زنجیر تقدیر

زنجبر تقدیریار دیگر باید و عهد و وفای دیگریکاش می شد در دل من کودتای دیگریماهی از نو جانشین ماه دیگر می شدیتا بیندازد به سر من را هوای دیگریتا که در دل ها محبت مثل آب زندگی استکی به بار آرد محبت ، دلربای دیگریدل به هر بسته ام خون جگر شد حاصلمخورده ام هر روز از او پشت پای دیگریبسته ی زنجیر تقدیرم، به هرجا می روم،می شود فوراً مرا ماتمسرای دیگریمایه ی بی حاصلی ها شد مرا طبع بلندگر که این جا بودم و آن جا و جای دیگرینیست دنیا جای امنی هر که گوید غیر ازینخورده بعد از شام خود پپسی کولای دیگریبرگزیدم از گلستان تا تو را یاس سفیدنیست در دل آرزو ، در سر هوا ...

اطلاعات

آخرین جستجو ها