یه نفر نبود تو روستا که بلایی سرش نیاوُرده باشه.
یه دو ماه بعد از این ماجرا ها جنازش رو تو یکی از ابه های روستا پیداش . صورتش پر خون بود... فکر کنم خود اهالی حسابش رو رسیده بودند."
-"چه جالب"
-"آره عزیزم. ولی من که اصلا به جِم و جن و این جور چیز ها اعتقاد ندارم"
فرشید سرش را بالا آورد و نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:"منم مثل شما هیچ اعتقادی به این جور چیز ها ندارم!"

هوا گرگ و میش شده بود. عباس از تپه پایین رفت و نگاهی به گودالی که مسعود کنده بود و کرد و گفت:"نه، مثل اینکه آدرسو از اول اشتباهی اومدیم... من می رم خونه، تو هم اینجا رو پر کن، صبح نشده برگرد یه وقت این پیرمرده شک نکنه"
عباس این را گفت و رفت.
مسعود روی زمین افتاد و با عصبانیت روی خاک ها چنگ کشید. ناگاه حس کرد دستش به چیزی خورده است. نشست و خاک را کنار زد، چیزی آبی رنگ از خاک بیرون زد. لبخندی زد و بلند شد و فریاد زد:"عباس آقا... عباس آقا"
جو نیامد. از چاله بیرون آمد و به دنبال عباس گشت، اما چیزی دیده نمی شد. برگشت و درون چاله نشست و آرام جسم آبی رنگ را از خاک بیرون کشید. جام لاجوردی رنگی که پایینش تصویر بُزی کنده کاری شده بود را برداشت و به سوی شفق گرفت و خندید، خنده هایی که تَه هرکدامش به فریادی ختم می شد.

صدای تلفن عباس از خانه می آمد، عباس از پنجره داخل شد و تلفن را برداشت. فرشید بود. عباس جواب داد :"چیه؟"
-"ده بار زنگ زدم، چرا جواب نمی دین؟نگران شدم."
-"جوش نزن پوستت اب میشه. رفته بودیم قبرستون."
-"چی شد؟ چیزی پیدا کردین؟"
-"می خواستی چیزی پیدا کنیم؟!"
-"جانم!"
-"می گم چیزی پیدا نکردیم عوض اینکه ناراحت بشی، میگی جانم؟!"
-"رو پل هوایی با مانتو و دامن چه قدر خوشگل می شی."
عباس عصبانی شد و تلفن را به سمت دیوار پرت کرد و سرش را روی بالش گذاشت و خو د.

خورشید طلوع کرده بود. مسعود بیل و کلنگ را درون جیپ و جام را هم درون کوله اش گذاشت و به سمت خانه رفت و زنگ زد. فرشید در را باز کرد و گفت:" بَه، آقا مسعود. چه خبر؟ لباس ها تو بپوش می خوایم بریم"
-"عباس آقا این چی میگه؟"
عباس از روی تشک غَلتی زد و گفت:"میگه، چیزی پیدا نکردین باید برین بالای پل قِر بدین. آندرستن؟"
مسعود:"دروغ میگه عباس آقا"
فرشید:"دروغم چیه. مگه چیزی پیدا کردین؟ تو یه تیکه استخون هم به من بدی من قبول می کنم"
مسعود قدری سکوت کرد و بعد دستی به کوله اش زد و گفت:" من فقط بندری یاد دارم ب م"
-"جون تو فقط بندری ب "


فرشید درون خانه نشسته بود و ی را در گوشی اش نگاه می کرد و می خندید.
عباس نگاهی به فرشید کرد و گفت:"ببند اون در جهنم رو... اون رو پاک می کنی یا بیام اون گوشی رو تو... تو آستینت کنم؟!"
-"چرا شاکی میشی؟! آها... پاکش ... ولی اگه فردا بیکاری. یه آشنا دارم تو کار مجالس و این جور چیز هاست. دو ساعت واسشون قِر بدی راحت پونصد کاسبی..."
-"مقادیری خندیدم!... یداره چی گفت؟!"
-"صبحی یه آدرسی رو فرستاد و واسه ساعت نه شب قرار گذاشت."
-"ساعت هشته... باید الآن بگی؟!"
-"خُب پرسیدی که نگفتم؟!"
عباس دستانش را بالا گرفت و گفت:"اللهمَ اشفَن کلنَ مَرضنا اللخصوص فرشیدِ ما را"
فرشید با خنده گفت:"الهی آمین"
مسعود از اتاق بیرون آمد و گفت:"ماشین رو روشن کنم بریم؟"
فرشید:"گوش و ه بودی؟!"
عباس:"نخیر، شما می شینی تو خونه"
مسعود:"چرا؟!"
-"همین که گفتم... وامیستی خونه."

ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز فرشید و عباس برنگشته بودند. مسعود جام را دستش گرفته بود و نگاهش می کرد. تلفن زنگ خورد. مسعود تلفن را برداشت و گفت:"چیه عباس جان؟! ... شما؟... چی؟ ... کجا؟ ... آره یاد دارم ... خودمم رو می روسونم ..."

عباس روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و گردنش بسته بود. آرام اشک می ریخت، اما همین که صدای مسعود را شنید، اشکش را پاک کرد. مسعود داخل اتاق آمد و گفت:"چی شده عباس آقا؟ ... کی اینجوریت کرده؟ ..."
عباس دستش را روی صورت مسعود گذاشت و نفسش را به سختی بیرون داد و گفت:" جاده خالی بود. یه ربعی می شد که سر قرار واستا داده بودیم ولی هنوز یدار نیومده بود. فرشید گفت میرم یه دوری این ور ها بزنم شاید پیداشون کنم. چند دقیقه بعد از اینکه رفت، دو نفر ریختن سرم و کیفی که عتیقه ها توش بود رو ازم گرفتن و رفتن..."
عباس صورت مسعود را نزدیک تر کرد و گفت:" همه این ها، کارِ فرشیده ... اون عتیقه ها رو ید... مسعود! پیداش کن ..."
***
بازی ششم:روزگارِ دروغ و خیانت
زنگ در رو زدم. صابخونه فرشید جواب داد:" کیه؟"
گفتم:"دوست فرشیدم. از شهرستان اومدم... هر چی زنگ خونش رو می زنم جواب نمی ده... شما نمی دونید کجاست؟"
-"نه ... دیروز اومد کلید ها رو تحویلم داد، پول پیش رو گرفت و رفت"
-"مگه پول پیش رو قبلا نگرفته بود؟"
-"تا موقعی که خونه رو خالی نکنه کهمن بهش پولِ پیش رو بهش نمی دم... دیروز خونه رو خالی کرد یه سرس اثاث رو هم که قبلا توی پارکینگ گذاشته بود رو جای اجاره عقب افتادش بهم داد و رفت"
-"ممنون"
-"کجا میری پسرم؟! ... امشب رو اینجا واستا، فردا حتماً آدرس فرشید رو برات پیدا می کنم... وایستا... کجا رفتی؟"
از اونجا بیرون اومدم و تلفن رو از جیبم برداشتم و شماره فرشید رو گرفتم. گوشیش خاموش بود. دستم رو تو جیبم و خواستم تلفن رو بذارم داخلش که دستم به ته سیگار های عباس خورد، درشون اوردم تا بندازمشون سطل . اما یکی شون مال عباس نبود. یکی شون آبی بود. درست مثل سیگاری که جهانگیری می کشید.
اما ته سیگار جهانگیری تو جیب من چی کار می کرد؟!
خیلی پیگیرش نشدم و یه تا ی گرفتم و رفتم خونه جهانگیری. اما تمام راه ذهنم مشغول اون ته سیگاره بود.
جهانگیری فقط یه بار به عباس سیگار تعارف کرد و عباس دو تا سیگار ازش گرفت و کشید و ته سیگارش رو همون جا انداخت. غیر از اون بار دیگه دستِ عباس سیگار چنِل ندیدم.
یادم اومد وقتی رفتیم دامغان و زمین رو کندم، یه ته سیگار پیدا . فکر مالِ عباسه و بهش گفتم. اما اون قبول نکرد و گفت سیگارش رو اونجا ننداخته. نمی دونم، شاید اون ته سیگار مالِ جهانگیری بود.

رسیدم به خونه جهانگیری. جلو خونش پلیس وایستاده بود و پشت در خونش چند نفر بودند و سروصدا می د.
گیج شده بودم، رفتم توی جمعیت. یکی از پلیس ها دست زد روی شونم و گفت:"تو هم شاکی ای؟"
-"از کی؟"
-"از همین پیرمرده دیگه... سعید جهانگیری."
-"مگه... مگه ی کرده؟!"
-"تا دلت بخواد. از مردم پول می گرفته و نقشه یه جایی رو که قبلاً چندتا کاسه کوزه ی تقلبی رو توش کرده بوده، بهشون می داده... تا حالا سر خیلی ها رو کلاه گذاشته."
دستم می لرزید،سرم گیج میرفت، ربان خشکم را چرخاندم و گفتم:"امکان نداره... شوخیه؟!"
-"نه."
-"ولی اونا واقعی بودن."
-"همه همین رو میگن"


***

بازی هفتم: جم،جادو،جن
نیمه های شب بود. مسعود از تا ی پیاده شد و چند قدمی در بین مزرعه های گندم رفت. ناگاه فرشید از باغی متروکه بیرون آمد و نگاهی به اطراف باغ کرد. مسعود خود را پشت دیوار باغ پنهان کرد. فرشید تلفنش را درآورد و با ی مسغول صحبت شد. واضح نبود چه می گفت، اما صدای خنده هایش را راحت می شد شنید.
مسعود چاقو اش را درآورد و به سمت فرشید رفت. دستی به شانه اش زد، فرشید برگشت و لبخندی زد و گفت:"بَه، آقا مسعود، اینجا چی کار می کنی؟!"
مسعود یقه فرشید را گرفت و به دیوار چسباندش و گفت:"من اینجا چی کار می کنم؟! ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه قرار نبود با عباس برین عتیقه ها رو بفروشین؟ ها؟ پس اون دو تا قُلدر کی بودند فرستادی شون عباس رو بزنند؟ چرا عتیقه ها رو دُزدوندی؟ چرا؟ "
-"چِت شده مسعود؟! چی داری می گی؟!"
مسعود، فرشید را به دیوار کوباند و گفت:" افتِ ، واسه چی عتیقه ها رو دُزدیدی؟"
-" من اگه عتیقه ها رو یده بودم فرار می ، گوشیم رو روشن نمی که پیدام کنی... باور کن من ی رو خبر ن عباس رو بزنه"
-"این حرف رو واسه عمت بزن... عتیقه ها تقلبی اند."
-"تقلبی اند؟!"
-"آره تقلبی اند. ولی تو از اول همه چی رو می دونستی... همه این ها نقشه تو بود. نقشه تو و اون افتِ احمق... تو با سعید جهانگیری دستت تو یه کاسه بود"
-"معلوم هست چی داری میگی؟!"
-"من نمی دونم چی می گم... ولی تو خوب می دونستی به ما چی بگی که پولمون رو بگیری"

-"چرا نمی فهمی؟ من هیچ کدوم از این چیز هایی رو که تو گفتی رو نمی دونستم... تو رو به دوستیِ چند ساله مون باور کن"

مسعود، فرشید را رها کرد و کمی عقب رفت.

فرشید روی زمین نشست و در حالی که گریه می کرد گفت:" منم مثل تو بدبختم... منم مثل تو پولم رو دادم..."
مسعود چاقو را روی زمین انداخت و به دیوار تکیه داد.اما نگاهش هنوز روی چاقو بود.
فرشید دستانش را از روی صورتش برداشت و به زمین خیره شد.

ناگاه فرشید از روی زمین بلند شد و چاقو را برداشت و از باغ فرار کرد.

کمی بعد مسعود از باغ بیرون آمد و به دنبال فرشید رفت.
فرشید کنار خانه ی متروکی روی زمین افتاد، خواست بلند شود که مسعود بالای سرش رسید. فرشید چاقو را باز کرد و گفت:"برو عقب مسعود."
مسعود ایستاد و نگاهی به فرشید انداخت.

فرشید از روی زمین بلند شد و گفت"دنبالم نیا."

مسعود به سمت فرشید حمله ور شد و چاقو را از دستش گرفت و گفت:"نامردِ ناکِس"

و چاقو را درون شکم فرشید کرد. فرشید فریادی کشید و روی زمین افتاد. مسعود چند قدمی عقب رفت، دست و پایش لرزید. فرشید ت شد. دستی به شکمش زد، نمی توانست جلوی خون را بگیرد. روی زمین افتاد. دهانش پُر خون بود.

مسعود با دست خونی اش، دهانش را پاک کرد و همان طور صورتش پر از اشک شده بود می خندید.

***
نمی شد فهمید ظلمات غروب است یا گرگ و میش طلوع؛ خانه متروک است یا نیمساز؛ هرچه که بود اندک نوری بود تا صورتِ مسعود را دید و اندک دیواری بود که نور نیاید.
مسعود صاف ایستاده بود و مات به جامِ آبی رنگ درون دستش خیره. نمی شد فهمید ندای بلند درونش است یا سخن آهسته زبانش که در فضا پیچیده. با خودش است یا با دیگری.
هرچه که بود مسعود اینگونه می گفت:
"دست هام، صورتم، صورتش، همه چیز پرِ خون شده؛ پرِ خون. باورم نمیشه که اون دیگه نفس نمی کشه، شاید جن زده شدم . چون هیچ عذاب وجدانی ندارم. دروغ هایی رو که گفتم یادم رفته، یادم رفته همه چیز تقصیر من بود. انگار فقط شیرینیِ انتقامِ که به رگ هام می ریزه، اما این تلخیِ کوفتی دهنم رو تلخ کرده،این طعم خون..."

جِم،جادو،جن

مانی دُرمیدی
اردیبهشت ماه 96



مربوط به موضوع : اشعار احمد شاملو

زندگینامه احمد شاملو

"برای جستجو

احمد شاملو (زادۀ ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه - درگذشت ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ در فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در زاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود. سرودن شعرهای خواهانه و ضد استبدادی ، عنوان شاعر ایران را برای او به ارمغان آورده است. شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه های عامیانه است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما برای نخستین بار درشعر «تا شکوفه سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یا

[ شنبه 1390/03/28 ] [ 19:4 ] [ محمد مرفه ]

آرشیو نظرات

مربوط به موضوع : اشعار احمد شاملو

سراسر روز


سراسرِ روز
پیر نی آراسته
آسان گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.

نیم شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست
از خیالم گذشت که پیر ن باید به پایکوبی برخاسته باشند.

سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است.

[ شنبه 1390/03/28 ] [ 18:51 ] [ محمد مرفه ]

آرشیو نظرات

مربوط به موضوع : اشعار احمد شاملو

نوروز در زمستان


سالی
نوروز
بی چلچله بی بنفشه می آید،
بی ِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه ی رنگین بر آینه.

سالی
نوروز
بی گندمِ سبز و سفره می آید،
بی پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی ِ عفیفِ شعله در مردنگی.

سالی
نوروز
همراهِ به درکوبی مردانی
سنگینی بارِ سال هاشان بر دوش:
تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوع اش را
و تاقچه ی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتاب های ممنوع
تقدیس شود.

در معبرِ قتلِ عام
شمع های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه های بسته
به ناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچه ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیش باز خواهد شد.

سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.

[ شنبه 1390/03/28 ] [ 18:50 ] [ محمد مرفه ]

آرشیو نظرات

مربوط به موضوع : اشعار احمد شاملو

می دانستند دندان برای...


می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
برد د.



چند دریا اشک می باید
تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابکاری بشوریم؟

[ شنبه 1390/03/28 ] [ 18:50 ] [ محمد مرفه ]

آرشیو نظرات

مربوط به موضوع : اشعار احمد شاملو

از خود با خویش


برای عباس جعفری

اکنون که چنین
زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم
از خود می پرسم:
«ــ هرآنچه گفته باید باشم
گفته ام آیا؟»

در من اما، او
(چه کند؟)
دهان و لبی می بیند ماهی وار
بی امان در کار
و آوایی نه.

«ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا
(از خویش می پرسم)
در این قضاوتِ مشکوک
به گمراهی مرسومِ قاضیان اش نمی کشاند؟»

زمانه یی ست که
آری
کوته ْبانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ
نکند در خلوتِ بی تعارفِ خویش با خود گفته باشد:
«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!
می بینی که نیامِ پُرتکلفِ نام آوری دغل کارانه ات
حتا
از شمشیرِ چوبینِ ک نِ حلب آباد نیز
بی بهره تر است؟»

بر این باور است شاید
(چه کند؟)
که حرفی به میان آوردن را
از سرِ خودنمایی
درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فا ترم؟:
فضاحتِ دستی به فصاحتِ هرچه شگفت انگیزتر
به گرماگرمِ هنگامه یی
که در آن
حتا
وشی بی خویش
از اشِ حنجره یی خونین
به نیروتر از هر کلامِ بلیغ است
سنجیده و برسخته.



نگران و تلخ می گوید:
«ــ پس شعر؟

بر این قُلّه
سخت بی گاه
خامش نشسته ای.

زمان در سکوت می گذرد تشنه ْکامِ کلامی و
تو خاموش اینسان؟»

می گویم:
« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ور نه کدام شعر؟

زمانه
پیچِ سیاهِ گردنه را
به هیأتِ فریادی پسِ پُشت می گذارد: ــ
به هیأتِ زوزه ی دردی
یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،
به هیأتِ فریادِ دهشتی
یا هُرَّستِ ش تِ توهمی،
به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده
یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود می وشد؛
یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه
حصارِ قلعه ی نجدِ سوسمار و شتر را
چندین پوک و پوسیده یافتن.

فریادِ رهایی و
از پوچ پایگی به در جستن،
یا بیداری کوتوالانِ حُمق را
آژیرِ دَربندان شدن
در پوچ پایگی امان جُستن...

تشنه کامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت می کند
نه آن را که در جامه ی عالِم
تعلیمِ سفاهت می کند
نه آن را که در قه ی پوسیده
ف به حماقت می کند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت می کند.»



هِی بر خود می زنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه می توانستم گفته باشم گفته ام؟

ــ نمی دانم.
این قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه ی غریوِ خویش مدفون شده ام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیله یی مغرور را مانَد
در انباره ی پُرروغنِ چراغش.

[ شنبه 1390/03/28 ] [ 18:49 ] [ محمد مرفه ]

آرشیو نظرات

صفحه بعد >>

برای جستجو به تفکیک شاعر کلیک کنید

top of form



در کل وبلاگ

bottom of form

وبلاگ-کد جستجوی گوگل

در کادر پایین آدرس ایمیل خود را وارد کنید
تا از آ ین بروزرسانی وبلاگ با خبر شوید

تعداد اعضاء : 919 نفر

top of form

bottom of form

عضویت لغو عضویت

سایت خدماتی بیست تو خبرنامه ی ایمیلی


گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گ و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود

تاریخ افتتاح وبلاگ : 20/01/1390
تاریخ افتتاح سایت : 18/05/1392
تعداد پست : تقریبا 23700
پیج رنک گوگل : 3

عنوان ب شده : نامزد دریافت نشان زرین و بلورین ششمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال در سال 1391

برای مشاهده معنی هر واژه در متن وبلاگ کافیست روی واژه موردنظر دو بار کلیک کنید

--------------------ادبیات--------------------

متفرقه از دنیای ادبیات

پرسش و پاسخ ادبی

غزلیات صوتی حافظ

اشعار سهراب سپهری

اشعار پروین اعتصامی

اشعار احمد شاملو

اشعار فروغ فرخزاد

اشعار نیما یوشیج

اشعار شهریار

اشعار قاآنی

اشعار

اشعار صائب تبریزی

اشعار رهی معیری

اشعار عبید زاکانی

اشعار کارو دردریان

اشعار شیخ بهایی

اشعار شیون فومنی

اشعار سلمان ساوجی

اشعار مهدی اخوان ثالث

اشعار فرخی سیستانی

اشعار ملک الشعرای بهار

اشعار مسعود سعد سلمان

اشعار شیخ محمود شبستری

اشعار ابوالحسن ایی مروزی

اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی

اشعار محمد حسن بارق شفیعی

اشعار شیما شاهسواران احمدی

اشعار عباس خوش عمل کاشانی

اشعار محمود مشرف آزاد تهرانی

اشعار رحیم معینی کرمانشاهی

اشعار کامبیز صدیقی مایی

اشعار سید هوشنگ

اشعار محمدرضا عبدالملکیان

اشعار یاسین حمیدیان مقدم

اشعار محمدحسین بهرامیان

اشعار سید حمیدرضا برقعی

اشعار شاطر عباس صبوحی

اشعار مریم جعفری آذرمانی

اشعار یوسفعلی میرشکاک

اشعار سید حسن حسینی

اشعار رضی الدین آرتیمانی

اشعار محمدرضا عالی پیام

اشعار ملا هادی سبزواری

اشعار فرهاد و فرزاد نامی

اشعار گروس عبدالملکیان

اشعار منوچهری دامغانی

اشعار ایرج جنتی عطایی

اشعار محمدعلی بهمنی

اشعار سید علی صالحی

اشعار محمدعلی سپانلو

اشعار علی محمد مودب

اشعار محمدمهدی سیار

اشعار سیاوش رایی

اشعار خسرو گلسرخی

اشعار مسعود فردمنش

اشعار محتشم کاشانی

اشعار احمدرضا احمدی

اشعار عبدالجبار کاکایی

اشعار ف الدین عراقی

اشعار مسعود اصغ ور

اشعار افشین یداللهی

اشعار فریدون مشیری

اشعار سیروس اسدی

اشعار جلیل صفربیگی

اشعار طاهره صفارزاده

اشعار حسین سپهری

اشعار محمدرضا ترکی

اشعار هاتف اصفهانی

اشعار هوشنگ ابتهاج


ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف ع-غ شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود. این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

ع – غ

عاقِوَت- âqevat: عاقبتت

عامو- âmu : برادر پدر، عمو، کاکَ

عاموزا- âmuzâ: فرزند برادرِ پدر،عموزاده زاده

عاموزا وازا- âmuzâ vâzâ: پسرِ پسر عمو، نوه ی عمو

عاوِدین- âvedin : عابدین، نام مرد،عابدین گل محمدی مدتی کدخدای حمزه خان بوده است

عبدلی- abdoli : نام خانوادگی وابسته به هوز عزیز عَبدِل. عزیز و عبدل دو برادر بودند که فرزندان عبدل هوز عبدل را تشکیل دادهاند

عراض- arâz : نام مرد

عرصُنَ –arsona : عصرانه

عَرِعَر -are ar : آوایی برای نشان دادن صدای

عرقچین- araqčin : نوعی کلاه سفید رنگ مخصوص مردانی که از مکه باز می گردند

عَرقَو- arqav: عقرب

عَریس- aris: عروس

عَریسی- arisi: عروسی

عِزَتِ الله – ezatelâ: نام مرد

عَزَوُنَ – azavona: عزبانه، حق اضافه برای پسر مجرد در تقسیم ارث

عَسک- ask: ع

عشقَلی-eš qali : عشقعلی، نام مرد

عقد کُنُ- aqd o: عقد کنان

عَقَو- aqav: عقب

عَلِف- alef: علف

عَلی اقبال - ali eqbâl: علی اقبال، نام مرد

عَلی بِرار -ali berâr: علی برادر، نام مرد

علی داد – ali dâd: نام مرد

عَلی شِگِر – ali šeger: نام مرد، معادل شُکر علی

عَلی قَل خُ – ali qalxo: نام مرد، علی سپردار

علی کوچِک – ali kuĉek : نام مرد

عَلی مُروَت ali morvat: نام مرد

علی مومن ali momen: نام مرد. درکهنوش طبابت می کرده است

علی میرزا- ali mirzâ : نام مرد

علی ویس ali veys: نام مرد

علی یار – aliyâr : نام مرد

علیرا alirâ : علی راد، علی جوانمرد، نام مرد

عَمَ – ama :

عَمَ زا- amazâ: فرزند ، دخترخواهر پدر

عَمِ قِزی-ame qezi : قزی

عِمر- emr : عمر

عموشا- amušâ : عموشاه، نام مرد

عیدِگل- eyed gol : نام زن

عَیدُنَ – eydona: عیدیی که در عید داده می شود

عیدی – eydi: نام مرد

عِینِلا- eynelâ : عین الله، چشم خدا، نام مرد

عیوضی – eyvazi: نام یک طایفه در کهنوش. برخی معتقدند عیوضی ها بومی کهنوش بوده اند ، نخستین افراد ن

غار – qâr : غار

غار دَرهِ یارو: غاری در دره یاران

غُبار: بخار آب روی شیشه، گردو خاک در هوا

غریو- qeriv: غریب

غَریو- qariv: غریب

غضنفر- qazanfar: نام مرد

غَلاق – qalâq: کلاغ

غُلام – qolâm: نام مرد

غُلامَلی – qolâmali: غلام علی، نام مرد

غَنج – qanj: آرایش ، به سرو وضع رسیدن

غورَ – qura : غوره

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »


ارتفاعات شمال غربی منطقه گله دار در جنوبی ترین نقطه از استان فارس در دل کوه بلندی و در ابتدای راه چاه کبکان- عسلویه، منطقه ای بکر و سرسبز به نام نخلستان دره ای خطی "توکَلی " (چشمه و قنات) وجود دارد.

نخلستان های بهم پیوسته

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

akcx_p o_2016-01-23_22-40-21.jpg

14md_p o_2016-02-01_23-08-54.jpg

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

7uoo_p o_2016-01-23_22-40-31.jpg

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

scfe_p o_2016-01-23_22-41-16.jpg

تصاویر/ نخلستان توکلی

9vi0_p o_2016-01-23_22-40-42.jpg

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

تصاویر/ نخلستان توکلی

p7w8_p o_2016-01-23_22-41-07.jpg


 

یاس میرزایی

اﻳﻦ ﺭﻭﻣﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﻭاﻗﻌﺎ ﺣﺎﻟﻢ ﺭا دﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﺮﺩﻩ اﺳﺖ


گاه‌گاهی کلمه خاد را از زبان آنها می‌شنیدم، فکر می‌ اسم ی یا مکانی بوده باشد؛ من که به خوبی همه‌ی حرف‌های آنها را درک کرده نمی‌توانستم ولی با شوق و علاقه تا ناوقت‌های شب در کنار مهمان‌ها به‌خاطر شنیدن قصه‌های‌شان می‌نشستم تا کمی از گذشته‌ها بدانم ولی بدبختانه فردای آن‌شب همه را به‌دست فراموشی می‌سپردم. پدرم که در زمان جهاد در حزب حرکت بود و خاطرات زیادی از دوره‌های جنگ و جهاد در آن زمان‌ها داشت؛ گاه‌گاهی که مصروف کارهای زراعت در سر زمین‌ها می‌بودیم ازش می‌خواستم از زمان جهاد قصه کند؛ او نیز در لابه‌لای حرف‌هایش از خاد یاد می‌کرد. من ازش روزی پرسیدم این خاد بالا ه کی است و چی کاره بوده؛ همه وقتی در این باره می‌گوید من هیچ چیزی نمی‌دانم؟ پدرم فقط اشاره‌ای کوتاه می‌کرد و می‌گفت؛ در زمان حکومت خلق و پرچم یک گروهی به سرکرده‌گی داکتر نجیب بود که از صلاحیت‌های زیادی برخوردار بود و استخبارات بی‌حد قوی داشت. هر به دام آنها می‌افتاد شکنجه‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی می‌نمود. آن‌قدر مردم را این نهاد به کشتن داد که حتا از شنیدن اسمش مردم می‌هراسید و خون در بدن‌شان می‌خشکید! من که آدم درس‌خوانی نبودم در زمان دانش‌آموزی مطالعه که هیچ نداشتم، کتاب‌های مکتب را هم تنها شب‌های امتحان به دست می‌گرفتم یک‌بار هم شاید روی‌خوانی نمی‌توانستم که خوابم می‌برد. هیچ وقتی دنبال تاریخ نبودم و بی‌خبر از همه چیز به سر می‌بردم.
زمانی‌که در راه یافتم، کمی با کتاب و کتاب‌خواندن آشنا شدم. معمولا کتاب‌های رمان و داستان می‌خواندم چون از کتاب‌های سر در نمی‌آوردم تا این‌که آهسته‌آهسته کتاب‌های را هم به مطالعه گرفتم. روزی کتاب (راز ه) از رزاق مامون را مطالعه می‌ . این کتاب بیشتر روی اوضاع زمان خلقی‌ها و پرچمی‌ها می‌چرخید و در این کتاب درباره تشکیل و کارهای ارگان استخباراتی خاد (خدمات امور تی) بیشتر فهمیدم.
من که همیشه سخنرانی‌های داکتر نجیب را می‌شنیدم؛ از وحدت، اتحاد، همبستگی، برابری و برادری یاد می‌کرد. باری هم که ویدیوی به دار آویخته شده او و برادرش را توسط در تلویزون دیده بودم حتا اشک ریخته بودم که چرا یک قهرمان را چنین به دار آویخته و کشته‌اند. اما در کتاب راز ه؛ داکتر نجیب را یک آدم قوم‌پرست و ستمگر پیدا . تا زمانی‌که رییس خاد بوده ستم‌های زیادی را بر مردم روا می‌داشته و زمانی هم که رییس جمهور شده نهایت تلاش کرده تا با رفتار قبیلوی خود قوم پشتون را در مهم‌ترین و کلیدی‌ترین پست‌ها و مقام‌ها بگمارد و قومی‌ساختن نظام حکومت یکی از اه او بوده و به اندازه‌ی بسیار بالا هم به اه خود رسیده بوده است. علاقه‌ای که من نسبت به داکتر نجیب داشتم با خواندن این کتاب کاسته شد؛ دیگر او را یک قهرمان تصور نمی‌ .
در همین روزها رفیق‌ها پیشنهاد د کتاب (رها در باد) نوشته ثریا بهاء خانم برادر داکتر نجیب را بخوانم که حاوی از هرگونه معلومات است و همچنان خیلی قشنگ قلم‌زده شده است. این کتاب که بیست هفت فصل است و در حدود 784 صفحه دارد از خاطرات کودکی خانم بهاء شروع می‌شود و دوران‌های دانشجویی و تشکیل ‌های دانشجویی، خاطرات هژده سال زندان پدر مبارز و نویسنده‌اش سعدالدین‌خان بهاء، جوانی و عاشقی، چشم‌دیدها و سیاست‌های زمان ظاهرخان، داودخان، ببرک کارمل، تره‌کی، نجیب، کودتاه سفید، قیام‌ها، سنگر‌های داغ جنگی نیروهای ائتلاف شمال، خاطراتی از زندگی چندروزه‌ای با ابرمرد تاریخ و قهرمان ملی بنیانگذار جنگ‌های چریکی احمدشاه مسعود، کش‌وگیرهای زندگی متحلی با دیوانه‌ای به تمام معنا صدیق راهی برادر رییس جمهور وقت داکتر‌نجیب و در نهایت جنایت‌های ضد بشری و دور از اخلاق و انسانیت یک مرد از تبار افغان که با شنیدنش و خواندنش به روان انسان صدمه‌ی شدیدی وارد می‌شود و دنیا را برای انسان تاریک و لجن می‌سازد؛ بلی کردار داکتر نجیب از فرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاست جمهوری و فرار از ریاست جمهوری.
در این کتاب تا بی‌نهایت درباره خاد، رییس خاد و همه جنایت‌های پنهانی که تا حال در هیچ کتاب و حافظه نبوده و نیست چشم‌دیدهای نویسنده و تیزهوشی نویسنده است؛ آشنا شدم. افسوس خوردم به آن اشک‌های مرواریدگونه‌ای که به‌خاطر به‌دار کشیده‌شدن این دنیا و آ ت و پست‌فطرت‌ترین حیوان در پوست انسان در روی زمین ریخته بودم. در این‌جا چند خط از آن همه جنایت آن را می‌نوسم.
نجیب مردی است که در نوجوانی با روان سادیستی بر دو کلفت خانه تبرکو زن سالنگی و گل‌بانو دختر هزاره می‌کند؛ سپس پسر جوانی را به نام ببرک مورد قرار می‌دهد؛ مینو خواهر کوچکش را در پشاور بر سکوی سنگی می‌کوبد که بر اثر تورم پردۀ دماغ، جان می‌سپارد؛ موی بافتۀ مادر خود را با پوست سرش می‌کند؛ مادر بزرگ پیرش را زیر لت‌وکوب می‌گیرد؛ بینی بهرام، مامایش را می‌شکند؛ مهره‌های کمر صالحه خواهرش را با لگ ن آسیب می‌رساند؛ دو برادرش صدیق و روشان را زیر بار اهانت، مشت و لگد به بیماران روانی مبدل می‌سازد؛ پدرش را وادار به رشوه‌ستانی می‌کند، 21 میلیون ریال را از سفارت افغانستان در تهران می د؛ رییس دستگاه جهنمی خاد می‌شود و در نهایت رییس جمهور افغانستان می‌شود.

باید اعتراف کنم که من از مطالعه این کتاب نه‌تنها خاد را شناختم؛ بلکه اطلاعات مهم و حیاتی در باره تاریخ درست و دقیق دور از هر نوع جعل و فریب ب . انسانیت و مبارزه را از این خانم قهرمان نویسنده چیره‌دست آموختم. یک جمله را که از کتاب به ‌خاطره س ‌ام هیچ‎گاهی فواموش نخواهم کرد و تا دنیا است به یاد خواهم داشت این است که «هستی در مبارزه معنا پیدا می‌کند!»
و در اخیر با گفته‌ی دانشمند بزرگ و نویسنده‌ی غربی ( گابریل کارسیا مارکز) خاتمه می‌دهم که می‌گوید: «زندگی آن‌چه زیسته‌ایم نیست؛ و آن‌گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : رزاق مامون / سنبله ۱۳۹۳

پژوهشی بسیار ژرف و مهم در مورد دست اندکاران ترور مسعود که خواندن این متن دراز تا پایان، تعهد وجدانی و اخلاقی شماست.

مسعود! سودا گران آرمانت سیاه روی باد!
در تابستان سال 2003 یکی ازرو مه نگاران در برگشت از «عنابه»، از جریان پروسه ی خلع سلاح (دی دی آر و دایاگ) در پنجشیر به من گزارش داد. در ضبط صوت، از میان صدای چند مصاحبه شونده، ناله ی زنی از «عنابه» پیچیده بود که گریه کنان اشاره به کاروان جنگ ابزار ها که راهی گلبهار بود، میگفت:
« یک وقتی این سلاح ها را یک مرد به این جا آورده بود؛ حالا نامردها، آن را به فروش می برند!»
مخاطب آن شعار روی بدنه ی کانتینر و زنی عنابه ای کی ها بودند. لباس جعلی را نمی توان برای مدت طولانی بر قامتِ هویتِ مردمانی که در کوره ی روزگار، هویت تازه ای به خود یافته اند؛ راست کرد. من ازهمان زمان شوک شدم.

احمد شاه مسعود باری گفته بود: «خواب هایی می بینم... هر دیگری این چنین خواب هایی ببیند، یک روز درافغانستان توقف نمی کند.»

درفاصله میان دو «هجده سنبله» هماره همین سخن مسعود را به خاطر می آورم. او، دردیدن چشم انداز آینده، چه فراستی فرادست داشت!

غیراز او، چه ی دیگر را درتاریخ می توان سراغ داشت که با بینشی غیرعادی، ازحمله ای مهیب و تاریخ ساز همچون یازده سپتامبر، پیشاپیش به رئیس جمهور امریکا زیگنال هشداربفرستد؟

مسعود درحریق تاریخ سوخت؛ اما تاریخ راکد وخم گردنِی سنتی درافغانستان را به موزه ی خودِ تاریخ سپرد. از بدِ حادثه ی ناگزیر، از گردونه ی چالش های اندوه بارِ های داخلی با صبوری بالا رفت. زمانی که زنده بود، کمالات داشته یا ناداشته ی اطرافیان خود را می دید. حالا هم هرسال از تپه ی «سریچه» یک جفت نگاه های نگران، به سوی کابل دوخته می شود که در تاریخ هجده سنبله، یک گروه کوچکِ نو به ت رسیده های تی و دسته جات معین «خودی!»، به قصد گمراه سازی شعورعمومی، «شی نجشیر» را زیرسقفِ هوتل ها یا خیمه ی لویه جرگه، یکی دو ساعت، درهاله ی از یادمان های توصیفی وفراتوصیفی غرق می کنند وتا رسیدن به یک هجده ی سنبله ی دیگر، آن تندیس مقاومت، درجعبه ی تکریم های لفظی وکاذب، خموش، نه که فرو بخوابد؛ که زندانی بماند و خطری ازنبودش، چالشی ازمیراث تاریخی اش و رمزعبورِ مرگش، خانه های شیشه ای میراث خواران را به لرزه درنیاورد؛ آن «کوه تقوا»، برزمینه زنده گی برباد رفته ی امروز، دو باره به حرکت درنیاید.

رزمایش های نمایشگران برای آن است تا ذهن سوال گرِنسل پیر و اردوگاه جوان، درموجِ هیجانِ «پروگرام شده» زیرچتر فرمول های تبلیغی همان جماعتی که ازاحساس معصیت درون شان رنجه می شود؛ بچرخد وبچرخد وبه گودال گیجی درافتد؛ تا ی سوال نکند ارتباطی های القاعده و ستون های ارتباطی طالب د نجشیر، کی ها بودند که سرانجام آن فرمانده زیرک وجرارِ «مقاومت» را که درزمان «جهاد» از بسا دام های مرگ، رسته و خود با گذشت ایام، به پیچیده ترین عنصر اطلاعاتی- کشفی مبدل شده بود؛ از زنده گی فزیکی ساقط کنند.

من درین باب، حدیث به ایجاز میگویم ومیگذرم.

عامل خارجی، موتور اجرایی یک جانبه دریک اتفاق تاریخی نمی تواند باشد. سازماندهی ترور مسعود نیز ازین قاعده بیرون نیست. حس موشکافی درین باره، آنگاه درمن پدید آمد که روی های تلویزیون ها، چند میراث خوارِ وامتیازی مسعود، درقطار نخست محافل، کنار هم نشسته و همه ی آن چه را که پس از عملیات بین المللی به ی امریکا بر سرِ افغانستان آمده بود؛ دربست به نام آرمان های«مسعود بزرگ» قلمداد می د. هنوزهم به همان بدعت وفادارمانده اند.

برنامه های شبهه ز از ذهنیت های دادرس، در«تجلیل ازقهرمان ملی» با ذکر نام «القاعده وطالب» به آدرس قاتلان مسعود، اشارتی بس گذرا می کرد و پرونده، تا سالی دیگر بسته می شد. سیزده سال است به وجدان تاریخ، شاهدی غلط می دهند.

