ساندویچ ناز......جمهوری

سلام.....داستان دو روزمو می نویسم...... این روزا حس درگیرم و هزار تا کار ریخته تو سرم..... دیروز از صبح وزارت خونه بودم......اونجا هیچ کدوم از کارامون جور نشد.....نگهبان دم درم گیر داد که چرا استینای مانتوت کوتاهه....منم باهاش بحث ......و ا ش هم با بد و بیراه رد شدم.....ظهر که اومدم خونه خیلی عصبانی بود....من حواسم نبوده و بش که ماکارونی پختم یک سویا ریخته بود رو زمین و من نفهمیده بودم........اون هم عصبانی از چیز هایی که الکی ان......به هر حال یه دعوای کوچیک کردیم و ناهاری که قرار بود با هم بخوریمو هر کی جدا جدا برا خودش خورد.......و دیگه حرف نزدیم....داستان وزارت را هم براش تعریف ن ..... ولی بهترین چیزی که بین ما هست اینه که ته تهش همدیگه را دوس داریم......و هیچ وقت دعواها دوام نمیاره(دوستانی که الان با خودسون میگن خوشبح ......اینو بگم که ما هم همچین زندگی مرتبی نداشتیم....چه ش ت عشقی هایی که هر دومون خورده بودیم و در آ همو پیدا کرده بودیم، برا همتون عشق واقعی ارزو میکنم) بهر حال اون شب گذشت و یادم نیست که من فک کنم تو اتق خو دم و اونم همینطور.... فرداش که رفتم وزارت خونه و باز به نتیجه ای نرسیدم.......ولی برگشتنی براش کولوچه ی نادری یدم(بسته یمدل جدید) و گذاشتم رو میز.......و اونم رفت بیرون و برگشت برام 3تا بسته پاستیل یده بود و به خاطر دعوای دیروز ازم معذرت خواهی کرد و بهم استار داد......البته منم بغلش و از هم معذرت خواستیم.... و بهم گفت منو میخواد شام ببره بیرون و برام وقت بزراه.....و تصمیم گرفتیم با هم کلی قدم بزنیم .......و نهایتش رفتیم جمهوری ساندویچ ناز(محمد میگه تو دورانی که وضع مالیش خوب نبوده اونجا خیلی ساندویچ خورده و پر اخ ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه ساندویچ ناز......جمهوری
  • کلمات کلیدی ساندویچ ,خونه ,معذرت ,براش ,وزارت ,برام ,معذرت خواهی ,وزارت خونه

آخرین جستجو ها