شب نوشت و خستگی

سال گذشته همین موقه ها بود ، افسردگی وحشتناکی به سراغم اومده بود ، احساس پوچی و بی حاصلی می ... احساس تنهایی... اینکه ی واقعا به فکرم نیست ، سرنوشتم و زندگیم بی اهمیت بود برا همه... البته الانم هستا منتها من امسال گرفتار شدم....شلوغم خیلی شلوغ...فرصت سرخاروندم ندارم... زمان برای انجام کارها و مسئولیتهام کم دارم... امشب نیت بشینم تکلیف برنامه نویسیم انجام بدم گیر یه برنامه دیگه افتادم که شخص مربوطه الان داره هفت پادشاهم خواب میبینه و من هنوز شهریه واریز ن و حتی یک جمله از کتب مربوط به تحصیلم رو مطالعه نکرذم... یه پام دانشگاس یه پام مدرسه دخترم یه پام مهد قرآنش یه پام بازار و یدهای روزمره... خونه م که قربونش برم... هر لحظه در حال مرتب و حرص خوردن ها و شلوغی های بعدشم... قبول دارین اگه برا ی مهم باشی اون طرف حواسش به چکاپ شما و وقت معاینه ویژه ای که پزشک براتون تعیین کرده هست... انگااری تاقلب من از کار واینسته جدی نمیگیرن... مهم نیست ... هر ی بایستی به فکر سلامتی خودش باشه... و من سعی می کنم خودم مراقب خودم و دخترم باشم. یه حس قشنگ زی وستی دارم... قادر به بیانش نیستم در عین خستگیهام بهم انرژی میده... امروز رفتیم برا سفر بابا کوله بگیریم یه اقا جوونی اومده بود برا مامانش کوله بگیره... تموم مغازه ها رو باهم گشتیم آ سر اومد پیشمون و نظر خواهی کرد ، طبق معمول بابا بی محلی میکنه و به زعم خودش سنگین برخورد میکنه ، من دیدم خیلی بده اینشکلی خودم شروع به اظهار نظر... بین کوله زرشکی و مشکی گیر افتاده بود بش گفت برا مامان مشکی بگیر گفت آخه زرشکیش خوشگل... گفتم بزنگین مامان ، همون لحظه تماس گرفت و نظر مادرشم مشکی بود ...

اطلاعات

آخرین جستجو ها