خسته هستم

خسته هستم شماره 3 از دفتر درددل روزگار همانند نخی دورِ من حلقه زده و سر نخ در دست کودکی بازیگوش بی آنکه از درد کشیدنش با خبر باشد، تنم را می سوزاند. خسته هستم؛ همانند سربازِ پاس سه، که بدور از چشم پاس بخش ایستاده بخوابد؛ همانند مقُنی که به ته چاه رسیده و آبی نیابد. خسته هستم؛ به اندازه ی تمام فکر های پوچ و توخالی؛ هماند برگی که بی درخت بوده و با هر عشوه ی نسیم رختِ سفر ببندد. پاهایم تاول زده از بس که بر ریگ های گرم راه رفتم ... ولی هست ی پس از این همه سختی، ی را بفرستد تن سوخته ام را تیمار کند. برای سرباز جایی بیندازد، برای مقنی لیوان آبی بیا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خسته هستم
  • کلمات کلیدی خسته ,همانند ,خسته هستم؛ ,خسته هستم

آخرین جستجو ها