از سالِ 2006 تازه به جمع بندی فاکت ها می شیدم. هرگز به اهرم های اساسی پیگیری ترور مسعود، درگستره ی فرا افغانستان دست نیافتم. من دنبال سایه های داخلی بودم. انگیزه خود به خودی درمن نقبی می زد که عناصرمظنون ازجمع نزدیکان مسعود، ازچه روهمیشه سعی دارند، دریچه ی بازرسی وپژوهش به سوی عوامل خارجی ترور مسعود را باز گذاشته و دریچه ی اسرار داخلی را تخته کوب کنند؟

مرحوم معلم نعیم از مسئولان ارشد امنیتی « ت ی» وسپس قرارگاه مرکزی پنجشیر، درست همین نکته را یاد آوری کرد. او می گفت هیچ یک از «کلان ها» به خصوص، انجنیرعارف «سروری»، محمد یونس «قانونی»، عبدالله و مارشال فهیم، با هرگونه بازرسی برای ره ی به تودرتوهای اسرار روابط حلقات داخلی درحادثه ی نهم سپتامبر/ هجده سنبله 1380 موافقت نشان نمی دهند.

درنخستین اقدام برای دیداربا نخبه ها (که درروز یادمان مسعود، نمایش اشکریزی دربرابردوربین ها به راه می انداختند) خنجر تیزی در روحم فرو برده شد وسخنان معلم نعیم را به یاد آوردم. «بزرگان» و«نخبه ها» ( مسئولان رده نخست) به شمول برادران مسعود نسبت به پروژه ی کنکاش درترورفرمانده؛ واکنش منفی، تعجب آمیز، مشکوک وسخت محتاطانه داشتند. بوالعجبی روزگار، گاه صریح به چشم شما نگاه می کند: هیچ یک از نزدیکان مسعود، به شمولِ نخبه های « تی» و«تنظیمی» حاضر به هیچ نوع همکاری درین باره نبودند.

یکی ازآن ها که ( که فعلاً درکابل است) توصیه کرد که به مسایل «خطرناک» دست دراز نکنم. دیگری به تبع نیت خوش اظهار داشت: این کار ازنظر دسترسی به امکانات طبقه بندی شده، درصلاحیت تو نیست. توصیه ی هردو مرجع، صائب وواقع بینانه بود. اما من دنبال یافتن جای پای عامل خارجی ومدارک فوقِ پیچیده وطبقه بندی شده ی قضیه نبودم؛ دنبال مارهای داخل بودم که بعد از گزیدن صاحب خانه، خود شان را با چه ظرافتی درگوشه ای قایم کرده و درنقش مالکِ خانه ظاهر می شدند.

تحاشی ها، حسِ هیجان را درمن سرد نمی ساخت. حضراتِ میراث دار، درمجالس ونمایش ها، زنده گی وهستی خود را با هستی وارزش های «مسعود بزرگ» توزین می کنند؛ وقتی از آن ها خواسته می شود در ردی عناصرخاین ومرتبط با تروریزم درکشتن مسعود، دست کم حسیات شان را بگویند، با نگاه های بلاهت بار، شما را زیر می گیرند؛عضلات صورت هاشان منقبض شده وسایه ی کبود، همچو لاشه های ازهم گسیخته، از پیشانی تا به چانه و از بناگوش ها تا دور گردن شان به حرکت می افتد.

تا چند سال اول، برای یافتن شماره تماس ای «خالد» (شبکه ی مسعود) سرگردان بودم. انی که شبانه روز روی دستگاه های مخابره بودند، از دادنِ شماره پرهیز می د. این درشت ترین پرسشِ قابل بررسی، هنوز درذهن من برجسته است و همانندِ گژدمی ناراحتم می کند.

چون قرار است دامنه ی
عرایضم فشرده باشد، به ذکردریافت های نا بسنده، بسنده می کنم.
ابعاد خارجی ترور مسعود تا اندازه ای مورد پیگیری قرار گرفته؛ اما درنیمه راه، دراروپا وکابل، با صدور غیررسمی دستورتوقف، پرونده، مختومه اعلام شده است. مارشال فهیم، عبدالله، یونس قانونی درمختومه سازی پرونده ی قتل که پای پانزده کشور را به میان می آورد، بنا به مصلحت خود شان، نقش محوری داشتند. آن ها درآن زمان که کمیسیون ویژه ی تحقیق تحت س رستی علی احمد «جلالی» به کارآغاز کرد، هریک بالنوبه، دفاع ومعاون اول اداره مؤقت، خارجه و داخله بودند.

این که پروژه ی تحقیقات یک باره چطور دفن شد، همین سه تن که دو تن آن ها زنده وحاضر درصحنه اند، م م به ارائه پاسخ به افکارعمومی می باشند. آنچه من درجریان تحقیقات خارج از ت به آن دست یافتم، این بود که سه محور یاد شده، به طور سربسته ومرموز، موافقت خود را با ختم بازرسی درباره ی تروراحمدشاه مسعود به ت و رئیس کمیسیون ابلاغ کرده و یا ازادامه ی بحث چشم پوشی کرده بودند.

در«خواجه بهاء الدین» و پنجشیر، هیأت ویژه ی اطلاعاتی امریکا درهفته های نخست پس از انفجار درتخار، به سرعت وارد عمل شده بودند. آن ها دقیق تراز هر مرجع دیگری می دانند که شروع وآ داستان چه گونه بوده است. چند فرد نزدیک به مسعود، دررکابِ امریکایی ها، به احتمال قوی از بسا مسایل حساس با خبراند؛ مگر لب به کلام نمی گشایند.

غیراز هیأت بازرسی سی، آی، ای، که تحقیقات مفصلی برای ادارات خود شان انجام داده و دراختیار دیگران قرار نداده اند، ظاهراً هیچ مرجع دیگری درباره بی حضور ودخ ، عوامل وحلقات داخلی درجبهه ی پنجشیرکه با شبکه القاعده و درتماس شباروزی بودند؛ یا تحقیقاتی نکرده یا اجازه ی چنین مأموریتی به آن ها داده نشده است ویا به احتمال بعید، نهاد هایی اقدام کرده اما حاصل کارشان را انتشارنداده اند.

آن چه به دست آوردم، مجموعه ای از ابهامات سره وناسره ناشده است. درمرکز یک مشت اسناد ومدارک شنیداری، تحریری و نگاره ای، سه چهره ی اساسی (مارشال فهیم، یونس قانونی وانجنیرعارف سروری) درمیان چند عامل دست دوم و سوم، مثل تصاویری لرزان، پس وپیش می روند. عبدالله درسفرهای تقریباً دایم، ازپیچیده گی قضیه درداخل جبهه اطلاعاتی وافی دراختیار نداشت. به شخصه باورمندم که سیاف برخلافِ جو سازی واحتمال زنی های شماری از افراد خوش نیت یا بد نیت، هرگزو هیچگاه نسبت به احمدشاه مسعود، افکاری تیره درذهن خود نپروریده است. هرآن چه اتفاق افتاد، یک سرش درلندن وسردیگرش د نجشیر (درجرگه ندیمان) امتداد داشته است.

12 شماره های ی، مال «نخبه ها» وفرماندهان ارشد درجبهات «مقاومت» دردست است که ازهمین خطوط، با شبکه های مستقیم وغیرمستقیم درکابل وقندهار، کانال های وابسته به پاسداران، منابع نیابتی القاعده در اروپا ویا کشورهای خلیج ویا قاچاقچیان درتماس بودند. در باره ی واقعی بودن خط تماس با شماره های زیر، کمترین تردیدی نزد من وجود ندارد.

008737622360565

0087376264786

008737626478832

00873761613932

00873761762602058

00873761613932

0087362602058

008821622770860

00873762360560

008821651153963

008821621130966

008730763023656

با دریغ، موفق نشدم مشخص کنم کدام شماره مالِ کدام «نخبه» بوده است. اما هیچ شکی ندارم که به غیر از مارشال فهیم تمامی انی که مخابره ها را دردست داشته اند، همه زنده اند. تثبیت این مسأله به یک تصمیم بین المللی واراده ی یک ت قایم وملی رابطه دارد تا جهت باز دسترسی به محفظه های بایگانی دستگاه بین المللی ، مذاکره صورت بگیرد. حالا اندکی می توان استدلال کرد که چرا کمیسیون تی تحت ی علی احمدجلالی یک باره منحل و فلج گردید.

قطعاً باوردارم هرگاه محتوای مکالمات این خط تماس های ای، به خصوص تماس ها درآ ین ماه یا واپسین هفته های ورود دوعرب انتحاری به قلمرو «مقاومت» بازشنود وتحلیل شوند؛ نخبه هایی که ازداخل فرماندهی جنگ با منابع طالب والقاعده درارتباط بودند؛ خیلی راحت شناخته می شوند.

اعتراف می کنم درمقامی نیستم تا دربرابرفرد یا افراد مشخصی اقامه راه بیاندازم. برخی موارد وزمینه ها را شرح می دهم. دلیلش این است که مرا درنیمه ی کار، از صحنه بیرون انداختند. شخص رئیس جمهور شبانگاه هفده جنوری سال 2011 دربیمارستان نظامی داوود خان در خط تلفن به من توصیه کرد که:

همه برادران به این نظر هستند که تو باید چند وقت ازین جا بروی!

فردای آن روز، فردی مؤظف از ارگ ریاست جمهوری سررسید ومرا تحویل طیاره ی آریانا داد که ازطریق قندهار، عازم دهلی بود.

من به روح «حجمی» مسعود همانند روح بی پیرایه وناترسِ عبدالعلی «مزاری» ازچندین جهت، به ویژه ازبهراین که به تسلیم طلبی تاریخی داغ باطل زدند؛ مدیونم و نمی توانم دریافت هایم را با خودم به زیر زمین ببرم.

مارشال فهیم ویونس قانونی به شمول دو تن از قوماندانان عمده، (قوماندان صبورفرمولی و رئیس داود مشهور به «داوود نظامی» وفردی از بستگان خانواده گی مسعود) به گواه اسناد صوتی وشواهد، درتمام سال های مقاومت با دسته جات مخالف سیاست های مسعود برای ادامه ی «مقاومت» وبا عناصرمختلف ازطریق تلفن ونامه برهای به ظاهرناشناخته وپیغام رسانانِ خانواده گی درارتباط بودند.

فهیم بنا به تصدیق برخی ندیمان مسعود، اولین ی بود که درمسایل مهم وجنجالی، با مسعود به مشاجره می پرداخت. پیش از سقوط کابل، بیشتربرای تمثیل اراده ی بالنسبه مستقل، زیرسایه ی حمایت ربانی قرارگرفت. س یچی های لفظی از خود بروزمیداد که دیگرنظامیان تحت امر، جرأت تکرار آن را نداشتند. درسال 2007 که روی کتاب «راز خو ده- اسرارقتل نجیب الله» کار می ، درچند جلسه به من با صراحت گفت:

«کابل را من گرفتم!»

البته من اطلاعات مع وغیرقابل انکاری درباره ی انتقال قدرت درکابل ازسوی اردوی نجیب دراختیارداشتم. منابع دست اول حاضردرصحنه به من گفته بودند که یک هفته قبل ازسقوط کابل، فهیم خان همراه با یک نفرمخابره چی درگلدره از سوی قوماندان الماس (وابسته به حزب ی حکمتیار) قرنتین شده وبا عجز ولابه، به گریه افتاده بود.

قوماندان الماس زاهد وراوی دست اول نیز زنده اند.

مسعود درسال های آ «مقاومت» ازروابط چندجانبه ی خصوصی فهیم با منابع قاچاق پول درمسکو، قاچاق با یک شبکه خود سر درآلمان وتماس با شبکه های ، از روی احتیاط، او را ازمقرفرماندهی مرکزی به جبهه ی «کلفگان» تبعید کرده بود که تا زمان انفجار درخواجه بهاءالدین درهمان محورمستقر بود.

ارتباط فهیم با جناح «خلقی ها» وهمچنان دسته جات مدرسه ای ، پیش ازسقوط کابل برقرارشده بود. عامل رابط، سلطان محمود «دهدار» پسرعموی فهیم بود که پیشینه ی عضویت درجناح «خلق» حزب دموکراتیک خلق دارد واکنون درسوئد به سرمی برد.

فرماندهان تحت امرجنرال «شهنوازتنی» درواحد های پیش جنگِ ، ازطریق آقای «دهدار» با فهیم در«تفاهم» بودند. جزئیات تفاهم ها شاید همیشه مکتوم بمانند.

درخزان سال 1376 برای تهیه ی یک رشته گزارش ها به بخش فارسی رادیو ، از پشاور به کویته سفر داشتم. درآن جا اجازه ی حضور درمجالس به من داده می شد. چند روزی درمنطقه ی «کجلاغ» درمدرسه ی آن ها به سر بردم.

در دوره ی اقامت در داخل شهر، یکی از فعالان طالب به من گفت که قرار نبود فهیم خان همزمان با سقوط کابل، با مسعود به پنجشیر برگردد. قول وقرارشده بود که درحکومت کابل ابقا شود. به گفته ی آن طالب «مسعود چالاکی کرد و فهیم را از ترساند.» من درجریان بازرسی های خاموش درکابل مطلع شده بودم که سلطان محمود «دهدار» بعد ازسقوط پایتخت یکی دو بار بنا به درخواست ی درکابل، برای انتقال پیام ها ویاد آوری از تفاهم قبلی، به پنجشیر سفر کرد.

آن چه پس ازیورش قوای بین المللی به ی امریکا به افغانستان دریک مجلس با حضور فهیم خان از زبان خود وی شنفتم، تکه ی دیگری بریافته های قبلی اضافه شد. درسال 2002 با فهیم خان دروزارت دفاع گفت وگو که از پخش شد. وی درهمان روز درجمع شماری از مخلصان «شخصی پوش» ازکارنامه های گذشته قصه ها کرد؛ ازجمله گفت، طرف های شام قوت ها را از کابل کشیدیم طرف شمالی. یک شب آن جا م م وروز دیگر طرف های «دالان سنگ» قرارگاه گرفتم که یک رنگ درمخابره، سرم صدا می د که او فهیم خان، تو که یک عالم دین ویک مولوی زاده هستی. ترا به مسعود چی که هم دنیایت را اب می کنی وهم عذاب آ ت را به خود می ی. ما وشما چه قول وقرار کرده بودیم... یک مسلمان سرقول وگپ خود ایستاد می باشد.»

دادن تصویر روشن ازین موضوع که سطح ارتباطات تا چه مقیاسی بوده است که بخش های سرریز شده ی آن از زبان فهیم خان بیرون می زد؛ به بازرسی عمیق ترنیاز دارد.

فهیم افاده داد که تماس درطول پنج سال «مقاومت» با وی «دوامدار» بوده است.

البته برای یک ناظرِ «مسئول» واجب است موقعیت فهیم خان را درمسند «ریاست امنیت ملی ت ی» درنظر داشته باشد. چنین فردی قاعدتاً با شبکه های مختلف دشمن به طور مستقیم و غیرمستقیم درتماس بوده می تواند.

با این حال، برخی زاویه های مبهم درین ماجرا، نتیجه گیری آسان گیرانه از رابطه میان تحریک وفهیم خان را تا اندازه ای پیچیده می سازد. پس ازتشکیل اداره مؤقت درسال 2002 رابطه ی گرگ ومیش فهیم با شاخه هایی از «امارت ی» ازح ِ صامت به فاز تعامل عبورکرد.

بیش از 1200 تن ازنفرات ، عرب وپا تانی درنظارتگاه های دره ی پنجشیر تحفه ای بود که فهیم به اهداء کرد. از میان این دسته جات، واحد های سی ای آی، نفرات چیده شده ی خارجی را به گوانتامو برده بودند. درسال های مقاومت ها ومستند های زیادی از زندانیان تهیه شده بود که نشان می داد، مُهره های کلیدی دسته جات سیاست «زمین سوخته» در«شمالی، نسل کشی در«هزارباغ» تخار و «یکاولنگ» دربامیان درمیان آن ها حضور داشتند. این نخستین قدمِ حسن نیت نسبت به ، بود که درهیاهوی حوادث آن زمان درسرخط رسانه ها راه نیافت.

می توان تصورکرد میوه هایی که دردرخت روابط دوام دار فهیم با شبکه های هنوز به پخته گی کامل نرسیده بودند، اندکی قبل ازایام برداشت، درسبد ریخته شدند. درآن زمان، اسم حامدکرزی به عنوان چاک دوستی وبرادری با به گوش ها آشنا نبود.

به نظر می رسد فهیم درزمان خانه نشینی چهارساله پس از نخستین انتخابات درافغانستان، علایق خود با را گسترش داد. پس ازپیروزی جعلی انتخاباتی درسال 2009 این حامد کرزی نبود که مفکوره ی مصالحه با را ابداع کرد. بحث ها قبل از دور دوم ریاست جمهوری کرزی درمیان مشاوران قومی شروع شده بود. فهیم طرح ها را واحد ساخته و برای آن که معترضان داخلی جمیعت ی واردوگاه ضد را «سرجای شان بنشاند» عملیات اجرای آن را برعهده گرفت.

ایشان درماه سنبله 1388 درصحبت غیررسانه ای با من تایید کرد که هیأت های گاه گاه و«هروقتی که خواسته باشند» به منظور «برخی م ها» نزد وی می آیند. درسیزده سال، رزمنده های انتحاری طالب، به شمول کریم م طالب پرورمشهور وانجنیرسباوون را هدف قرار دادند ومولوی ارسلا «رحمانی» حمایتگ ایدار تفکر طالبی را گلوله باران د؛ اما هرگز برحریم شخصی وحوزه ی اقتدار فهیم خان درهیچ نقطه ای از کشور دست درازی ن د.

این دادو ستد خاموش پاداش های درخشان تری داشت. حامدکرزی به سلسله نیش زنی ها به امریکا وبازی برای استمرارقدرت خاندانی درخط «درانی»، سهل موفق شد تا دسته جات آدم کُش طالب والقاعده را با حصول منظوری وپشتیبانی فهیم خان از زندان ها آزاد کند. رها سازی هزاران تروریست با دستورشخص کرزی، بدون اجازه ی معاون قدرتمند معروف به «ضد » غیرقابل تصور بود. از شروع سال های نود تا سه سال بعد از آن، طرح کرزی- فهیم درایجاد پشتوانه ی تبلیغاتی به گاه تا مرزمقابله ی داغ با امریکا نزدیک شد.

رفت وبرگشت هیأت های با فهیم، با مدیریت اطرافیان کرزی به طور منظم، تحت عناوین عالم دین، قاصد صلح و آورنده گان پیام های خاص ادامه پیدا کرد. فضای تماس ها دریک مرحله تا آنجا سرشار از اعتماد متقابل وصمیمیت بود که فهیم با ساده لوحی ویژه ای که داشت به شنونده گانی از طیف های مختلف، از زبان خود سند می داد که اگر درایجاد تفاهم، قوم پنجشیر وشمالی از وی روی گردان هم شوند، حاضر است هزینه ی آن را تحمل کرده و درکمال مباهات، درقندهار خانه بسازد و اقامت کند!

بدین ترتیب از سال2009 به بعد، کرزی با تکیه برنیروی رزمی و«تنظیمی» فهیم، هرچه از دستش پوره بود، درجهت فضا سازی با و کوتاه دست مدیریت بین المللی از اداره وسیاست خارجی وداخلی، دریغ نکرد. فهیم به مرور درعمق یک مبارزه ی برگشت ناپذیر با سیاستِ متحدان جهانی، نیمی به طورخود خواسته و نیمی هم به گونه ی تلقینی وفشارهای مطبوع مملو از چاپلوسی های دیوان سالارانه، فرو رفت. هرنوع اعتراض، حرکات استجو از سوی ان وفرماندهان ضد طالب، درراستای تسلیمی بیش از حد به مبحث گفتمان با طالب، از سوی فهیم خاموش ساخته شد.

نخستین برآیند خشن رفتار خود منشانه ی فهیم، قربانی شدن جمیعت ی –پروفیسوربرهان الدین ربانی- به پای وبه نام بود. همزمان با صفرشدن حضوردسته جات دهشت افگن طالب درزندان ها، تنش دشواراما نرم بین اداره های اطلاعات برون مرزی و پنتاگون دربرابر فهیم، با شروع فصل رقابت های انتخابات سوم همزمان بود. فهیم این با رخاش اصلی را از برون داد وتهدید کرد که اگرقدرت وی مورد تهدید قرارگیرد، دوباره «به کوه ها بالا خواهد شد.»

این سرکشی بی هنگام، شاید نشان می داد که وقت فهیم درنقشه های راهبردی بازیگران به سرعت درحال تمام شدن بود.

در ترور احمد شاه مسعود، فاکت مرکزی وانکار ناپذیر، دردستان انجنیرعارف «سروری» قرار دارد. همه چشم ها به سوی اوست تا روزی زبان به گفتار وا کند. صالح محمد «ریگستانی» باری نقل کرد که عارف «سروری» درنخستین دورِ انتخابات پارلمانی، خودش را نامزد وک کرده و نگاره های رنگی خود را دراستقامت جاده ی «زمان کور» تا «بازارک» پنجشیر به دیوار ها چسبانیده بود. روزی به سواری موتر هنگام گذر از یک بازارچه، مشاهده کرده که کودکی درتلاش ع اوست. عارف دستور توقف داده، شیشه سیاه موتر را پائین می کشد وبه کودک می گوید:

چه کار می کنی؟

کودک فوری به ع نیمه بردیوار اشاره می کند:

ع قاتل را چیره می کنم. این آدم، آمرصاحب را شهید کرده!

ظن عموم نسبت به آقای سروری بسیار پررنگ است. مشارالیه حاضر به باز مشت خود نشده است. نقش مرموز«سروری» درکشتن فوری فرد دوم عرب انتحاری در «خواجه بهاء الدین»، که زنده وسالم گیر افتاده بود، هنوز توضیح نشده است. درطی 13 سال، هیچ ی یخن عارف سروری را نه چسپیده است که از چه رو آن چنان عاجل، مهم ترین امکان اطلاعاتی را سربه نیست کرد؟

من درسال 2010 پس از مدت ها تلاش، مدت بیش از چهارساعت با سروری کلنجار رفتم تا اگر بشود درهزارتوی اسرار گفته ناشده، به من راه بدهد که هرگز نداد!

درجریان گفت وگو، وی به طورآشکار، با سیمایی آسیمه، چشمان لرزان وصدای به هم ریخته، د اسخ دهی به این سوال که چرا تروریست زنده مانده ی عرب را به طورعاجل به هلاکت رس ، از موضوع گریز میزد. به انتخاب خود، ناگه یک نکته ی فرعی را اصل قرارمیداد وسخن را درمسیر گمراه، به اطناب می کشید.

مارشال فهیم سرراست به من گوشزد کرد که درباره ی مرگ مسعود از وی هیچ پرسشی مطرح نکنم. گفت: من چه خبر بودم؟ من درجبهه کلفگان بودم! گپ تمام!

دربرابر سیلاب رازها قرار داشتم. ناتوان تراز آن بودم تا از پسِ امواج سهمگین به درآیم. سخن کوتاه فهیم خان، خود یک کتاب بود؛ کت که ناخوانده بسته شده است. احساسم این است که این کتاب بسته نشده است؛ از نظرقواعد ره گیری وپژوهش تدریجی، فقط برگ های آن به شماره افتاده و هرکدام هرجا تیت شده است.

مارشال فهیم دردقایقی که باید سالن مستطیلی مهمان سرا را ترک می گفتم، آشکارا ناراضی می نمود. ایشان صریح ازمن سوال کرد: از کدام آدرس درین باره تحقیق می کنی وهدف اصلی ات را افشا کن. این همه مسایل روزگار کنونی را مانده، دنبال قضیه ای را گرفته ای که فقط خدا خودش از آن خبر دارد!

مرحوم معلم نعیم تاکید داشت که همه چیز درهمین مسیرخو ده است. گردش مع یا مورب درین مسیر، به افسرده گی ام می افزود. می دانستم هسته های القاعده وطالب دربین نزدیکان بلند پایه ی مسعود پرسه میزده ولانه گرفته بودند. به استثنای مرحوم معلم نعیم، همه ی شان با این پروژه درمخالفت کامل قرار داشتند. معلم نعیم با آن همه محافظه کاری و خصلت «نرم بُری» ازبهر چه دست یاری به من دراز کرده بود؟ این را میدانستم. درین اجمال نیازی نمی بینم ب اندرین باب بگشایم.

نعیم یک نکته را به عنوان هشدارمشخص کرده بود:

«اگر افشا شود درین هندسه ترا رهنمایی کرده ام، «تاوانِ جان» دارد.»

تصورمی کنم چنان شد که معلم نعیم پیش بینی کرده بود...والله اعلم. من در اوایل 2011 دردهلی خبرمرگ او را شنیدم. صادقانه می نویسم؛ وقتی او را به دفتری درتهران اعزام د، احساسی داشتم که وی مرگ اطلاعاتی خواهد داشت. او دارای پیشینه ی اطلاعاتی مهم بود و قطعاً ایرانی ها اعزام وی به تهران را پیگیری کرده وتلفن هایش منظم هم درتهران وهم درکابل شنود می شده است. آیا معلم نعیم در بیمارستان تهران مسموم شد؟

درسال 1389 که کتاب «ردپای فرعون» هنوز تمام نشده بود، از یورش خاموش لشکری از گزارشچی های وابسته به کانال های «نخبه ها» ونهاد های ایرانی به ستوه آمده بودم. اجنت های خوش تیپ و خوش نام دور وبرمن می پلکیدند. حضور ناگهانی برخی از شاعران مشهور وفرهنگیان زبان فارسی ن داخل وخارج که ظاهراً به «زیارت» من می آمدند، چقدرتصادفی بود! بعد ازآن هرگزتماسی با من نگرفتند!

( از روی دیدگاه اخلاق مدارانه، نام فرهنگیانی را که از سوی شبکه های اطلاعاتی ایران، با پرسش های حساس به مصاحبت من می آمدند، فاش نمی کنم. )

گردن نهی به نوعی احساسات قبل از اجرای یک مهم، اشتباه دیگر من بود. شبکه ایران ازطریق شنود تماس ها مطلع شده بودند که تمرکزمن درکتاب جدید، بررسی نقش پاسداران برای زمینه سازی تروراحمد شاه مسعود وافشای یک حمله شبیه سازی شده به شیوه ی القاعده با استفاده از یک طیاره ی یداری شده از مزارشریف برفرماندهی امریکا درمنطقه است. خبرقضیه پیشاپیش با مارشال فهیم به وسیله ی افراد خاص سفارت درمیان گذاشته شده بود. گویا برخی همکاران من نیز به عمد یا به سهو، زیردیگِ احساسات مارشال فهیم وفعالان اطلاعاتی ایران آتش میریختند. منبعی غیرمسئول به برخی «نخبه ها» هشدارداده بود که کار روی اسرارمرگ مسعود از قلم یک «پنجشیری» شاید روزی شما را به «دهان بلا» بدهد.

ترسیم صورت هندسی تعاملات را به مجالی دیگر احاله می دهم و به محوربنیادی تر- به حیث امکان مهم درفاش شدن اسرارداخلی مرگ مسعود- اشاره می کنم.

مسعود درزنده گی وجنگ، ترس را کُشت؛ با مرگش، مرگ را و با روزنوشت هایش، اصحاب دو زیستی و «سیدحسین» های رانده شده از حوزه ی تقوا و پایداری را داغ بط زده است. یادداشت نگاری های روزانه ی مسعود مدارکی برجسته، و سند ثقه ازواقعیت های ایامِ اوج جنگ وکم نزدیکان ویاران اوست. وی درتصویر روزهای آ حیات، وگرایش اطرافیان وانحراف آنان، جزئیاتی به دست داده است که نیات ونگاه حقیقی اطرافیان را نسبت به ادامه ی جنگ با طالب و تنگنای طاقت فرسای موقعیت، شرح می دهد.

تا جایی که نگارنده مطلع است، مسعود در روزنگاشت های واپسین هفته های حیاتش، از یاران خود شکوه کرده است که هریک راه به انحراف برده و گروهی از آنان درلندن مرکز گرفته وهمه چیز را پایان یافته انگاشته اند. وی گفته است هر ی را برای مأموریتی درنظر می گیرم، سر از لندن درمی آورد. ما قبل ازانتشاراحتمالی دست نویس ها، دست کم درجریان 13 سال پس ازمرگ مسعود می دانیم چه انی، چه حلقاتی، ح ون وار درلندن پناه گرفته اند که صدرنشین لندنی های «مقاومت»، خانواده واهل وبیت محمد یونس قانونی، آن خمیازه گرِ ی و شماری از فرماندهان عملیاتی برجسته و حتی مخابره چی های دست سوم هستند.

افراد خاص اپراتیفی که با مسعود سروکار داشتند، مکرراً درگفت وگو با من تایید می د که مسعود، محمد یونس قانونی را مدت ها قبل از مرگش، از جرگه ی یارانِ مورد اعتماد، تبعید کرده بود. اطلاعاتی تایید شده درین زمینه ازسال های 2006 تا 2010 در دسترس من قرارداشت که متناسب با افزایش فشارجنگ چند جانبه، از داخل وخارج برجبهه ی مقاومت، مسعود نسبت به یونس قانونی وفهیم ودرآ ماجرا نسبت به معلم نعیم سخت مظنون شده بود.

گویا همه اززوایای مختلف، درمسیراه ی متفاوت می راندند ومسعود فهمیده بود همه چیز دیر یا زود به آ خط خواهد رسید. این موارد احتمال درروزنگاشت های محبوسِ مسعود تشریح شده اند. بحران رابطه ی مسعود با جرگه ی مهره هایی که دیگرعلنی تراز چند زاویه وارد میدان بازی شده بودند، تر شده می رفت. بنا به تصدیق چندین منبع معتبر، مسعود از یونس قانونی به سختی متنفر شده و او را درملاء حضار، «جاسوس» لقب داده بود. او گفته بود: به یاد داشته باشید؛ اگرروزی من نباشم، این آدم شما را به یک دالر خواهد فروخت.

بازهم از روی اطمینان اشاره می کنم که شرح این مسایل، درخاطرات مسعود قید شده است. دراواسط سال 2007 خبر اطلاعاتِ مندرج درخاطره نگاری های مسعود، ازیک منبع ثقه به من منتقل شد. دست نویس ها همه دراختیار - احمد ولی مسعود- قرار دارند. گویا در یک بانک لندن نگهداری می شوند. کلید اسراردراختیار ایشان است. فقط او می داند که ندیمان درشرایط مجبوری وفشارهای جنگ، با شبکه های سی، ای،ای چه گونه مذاکراتی را پیش برده و چه گونه عمل کرده اند. ترجیح می دهم جزئیات دریافت بیشتر را درین جا نیاورم.

عمله ها وشاهدان دیگری ( که وماً نام شان محفوظ می ماند) نیز جسته گریخته اطلاعاتی داده اند که دراوا هفته های قبل از ترور مسعود، شماری از تکاوران ویژه ی امریکایی دربرخی نقاط ترصدی پنجشیرجا به جا شده بودند. انجنیرعارف با یک فرد دیگر( نامش محفوظ) ازجزئیات قضیه مطلع هستند. انتظار می رود آن ها به روح مسعود ووجدان تاریخ، وفادار بمانند.

هنوز روشن نشده است که آیا مسعود، ازچنین تحولاتی آگاهی داشت ویا ذهنش د یچیده ترین ح ، شده بود. انجنیرعارف پیوسته به من می گفت که درآ ین روزها، مسعود قدرت تحلیل را از دست داده بود و پیوسته درمحل قومانده راه می رفت وریش خود را میان کف دست می گرفت وسوال می کرد:

« چه چیزی ممکن است اتفاق بیافتد؟ می دانم چیزی درحال آمدن است؛ نمیدانم چه گونه و از کجا می آید!

روایتی مقرون به واقعیت حاکی است که همه ی این بازی دراوجِ اشتغال ذهنی وفشارجنگ برمسعود جریان داشت. مسعود هرگز به واحدهای اطلاعاتی- عملیاتی امریکا اجازه ی ایجاد وضع الجیش درقلمرو خود را نمی داد. مسعود ازنظرماهیت، دیدگاه های انسانی و با درک آزمندی های استعماری امریکا درامر اقتصاد و زورگویی، با تمام وجود خویش عنصر ضد امریکایی بود.

حوادث روزهای آ ، نکاتی تاریکی اند که به مرور، محتاج شفاف سازی اند و مجموعه ی موارد، به ترور احمد شاه مسعود بی رابطه نیست ومجری همه ی این جریان ها، بر فعالیت ستون داخلی مرتبط با شبکه های اطلاعات خارجی دراطراف مسعود، گواهی می دهند.

احم ی تا کنون بنا به ملاحظات معلوم ومجهول ترجیح داده، هیچ ی از محتوای دست نگاشت های مسعود با خبرنشود. درگذشته، سایه ی وهم مارشال فهیم برسرش میچرخید؛ حالا دیوار ترس فرو ریخته است. ترس از پسآمدِ عمومی انتشار مهم ترین نکات دست نوشته ها نیز، عنصراصلی چنین مصلحت سنجی می تواند به حساب آید. اما هیچ یک از حقایق اساسی نباید قربانی بهانه های فرضی شوند. این ماجرا جنبه ی شخصی ندارد. شاید گذشت زمان بهتربتواند گره این محافظه کاری را بگشاید. آن چریک که با زنده گی و مرگش، ترس را زمینگیر کرد و تاریخی نو درانداخت، بازمانده هایش حق پذیرایی ازترس را ندارند. روزی را به خاطر دارم که مسعود درزمستان 1373 در مهمانخانه ی اکبر با اشاره به موضوع خاص به من گفت: خواهش می کنم ازترس صحبت نکنی. ترس نحس ترینِ نحوست هاست!

 


برگزیده معروف ترین اشعار ناب ، عاشقانه ، زیبا و کوتاه سعدی

سعدی ,اشعار سعدی ,شعر عاشقانه سعدی ,شعرهای کوتاه سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

من بی‌مایه که باشم که یدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای زیبای سعدی

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز

وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

کهن شود همه را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت

شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بش تم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی ت ر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی ب یچم زنم

جان سپر د مردان ناوک دلدوز را

سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

پیش ما رسم ش تن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر ندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

اشعار سعدی شیراز

آیین برادری و شرط یاری

آن نیست که عیب من هنر پنداری

آنست که گر خلاف شایسته روم

از غایت دوستیم دشمن داری

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای زیبای سعدی

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه پیر را

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را

ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

برگزیده معروف ترین اشعار ناب ، عاشقانه ، زیبا و کوتاه سعدی

 


د پښتو ادبیاتو په لرغونې دوره کې عرفان او تصوف

لیکنه: پوهنوال احمد شاه زغم

سریزه:


د پښتو ادبیاتو په لرغونې دوره کې د پاخه عرفان او تصوف بېلگې او څر ه لیدل کېږی. د دغو څر و اندازه هغه وخت لگولای شو، چې د پټې خزانې په پاڼو کې د محمد هوتک له خوا د لومړۍ خزانې معرفی شویو عرفانی او تصوفی القاب او د ځینو نوروشاعرانو موجود اثار وگورو.
په لاس کې لرلو اسنادو له مخې حکم کولای شو، چې هرو مرو به د پښتو ادبیاتو په لرغونې دوره کې د عرفانی مدارکو ښېرازه پېر او مرحله کې تېره شوې وی، چې د ادبیاتو په لرغونې دوره کې د تحقیق په نتیجه کې د یوې ورکې شوې پیاوړې معنوی شتمنۍ حکم ورباندې کولای شو.
انسان د ژوند له ابتدا یو معرفتی فکر ته اړتیا لری؛ دغه اړتیا د ځینو تړاونو لامل کېږی؛ انسان هغه څه سره معنوی ارتباط ساتی، چې د نوموړی پوښتنو ته ځواب ووایی او غوښتنې یې خړوب خړوب کړی، ترې وډار شی او اړتیا ورته احساس کړی.


لله الحمد د مسلمانانو دغه معرفتی تړاو پیاوړی دی او څرگنده منبع لری او هغه هم په واحد الله(ج) او تعالی باندې باور دی؛ خو د واحد خدای (ج )اطاعت هرو مرو معرفتی فکر، عقیدې او باورونو ته اړتیا لری؛څووپالل شی.

د دې ل ، چې د الله الرحمن د عظمت د شآن درک مو ښه کړی وی او له واقعی حکمتونو یې خبر شوی یو لازمه ده عرفان او تصوف دنیا ته مراجعه وکړواوپه شیانوکې معرفتی فکروکړو.لوی خدای(ج)فرمایی:ویتفکرون فی خلق السموات والارض… ؛په شیانوکې معرفتی فکر له حکمت سره مل وی؛اودعارف په نظر:


برگ درختان سبز در نظر هوشیار


هر ورقش است معرفت کردگار


یا:
هر ویښته چې په صورت باندې لیده شی


که ورته ځیر شې، د معرفت ور به درته خلاص شی…


دا معرفتی فکر او تړاوونه بیا بشر د ډول ډول وسیلو له لارې ترسره کړی او کوی یې؛ یو له هغو ذرایعو او وسیلو څخه کلمې او الفاظ دی. کلمې او بیا وینایی توکې د انسان د هنری فکر یوه کارنده وسیله ده، چې شاعران یې د خپل لفظی هنر له لارې بیانوی.
مناجات، حمد، نعت، نیایش، عذرو زاری او دعا کې له خبل رب سره تماس حاصلوی، له دې لارې یو ډول معنوی ډاډ، س او تسکین ترلاسه کوی؛ له خپل رب سره د معنوی تړاوونو او فیوضاتو د حاصلولو قوی او گټوره لار او وسیله عرفان اوتصوف دی ،چې د (کشف)، (شهود) (اشراق) او معنوی باورنو په وسیله ترسره کېږی.


معرفت به دې حاصل شی


که دې ځان ته شولې ځیر


یا:

خاص بنده د خدای هغه گڼه خوشاله


چې د ځان په معرفت یې سر فراز کړ

عرفانی او تصوفی فکر د بشر او بیا مسلمانانو له فطرت سره تړاو لری. د پښتو ژبې د پیاوړی لیکوال، څېړونکی او دین پوه پروفېسور سید تقویم الحق کاکاخېل د غرفان او تصوف تاریخ په برخه کې نظر لری: څومره چې زوړــ


دی، دومره تصوف هم پخوانی او زوړ دی. تصوف او عرفان هغه وخت پیدا شو کله، چې پر رسول کریم (ص) باندې د ایتونو نزول وشو، چې په قران مجید کې راغلی دی: « هوو الاول، والا ،والاظاهر، والاباطن.


