نیم روزی در هنرهای زیبا

بس که دلم تنگ شده بود برای همه چیز، پناه بردم به جایی که تقریباً هیچ چیزیشو نمی شناختم جز یک پرستو. زیرج بودن و بعد پایش سلامت رفتم یه ساندویچ گرفتم و پیششون خوردم. جواد به زور بندری به خوردم می داد و مریم در حالی که رل سیگارشو می پیچید، ازم درباره ی انجمن ی می پرسید. رفتم سر کلاس ارتباطاتشون نشستم و چه خوب بود! هر چند تقریباً چیزی نگفت که بلد نبوده باشم. جوشون زیبا بود، مثل آدم، دوست داشتنی، مهربون... همین که همه به هم می گفتن «عزیزم» و هیچ هیچ فکر بچگانه ای نمی کرد، به نظرم سطح خوبی از شعوره که تو دانشکده های دیگه نیست.بعدش نشستیم پشت ساختمون و حرف زدیم. از تئاترهای تجربی، از یاکوبسن و هرمس و کارهای دانشجویی و دستیاری کارگردان. و بعد بحث رابطه شد، رابطه ی آدما باهم. هنا تو نیم ساعت هفت نخ سیگار کشید و تعریف کرد که چه جوری قبلیشو دست به سر کرده و الآن با باریستای کافه ای دوسته که توش کار می کنه. و زهرا می گفت که آدما تو رابطه نباید هیچ انتظاری از هم داشته باشن و بفهمن اومدن که برن. و من ت بودم. با خودم فکر می چرا این جوری فکر نمی کنم. و بدتر این که از خودم می پرسیدم چه جوری فکر می کنم. و بدتر از بدتر این که آیا جوری که فکر می کنم، زندگی می کنم؟ رابطه ها دقیقاً همون چیزهایی هستن که نشون می دن چه سبک زندگی ای داریم. بوی سیگار گرفته م.

اطلاعات

آخرین جستجو ها