اشارات نظر نامه رسان ست

نشود فاش ی آنچه میان ستتا اشارات نظر نامه رسان ستگوش کن با لب خاموش سخن میگویمپاسخم ده به نگاهی که زبان ست روزگاری شد و مَرد ره عشق ندیدحالیا چشم جهانی نگران ستگرچه در خلوت راز دل ما ندیدهمه جا ی عشق نهان ست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشتگفت و گویی ز خیال و ز جهان ستنقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقلهر کجا نامه ی عشق است نشان ست سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهروای از این آتش روشن که به جان ست این ترانه زیبا از هوشنگ ابتهاج عزیز هست ، خانم سارا نائینی م خوندتش...قشنگه... روزها مث باد میگذره... امروزم بودم کلا با ادما حال نمیکنم با هیچ بچه ها باهم رقابت دارن سر اینکه تدریس بگیرن و فلان موسسه کنکور برن، من تو فکر کلینیک حیوانات خانگی ام، تو فکر اموزش نقاشی و سه تار نوازیمم... گاهی فکر میکنم "پول" اونچه که ساخته بشره و حیاتی ترین مساله زندگی بشرم هست کاش واقعا اهمیتی نداشت... من اگه دغدغه پرداخت شهریه نداشتم و از طرفی سرمایه ای میداشتم که میتونستم یه کلینیک بزنم و یه دامپزشک استخدام کنم، سروکله زدن با حیوانات ترجیح میدم... مورد توجه بودن دوست نمیدارم... پروفسور دوست داره با بچه هاش صمیمی باشه و بگو بخند داره، احساس میکنم رسمی بودنم براش حوصله سر بر شده... شاید کنجکاوه از شرایط زندگیم بدونه یا فکر میکنه انسان مرموزی هستم... در عین این بی حوصله بودنم هنوز عاشق غزلم...عاشق عاشقانه ها...

اطلاعات

آخرین جستجو ها