الله تعالی اول دی، آ دی، ظاهر دی او باطن دی او هغه په هر څه باندې عالم دی. نو د په شروع شروع کې د تصوف تخم کرل شوی و، رسول کریم (ص) په خپله تصوف طرف ته خپل تمایلات ښکاره کړی وو.د ریاضت او عبادت په غرض له خلکو نه پټ (حرا غار) ته تلو او ډېر ځلی هغوی (ص) داسې لیدل شوی و، چې د خپل خالق په خیال او عبادت کې به داسې ډوب و، چې هېڅ شی، ته به یې فکر نه و، همداعلت و، چې ځینو صحابوو د هغه مبارک تقلید وکړ او له ایمان راوړلو سره سم د تصوف طرف ته مایل شوی وو.


زه په دغه څېړنه کې غواړم دا وښیم، چې د (پټې خزانې) لومړی متن حمد وثنا ده او دا د دین وینا ده؛ عرفان او تصوف د دین معرفتی بیان مسلکی او عملی دوام دی، په نثر باندې لومړی پیل شوی نثر او بیا نظم غرفان او تصوف دی.


همدارنگه په پام کې لرم دا سپینه کړم، چې پټه خزانه په تېره په لومړۍ خزانه کې راغلی شاعران هر یو په ډېر مهارت وظیفوی او مسلکی ډول په خپل تخلص او لقب سره ښوول شوی دی.
څرنگه چې ښکاره ده هر مسلک او هره وظیفه او د هغه مسلک او وظیفې خلک د ځان ل ځانگړی القاب لری، چې د هماغه وظیفې له شان سره برابرو وی.


د خزانې لیکوال د عارف او متصوف ل د (شېخ المشایح، قطب العارفین، زیده الواصلین، کاشف اسرار، مقبول، سبحانی، غوث صمدانی، قدوه الواصلین، مظهر تجلیات الهی، محبوب سبحان ،عارف ربانی، برهان السالکین) او دغه راز غیر عارفانو ل جهان (پهلوان، الفصحا، سلطان السلاطین، زبده الفصحا، خان علین مکان، جنت مکان )القاب راوړل شوی، چې د عارفانو، پاچاهانو له شان مسلک او هویت سره برابرې نومونې دی؛ که خیر و، زه به د هر شاعر نوم، تخلص، شعر عملی او فرهنگی مقام په متن کې وڅېړم.


متن:
د پښتو ژبې د مشهور تذکره نگار محمد هوتک (۱۱۴۱ هـ ۱۱۴۲ هـ ق ) پټه خزانه له درې برخو یا خزانو څخه جوړه او رغېدلې ده.


په لومړۍ خزانه کې: ( بابا هوتک، شیخ ملکیار، اسماعیل او شبون، شیخ متی، کروړ، شیخ اسعد سوری، ښکارندوی، ابو محمد هاشم سروانی، شیخ تیمن، شیخ بستان بړیڅ، بابو جان ب ، ریدی خان مهمند، ملا محمد عادل بړیڅ، محمد طاهر، محمد عمر، محمد ایاز نیازی، ملا محمد حافظ بارکزی، نصر الدین خان اندړ، ملا نور محمد غلجی، حافظ عبدالطیف اڅکزی، سیدال خان ناصر، ټول ( ۲۱ ) او په دویمه خزانه کې (۱۰) شاعران معرفی شوی دی. خاتمه د کتاب هم کابو (۲۳) نور شاعران راپېژنی.


زه د دغې خزانې لومړۍ برخې (لرغونې دورې) د شاعرانو په هویت رڼا اچوم، څو څرگنده شی چې د پښتو ادبیاتو په لرغونې دوره کې د عرفان او تصوف یوه پخه دوره تېره شوې، خو ناځوانه حالاتو له خوا یرغمل شوې او له منځه تللې ده.
دغه اثر محمد هوتک د وخت د فرهنگپالونکی پاچا شاه حسین هوتکی په حکم او غوښتنه تالیف او ترتیب کړی دی.


د دغه کتاب قلمی نسخه په ۱۳۲۲ هـ ل کال ترلاسه شوې او د هغې له مخې پښتو ټولنې په ۱۳۲۴ کال د لومړی ځل ل چاپ کړه…


د پټې خزانې لیکوال خپل تالیف کړی کتاب په دریو برخو ویشلی او هرې برخې ته یې د «خزانه» نوم ورکړی دی.


په لومړۍ خزانه کې د پښتو یو شمېر هغه شاعران معرفی شوی، چې د لیکوال له وخت څخه د مخه زمانو پورې اړه لری، په هغوی کې باباهوتک، شیخ ملکیار، اسماعیل، ښبون، شیخ متی، کروړ، شیخ اسعد سوری، ښکارندوی، ابو محمد هاشم سروانی، شیخ تیمن، شیخ بستان بړیڅ، شیخ رضی لودی، نصر لودی، شیخ عیسی مشواڼی، سلطان بهلول لودی، خلیل الله خان نیازی، خوشحال خان، زرغون خان، دوست محمد کاکړ، عبدالرحمن بابا، شیخ محمد صالح او علی سرور لودی نومونه راځی.


په دویمه خزانه کې لیکوال د خپلې زمانې یو شمېر شاعران یادوی لکه: ملا باز توخی، شاه حسین هوتک، ملا زعفران، محمد یونس خان، عبدالقادر خان خټک، ملا محمد صدیق، ملا پیر محمد میاجی، اله یا رافریدی، بابوجان ب ، ریدی خان مومند، ملا محمد عادل بړیڅ او نور: د کتاب په درېیمه خزانه کې مولف یو شمېر ښځینه شاعرانې لکه نازو توخی، حلیمه حافظه، بی بی زینب، زرغونه او رابعه راځی او د کتاب په پای کې د خپل پلار داود خان هوتک… پېژندگلوی هم راوړی.


موږ د لومړۍ خزانې د ټولو شاعرانو په علمی او فرهنگی کرکتر او عرفانی موقف او د هغو له جملې په مخصوصو عرفانی او تصوفی القابو، افکارو او شعرونو او همدارنگه هغو دلایلو، چې ولې په لرغونې دوره کې له آثارو پرته ځینې شاعران په داسې مسلکی القابو ویاړل شوی او نومول شوی دی، چې له دویم نوم یا سورنیم ((sur nameڅخه یې سړی ته حدس، گومان، او د تحقیق او پلټڼې دروازې پرانستل کېږی؟


څرگنده خبره ده، چې هر علم او پوهه او مسلک او یا طبعی او اجتماعی علوم ځانته د علمی پرمختگ ل ځانگړی القاب لری، لکه اوس اوس زموږ د هېواد په نظامی برخو کې پوځیان د رتبو او لوړېدو ل مخصوص رتب لری. ( دویم ب ن، لومړی ب ن، تورن، جگتورن، جگړن، ډگرمن، ډگروال، بریدجنرال، تورن جنرال، ستر جنرال، مارشال، فیلډ مارشال او …)
ډاکټران هم د ځانگړو القابو په درلو سره هم ترفیع کوی او هم یې مسلکی هویت معلومېږی.
دغه راز په پوهنتونونو او د لوړو زده کړو موسسو کې علمی القاب موجود دی، چې د هر علمی او اداری موقف او هویت ترې څرگندېږی؛ لکه: پوهیالی نوماند، پوهیالی، پوهنیار، پوهنمل، پوهندوی، پوهنوال او پوهاند… یا علمی نومونې لېسانس، ماستر، او ډاکتر.


یا
آن داهل تشیع علما هم د حجت السلام او

 …
رتبې او مخصوص علمی القاب لری.

په عرفان او تصوف کې د عارفانو او متصوفینو ل هم هغه ډول القاب ذکر کېږی، چې د هغوی د علمی او معرفتی هویت څرگندونه کوی او دغه القاب د دوی مخصوص دی او د چا خبره څوک پکې د تصرف او تصاحب حق نه لری. د مثال په ډول یوازې د ( صوفی) د تسمې (نومونې) په خاطر څو لاملونه یا وجهې ذکر کوی؛ ځینې باور لری: «صوفی هغه څوک دی، چې د زړه صفایی لری او تصوف (عمل) له صفا (پاک) مشتق بولی؛ ځینو دا کلمه له (صفه) مشتقه بولی او صوفیان په اعمالو کې په (اصحاب صفه*) پورې اړوند گڼی، نور بیا وایی، چې له صف جوړه ده او صوفیان هغه څوک دی، چې د الله (ج) تر مخې اول درېږی.


* اصحاب صفه هغه فقیر مسلمانان وو، چې د رسول کریم (ص) په امر د نبوی جومات په صفه کې اوسېدل.
یوه ډله بیا نظر لری، هغه څوک دی، چې (صوفانه) ته منسوب دی؛ صوفانه نازکه او لنډونې گیاه ده، چې فقیران یې له پټیو راټوی او خوری یې. داسې باور هم لری، چې (صوفی) یونانی کلمه ده او دا د یونانی ژبې له تیو سوفی اخیستل شوی، چې ورته خدای دوستی یا خدای پېژندنه وایی. (۴: ۱۰ )
جنید بعدادی روح الله، چې په خپل وخت کې یو لوی عارف او صوفی تېر شوی دی، د صوفی کلمه له (صوف) (وړۍ) مشتقه بولی؛ زیاتوی: ( ص = صبرو صدق (رښتیا) صفایی. و= ورد او وفا، ف= فرد؛ فقرو فنا او همدارنگه تصوف پر اتو (۸) خصلتونو استوار دی (سخا، رضاء، صبر، اشاره، غربت، پشیمنه پوشی، سیاحت و فقر…


زما له پورته یادونې مطلب او موخه دا وه ، چې د تصوف هره اصطلاح او بیا هر لقب او تخلص ځانگړی مفهوم، تعبیر او تفسیر لری.


څرنگه چې محمد هوتک پټه خزانه لیکلې، هرو مرو یې د پوره


پوهې، صداقت او مسلکی لیاقت له مخې یې د ټولو شاعرانو په راپېژندلو او د هغوی شخصیت او هویت په خپله تذکره کې راوړی دی.


زه به په دقیق او کره ډول د پټې خزانې له لومړی شاعره پیل وکړم؛ په لومړۍ خزانه کې( بابا هوتک علیه الرحمه )په دې ډول معرفی کوی:


ذکر د شیخ المشایخ، قطب العارفین و زبده الواصلین بابا هوتک علیه الرحمه.
لوی شیخ و او مشهور دی د ده کرامات؛ ثقل دی، چې دده پلار بارو علیه الرحمه د تولر زوی و او د تولر پلار بابا غلجی و، چې په خپل وخت کې مشر گڼل کېده د پښتو. هوتک په اتغر (۱) کې زېږیدلی و، په سنه هجری (۶۶۱ ) کې او هغه وخت چې لوی شو، نو یې د خدای عبادت کاوه او په اتغر او سوری (۲ ) کې د قوم او بادار و.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ اتغر د کلات په جنوب کې یوځای دی، چې هوتک او توخی هلته میشت دی.
۲ـ سوری یا سیوری، د کلات په جنوب کې د یوځای نوم دی، چې هوتک پکې اوسی.

که د ( شیخ المشایخ) بابا هوتک عرفای لقب او بیا ادبی ادبی کلام ته پاملرنه وکړو راته څرگنده به شی، چې عرفانی او تصوفی لقب یې له کلام سره په توپیر کې دی؛ لکه:

په سور غر بل راته نن اور دی وگړیه جوړ راته پېغور دی


پر کلی کور باندې مغل راغی هم غزنی هم په کابل راغی…


غښتیلو ننگ کړئ دا مو وار دی مغل راغلی په تلوار دی


په پښتونخوا کې ناتار دی پر کلی کور باندې مغل راغی

تر پایه دغه کلام ځوانان او خلک (ننگ، غیرت، همت، مقاومت او دفاع ) ته ر ابولی او په حقیقت کې د آزادۍ او د مغلو د ظلمونو له خلاصون او ژغورون څخه د خلکو د نجات یوه رسا ناره او خوږه (ترانه*) ده، خو د بابا هوتک علیه الرحمه عرفانی القاب (شیخ المشایخ، قطب العارفین و زبده الواصلین) ذکر شوی دی، چې د عرفانی کلام مفهوم او معنا پکې نشته او یو حماسی شعر او په پښتو ژبه کې یې لومړنۍ (حماسی ترانه *) بللای شو. دغه راز کله چې د بابا هوتک القاب گورو په بشپړه توگه راته څرگندېږی، چې عرفانی او تصوفی معنا افاده کوی.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ ترانه؛ تر، تازه، سرود، سندره. هغه سرود، چې معنا یې ډېر ځله حماسی وی.
* ـ حماسی ترانه؛ له حماس، جنگ، جگړې، غیرت، د وطنی مینې جوش څخه عبارت ده. حماسی ترانه کې د ملت پوهې او یادگارونه نغښتل شوې وی؛ د وطن د مینې بیانی داستان ته ورته وی او خلک سرښندنې ته رابولی. لکه: د بابا هوتک سندره.

د شیخ او شیخ المشایخ په برخه کې ابن عربی په (فرهنگ اصطلاحات عرفانی) کې راځی: « شیخ په لغت کې د زاړه سړی، د پوه او دانشمند، د طایفې رئیس، مرشد، جمع یې شیوخ او اشیاخ، مشایخ جمع جمع ده. شیخ هغه کامل انسان دی، چې د شریعت، طریقت او حقیقت په علومو کې کامل شوی وی.
په پخوا وخت کې د طریقت پیروانو ته شیخ ویل کېده او د و د روزنکی او قطب په نامه هم یادېږی، خو د خانقائی * تشکیلاتو په لړ کې شیخ د قطب * په لور د خلکو رابلونکی او لارښود گڼل کېږی، چې هر قطب کولای شی، (طریقت *) په لور څو شیخان ی کړی.
شیخ کامل انسان دی، په شریعت، طریقت او حقیقت پوه وی؛ حافظ وایی:
شیخ ما کامل مکـــــــمل ما است
این چنین شیخ ای عزیز کجا است؟
یا: گر مدد خواستم از پیر مکان غیبت مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
ورای طاعت د یوانگان زما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست. »
(۶: ۴۲۳ )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ۱ خانقا: خانقاه، خانگاه
او شیخ المشایخ هغه څوک دی، چې پر نورو ارجحیت ولری. قطب او غوث جمع اقطاب او قطوب، هغه اوسپنه، چې گرځی او د ژوند پل ورباندې څرخی، د قوم ته هم وایی او د تصوف په اصطلاح کې مرشد او هغه څوک، چې واجب الاطاعت وی.
په (فرهنگ عرفانی) کې راځی: « هغه څوک، چې د اولیاوالله له جملې وی او د وجود د عالم د روح په معنا ده او د عبادت کوونکو ارشاد او هدایت کوونکی وی.» (۷: ۲۱۵ )
دې ته ورته گورو، چې (د ملکیار) ل د (کاشف اسرار شیخ ملکیار) ذکر شوی دی؛ (د اسرارو ښکاره کوونکی هغه اسرار، چې د عبادت رمز او راز سالک او مومن ته ور یادوی؛ د میرزا خان انصاری علیه رحمه په وینا:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ ولی ـ دوست؛ قرانکریم کې راځی: الاان اولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزون. ( هغه څوک چې د خدای ج دوستان دی، هغوی ل هېڅ ډول وېره نشته.)

۱ ـ که خبر شې د محبوب له پټه رازه
یو زمان به خالی نه شی له ه
۲ ـ په ذات کې یگانه شوبې شریکه
په صفات کې یې معنا په څو انگازه
۳ـ حقیقت یې د کامل په نظر کېیښو
ر تی عالم دفتر دی له مجازه …
۴ ـ دانشمندو یې پایان موندلی نه دی
عالمان یې خبر نه دی له اغازه
چې هر موج یې بې حسابه خونرېزی کا
‎او څپه یې گوښې گوښې جان گدازه
که ته لاف په رښتیا د رندۍ…
په داسې دریاب کېوزه بې جهازه
(۸: ۷۱ )

مگر که د ملکیار روح الله کلام مطالعه کړو او وگورو، لکه:
ترنک بهېږی ترنک بهېږی
زما زړگی خو خپل لالی غواړی


که روده روده! د ترنک روده خاوند دې وچ کا
چې زړگی مومی زما خپله سوده… (۹: ۸ )
ت ایه که دا سندره وگورو او مطالعه کړو، راته به څرگنده شی، چې عرفانی کلام څه شی پکې نه مومو، خو د القابو له مطالعې یې ښکاری، چې عرفان ته ځانگړی دی.
دغه راز د ( شبون) ل د (مقبول سبحانی غوث صمدانی شیخ شبون) ذکر کوی، خو که کلام یې گورو بیا هم د عرفان او تصوفی کلام پکې څر ه نشته؛ لکه: د اناره:

که یون دی، یون دی، مخکې بېلتون دی
له ی غره څخه ځی شبون دی
که وروره وروره، شبون وروره
ته چې بېلتون کړې، زما ویر ته گوره
چې ځې مرغې له، تورې قرغې له
همزولې پاته، ځې چې برغۍ له
د خدای ل ، شبون یاره
چې هیر مو نه کړې زموږ کهول واړه…
یادونه: مقبول = قبول شوی. سبحان (پرودگار) سبحانی (الهی غوث)
(یاری کول، د چا فریاد اورېدل، یاری، مرسته، د خدای له نومونو یو نوم دی او هغه عنوان دی، چې شیخ عبدالقادر گیلانی او ځینو نورو، مشهور اولیاوو ته ورکړل شوی دی. (په مجموعی ډول ( هغه پوه، د طایفې هغه رئیس، هغه څوک چې په شریعت، طریقت او حقیقت پوه، چې د بې نیاز غنی ذات ته منلی وی. )
له بلې خوا (د متی غوریاخېل سړبنی علیه الرحمه ) ل د ( قدوه الواصلین مظهر تجلیات الهی) شیخ متی القاب ذکر کېږی، خو د نوموړی ادبی کلام له مطالعې ښکاری، چې القاب او دکلام مانا سره پوره سر خوری، ځکه نو موږ هم حکم کولای شو، چې شیخ متی علماء او عملاء عارف او صوفی.
نوموړی وایی:
په لویو غرو، هم په دښتو = په لوی سهار په نیمو شپو کې
په غاړه ږغ او په شپېلکو کې = یا د ویرژلو په شپېلو کې
ټول ستا د یاد نارې سورې دی = دا ستا د مینې نندارې دی
جنډې زرغون که په بېدیا دی = د بر بڼ خواته په خندا دی
ترنک که خړی دی په ژړا دی= دا ټول اغېزه د مینې ستا دی
ټوله ښکلا دی ستا له لاسه = یاد پاسوالو پاســـــــــه پاسه
که لمر روښانه مخ یې سپین دی = یاد سپوږمۍ تندی ورین دی
که غر دی ښکلی پرتمین دی = لکه هینداره مخ دې سین دی
ستا د ښکلا دا پلوشه ده = دا یوه سپکه ننــــــدره ده
دلته لوی غرونه زرغونېږی= د ژونــد وږمې پکې چلېږی
بوراوې شاوخوا گډېږی= ســـترگې لیدو ته یې هېښېږی

لویه خاونده! ټول ته یې!
تل د نړۍ په ښکلیده یې…

( هغه شیخ چې د الهی ښکلاوو ښکارونکی وی، هغه د واصلانو مخکښ دی، یعنې اسوه او غوره او پېشوا دی.)
په دې ډول د شیخ متی القاب او عرفانی کلام یو دقیق دیالیکتیکی معنا یې تړاو لری، خو د نورو لکه ( شبون، بابا هوتک، ملکیار، شیخ تیمن، اسد (شیخ اسد) شیخ بوستان بړیڅ، شیخ رضا، شیخ عیسی مشواڼی او نورو ل دغسې عرفانی القاب ذکر شوی او راوړل شوی، مگر کله چې یې کلام مطالعه کوو، د عرفانی کلام متره او معنا پکې نه مومو.
زه باور لرم، چې لیکو :
د کروړ، شیخ اسعد سوری، ښکارندوی، هاشم زید سروانی، شیخ رضا، سلطان بهلول، خوشال خان بیک، زرغون خان او ځینو نورو ل د هغوی له شخصیت سره سم القاب راوړل شوی او ذکر شوی دی.
بل دا چې خوشحال خان د عرفانی کلام پخه نمونه هم را اخلی، مگر نوموړی ته عرفانی القاب ذکر نه کوی.
زه باور لرم، چې لیکوال د تذکرې په لیکلو کې له ډېر دقت، ژورتیا او غور څخه کار اخېستلای دی. په دې اساس ویلی شم چې د (پښتو ادبیاتو په لرغونې دوره کې د عرفان او تصوف) پخه مرحله او پاخه مخکښان تېر شوی دی.
نتیجه:
له پورته خبرو دا نتیجه اخلو چې د پښتو ادبیاتو په لرغونې دورې کې د عرفان او تصوف خورا ډېرې بېلگې او شواهد موندلی شو.
دا ځکه چې په ښکاره ډول لسو تنو، لکه: (بابا هوتک، شیخ ملکیار، شبون سړبنی، شیخ متی غوریاخېل، شیخ اسعد، شیخ تیمن، شیخ بوستان، عیسی مشواڼی، دوست محمد کاکړ، عبدالرحمن بابا، شیخ الصالح او محمد صالح… ) ته عرفانی او تصوفی اصطلاحاتو سره سم القاب ورکړل شوی دی او دغه القاب یوازې او یوازې عرفانی دی؛ لکه: (قدوه، غوث صمدانی، عارف ربانی، شیخ المشایخ او ځینې نور…)
له بله خوا هغه وخت (درېیمه ، څلورمه، پنځمه، شپږمه ان تر اتمې پېړۍ پورې … ) عرفانی او تصوفی افکارو پلوی او پیروی ډېره کېده او د پروفیسور سید ـ تقویم الحق کاکاخېل په وینا: «څومره چې زوړ دی، دومره تصوف هم پخوانی او زړو دی او تصوف هغه و خت پیدا شو، کله چې په رسول کریم (ص) د ایتونو نزول وشو، لکه چې په قران مجید کې راغلی دی«الله تعالی اول دی، ا دی، ظاهر دی، باطن دی، م ن دی او هغه په څېر باندې عالم دی» نو د په شروع شروع کې د تصوف تخم کرل شوی و، رسول کریم (ص) په خپله تصوف طرف خېل تمایلات ښکاره کړی وو، د ریاضت او عبادت په غرض له خلکو نه پټ غار حرا ته تللو او ډېر ځلې هغوی (ص) داسې لیدلی شو و، چې د خپل خالق په خیال او عبادت کې به داسې ډوب، چې ځینو صحابو د هغه مبارک تقلید وکړ او له ایمان راوړلو سره سم د تصوف طرف ته مایل شوی وو.»
درېیمه خبره دا ده چې د ځینو شاعر د عرفانی او تصوفی القابو سره سره اشعار یې هم عرفانی او تصوفی الفاظ او معنا لری، لکه: د شیخ متی روح الله زړه مې دا ستا د مینې کور دی
سوی د عشق په سوځند اور دی
یې وتاته ستا په لور دی
بې له دې هېڅ دی ورک یې په لور دی
ستا د جمال په لیدو ښاد دی
که نه وی دغه نور برباد دی
نه هسک ونه مځکه وه تور تم و
تیاره خپره وه، ټوله عدم و
نه دا ابلیس نه یې ادم و
ستا د جمال سوچه پرتم و
چې شو ښکاره ښکلې دنیا سوه
د پنځ پر لوری یې رڼا سوه
د کاشف اسرار، عرفان شیخ بوستان بړیڅ قدوس الله د مینې اور دی، زما زړگی وریت په انگار کېنا ښه تار په تار د دوست محمد کاکړ حکایتونه دعبدالرحمن بابا عارفان کلام کېنا
عرفانی او شیخ محمد صالح نظمونه او اشعار عرفانی خوند لری، چې د هغې دورې عرفانی هویت ښه ټاکی.
څلورم دلیل دا دی د پټې خزانې خدابښلی لیکوال، هر شاعر ته د هغه له علمی، عرفانی او ادبی درجې او شخصیت سره سم القاب وضع کړی دی. که نه خوشحال خان (ع) هم ډېر ښه عرفانی اشعار لری او ډېر غوره بېلګه یې لیکوال په خپله خزانه کې اخېستې ده، مگر هغه ته یې د عارف لقب یا القاب نه دی ورکړی، کلام دا نمونه یې گورو:
که مسجد گورې که دیر= دواړه یو دی نشته غیر
یو مې بیا موند په هر څه کې = چې مې وکړ د زړه سیر
هغه ځای په سیر گرځم، چې ترې نه رسېږی طیر
خوشحال یو وینی خوشحال دی
ورته ورک دی غیر و زیر
پنځمه خبره دا ده، چې هغه وخت د عرفان او تصوف دوره وه، نو بیا ولې د کروړ، سلطان بهلول، خوشحال خان او ځینو نورو ل عرفانی القاب نه دی ورکړل شوی؟
ښکاره خبره ده چې هغوی عارفان او متصوفین نه وو، ځکه یې د (جهان پهلوان ښکارندوی علیه ر حمه، هاشم سروانی ته د زبده الفصحا، الفصحا، سلطان سلاطین، سلطان بهلول، خان علین مکان خوشحال خان زرغون خان جنت المکان او نور القاب راوړی دی او ډېر ښه او پرځای یې کارولی دی، نو په لنډ ډول دا ویل شو، چې هر مسلک ځانگړی القاب د کلام ځانگړی خیصتونه او د مسلک مهارت باندې ښکاره کېږی له نېکه مرغه په لرغونې دوره کې له عرفانی القابو سره سره د غیر عرفانی کلام پخې بېلگلې هم زموږ په لاس کې شته او د کلام ډېرې ښایسته خزانې، تر ترخو شرایطو ناتار تالا ترغې کړی دی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طیر= مارغه

ماخذونه

۱ ـ قرانکریم
۲ ـ انصاری، ډاکتر قاسم. ۱۳۸۲ . مبانی عرفان و تصوف. ایران: تهران. خیابان انقلاب. اتشارات طهوری.
۳ـ انصاری، میرزاخان. ۱۹۵۹ م. دیوان (لومړی چاپ). پېښور: دار صنیف. بابا حیدر روډ.
۴ ـ سعیدی، داکتر کل بابا. ۱۳۸۵. فرهنگ اصطلاحات عرفانی. ایران: تهران. انتشارات سعیدی.
۵ ـ غزنوی، عبدالباقی هیله من. ۱۳۸۶ فرهنگ عرفانی. کابل: جوی شیر. موسسه انتشارات خاور.
۶ ـ کاکا خېل، پروفېسور سید تقویم الحق. ۱۳۸۵. په پښتو ادب کې تصوف. جلال اباد: رڼا مرکز. ضاء ترجمې مرکز.
۷ـ ندوی، عبدالرحمن. ۱۳۸۵ . تاریخ تصوف ی. ایران: تهران. انتشارات ایمان.
۸ ـ هاشمی، سید محی الدین. ۱۳۹۰ . د نهم ټولگی پښتو، کابل: د ښوونې او روزنې وزارت. د تعلیمی نصاب د پراختیا پروژه.
۹ ـ هوتک، محمد. ۱۳۵۶ پټه خزانه (څلورم چاپ). کابل: کابل پوهنتون. د ادبیاتو او بشری علومو پوهنځی.

 


برگزیده معروف ترین اشعار ناب ، عاشقانه ، زیبا و کوتاه سعدی

سعدی ,اشعار سعدی ,شعر عاشقانه سعدی ,شعرهای کوتاه سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

من بی مایه که باشم که یدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

“اشعار سعدی“

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای زیبای سعدی

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز

وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

کهن شود همه را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت

شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

“اشعار سعدی“

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

که حال تشنه نمی دانی ای گل سیراب

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

ای مهر تو در دل ها وی مهر تو بر لب ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بش تم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان ها

“اشعار سعدی”

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی ت ر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید

بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی ب یچم زنم

جان سپر د مردان ناوک دلدوز را

“سعدی“

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

پیش ما رسم ش تن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر ندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

اشعار سعدی شیراز

آیین برادری و شرط یاری

آن نیست که عیب من هنر پنداری

آنست که گر خلاف شایسته روم

از غایت دوستیم دشمن داری

“اشعار سعدی“

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای زیبای سعدی

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه پیر را

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را

ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

برگزیده معروف ترین اشعار ناب ، عاشقانه ، زیبا و کوتاه سعدی


آلبوم جدید و فوق العاده زیبا و استثنایی از گروه ملکی ها بنام به یاد پدر با صدای مصیب علیپور(رادمهر) با کیفیت عالی همراه با پخش آنلاین با فرمت mp3 کیفیت 128 (اختصاصی از نوای لری)

سرور filemoney برای هموطنان عزیز خارج از کشور  اضافه شد البته به جز سرور فایل مانی سرورهای و لینک غیر مستقیم مثل مدیا فایر (mediafire) برای دسترسی شما عزیزان در خارج از کشور فراهم میباشد

با فرمت mp3 کیفیت 320 و 128

 فرمتهای flac و m4a با کیفیت عالی اضافه شدن

 cd rip mp3 - 320 & 128

 flac & m4a high quality

کاورها(برای کاورها در اندازه ی واقعی بر روی ع ها کلیک کنید )

آلبوم جدید گروه ملکی ها بنام یاد پدر از نوای لری   آلبوم گروه ملکی ها بنام به یاد پدر از نوای لری

 آلبوم گروه ملکی ها بنام به یاد پدر از نوای لری   آلبوم گروه ملکی ها بنام به یاد پدر از نوای لری

 آلبوم گروه ملکی ها بنام به یاد پدر از نوای لری   آلبوم گروه ملکی ها بنام به یاد پدر از نوای لری

 آلبوم گروه ملکی ها بنام به یاد پدر از نوای لری

کد پخش آنلاین با فرمت mp3 کیفیت 128

be yade pedar

baroon chashiat (ashke cheshmat)

beyt eshgh

benireh

yare safar kardeh

sho shama key (shae shanbeh)

gahar

کل آلبوم همراه با کاورها در یک فایل زیپ شده با فرمت flac کیفیت بالا

یک

لینک غیر مستقیم یک (mediafire)

لینک غیر مستقیم دو (filemoney)

لینک غیر مستقیم سه (picofile)

لینک غیر مستقیم چهار (trainbit)

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت flac کیفیت بالا

be yade pedar.flac

baroon chashiat (ashke cheshmat).flac

beyt eshgh.flac

benireh.flac

yare safar kardeh.flac

sho shama key (shabe shanbeh).flac

gahar.flac

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت flac کیفیت بالا لینک غیر مستقیم (picofile)

be yade pedar.flac

baroon chashiat (ashke cheshmat).flac

beyt eshgh.flac

benireh.flac

yare safar kardeh.flac

sho shama key (shabe shanbeh).flac

gahar.flac

کل آلبوم در یک فایل زیپ شده همراه با کاورها با فرمت m4a کیفیت عالی

یک

دو

سه

لینک غیر مستقیم یک (mediafire)

لینک غیر مستقیم دو (filemoney)

لینک غیر مستقیم سه (picofile)

لینک غیر مستقیم چهار (trainbit)

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت m4a کیفیت عالی

be yade pedar.m4a

baroon chashiat (ashke cheshmat).m4a

beyt eshgh.m4a

benireh.m4a

yare safar kardeh.m4a

sho shama key (shabe shanbeh).m4a

gahar.m4a

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت m4a کیفیت عالی شماره ی 2

be yade pedar.m4a

baroon chashiat (ashke cheshmat).m4a

beyt eshgh.m4a

benireh.m4a

yare safar kardeh.m4a

sho shama key (shabe shanbeh).m4a

gahar.m4a

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت m4a کیفیت عالی لینک غیر مستقیم (picofile)

be yade pedar.m4a

baroon chashiat (ashke cheshmat).m4a

beyt eshgh.m4a

benireh.m4a

yare safar kardeh.m4a

sho shama key (shabe shanbeh).m4a

gahar.m4a

  کل آلبوم در یک فایل زیپ شده همراه با کاورها با فرمت mp3 با کیفیت 320

یک

دو

سه

لینک غیر مستقیم یک (mediafire)

لینک غیر مستقیم دو (filemoney)

لینک غیر مستقیم سه (picofile)

لینک غیر مستقیم چهار (trainbit)

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت mp3 کیفیت 320

be yade pedar.mp3

baroon chashiat (ashke cheshmat).mp3

beyt eshgh.mp3

benireh.mp3

yare safar kardeh.mp3

sho shama key (shabe shanbeh).mp3

gahar.mp3

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت mp3 کیفیت  320 شماره ی 2

be yade pedar.mp3

baroon chashiat (ashke cheshmat).mp3

beyt eshgh.mp3

benireh.mp3

yare safar kardeh.mp3

sho shama key (shabe shanbeh).mp3

gahar.mp3

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت mp3 لینک غیر مستقیم کیفیت 320 (picofile)

be yade pedar.mp3

baroon chashiat (ashke cheshmat).mp3

beyt eshgh.mp3

benireh.mp3

yare safar kardeh.mp3

sho shama key (shabe shanbeh).mp3

gahar.mp3 

کل آلبوم در یک فایل زیپ شده همراه با کاورها با فرمت mp3 با کیفیت 128

یک

دو

سه

لینک غیر مستقیم یک (mediafire)

لینک غیر مستقیم دو (filemoney)

لینک غیر مستقیم سه (picofile)

لینک غیر مستقیم چهار (trainbit)

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت mp3 کیفیت 128

be yade pedar.mp3

baroon chashiat (ashke cheshmat).mp3

beyt eshgh.mp3

benireh.mp3

yare safar kardeh.mp3

sho shama key (shabe shanbeh).mp3

gahar.mp3

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت mp3 کیفیت  128 شماره ی 2

be yade pedar.mp3

baroon chashiat (ashke cheshmat).mp3

beyt eshgh.mp3

benireh.mp3

yare safar kardeh.mp3

sho shama key (shabe shanbeh).mp3

gahar.mp3

آهنگهای آلبوم بصورت تکی با فرمت mp3 لینک غیر مستقیم کیفیت 128 (picofile)

be yade pedar.mp3

baroon chashiat (ashke cheshmat).mp3

beyt eshgh.mp3

benireh.mp3

yare safar kardeh.mp3

sho shama key (shabe shanbeh).mp3

gahar.mp3



مسعود ایزدی استار موی تای هنگ کنگ را ناک اوت کرد


در مورخ 21 jan 2011 مسعود ستاره تمام عیار موی تای جهان در اولین مبارزه اش در سال 2011
در کشور هنگ کنگ استار موی تای این کشور را به نام بیل چونگ در راند 4 ناک اوت کرد
مسعود از راند اول با ضربات قدرتمند لگدش حریف خود را کنترل نمود در راند دوم به این روش ادامه داد تا بیل چونگ نتواند در برابرش کار مثبتی انجام دهد سپس در راند سوم مسعود با ضربه قدرتمند آرنج جراحت شدیدی بر روی صورت حریفش وارد نمود در راند چهارم مسعود با حملات قدرتمندش بار دیگر با ضربه آرنج به صورت بیل چونگ موجب خونریزی شدیدصورت وی گردید مسابقه به پایان رسید و مسعود ایزدی با اقتدار ثابت نمود همچنان ستاره تمام عیار موی تای جهان است. لازم به ذکر است پارگی شدید صورت بیل چونگ موجب شد پزشکان 32 بخیه به صورتش بزنند.

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,


هنوز دو هفته از آمدن مهین نگذشته بود که یک روز بیدار شدم و متوجه شدم که مهین خانه نیست! ظهرها همیشه مسعود بمن تلفن می کرد اما آن روز حدود ساعت ده بود که زنگ زد و گفت:

- فقط زنگ زدم بگم نگران نبودن مهین نباش او امروز با ما اومده سر کار!

- او آمده تعطیلات تو بر سر کار نقاشی ساختمون؟!!

- خودش خواستحوصله اش تو خونه سر میره!

- با من که باشه حوصله اش سر میره؟

- نه بابا از خونه موندن.

وقتی بخانه آمدند دوستانه مهین را بغل و گفتم:

- هر کاری فکر می کنی بهت خوش میگذره به من بگو با هم من دلم نمی خواد بخاطر اینکه حوصله ات سر میره بری سر کاراونم یه کار مردونه.

- هر کاری مردا بتونن ن، زنهام میتوننامروز خیلی لذت بردمتو خونه که هستم احساس میکنم فسیل شدم.

- تو فقط ده روزه اینجایی و بیکار!

- خب؟!

دیگر نتوانستم چیزی بگویممزدک صدایم زد و گردنبندی را که اولین سال ازدواجمان در روز تولد مسعود به او داده بودم و تا بحال یک لحظه از گردنش بیرون نیاورده بود را نشانم داد و گفت:

- مامان ببین بابا چی بهم داد!

- مسعود تو گردنبند طلا دادی به بچه ی پنج ساله ت که چکار کنه؟!

- دادم که مال او باشه!

و بلافاصله به رفت تا دیگر از او چیزی نپرسم.

معمولن وقتی غذا می خوردیم، یک تا دو ساعت وقت ِ مسعود از آن مزدک بودهر سه به پارک می رفتیم و او و مزدک فوتبال بازی می د و دنبال هم می دویدند و منهم یا با آنها همراه می شدم یا به تماشایشان می نشستم و لذت می بردم و از خدا بخاطر دیدن این صحنه تشکر می آن روز غذا را که خوردیم، داشتم ظرفها را می شستم که مسعود و مهین به آشپزخانه آمدند و گفتند:

- ما رفتیم، خداحافظ!

- کجا؟

مسعود جواب داد:

- میریم یه کم رانندگی کنیم و این دور و برارو نشون مهین بدم!

- خب بذار ظرفارو تموم کنم ما هم بیایم.

- ما زودی برمی گردیم....

و رفتند!!!

رفتار و کارهای مسعود را نمی فهمیدم و نمی خواستم باور کنم که ازدواج ما در خطر استمن به مسعود و مهین بیش از هر ی اعتماد داشتماما آن شب قبل از اینکه بخوابم، صدای مسعود زدم و او را به اتاق خواب بردم و از او پرسیدم:

- چه اتفاقی داره تو خونه ی ما میافته؟ تو خیلی عوض شدی.

- چی عوض شده؟

- توجه و محبت ات به من و مزدکخوردنتخو دنترفتارت با من و مزدکحتا طرز حرف زدنت!

- تو نمی دونی چقدر به مهین سخت گذشته تو ج ش از نادرمن نمی خوام با دیدن رابطه ی نزدیک ما ناراحت ترش کنمدلم براش می سوزه!

- با کم محلی زن و بچه ات اونو خوشحال می کنی؟ با بیدار نشستن هر شب ات با او؟ یا بیرون بردن او به تنهایی؟... پس ما چی؟ ما مهم نیستیم؟

- فکر مهین رو از خواهر و برادرای دیگه ات بیشتر دوست داری.

- دارمولی خوشحال هم نیستم که می بینم تو بخاطر خوش آیند او داری عوض میشیاونم نه به خوبی.

