پای لنگ من 3

اصفهان آمدم از خوابگاه که محروم شده بودم و باید س ناهی مهیا می که آسمان بر سرم آوار شده بود،یکی از دوستانم در یکی از محله های بدنام اصفهان پانسیونی داشت که مستقل بود و می خواست تحویل دهد ، اجاره اش را می توانستم پرداخت کنم،خانه گرفتم تنهایی که آرزوی همیشگی ام بوده را یافته بودم اما از وجودم متنفر بودم و گریزان،به دامان افیون افتادم که تنها مایه تسکینم بود و چنان در آن غرقه گشتم که دیگر به چیزی جز مرگ نمی شیدم اما دریغ از آن شهامتی که هرگز نداشته ام،یک به یک دوستانم را پراکندم برادرم رنجید و بزرگوارم تا همیشه از من به خاطر آن اعتراض که از لحظه ورودم مرا منع کرده بود دلگیر شد،از پدر و مادر شرمگین بودم که به من غایت دلبستگی را داشتند،آیینه تمام نمای کاغذی له شده بودم و خود را سگی ولگرد در انتظار کلاغی که چشمانم را بیرون کشد و من را در خود استحاله کند می دانستم،با غمی جانفرسا تنها دلخوشیم گنجه ممنوعه کتابخانه بود که به لطف پر مخاطره دوستم "فرهنگ" برایم ممکن شده بود، تنها دوستی که آن زمان زبان و کلام و کردارش اندک نویدی می داد آن کتابفروش ارمنی و همسر مهربانش بود که تا ابد یادشان را گرامی می دارم و خویشتن را مدیون الطاف بیکرانشان می دانم.

اطلاعات

آخرین جستجو ها