متنفرم از مر که خنده شون برا بقیه و اخمشون برای زنشونه

همه چی خوب بود..... رفتیم و برگشتیم...خوش اخلاق بود تو ..... اومدیم بیرون.....بعدش رفت تو آشپزخونه و گفت پوست کنو کجا گذاشتی؟تا اومدم فک کنم پیدا کرد..... بعد دیدم عین برج زهر مار شده....نشسته رو مبل .... گفتم غذا چی میخوری؟گفت من اعصابم خورده......گفتم میخوای باهام حرف بزنی؟گفت اصلا..... پاشوم رفتم سه تا کوچه اون ور تر حلیم یدم برا شام....البته گقته بود فقط خودت بخور..... هنوز موهام خیس بود..... برگشتم عین برج زهر مار باز رو ی مبل نشیته بود....و ری به ری سیگار میکشید....دودش گلومو میزد........ خیلی حالم بد شد...کلا وقتی عصبی و الکی نس ه عصبانی میشه خیلی حالمو میگیره..... بهش پیام دادم که بس کن و اگه مشکلی داره بگه اگه نمیگه بره روانپزشک..... بعد دیدم پاشد حلیم کشید خورد.....من قبلا خورده بودم..... بعد دیدنش که دو تا آلی خوزد...... رفتم تو اتاق....چند بار اومد هی چراغا خاموش روشن کرد و چیزای مختلف ورداشت برد..... و ا ش هم جاشو انداخت تو حال که دراز بکشه... بوی سنگینی سیگار لعنتیشو حس می . رفتم تو اتاق اهنگ مژگان عظیمی را گذاشتم و تو خلوت خودم برای تنهایی و غربت خودم اشک ریختم..... یکم گدشت صدای حرف زدنسو به زبون ترکی میشنیدم.....انگار حالش خوب شده بود!! دلم میخواست پیشش باشم.......اومدم تو حال.....پیشش..... داشت با تلفن ترکی حرف میزد و منم که نمیفهمیدم چی میگه.... اما حالش خوب بود و وسطش خندید....... فقط خواستم بگم متنفرم از مر که اخمشون برا زنشونه و خنده شون برا بقیه..... دیفن هیدرامین خوردم....کم کم میخابم......

اطلاعات

آخرین جستجو ها