- منظور؟

- تو سیگار رو سخت ترک کردی، من و مزدک رو از سر راه پیدا نکردی، سلامتی خودتو هم با این کم خو داری به خطر میندازی... دیگه چی می خوای برات مثال بزنم؟

- تو داری بزرگش می کنیبذار سعی کنیم بهش خوش بگذرهاو که سه ماه بیشتر اینجا مهمون ما نیست.


***


یک هفته گذشت و هیچ چیز تغییری نکردمن از اوضاع خیلی ناراحت بودم اما تصمیم گرفتم بخاطر اعتمادی که به هر دو داشتم، صبور باشم.در عین حال از اینکه فاصله ای بین من مسعود پیش آمده بود، زجر می کشیدمعملن دیگر با هم نبودیم و در عوض، تمام اوقاتِ او در اختیار مهین بودتا یک روز صبح ساعت پنج و نیم صبح بود و علی و مسعود عازم کار بودندمسعود بیدارم کرد، خواب آلود گفتم:

- غذاتون آماده تو یخچاله.

- میدونم، میخوام درباره ی یه چیز دیگه باهات حرف بزنم.

- الآن، این موقع صبح!!؟

- آره.

- درباره ی چی؟

- من اوضاغم خیلی ابهدیروز از طبقه ی سوم یه ساختمون که داشتم رنگ می ، می خواستم خودمو بندازم پائیننمی دونم چکار کنم؟

- چرا؟!!  چی شده؟!!

- قول بده به مهین نگی تا بهت بگم!

- قول میدم، تو رو خدا زود بگو چی شده؟

- خودش نمی دونه ولی من عاشق اش شدم و دست خودم نیست... نسرین من دیگه تو رو بعنوان همسرم دوست ندارم و نمی خواماما می خوام باهم دوست بمونیم...

شوکه شده بودم... خواب از چشم هایم پریده بود و نمی دانستم چه جو باید به او بدهمفقط آرام زدم زیر گریه... دستهایش را گرفتم و گفتم:

- باورم نمیشه... اون همه عشق چی شد و کجا رفت؟... مسعود من بدون تو میمیرم. دوستت دارم دیوونه، این جواب اعتمادمه؟... یادته درباره ی محمد چی می گفتی؟ حالا خودت میخوای مثل اون مردکه ی باشی؟... وای مسعود، به مزدک فکر کن!

مزدک که از وقتی مهین به خانه مان آمده بود، تخت اش را در کنار تخت خودمان گذاشته بودیم بیدار شد و با نگرانی بما نگاه کرد، اما هیچ نگفتاشک هایم را پاک و بطرفش رفتم و بوسیدمش و گفتمبخواب قربونت برم، بخواب!

مسعود دست مرا گرفت و به طرف اتاق مهین برددستم را کشیدم و گفتم:

- چکار می کنی؟ شاید لباسش مناسب نباشه تو ببینی!

گوش نکرد و در اتاق را باز کرد. مهین بیدار شد، نشست و پرسید:

- چی شده؟

مسعود مرا روی تخت نشاند و گفت:

- دارم به نسرین میگم دیگه نمی خوام زن و شوهر باشیم، میخوام فقط دوست باشیممن می خوام به زندگی برگردم!

مهین خونسرد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نگاهم کرداز او پرسیدم:

- تو میدونستی؟

- نهولی این صادقانه ترین کاریه که مسعود داره میکنه!

- ما عاشق همیم مهین!!!... بچه داریم که باید با هم بزرگ کنیم... من و مزدک بدون مسعود میمیریمتو دیدی که چقدر مزدک به مسعود وابسته هست، این چه حرفیه میزنی؟!

- میلیونها بچه مثل مزدک!!! گاهی طلاق لازمه!


***


از آن شب مسعود روی زمین اتاق نشیمن خو د.

دو سه روز گذشت و من هر شب تا صبح کابوس می دیدم که مزدک از پشت به گردنم آویزان است و من از کوه ی آویزان و داریم به پائین پرت می شویممسعود و مهین خندان رد می شوند و مسعود پا روی دست های من می گذارد تا ما پرت شویم.... از خواب بیدار می شدم و گریه می تا آن روز که باز با همان کابوس، صبح خیلی زود بیدار شدم و تصمیم ام را گرفتم... آرام به اتاق مهین رفتم و بیدارش .

- مهین

چشم هایش را مالید و با ناراحتی پرسید:

- بله؟

- خواهش می کنم کمکم کن! نمی خوام زندگی خانوادگیمون از هم بپاشه...

- این مشکل شماست، بمن مربوط نیست!

- بتو مربوط میشه..دلیلش تویی!

- داری بمن توهین می کنی نسرین... منو دعوت کردی تو خونه ات که بمن بی احترامی کنی؟

- نه! گوش کنمسعود عاشق تو شده.

- اشتباه می کنیما فقط با هم دوستیم، همین!

- خودش بمن گفت، ولی بتو نمیگه چون می ترسه تو برگردی کانادا!

- بخاطر اینکه اینجا همه فقط تو فکر شکم و جیبشوننمی بینه من متفاوتم، بطرفم جلب شدهدو سه ماه ی که بگذره، این احساس اش فرو کش میکنه.

- تو رو خدا دیگه باهاش نشین تا صبحباهاش تنها نرو سینما و سر کار.

- باشه، حالا برو بذار بخوابم، ما ب خیلی دیر خو دیم.

با خیال راحت به اتاقم رفتم و به خواب عمیقی رفتموقتی بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود. مهین و مسعود و علی خانه نبودند!!!

ساعت یازده بود که بدون علی برگشتند. علی را در ساختمانی به نقاشی گذاشته و بعد کار جدیدی را دیده بودند و مسعود به صاحب ساختمان قیمت داده بود. بعد هم گویا در راه کمی رانندگی کرده و بخانه برگشته بودندانگار هیچ حرفی بین من و مهین زده نشده بود!!!

 بعد از سلام با بی تفاوتی محض که انگار هیچ از من نشنیده یا حرفی نزده گفت:

- از در یه باغ رد می شدیم که باغبونه میوه ی تازه می فروخت، ما هم اینارو یدیم... 

من اهمیتی ندادم و ناراحت، رویم را از آنها برگرداندم و با طعنه گفتم:

خوش به حال من!

به مهین برخورد و زیر لب گفت:

- چه بی ادب!

و تمشک یا توت را روی ک نت آشپزخانه گذاشت و به اتاقش رفتمسعود بمن نزدیک شد و دست روی شانه ام گذاشت، من با عصبانیت گفتم:

- دستتو بکِش! شورشو داری در میاری...

ـ چکار ؟ صداتو بیار پایین میشنوه!

با عصبانیت اما با صدای آرام توی صورتش کوبیدم که:

ـ بشنوه!  مهین متخصص بود که بر برات قیمت کار بده؟!

جو نداشت به جز اینکه بدون مفهوم بگوید:

ـ تو دیوونه ای.

و به بالکنی رفت تا سیگار بکشد و خودش را از خشم بیمورد لابد زنش خالی کند.


***


آن جهنم را خلاصه کنم و بگذرم که حتا حالا بعد از بیست سال حالم را بد می کند. 

خواهر خودم!

همسری که آنهمه ادعای اخلاقیاتش دنیا را گرفته بود!

در خانه ی خودمان با وجود خودم بدون یک ذره احساس شرم... 

وقاحت تا کجا؟!


سه ماه گذشت و من از هر دری وارد شدم تا مسعود را بطرف خودم برگردانموقتی می خواستند به سینما بروند می گفتممنهم می آیمو آنها ترجیح می دادند نروند! ( اما بهشان بر می خورد!)

به علی موضوع را گفتم و از او کمک خواستمگفت:

- چرا بمن میگی؟ من چکار می تونم م؟!

از او خواستم با مهین حرف بزند اما او می گفت:

- او سه ماه مهمان شماستبعد میره و همه چی برمی گرده به جای اولشمن کاری نمی تونم م که!

یک روز صبح که او و مهین از کم خو به سر کار نرفتند، مزدک را به کود تان رساندم و برگشتم. مسعود تنها داشت در بالکنی سیگار می کشید. کنارش نشستم و به او توپیدم که:

- واقعن ناراحت نیستی و خج نمی کشی؟  فرق تو با محمد چیه؟ که او بدون ادعا به همسرش خیانت کرد و تو با ادعا؟ کار تو که بدتره! حریم مهمان و میزبان رو خوب رعایت کردین هر دو. 

در جوابم گفت:

- بیا یه مدتی با مزدک برو ایران پیش مادرتیه طلاق ظاهری هم از من بگیر. من هم مهین رو عقد می کنم تا بتونه ویزای اینجا رو بگیره و پیشمون بمونهتو هم از ایران پسر عموتو عقد کن و بیار!!!

- چی داری بهم می بافی؟ چرا هذیان میگی؟! مهین بمن گفت اینجا رو دوست نداره و میخواد برگرده کانادا فعالیت هاشو دنبال کنهکدوم پسر عمو؟.. من از تو بهیچوجه جدا نمیشم... تو چطور می تونی این وسط به مزدک فکر نکنی؟ میدونی ج ما چه ضربه ای به او می زنه؟ بجای این فکر، بمن میگی برو پیش مادرت؟! برم براش خبر خوش ببرم که همسرم میخواد ازم جدا بشه؟

مهین که انگار دیگر هیچ مرز و حرمتی را نمی شناخت،  به هال آمده و حرفهای ما را شنیده بود. با عصبانیت بمیان آمد و گفت:

- داری بمن طعنه می زنی که طلاق گرفتم؟ مگه طلاق جُرمه که نباید به گوش مامان برسه؟

- جرم نیست، بخصوص که نادر معتاد بوده و کار تو درست بودهولی در مورد ما خبر خوش نیست، بخصوص که همیشه خود مسعود بهش می گفت ما چقدر خوشبختیم.

- من نمی تونم این جَو رو تحمل کنممیرم کتابخونه و نمیدونم کی برمی گردم.

بعد در خانه را بشدت بهم زد و رفتمسعود گفت:

- حالا خی راحت شد ناراحتش کردی؟

- بره یه لیوان آب سرد بخورهشاید او نمیدونه ولی من میدونم مامانم از خبر ج خودش و نادر چقدر غصه خوردتازه می دونست شوهرش معتاد بودهحالا اگه بشنوه ما هم فکر ج کردیم سکته میکنه بیچاره... مسعود به مزدک فکر کن.

- باشه... بخاطر مزدک نمی کنم.


***


سه ماه از آمدن مهین گذشت و مسعود طبق قانون اینجا، صد و پنجاه دلار داد و ویزای سه ماهه ی توریستی او را برای شش ماه دیگر تمدید کردروابط ما دیگر به یک نمایش مس ه تبدیل شده بود.

من همچنان خانه را تمیز می و آشپزی می و لباسها را می شستم و اطو می کشیدمعلی مثل یک بیگانه ی بی تفاوت با ما زندگی می کرد و بفکر ازدواج افتاده بود و نمی دانست با کی؟

مسعود و مهین برای خودشان خوش بودندمزدک در بیخبری بسر می برد و فقط از این تعجب می کرد که چرا عصرها بجای جمع سه نفری مان، او و و پدرش به پارک می روند و اگر مامان باشد، بابا نمی آید چون خسته هست!!!

بنا به صحبتی که بین من و مسعود شده بود، جریان را به هیچ بجز دوستی بنام آذر نگفتم تا وقتی حال مسعود سر جا آمد، او از دوستان و خانواده خج نکشداما هیچوقت در زندگی اینهمه غمگین نبودم و غصه نمخورده بودمآذر با تعجب و عصبانیت گفت:

- از مسعود بعید بود... خواهرتو از خونه بیرون کنبگو زنیکه ی احمق گورتو گم کن!

اما من چطور می توانستم به خواهرم چنین حرفی را بزنم؟ شوهرم این بازی را شروع کرده بودهر چند در این نوع رابطه ها همیشه این زن است که در را بروی مرد باز می کند یا می بندد.

بیشترین مسئله ای که ناراحتم می کرد این نبود که اینهمه صبوری و گذشت و اعتماد و این نتیجه اش شدبیشتر از دو جهت زجر می کشیدماین که مسعود خواهرم را به من ترجیح داده و من دیگر به اندازه ی کافی برایش عزیز نبودم. آیا من بعنوان عشق دیگر کافی نبودم؟ دوم اینکه مزدک شوک بدی می شداو عاشق مسعود بود.

بجز راه عصبانیت و دعوا، مدتی مهربانی و محبت را بیشتر .

بعد قهر و خودم را کنار کشیدم.

مدتی فقط غذاهای مورد علاقه ی او را درست می و کارهایی که می دانستم او می پسندد را انجام می دادم.

خلاصه هر راهی را که می دانستم انجام دادم و فایده ای نداشت، او تصمیم گرفته بود که ما را رها کند و زندگی جدیدی را با زن دیگری که از بد شانسی خواهرم بود، شروع کند.

تا یک روز با رفتن به خانه ی آذر، او پیشنهاد کرد که آپارتمانمان را به علی و مهین بسپاریم و به او و شوهرش که در محیطی زیبا در دریا، در یک آپارتمان کوچک دو اتاق خوابه، نقل مکان کنیممن از این که مسعود از این پیشنهاد استقبال کرد، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم، منتها مسعود به من گفت:

- چون من به محیط کارم خیلی دور میشم، تا یه مدتی من چهار روز میام خونه و سه شب پیش بچه ها میمونم تا کارم تو محله ی جدید جا بیفته.

من قبول چون فکر می لااقل چهار روز او دوباره با ما خواهد بود تا خواهرم برودغافل از اینکه این حرف یک وعده ی دروغ بیشتر نبود و او هرگز پیش ما نیامد.


***


دو هفته بعد از اینکه ما نصف اسباب خانه را منتقل کرده بودیم و بقیه را برای علی گذاشته بودیم، برای اولین بار در مرکز شهر با مسعود قرار دیدار داشتیم.

در کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که مسعود، مزدک را از من گرفت و بطرف سینما بردبیاد صحنه ای افتادم که سه ماه پیش در شبی که خواهرم و مسعود به سینمای فضای آزاد رفته بودند افتادم.

روی نیمکت کنار خیابان نشستم و با .

در آن لحظه، هیچ را بدبخت تر از خودم نمی دانستم! (و چه خیال پوچ و باطلی!)


کدام قصه از کت بودم؟

که شاهزاده ی خیالی اش

مثل ماه در آب

تنها خیالی بود، 

خیال!

 

چند روز بعد با باز شدن مدرسه ها، مزدک کلاس اول ابت را شروع کرداما از روز دوم، صبح که می شد دل درد بدی می گرفت و صبحانه اش را نمی خوردفقط می گفت:

- میشه من نرم مدرسه؟!

می گفتمنهاگه نری مدرسه چیزی یاد نمی گیری و وقتی بزرگ شدی هیچی بلد نیستیبعد دوستات فکر می کنند تو کم هوشی و تنها میمونینمی تونی پولدار بشی چون چیزی بلد نیستی که بخاطرش بری سر کار... مگه تو نمی گفتی رویات اینه که خیلی پولدار بشی؟

- دیگه نمی خوام!

هر طوری بود می بُردم اش و تا شروع شدن کلاس، با اصرار او پیش اش می ماندم و بعد به خانه می رفتم و یا به بوتیک ها، خشکشویی ها و مغازه ی خیاطی اطراف خانه سر می زدم، تا به آنها بسپارم که یک خیاط خوب با قیمت مناسب تر در محله ی آنهاست.

این محله، یک محله ی اعیان نشین بود و خوشبختانه دستمزدها بالاتر از محله ی قبلی بودضمن اینکه ت اینجا به پدر یا مادرهای تنهایی که با فرزندانشان زندگی می کنند، حقوق می دهداما این حقوق در حدی هست که یک زندگی بخور و نمیر با صرفه جویی شدید بتوان زندگی کردتا زمانی که بداند حقوق آن فرد کافی است و آن پرداختی را قطع می کند.

مسعود هم فکر می کرد اگر هفتگی بمن پولی بدهد، من دیگر از او نمی خواهم که با ما زندگی کند و او با خیال راحت به عشق جدید اش می رسدپس سعی خودم را سرگرم کار و پول جمع کنم چون معلوم نبود مسعود تا چه مدتی این پول را می پردازداما تا بخانه می رسیدم، اول به خواهرم تلفن می و نیمساعتی با او حرف می زدم و از او می خواستم مسعود را تشویق کند تا به سر خانه و زندگی اش برگردد که البته همچنان او خودش را کنار می کشیداما جالب اینجا بود که او همیشه خانه بود و دیگر به سر کار نمی رفتبعد به مسعود که حالا دیگر مبایل یده بود زنگ می زدم و سعی می او را برگردانم و او فقط می گفتفعلن نمی تونم!

دل درد مزدک هر روزه شده بود و تنها روزهای تعطیل که پیش هم بودیم، آن دل درد لعنتی دست از سرش بر می داشتاو را پیش کورش (دوست دیرینه ی دانشجو) که حالا دیگر شده بود و مطب داشت بردم و او بعد از اینکه حال مسعود را پرسید و من جریان را در دو سه جمله ی کوتاه به او گفتم، شوکه شد اما زود خندید و گفت:

- مسعود بدون شما زنده نیستبرمیگرده... یه وقت غصه نخورید ها که زمان رو از دست میدین!

و بعد از یک معاینه ی دقیق گفت:

- از مزدک سالم تر نیستنمی دونم چرا دل درد داره، بهتره برای اطمینان یک متخصص اطفال هم او رو ببینه.

متخصص هم بعد از چهل و پنج دقیقه معاینه و پرسش و پاسخ از مزدک گفت:

ادامه مطلب درخواست حذف مطلب

شعرهای عاشقانه زیبا

شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه

من تمـــــام شــــــــعرهایم را
در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !
و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی


دســـــــــت خالی ,حیرت زده
از شاعر بودن استعفا خواهم داد!
نقــــــاش میشوم
تا ابدیت نقش پرواز را
بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا
خواهـــــــم کشید.
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
دل من هرزه نـبـود …
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا !!!
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی …
دل من ن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ،دل من را دیدی…؟!
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
برای ان عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست
برای ان مینویسم که معنای انتظار را ندانست،
چه روزها و شبهایی که به یادش سپری
برای ان مینویسم که روزی دلش مهربان بود
می نویسم تا بداند دل ش تن هنر نیست
نه دگر نگاهم را برایش هدیه میکنم ، نه دگر دم از فاصله ها میزنم
و نه با شعرهایم دلتنگی ها را فریاد می زنم
می نویسم شاید نامهربانی هایش را باور کند
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش
محفل ت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خو دن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت
کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت
کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست
با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت
کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت
کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
برامیدجام لعلت دردی آشامم هنوز
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان من است
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما ٬
چه ی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ٬
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور٬
وای ٬باران ٬
باران٬
پر مرغان نگاهم را شست.
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهر , سر به سر
تو بیا , در را تماما باز کن
هر چه میخواهی برایم ناز کن
من غرورم را ش تم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی؟
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
عشق یعنی پاکی و صدق و صفا
خود شناسی حق شناسی از وفا
عشق یعنی دور بودن از خطا
بنده بودن خلوت دل با خدا
عشق یعنی نفس را گردن زدن
پاک و طاهر گشتن روح و بدن
عشق یعنی صیقل زنگار دل
دیدن اسرار غیب در جام دل …..!
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
دست در دست پرنده
بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از “کاش می شد”هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
کاش می دیدی چه کردی با دلم
با دل بیچاره ی بی حاصلم
حرفهایت، بوی شب بو داشتند
در درون ام گل کاشتند
آه، پس کو،کجاست آن عشق ناب
حرفهای بی ریای آفتاب
دل به تو دادم ولی آه و فغان
از منو سادگی و این مردمان
من چه با تو ای نا مهربان
چین سزاوارم غم شد ای امان
من کجایم کنج این زندان اسیر
تو کجایی از بر این ط سیر
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
کجایی در شب هجران که زاری های من بینی؟
چو شمع از چشم گریان اشکباری های من بینی
کجایی ای که خندانم زوصلت دوش می دیدی
که امشب گریه های زار و زاری های من بینی؟
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اونچشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی
برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی
برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی
برام ماه شبای بی سحر میشی
برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
ای عشق ، که عطر یار ما را داری
رنگ دل بی قرار ما را داری
ما را به نگاه نازنینش بفروش
بفروش که اختیار ما را داری
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
تو مرا بردی به شهر یادها،
من ندیدم خوش تر از جادوی تو،
ای سکوت ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو گم شدم،
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم،
زندگی پر بود از فریاد من!
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران بم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟
امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟
ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ
این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت
یک عمر ج به هوای نفسی وصل
گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت
از مضحکه دشمن تا سرزنش دوست
تاوان تو را می دهم اما به چه قیمت
مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود
دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
آوخ … کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام…
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
یک نظر در خود بیافکن کیستی ؟
عاشقی مستی خماری چیستی ؟
جام هستی را بزن بر نیستی
هرچه هستی با مرامی بیستی !
شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه
منم تنهاترین تنهای تنها
و تو زیباترین زیبای دنیا
منم یلدای بی پایان عاشق
تو بودی مرحم زخم شقایق
نگاهت را پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هرچه دارم

شعرهای عاشقانه,اشعار عاشقانه

منبع : کلیشه


برگزیده معروف ترین اشعار ناب ، عاشقانه ، زیبا و کوتاه شهریار

شعر شهریار,اشعار شهریار,شعرهای شهریار

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای عاشقانه شهریار

«« از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل »»                                     

                                      «« اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل »»

«« گریان فرشته ایست که در های تنگ »»                                     

                                      «« از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل »»

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار شهریار عاشقانه

«« آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس »»                                     

                                      «« آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس »»

«« گله ئی و از یک گله بیگانه شدی »»                                     

                                      «« آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس »»

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار عاشقانه شهریار فارسی

خوابم آشفت و سر ه به دامان آمد

خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار تبریزی

ندار عشقم و با دل سر م نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

دگر محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار ن پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای زیبای محمد حسین بهجت تبریزی

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا

با اشک غم و راز و نیازت

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار کوتاه شهریار تبریزی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار عاشقانه

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار برای معشوقه اش

از نسیم سحر آموختم و شعله شمع

رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را

جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق

قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار غمگین شهریار

«« تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار »»

                                      «« من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار »»

«« تا بهار است دری از قفس من نگشاید »»

                                      «« وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گ ار »»

«« شهریارست و همین شیوه شی بلبل »»

                                      «« بگذارید بگرید بهوای گل خود زار »»

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

برگزیده معروف ترین اشعار ناب ، عاشقانه ، زیبا و کوتاه شهریار


مجموعه گلچین بهترین اشعار زیبا ، عاشقانه و کوتاه احمد شاملو


احمد شاملو,اشعار احمد شاملو,شعرهای احمد شاملو,شعر کوتاه احمد شاملو


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعرهای فلسفی احمد شاملو


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود


و انسان با نخستین درد


در من زندانی ستمگری بود


که به آواز زنجیرش خو نمی کرد


من با نخستین نگاه تو آغاز شدم


احمد شاملو


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


احمد شاملو,اشعار احمد شاملو,شعرهای احمد شاملو,شعر کوتاه احمد شاملو


ashaare ahmad shamloo


با ی تو


اکنون رخت به گستره‌ی خو خواهم کشید


که تنها رویای آن


تویی …


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


hauhv hpln ahlg,


کیستی که من


این گونه


به اعتماد


نام خود را با تو می گویم …


کلید خانه ام را در دست ات می گذارم…


نان شادی های ام را با تو قسمت می کنم!


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعرهای احمد شاملو


خاتون من


حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،


یک بوسه ، یک نگاه حتی ، حرامم باد


اگر تو عاشق من نباشی…


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعر احمد شاملو


بی خبر بودی از زاری من


غافل از رنج بیداری من


فارغ از درد و غمخواری من


و آنهمه ندبه و ناله هایم …


اشعار احمد شاملو


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


اشعار عشقولانه احمد شاملو


من ز دنیا، تو را برگزیدم


رنج بی حد بپایت کشیدم


تا شود سبز، باغ امیدم


جان ز تن رفت و نیرو ز پایم


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


اشعار کوتاه احمد شاملو


مجال


بی رحمانه اندک بود و


واقعه


سخت نامنتظر …


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعرهای کوتاه احمد شاملو


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت


روزی که کمترین سرود


بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادری ست


شعر احمد شاملو


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعر کوتاه احمد شاملو


همه


لرزش دست و دلم


از آن بود که


که عشق


پناهی گردد،


پروازی نه


گریز گاهی گردد …


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


عاشقانه های احمد شاملو


چراغی در دست


چراغی در دلم.


زنگار روحم را صیقل می زنم


اینه ئی برابر اینه ات می گذارم


تا از تو


ابدیتی بسازم.


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعر زیبای احمد شاملو


میان آفتاب های همیشه


زیبائی تو


لنگری ست


نگاهت ش ت ستمگری ست


و چشمانت با من گفتند


که فردا


روز دیگری ست


شعر احمد شاملو“


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعر کوتاه احمد شاملو


و ما هم‌چنان


دوره می‌کنیم


شب را و روز را


هنوز را


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعر عاشقانه احمد شاملو


در نگاه‌ ات همه ی مهربانی هاست


قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد


و در سکوت ات همه ی صداها


فریادی که بودن را تجربه می کند …


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


شعرهای احمد شاملو


عشق ما د ده یی ست که هرگز به خواب نمی رود


نه به شبان و نه به روز


و و شور حیات


یک دم در آن فرو نمی نشیند


هنگام آن است که دندان های تو را


در بوسه یی طولانی


چون شیری گرم


بنوشم


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


اشعار احمد شاملو


هنگامی که خاطره ات را می بوسم


درمی یابم دیری است که مرده ام


چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم


از پیشانی خاطره ی تو


ای یار


ای شاخه ی جدامانده ی من


“احمد شاملو“


اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو


مجموعه گلچین بهترین اشعار زیبا ، عاشقانه و کوتاه احمد شاملو


مجموعه گلچین بهترین اشعار زیبا ، عاشقانه و کوتاه احمد شاملو

احمد شاملو,اشعار احمد شاملو,شعرهای احمد شاملو,شعر کوتاه احمد شاملو

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعرهای فلسفی احمد شاملو

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

احمد شاملو

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

احمد شاملو,اشعار احمد شاملو,شعرهای احمد شاملو,شعر کوتاه احمد شاملو

ashaare ahmad shamloo

با ی تو

اکنون رخت به گستره‌ی خو خواهم کشید

که تنها رویای آن

تویی …

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

hauhv hpln ahlg,

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را با تو می گویم …

کلید خانه ام را در دست ات می گذارم…

نان شادی های ام را با تو قسمت می کنم!

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعرهای احمد شاملو

خاتون من

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

یک بوسه ، یک نگاه حتی ، حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشی…

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعر احمد شاملو

بی خبر بودی از زاری من

غافل از رنج بیداری من

فارغ از درد و غمخواری من

و آنهمه ندبه و ناله هایم …

اشعار احمد شاملو

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

اشعار عشقولانه احمد شاملو

من ز دنیا، تو را برگزیدم

رنج بی حد بپایت کشیدم

تا شود سبز، باغ امیدم

جان ز تن رفت و نیرو ز پایم

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

اشعار کوتاه احمد شاملو

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت نامنتظر …

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعرهای کوتاه احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

شعر احمد شاملو

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعر کوتاه احمد شاملو

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود که

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریز گاهی گردد …

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

عاشقانه های احمد شاملو

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

اینه ئی برابر اینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعر زیبای احمد شاملو

میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست

نگاهت ش ت ستمگری ست

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست

شعر احمد شاملو“

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعر کوتاه احمد شاملو

و ما هم‌چنان

دوره می‌کنیم

شب را و روز را

هنوز را

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعر عاشقانه احمد شاملو

در نگاه‌ ات همه ی مهربانی هاست

قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد

و در سکوت ات همه ی صداها

فریادی که بودن را تجربه می کند …

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

شعرهای احمد شاملو

عشق ما د ده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و نه به روز

و و شور حیات

یک دم در آن فرو نمی نشیند

هنگام آن است که دندان های تو را

در بوسه یی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

اشعار احمد شاملو

هنگامی که خاطره ات را می بوسم

درمی یابم دیری است که مرده ام

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم

از پیشانی خاطره ی تو

ای یار

ای شاخه ی جدامانده ی من

“احمد شاملو“

اشعار احمد شاملو , شعرهای احمد شاملو , اشعار عاشقانه احمد شاملو

مجموعه گلچین بهترین اشعار زیبا ، عاشقانه و کوتاه احمد شاملو


پایان نامه با موضوع سهراب سپهری

1

قایم شهر  شهلا ابراهیمی           : تأثی ذیری شه های عرفانی سهراب سپهری از بودا    902        کارشناسی ارشد ناپیوسته        03/10/1391

2

قایم شهر  فیروزه اکبرزاده         بررسی مفاهیم عرفان بو در اشعار سهراب سپهری      921        کارشناسی ارشد ناپیوسته        22/04/1393

3

قایم شهر  ابراهیم محسنی          بررسی مفاهیم مربوط به مرگ و زندگی در اشعار سهراب سپهری و مقایسه آن با اشعار فروغ فرخزاد           872                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        21/6/88 

4

قایم شهر  رضا فرهادی محلی   بررسی و تحلیل مظاهر مکاتب ادبی اروپا در اشعار سهراب سپهری 882        کارشناسی ارشد ناپیوسته        20/06/1390

5

کاشان     مرتضی دهقان پور قمصر       بودا و سهراب سپهری (بررسی هماهنگی های شعر سهراب و آیین بو )  911      کارشناسی ارشد ناپیوسته             1391/11/28

200 پایان نامه سهراب سپهری

آزادد

1

قایم شهر  شهلا ابراهیمی           : تأثی ذیری شه های عرفانی سهراب سپهری از بودا    902        کارشناسی ارشد ناپیوسته        03/10/1391

2

قایم شهر  فیروزه اکبرزاده         بررسی مفاهیم عرفان بو در اشعار سهراب سپهری      921        کارشناسی ارشد ناپیوسته        22/04/1393

3

قایم شهر  ابراهیم محسنی          بررسی مفاهیم مربوط به مرگ و زندگی در اشعار سهراب سپهری و مقایسه آن با اشعار فروغ فرخزاد           872                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        21/6/88 

4

قایم شهر  رضا فرهادی محلی   بررسی و تحلیل مظاهر مکاتب ادبی اروپا در اشعار سهراب سپهری 882        کارشناسی ارشد ناپیوسته        20/06/1390

5

کاشان     مرتضی دهقان پور قمصر       بودا و سهراب سپهری (بررسی هماهنگی های شعر سهراب و آیین بو )  911      کارشناسی ارشد ناپیوسته             1391/11/28

6

کاشان       آسیه تفویضی ونی    تصاویر طبیعی در شعر سهراب سپهری              932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394/06/10

7

خوی        فروغ جلیلی               آشنایی ز در شعر امروز(نیمایوشیج-احمد شاملو-مهدی اخوان ثالث - سهراب سپهری) 842        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1385.05.23

8

خوی        زهرا طباطبائی          بازتاب رنگ و پدیده های طبیت در شعرمعاصر فارسی ،بررسی آثار نیما،شاملو،فروغ فرخزادو سهراب سپهری           842                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        1385.12.01

9

خوی        محمد ارثی زاد          باورهای عرفانی در شعر سهراب سپهری و تطبیق آن با معتقدات عرفای دیگر                902        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1392/05/06

10

تهران شمال             مرضیه رنجبران قلعه               رویکرد شاعران معاصر ( احمد شاملو - مهدی اخوان ثالث - سهراب سپهری - فروغ فرخزاد ) به شخصیت زن           891        کارشناسی ارشد ناپیوسته        08/06/1390

11

تهران شمال             مسعود کیارستمی      تصویرهای نو در شعر سهراب سپهری               922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394.06.02

12

تهران شمال             کیمیا بایسته               نقش آب در عرفان و تاثیر آن بر اشعار سهراب سپهری      932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394.06.21

13

گرمسار    مهین اقدامی               بررسی شه های اِِیلیا ابوماضی و سهراب سپهری           881        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1389.6.30 

14

ملایر       ف السادات حسینی   بررسی جلوه های سورئالیستی در اثار سهراب سپهری       922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1393.04.25

15

ملایر       شهین محمدی            سبک شناسی اثار اشعار سهراب سپهری از دیدگاه فکری زبانی و ادبی              922        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

16

ملایر       حدیث ویسی              بررسی شیوه های روایت پردازی در هشت کتاب سهراب سپهری     932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

17

شهرکرد   حسین کیانی مقدم       نگرشی بربینش اشراقی واساطیری درشعر سهراب سپهری                871        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

18

شهرکرد   رستم قربانی باجگیرانی            بدیع در اشعار سهراب سپهری              932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

19

ایذه           نورعلی زیلایی         بررسی و مقایسه ویژگیهای رمانتیسم در شعر سه شاعر معاصر ایران :سهراب سپهری ،مهدی اخوان ثالث و فروغ فراخزاد                922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1393/11/29

20

ایذه           رویا پروین                روند خلاقیت در هشت کتاب سهراب سپهری      932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394/06/24

21

اقلید          محمدحسین فلاح زاده ابرقوئی                  بررسی صور خیال بر تاکید بر آرایه های علم بیان و تکیه بر اشعار (ملک الشعرای بهار-میرزاده عشقی- مهدی اخوان ثالث- سهراب سپهری- نادر نادپور       872        کارشناسی ارشد ناپیوسته        31/6/88 

22

اقلید          خدیجه بزرگی           جان بخشی و جاندار انکاری در شعر معاصر با تکیه بر شعر نیما یوشیج، سهراب سپهری و فروغ فرخزاد    881                 کارشناسی ارشد ناپیوسته         

23

اقلید          رضا کامران              جلوه های شادی و مثبت نگری در اشعار سهراب سپهری و فریدون مشیری     882        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 5/11/89 

24

اقلید          اصغر علی اکبر نظر                جلوه های طبیعت در شعر نیما یوشیج ،اخوان ثالث و سهراب سپهری               911        کارشناسی ارشد ناپیوسته                  

25

ابهر       آذر حسینی فرد        بازتاب دین در آثار سهراب سپهری و جبران خلیل جبران  922      کارشناسی ارشد ناپیوسته     

26

علوم و تحقیقات آذربایجان شرقی            غزل طاهری             طراحی باغ موزه ی سهراب سپهری    941        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

27

علوم و تحقیقات فارس             بهناز کاظم پور          مقایسه نشانه شناسی رنگ در اشعار سهراب سپهری و غزلیات بیدل دهلوی     911        کارشناسی ارشد ناپیوسته 1391/11/28

28

رشت       سیما عاقلی کلیدبری                  بررسی جامعه شناختی اشعار سهراب سپهری درهشت کتاب              921        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 25/06/1393

29

رشت       جلال رحمن پورصوفی            تحلیل شه های سورئالیستی درشعر سهراب سپهری       922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1393/06/25

30

رشت       هاجر مه ویا            بررسی تقابل"نوروظلمت" و«آب وآتش» درشعر معاصر باتکیه براشعار«نیما یوشیج، سهراب سپهری،فروغ فرخزاد، واحمد شاملو»    922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1392/11/08

31

زنجان      داود عبدی قیداری     بررسی اسطوره و نماد در شعر سهراب سپهری  872        کارشناسی ارشد ناپیوسته        25/6/1388 

32

زنجان      عسگر کلانتری         تحلیل و بررسی تجلی طبیعت در شعر نیما یوشیج وسهراب سپهری  892        کارشناسی ارشد ناپیوسته        05/06/1390

33

زنجان      رقیه راستگارکریمی                  پرنده در شعر معاصر با تاکید بر آثار(نیما یوشیج، سهراب سپهری، فریدون مشیری، شفیعی کدکنی)              931                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394/06/29

34

زنجان      هوشیار بابایی            آرمان گرایی در آثار سهراب سپهری    932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

35

زنجان      فهیمه مرادی              اشک و لبخند در شعر معاصر با تکیه بر شعر شاعران معاصر (نیما یوشیج،سهراب سپهری و فریدون مشیری)            941                 کارشناسی ارشد ناپیوسته         

36

فردوس    حسین تخواه          مفهوم مرگ در آثار خیام, مولوی و سهراب سپهری           922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1393/06/17

37

فردوس    مریم مرادی ثانی       زبان هنر در شعر معاصر(نیما، اخوان ثالث، سهراب سپهری)           932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

38

همدان      محمدرضا رحمانی شایان          مقایسه نقش آفرینی و تصویرگری در دیوان منوچهری و سهراب سپهری         852        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 4/11/86 

39

همدان      شکوه حشمتیان مودب               بررسی کهن الگوها در اشعار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری           882        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1389.06.22

40

همدان      معصومه آزرمی       مقایسه تصاویر در شعر فروغ فرخزاد و سهراب سپهری    882        کارشناسی ارشد ناپیوسته        22/6/89 

41

همدان      سمیرا حدیدی             بررسی تطبیق عشق و عرفان از دیدگاه سهراب سپهری و جبران خلیل جبران  882        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 23/6/89 

42

همدان      فریبا سعیدی رنجبر   بررسی رمز و نماد در شعر شاعران معاصر سهراب سپهری- فروغ فرخزاد - احمد شاملو               912        کارشناسی ارشد ناپیوسته 1393.06.18

43

همدان      ناهید کمره ای            بررسی جنبه های عرفانی اشعار طاهره صفار زاده گرمارودی قیصر امین پور و سهراب سپهری     921                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394.06.24

44

گرگان      مهدیه حسینی پهنکلائی ساروی                جهانی شدن در اشعار سهراب سپهری  912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        20/06/1392

45

گرگان      فاطمه عابدین پور     آرمان شهر در آثار سهراب سپهری و جبران خلیل جبران   932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        11/06/1394

46

شبستر      آرزو ناظری              تطبیق موضوعی آثارجبران خلیل با سهراب سپهری          901        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1391.04.27

47

شبستر      الهام فرخ رانی           بررسی تطبیقی رمزگرایی دراشعار سهراب سپهری واخوان ثالث      902        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1391.06.31

48

شبستر      جهاندار جنکی           اومانیسم (انسان گراُیی ) ازدیدگاه شاعران معاصر اخوان ثالث ، سهراب سپهری وحمید مصدق       911        کارشناسی ارشد ناپیوسته 1392.06.25

49

شبستر      لیلا حقی    شیوه یا سبک روایت گویی درشعرمعاصر بانگاهی به اشعار سهراب سپهری ، نیما یوشیج              912        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1393.11.15

50

قوچان     بهاره سبحانی          بررسی تفکر خلاق دانشجویان مترجمی و استفاده‌ی آنها از استراتژی‌های مدل لفور در ترجمه‌ی اشعار برگزیده‌ی سهراب سپهری   932      کارشناسی ارشد ناپیوسته     

51

خوی        فروغ جلیلی               آشنایی ز در شعر امروز(نیمایوشیج-احمد شاملو-مهدی اخوان ثالث - سهراب سپهری) 842        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1385.05.23

52

خوی        زهرا طباطبائی          بازتاب رنگ و پدیده های طبیت در شعرمعاصر فارسی ،بررسی آثار نیما،شاملو،فروغ فرخزادو سهراب سپهری           842                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        1385.12.01

53

خوی        محمد ارثی زاد          باورهای عرفانی در شعر سهراب سپهری و تطبیق آن با معتقدات عرفای دیگر                902        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1392/05/06

54

تهران شمال             مرضیه رنجبران قلعه               رویکرد شاعران معاصر ( احمد شاملو - مهدی اخوان ثالث - سهراب سپهری - فروغ فرخزاد ) به شخصیت زن           891        کارشناسی ارشد ناپیوسته        08/06/1390

55

تهران شمال             مسعود کیارستمی      تصویرهای نو در شعر سهراب سپهری               922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394.06.02

56

تهران شمال             کیمیا بایسته               نقش آب در عرفان و تاثیر آن بر اشعار سهراب سپهری      932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394.06.21

57

گرمسار    مهین اقدامی               بررسی شه های اِِیلیا ابوماضی و سهراب سپهری           881        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1389.6.30 

58

ملایر       ف السادات حسینی   بررسی جلوه های سورئالیستی در اثار سهراب سپهری       922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1393.04.25

59

ملایر       شهین محمدی            سبک شناسی اثار اشعار سهراب سپهری از دیدگاه فکری زبانی و ادبی              922        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

60

ملایر       حدیث ویسی              بررسی شیوه های روایت پردازی در هشت کتاب سهراب سپهری     932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

61

اردبیل      سیده فهیمه فقیهی       چهره انسان در ایینه شعر معاصر(سهراب سپهری محمدرضاشفیعی کدکنی هوشنگ ابتهاج )           842        کارشناسی ارشد ناپیوسته 15/6/85 

62

اردبیل      زهرا داداشی              مقایسه افکار و شه های کریشنا مورتی شاعر و نویسنده هند با افکار و شه های سهراب سپهری           881                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        10/5/1389 

63

اردبیل      سهیلا پناهی               بررسی تطبیقی سبک شناختی آثار سهراب سپهری و اخوان ثالث      881        کارشناسی ارشد ناپیوسته        29/6/1389 

64

اردبیل      نواب مهاجری جولاندان           بررسی تطبیقی سهراب سپهری و ای . ای.کامینگز            881        کارشناسی ارشد ناپیوسته        29/07/1389

65

اردبیل      لاله عباسی                آنیمیسم یا جاندارانگاری و جلوه های آن در سروده های شاعران معاصر(نیما یوشیج، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد)         911        کارشناسی ارشد ناپیوسته        12/12/1392

66

اردبیل      مهدی بریامون           بررسی و ریشه ی خلوت گزینی سهراب سپهری در آئینه اشعارش 912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        23/04/1393

67

اردبیل      مژده طالبی                نوستالژی کودکی در اشعار شاعران معاصر(گلچین گیلانی، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد، قیصر امین پور، محمدحسین شهریار)   921        کارشناسی ارشد ناپیوسته        29/11/1393

68

اردبیل      محمد مهری               بررسی ایماژهای نوین در هشت کتاب سهراب سپهری       922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        19/11/1393

69

سبزوار    محمدرضا احمدی      بنیاد اسطوره در شعر نو ( شعر اخوان شاملو نیما فروغ و سهراب سپهری )    842        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 30/11/85 

70

سبزوار    محمد رضا آذر شکیب               جستاری در آثار سهراب سپهری و بررسی اشعار وی        891        کارشناسی ارشد ناپیوسته        30/11/89 

71

سبزوار    مهدی معینی              بازتاب جلوه های طبیعت یا طبیعت گرایی درشعر نیما وسهراب سپهری           922        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1393/06/01

72

بوشهر     فرهاد نفیس نژاد        بررسی زندگی عشق و مرگ از دیدگاه دو شاعر معاصر نیما یوشیج و سهراب سپهری    832        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 03/07/84 

73

بوشهر     فضل الله خاتمی فرد                  بررسی عرفان در شعر سهراب سپهری               861        کارشناسی ارشد ناپیوسته        31/06/87 

74

بوشهر     خدیجه اسد الهی         نشانه ها و نمادها در شعر معاصر با تکیه بر شعر نیما یوشیج،مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری                892                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        08/11/1390

75

بوشهر    آتنا رحیمی             طبیعت گرایی در شعر سهراب سپهری و فریدون مشیری 901      کارشناسی ارشد ناپیوسته      28/08/1391

76

شبستر      لیلا حقی    شیوه یا سبک روایت گویی درشعرمعاصر بانگاهی به اشعار سهراب سپهری ، نیما یوشیج              912        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1393.11.15

77

قوچان      بهاره سبحانی             بررسی تفکر خلاق دانشجویان مترجمی و استفاده‌ی آنها از استراتژی‌های مدل لفور در ترجمه‌ی اشعار برگزیده‌ی سهراب سپهری    932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

78

ساری       مهناز کریمی ورکی                  ریشه شناسی اساطیر تاریخی-عرفانی و دینی در هشت کتاب سهراب سپهری    912        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 13/06/1392

79

تبریز       سعیده یزدان دوست   بررسی مقایسه ای نمود تعالی نگرانه طبیعت در آثار واپسین ای . ای . کمینگز و سهراب سپهری از دیدگاه فرهنگی    892                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        1394.06.28

80

تبریز       عاطفه فتح بقالی        فرهنگ سرای شعر و موسیقی سهراب سپهری در کاشان   892        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1390.10.13

81

رودهن     طیب قیطران پور      بازتاب فن بدیع در ادبیات معاصر ایران نیمایوشیج اخوان ثالث فروغ فرخزاد وسهراب سپهری       822        کارشناسی ارشد ناپیوسته 18/7/84 

82

رودهن     جواد قربانی               بررسی نفوذ وتاثیر واژه ها ومفاهیم علوم پایه در شعر معاصر ( سهراب سپهری ، فریدون مشیری وقیصر امین پور)  852                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        26/6/87 

83

رودهن     فاطمه حاجی کرم       بررسی تطبیقی سیر تحول مضامین اشعار سهراب سپهری وفروغ فرخ زاد      861        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 25/4/87 

84

رودهن     آمنه کربلایی هادی    حس آمیزی دردیوان شمس ومقایسه آن باسهراب سپهری    862        کارشناسی ارشد ناپیوسته        24/6/89 

85

رودهن     مجتبی محمدی عمودیزج          زندگی ومرگ دراشعار سهراب سپهری               871        کارشناسی ارشد ناپیوسته        28/6/89 

86

ورامین    اعظم بخشیان             بررسی کهن الگوها «مادر مثالی» در شعر سهراب سپهری                932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        18/05/1394

87

ورامین    فاطمه زندی               بررسی تطبیقی مضامین اجتماعی آثار محمد مهدی جواهری و سهراب سپهری                932        کارشناسی ارشد ناپیوسته                  

88

ورامین    معین شاهمیری          مقایسه دیدگاه های عرفانی مولانا و سهراب سپهری            921        کارشناسی ارشد ناپیوسته        31/06/1393

89

ورامین    زهرا نژاد                  ستیز و سازش انسان با سرنوشت در شعر معاصر شاعران (مهدی اخوان ثالث – شاملو- فروغ فرخزاد و سهراب سپهری)                922        کارشناسی ارشد ناپیوسته        15/11/1393

90

ساوه         علی عسگری نجف آبادی         مقایسه بازتاب تحولات اجتماعی در شعر قیصر امین پور باسهراب سپهری      891        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 09/09/1390

91

ساوه         سمیرا آرام                 بررسی حس آمیزی در اشعار سهراب سپهری     912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        29/11/1392

92

ساوه         محمدتقی رضایی       بررسی مظاهر طبیعت در شعر سهراب سپهری  912        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

93

آزادشهر   معصومه صفری       بررسی و مقایسه شه های اجتماعی در شعر سهراب سپهری و جبران خلیل جیران      941        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1394/11/12

94

اردبیل      سیده فهیمه فقیهی       چهره انسان در ایینه شعر معاصر(سهراب سپهری محمدرضاشفیعی کدکنی هوشنگ ابتهاج )           842        کارشناسی ارشد ناپیوسته 15/6/85 

95

اردبیل      زهرا داداشی              مقایسه افکار و شه های کریشنا مورتی شاعر و نویسنده هند با افکار و شه های سهراب سپهری           881                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        10/5/1389 

96

اردبیل      سهیلا پناهی               بررسی تطبیقی سبک شناختی آثار سهراب سپهری و اخوان ثالث      881        کارشناسی ارشد ناپیوسته        29/6/1389 

97

اردبیل      نواب مهاجری جولاندان           بررسی تطبیقی سهراب سپهری و ای . ای.کامینگز            881        کارشناسی ارشد ناپیوسته        29/07/1389

98

اردبیل      لاله عباسی                آنیمیسم یا جاندارانگاری و جلوه های آن در سروده های شاعران معاصر(نیما یوشیج، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد)         911        کارشناسی ارشد ناپیوسته        12/12/1392

99

اردبیل      مهدی بریامون           بررسی و ریشه ی خلوت گزینی سهراب سپهری در آئینه اشعارش 912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        23/04/1393

100

اردبیل    مژده طالبی             نوستالژی کودکی در اشعار شاعران معاصر(گلچین گیلانی، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد، قیصر امین پور، محمدحسین شهریار)

101

گرگان      فاطمه عابدین پور     آرمان شهر در آثار سهراب سپهری و جبران خلیل جبران   932        کارشناسی ارشد ناپیوسته        11/06/1394

102

شبستر      آرزو ناظری              تطبیق موضوعی آثارجبران خلیل با سهراب سپهری          901        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1391.04.27

103

شبستر      الهام فرخ رانی           بررسی تطبیقی رمزگرایی دراشعار سهراب سپهری واخوان ثالث      902        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1391.06.31

104

شبستر      جهاندار جنکی           اومانیسم (انسان گراُیی ) ازدیدگاه شاعران معاصر اخوان ثالث ، سهراب سپهری وحمید مصدق       911        کارشناسی ارشد ناپیوسته 1392.06.25

105

شبستر      لیلا حقی    شیوه یا سبک روایت گویی درشعرمعاصر بانگاهی به اشعار سهراب سپهری ، نیما یوشیج              912        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1393.11.15

106

قوچان      بهاره سبحانی             بررسی تفکر خلاق دانشجویان مترجمی و استفاده‌ی آنها از استراتژی‌های مدل لفور در ترجمه‌ی اشعار برگزیده‌ی سهراب سپهری    932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

107

ساری       مهناز کریمی ورکی                  ریشه شناسی اساطیر تاریخی-عرفانی و دینی در هشت کتاب سهراب سپهری    912        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 13/06/1392

108

اراک         عباس نقوی               بررسی سه عنصر حس آمیزی ، تصویر پردازی ، وطبیعت گرایی در اشعار سهراب سپهری         871        کارشناسی ارشد ناپیوسته 10/11/87 

109

اراک         مریم ریسمانکار         مفهوم مرگ وزندگی دراشعار احمد شاملو فروغ فرخ زادوسهراب سپهری         872        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 22/6/88 

110

اراک         مهری صالحی مرزیجرانی       بررسی جایگاه زن دراشعار احمد شاملو،فروغ فرخزاد و سهراب سپهری           881        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 17/12/88 

111

اراک         اکرم خوشخبری        انسان در آیینه افکار سهراب سپهری    882        کارشناسی ارشد ناپیوسته        24/3/89 

112

اراک         حسین مهدی زاده اصفهانی       بررسی تطبیقی مرگ و زندگی از دیدگاه سهراب سپهری و صادق هدایت         891        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 1391/02/18

113

اراک         فاخته جلایر نژاد       بررسی جنبه های ارتباطی ادبیات منظوم معاصر(با تاکید بر هشت کتاب سهراب سپهری ومجموعه اشعار نادر ناد ور)وهنرهای تصویری (به ویژه سینماوعکاسی)          912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        25/06/1392

114

اراک         مبینا بروجردیان        تکنولوژی فکر در اشعار سهراب سپهری            912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        26/06/1391

115

اراک         فرشته قادر احمدی     مرگ شی در شعر شاعران معاصر (فروغ فرخزاد-سهراب سپهری-اخوان ثالث)         922        کارشناسی ارشد ناپیوسته                  

116

اراک         فاطمه سادات هاشمی                 مقایسه تطبیقی اشعار سهراب سپهری وفروغ فرخزاد از منظر هنجار گریزی   922        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 31/06/1393

117

اراک         کبری سامانی             نوستالژی اجتماعی در شعر معاصر از نیما تا انقلاب ی ایران با تاکید بر شعر نیما یوشیج -مهدی اخوان ثالث-فروغ فرخزاد-سهراب سپهری-احمد شاملو       922        ای تخصصی    

118

اراک         زهره حاجی بیگی     سفر در شعر معاصر با تاکید بر شعر سهراب سپهری نادر ناد ور احمد شاملو فروغ فرخزاد و مهدی اخوان ثالث         932                 کارشناسی ارشد ناپیوسته         

119

اراک         معصومه جعفری      بازگشت به گذشته در شعر معاصر ایران با تاکید بر آثار مهدی اخوان ثالث سهراب سپهری نادر ناد ور فروغ فزخزاد 932                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        16.06.1394

120

اراک         مهناز اکبری              جلوههای باغ در شعر شاعران نمادگراباتکیهبر سهراب سپهری احمد شاملو مهدی اخوان ثالث شفیعی کد کنی 941                 کارشناسی ارشد ناپیوسته         

121

اراک         مریم نویدی               تداعی معانی اشتراک عینی در جان کیتس وسهراب سپهری               862        کارشناسی ارشد ناپیوسته        10/12/87 

122

اراک         نرگس بندری             بررسی تطبیقی اهمیت مقوله مرگ و طبیعت در آثار جان کیتس وسهراب سپهری از نگاه رمانتیک                932                 کارشناسی ارشد ناپیوسته        30/04/1394

123

اراک         حسین غنچه ای         بررسی تطبیقی مفهوم عشق در پرتو زبان استعاری در اشعار ای.ای.کامینگز و سهراب سپهری     902        کارشناسی ارشد ناپیوسته 1391/04/24

124

اراک         سجاد فتوحی              بررسی تطبیقی مفاهیم اتکا به نفس وطبیعت از دیدگاه مکتب تغالی گرایی امرسون در گلچین اشعار و ویتمن وسهراب سپهری    922        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

125

اراک       نرگس بندری          تاثیر شعر فرانسه بر شعر فارسی :مطالعه مقایسه ای میان آراگون و سهراب سپهری     881      کارشناسی ارشد ناپیوسته             4/7/89 

26

نیشابور    باران حجتی               مفاهیم و معیارهای زیستن در شعر معاصر با رویکرد به شعر فروغ فرخزاد سهراب سپهری احمد شاملو ونصرت رحمانی                932        کارشناسی ارشد ناپیوسته         

127

چالوس     علی خوشه چین جیر هندی       بررسی تطبیقی شه های سهراب سپهری و فروغ فرخزاد              882        کارشناسی ارشد ناپیوسته                 89/6/23 

128

آستارا       زهرا کواکبیان           بازتاب شاعرانه مفهوم مرگ درشعرمعاصرایران با تکیه برآثارچهره های شاخص آن (نیما یوشیج، اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری واحمد شاملو)  892        کارشناسی ارشد ناپیوسته        22/10/1390

129

آستارا       شیرین بنکدارطهرانی               بررسی تطبیقی شعرسهراب سپهری وای .ای.کامینگز        912        کارشناسی ارشد ناپیوسته        24/06/1392

130

آستارا       عالیه جعفری ریک   بررسی مدینه ی فاضله ی شاعران معاصر"نیما یوشیج،سهراب سپهری و "                922        کارشناسی ارشد ناپیوسته 31/06/1393

131

آستارا       زینب ظهیری ناورودی            نماد های اساطیری در شعر معاصر(مهدی اخوان ثالث،سهراب سپهری،شفیعی کدکنی)    922        کارشناسی ارشد ناپیوسته 30/04/1393

132

تویسرکان                اعظم کارامد              بررسی زمینه نوستالژی در هشت کتاب سهراب سپهری     902        کارشناسی ارشد ناپیوسته        1391/12/15

133

دهاق


اشعار ماه محرم - اشعار شب عاشورا - روضه حضرت زینب(ع) - علی اکبر لطیفیان

داری عقیله خواهر من گریه می کنی؟

آیینه برابر من گریه می کنی

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

امشب برای ماندن من نذر می کنی

فردا برای پیکر من گریه می کنی

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

فردا به جسم بی سر من گریه می کنی

علی اکبر لطیفیان

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - حسن لطفی

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت

تنها به روی صحرا نبینمت

امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو

شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

من نذر کرده ام که به نی ها نبینمت

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد

بی سر به روی دامن زهرا نبینمت

حسن لطفی

**********************

اشعار شام غریبان - روضه حسین(ع) - وحید قاسمی

با این شتاب فکر کنم سر می آورد

با این شتاب،حوصله را سر می آورد

می تازد و غنیمت جنگ غروب را

از چنگ سی هزار نفر، در می آورد

حس می کنم که داخل خورجین غصبی اش

یک باغ سیب سرخ معطر می آورد

سرمست سود دادوستدهای کربلاست

دارد چقدر چادرو معجر می آورد

نرخ طلای کوفه سقوطش مسجل است

از بسکه گوشواره و زیور می آورد

دود و تنورروشن و عطری شبیه عود

اینجای روضه داد مرا در می آورد

وحید قاسمی

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار شام غریبان - مهدی محمدی

چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت

تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت

به جای آن همه تیری که بر تنت آمد

لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت

صدای حرمله می آمد و نوای رباب

کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت

حرم در آتش دختر نفس نفس میزد

نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت

مهدی محمدی

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا

از این کویر چرا عطر سیب می آید

شمیم رایحه ای دلفریب می آید

صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد

صدای ناله مردی غریب می آید

گمان کنم که است داخل گودال

صدای میخ زدن بر صلیب می آید

درست پشت سر رد خون یک دشنه

زنی خمیده به این سوی شیب می آید

خبر دهید به زینب که چشمتان روشن

جناب حضرت شیب الخضیب می آید

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار عصر عاشورا - روضه شهادت حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟

کشتی ش ت خورده دریا چه می شود؟

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای بابا چه می شود

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی :

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت کبرا حسین من

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت وَ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

از بین نیزه های ش ته عبور کرد

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر صبور کرد

در آ ین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

علی اکبر لطیفیان

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت حسین(ع) - قاسم صرافان

هفت آسمان حجاب شد و را کشید

اما تمام حادثه را مادر تو دید

وقتی غریب دید تو را باورش نشد

هی چند بار دست به چشمان خود کشید

باور نداشت مادرِ دریا، حسین او

تنها عقیق با دو لب تشنه می مکید

با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن

یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید

بارید اشک در پی باران سنگها

سیلی به روی می زد و انگشت می گزید

خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد

لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید،

افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان

با چشم حرمله به همان نقطه سفید

با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت

گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید

قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او

اینبار «یا لطیف» ترین را درید

غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزه ها

تنها صدای ناله و افتادنی شنید

آمد صدای گام نفسگیر و تیره ای

رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید

با چشم خون گرفته و با چکمه ای سیاه

خنجر کشیده بود و به سمت تو می دوید

شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه

می بست رو به منظره چشمان نا امید

از روی مهربانت اگر شرم کرده بود

از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟

با چشم بسته فاطمه فریاد می کشید

ای وای میوه ی دل من تشنه شهید

دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب

نوری یگانه دید، به الله می رسید

قاسم صرافان

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت حسین

بادها عطر خوش سیب تنش را بردند

سوختند و خبر سوختنش را بردند

نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

زخمها لاله ی باغ بدنش را بردند

دشنه ها دور و بر پیکر او حلقه زدند

حلقه ها نقش عمیق یمینش را بردند

این عطش یوسف معصوم کدامین مصراست

که روی نیزه بوی پیرهنش را بردند

تا که معلوم نگردد به کدام آیین است

اهل صحرای تجردکفنش را بردند

باد ها ن زودتر از خواهر او

تا مدینه خبر آمدنش را بردند

یوسف آهسته بگویند نمیرد یعقوب

گرگها یوسف گل پیراهنش را بردند

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - سید محمد باب ی

سر می کشد در حنجری آتش گرفته

غمناله های خواهری آتش گرفته

اینجا کبوتر بچه ها را یک کبوتر

پیچیده در بال و پری آتش گرفته

فریاد عصمت شعله می گیرد دمادم

از تار و پود معجری آتش گرفته

بشتاب زینب ! درمیان شعله ها باز

دامان طفل دیگری آتش گرفته

آنسوی فریاد عطش صد حنجره دارد

در لای لای مادری آتش گرفته

از داغ این آلاله های غرقه در خون

هر گوشه چشمان تری آتش گرفته

قرآن تلاوت می کند فرزند قرآن

از روی نیزه با سری آتش گرفته

پیش نگاه خسته ی پروانه ، شمعی

افتاده بر خا تری آتش گرفته

بی شک تمام این وقایع ریشه دارد

در ارتفاعات دری آتش گرفته

سید محمد باب ی

**********************

اشعار عصر عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - یوسف رحیمی

در این غروب غریبی ببین کواکب را

به نیزه ها سر زخمیّ نجم ثاقب را

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حدیث غربت زینب، بخوان مصائب را

چرا عزیز دلم «هَل أتَی» نمی خوانی

ببار جرعه ای از کوثر مناقب را

بخوان «وَلِیُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکایت این مردمان غاصب را

برای تسلیت خاطر «ذَوِی القُربَی»

ز تازیانه و سیلی ببین مواهب را

بخوان «لِیُذهِبَ عَنکُم» شکوه غیرت من

که دور سازی از این کاروان اجانب را

خستة من ندبة أنا العطشان

به خون نشانده دل بیقرار راهب را

لب مقدس قرآن و خیزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان این همه عجائب را

بیا شبی به ابه بیاوری با خود

برای دخترکت لیلةُ الرغائب را

هنوز بر لب تو بغض «أیَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غریب غائب را

یوسف رحیمی

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار عصر عاشورا - روضه وداع شهادت حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مثله شده در برابرم باشد

بدن بدن کیست اینچنین شده است ؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد ...!

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول میدهم این بار بار آ م باشد

کفن که نیست عبا نیست ، بوریا هم نیست ؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

علی اکبر لطیفیان

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - علی اکبر لطیفیان

بمان که روشنی دیده ترم باشی

شبیه آینه ای در برابرم باشی

هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است

بمان که مایه دلگرمی حرم باشی

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

در این شلوغی گودال تنگ قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی

به این بهانه مگر سایه سرم باشی

جواب خنده دشن به خواهرت با کیست؟

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

تو آفت و بالای نیزه هم که شده

بمان که روشنی دیده ترم باشی

علی اکبر لطیفیان

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - مجتبی حاذق

باور نخواهد کرد چشمان ترت را

باور نخواهد کرد دشمن ، باورت را

ققنوس بی پروای من آتش نگیری

طاقت ندارم دیدن خا ترت را

یک ذره از این بیشتر مهمان ما باش

طولانی اش کن این وداع آ ت را

یک کم نگاهم کن ، نگاهم کن ، نگاهی ...

تا که ببینی توی چشمم مادرت را

یا ایها العاشق ، دلم معشوق چشمت

با خود ببر میدان برادر ، خواهرت را

از دشمنانت آب می خواهی چرا ؟ ... نه

از دست دادی پیش از این آب آورت را

در مقتلت چیزی نمی بینم به جز خون

می بینم اما های پیکرت را

در دست طوفان بود دیدم وای طوفان ...

می برد هم انگشت و هم انگشترت را

از من توقع داشتی ت بمانم ؟!

وقتی به روی نیزه می بینم سرت را ...

مجتبی حاذق

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(س) - محمد بیابانی

تو میروی و دل من دوباره می ریزد

و خواهر تو به راهت شراره می ریزد

خدا کند که بمیرم نبینمت تنها

غریبی تو به جانم شراره می ریزد

مرو که بوسه ای از زیر حنجرت چون آب

بروی آتش این غصه چاره می ریزد

تو سیب سرخ بهشت خ و دارد...

...ز پیکر پر زخمت عصاره می ریزد

مسیر آمدنت تا خیام خونین است

ز بسکه از زرهت خون، هماره می ریزد

مرو که بعد تو تنها به جرم یک بوسه

عدو به روی سرم بیشماره می ریزد

مرو که بعد تو از نیزه ها و نعل ستور

به خاک، پیکر تو می ریزد

محمد بیابانی

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

ته گودال پیکری مانده ؟

که بگوییم برداری مانده ؟

گفت بهتر که از جلو نبرید

بی گمان راه بهتری مانده

چقدر نامرتبت د

پیکری نیست پیکری مانده

چقدر غارت تو طول کشید

یک نفر رفته دیگری مانده

تازه این سهم تا کوفه است

از تن تو اگر سری مانده

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

ولی این تیر آ ی مانده

علی اکبر لطیفیان

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار حضرت زینب(س) - سیده فاطمه نوری

خواهم نشست آینه سان در برابرت

تا بنگرم به چشم علی رزم آ ت

ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب

قرآن بخوان برای تسلای خواهرت

دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:

زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟

اینک به سوی خیمه ما می کنند رو

آن اسب های رد شده از روی پیکرت

با شعله های آتش و با تازیانه ها

تا تسلیت دهند به غمهای دخترت

گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد

آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت

بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است

سیراب کرده حنجر خونین اصغرت

در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود

آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت

می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها

پیدا کنم تو را و دهم جان در برت

ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت

بیا که سوخت دلم سوخت دخترت

آتش گرفته بود به دامان بچه ها

آتش به جان ساقه گلهای پ رت

آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک

با اشک چشم و با یاد کوثرت

دشمن به سویم آمده با تازیانه اش

من می روم به شام به همراهی سرت

ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها

تا بنگرم دوباره به لبخند آ ت

قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی

جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت...

سیده فاطمه نوری

**************************

اشعار ماه محرم - اشعار شب عاشورا - حسن لطفی

بیا که گریه کنم لحظه های آ را

بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را

دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح

بنالم از سر شب روضه های مادر را

پریده خواب رباب از خیال حرمله باز

گرفته است به چادر گلوی اصغر را

خدا کند که بمیرم در این شب و فردا

که روی نیزه نبینم سر برادر را

خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم

به زیر بوسه ی نیزه تنی مطهر را

خدا کند که نبینم به روی تشت طلا

جسارت نوک چوب و لبان پَ َر را

حسن لطفی


شعر شهریار,اشعار شهریار,شعرهای شهریار

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای عاشقانه شهریار

«« از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل »»                                     

                                      «« اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل »»

«« گریان فرشته ایست که در های تنگ »»                                     

                                      «« از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل »»

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار شهریار عاشقانه

«« آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس »»                                     

                                      «« آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس »»

«« گله ئی و از یک گله بیگانه شدی »»                                     

                                      «« آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس »»

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار عاشقانه شهریار فارسی

خوابم آشفت و سر ه به دامان آمد

خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار تبریزی

ندار عشقم و با دل سر م نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

دگر محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار ن پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای زیبای محمد حسین بهجت تبریزی

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا

با اشک غم و راز و نیازت

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

اشعار کوتاه شهریار تبریزی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار عاشقانه

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار برای معشوقه اش

از نسیم سحر آموختم و شعله شمع

رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را

جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق

قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار

شعرهای شهریار

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

اشعار شهریار , اشعار کوتاه شهریار , اشعار زیبای شهریار


هنوز دو هفته از آمدن مهین نگذشته بود که یک روز بیدار شدم و متوجه شدم که مهین خانه نیست! ظهرها همیشه مسعود بمن تلفن می کرد اما آن روز حدود ساعت ده بود که زنگ زد و گفت:

- فقط زنگ زدم بگم نگران نبودن مهین نباش او امروز با ما اومده سر کار!

- او آمده تعطیلات تو بر سر کار نقاشی ساختمون؟!!

- خودش خواستحوصله اش تو خونه سر میره!

- با من که باشه حوصله اش سر میره؟

- نه بابا از خونه موندن.

وقتی بخانه آمدند دوستانه مهین را بغل و گفتم:

- هر کاری فکر می کنی بهت خوش میگذره به من بگو با هم من دلم نمی خواد بخاطر اینکه حوصله ات سر میره بری سر کاراونم یه کار مردونه.

- هر کاری مردا بتونن ن، زنهام میتوننامروز خیلی لذت بردمتو خونه که هستم احساس میکنم فسیل شدم.

- تو فقط ده روزه اینجایی و بیکار!

- خب؟!

دیگر نتوانستم چیزی بگویممزدک صدایم زد و گردنبندی را که اولین سال ازدواجمان در روز تولد مسعود به او داده بودم و تا بحال یک لحظه از گردنش بیرون نیاورده بود را نشانم داد و گفت:

- مامان ببین بابا چی بهم داد!

- مسعود تو گردنبند طلا دادی به بچه ی پنج ساله که چی بشه؟!

- دادم که مال او باشه!

و بلافاصله به رفت تا دیگر از او چیزی نپرسم.

معمولن وقتی غذا می خوردیم، یک تا دو ساعت وقت ِ مسعود از آن مزدک بودهر سه به پارک می رفتیم و او و مزدک فوتبال بازی می د و دنبال هم می دویدند و منهم یا با آنها همراه می شدم یا به تماشایشان می نشستم و لذت می بردم و از خدا بخاطر دیدن این صحنه تشکر می آن روز غذا را که خوردیم، داشتم ظرفها را می شستم که مسعود و مهین به آشپزخانه آمدند و گفتند:

- ما رفتیم، خداحافظ!

- کجا؟

مسعود جواب داد:

- میریم یه کم رانندگی کنیم و این دور و برارو نشون مهین بدم!

- خب بذار ظرفارو تموم کنم ما هم بیایم.

- ما زودی برمی گردیم....

و رفتند!!!

رفتار و کارهای مسعود را نمی فهمیدم و نمی خواستم باور کنم که ازدواج ما در خطر استمن به مسعود و مهین بیش از هر ی اعتماد داشتماما آن شب قبل از اینکه بخوابم، صدای مسعود زدم و او را به اتاق خواب بردم و از او پرسیدم:

- چه اتفاقی داره تو خونه ی ما میافته؟ تو خیلی عوض شدی.

- چی عوض شده؟

- توجه و محبت ات به من و مزدکخوردنتخو دنترفتارت با من و مزدکحتا طرز حرف زدنت!

- تو نمی دونی چقدر به مهین سخت گذشته تو ج ش از نادرمن نمی خوام با دیدن رابطه ی نزدیک ما ناراحت ترش کنمدلم براش می سوزه!

- با کم محلی زن و بچه ات اونو خوشحال می کنی؟ با بیدار نشستن هر شب ات با او؟ یا بیرون بردن او به تنهایی؟... پس ما چی؟ ما مهم نیستیم؟ باید فکر کنه دیگه هیشکی خوشبخت نیست؟ اینجوری که نمی تونه به مرد دیگه یا رابطه ی دیگه اعتماد کنه!

- فکر مهین رو از خواهر و برادرای دیگه ات بیشتر دوست داری.

- دارمولی خوشحال هم نیستم که می بینم تو بخاطر خوش آیند او داری عوض میشیاونم نه به خوبی.

- منظور؟

- تو سیگار رو سخت ترک کردی، من و مزدک رو از سر راه پیدا نکردی، سلامتی خودتو هم با این کم خو داری به خطر میندازی... دیگه چی می خوای برات مثال بزنم؟

- تو داری بزرگش می کنیبذار سعی کنیم بهش خوش بگذرهاو که سه ماه بیشتر اینجا مهمون ما نیست.


***


یک هفته گذشت و هیچ چیز تغییری نکردمن از اوضاع خیلی ناراحت بودم اما تصمیم گرفتم بخاطر اعتمادی که به هر دو داشتم، صبور باشم.در عین حال از اینکه فاصله ای بین من مسعود پیش آمده بود، زجر می کشیدمعملن دیگر با هم نبودیم و در عوض، تمام اوقاتِ او در اختیار مهین بودتا یک روز صبح ساعت پنج و نیم صبح بود و علی و مسعود عازم کار بودندمسعود بیدارم کرد، خواب آلود گفتم:

- غذاتون آماده تو یخچاله.

- میدونم، میخوام درباره ی یه چیز دیگه باهات حرف بزنم.

- الآن، این موقع صبح!!؟

- آره.

- درباره ی چی؟

- من اوضاغم خیلی ابهدیروز از طبقه ی سوم یه ساختمون که داشتم رنگ می ، می خواستم خودمو بندازم پائیننمی دونم چکار کنم؟

- چرا؟!!  چی شده؟!!

- قول بده به مهین نگی تا بهت بگم!

- قول میدم، تو رو خدا زود بگو چی شده؟

- خودش نمی دونه ولی من عاشق اش شدم و دست خودم نیست... نسرین من دیگه تو رو بعنوان همسرم دوست ندارم و نمی خواماما می خوام باهم دوست بمونیم...

شوکه شده بودم... خواب از چشم هایم پریده بود و نمی دانستم چه جو باید به او بدهمفقط آرام زدم زیر گریه... دستهایش را گرفتم و گفتم:

- باورم نمیشه... اون همه عشق چی شد و کجا رفت؟... مسعود من بدون تو میمیرم. دوستت دارم دیوونه، این جواب اعتمادمه؟... یادته درباره ی محمد چی می گفتی؟ حالا خودت میخوای مثل اون مردکه ی باشی؟... وای مسعود، به مزدک فکر کن!

مزدک که از وقتی مهین به خانه مان آمده بود، تخت اش را در کنار تخت خودمان گذاشته بودیم بیدار شد و با نگرانی بما نگاه کرد، اما هیچ نگفتاشک هایم را پاک و بطرفش رفتم و بوسیدمش و گفتمبخواب قربونت برم، بخواب!

مسعود دست مرا گرفت و به طرف اتاق مهین برددستم را کشیدم و گفتم:

- چکار می کنی؟ شاید لباسش مناسب نباشه تو ببینی!

گوش نکرد و در اتاق را باز کرد. مهین بیدار شد، نشست و پرسید:

- چی شده؟

مسعود مرا روی تخت نشاند و گفت:

- دارم به نسرین میگم دیگه نمی خوام زن و شوهر باشیم، میخوام فقط دوست باشیممن می خوام به زندگی برگردم!

مهین خونسرد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نگاهم کرداز او پرسیدم:

- تو میدونستی؟

- نهولی این صادقانه ترین کاریه که مسعود داره میکنه!

- ما عاشق همیم مهین!!!... بچه داریم که باید با هم بزرگ کنیم... من و مزدک بدون مسعود میمیریمتو دیدی که چقدر مزدک به مسعود وابسته هست، این چه حرفیه میزنی؟!

- میلیون ها بچه مثل مزدک!!! گاهی طلاق لازمه!


***


از آن شب مسعود روی زمین اتاق نشیمن خو د.

دو سه روز گذشت و من هر شب تا صبح کابوس می دیدم که مزدک از پشت به گردنم آویزان است و من از کوه ی آویزان و داریم به پائین پرت می شویممسعود و مهین خندان رد می شوند و مسعود پا روی دست های من می گذارد تا ما پرت شویم.... از خواب بیدار می شدم و گریه می تا آن روز که باز با همان کابوس، صبح خیلی زود بیدار شدم و تصمیم ام را گرفتم... آرام به اتاق مهین رفتم و بیدارش .

- مهین

چشم هایش را مالید و با ناراحتی پرسید:

- بله؟

- خواهش می کنم کمکم کن! نمی خوام زندگی خانوادگیمون از هم بپاشه...

- این مشکل شماست، بمن مربوط نیست!

- بتو مربوط میشه..دلیلش تویی!

- داری بمن توهین می کنی نسرین... منو دعوت کردی تو خونه ات که بمن بی احترامی کنی؟

- نه! گوش کنمسعود عاشق تو شده.

- اشتباه می کنیما فقط با هم دوستیم، همین!

- خودش بمن گفت، ولی بتو نمیگه چون می ترسه تو برگردی کانادا!

- بخاطر اینکه اینجا همه فقط تو فکر شکم و جیبشوننمی بینه من متفاوتم، بطرفم جلب شدهدو سه ماه ی که بگذره، این احساس اش فرو کش میکنه.

- تو رو خدا دیگه باهاش نشین تا صبحباهاش تنها نرو سینما و سر کار.

- باشه، حالا برو بذار بخوابم، ما ب خیلی دیر خو دیم.

با خیال راحت به اتاقم رفتم و به خواب عمیقی رفتموقتی بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود. مهین و مسعود و علی خانه نبودند!!!

ساعت یازده بود که بدون علی برگشتند. علی را در ساختمانی به نقاشی گذاشته و بعد کار جدیدی را دیده بودند و مسعود به صاحب ساختمان قیمت داده بود. بعد هم گویا در راه کمی رانندگی کرده و بخانه برگشته بودندانگار هیچ حرفی بین من و مهین زده نشده بود!!!

 بعد از سلام با بی تفاوتی محض که انگار هیچ از من نشنیده یا حرفی نزده گفت:

- از در یه باغ رد می شدیم که باغبونه میوه ی تازه می فروخت، ما هم اینارو یدیم... 

من اهمیتی ندادم و ناراحت، رویم را از آنها برگرداندم و با طعنه گفتم:

ـ خوش به حال من!

به مهین برخورد و زیر لب گفت:

- چه بی ادب!

و تمشک یا توت را روی ک نت آشپزخانه گذاشت و به اتاقش رفتمسعود بمن نزدیک شد و دست روی شانه ام گذاشت، من با عصبانیت گفتم:

- دستتو بکِش! شورشو داری در میاری...

ـ چکار ؟ صداتو بیار پایین میشنوه!

عصبانیتم را بصورت صدای آرام اما محکمی توی صورتش کوبیدم که:

ـ بشنوه!  مهین متخصص بود که بر قیمت کار بده؟!

جو نداشت به جز اینکه بدون مفهوم بگوید:

ـ تو دیوونه ای.

و به بالکنی رفت تا سیگار بکشد و خودش را از خشم بیمورد لابد زنش خالی کند.


***


آن جهنم را خلاصه کنم و بگذرم که حتا حالا بعد از بیست سال حالم را بد می کند. 

خواهر خودم!

همسری که آنهمه ادعای اخلاقیاتش دنیا را گرفته بود!

در خانه ی خودمان با وجود خودم بدون یک ذره احساس شرم... 

وقاحت تا کجا؟!


***


سه ماه گذشت و من از هر دری وارد شدم تا مسعود را بطرف خودم برگردانموقتی می خواستند به سینما بروند می گفتممنهم می آیمو آنها ترجیح می دادند نروند! ( اما بهشان بر می خورد!)

به علی موضوع را گفتم و از او کمک خواستمگفت:

- چرا بمن میگی؟ من چکار می تونم م؟!

از او خواستم با مهین حرف بزند اما او می گفت:

- او سه ماه مهمان شماستبعد میره و همه چی برمی گرده به جای اولشمن کاری نمی تونم م که!

یک روز صبح که او و مهین از کم خو به سر کار نرفتند، مزدک را به کود تان رساندم و برگشتم. مسعود تنها داشت در بالکنی سیگار می کشید. کنارش نشستم و به او توپیدم که:

- واقعن ناراحت نیستی و خج نمی کشی؟  فرق تو با محمد چیه؟ که او بدون ادعا به همسرش خیانت کرد و تو با ادعا؟ کار تو که بدتره! حریم مهمان و میزبان رو خوب رعایت کردین هر دو. 

در جوابم گفت:

- بیا یه مدتی با مزدک برو ایران پیش مادرتیه طلاق ظاهری هم از من بگیر. من هم مهین رو عقد می کنم تا بتونه ویزای اینجا رو بگیره و پیشمون بمونهتو هم از ایران پسر عموتو عقد کن و بیار!!!

- چی داری بهم می بافی؟ چرا هذیان میگی؟! مهین بمن گفت اینجا رو دوست نداره و میخواد برگرده کانادا فعالیت هاشو دنبال کنهکدوم پسر عمو؟.. من از تو بهیچوجه جدا نمیشم... تو چطور می تونی این وسط به مزدک فکر نکنی؟ میدونی ج ما چه ضربه ای به او می زنه؟ بجای این فکر، بمن میگی برو پیش مادرت؟! برم براش خبر خوش ببرم که همسرم میخواد ازم جدا بشه؟

مهین که انگار دیگر هیچ مرز و حرمتی را نمی شناخت،  به هال آمده و حرفهای ما را شنیده بود. با عصبانیت بمیان آمد و گفت:

- داری بمن طعنه می زنی که طلاق گرفتم؟ مگه طلاق جُرمه که نباید به گوش مامان برسه؟

- جرم نیست، بخصوص که نادر معتاد بوده و کار تو درست بودهولی در مورد ما خبر خوش نیست، بخصوص که همیشه خود مسعود بهش می گفت ما چقدر خوشبختیم.

- من نمی تونم این جَو رو تحمل کنممیرم کتابخونه و نمیدونم کی برمی گردم.

بعد در خانه را بشدت بهم زد و رفتمسعود گفت:

- حالا خی راحت شد ناراحتش کردی؟

- بره یه لیوان آب سرد بخورهشاید او نمیدونه ولی من میدونم مامانم از خبر ج خودش و نادر چقدر غصه خوردتازه می دونست شوهرش معتاد بودهحالا اگه بشنوه ما هم فکر ج کردیم سکته میکنه بیچاره... مسعود به مزدک فکر کن.

- باشه... بخاطر مزدک نمی کنم.


***


سه ماه از آمدن مهین گذشت و مسعود طبق قانون اینجا، صد و پنجاه دلار داد و ویزای سه ماهه ی توریستی او را برای شش ماه دیگر تمدید کردروابط ما دیگر به یک نمایش مس ه تبدیل شده بود.

من همچنان خانه را تمیز می و آشپزی می و لباسها را می شستم و اطو می کشیدمعلی مثل یک بیگانه ی بی تفاوت با ما زندگی می کرد و بفکر ازدواج افتاده بود و نمی دانست با کی؟

مسعود و مهین برای خودشان خوش بودندمزدک در بیخبری بسر می برد و فقط از این تعجب می کرد که چرا عصرها بجای جمع سه نفری مان، او و و پدرش به پارک می روند و اگر مامان باشد، بابا نمی آید چون خسته هست!!!

بنا به صحبتی که بین من و مسعود شده بود، جریان را به هیچ بجز دوستی بنام آذر نگفتم تا وقتی حال مسعود سر جا آمد، او از دوستان و خانواده خج نکشداما هیچوقت در زندگی اینهمه غمگین نبودم و غصه نمخورده بودمآذر با تعجب و عصبانیت گفت:

- از مسعود بعید بود... خواهرتو از خونه بیرون کنبگو زنیکه ی احمق گورتو گم کن!

اما من چطور می توانستم به خواهرم چنین حرفی را بزنم؟ شوهرم این بازی را شروع کرده بودهر چند در این نوع رابطه ها همیشه این زن است که در را بروی مرد باز می کند یا می بندد.

بیشترین مسئله ای که ناراحتم می کرد این نبود که اینهمه صبوری و گذشت و اعتماد و این نتیجه اش شدبیشتر از دو جهت زجر می کشیدماین که مسعود خواهرم را به من ترجیح داده و من دیگر به اندازه ی کافی برایش عزیز نبودم. آیا من بعنوان عشق دیگر کافی نبودم؟ دوم اینکه مزدک شوک بدی می شداو عاشق مسعود بود.

بجز راه عصبانیت و دعوا، مدتی مهربانی و محبت را بیشتر .

بعد قهر و خودم را کنار کشیدم.

مدتی فقط غذاهای مورد علاقه ی او را درست می و کارهایی که می دانستم او می پسندد را انجام می دادم.

خلاصه هر راهی را که می دانستم انجام دادم و فایده ای نداشت، او تصمیم گرفته بود که ما را رها کند و زندگی جدیدی را با زن دیگری که از بد شانسی خواهرم بود، شروع کند.

تا یک روز با رفتن به خانه ی آذر، او پیشنهاد کرد که آپارتمانمان را به علی و مهین بسپاریم و به او و شوهرش که در محیطی زیبا در دریا، در یک آپارتمان کوچک دو اتاق خوابه، نقل مکان کنیممن از این که مسعود از این پیشنهاد استقبال کرد، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم، منتها مسعود به من گفت:

- چون من به محیط کارم خیلی دور میشم، تا یه مدتی من چهار روز میام خونه و سه شب پیش بچه ها میمونم تا کارم تو محله ی جدید جا بیفته.

من قبول چون فکر می لااقل چهار روز او دوباره با ما خواهد بود تا خواهرم برودغافل از اینکه این حرف یک وعده ی دروغ بیشتر نبود...


***

ادامه دارد...



هنوز دو هفته از آمدن مهین نگذشته بود که یک روز بیدار شدم و متوجه شدم که مهین خانه نیست! ظهرها همیشه مسعود بمن تلفن می کرد اما آن روز حدود ساعت ده بود که زنگ زد و گفت:

- فقط زنگ زدم بگم نگران نبودن مهین نباش او امروز با ما اومده سر کار!

- او آمده تعطیلات تو بر سر کار نقاشی ساختمون؟!!

- خودش خواستحوصله اش تو خونه سر میره!

- با من که باشه حوصله اش سر میره؟

- نه بابا از خونه موندن.

وقتی بخانه آمدند دوستانه مهین را بغل و گفتم:

- هر کاری فکر می کنی بهت خوش میگذره به من بگو با هم من دلم نمی خواد بخاطر اینکه حوصله ات سر میره بری سر کاراونم یه کار مردونه.

- هر کاری مردا بتونن ن، زنهام میتوننامروز خیلی لذت بردمتو خونه که هستم احساس میکنم فسیل شدم.

- تو فقط ده روزه اینجایی و بیکار!

- خب؟!

دیگر نتوانستم چیزی بگویممزدک صدایم زد و گردنبندی را که اولین سال ازدواجمان در روز تولد مسعود به او داده بودم و تا بحال یک لحظه از گردنش بیرون نیاورده بود را نشانم داد و گفت:

- مامان ببین بابا چی بهم داد!

- مسعود تو گردنبند طلا دادی به بچه ی پنج ساله که چی بشه؟!

- دادم که مال او باشه!

و بلافاصله به رفت تا دیگر از او چیزی نپرسم.

معمولن وقتی غذا می خوردیم، یک تا دو ساعت وقت ِ مسعود از آن مزدک بودهر سه به پارک می رفتیم و او و مزدک فوتبال بازی می د و دنبال هم می دویدند و منهم یا با آنها همراه می شدم یا به تماشایشان می نشستم و لذت می بردم و از خدا بخاطر دیدن این صحنه تشکر می آن روز غذا را که خوردیم، داشتم ظرفها را می شستم که مسعود و مهین به آشپزخانه آمدند و گفتند:

- ما رفتیم، خداحافظ!

- کجا؟

مسعود جواب داد:

- میریم یه کم رانندگی کنیم و این دور و برارو نشون مهین بدم!

- خب بذار ظرفارو تموم کنم ما هم بیایم.

- ما زودی برمی گردیم....

و رفتند!!!

رفتار و کارهای مسعود را نمی فهمیدم و نمی خواستم باور کنم که ازدواج ما در خطر استمن به مسعود و مهین بیش از هر ی اعتماد داشتماما آن شب قبل از اینکه بخوابم، صدای مسعود زدم و او را به اتاق خواب بردم و از او پرسیدم:

- چه اتفاقی داره تو خونه ی ما میافته؟ تو خیلی عوض شدی.

- چی عوض شده؟

- توجه و محبت ات به من و مزدکخوردنتخو دنترفتارت با من و مزدکحتا طرز حرف زدنت!

- تو نمی دونی چقدر به مهین سخت گذشته تو ج ش از نادرمن نمی خوام با دیدن رابطه ی نزدیک ما ناراحت ترش کنمدلم براش می سوزه!

- با کم محلی زن و بچه ات اونو خوشحال می کنی؟ با بیدار نشستن هر شب ات با او؟ یا بیرون بردن او به تنهایی؟... پس ما چی؟ ما مهم نیستیم؟ باید فکر کنه دیگه هیشکی خوشبخت نیست؟ اینجوری که نمی تونه به مرد دیگه یا رابطه ی دیگه اعتماد کنه!

- فکر مهین رو از خواهر و برادرای دیگه ات بیشتر دوست داری.

- دارمولی خوشحال هم نیستم که می بینم تو بخاطر خوش آیند او داری عوض میشیاونم نه به خوبی.

- منظور؟

- تو سیگار رو سخت ترک کردی، من و مزدک رو از سر راه پیدا نکردی، سلامتی خودتو هم با این کم خو داری به خطر میندازی... دیگه چی می خوای برات مثال بزنم؟

- تو داری بزرگش می کنیبذار سعی کنیم بهش خوش بگذرهاو که سه ماه بیشتر اینجا مهمون ما نیست.


***


یک هفته گذشت و هیچ چیز تغییری نکردمن از اوضاع خیلی ناراحت بودم اما تصمیم گرفتم بخاطر اعتمادی که به هر دو داشتم، صبور باشم.در عین حال از اینکه فاصله ای بین من مسعود پیش آمده بود، زجر می کشیدمعملن دیگر با هم نبودیم و در عوض، تمام اوقاتِ او در اختیار مهین بودتا یک روز صبح ساعت پنج و نیم صبح بود و علی و مسعود عازم کار بودندمسعود بیدارم کرد، خواب آلود گفتم:

- غذاتون آماده تو یخچاله.

- میدونم، میخوام درباره ی یه چیز دیگه باهات حرف بزنم.

- الآن، این موقع صبح!!؟

- آره.

- درباره ی چی؟

- من اوضاغم خیلی ابهدیروز از طبقه ی سوم یه ساختمون که داشتم رنگ می ، می خواستم خودمو بندازم پائیننمی دونم چکار کنم؟

- چرا؟!!  چی شده؟!!

- قول بده به مهین نگی تا بهت بگم!

- قول میدم، تو رو خدا زود بگو چی شده؟

- خودش نمی دونه ولی من عاشق اش شدم و دست خودم نیست... نسرین من دیگه تو رو بعنوان همسرم دوست ندارم و نمی خواماما می خوام باهم دوست بمونیم...

شوکه شده بودم... خواب از چشم هایم پریده بود و نمی دانستم چه جو باید به او بدهمفقط آرام زدم زیر گریه... دستهایش را گرفتم و گفتم:

- باورم نمیشه... اون همه عشق چی شد و کجا رفت؟... مسعود من بدون تو میمیرم. دوستت دارم دیوونه، این جواب اعتمادمه؟... یادته درباره ی محمد چی می گفتی؟ حالا خودت میخوای مثل اون مردکه ی باشی؟... وای مسعود، به مزدک فکر کن!

مزدک که از وقتی مهین به خانه مان آمده بود، تخت اش را در کنار تخت خودمان گذاشته بودیم بیدار شد و با نگرانی بما نگاه کرد، اما هیچ نگفتاشک هایم را پاک و بطرفش رفتم و بوسیدمش و گفتمبخواب قربونت برم، بخواب!

مسعود دست مرا گرفت و به طرف اتاق مهین برددستم را کشیدم و گفتم:

- چکار می کنی؟ شاید لباسش مناسب نباشه تو ببینی!

گوش نکرد و در اتاق را باز کرد. مهین بیدار شد، نشست و پرسید:

- چی شده؟

مسعود مرا روی تخت نشاند و گفت:

- دارم به نسرین میگم دیگه نمی خوام زن و شوهر باشیم، میخوام فقط دوست باشیممن می خوام به زندگی برگردم!

مهین خونسرد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نگاهم کرداز او پرسیدم:

- تو میدونستی؟

- نهولی این صادقانه ترین کاریه که مسعود داره میکنه!

- ما عاشق همیم مهین!!!... بچه داریم که باید با هم بزرگ کنیم... من و مزدک بدون مسعود میمیریمتو دیدی که چقدر مزدک به مسعود وابسته هست، این چه حرفیه میزنی؟!

- میلیون ها بچه مثل مزدک!!! گاهی طلاق لازمه!


***


از آن شب مسعود روی زمین اتاق نشیمن خو د.

دو سه روز گذشت و من هر شب تا صبح کابوس می دیدم که مزدک از پشت به گردنم آویزان است و من از کوه ی آویزان و داریم به پائین پرت می شویممسعود و مهین خندان رد می شوند و مسعود پا روی دست های من می گذارد تا ما پرت شویم.... از خواب بیدار می شدم و گریه می تا آن روز که باز با همان کابوس، صبح خیلی زود بیدار شدم و تصمیم ام را گرفتم... آرام به اتاق مهین رفتم و بیدارش .

- مهین

چشم هایش را مالید و با ناراحتی پرسید:

- بله؟

- خواهش می کنم کمکم کن! نمی خوام زندگی خانوادگیمون از هم بپاشه...

- این مشکل شماست، بمن مربوط نیست!

- بتو مربوط میشه..دلیلش تویی!

- داری بمن توهین می کنی نسرین... منو دعوت کردی تو خونه ات که بمن بی احترامی کنی؟

- نه! گوش کنمسعود عاشق تو شده.

- اشتباه می کنیما فقط با هم دوستیم، همین!

- خودش بمن گفت، ولی بتو نمیگه چون می ترسه تو برگردی کانادا!

- بخاطر اینکه اینجا همه فقط تو فکر شکم و جیبشوننمی بینه من متفاوتم، بطرفم جلب شدهدو سه ماه ی که بگذره، این احساس اش فرو کش میکنه.

- تو رو خدا دیگه باهاش نشین تا صبحباهاش تنها نرو سینما و سر کار.

- باشه، حالا برو بذار بخوابم، ما ب خیلی دیر خو دیم.

با خیال راحت به اتاقم رفتم و به خواب عمیقی رفتموقتی بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود. مهین و مسعود و علی خانه نبودند!!!

ساعت یازده بود که بدون علی برگشتند. علی را در ساختمانی به نقاشی گذاشته و بعد کار جدیدی را دیده بودند و مسعود به صاحب ساختمان قیمت داده بود. بعد هم گویا در راه کمی رانندگی کرده و بخانه برگشته بودندانگار هیچ حرفی بین من و مهین زده نشده بود!!!

 بعد از سلام با بی تفاوتی محض که انگار هیچ از من نشنیده یا حرفی نزده گفت:

- از در یه باغ رد می شدیم که باغبونه میوه ی تازه می فروخت، ما هم اینارو یدیم... 

من اهمیتی ندادم و ناراحت، رویم را از آنها برگرداندم و با طعنه گفتم:

ـ خوش به حال من!

به مهین برخورد و زیر لب گفت:

- چه بی ادب!

و تمشک یا توت را روی ک نت آشپزخانه گذاشت و به اتاقش رفتمسعود بمن نزدیک شد و دست روی شانه ام گذاشت، من با عصبانیت گفتم:

- دستتو بکِش! شورشو داری در میاری...

ـ چکار ؟ صداتو بیار پایین میشنوه!

عصبانیتم را بصورت صدای آرام اما محکمی توی صورتش کوبیدم که:

ـ بشنوه!  مهین متخصص بود که بر قیمت کار بده؟!

جو نداشت به جز اینکه بدون مفهوم بگوید:

ـ تو دیوونه ای.

و به بالکنی رفت تا سیگار بکشد و خودش را از خشم بیمورد لابد زنش خالی کند.


***


آن جهنم را خلاصه کنم و بگذرم که حتا حالا بعد از بیست سال حالم را بد می کند. 

خواهر خودم!

همسری که آنهمه ادعای اخلاقیاتش دنیا را گرفته بود!

در خانه ی خودمان با وجود خودم بدون یک ذره احساس شرم... 

وقاحت تا کجا؟!


***


سه ماه گذشت و من از هر دری وارد شدم تا مسعود را بطرف خودم برگردانموقتی می خواستند به سینما بروند می گفتممنهم می آیمو آنها ترجیح می دادند نروند! ( اما بهشان بر می خورد!)

به علی موضوع را گفتم و از او کمک خواستمگفت:

- چرا بمن میگی؟ من چکار می تونم م؟!

از او خواستم با مهین حرف بزند اما او می گفت:

- او سه ماه مهمان شماستبعد میره و همه چی برمی گرده به جای اولشمن کاری نمی تونم م که!

یک روز صبح که او و مهین از کم خو به سر کار نرفتند، مزدک را به کود تان رساندم و برگشتم. مسعود تنها داشت در بالکنی سیگار می کشید. کنارش نشستم و به او توپیدم که:

- واقعن ناراحت نیستی و خج نمی کشی؟  فرق تو با محمد چیه؟ که او بدون ادعا به همسرش خیانت کرد و تو با ادعا؟ کار تو که بدتره! حریم مهمان و میزبان رو خوب رعایت کردین هر دو. 

در جوابم گفت:

- بیا یه مدتی با مزدک برو ایران پیش مادرتیه طلاق ظاهری هم از من بگیر. من هم مهین رو عقد می کنم تا بتونه ویزای اینجا رو بگیره و پیشمون بمونهتو هم از ایران پسر عموتو عقد کن و بیار!!!

- چی داری بهم می بافی؟ چرا هذیان میگی؟! مهین بمن گفت اینجا رو دوست نداره و میخواد برگرده کانادا فعالیت هاشو دنبال کنهکدوم پسر عمو؟.. من از تو بهیچوجه جدا نمیشم... تو چطور می تونی این وسط به مزدک فکر نکنی؟ میدونی ج ما چه ضربه ای به او می زنه؟ بجای این فکر، بمن میگی برو پیش مادرت؟! برم براش خبر خوش ببرم که همسرم میخواد ازم جدا بشه؟

مهین که انگار دیگر هیچ مرز و حرمتی را نمی شناخت،  به هال آمده و حرفهای ما را شنیده بود. با عصبانیت بمیان آمد و گفت:

- داری بمن طعنه می زنی که طلاق گرفتم؟ مگه طلاق جُرمه که نباید به گوش مامان برسه؟

- جرم نیست، بخصوص که نادر معتاد بوده و کار تو درست بودهولی در مورد ما خبر خوش نیست، بخصوص که همیشه خود مسعود بهش می گفت ما چقدر خوشبختیم.

- من نمی تونم این جَو رو تحمل کنممیرم کتابخونه و نمیدونم کی برمی گردم.

بعد در خانه را بشدت بهم زد و رفتمسعود گفت:

- حالا خی راحت شد ناراحتش کردی؟

- بره یه لیوان آب سرد بخورهشاید او نمیدونه ولی من میدونم مامانم از خبر ج خودش و نادر چقدر غصه خوردتازه می دونست شوهرش معتاد بودهحالا اگه بشنوه ما هم فکر ج کردیم سکته میکنه بیچاره... مسعود به مزدک فکر کن.

- باشه... بخاطر مزدک نمی کنم.


***


سه ماه از آمدن مهین گذشت و مسعود طبق قانون اینجا، صد و پنجاه دلار داد و ویزای سه ماهه ی توریستی او را برای شش ماه دیگر تمدید کردروابط ما دیگر به یک نمایش مس ه تبدیل شده بود.

من همچنان خانه را تمیز می و آشپزی می و لباسها را می شستم و اطو می کشیدمعلی مثل یک بیگانه ی بی تفاوت با ما زندگی می کرد و بفکر ازدواج افتاده بود و نمی دانست با کی؟

مسعود و مهین برای خودشان خوش بودندمزدک در بیخبری بسر می برد و فقط از این تعجب می کرد که چرا عصرها بجای جمع سه نفری مان، او و و پدرش به پارک می روند و اگر مامان باشد، بابا نمی آید چون خسته هست!!!

بنا به صحبتی که بین من و مسعود شده بود، جریان را به هیچ بجز دوستی بنام آذر نگفتم تا وقتی حال مسعود سر جا آمد، او از دوستان و خانواده خج نکشداما هیچوقت در زندگی اینهمه غمگین نبودم و غصه نمخورده بودمآذر با تعجب و عصبانیت گفت:

- از مسعود بعید بود... خواهرتو از خونه بیرون کنبگو زنیکه ی احمق گورتو گم کن!

اما من چطور می توانستم به خواهرم چنین حرفی را بزنم؟ شوهرم این بازی را شروع کرده بودهر چند در این نوع رابطه ها همیشه این زن است که در را بروی مرد باز می کند یا می بندد.

بیشترین مسئله ای که ناراحتم می کرد این نبود که اینهمه صبوری و گذشت و اعتماد و این نتیجه اش شدبیشتر از دو جهت زجر می کشیدماین که مسعود خواهرم را به من ترجیح داده و من دیگر به اندازه ی کافی برایش عزیز نبودم. آیا من بعنوان عشق دیگر کافی نبودم؟ دوم اینکه مزدک شوک بدی می شداو عاشق مسعود بود.

بجز راه عصبانیت و دعوا، مدتی مهربانی و محبت را بیشتر .

بعد قهر و خودم را کنار کشیدم.

مدتی فقط غذاهای مورد علاقه ی او را درست می و کارهایی که می دانستم او می پسندد را انجام می دادم.

خلاصه هر راهی را که می دانستم انجام دادم و فایده ای نداشت، او تصمیم گرفته بود که ما را رها کند و زندگی جدیدی را با زن دیگری که از بد شانسی خواهرم بود، شروع کند.

تا یک روز با رفتن به خانه ی آذر، او پیشنهاد کرد که آپارتمانمان را به علی و مهین بسپاریم و به او و شوهرش که در محیطی زیبا در دریا، در یک آپارتمان کوچک دو اتاق خوابه، نقل مکان کنیممن از این که مسعود از این پیشنهاد استقبال کرد، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم، منتها مسعود به من گفت:

- چون من به محیط کارم خیلی دور میشم، تا یه مدتی من چهار روز میام خونه و سه شب پیش بچه ها میمونم تا کارم تو محله ی جدید جا بیفته.

من قبول چون فکر می لااقل چهار روز او دوباره با ما خواهد بود تا خواهرم برودغافل از اینکه این حرف یک وعده ی دروغ بیشتر نبود...


***



در پستی از آقاگل با عنوان "چالش زبان مادری" همه بلاگران دعوت شدند به نوشتن یا خواندن حکایتی از گلستان سعدی به زبان مادریشان. ابتدا بر خودم واجب میدونم بخاطر این ایده فوق العاده از آقاگل تشکر کنم. همیشه لهجه ها و زبان های ایران عزیزم برای من یکی از جذاب ترین چیزهاست و شنیدن اونها از زبان بلاگران مختلف فوق العادست. برای همین هم تصمیم به شرکت گرفتم. هرچند زبان لری ما با توجه به منطقمون با زبان لری لرستان فرق داره و البته شاید این اولین باره که من سعی لری صحبت کنم و همیشه فکر می فهمیدن لری برای لر بودن کافیه و امیدوارم هیچ لری نشنوه صدامو چون پر از ایراد در لحن و حتی شاید ایراد در لغته. به هرحال من هم دلم خواست گوشه ای از این پازل باشم. به دلایل زیادی غیر از چند کلمه از سایت لرفا، از ی کمک نگرفتم( و با همون کلمات هم حیرت زده شدم وقتی فهمیدم لری همدان با لری قزوین و لری بختیاری و لری لرستان چقدر متفاوتند ) و این کمک نگرفتن قطعا عمق فاجعه رو بیشتر میکنه. در کنار اینها بخاطر گوشی داغونم برای متن تایپ شده قادر به حرکت گذاری نیستم و همچنین بابت ضبط صوت گوشیمم عذرمی خوام. صدای من خوبه ها اینجوری نیس! خلاصه بر من ببخشایید:)
صوت درست تمام متن درون گیومه پایین هستش و همش هم به زبان لری استان همدان. امیدوارم به درد بخور شده باشه چون خیلی برای نوشتن و گفتنش ذوق و شخصا لذت بردم.
(بخاطر گوشی داغون از لینک معذوریم)
bayanbox.ir/info/3110654056427122603/لری-استان-همدان



"یکی بی یکی نوی غیر ا خدای مهربو هوشک نوی
روزی روزگاری حکیمی رت لا دوزیا. سیش شعری حن در مدح و ستایشش و قری دش تعریف کد. ک سیلش کد و و زیر دسیاش گت ش کنید هر چی دار دش بسونید ونیدش در د ده. هوا ام سرد بی حسویی ای حکیمک بدبخت ه خس د سرش ، کدن در، خوتونم دونید در د شهر و ده پر د جک جونورا وشی. سگی اما سی حکیمک، خواس سنگی وردار پرت کن سیش تا ولش بی. دس برد، دی زمین یخ بس. خو سرد بی دی نما سنگ ورداری. اعصابش و بی. خو ای حکیمیا ام دونید دی نوم هر شرایطی حرف حکیمونه مزنن. حکیمک قصه ماام عصبانی بیی گت: نونم شما دی چه مردم حرمزاده ای هسید سگیانه که با ا موسید، بازن، ایسه سنگیا که با ا باز بان تا آیم بزن و سگ، بسید. ک حرف حکیم شنی قری وش خنس. خوشش اوما د حرف حکیمونه حکیم. وش گت : ایسه شی موخوای؟ وم بو هرچی موخوای وت مم.
حکیمک یه نگا عاقل اندر سفیهی وش کد و گت : م د تو هوچ نموخوام. هو یی لباسیا خوم جومه پالاکم وم به همو سیم کافیه ار وم لطف داری.
در ادمه حکایت، سخن سعدی بیتی مو ا :
امیدوار آیم و خیر و
من و خیر تو امید نی تو هی و م شر نرسو خوش کافیه
خلاصه، ک دوزیا دلش سیش سوختس. لباسیا خوش ک وش دا هوچ، دستور دا ورش جومه نازاری ا پوست جک جونورا بوزن، جونیاشم پر کد د پولو پله و راهیش کد ر ا د حونش. قصه ما و سر رسس کلاغک و حونش نرسس.

البته د انتهای حکایت جا دار بوئم ای لری که سیتو خونم لری خس ناف لرسو نوی. م د لریا استان همدونم. گرچه سعی کدم صدامم عوض کنم که قشنگ ای لهجه لری در بیا ولی سی ای که م خوم لری حرف نمزنم سخت بی سیم. و ا ی ام کمک نیرفتم چون موخواسم سی خوم چالشی با که زون مادریم به یاد بیارم. خوم دونم همی که گوتم پرش د اشکال و ایراد ولی ای دیه چی بی که تونسم سیتو بوئم. برگ سوزی بی تحفه درویش. سی چالش آقاگل زون مادری. ما لریا همیشه نوم صحنه.
خدا نیر دارتو با. "

 ششمین سالگرد نوای لری و وارد شدن به هفتمین سال فعالیت + بیوگرافی مرحوم رضا سقایی از زبان آفتاب لرستان همراه با متن و فایل پی دی اف که اولین آغاز کار ما در روز 8 فروردین 1389 بود

آلبوم درخواستی آقای ساسان بنام گل آتش با چند فرمت و کیفیت عالی اضافه شد میتونید کلیک کنید


فرا  رسیدن نوروز هزار و سیصد و نود و پنج  و به همه ی شما عزیزانم در سرتا سر جهان تبریک میگیم و امیدواریم سالی خوب و خوش و پر روزی برای همه شما باشه و با فرا رسیدن نوروز سالگرد توای لری هم را به همراه دارد چون نوای لری در تاریخ 8 فروردین 1389 فعالیت خودشو آغاز کرد و در ابتدا بیوگرافی مرحوم رضا سقایی از زبان آفتاب لرستان بصورت متنی و فایل پی دی اف در نوای لری کار خودمان را آغاز کردیم که در انتهای همین پست برای شما قرار داده ایم  که به مناسبت نوروز آلبومهای جدید ورادر نوای لری با چند فرمت و کیفیت بالا قرار میدیم و البته آلبوم گل آتش کاری بسیار عالی از ایرج رحماتپور تا فردا آماده ی ه و این آلبوم  زیبا و بسیار دلنشین و آقای ساسان درخواست

نوای لری در تاریخ 8 فروردین 1389 آغاز بکار کرد و در بهمن ماه سال 1389 در ستاد ساماندهی قدیم به ثبت رسید

امروز ششمین سالگرد نوای لریه و ما خیلی خوشحالیم که در این سالها بتونیم یک خدمتی بزرگ به شما هموطنان و هم استانی های عزیز انجام بدیم و در همه جای دنیا دسترسی به آلبومهای لری داشته باشید و ما با لطفی که شما عزیزانم در سرتاسر جهان به نوای لری داشتید امسال وارد هفتمین سال فعالیت شدیم در سال 89 برای افتتاحیه نوای لری ما زندگینامه مرحوم رضا سقایی را از زبان هفته نامه آفتاب لرستان گذاشتیم. و شش ماه بعد آلبومهای مرحوم رضا سقایی بنامهای تفنگ و موتورچی با فرمت mp3 کیفیت 320 در نوای لری قرار دادیم  در سال 90 آلبوم هچایه ایرج رحمانپور اولین بار در بین سایتهای ایرانی و بخصوص سایتهای لری آلبوم را با فرمت mp3 کیفیت 320  قرار دادیم که با استقبال بسیار عالی از طرف شما عزیزانم روبرو شد و البته ما قبلا به علت کمبود وقت مدت سه سال نوای لری فعالیت نداشت وامروز خوشحایم که بعد ازسه سال بمدت هشت ماه است که فعالیت خودمون و آغاز کردیم و در کنار شما هستیم و در این مدت کوتاه خوشحالیم که همه شما رو شاد کردیم و از ما راضی بودید و بسیار ممنونم از نظرات خوبتون نسبت به نوای لری که به ما اینقدر لطف داشتید...

نوای لری این عید را به همه ی شما عزیزانم تبریک میگه و امیدوارم سال خوب و خوشی برای همه ی شما و خانواده های هموطنانم و هم استانی های عزیزم در هر جای دنیا که هستید باشه

 

بیوگرافی رضا سقایی بصورت فایل پی دی افاز زبان هفته نامه ی آفتاب لرستان

یک

دو

سه

لینک غیر مستقیم یک (mediafire)

لینک غیر مستقیم دو (picofile)

لینک غیر مستقیم سه (trainbit)

رضا سقایی شادداماد



مسعود ایزدی قهرمانی که زندگی می کند برای موی تای


جذ ت وزیبایی هنررزمی موی تای همه روزه علاقه مندان وشیفتگان زیادی راجذب
خود می نماید بطوریکه ورزشکاران موی تای از سراسر جهان برای تمرین و یادگیری این هنر رزمی سختی سفر را به جان می ند و به تایلند مرکز موی تای جهان جایی که موی تای از آنجا متولد شده سفر میکنند هر چند موی تای ایران با تکیه به تک ستاره های خود از این امر مستثنی نیست اما همچنان از علم صحیح این ورزش به دور است
ایرانی بودن مسعود ایزدی استار موی تای جهان افتخار بزرگی برای هر موی تای کار ایرانی است چرا که مسعود از سال 2006 برای شرکت در مسابقات حرفه ای تایلند و فعالیت بیشتر در ابعاد جهانی زندگی در تایلند را انتخاب نمود
. درخشش و قهرمانی مسعود در یوم های مختلف موی تای تایلند ، مبارزه قدرت مندانه اش دربرابر قهرمانان درجه یک موی تای جهان
مبارزاتش در کشورهای ژاپن - اندونزی – ما ی – کامبوج – میانمار – هنگ هنگ ، ارتباط مستمر حضورفعالش در فدراسیون جهانی موی تای ، مدیریت کمپ های معتبر موی تای تایلند و در آ ریاست انجمن موی تای ایران p.a.m.a.i از او یک ستاره تمام عیار موی تای ساخته است حال باید دید چگونه مسعود به یک استار موی تای تبدیل شد و چگونه تمام زندگی اش تحت الشعاع موی تای قرار گرفت .
مسعود همواره از سنین کودکی عاشق ورزشهای رزمی بوده و با توجه به اینکه برادر بزرگترش ( عیسی ایزدی ) یک رزمی کار بود ابتدا از سن 10 سالگی زیر نظر وی شروع به یاد گیری ورزشهای رزمی کرد
و با توجه به استعداد و توانایی اش در یاد گیری به سرعت پیشرفت نمود از سال 2000 به izadi gym پیوست و تحت نظر برادرش مراحل مختلف موی تای را طی نمود از سال 2006الی2003 شش بار بطور پی در پی قهرمان اول ایران شد
از سال 2006الی2004 در مسابقات مختلف تیم ملی ایران را همراهی نمود که حاصل آن مدال طلای جهان در سال 2004 – نقره المپیک بازیهای سالنی آسیا 2005 و مدال طلای 2006 کینگز کاپ در قسمت آماتور بود
. از سال 2006 در مسابقات موی تای حرفه ای تایلند شرکت نمودکه تا کنون هشتاد بازی حرفه ای در کارنامه خود دارد مسعود همچنان هر روز تمرینات سختی را پشت سر می گذارد و خود را آماده می کند برای مسابقات بزرگتر و مهمتر . درخشش در مسابقات موی تای تایلند موجب شده همواره مسابقاتش بطور زنده همگام با سایر قهرمانان تایلندی از تلویزیون تایلند پخش شود . به گفته بسیاری از قهرمانان و پیش وتان موی تای جهان همه مردم پس از تماشای بازی مسعود فکرمیکنند ورزش موی تای رادراینجا یعنی تایلندآغاز کرده و همین جا متولد شده است
زمانی که به زندگی مسعود نگاهی گذرا می اندازیم کاملاٌ به این نکته پی می بریم که مسعود زندگی می کند برای موی تای .....

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,

موی تای,مسعود ایزدی,عیسی ایزدی,مسعود ایزدی قهرمان موی تای جهان,مسابقات موی تای تایلند,ورزش رزمی موی تای ,موی بوران,موی تای حرفه ای,موی تای ایران,بو تایلندی, تای بو ینگ,هنر رزمی موی تای,


ایران در دوره غزنویان

image result for ‫سلطان محمود غزنوی‬‎

بقیه مطلب را در ادامه مطلب ببینید

مقدمه
ابتدای امر غزنویان

« غزنویان منسوبند به غزنه یا غزنی یا غزنین از ای افغانستان حالیه در دامنۀ سلسلۀ کوههای سلیمان که مرکز اولی و پایتخت ایشان بوده و اهمیت و اعتبار آن خاندان از شهر مزبور شده.
نخستین از این امرا که در حقیقت مؤسس سلسلۀ غزنوی محسوب می شود ابواسحاق البتکین است. و او که غلامی ترک بود به توسط شهید احمدبن اسماعیل سامانی یده شد و پس از احمد پسر او نصر را خدمت کرد و در عهد امارت عبدالملک اول به مقام حاجب سالاری رسید و هم اوست که در سال 345 بکربن مالک سپهسالار اردوی سامانی را در بخارا کشته و در 349 به مقام سپهسالاری سامانیان و حکومت اسان ارتقاء یافته است.*
البتکین از تاریخ 349 تا اوا سال 350 در اسان بود. در این تاریخ میانۀ او و منصوربن نوح به هم خورد و البتکین پس از ش تی که در بلخ به یان منصور داد با وجود املاک و علائقی که در اسان و ماوراءالنهر داشت ظاهرا به علت اجتناب از جنگ با ولی نعمت خود راه افغانستان پیش گرفت و به عنوان جهاد عازم دارالکفر آن حدود شد.*
البتکین در اوایل سال 351 به شهر غزنه رسید و ابوعلی نامی را که محلی آن نقطه بود، مغلوب کرد و در آنجا به عنوان مقیم شد و غزنه را دارالامارۀ خود قرار داد.* تاریخ 351 را باید ابتدای تأسیس سلسلۀ غزنوی دانست اگرچه استقلال واقعی غزنویان از سال 387 که سال جلوس سلطان محمود است شروع می شود.
از سال 351 تا تاریخ 352 که زمان مرگ البتکین است این در حدود کابل و معابر کوهستانهای شرقی اقغانستان به جهاد مشغول بود و در این مدت بر شهر کابل مستولی شد و با یکی از راجه های سند به جنگ پرداخت لیکن قبل از آنکه جنگ به به سر برد، وفات یافت و پسرش اسحاق به جای او غزنه گردید.*
یک سال بعد از امارت اسحاق، ابوعلی سابق غزنه که به دست البتکین رانده شده بود اسحاق را از مستقر قدیم خویش بیرون کرد و اسحاق به بخارا گریخت و از منصوربن نوح یاری طلبید. منصور هم او را به امارت خود رساند به شرطی که اسحاق خود را دست نشاندۀ سامانیان بداند. اسحاق پذیرفت و خطبه و سکۀ غزنین را به نام منصور جاری ساخت.*
بعداز فوت اسحاق در 355 امارت غزنه به دست غلامان البتکین افتاد واز ایشان دو تن یکی بعداز دیگری از طرف یان و مجاهدین لشکر او به ی رسیدند تا آنکه در بیستم شعبان سال 366 جانشینی البتکین نصیب داماد او سبکتکین گردید.* سبکتکین هم مانند البتکین از غلامان ترک نژاد است که البتکین او را در عهد عبدالملک اول در نیشابور از تجار برده فروش یده و سپس به دامادی خود سرافرازش نموده بود.[1]
اگرچه اساس ت غزنوی از البتکین است لیکن مؤسس حقیقی این سلسله سبکتکین را باید شمرد چه او هم در طرف مشرق و جنوب بر بلادی وسیع دست یافته و هم از سمت مغرب به مقام حکومت اسان و استیلای براین کشور نایل آمده و ممالک غزنوی را وسعتی عظیم بخشیده است.
اولین فتح سبکتکین تصرف دو شهر قُصدار[2] و بُست[3] است در سال 366. بست که طُغان نام داشت از شر پایتوز قصدار به سبکتکین توسل جست و وعده داد که اگر غزنوی او را در استخلاص بست که به دست پایتوز افتاده بود یاری نماید در عوض وجهی نقد به سبکتکین بپردازد. سبکتکین بست را از پایتوز گرفت واو را مجبور به هزیمت کرد و چون طغان به وعده وفا ننمود و برسبکتکین عاصی شد، سبکتکین هم با او به جنگ پرداخت و بست را تسخیر کرد و بر قصدار نیز مسلط شد و حکم وامر خود را بر این دو ناحیه تحمیل کرد.* از غنایمی که در این سفر نصیب سبکتکین شد، پیوستن شاعر و عالیقدر ابوالفتح علی بن محمد بستی است به خدمت او که ابتدا در دستگاه پایتوز می زیست و دبیر او بود.
بعداز این فتوحات سبکتکین از معابر سلسلۀ سلیمان داخل جلگۀ سند شد و پادشاه طایفۀ راجپوت را که چیپال می خواندند، مغلوب ساخت و شهر پیشاور را ضمیمۀ ممالک خود نمود و با غنایم و اموال فراوان به غزنین برگشت.*

1- ابوالقاسم محمود بن سبکتکین(387-421)

ابومنصور ناصرال ه سبکتکین که در اوا ایام خود بلخ را به پایتختی اختیار کرده و در آنجا می زیست در شعبان 387 موقعی که از این شهر به غزنه می رفت در راه فوت کرد و پسر بزرگترش سیف ال ه محمود دراین تاریخ در نیشابور به ادارۀ امور اسان اشتغال داشت.

نزاع محمود و اسماعیل

چون جنازۀ سبکتکین به غزنین رسید،* لشکریان بنا بر وصیت او پسر کوچکترش اسماعیل را به ی برداشتند. محمود اسان را ترک گفت و به هرات آمد و عمش بُغراجُق به او مساعدت کرد و برادر دیگرش نصر نیز از بست به یاری او برخاست و محمود در غزنه بر اسماعیل ظفر یافت و با دادن امان او را از قلعۀ غزنین فرود آورده با خود در امارت شریک نمود لیکن کمی بعد بر اثر سوءظنی او را به زندان انداخت و اسماعیل در زندان مُرد.* مدت امارت اسماعیل هفت ماه بود.

قیام منتصر سامانی

چون ایلک خان بر بخارا مستقر گردید، فرزندان نوح بن نصر یعنی برادران عبدالملک و چند تن دیگر از خویشاوندان سامانی را محبوس نمود و ایشان را از یکدیگر دور نمود و هریک را به شهری فرستاد. از این جماعت بود،ابو ابراهیم اسماعیل بن نوح که از اوزگند با لباس نسوان از حبس ایلک گریخت به خوارزم رفت و در آنجا جماعتی فراهم کرده با لقب منتصر بر ان ایلک ظفر یافت و بخارا را گرفت لیکن چون قدرت ایستادگی در بخارا نداشت به نیشابور تاخت و آنجا را از کف نصربن سبکتکین برادر محمود بیرون آورد. یمین ال ه منتصر را ش ت داد و منتصر به قابوس زیاری ملتجی شد سپس از آنجا به میان طوایف غُز و سلجوق که در حدود خوارزم ن بودند،* رفت و به یاری ایشان بار دیگر بر بخارا دست یافت اما چون از یاران ترک خود اطمینان نداشت، شبانه فرار اختیار نمود و برای استرداد ملک اجدادی چاره ای ندید جز آنکه به یمین ال ه محمود توسل جوید. محمود هم به یاری او برخاست و ایلک خان را مغلوب و منتصر را بر بخارا مستقر ساخت.
پس از مراجعت محمود،* ایلک منتصر را از بخارا بیرون کرد و منتصر مدتها در اسان و قهستان وطبرستان سرگردان بود تا آنکه پیش یکی از قبایل عرب مهاجر در بخارا آمد و اعراب او را به دستور دشمنانش در سال 395 کشتند و به این ترتیب آ ین مدعی بزرگ خاندان سامانی که مردی رشید و فاضل و شاعر بود از میان رفت و ایلک و محمود که هر دو از جانب او شه ناک بودند از این رهگذر آسوده شدند و میدان برای ترکتازیهای آن دو خالی ماند.*

محاربات محمود با خلف بن احمد سیستانی

خلف بن احمد که احوال او در ذیل سایت تخصصی تاریخ >تاریخ ایران ی> تاریخ صفاریان مذکور داشتیم، از موقعی که اسان به دست سبکتکین و محمود افتاد به علت مجاورت قلمرو او با حوزۀ حکومتی این پدر و پسر با وجود دوستی ظاهری پیوسته با ایشان در خصومت باطنی و رقابت می زیست و هر وقت فرصت می یافت به حدود بلاد غزنویان تعرض می کرد و ناحیه ای که بیش از همه محل نزاع طرفین بود،* قهستان و هرات بود که حکومت آن را بغرا برادر سبکتکین و عم یمین ال ه محمود داشت و در سال 387 چون خلف از خبر مرگ سبکتکین مطلع شد، شادی کرد و پسر خود طاهر را به تصرف پوشنگ فرستاد طاهر پوشنگ را از کف بغرا بیرون آورد. محمود ی به عم خود داد و او را به عزم دفع طاهربن خلف برگرداند. طاهر این بار در ضمن جنگ و گریز بغرا را کشت و آتش کینۀ محمود را شعله ورتر ساخت.*
در سال 390 موقعی که خلف با ن و ک ن خود به سرکشی به حصار اسپهبد از قلاع مستحکم سیستان رفته بود، محمود با یانی بی شمار به پای آن حصار آمد و خلف را که ی همراه نداشت در آنجا محصور نمود. خلف چاره ایی جز تسلیم ندید و با دادن یکصد هزار دینار به محمود از محاصره نجات یافت و محمود راه هند پیش گرفت.*
بعداز این واقعه خلف بسختی و قساوتی فوق العاده از انی که به محمود کمک کرده بودند، انتقام کشید و کار کینه کشی و سخت کشی او به آنجا کشید که پسرش طاهر بر او شورید ولی خلف که بظاهر از امارت کناره کرده و به عبادت و گوشه گیری پرداخته بود به حیله و تدبیر و اظهار ملاطفات پدرانه پسر را بفریفت و چون طاهر تسلیم شد، خلف او را به دست خود کشت و پس از غسل و کفن در سال 392 به خاک سپرد.*
مردم سیستان بالا ه ازمظالم خلف به جان آمدند و برای نجات از شر او محمود را به گرفتن سیستان طلبیدند. محمود هم که منتظر چنین فرصتی بود بار دیگر به سیستان آمد و خلف را در قلعۀ طاق از قلاع سیستان در محاصره گرفت.* خلف عاقبت بعداز چهارماه مقاومت تسلیم شد و محمود در تاریخ صفر سال 393 سیستان را بنام خود تصرف کرد و خلف را به جوزجانان فرستاد ولی چون اطلاع یافت که خلف از آنجا پنهانی با ایلک خان مکاتبه می کند او را از آنجا به زندان فرستاد و او به سال 399 در محبس د ( بین زرنج و بست) به قتل رسید.

سلطان محمود و خانیان تر تان

محمود در ذی القعده سال 389 رسما ازجانب قادر خلیفه به لقب یمین ال ه وامین المله ملقب و به جای سامانیان والی اسان گردید و از همین ایام لقب سلطان نیز به اسم او ضمیمه و معمول شد و این کلمه که در عربی اصلا به معنی سلطه و قدرت و هیأت حاکمه است و غالبا در مورد خلفا به کار می رفته حتی پیش از محمود رایج بوده است و استعمال آن در مورد محمود بیشتر از طرف شعرا و ان و زیردستان او شده و هیچ گاه لقب رسمی او نبوده است.*
خانیان که از همین حدود تاریخ 389 بر ماوراء النهر استیلا یافته و در آن نواحی بر جای سامانیان نشسته بودند چون مسلمان بودند، قبول فرمان خلیفۀ عباسی را فرض می دانستند و مثل غزنویان خویشتن را دست نشاندۀ قادر خلیفه می شمردند و در بلاد خود خطبه و سکه را بنام او می آراستند.
دو غائله منتصر سامانی محمود و ایلک نصرخان با یکدیگر درنزاع افتادند لیکن چون این فتنه خو د، محمود دختر نصر را به زنی گرفت و بین دو ترک مصالحه شد و جیحون حد بین تصرفات ایشان قرار گرفت.* محمود که متوجه فتح هند بود و نذرداشت که هر سال یک بار به بلاد هندوستان بتازد به شادی این صلح را پذیرفت و با خاطر فارغ سرگرم غزوات هند شد لیکن مصالح چندان مدتی داوم نکرد چه هنگامی که محمود به یکی ازهمین غزوات رفته بود و در مولتان سند اقامت داشت، یعنی درسال 396 نصرخان به قصد تسخیر اسان از یک طرف سباشی تکین خود را به تصرف طوس و نیشابور فرستاد و از طرفی دیگر جعفر تکین حکمران بخارا را روانۀ بلخ نمود.* محمود بسرعت خود را به اسان رساند و جعفر و سباشی را مغلوب نمود و اسان را از استیلای خانیان نجات داد. سال بعد ایلک نصر به یاری قَدِرخان پسر بغراخان سابق الذکر والی ختن با ی دیگر از جیحون گذشت و به جنگ محمود که در این تاریخ با جمعی از ترکان غز و خلج و افاغنه و هنود و پانصد فیل جنگی درطخارستان مقیم بود شتافت.* جنگ در 22 ربیع الثانی سال 398 در پُل چرخیان بلخ آب دردشت کَتَر چهارفرسنگی بلخ اتفاق افتاد و خانیان به هزیمتی سخت دچار آمدند و قسمت مهمی ازایشان در حین فرار در آب غرق شدند.
جنگ کتر یکی از وقایع بسیار مهم تاریخ غزنویان است چه از این تاریخ تا عهد سلا ه دیگر خطر خانیان از جانب اسان موقوف گردید و چون نصر دچار چنین ش تی شد،* برادرش طُغان خان براو شورید و با محمود متحد گردید و خانیان به علت بروز اختلاف داخلی م ن ایشان دیگر نتوانستند با محمود دم از رقابت و برابری بزنند بلکه هرکدام بر ضد دیگری از محمود یاری می طلبیدند و حکم محمود در بلاد خاینان جاری و متبع بود.

فتح خوارزم و جرجانیه در 407-408

خوارزم یعنی سرزمین خیوۀ حالیه در عهد سامانیان تحت امر دو سلسله از امرا بود، یکی خاندان مأمونیان که بر قسمت چپ جیحون امارت داشتند و پایتختشان شهر گرگانج یا جُرجانیّه یا اُور گنج بود و شهر خیوۀ حالیه به جای آن بنا شده،* دیگر خوارزمشاهیان قدیم که بر ساحل راست یعین قسمت شرقی جیحون مستولی بودند و پایتختشان در شهر کاث یا شهرستان قرار داشت.
ابوالعباس مأموبن محمد صاحب جرجانیه به سال 385 بر ابوعبدالله خوارزمشاه صاحب شهر کاث که ابوعلی سیمجوری در دستگیر کرده بود،* حمله برد و خوارزم شرقی را از دست او گرفت و او را در همین تاریخ در مقابل ابوعلی سیمجوری به قتل رساند. ابوالعباس صاحب جرجانیه را از این تاریخ خوارزمشاه خواندند در صورتی که خوارزمشاه سابقا لقب والیان کاث بود.
بعداز وفات ابوالعباس در 387 پسرش ابوالحسن علی جای او را گرفت و او پس از برافتادن سامانیان تبعیت خانیان را پذیرفت اما چون محمود غلبه کرد، ابوالحسن با محمود از در دوستی درآمد و خواهر سلطان را در عقد ازدواج خود درآورد.*
پس از ابوالحسن، برادرش ابوالعباس مأموبن مأمون والی جرجانیه و خوارزم گردید. او نیز خواهر دیگر محمود را به زنی گرفت و تا سال 407 که سال قتل اوست اجبارا مطیع سلطان بود ولی نسبت به خانیان نیز اظهار اخلاص و دوستی می کرد.*
در هیمن سال که محمود از خلوص نیت ابوالعباس ظنین شده بود از او خواست که در خوارزم به نام او خطبه بخواند. خوارزمشاه خود به ظاهر مخالفتی نشان نداد لیکن اعیان و امرای خوارزم زیربار نرفته شو د و خوارزمشاه را کشتند و برادرزادۀ او ابوالحارث محمد بن علی را به امارت برداشتند.
سلطان محمود به بهانۀ قتل خون ابوالعباس خوارزمشاه و نجات خواهرخویش با ی گران عازم خوارزم شد و پس از جنگ در محل هزار اسب در جرجانیه یان خوارزمشاه را ش تی فاحش داد و در تاریخ 5 صفر 408 به جرجانیه وارد شد جمیع افراد خاندان مأمونی را دستگیر کرد و ایشان را پس ازسپردن خوارزم به مشهور خود ونتاش به غزنین آورد و مأمونیان برافتادند و ونتاش خوارزمشاه شد.*
افراد خاندان مأمونی اکثر مردمی فاضل و فضل دوست بودند و در عهد ایشان گرکانج مرکز اجتماع علما و فضلا بود. چنانکه ابوعلی سینا مدتی در آنجا در دستگاه ابوالحسن علی و ابوالعباس مأمون می زیست و ابوریحان بیرونی نیز از اجلۀ خواص و مستشاران ایشان بود.*

غزوات محمود در هندوستان از 392 تا 416

سلطان محمود در فاصلۀ سنوات 392 و 416 یعنی در ظرف 24 سال چندین سفر جنگی به عنوان جهاد وغزا به هندوستان کرده که از آن جمله، داوزده غزوه از همه مهمتر است و درهر یک از این سفرها ظاهرا به نیت جهاد با کفار هند و باطنا برای غارت بلاد و معابد و بتخانه های ایشان که به کثرت ثروت و آلات و ادوات واصنام سیمین و زرین مشهور بوده با راجه ها و حکام محلی هندوستان جنگها کرده و از تاراج ای ایشان هر بار غنایمی بی شمار با خود آورده است.*
هجوم به هند را سلطان محمود پنج سال بعداز جلوس خود شروع نموده و پنج سال قبل ازوفات دنبالۀ آن را رها ساخته است.* چه در پنج سال اول چنانکه دیدیم به قلع و قمع دشمنان داخلی و سران ی سامانی وایلک خان و خلف اشتغال داشته و در پنج سال آ انقلابات عراق و اسان واهمیت یافتن خطر ترکان سلجوقی نمی گذاشته است که او با فراغ بال متوجه هندوستان باشد. در بقیۀ ایام سلطنت یمین ال ه کمتر سالی بوده است که به غزای هند نرود و فتح وغنیمتی تازه به چنگ نیاورد.*
شرح جمیع لشکرکشیهای محمود به هندوستان و بیان جزئیات کشمکشهای او با راجه ها و حکام قسمت غربی و مرکزی این کشور و تعداد اسامی بلادی که گشوده و راجه هائی را که مغلوب کرده از حوصلۀ این مرحله از بحث مختصر، خارج از فایده است.* به همین نظر فقط به وقایع مهم و رؤوس مسائل راجع به این غزوات قناعت می ورزیم:
1- شروع لشکرکشی محمود به هندغربی چنانکه اشاره نمودیم در سال 392 است. در این تاریخ سلطان پس از مطیع ساختن خلف بن احمد دنبال خیال پدر را در حمله به سرزمین قوم راچپوت و جنگ با چیپال گرفت و در نتیجه چیپال را مغلوب و اسیر نمود و پس از تسخیر قسمتی از بلاد مشرق پیشاور با غنیمت فراوان به غزنه برگشت.*
2- در سال 395 محمود به جلگۀ پنجاب حمله برد و در محل بَهاطیه پایتخت پنجاب مرکزی ( م ن شهر مولتان و نهر ستلج) بر راجۀ آنجا غلبه کرد و پس از ضمیمه ساختن این ناحیه برممالک خود با 120 زنجیر فیل به غزنه مراجعت نمود.*
3- در سال 396 محمود به بهانۀ دفع والی مسلمان مولتان ( از بلاد مشرق نهر سند در ولایت پنجاب) که به مذهب اسماعیلی گرویده بود، عازم آن صوب شد و چون اَنَندپال پسر چیپال سابق الذکر که در کشمیر حکومت داشت به درخواست محمود در عبور از بلاد او جواب نداد، سلطان ابتدا به تعقیب او پرداخت و کشمیر را مس نمود.* والی مولتان هم از ترس به جزیرۀ سر ب گریخت و محمود بر مولیان و قسمت دیگر پنجاب مستولی گردید.
بعداز این فتح محمود داخل جلگۀ گنگ شد و بر بلاد راجۀ دیگری که نندا نام داشت، تاخت اما این راجه از جلوی محمود گریخت و به حصار محکم کالِنجَر از قلاع جنوبی نهر جُمنا از شعب گنگ واقع در مغرب الله آباد حالیه پناه جست و محمود آنجا را تحت محاصره گرفت. عاقبت نندا پس از 34 روز محصور بودن طلب صلح نمود.* محمود ابتدا این تقاضا را نپذیرفت اما چون شنید که ایلک خان قصد اسان کرده با نندا مصالحه نمود او را دست نشاندۀ خود ساخت.
4- از غزوات مشهور محمود در هند دو غزوۀ سال 404 و 405 است که در اولی این سلطان بر قلعۀ ناردین از قلاع پنجاب در مغرب نهر جیلُم از شعب سند و در دومی بر بتخانۀ تانیسَر(در شمال دهلی) دست یافت و بت بزرگ تانسیر را با خود به غزنین آورد.*
5- در سال 409 محمود شهر قنّوج[4] را گشود و راجۀ آنجا تسلیم شد و رعایای او قبول د اما چون محمود برگشت، راجه های دیگر از این حرکت راجۀ قنوج اظهار نفرت نمودند و یکی از اعاظم ایشان به جنگ او آمد و او را کشت. سلطان محمود بار دیگر به جلگۀ گنگ لشکر کشید و این بار بتخانۀ بسیار مشهور مُوتّرا را که در کنار گنگ و شمال شهر اگره است، فتح نمود و جمیع نفایس آن را که از آن جمله بتی زرین بود به غارت برد و با شکوه و جلال به غزنه مراجعت کرد.*
6- بزرگترین و آ ین غزوۀ محمود در هند لشکر کشی اوست به سال 416 به ولایت گجرات و شبه جزیرۀ کاتیاوار[5].
محمود شنیده بود که بزرگترین بتخانه های هندوستان درشهر سُومَنات در ساحل جنوبی شبه جزیرۀ کاتیاورا قرار دارد و عقیدۀ هندوان بر آن است که علت دست یافتن محمود بر سایر بتان هندی خشم و سخط بت سومنات بر آنها بوده.* محمود که می دانست، بتخانۀ سومنات گنجینۀ زر و سیم و جواهر و نفایس است برای تملک آن خزاین و اندوخته های گرانبها و برانداختن بت بزرگ برهمانیان در دهم شعبان 416 با سی هزار سوار و جماعتی مجاهد دواطلب از طریق مولتان و صحرای بزرگ تار خود را به شبه جزیرۀ کاتیاوار رساند و در راه بر شهر اَنهَلوارَه پایتخت ولایت گجرات قدیم استیلا یافت و در نیمۀ ذی القعده به پای حصار سومنات رسید.*
حصار سومنات بر بالایی مشرف به دریا قرار داشت و هنود از دو طرف در دفاع آن سخت کوشیدند لیکن عاقبت حریف مجاهدین نشدند و محمود پس ازسه روز بتخانه را گشود و خود باگرزی که در دست داشت، بت اعظم را که از سنگ و به طول پنج ذراع بود درهم ش ت و هائی از آن را برای نمودن چنین فتحی به غزنه و مکه و بغداد فرستاد و در دهم صفر 417 به پایتخت خود برگشت.*
بتخانۀ سومنات را که یکی از نمونه های بسیارعالی معماری هندی بوده اصلا بر پایه های سنگی و ستونهای چوبی ب ا داشته بودند و بر فراز آن چهارده گنبد از طلا می درخشید و خزاین آن مملو از نفایس و جواهری بود که راجه ها و زوّار هند در سالیان دراز به آنجا فرستاده بودند.* قیمت این نفایس را که به دست لشکریان محمود به غارت رفته تا بیست میلیون دینار نوشته اند.

فتح ری و اصفهان در 420

چنانکه در احوال مجدال ه دیلمی - در تاریخ تخصصی تاریخ > تاریخ ایران ی> دیالمۀ آل بویه – گذشت، این پس از فوت مادر خود سیده خاتون به علت استبداد لشکریان خویش از شر ایشان به سلطان محمود متوسل شد. محمود هم که منتظر فرصت برای دست یافتن بر بلاد جبل و برانداختن دیالمۀ این حدود بود، ابتدا علی حاجب را به ری فرستاد وبه او دستور داد که مجدال ه را دستگیر نماید و علی نیز چنین کرد.* سپس خود در ربیع الا سال 420 به ری رسید و بر خزاین گرانبها و کتابخانۀ ذی قیمت مجدال ه دست یافت و قریب یک میلیون دینار وجه نقد و نزدیک به پانصد هزار دینار جواهر او را به تصرف خود گرفت. سپس اکثر کتب مجدال ه را به این عنوان که کتب حکمتی و نجوم و از نوشته های ضلال است، سوخت و به این ترتیب ت دیالمۀ ری را منقرض نمود.*
بعداز فتح ری و کشتن جمعی از اصحاب مجدال ه به بهانۀ بددینی، سلطان محمود قزوین و ساوه و آیه را نیز مس کرد و پسر خود مسعود را به فتح زنجان و ابهر فرستاد و او را پس از گشودن این بلاد بر ممالک دیالمه که تازه تسخیر شده بود از جانب خود به نیابت گذاشت و به اسان برگشت.
حکومت اصفهان و همدان و شاپورخواست - به شرحی که در تاریخ دیالمه گفته ایم - دراین تاریخ با علاءال ه ابوجعفرمحمدبن دشمنزیار کاکویه بود او چون دید که محمود به ری و قزوین وسایر متصرفات مجدال ه دست یافته و به ممالک علاءال ه نیز بی نظر نیست، پیشدستی نمود و در اصفهان به نام سلطان محمود غزنوی خطبه خواند. محمود هم متعرض او نشد و علاءال ه همچنان در حکومت ولایات خود باقی ماند.*
پس از مراجعت محمود به غزنین پسرش مسعود به اصفهان حمله برد و آنجا را از دست علاءال ه بیرون آورد و از جانب خود ی را به حکومت اصفهان گماشت و به ری برگشت اما مردم اصفهان برگماشتۀ مسعود طغیان د و او را کشتند.*
مسعود بار دیگر از ری و اصفهان آمد و به کشتار مردم آن شهر دست زد و قریب پنج هزار نفر از ایشان را کشت و مجددا شهر را تحت امر خود درآورد و علاءال ه فراری و متواری گردید.*
در سال 421 مسعود به همدان لشکر کشید و عمال علاءال ه کاکویه را از آنجا راند وعلاءال ه به خوزستان گریخت تا از ابوکالیجار و جلال ال ه امرای دیلمی کمک بگیرد اما ایشان هم به علت گرفتاریهای داخلی و جنگ و نزاع با یکدیگر نتوانستند به او یاری دهند و علاءال ه درخوزستان بود تا آنکه شنید سلطان محمود وفات یافته و مسعود به اسان برگشته است،* فرصت را غنیمت شمرد و بر اصفهان دست یافت و ممالک سابق خود را به تصرف آورد.

وفات سلطان محمود در 421

محمود که در تاریخ 360 تولد یافته بود در آ عمر به مرض سِل(دق) مبتلا گردید و بر اثر آن روز به روز رنجورتر و نحیفتر می شد.* در سفر ری مرضش شدت یافت و به این حال اسان آمد و در بلخ مقیم گردید سپس در بهار سال 421 به غزنین آمد و پس از چند روز در 23 ربیع الاول 421 در این شهر جان سپرد.
سلطان محمود که اولین پادشاه مستقل و بزرگتر فرد خاندان غزنوی است به دلیری و بی باکی و کثرت فتوحات و شکوه دربار در تاریخ بسیار مشهور شده مخصوصا غزوات او در هند و غنایمی که از آنجا آورده و اجتماع علما و شعرا در دستگاه او و اشعار و کتبی که به نام او ترتیب یافته، نام او را در اکناف واطراف عالم معروف کرده است.* اما باید دانست که بیشتر این شهرت بر اثر تملقات معاصرین متعصب اوست که غزوات او را در هند در راه نشر و برانداختن کفار از اعظم خدمات شمرده و ساحت او را که عنوان مجاهد فی سبیل الله داشته از هر عیب و نقصی بری جلوه داده اند در صورتی که اگر به دیدۀ انصاف بنگیریم، محمود معایب بزرگ داشته و فتوحات او به جای آنکه برای مردم ایران مفید واقع شود به ضررهای بزرگ منجر گردیده است. بر روی هم ایام سلطنت محمود از لحاظ قوم ایرانی از دوره های بسیار مظلم است و یمین ال ه در تاریخ ایران چندان نام نیکی ندارد به شرح ذیل:
1- مشهور چنان است که در دربار محمود چهارصد شاعر ماهر اجتماع داشته و سلطان را مدح می گفته اند و چنانکه می دانیم از این جماعت بوده اند: عنصری بلخی و فرخی سیستانی و عسجدی مروزی و زینبی علوی و فردوسی طوسی و منشوری سمرقندی و ائی مروزی و غضایر رازی و شبهه ای نیست که از این میان بزرگترین و نامورترین ایشان همان "فردوسی طوسی" است. چنانکه از علمای دستگاه محمودی هیچ جلیل القدر و بزرگوارتر از "ابوریحان بیرونی" نبوده است اما چنانکه می دانیم،* محمود از کثرت لئامت با فردوسی رفتاری را که مشهور است پیش گرفت و حکم قتل ابوریحان را وقتی به علت حقیقتی علمی که گفته بود و به نظرسلطان کفر می آمد، صادر کرد و آن دانشمند فقط به و ساطت ابونصر مُشکان دبیر سلطان از کشته شدن نجات یافت.
محمود که ترک نژاد بود و درست لطایف زبان فارسی را درک نمی کرد و به علت تعصب شدید در مذهب تسنن با هرچه که از آن بوی حکمت و فکری می آمد بسختی دشمنی داشت، هیچ گاه نمی توانست با میل دل و ذوق طبیعی طالب شعرو ادبیات و جویای علم وحکمت باشد.* تمام تظاهراتی که در این راه از محمود دیده شده از آن نظر بوده است که وجود شعرا و علمای معروف درگرد دربار در آن ایام از اسباب شکوه و جلال محسوب می شده و شعرا با سرودن مدایح امرا و سلاطین و فضلا با نوشتن کتب و رسائل به اسم ایشان بهترین وسیلۀ نشر مفا و بلند آواز ساختن نام ممدوحین و مخدومین خود بودند تا آنجا که هر درباری که عدۀ شعرا و فضلای آن بیشتر و نام و نشان ایشان معروفتر ودرخشان بر بود بر دربارهای دیگر ف می فروخت و محمود که در عصر خود نمی توانست درباری را از هیچ جهت نامی تر از دربار غزنه ببیند،* هر جا از این شعرا و دانشمندان اثری می یافت آنان را به وعد و وعید به غزنین می کشاند. چنانکه غضایری را از دربار مجدال ه از ری با دادن صلات فراوان پیش خود خواند و از خوارزمشاه فرستادن ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی و ابوسهل ی وابونصرین عراق و ابوالخیرین خمار را که مایۀ رونق دربار جرجانیه بودند،* خواست و از ایشان ابوعلی سینا و ابوسهل ی که از تعصب محمود بیم داشتند به پناه آل زیار و آل بویه شتافتند و بقیۀ که در جرجانیه مانده بودند پس از فتح آنجا اضطرار در دستگاه محمود داخل شدند.
تعصب محمود و سخن ناشناسی او وی را بر آن داشته است که با فردوسی که به مذهبی غیر از مذهب سلطان معتقد بوده و پستی و زشتی معامله نماید و این گویندۀ بلندمقام را برنجاند و ذکری ناستوده از خود در تاریخ به جا گذارد و حق با فردوسی است که گوید:
به دانش نبد شاه را دستگاه
وگرنه مرا برنش به گاه
2- سلطان محمود در مذهب حنفی تعصب مفرط داشت و چون در ایام او براثر تبلیغات دعات اسماعیلی درماوراءالنهر و اسان عدۀ کثیری از مردم به آیین اسماعیلی یا مذاهب دیگر شیعه گرویده بودند، محمود هر کجا از ایشان نشان می یافت آنان را بسختی تمام می کشت مخصوصا به آن علت که دعات اسماعیلی اهل ایران را به پیروی از خلفای فاطمی مضر می خواندند و این خلفا هم مدعی بنی عباس، مخدومین محمود بودند.* این سلطان غالب انی را که بر دین حنفی نمی رفتند به تهمت قرمطی( یعنی اسماعیلی و طرفار فاطمیون) تعقیب می کرد و به قتل می رساند و در این راه پیش او قرامطه و معتزله و حکما همه یک حکم داشتند، چنانکه یاران مجدال ه را به جرم معتزلی بودن از دم شمشیر گذراند و قسمت اعظم کتابخانۀ نفیس او را طمعۀ آتش کرد و فرستادۀ خلیفۀ فاطمی مصر را کشت.* این سلطان گاهی نیز برای "ضبط مال اعیان و توانگران"، ایشان را به "بددینی" متهم می ساخت و دارایی آنان را در ضبط خود می آوردند.
3- محمود مردی آزمند و پول دوست و ثروت طلب بود و با اینکه در لشکرکشی به هند ظاهرا نشر و نیت جهاد و غزا را بهانه می کرد،* غرض اصلیش غارت معابد پر ثروت هند و آوردن غنایم از آن دیار بود و اگرچه ازاین غنیمتها مقدار قلیلی را صرف ساختن ابنیه و باغ و آثار خیر در غزنه و بلخ و طوس می نمود لیکن اکثر را می انباشت و مردم را از آن خیری نمی رسید بلکه هروقت عزم غزوی می کرد، عمال او از رعایا بسختی و زجر تمام پول می گرفتند و چون تقریبا هر سال این عمل تکرار می شد در نتیجه صدمات کلی به مردم ایران رسید و چنان این مسأله عامه را از طرز حکومت غزنویان متنفر کرده بود که چون قدرت محمود از میان رفت و نوبت به مسعود رسید اهل اسان برغبت تمام ترکمانان سلجوقی را به ضبط آن سامان دعوت نمودند و ت غزنوی بر اثر همین کیفیت بسرعت از ایران و ماوراءالنهر برافتاد.*
4- اگرچه سلطان محمود وزاری بالنسبه کافی داشته لیکن هیچ یک از ایشان به علت قدرت و استبداد سلطان نتوانستند مؤسسس اساس متین با دوامی برای ادارۀ کشور شوند و در مقابل اقتدار لشکریان غارتگر محمود که مخلوطی بودند از مجاهدین داوطلب ملل مختلفه حال عامه و رعایا را نیز با حکومت دادن نظم و عد ی نظیر آنچه در عهد وزاری اولی سامانیان یا در عهد خواجه نظام الملک وجود داشته قرین آسایش و راه نمایند.*
اول سلطان محمود ابوالعباس فضل بن احمد اِسفراینی اشت که ابتدا دبیر فایق خاصه بود و پس از زوال ت او به خدمت سبکتکین و پسرش محمود پیوست و تا سال 401 به مقام وزارت محمود برقرار بود.
ابوالفضل اسفراینی، مردی کافی و مدبر بود و به دستور او زبان فارسی در دیوان محمود زبان رسمی شد و احکام و دفاتر و مراسلات را به امر او به فارسی نوشتند.*
پس از عزل اسفراینی در 401 محمود وزارت خود را در عهدۀ ابوالقاسم احمدبن حسن میمندی که فضل وادب را با کفایت و تدبیر جمع داشت گذاشت. ابوالقاسم میمندی که ممدوح اکثر شعرای زمان محمود و از ان مشهور زبان عربی بر خلاف اسفراینی، دیوان محمود را برای رساندن پایۀ فضل خود از زبان تازی به عربی برگرداند و به قول مشهور موجب محرومیت فردوسی از دریافت پاداش خود گردید در صورتی که اسفراینی آن شاعر را تشویق و نوازش فرموده بود.*
میمندی را محمود با اینکه در کودکی با یکدیگر از یک شیرخورده و در یک مکتب پرورش یافته بودند، در سال 415 از وزارت انداخت و در یکی از قلاع هندوستان به زندان فرستاد و میمندی تا محمود مُرد در حبس می زیست.* وزارت محمود در سنین آ ی سلطنت او با ابوعلی حسن بن محمدبن میکال معروف به حسنک بوده است که او نیز از فضلای ان محسوب است.»[6]
5- « با آنکه فرمانروایی او سی ویک سال طول کشید اما بیشتر آن در غزوات هند گذشت. محمود هفده بار یا بیشتر به این غزوه ها دست زد و خزاین خود را از نفایس معابد و غنایم غارتی انباشت. او با تعدد غزواتش به هند، را در نظر هندوان بیشتر به صورت یک آیین جنگی و صلح ناپذیر عرضه کرد. با آنکه به سبب سلحشوری و دلیری مورد تکریم وتحسین و دربار خود بود،* در بین آنها به همان اندازه به نام جویی و زردوستی و حتی خست نیز موصوف بود. در آیین تسنن تعصب داشت مثل اکثر ترکان مذهب حنفی می ورزید از شیعه و معتزله که آل بویه و وزرای آنها منسوب به مذاهب آن فرقه ها بودند به شدت نفرت داشت.* اسمعیلیه را در اسان و در هند با خشونت بسیار مورد تعقیب و آزار قرار داد. معهذا حمایت او از رؤساء حنفیه و کرامیه از اغراض خالی به نظر نمی آمد. اینکه بعدها گفته شد که او فقیه بود و حتی در فقه هم دست به تألیف کتاب زد با آنچه از روایات معاصرانش برمی آید قابل تأیید نمی نماید.*
تعصب در آیین تسنن نباید یک عامل عمده در بی اعتنایی او نسبت به فردوسی باشد[7]. اینکه شهرت فردوسی به تشیع هم درین زمینه عامل مؤثری بوده باشد خالی از مبالغه نیست.
از شاعران دیگر دربار هم، که گه گاه به آنها پاداش و جایزه های هنگفت می داد، بیشتر به عنوان بلندگوی استفاده می کرد.*
مرگ محمود، دودستگی های درباریانش را که در سالهای اخیر فرمانراویی او استبداد شدیدش بر آن کشیده بود آشکار کرد.* تی که او بدون هیچ پایگاه ملی و پشتیبانی قومی به وجود آورده بود برای دوام و بقای خود به ارادۀ محکم و انضباط دقیقی حاجت داشت که جانشینان بلافصل او فاقد آن بودند.»[8]

2- سلطان محمدبن محمود(از ربیع الا تا شوال 421)

« سلطان محمود در مرض موت خود پسر خویش محمد را که در این تاریخ والی جوزجانان و بلخ بود به جانشینی معین کرد و پسر دیگر مسعود را به علت رنجشی که از او داشت از این حق محروم نمود. محمد پس از فوت پدراز بلخ به غزنه آمد و با لقب جلال ال ه بر جای پدر نشست.*
محمد مردی ضعیف النفس و ع دوست و نسبت به امور ملکی بی اعتنا بود به همین جهت جمعی از سران ی واکابر ت پنهانی با مسعود که در این تاریخ در ری به نیشابور آمد و در آنجا جمعی از خواص محمودی و امرای لشکری مثل ابوالنَّجم اَیازبن اُویماق غلام مشهور سلطان محمود و علی دایه به مسعود پیوستند و او را به سلطنت تبریک گفتند و در همین تاریخ بود که از جانب قادر خلیفۀ عباسی نیز فرمان رسمی به نام مسعود رسید و مسعود با قوت قلب تمام به جانب غزنین رهسپار شد.*
محمد جاجب بزرگ علی بِّن ایل اَرسَلان را که از منسوبین نزدیک سلطان محمود بود و به همین جهت او علی قریب یا علی خویشاوند می خواندند، باعم خود یوسف بن سبکتکین به ی لشکر اختیار نمود و درصدد جلوگیری از مسعود برآمد لیکن این دو بزودی فهمیدند که مقاومت با مسعود و نبرد با او مثمر ثمری نیست،* به همین جهت محمد را در 13 شوال 421 در حالی که به شرب و نوش مشغول بود گرفتند و کور د و در قلعه ای محبوس ساختند. سپس مسعود را بر لشکریان خود و سلطان خواندند اما مسعود همین که به هرات رسید، ابتدا علی خویشاوند را گرفت و کُشت سپس عم خود یوسف را در حبس انداخت و بر بسیاری از سران ی که با برادر از در غدر و مکر پیش آمده بودند بسختی و تخفیف معامله نمود.*
وزارت محمد را در مدت هفت ماه ام خواجه ابوسهل احمدبن حسن حَمدَوی داشت واین خواجه از بزرگان ان و فضلا و ادب پروران زمان خود بود ه و ذکر او باردیگر به میان خواهد آمد.

3- سلطان مسعودبن محمود( 421-432)

شهاب ال ه مسعود پس از ورود به غزنین و گرفتن مقام پدر امر داد که خواجه ابوالقاسم احمدبن حسن میمندی را که از تاریخ 415 به امر سلطان محمود در هند محبوس بود به پایتخت آوردند و وزارت خود را در عهدۀ او گذاشت و این خواجه تا سال 424 که تاریخ فوت اوست در این مقام برقرار بود.*
از جمله انی که در جلوس مسعود به دست او گرفتار آمدند، خواجه ابو علی حسنک میکالی بود که این سلطان به علت سعیی که خواجۀ مزبور در رساندن محمد به سلطنت کرده بود او را به قرمطی بودن متهم ساخت و او را به دار آویخت.*

لشکرکشیهای سلطان مسعود

اولین واقعۀ مهم دورۀ امارت مسعود لشکرکشی اوست به ولایت مکران در سا ل422. سلطان به یاری یکی از دو پسر والی متوفای آن سرزمین ی به آنجا فرستاد و مکران را تا حدود سند تحت حمایت خود آورد.*
سال بعد مسعود لشکری دیگر روانۀ کرمان نمود و با گماشتگان ابوکالیجار دیلمی فارس به جنگ پرداخت لیکن یان او از ابوکالیجار ش ت خوردند و منهزم به اسان برگشتند.
لشکرکشی سوم مسعود به جانب ری و همدان و بلاد جبل بود در سالهای 423 و 424 برای دفع مدعیانی که پس از مراجعت او ازاین بلاد به اسان به سرکشی پرداخته بودند.*
درهمان سال فوت محمود و مراجعت مسعود به نیشابور، علاءال ه کاکویه از خوزستان به اصفهان آمد و بسهولت این شهر و همدان و ری را متصرف شد و به تعرض املاک فلک المعالی منوچهربن قابوس زیاری که تحت امر غزنویان می زیست،* شروع نمود و خوار و رامین و دوماند را از عمال او گرفت.
فلک المعالی به سلطان مسعود توسل جست و مسعود از اسان ی به مدد منوچهر فرستاد. این یان به یاری علی بن عِمران از اصحاب فلک المعالی و از ممدوحین منوچهری دامغانی ری را از علاءال ه پس گرفتند و علاءال ه در جنگ زخم برداشت و به یکی از قلاع پانزده فرسخی همدان گریخت.*
بعداز فرارعلاءال ه، منوچهر در ری به نام سلطان مسعود خطبه خواند و مسعود هم یکی از رجال خود را که تاش فرّاش بود درتاریخ 422 به حکومت ری و بلاد جبل مأمور کرد.
علاءال ه بعداز یام جراحت به مدد فرهادبن مردآویج از همدان به بروجرد تاخت و تاش فراش و علی بن عمران به عقب ایشان لشکر فرستادند واین دو بعد از چند جنگ در سال 423 بالا ه علاءال ه را به اصفهان فراری د و همدان و بروجرد و شاپور خواست و کرج را از تصرف او خارج ساختند.*
در سال 424 مسعود خود ازغزنه به عزم اصلاح امور ری و بلاد جبال به اسان آمد و چون به نیشابور رسید به او خبر دادند که عامل غزنویان در بلاد مفتوحۀ هند سر به عصیان برداشته. سلطان ناچار فسخ عزیمت کرد و مصمم رفتن به هند شد و از نیشابور خواجه ابوسهل حمدوی، سابق برادرش محمد را به نظارت در کارهای تاش فراش که از جور و ستم مردم را به جان آورده بود به ری فرستاد و عذر علاءال ه را که طلب عفو می کرد،* پذیرفت و او را به شرط تأدیۀ مالی سالیانه بر اصفهان باقی گذاشت.
ابوسهل حمدوی با نهایت عدل وتدبیر به اصلاح های ایام حکومت تاش پرداخت و بر اثر برانداختن بدعتهائی که سلف او برقرار کرده بود، موجب رفاه و رضای مردم را فراهم نمود و تاش تحت امر او قرار گرفت. تا سال 425 بین ابوسهل و علاءال ه ظاهرا صفائی وجود داشت اما چون علاءال ه از ادای اج سالیانه استنکاف ورزید و به مدد فرهادبن مردآویج به بلاد لر بزرگ به پناه ابوکالیجار گریخت.* ابوسهل حمدوی اصفهان را گرفت و خزاین علاءال ه را غارت نمود و نفایس آن را به غزنه فرستاد و از آن جمله بود کتب حکیم مشهور ابوعلی سینا که در این تاریخ در اصفهان می زیست و سمت وزارت علاءال ه را داشت. علاءال ه بار دیگر در سال 427 با ابوسهل به جنگ پرداخت لیکن این دفعه هم نتیجه ای نگرفت و به طرف طارم منهزم شد.*
دیگر از لشکرکشیهای سلطان مسعود در طرف مغرب جنگهای اوست در گرگان و طبرستان با ابوکالیجار کوهی خال و قیم انوشیروان زیاری در سال 426 که در این لشکرکشی از یان غزنوی به مردم گرگان و طبرستان صدمات بسیار رسید و مسعود بدون آنکه بتواند نتیجۀ مهمی ازاین سفر بردارد به علت انقلابات اسان از آنجا کوفته و ملول برگشت.*
اما در سمت مشرق یعنی هندوستان مسعود یک بار در سال 424 بر اثر عصیان احمد یَن َکین عامل پدر او برهند به آن صوب لشکر برده و پس از مطیع ساختن احمد یکی از قلاع مهم آن کشور از گشوده و در 425 بر اثر شنیدن خبر دست اندازی ترکمانان به اسان برگشته است.
سال بعد در 426 احمد ین کین بار دیگر عاصی شد و یک بار نیز لشکریان مسعود را ش ت داد. مسعود یکی از سپهسالاران هندوی مطیع خود را به دفع او فرستاد او احمد را ش ت داد و احمد در حال فرار در آب سند غرق شد و سرش را پیش مسعود فرستادند.*
در سال 428 و اوایل 429 مسعود به تقلید پدر به غزو در هندوستان مشغول بود و در این سفر بزرگترین فتوحات او فتح قلعۀ هانسی است در جنوب شرقی پنجاب که به تاریخ ربیع الاول 429 دست داده است. مسعود در نتیجۀ این غزوات مانند پدر با غنایم و افتخارات بسیار به غزنین برگشت ولی ایام این فتوحات آ ین دورۀ شوکت آن سلطان بود و چنانکه ذیلا بیاید اندکی بعد ترکمانان سلجوقی در نتیجۀ چند ش ت ی ره شکوه او را درهم ش تند.*


لرستان فیلی, بخش پهناوری از خاک ایران است,که در جنوب باختری آن قرارگرفته است.پهنای آن نزدیک به۵۰۵۰۰ هزارکیلومتر مربع است که به وسیله ی کوهی به نام «کور-kavar » به دو بخش پیشکوه و پشتکوه تقسیم شده است.ساختار لرستان, ترکیبی از رشته کوه های همسو وموازی است با دره های عمیق.که ازباختر به جنوب خاوری هر چه بیشتر پیش می روند بلن ان کم شده واز یکدیگر جدامی شوند که نظمی شاعرانه را پدیدمی آورند.کوه های منطقه ی معتدل,پوشیده از جنگلهای بلوط و ونوعی پسته ی کوهی وگلها وگیاهان دارویی است.قله های بلندو پربرف با دره وچشمه هایی پرآب می باشند. ازاین جهت در گذشته زیستگاه انواع شکار و جانوران وحشی بود. قدیمی ترین تعریف از مرزبندی آن در زمان «کاسی»ها, چنین بود.مرز شمالی آن به «آ ایا » یا (شهر کاسی) یا همدان پیش از ماد و مرز جنوبی به عیلام یا«شوش کنونی »محدود می شد.مرزی که اکنون نیز هست.اما حد باختری آن, مرزکشور عراق است واز خاور وجنوب خاوری, هم به لربزرگ یابختیاری وک یلویه بویراحمد, محدود می شود.

بررسی های دیرینه شناسی در لرستان

دره ی م آباد به درازای ۱۵ وپهنای۱۲کیلومتر ,در میان کوههای آ ی , به ارتفاع۱۱۷۰متر ازسطح دریا,بین۴۸ درجه و۲۱ دقیقه ی طول ۳۰ درجه و۳۲دقیقه ی عرض جغرافیایی قرارگرفته است.در سالهای۱۳۴۲و۱۳۴۵و۱۳۴۸ خورشیدی گروه هایی از غارشناسان (رایسrice)تگزاس , به بر رسی های دیرینه شناسی درغار های دره ی م آباد پرداختند.گزارش یکی از این هیات ها در سال ۱۹۶۷زیرعنوان(گزارش مقدماتی دوران های پیش ازتاریخ در جنوب غربی ایران) منتشر شد. نتیجه وتاریخ های به دست آمده از آزمایش های کربن۱۴نشان داده است که از ۴۵ هزارسال پیش ,شکلی از زندگی درغار های لرستان وجو داشته است.از دوره ی پارینه سنگی تانوسنگی و دوره های سازش بامحیط دراین غار ها افزارسنگی به دست آمدمربوط. بین ۱۰۰۰۰تا ۴۵۰۰۰ سال تاریخ گذاری شدند.

غار نشینان به همراه شکار در فصل های سال میان اقامت گاه های فصلی و باز گشت به اقامت گاههای اصلی به منظورخوردن گوشتشان, با آنها حرکت می د.از اقامتگاه ها ی موقتی نیز آثار به دست آمد که شیوه ی استفاده ازلاشه های شکار را مشخص میکرد. به نظر من همین حرکت خود می تواند ریشه و تاریخی برای آغاز زندگی کوچ نشینی باشد.زیرا حرکت وهدف امروز کوچ نشینی و کوچیدن نیز, همان است که درآن زمان بود. امانسبت جمعییت به مساحت, در آن زمان, یک نفر در ۵۰ کیلو متر مربع بوده است.

نخستین دوره ی سازش , میان ۱۰۰۰۰تا۸۰۰۰ سال پیش از زمانی است که انسان ها هنوز از راه شکار , امرار معاش می د.دوره ی دوم سازش که تا سال ۵۵۰۰ پیش از میلاد, ادامه داشت , انسان هاکشاورزی واهلی حیوانات را آغاز د.ودر دوره سوم سازش ,دوره کشت دیگر دانه ها ونباتاتی مانند گندم وماش وعدس و گسترش کشاورزی است.

در طول هزاره های پس از آن,آنها گوشه هایی از زندگی روزانه خود را بر دیواره کوه ها نقاشی د که نخستین بارمن وجودچنین نقش هایی را گزارش . اگر چه نقش ها خیلی ساده و ابت هستند, ولی گویای زندگی مردمی ازآن روزگاران است.بعضی از این نقوش در زمان کاسی ها ودر عصرمفرغ, شکل وکالبد تندیسی یافتند.

همزمان دربین النهرین, وچند نقطه ی دیگر,رشدجمعییت موجب پیدا شدن روستاها .شهر ها وتمدن ها ودر نتیجه قدرت هایی گردید.کاسیان, یا نان لرستان, نیز که یکی ازآن قدرت های روزگار خودشدند. لر های کاسی , به تدریج وبا زیاد شدن جمعییتشان به شکل دامدارانی توانمند وجنگجو در آمدند.آنها هم اصول قومی خودراپاسداری د و هم بیش از پنج سده بر بابل حکم راندند وسر انجام با فشارعیلامی ها,آنجارا ترک وبه سرزمین های خود برگشتند.

کاسی ها از خود خدایان وشاهانی داشتند.در محدوده ی مرزهایشان هیچ نفوذی را نپذیرفته اند.اگر چه کاسی هامرز هایی طولانی با ت ماد داشتند, اما نه در روایت های تاریخی ونه درکاوشهای باستان شناسی مدرکی که دلیل بر نفوذ عمیق مادهارا در سرزمین کاسی برساند, به دست نیامده است. درسال۱۹۶۶ ,شهریور۱۳۴۵ در تپه باباجان در شمال لرستان ودربخش دلفان ودر مرز ماد وکاسی,بررسی هایی شد .که تنها نفوذ فرهنکی ماد را در چند قطعه سفال خلاصه می کرد. درنقاط دیگر هم نشانی از تسلط ماد ها برکاسی ها به دست نیامده است. ظهور ورام وپرورش اسب که نقش بسیارمهمی درحمل ونقل وسرعت در جابجایی داشت ,دستاورد کاسی ها بود.نقاشی های غار های لرستان,گواهی بر این رخدادند. آفرینش وساخت تندیس ها وافزار رزمی .آرایشی مفرغی, به وسیله ی کاسی ها تحول هنری دیگری است که عصری طلایی را با نبوغ خویش به وجود آوردند که اینک بخشی از میراث بشری است.

در زمان هخا ان

نفوذ فرهنگی واجتماعی کاسیان درزمان هخا ان به روایت هرودت تا آنجا بود که کاسی ها نگهبانی سرزمین های خود ,تا مرز ماد ,بودند. کاسی ها یکی, از لشکریان بومی شاهی بودند.لباس آنان عبارت بود از کلاه نمدی با بلوزآستین دار و روپوش زرهی پولک دار باشلوار و ,سر بندی که به دور سر حود می بستنتد. داریوش حفظ امنیت راه هگمتانه به شوش را که از لرستان یاسرزمین کاسیان می گذشت به, بومیان کاسی واگذار کرده بود ودر برابر این کار, ,هرسال شاه هخا ,هدایایی به عنوان پاداش, برای سران کاسی می فرستاد. همه ی اینها حکایت از آن داردکه تا آن زمان, هیچ تخمه ونژاد دیگری چه مهاجر ویا همسایه, در لرستان نفوذ فرهنگی وادعای برتری وقدرت را نداشته است.آنها روزی گذر گاه کوهستانی به نام «کیالو» را بر غارتگر اسکندر به نام آنتتیگون بستند وهمه سربازان او جز چند نفر را کشتند و تندیس ها وظرف های نقره ای که از خزانه ی شوش به غارت رفته بود پس گرفتند.دست توانای روزگار بسیاری ازآن میراث گرانبهارا نصیب موزه ی «شاپور خواست» یا قلعه ی فلک الافلاک م آباد کرد که من وهمکاران فرهنگ وهنری در ایجاد آن, بجان کوشیدیم .

در زمان اشکانیان

اشکانیان در سال۲۵۰ پ.م. با خیزش خود ایران را از دست جانشینان اسکندر مقدونی پس گرفتند وخود سلسله ای تشکیل دادند و دوباره مرز وحدود ایران را به محدوده ی دوره هخا ان رسانیدند.آنان در آغاز در باختر ایران مستقر و پادشاهی خود را ازآنجا آغاز د.

دینوری در اخبارالطوال , در باره اشکانیان و فرمانروایی آنان می نویسد:

«...گویند در میان ملوک الطوایف از ای عجم, هیچ پادشاهی ازحیث وسعت ملک وکثرت , بزرگتر از اردوان, پور اشه, پور اشکان,پادشاه جبال ,« پهلو » نبود. وی فرمانروای ماهان, (ماه کوفه و ماه بصره )همدان, ماسبذان و مهرجانقذق « مهرگانکده »و حلوان بود. ولی قلمرو هر یک از شهریاران دیگر, بیش ازیک شهرستان یا یک شهرنبود وهریک از شهریاران که زندگانی رابدرود می گفتند, پسر یا خویشاوند نزدیکش, به جای اومی نشست. ملوک الطوایف ,همگی به برتری اردوان پادشاه جبال,اذعان داشتند. ( اخبارالطوال,تألیف ابوحنیفه دینوری,ترجمةصادق نشأت ص۲۳و۲۴ ).»

مسعودی در نبیه زیر نام «لریه» و عنوان(طبقه ی دوم از ملوک قدیم ایران که بلان یا والیان بوده اند) محل س تشان را فارس, اصفهان, وسرزمین جبال وماهات وماسبذان(یا همان پهلو اشکانی) دانسته و می نویسد:

«اول آنها منوشهر بود که صدوبیست سال پادشاهی کرد و ایرانیان او را سخت معتبر دانند و چیز ها ازاو گویند ومعجزه ها یاد کنند.م ن او و فریدون سیزده نسل بود. وی از فرزندان ایرج پسر فریدون بود وهفت پسرداشت که نسب غالب مردم ایران وطبقات ملوکشان بدانها رسد.( ص۸۴ نبیه والاشراف)».

با اینکه پادشاهی اشکانیان در سر زمین کاسیان یا همین لرستان کنونی آغاز شده و ادامه داشته است, ولی به هر دلیلی آگاهی های ما در باره ی اشکانیان وکاسی ها,ناچیز است و ازچند بنای مهری منسوب به آنان ویا تعدادی سکه ی شاهان اشکانی, وچند گورستان وچند نام فزون تر نیست. ولی نام « پهلو » دراین محدوده که جایگزین زاگرس کرده بودند, از خود به جای نهادند که دراین باره توضیح بیشتری داده خواهد شد.

زاگرس

از دوره ی مادها, وهخا ان, بخش وسیعی از باختر ایران محل س ت طوایفی از اقوام ماد به نام « ساگارتی» ویا« زاگروتی»بود.هرودت نیز از این قبیله های صحراگرد واز جمله ساگارتی ها نام می برد. چون جمعییت آنها زیاد وپراکنده بود از اینروهمه ی آن سرزمین ازکوه ودشت ودژ هارا به نام آنان,«زاگروتی » یا« زاگریون » می گفتند. اما نویسندگان یونانی مانند « استرابن - strabi » و « پلی بیو - pilybios» آن واژه را با اضافه «س,یا,s به شکل یونانی« زاگروس» , در آثار خود آوردند. پس از آن هم در واژه نامه ها و یا کتاب های تاریخی به همان شکل نوشته شده واز راه ترجمه های آنآثار, به زبان های اروپایی نیز وارد شد.سپس, واژه ی «زاگرس», از همان راه ترجمه ی آثار اروپایی, به زبان پارسی هم ,انتقال یافت و به ایران نیز رسید. ( گویا نخسبین بار شادروان مشیرال ه حسن پیرنیا,این واژه را باهمان شکل یونانی آن را در حاشیة صفحة۲ کتاب تاریخ ایران تا انقراض ساسانیان ,آورد و نوشت که (اروپاییها چنین نامند).

باری,اشکانیان پس از استقرار وآغاز پادشاهی وحکمرانی خود در باخترایران ,آن سرزمین و محدوده ی« زاگرس» را, «پهلو » نام دادند. وبه تدریج زبان همه ی نان آن را هم «پهلوی»گفتند. پس از انقراض اشکانیان, ساسانیان نیز, نام « پهلوو زبان پهلوی را حفظ د.نتیجه آنکه «پهلو» به جای زاگروتی ویا زاگرس نشست.

در دوره ی ساسانیان

در دگرگونی های دوره ی ساسانیان, لرستان نیز با اهمیت جغرافیایی که داشت, دگرگون شد. این موضوع هم از گزارش تاریخ وهم ازآثار ا و راهها وپل هایی که از آن زمان باقی مانده است, پیداست.در این دوره, لرها از نظر شکل ونظام اجتماعی , تا آنجاپیش رفتند که از خود شاه داشتند . زمانی که عربها از این دروازه به ایران,یورش آوردند, آ ین شاه لرستان و خوزستان هرمزان نام داشت که از مردم صیمره و لرستان بود.از جمله شهربسیار مهم ساسانیان «شاپورخواست» بوده که ازآن به عنوان تختگاه وشهری آزاد نام برده اند.اهمیت آن از این جهت بود که بر سر چهار راه شمال به جنوب .باختر به خاور بنا شده بود همچنین ,آتشکده بزرگ اروخش که در لیشتر یا الیشتر کنونی قرار داشت,تا آن زمان گرم وتابنده بود. یا شهر های مهرگانکده ماسپتان و شیروان بسیاری یا آثاری دیگر این دوره , تا سده های نخستین ی آبادان بودند.

چند تن ازجعرافیا نویسان ومورخان ی از پهله یا « پهلو» نام برده وبه موقعیت آن اشاره کرده اند.از جمله یاقوت حموی , که نوشته است:( ای پهلویان هفت است, همدان, ماسبذان, ماه بصره ,ماه کوفه, صیمره, کرمانشاه,).که بجز کرمانشاهان , همه جزو لرستان می باشند. ابن ندیم هم از قول ابن مقفع, واژه «فهله »را همان نام سرزمین پهلهآورده است و زبان مردم آنجا را نیز فهلوی یا پهلوی دانسته است.

تا سال ها پیش ،زمانی که من نوجوانی بودم، از پشتکوه یا استان وشهر ایلام کنونی به نام « فهله والی »نام می بردند. از سویی در زبان لری، «فه له -fala » می گفتند، در یک تحول فرهنگی دوران آ قاجار بعضی از انی که سواد خواندن ویا نوشتن یاد گرفته بودند، به عنوان نوگرایی ،بجای فه له لری ، عمله عربی را جایگزین د. و همه ایل و طایفه های زیر فرمان والی ر ا هم عمله والی می گفتند.در نتیجه این تغییر و دگرگونی، واژه «فه له » که همانفهله یا در واقع همان «پهله » کهن بود، کم کم فراموش شد.

لور, لر, و لرستان

در باره ی پیدایش واژه ونام «لور»و لر,نکاتی در کتاب های تاریخی آمده که بیشتر به افسانه شباهت دارند. شاید درست آنست که, کاسی ها در مرز جنوبی خود با عیلامی ها, شهری به نام« لور» »داشته اند. محل این شهر,میان «بالارود, یا بلارو » وشهر دزفول بوده است که تا سده های نخستین ی هم آبادان بوده,زیرا اصط ی در بیان مرز شمالی خوزستان می نویسد:

«...وحد شمالی تا حد صیمره و کرخه ولور بود تا حدود جبال پیوندد.وگویندکه لور از خوزستان بودست ,اکنون باجبال است.ودر توصیف شهر لور آورده است که:لور شهری آبادان است وهوای کوه بر آن غالب است.( اصط ی به تصحیح افشار, صفحات۸۹و۹۳).»

اینک صحرای وسیع « لور » اگر چه بی آب وکشت وزراعت می باشد, ولی آثار نهر وجوی آب و ویرانه های تمدن شهری و تپه های کوچکی هنوز در آن باقی است.

هنری راولینسون که در سده ی گذشته از لور دیدن کرده معتقدبودکه صحرای لور نام خود را از همان شهر لور کاسی ها گرفته است. او از جمله به یک نکته ی مهم اشاره کرده است.او می نویسد, فضا ومحیطی که تاریخ در آن شکل گرفته است, هنوز دست نخورده مانده و تنهازمان از آن گذشته است.بعضی «لور» راپایتخت لرستان دانسته اند.همچنین نام و املای «بلاداللور,اللور » که درآثار و کتاب های سده های نخستین آمده است, اشاره به همین شهر ومردم آنست.

اکنون این بخش, از «بالارود» و مشک تا شوش وباختر آن تا مرز کشور عراق, هنوز وتا این زمان لر نشین وجزو سرزمین لرها است.بنا بر این لور و لورستان ,نام ومحل س ت لرها از دیر باز تا امروزبوده ,واینک هم لرستان نام دارد. زبان مردم لرستان, لری ولکی است. که لری را بازمانده ی زبان پارسی ساسانی, ولکی را همان زبان پهلوی دانسته و سرود ها وسروده ها ی حماسی وآیینی و عاشقانه واز جمله دوبیتی های آنان را که همه «پهلویانه»بوده و وزن هجایی دارند , به تازی, , «فهلویات» گفته ونوشته اند.

نمونه ی تعریب یک واژه

پهلوی به فیلی

تازیها در جهت براندازی بیخ وبن نام ایران و ایرانی ازهمان آغاز به جعل وتازی گردانی نام ونسب ها پرداختند.. به هرجا رفتند ,کوشیدند زبان عربی را ,که هم زیان دین بود و هم سیاست وحکومت , جایگزین زبان مردم آنجا کنند. برای پیشبرد در این کار,نخست برابر شیوه و روشی که داشتند, دست به تازیانه یا تعریب نامها و نام تبار وطایفه ها ومهمتر از همه نام های جغرافیایی شهر ها و روستاها وکوهها زدند. تازیانه واژه ها از چند راه , انجام می شد. از جمله.واژه هایی که یکی از چهار حرف(پ,ژ,گ,چ) پارسی را داشتند ,تعریب می شد . مانند همین واژه «پهلو» که « فهله »شده و« پهلویانه ها» را فهلویات, نوشتند و نامیدند. یا نام «شاپورخواست» که «سابر خاست» ویا تبدیل حرف «گ » به«ج»,مانند گوهروگرگان که جوهر و جرجان و زنجان شدند. دیگر آنکه نام های جغرافیایی را به عربی ترجمه یا برگرداندند. مانند به جای نام «چشمه شیرین» که عین الحلوه ویا ده نمک به قریه الملح,برگرداندد ویا لرستان و شهر لران ,را بلاداللور گفتند.یا واژه ی «فیلی» را ,که پس از نام لرستان آمده است هم نام طایفه ای است وهم پسوند نسبت است تازیانه شده ی همان واژه ی «پهلوی» و یا منسوب به « پهلو » است.به این صورت ,که از واژه « پهلوی »,حرف های «پ»,را به « ف» و« ه » را به « ی » تبدیل کرده ولی باز بیرون از قاعده ی تعریب, «واو » را نیز حذف کرده تا به این صورت , پهلوی را به « فیلی» تغییر شکل داده اند .هویت واژه را گرفته اند. باز اکتفا نکرده پس از مدتی همین ,نام«فهله » یا پهله را, به تدریج حذف و به جای آن نام جبل و یا جبال را براین منطقه نهادند چون کوهستانی است.بعدها بخش گسترده ای ازهمینپهله یا جبال را«عراق عجم » نامیدند.

اما این تنها عرب ها نبودند که به چنین کاری دست می زدند, ب ه ایرانیان نیز به عنوان تشخص وتفا به چنین راهی رفتند و یاکتاب ها و نوشته های خود را به عربی نوشتند.به ویژه در زمان ترکان غزنوی که حتی تاریخ نگار آگاه و نامداری چون ابوالفضل بیهقی. بهدبیران رسایل دستور دادکه بجای واژه های پارسی واژه هایی عربی به کار برند. برای نمونه آنکه: بجای شوریدگی, اضطراب ، بجای رستگاری. خلاص ، بجای خانگیان ,اهل بیت ،بجای پارسایی، , نویسند و بسیاری واژه های دیگر.؟

چنان شدکه اگر یک عرب به پارسی سخن می گفت. کارجلفی کرده بود.اما در میان عرب ها انی هم بودند که می گفتند: (...که معانی وبلاغت جز در کتاب عجم کجاست؟) با این وجود. ماجرا تا آنجا پیش رفت که به قول اسکندر بیک ترکمان , واژه و عنوان عالم ودانشمند تنها برای عالمان دینی بودکه زبان عربی می دانستند.

باری، لرستان نیز در این غوطه ی تعریب ,نام های زیادی را گم کرد و یا ازدست داد.که اینک باید آنها را درلابلای کتاب ها جست و یافت.به هر جهت. از زمان اشکانیان,از سرگذشت کاسی ها ونقش آنها در تشکیلات حکومتی اشکانیان, کمتر با خبریم. این بی خبری, به معنای حذف ونبودن آنها نیست. چنانکه سراینده ی بزرگمان فردوسی هم در شاهنامه از اشکانیان چیزی نفرموده است.شاید آن هم به دلیل کوشش های ساسانیان در نابود آثار آنان بوده است.

ولی از تغیر نام وشیوه زندگی لرهای کاسی در دورة ساسانیان بیشترآگاهی هست., چنانکه اشاره شد, در این عصر,در لرستان دگر گونی های فرهنگی واجتماعی, صورت گرفت. ولی از نام ایل و طایفه ها وتقسیم بندی هاآن درلرستان, آگاهی های اندکی هست.

با پیدایش واستقرار خلافت ,کم کم در ایران, آن نظم و مرزبندی ها پاسداری شده ی زمان ساسانیان , در هم ریخت.به هر شهرو دیاری که حمله می شد. مردم آن برای حفظجان خود, یا از بیم اینکه به اسارت و بردگی برده نشوند, زادگاه خود را رهاکرده وبه جاهای امن تری, پناه می بردند .کم کم, در این جابجایی ها ,نظام تازه ی هویتی شکل گرفت .هر ی درهرشهر ومکان ویا روستایی جایی برای زندگی یافت و ریشه ای پیداکرد, آنرا دیار وکشور خود می دانست .مانند, همدانی, کرمانی مانند,طبری ,پارسی .در لرستان نیز که یکی از دروازه اصلی حمله عرب ها به ایران بود.این فرار وپراکندگی رخ داد و نتیجه ی آن ,گسیختگی وآوارگی رشته ی پیوند گروه هایی از تبار و نسب هاش د.اینک از آنجا ادامه می دهیم که پس از چند سده, تاریخ از محور هویتی شکل گرفته آنها خبر می دهد

تباروطایفه های لر کوچک

حمدالله مستوفی ازکتاب زبده واریخ ابوالقاسم کاشانی«که گویااین کتاب در اصل نوشته ی رشیدالدین فضل الله همدانی بوده»آورده است که لرستان دو قسم است.لر بزرگ و لر کوچک به اعتبار دو برادرکه درقرب سنه ی ثلاثمایه هجری,آنجا بوده اند.بدر نام حاکم لربزرگ بود و منصور نام ,حاکم لر کوچک(تاریخ گزیده,ص۵۳۸).

معینی نطنزی نیز در کتاب منتخب واریخ خود, درباره ی تبار وطایفه ها ی لر کوچک می نویسد:

«....طوایف لر کوچک, هریک رو به موضعی نهادند. بعضی از آنها,به لقب پدر و بعضی بهاسم موضعی که درآن قرارگرفتند ,مشهور شدند.مانند ,روزبهانی ,فضلی ,داوودعباسی,ایازکی وعبدالملکی که به نام پدرموسوم اند , و جنگروی , لک ,هسه ,کوشکی ,آلانی ,براوند« بیران وند» ی ,کارند ,سلکی ,سنوبدی و جودکی که به اسامی موضع خودمشهور شده اند .بعضی ازاین اقوام ,مانند قوم ی ,اگرچه زبان لری دارند ,اما در اصل لر نبوده اند.(منتخب واریخ معینی نطنزی,به کوشش ژان اوبن,ناشر,خیام,ص.۵۳) .»

نام بعضی ازاین طایفه های گروه نخست تعریب یا,تازیانه شده اندکه نیاز به ریشه شناسی دارند. از گروه دوم, طایفه هایی هنوز با همان نام و نشان پیشین خود به صورت پراکنده ویا متمرکز وجود دارند و زندگی می کنند. ازجمله ی, جودکی, آلانی ،کوشکی ,سلکی،بیرانوند ,سلورزی. اینک نکاتی درباره ی ی های,لرستان.

ی ها

میانکوه یا بالاگریوه ,بخش وسیعی ازلرستان پیشکوه است که شمال آن ده و دشت م آباد است , و جنوب آن بستررود صیمره و امتدادکوه «کور- kvar» . سراسرآن کوهستانی با دره ها ونشیب و فرازهای سخت و جنگل های پر. که بخشی از راه مهم بازرگانی وکاروانی م آباد به دزفول ,که بیش از دویست کیلو متر است ازآنجا می گذشت. بخش دیگر این راه از« شاپورخواست »به همدان یا هگمتانه بود.بیشتر این راه نیز , در لرستان از راه های سخت کوهستانی می گذشت. .در زمان هخا ان, داریوش شاه, دیده داری و امنیت این راه را به کاسی ها واگذار کرده بود.

همه ی ایل وطایفه هایی که نامشان در منتخب واریخ آمده است, در دوسوی این راه باستانی که کوهستانی و طولانی است, زندگی می کرده اند واکنون بسیاری نیزدر آنجا هستند.

شاید از زمان صفویه وجایگزین نظام والیگری به جای اتابکان لرستان , میانکوه هم به چهار ایل بزرگ ی , جودکی ,پاپی, و رشنو واگذار شده باشد. از ایل ی, هر طایفه ای در جایی به زندگی پرداخت, بجز از طایفه ی ب که به بختیاری رفتند, طایفه ها,بیشتر دربخش خاوری ومیانکوه, استقرار یافتند. مرکز مهم دیگر آنها و ایل س د, «آوسو» یا آبستانبود. ایل ی ازطایفه های:

  • ۱- ی سر چرم«چرب» .
  • ۲- « لت کلو( lat kelow).
  • ۳- پارسی.
  • ۴-گرجه یا گورجه ا ی .
  • ۵- اوزلی(avazali
  • ۶- زردلی وند
  • ۷- چناروند
  • ۸- ب
  • ۹-کلیل وند,

تشکیل شده است.ساختار هر طایفه از چند تیره, و هر تیره از چند پدر به وجود می آید. بزرگترین طایفه این ایل , ی سر چرب است. می گویند. دلیل این نامگذاری, چربی بیش از حد پوست وموی سرآنهااست.

ی ها, چه زن وچه مرد , اندامی بلند چشمانی میشی وپوستی روشن دارند.دماغ مردان گوژ و چشمان شان نافذ است.رزم آورانی بی باکند.در پرورش چند نژاد از اسبان, مهارت داشتن د.اینک زبانْ آنان لری با لهجه ی بالاگریوه ای یا پاپی است .ازدواج آنان درون ایلی بود .ولی این مانع برداشته شده است .اکنون در خوزستان با خانواده های عرب پیوند های زیادی کرده اند .لباس مردان و ن مانند دیکر بومیان لرستان است. ی ها نوعی نان می پزندکه به« نان ی پز», مشهور است. .آنها با ایل دیگری به نام س د همراه وهم پیمان بودن د.از سرکرده های ایل ی, درزمان قاجار ها ,دونفر نامدار و دارای شغل دیوانی بودند و در زمان خود, نقشی در خور توجه داشتند.

۱- میر فلاح , مردی توانا در اداره ی امور بود. مرکزحکمرانی اش,ده و قلعه ای به نام او در «اوسو- oweso» یا آبستان , در نزدیک شهر م آباد بود. اکنون از ویرانه های آن دژ, تپه ای به نام میرفلاح بجای مانده است. زمان سلطنت فتحعلی شاه قاجار, عرب های بنی طرف , در خوزستان,سر به شورش برداشتند. شاه قاجار فرزند خود« بهمن میرزا»را برای سرکوبی وفرونشاندن شورش فرستاد. او به لرستان که رسید, از میر فلاح, رییس ایل ی,کمک خواست .او نیز پذیرفت با سواران و نفر هایی از ایل ی, همراه شاهزاده به خوزستان رفت. بهمن میرزا پس از فرونشاندن آشوب, میر فلاح را به حکومت آنجا برگزید.از آن پس گروه های دیگری ازایل ی به او پیوستند و در هویزه و گرد ,مستقر شدند .ازآن زمان ,حوزه ی حکومتی میر فلاح, «فلاحیه» نام گرفت.گرچه پس از مدتی در فرهنگ جغرافیایی , آنجارا به«شادگان» تغییر نام دادند. با گذشت زمان ,گروهی هایی از ی ها به دزفول رفته وبرای همیشه ماندنی شدند. اینک یک محله بزرگ به نام ی هاست. گروهی هم به کشور های عرب نشین حاشیه ی خلیج پارس رفته ومقیم شدند. بعضی ازآنان, با نام « فلاحی» هم مشهورند.

۲- حسین خان ی :با لقب «ناظم الامرا », پس از میرفلاح بر بخش خاوری لرستان حکومت می کرد .مردی مقتدر و بخشنده بود. به آبادانی و رفاه مردم وامنیت عمومی اهمیت فراوان می داد. در زمان فرمانروایی او, ی را جرات ی و راهزنی نبود. چند پل و دژ و و امکانات رفاهی دیگر در شهر م آباد وسایرحوزه ی قدرت خودساخت. سرانجام ,در یک توطئه ناجوانمردانه که به وسیله ی همان ان,تدارک دیده شده بود, اورا کشتند. پس از او, ایل ی مدتی دچار آشفتگی شد و در سطح لرستان پراکنده شدند.گروه های زیادی از طایفه های ی در شهر های م آباد, درود, شادگان , دزفول و اهواز و الیشتر,زندگی می کنند. چند خانواری هم که از سالها پیش شهر نشین شدند, در اوراق شناسنامه تازه نام فامیلی دیگری انتخاب د.

ریشه ی احتمالی ی ها وسکا ها؟

در باره ی ریشه ی نژادی ی ها, به این نکات می توان توجه و استناد کرد.:

۱- چند نکته درگزارش معینی نطنزی درمنتخب واریخ مبنای مهم ودر خور توجهی است. که : (... ی ها با اینکه لر نیستند,ولی به زبان لری تکلم می کنند.) این تخصیص وجدا سازی,به این معناست که, ی ها, از سرزمین وجای دیگری به لرستان, آمده اند.

۲- نام های دسته ی دوم که معینی نام برده , از جمله واژه و نام ی تعریب نشده اند وهمانطوری که او در متن اشاره کرده است که:(...این اقوام به اسامی مواضع خود مشهور شده اند). بجز آلانی و ی و سلکی و سنوبدی, دیگر مواضعی که نام برده است, اینک نیز به همان نام و نشانند که بوده اند. مانندبیراوند, چنگری و کوشکی ودیگران.

۳- از این نظر که ی ها در اصل سکایی بوده ویا هستند, نشانه هایی در دست هست. نخست اینکه ساختار واژه های یsaki وsake و ه و سکا- saka , بسیار بهم نزدیکند و هم آوا و هم ساختارند و گذشت زمان تغیی ردر این ساختار , نداده است.

۴-یکی ار طایفه های کوچ نشین سکایی که از هزاره های پیش تاکنون در پ خاوری باختری تاجی تان می زیسته اند, طایفه ا ی است به نام« ی ». که هنوز هم هستند.

در سالهای۱۹۸۶ تا۱۹۸۹ گروه باستان شناس پ در باره ی آیین های گذشته ی آنان بررسی هایی انجام داده اند .بانو, بو بنوا-bubnova در این باره در سومین همایش, گزارشی زیر نام (مقبره های سنتی ان د ) داده اند که در دفتر نخست این همایش, به کوشش آقای مسعود میر شاهی, به چاپ رسیده است. نکاتی از آن,در رابطه با ی ها, چنین است:

« ....در این زمان ,در چراگاه های پ شرقی,کوچ نشینان ی, مصروف پرورش حیوانات اهلی بودند...)وباز در دنباله ی آن آورده اند(....وضع اقسام اجساد در مقبره های ی,مختلف بود).در جای دیگر آمده است که (...به همین طریق می توان تایید کردکه باوجود اینکه تازمان ما تعداد زیاد دفینه ی ی تحقیق شده باشد...».

آنچه برای نگارنده بیشترجلب نظر کرد و بسیار مهم است واژه و نام « ی » درتاجی تان و در لرستان است. شای دبتوان از این راه, رابطه ای میان گله داران ی پ ی و حشم داران ایل و طایفه های ی در لرستان بر قرار کرد. با توجه به گزارش معینی نطنزی درمنتخب واریخ که نوشته است: ی ها« به اسامی مواضع خود مشهورند ویا اینکه, ی ها با اینکه لر نیستند ولی به زبان لری تکلم می کنند » می توان بیشتر به این رابطه , اعتماد کرد و ریشه قومی ی های لرستان را «که نگارنده خود نیز از آن تبارم » و ی های سکایی پ یکی دانست .اما اینکه ی های سکایی و س دها لرستان,چه زمانی و کی و از چه راهی به لرستان رسیده اند و یا.چرا و چگونه است که از این تخمه و تبار ی وس د ,در جای دیگری در ایران شناخته نشده اند, فرصت دیگری می خواهد وبررسی های بیشتری.

باسپاس از شکیبایی وتوجه


آخرین مطالب

آخرین جستجو ها